vol.1

1001

مثنوی معنوی، متن
۱Qبشنو این نی چون شکایت می‌کند * از جدایی‏ها حکایت می‏‌کند
۱ بشنو از نی چون حکایت می‏‌کند * از جدایی‏‌ها شکایت می‌‏کند
۲ کز نیستان تا مرا ببریده‏اند * در نفیرم مرد و زن نالیده‏اند
۳Qسینه خواهم شَرحه شَرحه از فراق‏ * تا بگویم شرح درد اشتیاق‏
۳ سینه خواهم شرحه شرحه از فراق‏ * تا بگویم شرح درد اشتیاق‏
۴Qهر کسی کو دور ماند از اصلِ خویش‏ * باز جوید روزگارِ وصل خویش‏
۴ هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش‏ * باز جوید روزگار وصل خویش‏
۵Qمن بهر جمعیَّتی نالان شدم‏ * جفت بَد حالان و خوش حالان شدم‏
۵ من به هر جمعیتی نالان شدم‏ * جفت بد حالان و خوش حالان شدم‏
۶Qهر کسی از ظنِّ خود شد یارِ من‏ * از درونِ من نجُست اسرارِ من‏
۶ هر کسی از ظن خود شد یار من‏ * از درون من نجست اسرار من‏
۷Qسِّرِ من از ناله‏ٔ من دور نیست‏ * لیک چشم و گوش را آن نور نیست‏
۷ سر من از ناله‏ی من دور نیست‏ * لیک چشم و گوش را آن نور نیست‏
۸Qتن ز جان و جان ز تن مستور نیست‏ * لیک کس را دیدِ جان دستور نیست‏
۸ تن ز جان و جان ز تن مستور نیست‏ * لیک کس را دید جان دستور نیست‏
۹Qآتشست این بانگِ نای و نیست باد * هر که این آتش ندارد نیست باد
۹ آتش است این بانگ نای و نیست باد * هر که این آتش ندارد نیست باد
۱۰Qآتشِ عشق است کاندر نَیْ فتاد * جوششِ عشقست کاندر مَی‏ْ فتاد
۱۰ آتش عشق است کاندر نی فتاد * جوشش عشق است کاندر می‏فتاد
۱۱Qنی حریفِ هر که از یاری بُرید * پرده‏هااش پرده‏های ما درید
۱۱ نی حریف هر که از یاری برید * پرده‏هایش پرده‏های ما درید
۱۲Qهمچو نَیْ زهری و تریاقی که دید * همچو نَیْ دمساز و مشتاقی که دید
۱۲ همچو نی زهری و تریاقی که دید * همچو نی دمساز و مشتاقی که دید
۱۳Qنَیْ حدیثِ راهِ پُر خون می‏کند * قصّه‏های عشقِ مجنون می‏کند
۱۳ نی حدیث راه پر خون می‏کند * قصه‏های عشق مجنون می‏کند
۱۴Qمَحْرَمِ این هوش جز بی‏هوش نیست‏ * مر زبان را مشتری جز گوش نیست‏
۱۴ محرم این هوش جز بی‏هوش نیست‏ * مر زبان را مشتری جز گوش نیست‏
۱۵Qدر غمِ ما روزها بیی‏گاه شد * روزها با سوزها همراه شد
۱۵ در غم ما روزها بی‏گاه شد * روزها با سوزها همراه شد
۱۶Qروزها گر رفت گو رَوْ باک نیست‏ * تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست‏
۱۶ روزها گر رفت گو رو باک نیست‏ * تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست‏
۱۷ هر که جز ماهی ز آبش سیر شد * هر که بی‏روزی است روزش دیر شد
۱۸Qدر نیابد حالِ پُخته هیچ خام‏ * پس سخن کوتاه باید و اْلّسلام‏
۱۸ درنیابد حال پخته هیچ خام‏ * پس سخن کوتاه باید و السلام‏
۱۹Qبند بگسِل، باش آزاد ای پَسرْ * چند باشی بندِ سیم و بندِ زَرْ
۱۹ بند بگسل، باش آزاد ای پسر * چند باشی بند سیم و بند زر
۲۰Qگر بریزی بحر را در کوزه‏ای‏ * چند گنجد قِسْمتِ یک روزه‏ای‏
۲۰ گر بریزی بحر را در کوزه‏ای‏ * چند گنجد قسمت یک روزه‏ای‏
۲۱Qکوزه‏ی چشم حریصان پُر نشُد * تا صَدف قانع نشُد پُر دَر نشد
۲۱ کوزه‏ی چشم حریصان پر نشد * تا صدف قانع نشد پر در نشد
۲۲Qهر که را جامه ز عشقی چاک شد * او ز حرص و عیب کُلّی پاک شد
۲۲ هر که را جامه ز عشقی چاک شد * او ز حرص و عیب کلی پاک شد
۲۳Qشاد باش ای عشق خوش سودای ما * ای طبیب جمله علَّتهای ما
۲۳ شاد باش ای عشق خوش سودای ما * ای طبیب جمله علتهای ما
۲۴Qای دوای نَخْوَت و ناموس ما * ای تو افلاطون و جالینوس ما
۲۴ ای دوای نخوت و ناموس ما * ای تو افلاطون و جالینوس ما
۲۵ جسم خاک از عشق بر افلاک شد * کوه در رقص آمد و چالاک شد
۲۶Qعشق جان طور آمد عاشِقا * طور مست و خرَّ موسی صاعِقا
۲۶ عشق جان طور آمد عاشقا * طور مست و خر موسی صاعقا
۲۷Qبا لب دمسازِ خود گر جُفتمی‏ * همچو نَیْ من گفتنیها گفتمی‏
۲۷ با لب دمساز خود گر جفتمی‏ * همچو نی من گفتنیها گفتمی‏
۲۸ هر که او از هم زبانی شد جدا * بی‏زبان شد گر چه دارد صد نوا
۲۹Qچون که گل رفت و گلستان در گذشت‏ * نشنوی ز ان پَس ز بلبل سَرگذشت‏
۲۹ چون که گل رفت و گلستان در گذشت‏ * نشنوی ز ان پس ز بلبل سر گذشت‏
۳۰Qجمله معشوقست و عاشق پَرده‏ای‏ * زنده معشوقست و عاشق مرده‏ای‏
۳۰ جمله معشوق است و عاشق پرده‏ای‏ * زنده معشوق است و عاشق مرده‏ای‏
۳۱Qچون نباشد عشق را پروای او * او چو مرغی ماند بی‏پَر، وای او
۳۱ چون نباشد عشق را پروای او * او چو مرغی ماند بی‏پر، وای او
۳۲ من چگونه هوش دارم پیش و پس‏ * چون نباشد نور یارم پیش و پس‏
۳۳Qعشق خواهد کین سخن بیرون بود * آینه غمَّاز نبود چون بود
۳۳ عشق خواهد کاین سخن بیرون بود * آینه غماز نبود چون بود
۳۴Qآینه‏ت دانی چرا غمَّاز نیست‏ * ز انکه زنگار از رخش ممتاز نیست‏
۳۴ آینه‏ت دانی چرا غماز نیست‏ * ز انکه زنگار از رخش ممتاز نیست‏
۳۵Qبشنوید ای دوستان این داستان‏ * خود حقیقت نقدِ حال ماستِ آن‏
۳۵ بشنوید ای دوستان این داستان‏ * خود حقیقت نقد حال ماست آن‏

1002

حکایت عاشق شدن پادشاهئ بر کنیزکئ و بادشاه کنئزک را
۳۶Qبود شاهی در زمانی پیش از این‏ * ملک دنیا بودش و هم ملکِ دین‏
۳۶ بود شاهی در زمانی پیش از این‏ * ملک دنیا بودش و هم ملک دین‏
۳۷Qاتفاقا شاه روزی شد سوار * با خواصِ خویش از بهرِ شکار
۳۷ اتفاقا شاه روزی شد سوار * با خواص خویش از بهر شکار
۳۸Qیک کنیزک دید شه بر شاهْ راه‏ * شد غلامِ آن کنیزک پادشاه‏
۳۸ یک کنیزک دید شه بر شاه راه‏ * شد غلام آن کنیزک جان شاه‏
۳۹ مرغ جانش در قفس چون می‏طپید * داد مال و آن کنیزک را خرید
۴۰ چون خرید او را و برخوردار شد * آن کنیزک از قضا بیمار شد
۴۱Qآن یکی خَر داشت، پالانش نبود * یافت پالان گرگ خر را در ربود
۴۱ آن یکی خر داشت، پالانش نبود * یافت پالان گرگ خر را در ربود
۴۲ کوزه بودش آب می‏نامد به دست‏ * آب را چون یافت خود کوزه شکست‏
۴۳Qشه طبیبان جمع کرد از چپ و راست‏ * گفت جانِ هر دو در دست شماست‏
۴۳ شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست‏ * گفت جان هر دو در دست شماست‏
۴۴Qجانِ من سَهلست جان جانم اوست‏ * دردمند و خَسته‏ام درمانم اوست‏
۴۴ جان من سهل است جان جانم اوست‏ * دردمند و خسته‏ام درمانم اوست‏
۴۵Qهر که درمان کرد مَر جانِ مرا * برد گنج و دُرّ و مرجانِ مرا
۴۵ هر که درمان کرد مر جان مرا * برد گنج و در و مرجان مرا
۴۶ جمله گفتندش که جان‏بازی کنیم‏ * فهم گرد آریم و انبازی کنیم‏
۴۷Qهر یکی از ما مسیح عالمیست‏ * هر الَم را در کف ما مرهمیست‏
۴۷ هر یکی از ما مسیح عالمی است‏ * هر الم را در کف ما مرهمی است‏
۴۸Qگر خدا خواهد نگفتند از بَطَر * پس خدا بنْمودشان عجزِ بشَر
۴۸ ( (گر خدا خواهد))* نگفتند از بطر * پس خدا بنمودشان عجز بشر
۴۹Qترکِ استثنا مُرادم قَسوتیست‏ * نه همین گفتن که عارِض حالتیست‏
۴۹ ترک استثنا مرادم قسوتی است‏ * نی همین گفتن که عارض حالتی است‏
۵۰Qای بسا ناورده اِستثنا بگفت‏ * جانِ او با جانِ استثناست جفت‏
۵۰ ای بسا ناورده استثنا به گفت‏ * جان او با جان استثناست جفت‏
۵۱ هر چه کردند از علاج و از دوا * گشت رنج افزون و حاجت ناروا
۵۲Qآن کنیزک از مرض چون موی شد * چشمِ شه از اشکِ خون چون جوی شد
۵۲ آن کنیزک از مرض چون موی شد * چشم شه از اشک خون چون جوی شد
۵۳Qاز قضا سرکنگبین صفرا فزود * روغنِ بادام خشکی می‏نمود
۵۳ از قضا سرکنگبین صفرا فزود * روغن بادام خشکی می‏نمود
۵۴Qاز هلیله قبض شد اطلاق رفت‏ * آب آتش را مدد شد همچو نُفْت‏
۵۴ از هلیله قبض شد اطلاق رفت‏ * آب آتش را مدد شد همچو نفت‏

1003

ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجۀ کنیزک بر پادشاه و روی آوردن پادشاه به در گاه خدا و خواب ددن شاه و لی را
۵۵Qشه چو عجزِ آن حکیمان را بدید * پا برهنه جانبِ مسجد دوید
۵۵ شه چو عجز آن حکیمان را بدید * پا برهنه جانب مسجد دوید
۵۶Qرفت در مسجد سوی محراب شد * سجده گاه از اشکِ شه پر آب شد
۵۶ رفت در مسجد سوی محراب شد * سجده گاه از اشک شه پر آب شد
۵۷ چون به خویش آمد ز غرقاب فنا * خوش زبان بگشاد در مدح و ثنا
۵۸ کای کمینه بخششت ملک جهان‏ * من چه گویم چون تو می‏دانی نهان‏
۵۹ ای همیشه حاجت ما را پناه‏ * بار دیگر ما غلط کردیم راه‏
۶۰ لیک گفتی گر چه می‏دانم سرت‏ * زود هم پیدا کنش بر ظاهرت‏
۶۱ چون بر آورد از میان جان خروش‏ * اندر آمد بحر بخشایش به جوش‏
۶۲ در میان گریه خوابش در ربود * دید در خواب او که پیری رو نمود
۶۳ گفت ای شه مژده حاجاتت رواست‏ * گر غریبی آیدت فردا ز ماست‏
۶۴ چون که آید او حکیمی حاذق است‏ * صادقش دان که امین و صادق است‏
۶۵ در علاجش سحر مطلق را ببین‏ * در مزاجش قدرت حق را ببین‏
۶۶ چون رسید آن وعده‏گاه و روز شد * آفتاب از شرق، اختر سوز شد
۶۷ بود اندر منظره شه منتظر * تا ببیند آن چه بنمودند سر
۶۸ دید شخصی فاضلی پر مایه‏ای‏ * آفتابی در میان سایه‏ای‏
۶۹ می‏رسید از دور مانند هلال‏ * نیست بود و هست بر شکل خیال‏
۷۰ نیست وش باشد خیال اندر روان‏ * تو جهانی بر خیالی بین روان‏
۷۱ بر خیالی صلح‏شان و جنگشان‏ * وز خیالی فخرشان و ننگشان‏
۷۲ آن خیالاتی که دام اولیاست‏ * عکس مه رویان بستان خداست‏*
۷۳ آن خیالی که شه اندر خواب دید * در رخ مهمان همی‏آمد پدید
۷۴ شه به جای حاجیان واپیش رفت‏ * پیش آن مهمان غیب خویش رفت‏
۷۵ هر دو بحری آشنا آموخته‏ * هر دو جان بی‏دوختن بر دوخته‏
۷۶ گفت معشوقم تو بوده ستی نه آن‏ * لیک کار از کار خیزد در جهان‏
۷۷ ای مرا تو مصطفی من چون عمر * از برای خدمتت بندم کمر

1004

از خداوند و
۷۸Qاز خدا جوییم توفیقِ ادب‏ * بی‏ادب محروم گشت از لطفِ رَب
۷۸ از خدا جوییم توفیق ادب‏ * بی‏ادب محروم گشت از لطف رب*
۷۹ بی‏ادب تنها نه خود را داشت بد * بلکه آتش در همه آفاق زد
۸۰ مایده از آسمان در می‏رسید * بی‏شری و بیع و بی‏گفت و شنید
۸۱Qدر میانِ قومِ موسی چَند کس‏ * بی‏ادب گفتند کو سیر وَ عَدَس‏
۸۱ در میان قوم موسی چند کس‏ * بی‏ادب گفتند کو سیر و عدس‏
۸۲Qمنقطع شد خوان و نان از آسمان‏ * ماند رنجِ زرع و بیل و داسمان‏
۸۲ منقطع شد خوان و نان از آسمان‏ * ماند رنج زرع و بیل و داسمان‏
۸۳Qباز عیسی چون شفاعت کرد حق‏ * خوان فرستاد و غنیمت بر طَبَق‏
۸۳ باز عیسی چون شفاعت کرد، حق‏ * خوان فرستاد و غنیمت بر طبق‏
۸۴Qباز گستاخان ادب بگْذاشتند * چون گدایان زَله‏‌َّها برداشتند
۸۴ باز گستاخان ادب بگذاشتند * چون گدایان زله‏ها برداشتند
۸۵Qلابه کرده عیسی ایشان را که این‏ * دایمست و کم نگردد از زمین‏
۸۵ لابه کرده عیسی ایشان را که این‏ * دایم است و کم نگردد از زمین‏
۸۶Qبد گمانی کردن و حرصآوری‏ * کْفر باشد پیشِ خوانِ مهتری‏
۸۶ بد گمانی کردن و حرص آوری‏ * کفر باشد پیش خوان مهتری‏
۸۷Qز آن گدارویانِ نادیده ز آز * آن درِ رحمت بر ایشان شد فراز
۸۷ ز ان گدا رویان نادیده ز آز * آن در رحمت بر ایشان شد فراز
۸۸Qابر برناید پیِ منعِ زکات‏ * وز زنِا افتد وَبا اندر جِهات‏
۸۸ ابر برناید پی منع زکات‏ * وز زنا افتد وبا اندر جهات‏
۸۹Qهر چه بر تو آید از ظلمات و غم‏ * آن ز بی‏باکی و گستاخیست هم‏
۸۹ هر چه بر تو آید از ظلمات و غم‏ * آن ز بی‏باکی و گستاخی است هم‏
۹۰Qهر که بی‏باکی کند در راه دوست‏ * ره زنِ مردان شد و نَامْرد اوست‏
۹۰ هر که بی‏باکی کند در راه دوست‏ * ره زن مردان شد و نامرد اوست‏
۹۱Qاز ادب پُر نور گشتست این فلک‏ * وز ادب معصوم و پاک آمد مَلَک‏
۹۱ از ادب پر نور گشته است این فلک‏ * وز ادب معصوم و پاک آمد ملک‏
۹۲Qبُد ز گستاخی کُسوفِ آفتاب‏ * شد عزازیلی ز جُرْأت رَدِّ باب‏*
۹۲ بد ز گستاخی کسوف آفتاب‏ * شد عزازیلی ز جرات رد باب‏*

1005

ملاقات پادشاه با آن طبیب الهی که در خوابش بشارت داده بودند به ملاقات او
۹۳ دست بگشاد و کنارانش گرفت‏ * همچو عشق اندر دل و جانش گرفت‏
۹۴ دست و پیشانیش بوسیدن گرفت‏ * وز مقام و راه پرسیدن گرفت‏
۹۵Qپُرس پُرسان می‏کشیدش تا به صَدْر * گفت گنجی یافتم آخِر به صَبْر
۹۵ پرس پرسان می‏کشیدش تا به صدر * گفت گنجی یافتم آخر به صبر
۹۶Qگفت ای نور حق و دفع حَرَج‏ْ * معنیِ اّلَّصبُر مِفتاحُ الَفَرج‏ْ
۹۶ گفت ای نور حق و دفع حرج‏ * معنی الصبر مفتاح الفرج‏
۹۷Qای لِقای تو جوابِ هر سؤال‏ * مُشَکِل از تو حَل شود بی‏قیل و قال‏
۹۷ ای لقای تو جواب هر سؤال‏ * مشکل از تو حل شود بی‏قیل و قال‏
۹۸Qترجمانی هر چه ما را در دلست‏ * دست گیری هر که پایش در گِلست‏
۹۸ ترجمانی هر چه ما را در دل است‏ * دست گیری هر که پایش در گل است‏
۹۹Qمَرحَبا یا مُجْتَبَی یا مُرتَضَی‏ * إِنَ تَغِبْ جآءَ اْلقَضَاء ضَاقَ اْلٔفَضَا
۹۹ مرحبا یا مجتبی یا مرتضی‏ * إن تغب جاء القضاء ضاق الفضا
۱۰۰Qأَنْتَ مَوْلَی ٱلَقَوْمِ مَنْ لا یَشَتهِی‏ * قَدْ رَدَی‏ کَلَّا لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ‏
۱۰۰ أنت مولی القوم من لا یشتهی‏ * قد ردی‏ کَلَّا لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ‏

1006

title of 1006
۱۰۱Qچون گذشت آن مجلس و خوان کرم‏ * دستِ او بگرفت و بُرد اندر حَرم‏
۱۰۱ چون گذشت آن مجلس و خوان کرم‏ * دست او بگرفت و برد اندر حرم‏
۱۰۲Qقصّه‏‌ی رنجور و رنجوری بخواند * بعد از آن در پیشِ رنجورش نشاند
۱۰۲ قصه‏ی رنجور و رنجوری بخواند * بعد از آن در پیش رنجورش نشاند
۱۰۳Qرنگِ روی و نبض و قاروره بدید * هم علاماتش هم اسبابش شنید
۱۰۳ رنگ رو و نبض و قاروره بدید * هم علاماتش هم اسبابش شنید
۱۰۴ گفت هر دارو که ایشان کرده‏اند * آن عمارت نیست ویران کرده‏اند
۱۰۵Qبی‏خبر بودند از حالِ درون‏ * أستعیِذُ ٱللَّهَ مَّمِا یَفْتُرون‏
۱۰۵ بی‏خبر بودند از حال درون‏ * أستعیذ اللَّه مما یفترون‏
۱۰۶ دید رنج و کشف شد بر وی نهفت‏ * لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت‏
۱۰۷ رنجش از صفرا و از سودا نبود * بوی هر هیزم پدید آید ز دود
۱۰۸Qدید از زاریش کو زارِ دِلست‏ * تن خوشست و او گرفتارِ دلست‏
۱۰۸ دید از زاریش کو زار دل است‏ * تن خوش است و او گرفتار دل است‏
۱۰۹Qعاشقی پیداست از زاریِ دل‏ * نیست بیماری چو بیماریِ دل‏
۱۰۹ عاشقی پیداست از زاری دل‏ * نیست بیماری چو بیماری دل‏
۱۱۰Qعلّتِ عاشق ز علَّتها جداست‏ * عشق اصْطُرلابِ اسرارِ خداست‏
۱۱۰ علت عاشق ز علتها جداست‏ * عشق اصطرلاب اسرار خداست‏
۱۱۱Qعاشقی گر زین سَر و گر ز آن سرست‏ * عاقبت ما را بدان سَر رهبرست‏
۱۱۱ عاشقی گر زین سر و گر ز ان سر است‏ * عاقبت ما را بدان سر رهبر است‏
۱۱۲Qهر چه گویم عشق را شرح و بیان‏ * چون به عشق آیم خَجِل باشم از آن‏
۱۱۲ هر چه گویم عشق را شرح و بیان‏ * چون به عشق آیم خجل گردم از آن‏
۱۱۳Qگر چه تفسیرِ زبان روشن‏گرست‏ * لیک عشقِ بی‏زبان روشن‏ترست‏
۱۱۳ گر چه تفسیر زبان روشن‏گر است‏ * لیک عشق بی‏زبان روشن‏تر است‏
۱۱۴ چون قلم اندر نوشتن می‏شتافت‏ * چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت‏
۱۱۵Qعقل در شرحش چو خَر در گِل بخفت‏ * شرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفت‏
۱۱۵ عقل در شرحش چو خر در گل بخفت‏ * شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت‏
۱۱۶Qآفتاب آمد دلیلِ آفتاب‏ * گر دلیلت باید از وَیْ رُو متاب‏
۱۱۶ آفتاب آمد دلیل آفتاب‏ * گر دلیلت باید از وی رو متاب‏
۱۱۷Qاز وَیْ ار سایه نشانی می‏دهد * شمس هر دم نور جانی می‏دهد
۱۱۷ از وی ار سایه نشانی می‏دهد * شمس هر دم نور جانی می‏دهد
۱۱۸Qسایه خواب آرد ترا همچون سَمَرْ * چون بر آید شمس‏ اِنْشَقَّ ٱلْقَمَرُ
۱۱۸ سایه خواب آرد ترا همچون سمر * چون بر آید شمس‏ انْشَقَّ الْقَمَرُ
۱۱۹Qخود غریبی در جهان چون شمس نیست * شمسِ جانِ باقي کش اَمس نیست
۱۱۹ *
۱۲۰Qشمس در خارج اگر چه هست فرد * می‏توان هم مثلِ او تصویر کرد
۱۲۰ شمس در خارج اگر چه هست فرد * می‏توان هم مثل او تصویر کرد
۱۲۱Qلیک شمس که ازو شد هست اثیر * نبْودش در ذِهْن و در خارج نظیر
۱۲۱ شمس جان کاو خارج آمد از اثیر * نبودش در ذهن و در خارج نظیر
۱۲۲Qدر تصُّور ذاتِ او را گنج کو * تا در آید در تصُّور مثلِ او
۱۲۲ در تصور ذات او را گنج کو * تا در آید در تصور مثل او
۱۲۳Qچون حدیثِ روی شَمس ٱلدّین رسید * شمسِ چارم آسمان سر در کشید
۱۲۳ چون حدیث روی شمس الدین رسید * شمس چارم آسمان سر در کشید
۱۲۴Qواجب آید چون که آمد نامِ او * شرح کردن رمزی از اِنعامِ او
۱۲۴ واجب آید چون که آمد نام او * شرح کردن رمزی از انعام او
۱۲۵Qاین نفس جان دامنم بر تافتست‏ * بوی پیراهان یوسف یافتست‏
۱۲۵ این نفس جان دامنم بر تافته ست‏ * بوی پیراهان یوسف یافته ست‏
۱۲۶Qاز برای حقّ صُحبت سالها * باز گو حالی از آن خوش حالها
۱۲۶ از برای حق صحبت سالها * باز گو حالی از آن خوش حالها
۱۲۷ تا زمین و آسمان خندان شود * عقل و روح و دیده صد چندان شود
۱۲۸Qلا تُکلِّفَنی فإِنّی فی الَفنا * کلَّت أَفْهامی فلا أُحصِی ثَنا
۱۲۸ لا تکلفنی فإنی فی الفنا * کلت أفهامی فلا أحصی ثنا
۱۲۹Qکُلُّ شَی‏ْءٍ قَالُه غَیْرُ الْمُفیِق‏ * إنْ تکَلُّف أَوْ تَصَلَّفْ لاَ یلیِق‏
۱۲۹ کل شی‏ء قاله غیر المفیق‏ * إن تکلف أو تصلف لا یلیق‏
۱۳۰Qمن چه گویم یک رگم هشیار نیست‏ * شرحِ آن یاری که او را یار نیست‏
۱۳۰ من چه گویم یک رگم هشیار نیست‏ * شرح آن یاری که او را یار نیست‏
۱۳۱Qشرحِ این هجران و این خونِ جگر * این زمان بگذار تا وقت دگر
۱۳۱ شرح این هجران و این خون جگر * این زمان بگذار تا وقت دگر
۱۳۲Qقالَ أَطْعِمْنیَ فإِنیّ جائِع‏َّ * وَ ٱعْتَجِلْ فٱلْوَقَتُ سَیْفّ قاطِّع‏
۱۳۲ قال أطعمنی فإنی جائع‏ * و اعتجل فالوقت سیف قاطع‏
۱۳۳Qصوفی اِبُن ٱلوَقْت باشد ای رفیق‏ * نیست فردا گفتن از شرطِ طریق‏
۱۳۳ صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق‏ * نیست فردا گفتن از شرط طریق‏
۱۳۴Qتو مگر خود مردِ صوفی نیستی‏ * هست را از نَسْیه خیزد نیستی‏
۱۳۴ تو مگر خود مرد صوفی نیستی‏ * هست را از نسیه خیزد نیستی‏
۱۳۵Qگفتمش پوشیده خوشتر سِرِّ یار * خود تو در ضِمنِ حکایت گوش دار
۱۳۵ گفتمش پوشیده خوشتر سر یار * خود تو در ضمن حکایت گوش دار
۱۳۶Qخوشتر آن باشد که سِرّ دلبران‏ * گفته آید در حدیثِ دیگران‏
۱۳۶ خوشتر آن باشد که سر دلبران‏ * گفته آید در حدیث دیگران‏
۱۳۷Qگفت مکشوف و برهنه گوی این‏ * آشکارا به که پنهان ذکرِ دین‏
۱۳۷ گفت مکشوف و برهنه گوی این‏ * آشکارا به که پنهان ذکر دین‏
۱۳۸ پرده بردار و برهنه گو که من‏ * می‏نخسبم با صنم با پیرهن‏
۱۳۹Qگفتم ار عریان شود او در عیان‏ * نه تو مانی نه کنارت نه میان‏
۱۳۹ گفتم ار عریان شود او در عیان‏ * نی تو مانی نی کنارت نی میان‏
۱۴۰Qآرزو می‏خواه لیک اندازه خواه‏ * بر نتابد کوه را یک برگِ کاه‏
۱۴۰ آرزو می‏خواه لیک اندازه خواه‏ * بر نتابد کوه را یک برگ کاه‏
۱۴۱Qآفتابی کز وی این عالَم فروخت‏ * اندکی گر پیش آید جمله سوخت‏
۱۴۱ آفتابی کز وی این عالم فروخت‏ * اندکی گر پیش آید جمله سوخت‏
۱۴۲Qفتنه و آشوب و خون‏ریزی مجوی‏ * بیش ازین از شمسِ تبریزی مگوی‏
۱۴۲ فتنه و آشوب و خون‏ریزی مجوی‏ * بیش از این از شمس تبریزی مگوی‏
۱۴۳Qاین ندارد آخر از آغاز گوی‏ * رَوْ تمامِ این حکایت باز گوی‏
۱۴۳ این ندارد آخر از آغاز گوی‏ * رو تمام این حکایت باز گوی‏

1007

title of 1007
۱۴۴ گفت ای شه خلوتی کن خانه را * دور کن هم خویش و هم بیگانه را
۱۴۵ کس ندارد گوش در دهلیزها * تا بپرسم زین کنیزک چیزها
۱۴۶Qخانه خالی ماند و یک دَیّار نه * جز طبیب و جز همان بیمار نه
۱۴۶ خانه خالی ماند و یک دیار نی‏ * جز طبیب و جز همان بیمار نی‏
۱۴۷Qنرم نرمک گفت شهرِ تو کجاست‏ * که علاجِ اهلِ هر شهری جداست‏
۱۴۷ نرم نرمک گفت شهر تو کجاست‏ * که علاج اهل هر شهری جداست‏
۱۴۸ و اندر آن شهر از قرابت کیستت‏ * خویشی و پیوستگی با چیستت‏
۱۴۹Qدست بر نبضش نهاد و یک به یک‏ * باز می‏پرسید از جورِ فلک‏
۱۴۹ دست بر نبضش نهاد و یک به یک‏ * باز می‏پرسید از جور فلک‏
۱۵۰Qچون کسی را خار در پایش جهد * پای خود را بر سرِ زانو نهد
۱۵۰ چون کسی را خار در پایش جهد * پای خود را بر سر زانو نهد
۱۵۱Qوز سرِ سوزن همی‏جوید سرش‏ * ور نیابد می‏کند با لب ترش‏
۱۵۱ وز سر سوزن همی‏جوید سرش‏ * ور نیابد می‏کند با لب ترش‏
۱۵۲Qخار در پا شد چنین دشوارْ یاب‏ * خار در دل چون بود وا‌ دِه جواب‏
۱۵۲ خار در پا شد چنین دشوار یاب‏ * خار در دل چون بود واده جواب‏
۱۵۳ خار در دل گر بدیدی هر خسی‏ * دست کی بودی غمان را بر کسی‏
۱۵۴Qکس به زیرِ دُمِّ خر خاری نهد * خر نداند دفع آن بر می‏جهد
۱۵۴ کس به زیر دم خر خاری نهد * خر نداند دفع آن بر می‏جهد
۱۵۵Qبر جهد و ان خار محکمتر زند * عاقلی باید که خاری بر کَنَد
۱۵۵ بر جهد و ان خار محکمتر زند * عاقلی باید که خاری بر کند
۱۵۶Qخر ز بهر دفع خار از سوز و درد * جُفته می‏انداخت صد جا زخم کرد
۱۵۶ خر ز بهر دفع خار از سوز و درد * جفته می‏انداخت صد جا زخم کرد
۱۵۷ آن حکیم خارچین استاد بود * دست می‏زد جا به جا می‏آزمود
۱۵۸Qز ان کنیزک بر طریقِ داستان‏ * باز می‏پرسید حالِ دوستان‏
۱۵۸ ز ان کنیزک بر طریق داستان‏ * باز می‏پرسید حال دوستان‏
۱۵۹Qبا حکیم او قصّه‏‌ها می‏گفت فاش‏ * از مقام و خواجگان و شهر و باش‏
۱۵۹ با حکیم او قصه‏ها می‏گفت فاش‏ * از مقام و خاجگان و شهر تاش‏
۱۶۰Qسوی قصّه گفتنش می‏داشت گوش‏ * سوی نبض و جستنش می‏داشت هوش‏
۱۶۰ سوی قصه گفتنش می‏داشت گوش‏ * سوی نبض و جستنش می‏داشت هوش‏
۱۶۱Qتا که نبض از نامِ کِی گردد جهان‏ * او بود مقصود جانش در جهان‏
۱۶۱ تا که نبض از نام کی گردد جهان‏ * او بود مقصود جانش در جهان‏
۱۶۲Qدوستان شهر او را بر شمرد * بعد از آن شهری دگر را نام بُرد
۱۶۲ دوستان شهر او را بر شمرد * بعد از آن شهری دگر را نام برد
۱۶۳Qگفت چون بیرون شدی از شهرِ خویش‏ * در کدامین شهر بودستی تو بیش‏
۱۶۳ گفت چون بیرون شدی از شهر خویش‏ * در کدامین شهر بوده ستی تو بیش‏
۱۶۴Qنامِ شهری گفت وز آن هم در گذشت‏ * رنگ روی و نَبضِ او دیگر نگشت‏
۱۶۴ نام شهری گفت وز آن هم در گذشت‏ * رنگ روی و نبض او دیگر نگشت‏
۱۶۵ خواجگان و شهرها را یک به یک‏ * باز گفت از جای و از نان و نمک‏
۱۶۶Qشهر شهر و خانه خانه قصّه کرد * نه رگش جنبید و نه رخ گشت زرد
۱۶۶ شهر شهر و خانه خانه قصه کرد * نی رگش جنبید و نی رخ گشت زرد
۱۶۷Qنبضِ او بر حالِ خود بُد بیی گزند * تا بپرسید از سمرقندِ چو قَند
۱۶۷ نبض او بر حال خود بد بی‏گزند * تا بپرسید از سمرقند چو قند
۱۶۸Qنبض جَست و روی سرخ و زرد شد * کز سمرقندی زرگر فرد شد
۱۶۸ نبض جست و روی سرخ و زرد شد * کز سمرقندی زرگر فرد شد
۱۶۹Qچون ز رنجور آن حکیم این راز یافت‏ * اصلِ آن درد و بلا را باز یافت‏
۱۶۹ چون ز رنجور آن حکیم این راز یافت‏ * اصل آن درد و بلا را باز یافت‏
۱۷۰Qگفت کوی او کدامست در گذر * او سَرِ پُل گفت و کوی غاتِفَر
۱۷۰ گفت کوی او کدام است در گذر * او سر پل گفت و کوی غاتفر
۱۷۱Qگفت دانستم که رنجت چیست زود * در خَلاصت سِحْرها خواهم نمود
۱۷۱ گفت دانستم که رنجت چیست زود * در خلاصت سحرها خواهم نمود
۱۷۲Qشاد باش و فارغ و آمِن که من‏ * آن کنم با تو که باران با چمن‏
۱۷۲ شاد باش و فارغ و ایمن که من‏ * آن کنم با تو که باران با چمن‏
۱۷۳Qمن غمِ تو می‏خورم تو غم مخور * بر تو من مُشفِق‏‌ترم از صد پدر
۱۷۳ من غم تو می‏خورم تو غم مخور * بر تو من مشفق‏ترم از صد پدر
۱۷۴Qهان و هان این راز را با کس مگو * گر چه از تو شه کند بس جُست و جو
۱۷۴ هان و هان این راز را با کس مگو * گر چه از تو شه کند بس جستجو
۱۷۵Qگورخانهٔ رازِ تو چون دل شود * آن مُرادت زودتر حاصل شود
۱۷۵ چون که اسرارت نهان در دل شود * آن مرادت زودتر حاصل شود
۱۷۶Qگفت پیغمبر که هر که سِر نهفت‏ * زود گردد با مرادِ خویش جفت‏
۱۷۶ گفت پیغمبر که هر که سر نهفت‏ * زود گردد با مراد خویش جفت‏
۱۷۷Qدانه چون اندر زمین پنهان شود * سِّرِ آن سر سبزی بستان شود
۱۷۷ دانه چون اندر زمین پنهان شود * سر آن سر سبزی بستان شود
۱۷۸Qزرّ و نقرهْ گر نبودندی نهان‏ * پرورش کَی یافتندی زیرِ کان‏
۱۷۸ زر و نقره گر نبودندی نهان‏ * پرورش کی یافتندی زیر کان‏
۱۷۹Qوعده‏ها و لطفهای آن حکیم‏ * کرد آن رنجور را اآمِن ز بیم‏
۱۷۹ وعده‏ها و لطفهای آن حکیم‏ * کرد آن رنجور را ایمن ز بیم‏
۱۸۰Qوعده‏ها باشد حقیقی دل‌پذیر * وعده‏ها باشد مجازی تاسه‏گیر
۱۸۰ وعده‏ها باشد حقیقی دل پذیر * وعده‏ها باشد مجازی تاسه‏گیر
۱۸۱Qوعده‏ی اهلِ کرم گنج روان‏ * وعده‏ی نااهل شد رنجِ روان‏
۱۸۱ وعده‏ی اهل کرم گنج روان‏ * وعده‏ی نااهل شد رنج روان‏

1008

title of 1008
۱۸۲Qبعد از آن برخاست و عزمِ شاه کرد * شاه را ز ان شمّه‏‌ای آگاه کرد
۱۸۲ بعد از آن برخاست و عزم شاه کرد * شاه را ز ان شمه‏ای آگاه کرد
۱۸۳Qگفت تدبیر آن بود کان مَرد را * حاضر آریم از پیِ این درد را
۱۸۳ گفت تدبیر آن بود کان مرد را * حاضر آریم از پی این درد را
۱۸۴Qمردِ زرگر را بخوان ز ان شهرِ دور * با زر و خِلعت بده او را غرور
۱۸۴ مرد زرگر را بخوان ز ان شهر دور * با زر و خلعت بده او را غرور

1009

title of 1009
۱۸۵Qشه فرستاد آن طرف یک دو رسول‏ * حاذقان و کافیانِ بس عُدول‏
۱۸۵ شه فرستاد آن طرف یک دو رسول‏ * حاذقان و کافیان بس عدول‏
۱۸۶ تا سمرقند آمدند آن دو امیر * پیش آن زرگر ز شاهنشه بشیر
۱۸۷Qکای لطیف استادِ کامل معرفت‏ * فاش اندر شهرها از تو صِفّت‏
۱۸۷ کای لطیف استاد کامل معرفت‏ * فاش اندر شهرها از تو صفت‏
۱۸۸Qنَک فلان شه از برای زرگری‏ * اختیارت کرد زیرا مِهتری‏
۱۸۸ نک فلان شه از برای زرگری‏ * اختیارت کرد زیرا مهتری‏
۱۸۹Qاینک این خلعت بگیر و زرّ و سیم‏ * چون بیایی خاص باشی و ندیم‏
۱۸۹ اینک این خلعت بگیر و زر و سیم‏ * چون بیایی خاص باشی و ندیم‏
۱۹۰Qمردْ مال و خِلعتِ بسیار دید * غِرّه شد از شهر و فرزندان بُرید
۱۹۰ مرد مال و خلعت بسیار دید * غره شد از شهر و فرزندان برید
۱۹۱Qاندر آمد شادمان در راه مرد * بی‏خبر کان شاه قصدِ جانْش کرد
۱۹۱ اندر آمد شادمان در راه مرد * بی‏خبر کان شاه قصد جانش کرد
۱۹۲Qاسبِ تازی بر نشست و شاد تاخت‏ * خونبهای خویش را خلعت شناخت‏
۱۹۲ اسب تازی بر نشست و شاد تاخت‏ * خونبهای خویش را خلعت شناخت‏
۱۹۳Qای شده اندر سفر با صد رضا * خود به پای خویش تا سوءُ ٱلْقَضا
۱۹۳ ای شده اندر سفر با صد رضا * خود به پای خویش تا سوء القضا
۱۹۴Qدر خیالش ملک و عِزّ و مهتری‏ * گفت عزرائیل رَوْ آری بَری‏
۱۹۴ در خیالش ملک و عز و مهتری‏ * گفت عزرائیل رو آری بری‏
۱۹۵Qچون رسید از راه آن مرد غریب‏ * اندر آوردش به پیشِ شه طبیب‏
۱۹۵ چون رسید از راه آن مرد غریب‏ * اندر آوردش به پیش شه طبیب‏
۱۹۶Qسوی شاهنشاه بُردندش بناز * تا بسوزد بر سَرِ شمعِ طِراز
۱۹۶ سوی شاهنشاه بردندش به ناز * تا بسوزد بر سر شمع طراز
۱۹۷Qشاه دید او را بسی تعظیم کرد * مخزنِ زر را بدو تسلیم کرد
۱۹۷ شاه دید او را بسی تعظیم کرد * مخزن زر را بدو تسلیم کرد
۱۹۸Qپس حکیمش گفت کای سلطانِ مه‏ * آن کنیزک را بدین خواجه بده‏
۱۹۸ پس حکیمش گفت کای سلطان مه‏ * آن کنیزک را بدین خواجه بده‏
۱۹۹Qتا کنیزک در وصالش خَوش شود * آبِ وصلش دفعِ آن آتش شود
۱۹۹ تا کنیزک در وصالش خوش شود * آب وصلش دفع آن آتش شود
۲۰۰Qشه بدو بخشید آن مه‌روی را * جفت کرد آن هر دو صُحبت‌جوی را
۲۰۰ شه بدو بخشید آن مه روی را * جفت کرد آن هر دو صحبت جوی را
۲۰۱Qمدَّتِ شش ماه می‏راندند کام‏ * تا به صحّت آمد آن دختر تمام‏
۲۰۱ مدت شش ماه می‏راندند کام‏ * تا به صحت آمد آن دختر تمام‏
۲۰۲Qبعد از آن از بهرِ او شَرْبت بساخت‏ * تا بخورد و پیشِ دختر می‏گداخت‏
۲۰۲ بعد از آن از بهر او شربت بساخت‏ * تا بخورد و پیش دختر می‏گداخت‏
۲۰۳Qچون ز رنجوری جمالِ او نماند * جانِ دختر در وبالِ او نماند
۲۰۳ چون ز رنجوری جمال او نماند * جان دختر در وبال او نماند
۲۰۴Qچونکه زشت و ناخوش و رُخ‌زرد شد * اندک اندک در دلِ او سرد شد
۲۰۴ چون که زشت و ناخوش و رخ زرد شد * اندک اندک در دل او سرد شد
۲۰۵Qعشقهایی کز پیِ رنگی بود * عشق نْبود عاقبت ننگی بود
۲۰۵ عشقهایی کز پی رنگی بود * عشق نبود عاقبت ننگی بود
۲۰۶Qکاش کان هم ننگ بودی یک سری‏ * تا نرفتی بر وی آن بَدْ‌داوری‏
۲۰۶ کاش کان هم ننگ بودی یک سری‏ * تا نرفتی بر وی آن بد داوری‏
۲۰۷Qخون دوید از چشمِ همچون جویِ او * دشمنِ جانِ وی آمد رویِ او
۲۰۷ خون دوید از چشم همچون جوی او * دشمن جان وی آمد روی او
۲۰۸Qدشمنِ طاوس آمد پَرِّ او * ای بسی شه را بکُشته فَرِّ او
۲۰۸ دشمن طاوس آمد پر او * ای بسی شه را بکشته فر او
۲۰۹Qگفت من آن آهَوم کز نافِ من‏ * ریخت این صَّیاد خونِ صافِ من‏
۲۰۹ گفت من آن آهوم کز ناف من‏ * ریخت این صیاد خون صاف من‏
۲۱۰Qای من آن روباهِ صحرا کز کمین‏ * سر بُریدندش برای پوستین‏
۲۱۰ ای من آن روباه صحرا کز کمین‏ * سر بریدندش برای پوستین‏
۲۱۱Qای من آن پیلی که زخمِ پیل‌بان‏ * ریخت خونم از برای استخوان‏
۲۱۱ ای من آن پیلی که زخم پیل بان‏ * ریخت خونم از برای استخوان‏
۲۱۲Qآن که کُشتستم پیِ ما‌دون من‏ * می‏نداند که نخسپد خونِ من‏
۲۱۲ آن که کشتستم پی مادون من‏ * می‏نداند که نخسبد خون من‏
۲۱۳Qبر منست امروز و فردا بر وَیَست‏ * خونِ چون من کس چنین ضایع کَیَست‏
۲۱۳ بر من است امروز و فردا بر وی است‏ * خون چون من کس چنین ضایع کی است‏
۲۱۴ گر چه دیوار افکند سایه‏ی دراز * باز گردد سوی او آن سایه باز
۲۱۵Qاین جهان کوهست و فعلِ ما ندا * سوی ما آید نداها را صدا
۲۱۵ این جهان کوه است و فعل ما ندا * سوی ما آید نداها را صدا
۲۱۶Qاین بگفت و رفت در دَم زیرِ خاک‏ * آن کنیزک شد ز عشق و رنج پاک‏
۲۱۶ این بگفت و رفت در دم زیر خاک‏ * آن کنیزک شد ز عشق و رنج پاک‏
۲۱۷Qزانکه عشق مردگان پاینده نیست‏ * زانکه مرده سوی ما آینده نیست‏
۲۱۷ ز انکه عشق مردگان پاینده نیست‏ * ز انکه مرده سوی ما آینده نیست‏
۲۱۸Qعشقِ زنده در روان و در بصَر * هر دمی باشد ز غُنچه تازه‏تر
۲۱۸ عشق زنده در روان و در بصر * هر دمی باشد ز غنچه تازه‏تر
۲۱۹Qعشق آن زنده گزین کاو باقیَست‏ * کز شراب جان فزایت ساقیَست‏
۲۱۹ عشق آن زنده گزین کاو باقی است‏ * کز شراب جان فزایت ساقی است‏
۲۲۰Qعشق آن بگزین که جملهٔ انبیا * یافتند از عشقِ او کار و کیا
۲۲۰ عشق آن بگزین که جمله انبیا * یافتند از عشق او کار و کیا
۲۲۱ تو مگو ما را بدان شه بار نیست‏ * با کریمان کارها دشوار نیست‏

1010

title of 1010
۲۲۲Qکُشتن آن مرد بر دستِ حکیم‏ * نه پی اومید بود و نه ز بیم‏
۲۲۲ کشتن آن مرد بر دست حکیم‏ * نی پی اومید بود و نی ز بیم‏
۲۲۳Qاو نکُشتش از برای طبع شاه‏ * تا نیامد امر و الهامِ اِلٓه‏
۲۲۳ او نکشتش از برای طبع شاه‏ * تا نیامد امر و الهام اله‏
۲۲۴Qآن پسر را کِش خَضِر بُبرید حلق‏ * سِرّ آن را درنیابد عامِ خَلق‏
۲۲۴ آن پسر را کش خضر ببرید حلق‏ * سر آن را درنیابد عام خلق‏
۲۲۵Qآنکه از حق یابد او وَحْی و جواب‏ * هر چه فرماید بود عینِ صواب‏
۲۲۵ آن که از حق یابد او وحی و جواب‏ * هر چه فرماید بود عین صواب‏
۲۲۶Qآنکه جان بخشد اگر بکشد رواست‏ * نایبست و دستِ او دستِ خداست‏
۲۲۶ آن که جان بخشد اگر بکشد رواست‏ * نایب است و دست او دست خداست‏
۲۲۷Qهمچو اسماعیل پیشش سَر بنه‏ * شاد و خندان پیشِ تیغش جان بده‏
۲۲۷ همچو اسماعیل پیشش سر بنه‏ * شاد و خندان پیش تیغش جان بده‏
۲۲۸Qتا بماند جانت خندان تا اَبد * همچو جانِ پاکِ احمد با احَد
۲۲۸ تا بماند جانت خندان تا ابد * همچو جان پاک احمد با احد
۲۲۹Qعاشقان آنگه شراب جان کَشند * که به دستِ خویش خوبانشان کُشند
۲۲۹ عاشقان جام فرح آن گه کشند * که به دست خویش خوبانشان کشند
۲۳۰Qشاه آن خون از پی شَهوت نکرد * تو رها کن بدگمانی و نَبَرد
۲۳۰ شاه آن خون از پی شهوت نکرد * تو رها کن بد گمانی و نبرد
۲۳۱Qتو گمان بُردی که کرد آلودگی‏ * در صفا غِش کی هِلَد پالودگی‏
۲۳۱ تو گمان بردی که کرد آلودگی‏ * در صفا غش کی هلد پالودگی‏
۲۳۲Qبهرِ آنست این ریاضت وین جَفا * تا بر آرد کُوره از نقره جُفا
۲۳۲ بهر آن است این ریاضت وین جفا * تا بر آرد کوره از نقره جفا
۲۳۳Qبهر آنست امتحانِ نیک و بد * تا بجوشد بر سَر آرد زر زَبَد
۲۳۳ بهر آن است امتحان نیک و بد * تا بجوشد بر سر آرد زر زبد
۲۳۴Qگر نبودی کارش اِلهامِ اِلٓه‏ * او سگی بودی دراننده نه شاه‏
۲۳۴ گر نبودی کارش الهام اله‏ * او سگی بودی دراننده نه شاه‏
۲۳۵Qپاک بود از شهوت و حرص و هوا * نیک کرد او لیک نیکِ بَدنُما
۲۳۵ پاک بود از شهوت و حرص و هوا * نیک کرد او لیک نیک بد نما
۲۳۶Qگر خَضِر در بحر کَشتی را شکست‏ * صد درستی در شکستِ خِضْر هست‏
۲۳۶ گر خضر در بحر کشتی را شکست‏ * صد درستی در شکست خضر هست‏
۲۳۷Qوهمِ موسی با همه نور و هنر * شد از آن محجوب تو بیی‌پَر مَپَر
۲۳۷ وهم موسی با همه نور و هنر * شد از آن محجوب، تو بی‏پر مپر
۲۳۸Qآن گلِ سرخست تو خونش مخوان‏ * مستِ عقلست او تو مجنونش مخوان‏
۲۳۸ آن گل سرخ است تو خونش مخوان‏ * مست عقل است او تو مجنونش مخوان‏
۲۳۹Qگر بُدی خونِ مُسُلْمان کامِ او * کافرم گر بُردَمی من نامِ او
۲۳۹ گر بدی خون مسلمان کام او * کافرم گر بردمی من نام او
۲۴۰Qمی‌‏بلرزد عرش از مدحِ شقی‏ * بد گمان گردد ز مدحش متّقی‏
۲۴۰ می‏بلرزد عرش از مدح شقی‏ * بد گمان گردد ز مدحش متقی‏
۲۴۱Qشاه بود و شاهِ بس آگاه بود * خاص بود و خاصه‏ٔ لله بود
۲۴۱ شاه بود و شاه بس آگاه بود * خاص بود و خاصه‏ی اللَّه بود
۲۴۲Qآن کسی را کش چنین شاهی کُشد * سوی بخت و بهترین جاهی کَشد
۲۴۲ آن کسی را کش چنین شاهی کشد * سوی بخت و بهترین جاهی کشد
۲۴۳Qگر ندیدی سودِ او در قهرِ او * کی شدی آن لطفِ مُطْلَق قَهرجو
۲۴۳ گر ندیدی سود او در قهر او * کی شدی آن لطف مطلق قهر جو
۲۴۴Qبچّه می‏لرزد از آن نیشِ حجام‏ * مادرِ مُشْفِق در آن دم شادکام‏
۲۴۴ بچه می‏لرزد از آن نیش حجام‏ * مادر مشفق در آن غم شاد کام‏
۲۴۵Qنیمْ جان بْستاند و صد جان دهد * آنچ در وهمت نیاید آن دهد
۲۴۵ نیم جان بستاند و صد جان دهد * آن چه در وهمت نیاید آن دهد
۲۴۶Qتو قیاس از خویش می‏گیری و لیک‏ * دُورِ دور افتاده‏ای بنْگر تو نیک‏
۲۴۶ تو قیاس از خویش می‏گیری و لیک‏ * دور دور افتاده‏ای بنگر تو نیک‏

1011

title of 1011
۲۴۷Qبود بقالی و وی را طوطیی‏ * خوش نوایی سَبز و گویا طوطیی‏
۲۴۷ بود بقالی و وی را طوطیی‏ * خوش نوایی سبز و گویا طوطیی‏
۲۴۸Qبر دکان بودی نگهبانِ دکان‏ * نکته گفتی با همه سوداگران‏
۲۴۸ بر دکان بودی نگهبان دکان‏ * نکته گفتی با همه سوداگران‏
۲۴۹Qدر خطابِ آدمی ناطق بُدی‏ * در نوای طوطیان حاذق بُدی‏
۲۴۹ در خطاب آدمی ناطق بدی‏ * در نوای طوطیان حاذق بدی‏
۲۵۰Qجَست از سوی دکان سویی گریخت‏ * شیشه‏‌های روغنِ گُل را بریخت‏
۲۵۰ جست از سوی دکان سویی گریخت‏ * شیشه‏های روغن گل را بریخت‏
۲۵۱Qاز سوی خانه بیامد خواجه‏اش‏ * بر دکان بنْشست فارغ خواجه‏‌وَش‏
۲۵۱ از سوی خانه بیامد خواجه‏اش‏ * بر دکان بنشست فارغ خواجه‏وش‏
۲۵۲Qدید پرُ روغن دکان و جامه چرب‏ * بر سرش زد گشت طوطی کَل ز ضَرْب‏
۲۵۲ دید پر روغن دکان و جامه چرب‏ * بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب‏
۲۵۳Qروزکی چندی سخن کوتاه کرد * مردِ بقّال از ندامت آه کرد
۲۵۳ روزکی چندی سخن کوتاه کرد * مرد بقال از ندامت آه کرد
۲۵۴Qریش بر میی‌کَنْد و می‏‌گفت ای دریغ‏ * کافتابِ نعمتم شد زیرِ میغ‏
۲۵۴ ریش بر می‏کند و می‏گفت ای دریغ‏ * کافتاب نعمتم شد زیر میغ‏
۲۵۵Qدستِ من بْشکسته بودی آن زمان‏ * که زدم من بر سرِ آن خوش‌زبان‏
۲۵۵ دست من بشکسته بودی آن زمان‏ * که زدم من بر سر آن خوش زبان‏
۲۵۶Qهَدْیَه‏‌ها می‏داد هر درویش را * تا بیابد نطقِ مرغِ خویش را
۲۵۶ هدیه‏ها می‏داد هر درویش را * تا بیابد نطق مرغ خویش را
۲۵۷Qبعدِ سه روز و سه شب حیران و زار * بر دکان بنْشسته بُد نومیدوار
۲۵۷ بعد سه روز و سه شب حیران و زار * بر دکان بنشسته بد نومید وار
۲۵۸Qمی‏نمود آن مرغ را هر گون نهَفت‏ * تا که باشد اندر آید او بگُفت‏
۲۵۸ می‏نمود آن مرغ را هر گون شگفت‏ * تا که باشد کاندر آید او بگفت‏
۲۵۹Qجَوْلَقییّ سَر برهنه می‏گذشت‏ * با سرِ بی‏‌مو چو پُشت طاس و طشت‏
۲۵۹ جولقیی سر برهنه می‏گذشت‏ * با سر بی‏مو چو پشت طاس و طشت‏
۲۶۰Qآمد اندر گفت طوطی آن زمان‏ * بانگ بر درویش زد چون عاقلان‏
۲۶۰ طوطی اندر گفت آمد در زمان‏‏ * بانگ بر درویش زد که هی فلان‏
۲۶۱Qاز چه ای کَل با کَلان آمیختی‏ * تو مگر از شیشه روغن ریختی‏
۲۶۱ از چه ای کل با کلان آمیختی‏ * تو مگر از شیشه روغن ریختی‏
۲۶۲ از قیاسش خنده آمد خلق را * کو چو خود پنداشت صاحب دلق را
۲۶۳Qکارِ پاکان را قیاس از خود مگیر * گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر
۲۶۳ کار پاکان را قیاس از خود مگیر * گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر
۲۶۴Qجملهٔ عالَم زین سبب گمراه شد * کم کسی ز اَبدالِ حقّ آگاه شد
۲۶۴ جمله عالم زین سبب گمراه شد * کم کسی ز ابدال حق آگاه شد
۲۶۵Qهَمسَری با انبیا برداشتند * اولیا را همچو خود پنداشتند
۲۶۵ همسری با انبیا برداشتند * اولیا را همچو خود پنداشتند
۲۶۶Qگفته اینک ما بَشَر ایشان بشر * ما و ایشان بسته‏ٔ خوابیم و خَور
۲۶۶ گفته اینک ما بشر ایشان بشر * ما و ایشان بسته‏ی خوابیم و خور
۲۶۷Qاین ندانستند ایشان از عَمَی‏ * هست فرقی در میان بی‌مُنتها
۲۶۷ این ندانستند ایشان از عمی‏ * هست فرقی در میان بی‏منتها
۲۶۸Qهر دو گون زنبور خوردند از مَحَل‏ * لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل‏
۲۶۸ هر دو گون زنبور خوردند از محل‏ * لیک شد ز ان نیش و زین دیگر عسل‏
۲۶۹Qهر دو گون آهو گیا خوردند و آب‏ * زین یکی سرگین شد و زان مُشکِ ناب‏
۲۶۹ هر دو گون آهو گیا خوردند و آب‏ * زین یکی سرگین شد و ز ان مشک ناب‏
۲۷۰Qهر دو نَی خوردند از یک آبخَور * ر
۲۷۰ هر دو نی خوردند از یک آب خور * این یکی خالی و آن پر از شکر
۲۷۱ صد هزاران این چنین اشباه بین‏ * فرقشان هفتاد ساله راه بین‏
۲۷۲Qاین خورد گردد پلیدی زو جُدا * آن خورد گردد همه نورِ خدا
۲۷۲ این خورد گردد پلیدی زو جدا * آن خورد گردد همه نور خدا
۲۷۳Qاین خورد زاید همه بُخل و حسد * و آن خورد زاید همه نور احَد
۲۷۳ این خورد زاید همه بخل و حسد * و آن خورد زاید همه نور احد
۲۷۴Qاین زمینِ پاک و آن شورهست و بَد * این فرشته‏ٔ پاک و آن دیوست و دَد
۲۷۴ این زمین پاک و ان شوره ست و بد * این فرشته‏ی پاک و ان دیو است و دد
۲۷۵Qهر دو صورت گر بهم ماند رواست‏ * آبِ تلخ و آبِ شیرین را صفاست‏
۲۷۵ هر دو صورت گر بهم ماند رواست‏ * آب تلخ و آب شیرین را صفاست‏
۲۷۶Qجز که صاحب ذوق کی شْناسد بیاب‏ * او شناسد آبِ خوش از شوره آب‏
۲۷۶ جز که صاحب ذوق کی شناسد بیاب‏ * او شناسد آب خوش از شوره آب‏
۲۷۷Qسِحر را با مُعْجِزه کرده قیاس‏ * هر دو را بر مَکر پندارد اساس‏
۲۷۷ سحر را با معجزه کرده قیاس‏ * هر دو را بر مکر پندارد اساس‏
۲۷۸Qساحرانِ موسی از اِستیزه را * بر گرفته چون عصای او عصا
۲۷۸ ساحران موسی از استیزه را * بر گرفته چون عصای او عصا
۲۷۹Qزین عصا تا آن عصا فرقیست ژرف‏ * زین عمل تا آن عمل راهی شگرف‏
۲۷۹ زین عصا تا آن عصا فرقی است ژرف‏ * زین عمل تا آن عمل راهی شگرف‏
۲۸۰Qلَعنةُ اللَّه این عمل را در قفا * رَحمةُ اللَّه آن عمل را در وفا
۲۸۰ لعنة اللَّه این عمل را در قفا * رحمه اللَّه آن عمل را در وفا
۲۸۱Qکافران اندر مِری بوزینه‌طبع‏ * آفتی آمد درونِ سینه طبع‏
۲۸۱ کافران اندر مری بوزینه طبع‏ * آفتی آمد درون سینه طبع‏
۲۸۲Qهر چه مردم می‏کند بوزینه هَم‏ْ * آن کند کز مرد بیند دَم‏ بدَم‏
۲۸۲ هر چه مردم می‏کند بوزینه هم‏ * آن کند کز مرد بیند دم‏به‏دم‏
۲۸۳Qاو گمان بُرده که من کردم چو او * فرق را کَی داند آن اِستیزه رُو
۲۸۳ او گمان برده که من کژدم چو او * فرق را کی داند آن استیزه رو
۲۸۴Qاین کند از امر و او بهرِ ستیز * بر سَرِ استیزه‌رویان خاک ریز
۲۸۴ این کند از امر و او بهر ستیز * بر سر استیزه رویان خاک ریز
۲۸۵Qآن مُنافِق با مُوافق در نماز * از پَیِ اِستیزه آید نه نیاز
۲۸۵ آن منافق با موافق در نماز * از پی استیزه آید نی نیاز
۲۸۶Qدر نماز و روزه و حجّ و زکات‏ * با منافق مومنان در بُرد و مات‏
۲۸۶ در نماز و روزه و حج و زکات‏ * با منافق مومنان در برد و مات‏
۲۸۷Qمومنان را بُرد باشد عاقبت‏ * بر منافق مات اندر آخرت‏
۲۸۷ مومنان را برد باشد عاقبت‏ * بر منافق مات اندر آخرت‏
۲۸۸Qگر چه هر دو بر سَرِ یک بازی‏اند * هر دو با هم مَروزی و رازی‏اند
۲۸۸ گر چه هر دو بر سر یک بازی‏اند * هر دو با هم مروزی و رازی‏اند
۲۸۹Qهر یکی سوی مَقامِ خود رود * هر یکی بر وَفَقِ نامِ خود رود
۲۸۹ هر یکی سوی مقام خود رود * هر یکی بر وفق نام خود رود
۲۹۰Qمؤمنش خوانند جانش خَوش شود * ور منافق تیز و پُر آتش شود
۲۹۰ مومنش خوانند جانش خوش شود * ور منافق تیز و پر آتش شود
۲۹۱Qنامِ او محبوب از ذات وی است‏ * نامِ این مبغوض از آفات وی است‏
۲۹۱ نام او محبوب از ذات وی است‏ * نام این مبغوض از آفات وی است‏
۲۹۲Qمیم و واو و میم و نون تشریف نیست‏ * لفظِ مؤمن جز پَی تعریف نیست‏
۲۹۲ میم و واو و میم و نون تشریف نیست‏ * لفظ مومن جز پی تعریف نیست‏
۲۹۳Qگر منافق خوانیش این نام دون‏ * همچو کژدم می‏‌خَلَد در اندرون‏
۲۹۳ گر منافق خوانی‏اش این نام دون‏ * همچو کژدم می‏خلد در اندرون‏
۲۹۴Qگرنه این نام اشتقاقِ دوزخست‏ * پس چرا در وی مذاقِ دوزخست‏
۲۹۴ گرنه این نام اشتقاق دوزخ است‏ * پس چرا در وی مذاق دوزخ است‏
۲۹۵Qزشتیِ آن نامِ بَد از حرف نیست‏ * تلخیِ آن آبِ بحر از ظَرْف نیست‏
۲۹۵ زشتی آن نام بد از حرف نیست‏ * تلخی آن آب بحر از ظرف نیست‏
۲۹۶Qحرفْ ظرف آمد درو معنی چو آب‏ * بحرِ معنی‏ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتاب
۲۹۶ حرف ظرف آمد در او معنی چو آب‏ * بحر معنی‏ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ‏
۲۹۷Qبحرِ تلخ و بحرِ شیرین در جهان‏ * در میانشان‏ بَرْزَخٌ لا یَبْغِیان
۲۹۷ بحر تلخ و بحر شیرین در جهان‏ * در میانشان‏ بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ‏
۲۹۸Qوانگه این هر دو ز یک اصلی روان‏ * بر گذر زین هر دو رَوْ تا اصلِ آن‏
۲۹۸ وانگه این هر دو ز یک اصلی روان‏ * بر گذر زین هر دو رو تا اصل آن‏
۲۹۹Qزرّ قلب و زرّ نیکو در عِیار * بی‌مِحک هرگز ندانی ز اعتبار
۲۹۹ زر قلب و زر نیکو در عیار * بی‏محک هرگز ندانی ز اعتبار
۳۰۰Qهر کرا در جان خدا بْنهد مِحَک‏ * هر یقین را باز داند او ز شَک‏
۳۰۰ هر که را در جان خدا بنهد محک‏ * هر یقین را باز داند او ز شک‏
۳۰۱Qدر دهانِ زنده خاشاکی جُهد * آنگه آرامد که بیرونش نَهد
۳۰۱ در دهان زنده خاشاکی جهد * آن گه آرامد که بیرونش نهد
۳۰۲Qدر هزاران لقمه یک خاشاکِ خُرْد * چون در آمد حِسِّ زنده پی بُبْرد
۳۰۲ در هزاران لقمه یک خاشاک خرد * چون در آمد حس زنده پی ببرد
۳۰۳Qحِسّ دنیا نردبانِ این جهان‏ * حِسِّ دینی نردبانِ آسمان‏
۳۰۳ حس دنیا نردبان این جهان‏ * حس دینی نردبان آسمان‏
۳۰۴Qصحّتِ این حِس بجویید از طبیب‏ * صحّتِ آن حِس بخواهید از حبیب‏
۳۰۴ صحت این حس بجویید از طبیب‏ * صحت آن حس بخواهید از حبیب‏
۳۰۵Qصحَّتِ این حِس ز معمورئ تن‏ * صحَّتِ آن حس ز تخریبِ بدن‏
۳۰۵ صحت این حس ز معموری تن‏ * صحت آن حس ز تخریب بدن‏
۳۰۶Qراهِ جان مر جسم را ویران کند * بعد از آن ویرانی آبادان کند
۳۰۶ راه جان مر جسم را ویران کند * بعد از آن ویرانی آبادان کند
۳۰۷Qکرد ویران خانه بهرِ گنجِ زر * وز همان گنجش کند معمورتر
۳۰۷ کرد ویران خانه بهر گنج زر * وز همان گنجش کند معمورتر
۳۰۸Qآب را بْبرید و جُو را پاک کرد * بعد از ان در جُو روان کرد آب خورد
۳۰۸ آب را ببرید و جو را پاک کرد * بعد از آن در جو روان کرد آب خورد
۳۰۹Qپوست را بشْکافت و پیکان را کشید * پوستِ تازه بعد از آتش بر‌دمید
۳۰۹ پوست را بشکافت و پیکان را کشید * پوست تازه بعد از آتش بردمید
۳۱۰Qقلعه ویران کرد و از کافر سِتَد * بعد از ان بر ساختش صد بُرج و سَد
۳۱۰ قلعه ویران کرد و از کافر ستد * بعد از آن بر ساختش صد برج و سد
۳۱۱Qکارِ بی‏چون را که کیفّیت نَهد * اینکه گفتم این ضرورت می‏‌دهَد
۳۱۱ کار بی‏چون را که کیفیت نهد * این که گفتم هم ضرورت می‏دهد
۳۱۲Qگَه چنین بنْماید و گَه ضِدِّ این‏ * جز که حیرانی نباشد کارِ دین‏
۳۱۲ گه چنین بنماید و گه ضد این‏ * جز که حیرانی نباشد کار دین‏
۳۱۳Qنه چنان حیران که پشتش سوی اوست‏ * بل چنان حیران و غرق و مستِ دوست‏
۳۱۳ نی چنان حیران که پشتش سوی اوست‏ * بل چنین حیران و غرق و مست دوست‏
۳۱۴Qآن یکی را روی او شد سوی دوست‏ * و آن یکی را روی او خود روی اوست‏
۳۱۴ آن یکی را روی او شد سوی دوست‏ * و آن یکی را روی او خود روی دوست‏
۳۱۵Qروی هر یک می‏نگر می‏دار پاس‏ * بُو که گردی تو ز خدمت روشِناس‏
۳۱۵ روی هر یک می‏نگر می‏دار پاس‏ * بو که گردی تو ز خدمت رو شناس‏
۳۱۶Qچون بسی ابلیسِ آدم‌رُوی هست‏ * پس بهَر دستی نشاید داد دست‏
۳۱۶ چون بسی ابلیس آدم روی هست‏ * پس به هر دستی نشاید داد دست‏
۳۱۷Qزانکه صیَّاد آورد بانگِ صفیر * تا فریبد مرغ را آن مرغگیر
۳۱۷ ز انکه صیاد آورد بانگ صفیر * تا فریبد مرغ را آن مرغ گیر
۳۱۸Qبْشنود آن مرغ بانگِ جنسِ خویش‏ * از هوا آید بیابد دام و نیش‏
۳۱۸ بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش‏ * از هوا آید بیابد دام و نیش‏
۳۱۹Qحرفِ درویشان بُدزدد مردِ دون‏ * تا بخواند بر سلیمی زان فسون‏
۳۱۹ حرف درویشان بدزدد مرد دون‏ * تا بخواند بر سلیمی ز ان فسون‏
۳۲۰Qکارِ مردان روشنی و گرمیست‏ * کارِ دونان حیله و بی‏شرمیَست‏
۳۲۰ کار مردان روشنی و گرمی است‏ * کار دونان حیله و بی‏شرمی است‏
۳۲۱Qشیرِ پشمین از برای کَدْ کنند * بُو مُسَیْلمِ را لقب احمد کنند
۳۲۱ شیر پشمین از برای کد کنند * بو مسیلم را لقب احمد کنند
۳۲۲Qبو مُسیلم را لقب کذَّاب ماند * مر محَّمد را اُولًو ٱلأَلباب ماند
۳۲۲ بو مسیلم را لقب کذاب ماند * مر محمد را اولو الالباب ماند
۳۲۳Qآن شرابِ حق خِتامش مُشک ناب‏ * باده را خَتْمش بود گَنْد و عذاب‏
۳۲۳ آن شراب حق ختامش مشک ناب‏ * باده را ختمش بود گند و عذاب‏

1012

title of 1012
۳۲۴Qبود شاهی در جهودان ظُلم‌ساز * دشمنِ عیسی و نصرانی‌گُداز
۳۲۴ بود شاهی در جهودان ظلم ساز * دشمن عیسی و نصرانی گداز
۳۲۵Qعهدِ عیسی بود و نوبت آنِ او * جانِ موسی او و موسی جانِ او
۳۲۵ عهد عیسی بود و نوبت آن او * جان موسی او و موسی جان او
۳۲۶Qشاهِ احوَل کرد در راهِ خدا * آن دو دَمسازِ خدایی را جُدا
۳۲۶ شاه احول کرد در راه خدا * آن دو دمساز خدایی را جدا
۳۲۷Qگفت استاد احولی را کاندر آ * رَوْ برون آر از وِثاق آن شیشه را
۳۲۷ گفت استاد احولی را کاندر آ * رو برون آر از وثاق آن شیشه را
۳۲۸Qگفت احول ز‌ان دو شیشه من کدام‏ * پیشِ تو آرم بکن شرحِ تمام‏
۳۲۸ گفت احول ز ان دو شیشه من کدام‏ * پیش تو آرم بکن شرح تمام‏
۳۲۹Qگفت استاد آن دو شیشه نیست رَو * احولی بگْذار و افزون‌بین مَشوْ
۳۲۹ گفت استاد آن دو شیشه نیست رو * احولی بگذار و افزون بین مشو
۳۳۰Qگفت ای اُستا مرا طعنه مزن‏ * گفت اُستا زان دو یک را در شکن‏
۳۳۰ گفت ای استا مرا طعنه مزن‏ * گفت استا ز ان دو یک را در شکن‏
۳۳۱Qچون یکی بشْکست هر دو شد ز چشم‏ * مردمِ احول گردد از مَیْلان و خشم‏
۳۳۱ شیشه یک بود و به چشمش دو نمود * چون شکست او شیشه را دیگر نبود
۳۳۲Qشیشه یک بود و به چشمش دو نمود * چون شکست او شیشه را دیگر نبود
۳۳۲ چون یکی بشکست هر دو شد ز چشم‏ * مردم احول گردد از میلان و خشم‏
۳۳۳Qخشم و شهوت مرد را احول کند * ز اِستقامت روح را مُبدَل کند
۳۳۳ خشم و شهوت مرد را احول کند * ز استقامت روح را مبدل کند
۳۳۴ چون غرض آمد هنر پوشیده شد * صد حجاب از دل به سوی دیده شد
۳۳۵Qچون دهد قاضی به دل رشوت قرار * کَیْ شناسد ظالم از مظلومِ زار
۳۳۵ چون دهد قاضی به دل رشوت قرار * کی شناسد ظالم از مظلوم زار
۳۳۶Qشاه از حقدِ جهودانه چنان‏ * گشت احول کالأَمان یا ربّ امان‏
۳۳۶ شاه از حقد جهودانه چنان‏ * گشت احول کالامان یا رب امان‏
۳۳۷Qصد هزاران مؤمنِ مظلوم کُشت‏ * که پناهم دینِ موسی را و پُشت‏
۳۳۷ صد هزاران مومن مظلوم کشت‏ * که پناهم دین موسی را و پشت‏

1013

title of 1013
۳۳۸Qاو وزیری داشت گبر و عِشوه‏‌دِه‏ * کو بر آب از مکر بر بستی گِره‏
۳۳۸ او وزیری داشت گبر و عشوه‏ده‏ * کاو بر آب از مکر بر بستی گره‏
۳۳۹Qگفت ترسایان پناهِ جان کنند * دینِ خود را از مَلِک پنهان کنند
۳۳۹ گفت ترسایان پناه جان کنند * دین خود را از ملک پنهان کنند
۳۴۰Qکم کُش ایشان را که کُشتن سود نیست‏ * دین ندارد بُویْ مُشک و عود نیست‏
۳۴۰ کم کش ایشان را که کشتن سود نیست‏ * دین ندارد بوی، مشک و عود نیست‏
۳۴۱Qسِرِّ پنهانست اندر صد غلاف‏ * ظاهرش با تُست و باطن بَر خلاف‏
۳۴۱ سر پنهان است اندر صد غلاف‏ * ظاهرش با تست و باطن بر خلاف‏
۳۴۲Qشاه گفتش پس بگو تدبیر چیست‏ * چاره‏ٔ آن مکر و آن تزویر چیست‏
۳۴۲ شاه گفتش پس بگو تدبیر چیست‏ * چاره‏ی آن مکر و ان تزویر چیست‏
۳۴۳Qتا نماند در جهان نَصرانیی‏ * نی هویدا دین و نه پنهانیی‏
۳۴۳ تا نماند در جهان نصرانیی‏ * نی هویدا دین و نی پنهانیی‏
۳۴۴Qگفت ای شه گوش و دستم را بُبر * بینی‏ام بشْکاف و لب در حُکمِ مُر
۳۴۴ گفت ای شه گوش و دستم را ببر * بینی‏ام بشکاف و لب در حکم مر
۳۴۵Qبعد از ان در زیرِ دار آور مرا * تا بخواهد یک شفاعت‏گر مرا
۳۴۵ بعد از آن در زیر دار آور مرا * تا بخواهد یک شفاعت‏گر مرا
۳۴۶Qبر مُنادی‌گاه کن این کار تو * بر سرِ راهی که باشد چار سو
۳۴۶ بر منادی گاه کن این کار تو * بر سر راهی که باشد چار سو
۳۴۷Qانگهم از خود بران تا شهر دور * تا در اندازم در ایشان شرّ و شور
۳۴۷ آنگهم از خود بران تا شهر دور * تا در اندازم در ایشان شر و شور

1014

title of 1014
۳۴۸Qپس بگویم من به سر نصرانیم‏ * ای خدای راز‌دان می‏‌دانیَم‏
۳۴۸ پس بگویم من به سر نصرانی‏ام‏ * ای خدای راز دان می‏دانی‏ام‏
۳۴۹Qشاه واقف گشت از ایمانِ من‏ * وز تعصُّب کرد قصدِ جانِ من‏
۳۴۹ شاه واقف گشت از ایمان من‏ * وز تعصب کرد قصد جان من‏
۳۵۰Qخواستم تا دین ز شَه پنهان کنم‏ * انکه دینِ اوست ظاهر آن کنم‏
۳۵۰ خواستم تا دین ز شه پنهان کنم‏ * آن که دین اوست ظاهر آن کنم‏
۳۵۱Qشاه بویی بُرد از اسرارِ من‏ * مُتَّهَم شد پیشِ شه گفتارِ من‏
۳۵۱ شاه بویی برد از اسرار من‏ * متهم شد پیش شه گفتار من‏
۳۵۲Qگفت گفتِ تو چو در نان سوزنست‏ * از دلِ من تا دلِ تو روزنست‏
۳۵۲ گفت گفت تو چو در نان سوزن است‏ * از دل من تا دل تو روزن است‏
۳۵۳Qمن از ان روزن بدیدم حالِ تو * حالِ تو دیدم ننوشم قالِ تو
۳۵۳ من از آن روزن بدیدم حال تو * حال تو دیدم ننوشم قال تو
۳۵۴Qگر نبودی جانِ عیسی چاره‏ام‏ * او جهودانه بکردی پاره‏ام‏
۳۵۴ گر نبودی جان عیسی چاره‏ام‏ * او جهودانه بکردی پاره‏ام‏
۳۵۵Qبهرِ عیسی جان سپارم سَر دهم‏ * صد هزاران مَّنتش بر خود نهم‏
۳۵۵ بهر عیسی جان سپارم سر دهم‏ * صد هزاران منتش بر خود نهم‏
۳۵۶Qجان دریغم نیست از عیسی و‌لیک‏ * واقفم بر علمِ دینش نیک نیک‏
۳۵۶ جان دریغم نیست از عیسی و لیک‏ * واقفم بر علم دینش نیک نیک‏
۳۵۷Qحیف می‏‌آمد مرا کان دینِ پاک‏ * در میانِ جاهلان گردد هلاک‏
۳۵۷ حیف می‏آمد مرا کان دین پاک‏ * در میان جاهلان گردد هلاک‏
۳۵۸Qشُکر ایزد را و عیسی را که ما * گشته‏ایم آن کیشِ حق راَ رهنُما
۳۵۸ شکر ایزد را و عیسی را که ما * گشته‏ایم آن کیش حق را رهنما
۳۵۹Qاز جهود و از جهودی رسته‏ام‏ * تا به زنَّاری میان را بسته‏ام‏
۳۵۹ از جهود و از جهودی رسته‏ام‏ * تا به زناری میان را بسته‏ام‏
۳۶۰Qدَوْر دَوْرِ عیسی است ای مردمان‏ * بشنوید اسرارِ کیشِ او به جان‏
۳۶۰ دور دور عیسی است ای مردمان‏ * بشنوید اسرار کیش او به جان‏
۳۶۱Qکرد با وی شاه آن کاری که گفت‏ * خلق حیران مانده ز‌ان مَکرِ نهفت‏
۳۶۱ کرد با وی شاه آن کاری که گفت‏ * خلق حیران مانده ز ان مکر نهفت‏
۳۶۲Qرانْد او را جانبِ نصرانیان‏ * کرد در دعوت شروع او بعد از ان‏
۳۶۲ راند او را جانب نصرانیان‏ * کرد در دعوت شروع او بعد از آن‏

1015

title of 1015
۳۶۳Qصد هزاران مردِ ترسا سوی او * اندک اندک جمع شد در کوی او
۳۶۳ صد هزاران مرد ترسا سوی او * اندک اندک جمع شد در کوی او
۳۶۴Qاو بیان می‏کرد با ایشان براز * سِرّ انگلیون و زُنَّار و نماز
۳۶۴ او بیان می‏کرد با ایشان به راز * سر انگلیون و زنار و نماز
۳۶۵Qاو به ظاهر واعظِ احکام بود * لیک در باطن صفیر و دام بود
۳۶۵ او به ظاهر واعظ احکام بود * لیک در باطن صفیر و دام بود
۳۶۶Qبهرِ این بعضی صَحابه از رسول‏ * مُلتَمِس بودند مکرِ نَفْسِ غول‏
۳۶۶ بهر این بعضی صحابه از رسول‏ * ملتمس بودند مکر نفس غول‏
۳۶۷Qکو چه آمیزد ز اغراضِ نهان‏ * در عبادتها و در اِخلاصِ جان‏
۳۶۷ کاو چه آمیزد ز اغراض نهان‏ * در عبادتها و در اخلاص جان‏
۳۶۸Qفضلِ طاعت را نجُستندی ازو * عیبِ ظاهر را بجُستندی که کو
۳۶۸ فضل طاعت را نجستندی از او * عیب ظاهر را بجستندی که کو
۳۶۹Qمو بمو و ذرَّه ذرَّه مکرِ نَفْس‏ * می‌‏شناسیدند چون گُل از کَرَفْس‏
۳۶۹ مو به مو و ذره ذره مکر نفس‏ * می‏شناسیدند چون گل از کرفس‏
۳۷۰Qموشِکافانِ صحابه هم در آن‏ * وعظِ ایشان خیره گشتندی به جان‏
۳۷۰ موشکافان صحابه هم در آن‏ * وعظ ایشان خیره گشتندی به جان‏

1016

title of 1016
۳۷۱Qدل بدو دادند ترسایان تمام‏ * خود چه باشد قوّتِ تقلیدِ عام‏
۳۷۱ دل بدو دادند ترسایان تمام‏ * خود چه باشد قوت تقلید عام‏
۳۷۲Qدر درونِ سینه مِهرش کاشتند * نایبِ عیسیش می‏پنداشتند
۳۷۲ در درون سینه مهرش کاشتند * نایب عیساش می‏پنداشتند
۳۷۳Qاو بِسر دجَّالِ یک چشمِ لعین‏ * ای خدا فریادَرس نِعْمَ المُعیِن‏
۳۷۳ او به سر دجال یک چشم لعین‏ * ای خدا فریادرس نعم المعین‏
۳۷۴Qصد هزاران دام و دانه‌ست ای خدا * ما چو مرغانِ حریصِ بی‏نوا
۳۷۴ صد هزاران دام و دانه ست ای خدا * ما چو مرغان حریص بی‏نوا
۳۷۵Qدَم‏‌بدَم ما بسته‏ٔ دامِ نَویم‏ * هر یکی گر باز و سیمرغی شویم‏
۳۷۵ دم‏به‏دم ما بسته‏ی دام نویم‏ * هر یکی گر باز و سیمرغی شویم‏
۳۷۶Qمی‏‌رهانی هر دَمی ما را و باز * سوی دامی می‏رویم ای بی‏نیاز
۳۷۶ می‏رهانی هر دمی ما را و باز * سوی دامی می‏رویم ای بی‏نیاز
۳۷۷Qما درین انبار گندم می‏کنیم‏ * گندمِ جمع آمده گُم می‏کنیم‏
۳۷۷ ما در این انبار گندم می‏کنیم‏ * گندم جمع آمده گم می‏کنیم‏
۳۷۸Qمی‏نیندیشیم آخر ما به هوش‏ * کین خلل در گندمست از مکرِ موش‏
۳۷۸ می‏نیندیشیم آخر ما به هوش‏ * کین خلل در گندم است از مکر موش‏
۳۷۹Qموش تا انبارِ ما حُفره زدَست‏ * وز فّنّش انبارِ ما ویران شدست‏
۳۷۹ موش تا انبار ما حفره زده ست‏ * وز فنش انبار ما ویران شده ست‏
۳۸۰Qاوَّل ای جان دفعِ شَرِّ موش کن‏ * وانگهان در جمعِ گندم جوش کن‏
۳۸۰ اول ای جان دفع شر موش کن‏ * وانگهان در جمع گندم جوش کن‏
۳۸۱Qبشْنو از اخبارِ آن صدر الصُّدُور * لا صَلٰوة تَمَّ اِلّا بالُحضور
۳۸۱ بشنو از اخبار آن صدر الصدور * لا صلاة تم الا بالحضور
۳۸۲Qگر نه موشی دزد در انبارِ ماست‏ * گندم اعمالِ چِل ساله کجاست‏
۳۸۲ گر نه موشی دزد در انبار ماست‏ * گندم اعمال چل ساله کجاست‏
۳۸۳Qریزه ریزه صدقِ هر روزه چرا * جمع می‏ناید درین انبارِ ما
۳۸۳ ریزه ریزه صدق هر روزه چرا * جمع می‏ناید در این انبار ما
۳۸۴Qبس ستاره‏ٔ آتش از آهن جهید * و‌ان دلِ سوزیده پُذرفت و کشید
۳۸۴ بس ستاره‏ی آتش از آهن جهید * و ان دل سوزیده پذرفت و کشید
۳۸۵Qلیک در ظلمت یکی دزدی نهان‏ * می‏‌نهد انگشت بر اِسَتارگان‏
۳۸۵ لیک در ظلمت یکی دزدی نهان‏ * می‏نهد انگشت بر استارگان‏
۳۸۶ می‏کشد استارگان را یک به یک‏ * تا که نفروزد چراغی از فلک‏
۳۸۷ گر هزاران دام باشد در قدم‏ * چون تو با مایی نباشد هیچ غم‏
۳۸۸Qهر شبی از دامِ تن ارواح را * می‏رهانی می‏کَنی الواح را
۳۸۸ هر شبی از دام تن ارواح را * می‏رهانی می‏کنی الواح را
۳۸۹Qمی‏رهند ارواح هر شب زین قفَس‏ * فارغان نه حاکم و محکوم کَس‏
۳۸۹ می‏رهند ارواح هر شب زین قفس‏ * فارغان، نه حاکم و محکوم کس‏
۳۹۰Qشب ز زندان بی‏خبر زندانیان‏ * شب ز دولت بی‏خبر سُلطانیان‏
۳۹۰ شب ز زندان بی‏خبر زندانیان‏ * شب ز دولت بی‏خبر سلطانیان‏
۳۹۱Qنه غم و اندیشه‏ٔ سود و زیان‏ * نه خیالِ این فلان و آن فلان‏
۳۹۱ نه غم و اندیشه‏ی سود و زیان‏ * نه خیال این فلان و آن فلان‏
۳۹۲Qحالِ عارف این بود بی‏خواب هم‏ * گفت ایزد هُمْ رُقُودٌ زین مَرَم‏
۳۹۲ حال عارف این بود بی‏خواب هم‏ * گفت ایزد هُمْ رُقُودٌ زین مرم‏
۳۹۳Qخُفته از احوالِ دنیا روز و شب‏ * چون قلم در پنجه‏ٔ تقلیبِ رَب‏
۳۹۳ خفته از احوال دنیا روز و شب‏ * چون قلم در پنجه‏ی تقلیب رب‏
۳۹۴Qانکه او پنجه نبیند در رَقَم‏ * فِعَل پندارد به جُنْبِش از قلَم‏
۳۹۴ آن که او پنجه نبیند در رقم‏ * فعل پندارد به جنبش از قلم‏
۳۹۵Qشّمه‏ای زین حالِ عارف وانمود * خلق را هم خوابِ حسّی در رُبود
۳۹۵ شمه‏ای زین حال عارف وانمود * خلق را هم خواب حسی در ربود
۳۹۶Qرَفته در صحرای بی‏چون جانشان‏ * روحشان آسوده و ابدانشان‏
۳۹۶ رفته در صحرای بی‏چون جانشان‏ * روحشان آسوده و ابدانشان‏
۳۹۷ وز صفیری باز دام اندر کشی‏ * جمله را در داد و در داور کشی‏
۳۹۸ فالِقُ الْإِصْباحِ‏ اسرافیل‏وار * جمله را در صورت آرد ز ان دیار
۳۹۹Qرُوحهای منبسط را تن کند * هر تنی را باز آبستن کند
۳۹۹ روحهای منبسط را تن کند * هر تنی را باز آبستن کند
۴۰۰Qاسبِ جانها را کند عاری ز زین‏ * سِرِّ آلَّنومُ اخ المَوتست این‏
۴۰۰ اسب جانها را کند عاری ز زین‏ * سر النوم اخ الموت است این‏
۴۰۱Qلیک بهرِ انکه روز آیند باز * بر نهد بر پایشان بندِ دراز
۴۰۱ لیک بهر آن که روز آیند باز * بر نهد بر پایشان بند دراز
۴۰۲Qتا که روزش وا‌ کَشَد ز‌ان مَرغزار * وز چراگاه آردش در زیرِ بار
۴۰۲ تا که روزش واکشد ز ان مرغزار * وز چراگاه آردش در زیر بار
۴۰۳Qکاش چون اصحابِ کهف این روح را * حفظ کردی یا چو کشتیْ نوح را
۴۰۳ کاش چون اصحاب کهف این روح را * حفظ کردی یا چو کشتی نوح را
۴۰۴Qازاین طوفانِ بیداری و هوش‏ * وارهیدی این ضمیر و چشم و گوش‏
۴۰۴ تا از این طوفان بیداری و هوش‏ * وارهیدی این ضمیر چشم و گوش‏
۴۰۵Qای بسی اصحابِ کهف اندر جهان‏ * پهلوی تو پیشِ تو هست این زمان‏
۴۰۵ ای بسی اصحاب کهف اندر جهان‏ * پهلوی تو پیش تو هست این زمان‏
۴۰۶Qیار با او غار با او در سُرود * مُهر بر چشمست و بر گوشت چه سود
۴۰۶ غار با او یار با او در سرود * مهر بر چشم است و بر گوشت چه سود

1017

title of 1017
۴۰۷ گفت لیلی را خلیفه کان توی‏ * کز تو مجنون شد پریشان و غوی‏
۴۰۸ از دگر خوبان تو افزون نیستی‏ * گفت خامش چون تو مجنون نیستی‏
۴۰۹Qهر که بیدارست او در خواب‏تر * هست بیداریش از خوابش بتر
۴۰۹ هر که بیدار است او در خواب‏تر * هست بیداریش از خوابش بتر
۴۱۰Qچون بحق بیدار نبود جانِ ما * هست بیداری چو در بندانِ ما
۴۱۰ چون به حق بیدار نبود جان ما * هست بیداری چو در بندان ما
۴۱۱Qجان همه روز از لگدکوبِ خیال‏ * وز زیان و سود وز خوفِ زوال‏
۴۱۱ جان همه روز از لگدکوب خیال‏ * وز زیان و سود وز خوف زوال‏
۴۱۲Qنی صفا می‏ماندش نی لطف و فَر * نی بسوی آسمان راهِ سفر
۴۱۲ نی صفا می‏ماندش نی لطف و فر * نی به سوی آسمان راه سفر
۴۱۳ خفته آن باشد که او از هر خیال‏ * دارد اومید و کند با او مقال‏
۴۱۴Qدیو را چون حور بیند او بخواب‏ * پس ز شهوت ریزد او با دیو آب‏
۴۱۴ دیو را چون حور بیند او به خواب‏ * پس ز شهوت ریزد او با دیو آب‏
۴۱۵Qچونکه تخمِ نسل را در شوره ریخت‏ * او بخویش آمد خیال از وی گریخت‏
۴۱۵ چون که تخم نسل را در شوره ریخت‏ * او به خویش آمد خیال از وی گریخت‏
۴۱۶Qضعفِ سَر بیند از آن و تن پلید * آه ازان نقشِ پدیدِ ناپدید
۴۱۶ ضعف سر بیند از آن و تن پلید * آه از آن نقش پدید ناپدید
۴۱۷Qمرغ بر بالا و زیرِ آن سایه‏اش‏ * می‏دود بر خاک پَراّن مرغ‏وش‏
۴۱۷ مرغ بر بالا و زیر آن سایه‏اش‏ * می‏دود بر خاک پران مرغ‏وش‏
۴۱۸Qابلهی صیَّادِ آن سایه شود * می‏دود چندانکه بی‏مایه شود
۴۱۸ ابلهی صیاد آن سایه شود * می‏دود چندان که بی‏مایه شود
۴۱۹Qبی‏خبر کان عکسِ آن مرغِ هواست‏ * بی‏خبر که اصلِ آن سایه کجاست‏
۴۱۹ بی‏خبر کان عکس آن مرغ هواست‏ * بی‏خبر که اصل آن سایه کجاست‏
۴۲۰Qتیر اندازد بسوی سایه او * ترکشش خالی شود از جُست و جو
۴۲۰ تیر اندازد به سوی سایه او * ترکشش خالی شود از جستجو
۴۲۱Qترکشِ عُمرش تهی شد عمر رفت‏ * از دویدن در شکارِ سایه تَفْت‏
۴۲۱ ترکش عمرش تهی شد عمر رفت‏ * از دویدن در شکار سایه تفت‏
۴۲۲Qسایه‏ٔ یزدان چو باشد دایه‏اش‏ * وا رهاند از خیال و سایه‏اش‏
۴۲۲ سایه‏ی یزدان چو باشد دایه‏اش‏ * وارهاند از خیال و سایه‏اش‏
۴۲۳Qسایه‏ٔ یزدان بود بنده‏ٔ خدا * مرده او زین عالم و زنده‏ٔ خدا
۴۲۳ سایه‏ی یزدان بود بنده‏ی خدا * مرده او زین عالم و زنده‏ی خدا
۴۲۴Qدامن او گیر زودتر بی‏گمان‏ * تا رهی در دامنِ آخر زمان‏
۴۲۴ دامن او گیر زودتر بی‏گمان‏ * تا رهی در دامن آخر زمان‏
۴۲۵Qکَیْفَ مَدَّ الظِّلَ‏ نقشِ اولیاست‏ * کو دلیلِ نورِ خورشیدِ خداست‏
۴۲۵ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَ‏ نقش اولیاست‏ * کاو دلیل نور خورشید خداست‏
۴۲۶Qاندرین وادی مَرو بی‏این دلیل‏ * لا أُحِبُّ الْآفِلِینَ‏ گو چون خلیل‏
۴۲۶ اندر این وادی مرو بی‏این دلیل‏ * لا أُحِبُّ الْآفِلِینَ‏ گو چون خلیل‏
۴۲۷Qرَوْ ز سایه آفتابی را بیاب‏ * دامنِ شه شمسِ تبریزی بتاب‏
۴۲۷ رو ز سایه آفتابی را بیاب‏ * دامن شه شمس تبریزی بتاب‏
۴۲۸Qرَه ندانی جانبِ این سُور و عُرس‏ * از ضِیاء الحق حُسامُ الدّین بپرس‏
۴۲۸ ره ندانی جانب این سور و عرس‏ * از ضیاء الحق حسام الدین بپرس‏
۴۲۹Qور حسد گیرد ترا در رَه گُلُو * در حَسد ابلیس را باشد غُلُو
۴۲۹ ور حسد گیرد ترا در ره گلو * در حسد ابلیس را باشد غلو
۴۳۰Qکو ز آدم ننگ دارد از حسد * با سعادت جنگ دارد از حسد
۴۳۰ کاو ز آدم ننگ دارد از حسد * با سعادت جنگ دارد از حسد
۴۳۱Qعقبه‏ای زین صعب‏تر در راه نیست‏ * ای خُنُک آنکش حسد همراه نیست‏
۴۳۱ ای خنک آن کش حسد همراه نیست‏ * عقبه‏ای زین صعب‏تر در راه نیست‏
۴۳۲Qاین جَسَد خانه‏ٔ حسد آمد بدان‏ * از حسد آلوده باشد خاندان‏
۴۳۲ این جسد خانه‏ی حسد آمد بدان‏ * از حسد آلوده باشد خاندان‏
۴۳۳Qگر جسد خانه‏ٔ حسد باشد و‌لیک‏ * آن جسد را پاک کرد اللَّه نیک‏
۴۳۳ گر جسد خانه‏ی حسد باشد و لیک‏ * آن جسد را پاک کرد اللَّه نیک‏
۴۳۴Qطَهِّرا بَیْتِیَ‏ بیانِ پاکیست‏ * گنج نورست ار طِلِسمش خاکیست‏
۴۳۴ طَهِّرا بَیْتِیَ‏ بیان پاکی است‏ * گنج نور است ار طلسمش خاکی است‏
۴۳۵Qچون کنی بر بی‏جسد مکر و حسد * زان حسد دل را سیاهیها رسد
۴۳۵ چون کنی بر بی‏جسد مکر و حسد * ز آن حسد دل را سیاهیها رسد
۴۳۶Qخاک شو مردانِ حق را زیرِ پا * خاک بر سر کن حسد را همچو ما
۴۳۶ خاک شو مردان حق را زیر پا * خاک بر سر کن حسد را همچو ما

1018

title of 1018
۴۳۷Qآن وزیرک از حسد بودش نژاد * تا بباطل گوش و بینی باد داد
۴۳۷ آن وزیرک از حسد بودش نژاد * تا به باطل گوش و بینی باد داد
۴۳۸Qبر امیدِ انکه از نیشِ حسَد * زهرِ او در جانِ مسکینان رسد
۴۳۸ بر امید آن که از نیش حسد * زهر او در جان مسکینان رسد
۴۳۹Qهر کسی کبو از حسد بینی کَنَد * خویش را بی‏گوش و بی‏بینی کَند
۴۳۹ هر کسی کاو از حسد بینی کند * خویشتن بی‏گوش و بی‏بینی کند
۴۴۰Qبینی آن باشد که او بویی بَرَد * بوی او را جانب کویی بَرَد
۴۴۰ بینی آن باشد که او بویی برد * بوی او را جانب کویی برد
۴۴۱Qهر که بویش نیست بی‏بینی بود * بوی آن بوست است کان دینی بود
۴۴۱ هر که بویش نیست بی‏بینی بود * بوی آن بوی است کان دینی بود
۴۴۲Qچونکه بویی بُرد و شُکر آن نکرد * کفرِ نعمت آمد و بینیش خَورد
۴۴۲ چون که بویی برد و شکر آن نکرد * کفر نعمت آمد و بینیش خورد
۴۴۳Qشکر کن مر شاکران را بنده باش‏ * پیشِ ایشان مرده شَو پاینده باش‏
۴۴۳ شکر کن مر شاکران را بنده باش‏ * پیش ایشان مرده شو پاینده باش‏
۴۴۴Qچون وزیر از ره‌زنی مایه مساز * خلق را تو بر میاور از نماز
۴۴۴ چون وزیر از ره زنی مایه مساز * خلق را تو بر میاور از نماز
۴۴۵Qناصحِ دین گشته آن کافر وزیر * کرده او از مکر در گوزینه سیر
۴۴۵ ناصح دین گشته آن کافر وزیر * کرده او از مکر در لوزینه سیر

1019

title of 1019
۴۴۶Qهر که صاحب ذوق بود از گفت او * لذَّتی می‏دید و تلخی جُفتِ او
۴۴۶ هر که صاحب ذوق بود از گفت او * لذتی می‏دید و تلخی جفت او
۴۴۷Qنکته‏ها می‏گفت او آمیخته‏ * در جُلابِ قند زهری ریخته‏
۴۴۷ نکته‏ها می‏گفت او آمیخته‏ * در جلاب قند زهری ریخته‏
۴۴۸Qظاهرش می‏گفت در ره چُست شَو * وز اَثر می‏گفت جان را سُست شَو
۴۴۸ ظاهرش می‏گفت در ره چیست شو * وز اثر می‏گفت جان را سست شو
۴۴۹Qظاهرِ نُقره گر اِسپیدست و نُو * دست و جامه می سیه گردد ازو
۴۴۹ ظاهر نقره گر اسپید است و نو * دست و جامه می سیه گردد ازو
۴۵۰Qآتش ار چه سرخ رویست از شرر * تو ز فعلِ او سیه کاری نگر
۴۵۰ آتش ار چه سرخ روی است از شرر * تو ز فعل او سیه کاری نگر
۴۵۱Qبرق اگر نوری نماید در نظَر * لیک هست از خاصیت دزدِ بصَر
۴۵۱ برق اگر نوری نماید در نظر * لیک هست از خاصیت دزد بصر
۴۵۲Qهر که جز آگاه و صاحب ذوق بود * گفتِ او در گردنِ او طَوْق بود
۴۵۲ هر که جز آگاه و صاحب ذوق بود * گفت او در گردن او طوق بود
۴۵۳Qمدَّتی شش سال در هجرانِ شاه‏ * شد وزیر اَتْباعِ عیسی را پناه‏
۴۵۳ مدت شش سال در هجران شاه‏ * شد وزیر اتباع عیسی را پناه‏
۴۵۴Qدین و دل را کل بدو بسْپرد خلق‏ * پیشِ امر و حُکمِ او می‏مرد خلق‏
۴۵۴ دین و دل را کل بدو بسپرد خلق‏ * پیش امر و حکم او می‏مرد خلق‏

1020

title of 1020
۴۵۵ در میان شاه و او پیغامها * شاه را پنهان بدو آرامها
۴۵۶ پیش او بنوشت شه کای مقبلم‏ * وقت آمد زود فارغ کن دلم‏
۴۵۷ گفت اینک اندر آن کارم شها * کافکنم در دین عیسی فتنه‏ها

1021

title of 1021
۴۵۸Qقومِ عیسی را بُد اندر دار و گیر * حاکمانشان ده امیر و دو امیر
۴۵۸ قوم عیسی را بد اندر دار و گیر * حاکمانشان ده امیر و دو امیر
۴۵۹Qهر فریقی مر امیری را تَبَع‏ * بنده گشته میرِ خود را از طَمَع‏
۴۵۹ هر فریقی مر امیری را تبع‏ * بنده گشته میر خود را از طمع‏
۴۶۰Qاین ده و این دو امیر و قومشان‏ * گشته بَندِ آن وزیرِ بَدْنِشان‏
۴۶۰ این ده و این دو امیر و قومشان‏ * گشته بند آن وزیر بدنشان‏
۴۶۱Qاعتمادِ جمله بر گفتارِ او * اقتدای جمله بر رفتارِ او
۴۶۱ اعتماد جمله بر گفتار او * اقتدای جمله بر رفتار او
۴۶۲Qپیشِ او در وقت و ساعت هر امیر * جان بدادی گر بدو گفتی بمیر
۴۶۲ پیش او در وقت و ساعت هر امیر * جان بدادی گر بدو گفتی بمیر

1022

title of 1022
۴۶۳Qساخت طوماری به نامِ هر یکی‏ * نقشِ هر طومار دیگر مَسْلَکی‏
۴۶۳ ساخت طوماری به نام هر یکی‏ * نقش هر طومار دیگر مسلکی‏
۴۶۴Qحکم‏های هر یکی نوعی دگر * این خلاف آن ز پایان تا بسَر
۴۶۴ حکم‏های هر یکی نوعی دگر * این خلاف آن ز پایان تا به سر
۴۶۵Qدر یکی راهِ ریاضت را و جوع‏ * رکنِ توبه کرده و شرطِ رجوع‏
۴۶۵ در یکی راه ریاضت را و جوع‏ * رکن توبه کرده و شرط رجوع‏
۴۶۶Qدر یکی گفته ریاضت سود نیست‏ * اندرین ره مَخْلّصی جز جود نیست‏
۴۶۶ در یکی گفته ریاضت سود نیست‏ * اندر این ره مخلصی جز جود نیست‏
۴۶۷Qدر یکی گفته که جوع و جود تو * شرک باشد از تو با معبودِ تو
۴۶۷ در یکی گفته که جوع و جود تو * شرک باشد از تو با معبود تو
۴۶۸Qجز توکُّل جز که تسلیمِ تمام‏ * در غم و راحت همه مکرست و دام‏
۴۶۸ جز توکل جز که تسلیم تمام‏ * در غم و راحت همه مکر است و دام‏
۴۶۹Qدر یکی گفته که واجب خدمتست‏ * ور‌نه اندیشهٔ توکُّل تُهمتَست‏
۴۶۹ در یکی گفته که واجب خدمت است‏ * ور نه اندیشه‏ی توکل تهمت است‏
۴۷۰Qدر یکی گفته که امر و نَهیهاست‏ * بهرِ کردن نیست شَرْحِ عجزِ ماست‏
۴۷۰ در یکی گفته که امر و نهیهاست‏ * بهر کردن نیست شرح عجز ماست‏
۴۷۱Qتا که عجز خود ببینیم اندران‏ * قدرتِ او را بدانیم آن زمان‏
۴۷۱ تا که عجز خود ببینیم اندر آن‏ * قدرت حق را بدانیم آن زمان‏
۴۷۲Qدر یکی گفته که عجزِ خود مبین‏ * کفرِ نعمت کردنست آن عجز هین‏
۴۷۲ در یکی گفته که عجز خود مبین‏ * کفر نعمت کردن است آن عجز هین‏
۴۷۳Qقدرتِ خود بین که این قدرت ازوست‏ * قدرتِ تو نعمتِ او دان که هُوست‏
۴۷۳ قدرت خود بین که این قدرت از اوست‏ * قدرت تو نعمت او دان که هوست‏
۴۷۴Qدر یکی گفته کزین دو بر‌گذَر * بُت بود هر چه بگنجد در نظَر
۴۷۴ در یکی گفته کز این دو بر گذر * بت بود هر چه بگنجد در نظر
۴۷۵Qدر یکی گفته مکُش این شمع را * کین نظر چون شمع آمد جمع را
۴۷۵ در یکی گفته مکش این شمع را * کین نظر چون شمع آمد جمع را
۴۷۶Qاز نظر چون بگذری و از خیال‏ * کُشته باشی نیم شب شمعِ وصال‏
۴۷۶ از نظر چون بگذری و از خیال‏ * کشته باشی نیم شب شمع وصال‏
۴۷۷Qدر یکی گفته بکُش باکی مدار * تا عوض بینی نظر را صد هزار
۴۷۷ در یکی گفته بکش باکی مدار * تا عوض بینی نظر را صد هزار
۴۷۸Qکه ز کُشتن شمعِ جان افزون شود * لیلی‏ات از صبرِ تو مجنون شود
۴۷۸ که ز کشتن شمع جان افزون شود * لیلی‏ات از صبر تو مجنون شود
۴۷۹Qترکِ دنیا هر که کرد از زهدِ خویش‏ * بیش آید پیشِ او دنیا و پیش‏
۴۷۹ ترک دنیا هر که کرد از زهد خویش‏ * بیش آید پیش او دنیا و پیش‏
۴۸۰Qدر یکی گفته که آنچه‏ت داد حق‏ * بر تو شیرین کرد در ایجاد حق‏
۴۸۰ در یکی گفته که آن چه‏ت داد حق‏ * بر تو شیرین کرد در ایجاد حق‏
۴۸۱Qبر تو آسان کرد و خوش آن را بگیر * خویشتن را در مَیفَگن در زحیر
۴۸۱ بر تو آسان کرد و خوش آن را بگیر * خویشتن را در میفگن در زحیر
۴۸۲Qدر یکی گفته که بگذار آنِ خَود * کان قبولِ طبعِ تو رَدّست و بَد
۴۸۲ در یکی گفته که بگذار آن خود * کان قبول طبع تو ردست و بد
۴۸۳Qراههای مختلف آسان شدست‏ * هر یکی را مِلَّتی چون جان شدست‏
۴۸۳ راههای مختلف آسان شده ست‏ * هر یکی را ملتی چون جان شده ست‏
۴۸۴Qگر میسَّر کردنِ حق ره بُدی‏ * هر جُهود و گبر ازو آگه بُدی‏
۴۸۴ گر میسر کردن حق ره بدی‏ * هر جهود و گبر از او آگه بدی‏
۴۸۵Qدر یکی گفته میسَّر آن بود * که حیاتِ دل غذای جان بود
۴۸۵ در یکی گفته میسر آن بود * که حیات دل غذای جان بود
۴۸۶Qهر چه ذوقِ طبع باشد چون گذشت‏ * بر نه‌ آرد همچو شوره رَیْع و کَشت‏
۴۸۶ هر چه ذوق طبع باشد چون گذشت‏ * بر نیارد همچو شوره ریع و کشت‏
۴۸۷Qجز پشیمانی نباشد رَیْعِ او * جز خسارت پیش نارد بَیْعِ او
۴۸۷ جز پشیمانی نباشد ریع او * جز خسارت پیش نارد بیع او
۴۸۸Qآن میسَّر نبود اندر عاقبت‏ * نامِ او باشد معسَّر عاقبت‏
۴۸۸ آن میسر نبود اندر عاقبت‏ * نام او باشد معسر عاقبت‏
۴۸۹Qتو معسَّر از میسَّر باز دان‏ * عاقبت بنگر جمالِ این و آن‏
۴۸۹ تو معسر از میسر باز دان‏ * عاقبت بنگر جمال این و آن‏
۴۹۰Qدر یکی گفته که استادی طلب‏ * عاقبت بینی نیابی در حَسَب‏
۴۹۰ در یکی گفته که استادی طلب‏ * عاقبت بینی نیابی در حسب‏
۴۹۱Qعاقبت دیدند هر گون مِلّتی‏ * لاجرم گشتند اسیرِ زلَّتی‏
۴۹۱ عاقبت دیدند هر گون ملتی‏ * لاجرم گشتند اسیر زلتی‏
۴۹۲Qعاقبت دیدن نباشد دست‏باف‏ * ور نه کَی بودی ز دینها اختلاف‏
۴۹۲ عاقبت دیدن نباشد دست‏باف‏ * ور نه کی بودی ز دینها اختلاف‏
۴۹۳Qدر یکی گفته که اُستا هم تویی‏ * زانک اُستا را شناسا هم تویی‏
۴۹۳ در یکی گفته که استا هم تویی‏ * ز انکه استا را شناسا هم تویی‏
۴۹۴Qمَرد باش و سُخره‏ٔ مَردان مشو * رَوْ سَرِ خود گیر و سَر‌گردان مشو
۴۹۴ مرد باش و سخره‏ی مردان مشو * رو سر خود گیر و سر گردان مشو
۴۹۵Qدر یکی گفته که این جمله یکیست‏ * هر که او دو بیند احول مَردَکیست‏
۴۹۵ در یکی گفته که این جمله یکی است‏ * هر که او دو بیند احول مردکی است‏
۴۹۶ در یکی گفته که صد یک چون بود * این کی اندیشد مگر مجنون بود
۴۹۷Qهر یکی قولیست ضّد همدگر * چون یکی باشد یکی زهر و شکر
۴۹۷ هر یکی قولی است ضد همدگر * چون یکی باشد یکی زهر و شکر
۴۹۸Qتا ز زَهْر و از شکَر در نگذری‏ * کَی تو از گلزار وحدت بو بَری‏
۴۹۸ تا ز زهر و از شکر در نگذری‏ * کی تو از گلزار وحدت بر بری‏
۴۹۹Qاین نمط وین نوع دَه طومار و دو * بر نوشت آن دینِ عیسی را عَدْو
۴۹۹ این نمط وین نوع ده طومار و دو * بر نوشت آن دین عیسی را عدو

1023

title of 1023
۵۰۰Qاو ز یک رنگی عیسی بو نداشت‏ * وز مزاجِ خُمِّ عیسی خو نداشت‏
۵۰۰ او ز یک رنگی عیسی بو نداشت‏ * وز مزاج خم عیسی خو نداشت‏
۵۰۱Qجامه‏ٔ صد رنگ از آن خُمِّ صفا * ساده و یک رنگ گشتی چون صبا
۵۰۱ جامه‏ی صد رنگ از آن خم صفا * ساده و یک رنگ گشتی چون صبا
۵۰۲Qنیست یک رنگی کزو خیزد ملال‏ * بل مثالِ ماهی و آبِ زلال‏
۵۰۲ نیست یک رنگی کز او خیزد ملال‏ * بل مثال ماهی و آب زلال‏
۵۰۳Qگر چه در خشکی هزاران رنگهاست‏ * ماهیان را با یُبوسَتْ جنگهاست‏
۵۰۳ گر چه در خشکی هزاران رنگهاست‏ * ماهیان را با یبوست جنگهاست‏
۵۰۴ کیست ماهی چیست دریا در مثل‏ * تا بدان ماند ملک عز و جل‏
۵۰۵Qصد هزاران بحر و ماهی در وجود * سجده آرد پیشِ آن اِکرام و جُود
۵۰۵ صد هزاران بحر و ماهی در وجود * سجده آرد پیش آن اکرام و جود
۵۰۶Qچند باران عطا باران شده‏ * تا بدان آن بحر دُر‌ّافشان شده‏
۵۰۶ چند باران عطا باران شده‏ * تا بدان آن بحر در افشان شده‏
۵۰۷Qچند خورشیدِ کرم افروخته‏ * تا که ابر و بحر جود آموخته‏
۵۰۷ چند خورشید کرم افروخته‏ * تا که ابر و بحر جود آموخته‏
۵۰۸Qپرتوِ دانش زده بر خاک و طین‏ * تا که شد دانه پذیرنده‏ زمین‏
۵۰۸ پرتو دانش زده بر آب و طین‏ * تا شده دانه پذیرنده‏ی زمین‏
۵۰۹ خاک امین و هر چه در وی کاشتی‏ * بی‏خیانت جنسِ آن برداشتی‏
۵۱۰Qاین امانت زان امانت یافتست‏ * کافتابِ عدل بر وَیْ تافتست‏
۵۱۰ این امانت ز آن امانت یافته ست‏ * کافتاب عدل بر وی تافته ست‏
۵۱۱Qتا نشانِ حق نیارد نَو‌بهار * خاک سِرها را نکرده آشکار
۵۱۱ تا نشان حق نیارد نو بهار * خاک سرها را نکرده آشکار
۵۱۲Qآن جوادی که جمادی را بداد * این خبرها وین امانت وین سَداد
۵۱۲ آن جوادی که جمادی را بداد * این خبرها وین امانت وین سداد
۵۱۳Qمر جمادی را کند فضلش خبیر * عاقلان را کرده قهرِ او ضریر
۵۱۳ مر جمادی را کند فضلش خبیر * عاقلان را کرده قهر او ضریر
۵۱۴Qجان و دل را طاقتِ آن جوش نیست‏ * با که گویم در جهان یک گوش نیست‏
۵۱۴ جان و دل را طاقت آن جوش نیست‏ * با که گویم در جهان یک گوش نیست‏
۵۱۵Qهر کجا گوشی بُد از وی چشم گشت‏ * هر کجا سنگی بُد از وی یَشم گشت‏
۵۱۵ هر کجا گوشی بد از وی چشم گشت‏ * هر کجا سنگی بد از وی یشم گشت‏
۵۱۶Qکیمیاسازست چه بْوَد کیمیا * مُعْجِزه بخش است چه بْوَد سیمیا
۵۱۶ کیمیا ساز است چه بود کیمیا * معجزه بخش است چه بود سیمیا
۵۱۷Qاین ثنا گفتن زِ من ترکِ ثناست‏ * کین دلیلِ هستی و هستی خطاست‏
۵۱۷ این ثنا گفتن ز من ترک ثناست‏ * کین دلیل هستی و هستی خطاست‏
۵۱۸Qپیشِ هستِ او بباید نیست بود * چیست هستی پیشِ او کور و کبود
۵۱۸ پیش هست او بباید نیست بود * چیست هستی پیش او کور و کبود
۵۱۹Qگر نبودی کور زو بگداختی‏ * گرمیِ خورشید را بشناختی‏
۵۱۹ گر نبودی کور از او بگداختی‏ * گرمی خورشید را بشناختی‏
۵۲۰Qور نبودی او کبود از تَعْزِیَت‏ * کَی فسردی همچو یخ این ناحیت‏
۵۲۰ ور نبودی او کبود از تعزیت‏ * کی فسردی همچو یخ این ناحیت‏

1024

title of 1024
۵۲۱Qهمچو شه نادان و غافل بُد وزیر * پنجه می‏زد با قدیم ناگُزیر
۵۲۱ همچو شه نادان و غافل بد وزیر * پنجه می‏زد با قدیم ناگزیر
۵۲۲Qبا چنان قادر خدایی کز عدم‏ * صد چو عالَم هست گرداند بدَم‏
۵۲۲ با چنان قادر خدایی کز عدم‏ * صد چو عالم هست گرداند به دم‏
۵۲۳Qصد چو عالَم در نظر پیدا کند * چونک چشمت را بخود بینا کند
۵۲۳ صد چو عالم در نظر پیدا کند * چون که چشمت را به خود بینا کند
۵۲۴Qگر جهان پیشت بزرگ و بی‌‏بُنیست‏ * پیشِ قدرت ذرّه‌ای می‏دان که نیست‏
۵۲۴ گر جهان پیشت بزرگ و بی‏بنی است‏ * پیش قدرت ذره ای می‏دان که نیست‏
۵۲۵Qاین جهان خود حبسِ جانهای شماست‏ * هین روید آن سو که صحرای شماست‏
۵۲۵ این جهان خود حبس جانهای شماست‏ * هین روید آن سو که صحرای شماست‏
۵۲۶Qاین جهان محدود و آن خود بی‏حَدست‏ * نقش و صورت پیشِ آن معنی سد‌ست‏
۵۲۶ این جهان محدود و آن خود بی‏حد است‏ * نقش و صورت پیش آن معنی سد است‏
۵۲۷Qصد هزاران نیزه‏ٔ فرعون را * در شکست از موسیی با یک عصا
۵۲۷ صد هزاران نیزه‏ی فرعون را * در شکست از موسیی با یک عصا
۵۲۸Qصد هزاران طِبِّ جالینوس بود * پیشِ عیسی و دَمش افسوس بود
۵۲۸ صد هزاران طب جالینوس بود * پیش عیسی و دمش افسوس بود
۵۲۹Qصد هزاران دفترِ اشعار بود * پیشِ حَرْفِ اُمِّیی‌اش عار بود
۵۲۹ صد هزاران دفتر اشعار بود * پیش حرف امیی آن عار بود
۵۳۰ با چنین غالب خداوندی کسی‏ * چون نمیرد گر نباشد او خسی‏
۵۳۱Qبس دلِ چون کوه را انگیخت او * مرغِ زیرک با دو پا آویخت او
۵۳۱ بس دل چون کوه را انگیخت او * مرغ زیرک با دو پا آویخت او
۵۳۲Qفهم و خاطر تیز کردن نیست راه‏ * جز شکسته می‏نگیرد فضلِ شاه‏
۵۳۲ فهم و خاطر تیز کردن نیست راه‏ * جز شکسته می‏نگیرد فضل شاه‏
۵۳۳Qای بسا گنج آگنانِ کُنج‌کاو * کان خیال‌اندیش را شد ریشِ گاو
۵۳۳ ای بسا گنج آگنان کنج کاو * کان خیال اندیش را شد ریش گاو
۵۳۴Qگاو که بْوَد تا تو ریشِ او شوی‏ * خاک چه بْوَد تا حشیشِ او شوی‏
۵۳۴ گاو که بود تا تو ریش او شوی‏ * خاک چه بود تا حشیش او شوی‏
۵۳۵Qچون زنی از کارِ بَد شد روی زرد * مَسْخ کرد او را خدا و زُهره کرد
۵۳۵ چون زنی از کار بد شد روی زرد * مسخ کرد او را خدا و زهره کرد
۵۳۶Qعورتی را زُهره کردن مسخ بود * خاک و گِل گشتن نه مسخست ای عنود
۵۳۶ عورتی را زهره کردن مسخ بود * خاک و گل گشتن نه مسخ است ای عنود
۵۳۷Qروح می‏بُردت سوی چرخِ برین‏ * سوی آب و گل شدی در اَسفَلین‏
۵۳۷ روح می‏بردت سوی چرخ برین‏ * سوی آب و گل شدی در اسفلین‏
۵۳۸Qخویشتن را مسخ کردی زین سُفول‏ * زان وجودی که بُد آن رشکِ عقول‏
۵۳۸ خویشتن را مسخ کردی زین سفول‏ * ز آن وجودی که بد آن رشک عقول‏
۵۳۹Qپس ببین کین مسخ کردن چون بود * پیشِ آن مسخ این به غایت دون بود
۵۳۹ پس ببین کین مسخ کردن چون بود * پیش آن مسخ این به غایت دون بود
۵۴۰Qاسبِ همَّت سوی اختر تاختی‏ * آدمِ مسجود راَ نْشناختی‏
۵۴۰ اسب همت سوی اختر تاختی‏ * آدم مسجود را نشناختی‏
۵۴۱Qآخر آدم‌زاده‏ای ای ناخَلَف‏ * چند پنداری تو پَستی را شرف‏
۵۴۱ آخر آدم زاده‏ای ای ناخلف‏ * چند پنداری تو پستی را شرف‏
۵۴۲Qچند گویی من بگیرم عالَمی‏ * این جهان را پر کنم از خود همی‏
۵۴۲ چند گویی من بگیرم عالمی‏ * این جهان را پر کنم از خود همی‏
۵۴۳Qگر جهان پُر برف گردد سربسر * تابِ خور بگْدازدش با یک نظَر
۵۴۳ گر جهان پر برف گردد سربه‏سر * تاب خور بگدازدش با یک نظر
۵۴۴Qوِزرِ او و صد وزیر و صد هزار * نیست گرداند خدا از یک شَرار
۵۴۴ وزر او و صد وزیر و صد هزار * نیست گرداند خدا از یک شرار
۵۴۵Qعینِ آن تخییل را حکمت کند * عینِ آن زهر‌آب را شربت کند
۵۴۵ عین آن تخییل را حکمت کند * عین آن زهر آب را شربت کند
۵۴۶Qآن گمان‌انگیز را سازد یقین‏ * مِهرها رویاند از اسبابِ کین‏
۵۴۶ آن گمان انگیز را سازد یقین‏ * مهرها رویاند از اسباب کین‏
۵۴۷ پرورد در آتش ابراهیم را * ایمنی روح سازد بیم را
۵۴۸Qاز سبب سوزیش من سوداییَم‏ * در خیالاتش چو سوفسطاییَم‏
۵۴۸ از سبب سوزیش من سودایی‏ام‏ * در خیالاتش چو سوفسطایی‏ام‏

1025

title of 1025
۵۴۹Qمکر دیگر آن وزیر از خود ببست‏ * وعظ را بگْذاشت و در خلوت نشست‏
۵۴۹ مکر دیگر آن وزیر از خود ببست‏ * وعظ را بگذاشت و در خلوت نشست‏
۵۵۰Qدر مُریدان در فگند از شوق سوز * بود در خلوت چهل پنجاه روز
۵۵۰ در مریدان در فکند از شوق سوز * بود در خلوت چهل پنجاه روز
۵۵۱Qخلق دیوانه شدند از شوق او * از فراقِ حال و قال و ذوقِ او
۵۵۱ خلق دیوانه شدند از شوق او * از فراق حال و قال و ذوق او
۵۵۲ لابه و زاری همی‏کردند و او * از ریاضت گشته در خلوت دو تو
۵۵۳Qگفته ایشان نیست ما را بی‏تو نور * بی‏عصا‌کش چون بود احوالِ کور
۵۵۳ گفته ایشان نیست ما را بی‏تو نور * بی‏عصا کش چون بود احوال کور
۵۵۴Qاز سرِ اِکرام و از بهرِ خدا * بیش ازین ما را مدار از خود جدا
۵۵۴ از سر اکرام و از بهر خدا * بیش از این ما را مدار از خود جدا
۵۵۵Qما چو طفلانیم و ما را دایه تو * بر سرِ ما گُستَران آن سایه تو
۵۵۵ ما چو طفلانیم و ما را دایه تو * بر سر ما گستران آن سایه تو
۵۵۶Qگفت جانم از مُحِّبان دور نیست‏ * لیک بیرون آمدن دستور نیست‏
۵۵۶ گفت جانم از محبان دور نیست‏ * لیک بیرون آمدن دستور نیست‏
۵۵۷Qآن امیران در شفاعت آمدند * وان و مریدان در شناعت آمدند
۵۵۷ آن امیران در شفاعت آمدند * و آن مریدان در شناعت آمدند
۵۵۸Qکاین چه بدبختیست ما را ای کریم‏ * از دل و دین مانده ما بی‏تو یتیم‏
۵۵۸ کاین چه بد بختی است ما را ای کریم‏ * از دل و دین مانده ما بی‏تو یتیم‏
۵۵۹Qتو بهانه می‏کنی و ما ز درد * می‏زنیم از سوزِ دل دمهای سَرد
۵۵۹ تو بهانه می‏کنی و ما ز درد * می‏زنیم از سوز دل دمهای سرد
۵۶۰Qما بگفتارِ خوشت خو کرده‏ایم‏ * ما ز شیرِ حکمتِ تو خَورده‏ایم‏
۵۶۰ ما به گفتار خوشت خو کرده‏ایم‏ * ما ز شیر حکمت تو خورده‏ایم‏
۵۶۱ اللَّه الله این جفا با ما مکن‏ * خیر کن امروز را فردا مکن‏
۵۶۲ می‏دهد دل مر ترا کاین بی‏دلان‏ * بی‏تو گردند آخر از بی‏حاصلان‏
۵۶۳Qجمله در خشکی چو ماهی می‏‌طپند * آب را بگْشا ز جُو بر دار بند
۵۶۳ جمله در خشکی چو ماهی می‏تپند * آب را بگشا ز جو بر دار بند
۵۶۴Qای که چون تو در زمانه نیست کس‏ * اللَّه اللَّه خلق را فریاد رَس‏
۵۶۴ ای که چون تو در زمانه نیست کس‏ * اللَّه اللَّه خلق را فریاد رس‏

1026

title of 1026
۵۶۵Qگفت هان ای سخرگان گفت‏وگو * وعظ و گفتارِ زبان و گوش جو
۵۶۵ گفت هان ای سخرگان گفت‏وگو * وعظ و گفتار زبان و گوش جو
۵۶۶Qپنبه اندر گوشِ حسِّ دون کنید * بندِ حسِّ از چشمِ خود بیرون کنید
۵۶۶ پنبه اندر گوش حس دون کنید * بند حس از چشم خود بیرون کنید
۵۶۷Qپنبه‏ٔ آن گوشِ سِّر گوش سَرست‏ * تا نگردد این کَر آن باطن کَر است‏
۵۶۷ پنبه‏ی آن گوش سر گوش سر است‏ * تا نگردد این کر آن باطن کر است‏
۵۶۸Qبی‏حِس و بی‏گوش و بی‏فکرت شوید * تا خطابِ‏ اِرْجِعِی‏ را بِشْنوید
۵۶۸ بی‏حس و بی‏گوش و بی‏فکرت شوید * تا خطاب‏ ارْجِعِی‏ را بشنوید
۵۶۹Qتا بگفت‏وگوی بیداری دَری‏ * تو ز گفتِ خواب بویی کَی بَری‏
۵۶۹ تا به گفت‏وگوی بیداری دری‏ * تو ز گفت خواب بویی کی بری‏
۵۷۰Qسَیْرِ بیرونیست قول و فعلِ ما * سَیْرِ باطن هست بالای سَما
۵۷۰ سیر بیرونی است قول و فعل ما * سیر باطن هست بالای سما
۵۷۱Qحِسّ خشکی دید کز خشکی بزاد * عیسی جان پای بر دریا نهاد
۵۷۱ حس خشکی دید کز خشکی بزاد * عیسی جان پای بر دریا نهاد
۵۷۲Qسَیْرِ جسم خشک بر خشکی فتاد * سَیْرِ جان پا در دلِ دریا نهاد
۵۷۲ سیر جسم خشک بر خشکی فتاد * سیر جان پا در دل دریا نهاد
۵۷۳Qچونک عمر اندر رهِ خشکی گذشت‏ * گاه کوه و گاه دریا گاه دشت‏
۵۷۳ چون که عمر اندر ره خشکی گذشت‏ * گاه کوه و گاه صحرا گاه دشت‏
۵۷۴Qآبِ حیوان از کجا خواهی تو یافت‏ * موجِ دریا را کجا خواهی شکافت‏
۵۷۴ آب حیوان از کجا خواهی تو یافت‏ * موج دریا را کجا خواهی شکافت‏
۵۷۵Qموجِ خاکی وهم و فهم و فکرِ ماست‏ * موج آبی محو و سُکَرست و فناست‏
۵۷۵ موج خاکی وهم و فهم و فکر ماست‏ * موج آبی محو و سکر است و فناست‏
۵۷۶Qتا در این سکری از آن سکری تو دور * تا ازین مستی ازان جامی تو کور
۵۷۶ تا در این سکری از آن سکری تو دور * تا از این مستی از آن جامی تو دور
۵۷۷Qگفت ‏و گویِ ظاهر آمد چون غبار * مدَّتی خاموش خُو کن هوش دار
۵۷۷ گفت‏وگوی ظاهر آمد چون غبار * مدتی خاموش خو کن هوش دار

1027

title of 1027
۵۷۸Qجمله گفتند ای حکیمِ رَخنه جُو * این فریب و این جفا با ما مگو
۵۷۸ جمله گفتند ای حکیم رخنه جو * این فریب و این جفا با ما مگو
۵۷۹Qچار پا را قدرِ طاقت بار نِه‏ * بر ضعیفان قدرِ قُوَّت کار نِه‏
۵۷۹ چار پا را قدر طاقت بار نه‏ * بر ضعیفان قدر قوت کار نه‏
۵۸۰Qدانه‏ٔ هر مرغ اندازه‏ٔ وَیَست‏ * طُعْمه‏ٔ هر مرغ انجیری کَیَست‏
۵۸۰ دانه‏ی هر مرغ اندازه‏ی وی است‏ * طعمه‏ی هر مرغ انجیری کی است‏
۵۸۱Qطِفل را‌‌گر نان دهی بر جای شیر * طفلِ مسکین را از آن نان مرده گیر
۵۸۱ طفل را گر نان دهی بر جای شیر * طفل مسکین را از آن نان مرده گیر
۵۸۲Qچونک دندانها بر آرد بعد از آن‏ * هم بخود گردد دلش جویای نان‏
۵۸۲ چون که دندانها بر آرد بعد از آن‏ * هم بخود گردد دلش جویای نان‏
۵۸۳Qمرغِ پر نارُسته چون پَراّن شود * لقمه‏ٔ هر گربه‏ٔ دَرّان شود
۵۸۳ مرغ پر نارسته چون پران شود * لقمه‏ی هر گربه‏ی دران شود
۵۸۴Qچون بر آرد پَر بپَّرد او بخَود * بی‏تکلّف بی‏صفیرِ نیک و بد
۵۸۴ چون بر آرد پر بپرد او به خود * بی‏تکلف بی‏صفیر نیک و بد
۵۸۵Qدیو را نطقِ تو خامُش می‏کند * گوشِ ما را گفت تو هُش می‏کند
۵۸۵ دیو را نطق تو خامش می‏کند * گوش ما را گفت تو هش می‏کند
۵۸۶Qگوشِ ما هوش‌ست چون گویا تویی‏ * خشکِ ما بحرست چون دریا تویی‏
۵۸۶ گوش ما هوش است چون گویا تویی‏ * خشک ما بحر است چون دریا تویی‏
۵۸۷Qبا تو ما را خاک بهتر از فلک‏ * ای سماک از تو منَّور تا سَمَک‏
۵۸۷ با تو ما را خاک بهتر از فلک‏ * ای سماک از تو منور تا سمک‏
۵۸۸Qبی‏تو ما را بر فلک تاریکییَست‏ * با تو ای ماه این فلک باری کِیَست‏
۵۸۸ بی‏تو ما را بر فلک تاریکی است‏ * با تو ای ماه این فلک باری کی است‏
۵۸۹Qصورتِ رفعت بود افلاک را * معنی رفعت روان پاک را
۵۸۹ صورت رفعت بود افلاک را * معنی رفعت روان پاک را
۵۹۰Qصورتِ رفعت برای جسمهاست‏ * جسمها در پیشِ معنی اسمهاست‏
۵۹۰ صورت رفعت برای جسمهاست‏ * جسمها در پیش معنی اسمهاست‏

1028

title of 1028
۵۹۱Qگفت حُجَّتهای خود کوته کنید * پند را در جان و در دل ره کنید
۵۹۱ گفت حجتهای خود کوته کنید * پند را در جان و در دل ره کنید
۵۹۲Qگر امینم مَّتهم نبْود امین‏ * گر بگویم آسمان را من زمین‏
۵۹۲ گر امینم متهم نبود امین‏ * گر بگویم آسمان را من زمین‏
۵۹۳Qگر کمالم با کمال اِنکار چیست‏ * ور نِیَم این زحمت و آزار چیست‏
۵۹۳ گر کمالم با کمال انکار چیست‏ * ور نیم این زحمت و آزار چیست‏
۵۹۴Qمن نخواهم شد از این خلوت برون‏ * زانک مشغولم به احوالِ درون‏
۵۹۴ من نخواهم شد ازین خلوت برون‏ * ز آنکه مشغولم به احوال درون‏

1029

title of 1029
۵۹۵Qجمله گفتند ای وزیرِ انکار نیست‏ * گفتِ ما چون گفتنِ اغیار نیست‏
۵۹۵ جمله گفتند ای وزیر انکار نیست‏ * گفت ما چون گفتن اغیار نیست‏
۵۹۶Qاشکِ دیده‌‏ست از فراقِ تو دوان‏ * آه آهست از میانِ جان روان‏
۵۹۶ اشک دیده‏ست از فراق تو دوان‏ * آه آه است از میان جان روان‏
۵۹۷Qطفل با دایه نه اِستیزد ولیک‏ * گِرید او گر چه نه بَد داند نه نیک‏
۵۹۷ طفل با دایه نه استیزد و لیک‏ * گرید او گر چه نه بد داند نه نیک‏
۵۹۸Qما چون چنگیم و تو زخمه می‌زنی‏ * زاری از ما نه تو زاری می‌کنی‏
۵۹۸ ما چون چنگیم و تو زخمه می‏زنی‏ * زاری از ما نی تو زاری می‏کنی‏
۵۹۹Qما چو ناییم و نوا در ما ز تُست‏ * ما چو کوهیم و صدا در ما ز تُست‏
۵۹۹ ما چو ناییم و نوا در ما ز تست‏ * ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست‏
۶۰۰Qما چو شطرنجیم اندر بُرد و مات‏ * بُرد و ماتِ ما ز تُست ای خوش صِفات‏
۶۰۰ ما چو شطرنجیم اندر برد و مات‏ * برد و مات ما ز تست ای خوش صفات‏
۶۰۱Qما که باشیم ای تو ما را جانِ جان‏ * تا که ما باشیم با تو در میان‏
۶۰۱ ما که باشیم ای تو ما را جان جان‏ * تا که ما باشیم با تو در میان‏
۶۰۲Qما عدمهاییم و هستیهای ما * تو وجودِ مُطلَقی فانی نُما
۶۰۲ ما عدمهاییم و هستیهای ما * تو وجود مطلقی فانی نما
۶۰۳Qما همه شیران ولی شیرِ عَلَم‏ * حَمله‌شان از باد باشد دَم‌ب‏دَم‏
۶۰۳ ما همه شیران ولی شیر علم‏ * حمله‏شان از باد باشد دم‏به‏دم‏
۶۰۴Qحمله شان پیداست و ناپیداست باد * آنک ناپیداست هرگز گم مباد
۶۰۴ حمله شان پیدا و ناپیداست باد * آن که ناپیداست هرگز کم مباد
۶۰۵Qبادِ ما و بودِ ما از دادِ تُست‏ * هستیِ ما جمله از ایجادِ تُست‏
۶۰۵ باد ما و بود ما از داد تست‏ * هستی ما جمله از ایجاد تست‏
۶۰۶Qلذّتِ هستی نمودی نیست را * عاشقِ خود کرده بودی نیست را
۶۰۶ لذت هستی نمودی نیست را * عاشق خود کرده بودی نیست را
۶۰۷Qلذّتِ اِنعامِ خود را وا مگیر * نُقل و باده و جامِ خود را وا مگیر
۶۰۷ لذت انعام خود را وامگیر * نقل و باده و جام خود را وامگیر
۶۰۸Qور بگیری کیت جُست‌وجُو کند * نقش با نقَّاش چون نیرو کند
۶۰۸ ور بگیری کیت جستجو کند * نقش با نقاش چون نیرو کند
۶۰۹Qمنگر اندر ما مکن در ما نظَر * اندر اِکرام و سخای خود نگر
۶۰۹ منگر اندر ما، مکن در ما نظر * اندر اکرام و سخای خود نگر
۶۱۰Qما نبودیم و تقاضامان نبود * لُطفِ تو ناگفتهٔ ما می‌شنود
۶۱۰ ما نبودیم و تقاضامان نبود * لطف تو ناگفته‏ی ما می‏شنود
۶۱۱Qنقش باشد پیشِ نقَّاش و قلم‏ * عاجز و بسته چو کودک در شکم‏
۶۱۱ نقش باشد پیش نقاش و قلم‏ * عاجز و بسته چو کودک در شکم‏
۶۱۲Qپیشِ قُدرت خلقِ جملهٔ بارگه‏ * عاجزان چون پیشِ سوزن کارگه‏
۶۱۲ پیش قدرت خلق جمله بارگه‏ * عاجزان چون پیش سوزن کارگه‏
۶۱۳ گاه نقشش دیو و گه آدم کند * گاه نقشش شادی و گه غم کند
۶۱۴Qدست نه تا دست جنباند بدفع‏ * نطق نه تا دَم زند در ضَرّ و نفع‏
۶۱۴ دست نه تا دست جنباند به دفع‏ * نطق نه تا دم زند در ضر و نفع‏
۶۱۵Qتو ز قرآن باز خوان تفسیرِ بَیْت‏ * گفت ایزد ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْت
۶۱۵ تو ز قرآن باز خوان تفسیر بیت‏ * گفت ایزد ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ‏
۶۱۶Qگر بپّرانیم تیر آن نه ز ماست‏ * ما کمان و تیراندازش خداست‏
۶۱۶ گر بپرانیم تیر آن نه ز ماست‏ * ما کمان و تیر اندازش خداست‏
۶۱۷Qاین نه جبر این معنی جبّاریَست‏ * ذکرِ جبّاری برای زاریَست‏
۶۱۷ این نه جبر این معنی جباری است‏ * ذکر جباری برای زاری است‏
۶۱۸Qزاریِ ما شد دلیلِ اضطرار * خجلتِ ما شد دلیلِ اختیار
۶۱۸ زاری ما شد دلیل اضطرار * خجلت ما شد دلیل اختیار
۶۱۹ گر نبودی اختیار این شرم چیست‏ * وین دریغ و خجلت و آزرم چیست‏
۶۲۰Qزَجرِ شاگردان و استادان چراست‏ * خاطر از تدبیرها گردان چراست‏
۶۲۰ زجر استادان و شاگردان چراست‏ * خاطر از تدبیرها گردان چراست‏
۶۲۱Qور تو گویی غافلست از جبرْ او * ماهِ حق پنهان کند در ابرْ رو
۶۲۱ ور تو گویی غافل است از جبر او * ماه حق پنهان کند در ابر رو
۶۲۲Qهست این را خوش جواب ار بشْنوی‏ * بگْذری از کفر و در دین بگْروی‏
۶۲۲ هست این را خوش جواب ار بشنوی‏ * بگذری از کفر و در دین بگروی‏
۶۲۳Qحسرت و زاری گهِ بیماریَست‏ * وقتِ بیماری همه بیداریَست‏
۶۲۳ حسرت و زاری گه بیماری است‏ * وقت بیماری همه بیداری است‏
۶۲۴Qآن زمان که می‌‏شوی بیمار تو * می‌کنی از جُرم استغفار تو
۶۲۴ آن زمان که می‏شوی بیمار تو * می‏کنی از جرم استغفار تو
۶۲۵Qمی‌نماید بر تو زشتیِ گنه‏ * می‌کنی نیّت که باز آیم برَه‏
۶۲۵ می‏نماید بر تو زشتی گنه‏ * می‏کنی نیت که باز آیم به ره‏
۶۲۶Qعهد و پیمان می‌کنی که بعد ازین‏ * جز که طاعت نَبْوَدم کارِ گزین‏
۶۲۶ عهد و پیمان می‏کنی که بعد از این‏ * جز که طاعت نبودم کار گزین‏
۶۲۷Qپس یقین گشت این که بیماری ترا * می‌ببخشد هوش و بیداری ترا
۶۲۷ پس یقین گشت این که بیماری ترا * می‏ببخشد هوش و بیداری ترا
۶۲۸Qپس بدان این اصل را ای اصل‌جُو * هر کرا دردست او بُردست بُو
۶۲۸ پس بدان این اصل را ای اصل جو * هر که را درد است او برده ست بو
۶۲۹Qهر که او بیدارتر پُر دردتر * هر که او آگاه‌تر رخ‌زردتر
۶۲۹ هر که او بیدارتر پر دردتر * هر که او آگاه‏تر رخ زردتر
۶۳۰Qگر ز جَبرش آگهی زاریت کو * بینشِ زنجیرِ جبّاریت کو
۶۳۰ گر ز جبرش آگهی زاریت کو * بینش زنجیر جباریت کو
۶۳۱Qبسته در زنجیر چون شادی کند * کَی اسیرِ حبس آزادی کند
۶۳۱ بسته در زنجیر چون شادی کند * کی اسیر حبس آزادی کند
۶۳۲Qور تو می‏بینی که پایت بسته‏اند * بر تو سرهنگانِ شه بنْشسته‌اند
۶۳۲ ور تو می‏بینی که پایت بسته‏اند * بر تو سرهنگان شه بنشسته‏اند
۶۳۳Qپس تو سرهنگی مکن با عاجزان‏ * زآنک نبْود طبع و خوی عاجز آن‏
۶۳۳ پس تو سرهنگی مکن با عاجزان‏ * ز آن که نبود طبع و خوی عاجز آن‏
۶۳۴Qچون تو جبرِ او نمی‌بینی مگو * ور همی‌بینی نشانِ دید کو
۶۳۴ چون تو جبر او نمی‏بینی مگو * ور همی‏بینی نشان دید کو
۶۳۵Qدر هر آن کاری که مَیلستت بدآن‏ * قدرتِ خود را همی‌بینی عیان‏
۶۳۵ در هر آن کاری که میل استت بدان‏ * قدرت خود را همی‏بینی عیان‏
۶۳۶Qواندر آن کاری که مَیْلت نیست و خواست‏ * خویش را جَبْری کنی کاین از خداست‏
۶۳۶ و اندر آن کاری که میلت نیست و خواست‏ * خویش را جبری کنی کاین از خداست‏
۶۳۷Qانبیا در کارِ دنیا جبری‌اند * کافران در کارِ عُقبیٰ جبری‌اند
۶۳۷ انبیا در کار دنیا جبری‏اند * کافران در کار عقبی جبری‏اند
۶۳۸Qانبیا را کارِ عُقبَی اختیار * جاهلان را کارِ دنیا اختیار
۶۳۸ انبیا را کار عقبی اختیار * جاهلان را کار دنیا اختیار
۶۳۹Qزآنک هر مرغی بسوی جنسِ خویش‏ * می‌پرد او در پس و جانْ پیش پیش‏
۶۳۹ ز آن که هر مرغی به سوی جنس خویش‏ * می‏پرد او در پس و جان پیش پیش‏
۶۴۰Qکافران چون جنس سِجّین آمدند * سِجْنِ دنیا را خوش آیین آمدند
۶۴۰ کافران چون جنس سجین آمدند * سجن دنیا را خوش آیین آمدند
۶۴۱Qانبیا چون جنسِ علیّین بُدند * سوی عِلّیینِ جان و دل شدند
۶۴۱ انبیا چون جنس علیین بدند * سوی علیین جان و دل شدند
۶۴۲Qاین سخن پایان ندارد لیک ما * باز گوییم آن تمام قصّه را
۶۴۲ این سخن پایان ندارد لیک ما * باز گوییم آن تمامی قصه را

1030

title of 1030
۶۴۳ آن وزیر از اندرون آواز داد * کای مریدان از من این معلوم باد
۶۴۴ که مرا عیسی چنین پیغام کرد * کز همه یاران و خویشان باش فرد
۶۴۵ روی در دیوار کن تنها نشین‏ * وز وجود خویش هم خلوت گزین‏
۶۴۶ بعد از این دستوری گفتار نیست‏ * بعد از این با گفت و گویم کار نیست‏
۶۴۷ الوداع ای دوستان من مرده‏ام‏ * رخت بر چارم فلک بر برده‏ام‏
۶۴۸ تا به زیر چرخ ناری چون حطب‏ * من نسوزم در عنا و در عطب‏
۶۴۹ پهلوی عیسی نشینم بعد از این‏ * بر فراز آسمان چارمین‏

1031

title of 1031
۶۵۰ و آنگهانی آن امیران را بخواند * یک به یک تنها به هر یک حرف راند
۶۵۱ گفت هر یک را به دین عیسوی‏ * نایب حق و خلیفه‏ی من توی‏
۶۵۲ و آن امیران دگر اتباع تو * کرد عیسی جمله را اشیاع تو
۶۵۳ هر امیری کو کشید گردن بگیر * یا بکش یا خود همی‏دارش اسیر
۶۵۴ لیک تا من زنده‏ام این وامگو * تا نمیرم این ریاست را مجو
۶۵۵ تا نمیرم من تو این پیدا مکن‏ * دعوی شاهی و استیلا مکن‏
۶۵۶ اینک این طومار و احکام مسیح‏ * یک به یک بر خوان تو بر امت فصیح‏
۶۵۷ هر امیری را چنین گفت او جدا * نیست نایب جز تو در دین خدا
۶۵۸ هر یکی را کرد او یک یک عزیز * هر چه آن را گفت این را گفت نیز
۶۵۹ هر یکی را او یکی طومار داد * هر یکی ضد دگر بود المراد
۶۶۰ جملگی طومارها بد مختلف‏ * چون حروف آن جمله از یا تا الف‏
۶۶۱ حکم این طومار ضد حکم آن‏ * پیش از این کردیم این ضد را بیان‏

1032

title of 1032
۶۶۲ بعد از آن چل روز دیگر در ببست‏ * خویش کشت و از وجود خود برست‏
۶۶۳ چون که خلق از مرگ او آگاه شد * بر سر گورش قیامت‏گاه شد
۶۶۴ خلق چندان جمع شد بر گور او * موکنان جامه دران در شور او
۶۶۵ کان عدد را هم خدا داند شمرد * از عرب وز ترک و از رومی و کرد
۶۶۶ خاک او کردند بر سرهای خویش‏ * درد او دیدند درمان جای خویش‏
۶۶۷ آن خلایق بر سر گورش مهی‏ * کرده خون را از دو چشم خود رهی‏

1033

title of 1033
۶۶۸ بعد ماهی خلق گفتند ای مهان‏ * از امیران کیست بر جایش نشان‏
۶۶۹ تا به جای او شناسیمش امام‏ * دست و دامن را بدست او دهیم‏
۶۷۰ چون که شد خورشید و ما را کرد داغ‏ * چاره نبود بر مقامش از چراغ‏
۶۷۱ چون که شد از پیش دیده وصل یار * نایبی باید از او مان یادگار
۶۷۲ چون که گل بگذشت و گلشن شد خراب‏ * بوی گل را از که یابیم از گلاب‏
۶۷۳ چون خدا اندر نیاید در عیان‏ * نایب حق‏اند این پیغمبران‏
۶۷۴ نه غلط گفتم که نایب با منوب‏ * گر دو پنداری قبیح آید نه خوب‏
۶۷۵ نه دو باشد تا تویی صورت پرست‏ * پیش او یک گشت کز صورت برست‏
۶۷۶ چون به صورت بنگری چشم تو دست‏ * تو به نورش درنگر کز چشم رست‏
۶۷۷ نور هر دو چشم نتوان فرق کرد * چون که در نورش نظر انداخت مرد
۶۷۸ ده چراغ ار حاضر آید در مکان‏ * هر یکی باشد به صورت غیر آن‏
۶۷۹ فرق نتوان کرد نور هر یکی‏ * چون به نورش روی آری بی‏شکی‏
۶۸۰ گر تو صد سیب و صد آبی بشمری‏ * صد نماند یک شود چون بفشری‏
۶۸۱ در معانی قسمت و اعداد نیست‏ * در معانی تجزیه و افراد نیست‏
۶۸۲ اتحاد یار با یاران خوش است‏ * پای معنی گیر صورت سرکش است‏
۶۸۳ صورت سرکش گدازان کن به رنج‏ * تا ببینی زیر او وحدت چو گنج‏
۶۸۴ ور تو نگذاری عنایتهای او * خود گدازد ای دلم مولای او
۶۸۵ او نماید هم به دلها خویش را * او بدوزد خرقه‏ی درویش را
۶۸۶ منبسط بودیم و یک جوهر همه‏ * بی‏سر و بی‏پا بدیم آن سر همه‏
۶۸۷ یک گهر بودیم همچون آفتاب‏ * بی‏گره بودیم و صافی همچو آب‏
۶۸۸ چون به صورت آمد آن نور سره‏ * شد عدد چون سایه‏های کنگره‏
۶۸۹ کنگره ویران کنید از منجنیق‏ * تا رود فرق از میان این فریق‏
۶۹۰ شرح این را گفتمی من از مری‏ * لیک ترسم تا نلغزد خاطری‏
۶۹۱ نکته‏ها چون تیغ پولاد است تیز * گر نداری تو سپر واپس گریز
۶۹۲ پیش این الماس بی‏اسپر میا * کز بریدن تیغ را نبود حیا
۶۹۳ زین سبب من تیغ کردم در غلاف‏ * تا که کج خوانی نخواند بر خلاف‏
۶۹۴ آمدیم اندر تمامی داستان‏ * وز وفاداری جمع راستان‏
۶۹۵ کز پس این پیشوا برخاستند * بر مقامش نایبی می‏خواستند

1034

title of 1034
۶۹۶ یک امیری ز آن امیران پیش رفت‏ * پیش آن قوم وفا اندیش رفت‏
۶۹۷ گفت اینک نایب آن مرد من‏ * نایب عیسی منم اندر زمن‏
۶۹۸ اینک این طومار برهان من است‏ * کاین نیابت بعد از او آن من است‏
۶۹۹ آن امیر دیگر آمد از کمین‏ * دعوی او در خلافت بد همین‏
۷۰۰ از بغل او نیز طوماری نمود * تا بر آمد هر دو را خشم جهود
۷۰۱ آن امیران دگر یک یک قطار * بر کشیده تیغهای آب دار
۷۰۲ هر یکی را تیغ و طوماری به دست‏ * درهم‏افتادند چون پیلان مست‏
۷۰۳ صد هزاران مرد ترسا کشته شد * تا ز سرهای بریده پشته شد
۷۰۴ خون روان شد همچو سیل از چپ و راست‏ * کوه کوه اندر هوا زین گرد خاست‏
۷۰۵ تخمهای فتنه‏ها کاو کشته بود * آفت سرهای ایشان گشته بود
۷۰۶ جوزها بشکست و آن کان مغز داشت‏ * بعد کشتن روح پاک نغز داشت‏
۷۰۷ کشتن و مردن که بر نقش تن است‏ * چون انار و سیب را بشکستن است‏
۷۰۸ آن چه شیرین است او شد ناردانگ‏ * و آن که پوسیده ست نبود غیر بانگ‏
۷۰۹ آن چه با معنی است خود پیدا شود * و آن چه پوسیده ست او رسوا شود
۷۱۰ رو به معنی کوش ای صورت پرست‏ * ز آن که معنی بر تن صورت پر است‏
۷۱۱ همنشین اهل معنی باش تا * هم عطا یابی و هم باشی فتا
۷۱۲ جان بی‏معنی در این تن بی‏خلاف‏ * هست همچون تیغ چوبین در غلاف‏
۷۱۳ تا غلاف اندر بود با قیمت است‏ * چون برون شد سوختن را آلت است‏
۷۱۴ تیغ چوبین را مبر در کارزار * بنگر اول تا نگردد کار زار
۷۱۵ گر بود چوبین برو دیگر طلب‏ * ور بود الماس پیش آ با طرب‏
۷۱۶ تیغ در زرادخانه‏ی اولیاست‏ * دیدن ایشان شما را کیمیاست‏
۷۱۷ جمله دانایان همین گفته همین‏ * هست دانا رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ‏
۷۱۸ گر اناری می‏خری خندان بخر * تا دهد خنده ز دانه‏ی او خبر
۷۱۹ ای مبارک خنده‏اش کاو از دهان‏ * می‏نماید دل چو در از درج جان‏
۷۲۰ نامبارک خنده‏ی آن لاله بود * کز دهان او سیاهی دل نمود
۷۲۱ نار خندان باغ را خندان کند * صحبت مردانت از مردان کند
۷۲۲ گر تو سنگ صخره و مرمر شوی‏ * چون به صاحب دل رسی گوهر شوی‏
۷۲۳ مهر پاکان در میان جان نشان‏ * دل مده الا به مهر دل خوشان‏
۷۲۴ کوی نومیدی مرو امیدهاست‏ * سوی تاریکی مرو خورشیدهاست‏
۷۲۵ دل ترا در کوی اهل دل کشد * تن ترا در حبس آب و گل کشد
۷۲۶ هین غذای دل بده از هم دلی‏ * رو بجو اقبال را از مقبلی‏

1035

title of 1035
۷۲۷ بود در انجیل نام مصطفی‏ * آن سر پیغمبران بحر صفا
۷۲۸ بود ذکر حلیه‏ها و شکل او * بود ذکر غزو و صوم و اکل او
۷۲۹ طایفه‏ی نصرانیان بهر ثواب‏ * چون رسیدندی بدان نام و خطاب‏
۷۳۰ بوسه دادندی بر آن نام شریف‏ * رو نهادندی بر آن وصف لطیف‏
۷۳۱ اندر این فتنه که گفتیم آن گروه‏ * ایمن از فتنه بدند و از شکوه‏
۷۳۲ ایمن از شر امیران و وزیر * در پناه نام احمد مستجیر
۷۳۳ نسل ایشان نیز هم بسیار شد * نور احمد ناصر آمد یار شد
۷۳۴ و آن گروه دیگر از نصرانیان‏ * نام احمد داشتندی مستهان‏
۷۳۵ مستهان و خوار گشتند از فتن‏ * از وزیر شوم رای شوم فن‏
۷۳۶ هم مخبط دینشان و حکمشان‏ * از پی طومارهای کژ بیان‏
۷۳۷ نام احمد این چنین یاری کند * تا که نورش چون نگهداری کند
۷۳۸ نام احمد چون حصاری شد حصین‏ * تا چه باشد ذات آن روح الامین‏
۷۳۹ بعد از این خون‏ریز درمان‏ناپذیر * کاندر افتاد از بلای آن وزیر

1036

title of 1036
۷۴۰ یک شه دیگر ز نسل آن جهود * در هلاک قوم عیسی رو نمود
۷۴۱ گر خبر خواهی از این دیگر خروج‏ * سوره بر خوان و السما ذات البروج‏
۷۴۲ سنت بد کز شه اول بزاد * این شه دیگر قدم بر وی نهاد
۷۴۳ هر که او بنهاد ناخوش سنتی‏ * سوی او نفرین رود هر ساعتی‏
۷۴۴ نیکوان رفتند و سنتها بماند * وز لئیمان ظلم و لعنتها بماند
۷۴۵ تا قیامت هر که جنس آن بدان‏ * در وجود آید بود رویش بدان‏
۷۴۶ رگ رگ است این آب شیرین و آب شور * در خلایق می‏رود تا نفخ صور
۷۴۷ نیکوان را هست میراث از خوش‏آب‏ * آن چه میراث است‏ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ‏
۷۴۸ شد نیاز طالبان ار بنگری‏ * شعله‏ها از گوهر پیغمبری‏
۷۴۹ شعله‏ها با گوهران گردان بود * شعله آن جانب رود هم کان بود
۷۵۰ نور روزن گرد خانه می‏دود * ز آنکه خور برجی به برجی می‏رود
۷۵۱ هر که را با اختری پیوستگی است‏ * مر و را با اختر خود هم تگی است‏
۷۵۲ طالعش گر زهره باشد در طرب‏ * میل کلی دارد و عشق و طلب‏
۷۵۳ ور بود مریخی خون‏ریز خو * جنگ و بهتان و خصومت جوید او
۷۵۴ اخترانند از ورای اختران‏ * که احتراق و نحس نبود اندر آن‏
۷۵۵ سایران در آسمانهای دگر * غیر این هفت آسمان معتبر
۷۵۶ راسخان در تاب انوار خدا * نی بهم پیوسته نی از هم جدا
۷۵۷ هر که باشد طالع او ز آن نجوم‏ * نفس او کفار سوزد در رجوم‏
۷۵۸ خشم مریخی نباشد خشم او * منقلب رو غالب و مغلوب خو
۷۵۹ نور غالب ایمن از نقص و غسق‏ * در میان اصبعین نور حق‏
۷۶۰ حق فشاند آن نور را بر جانها * مقبلان برداشته دامانها
۷۶۱ و آن نثار نور را وایافته‏ * روی از غیر خدا بر تافته‏
۷۶۲ هر که را دامان عشقی نابده‏ * ز آن نثار نور بی‏بهره شده‏
۷۶۳ جزوها را رویها سوی کل است‏ * بلبلان را عشق با روی گل است‏
۷۶۴ گاو را رنگ از برون و مرد را * از درون جو رنگ سرخ و زرد را
۷۶۵ رنگهای نیک از خم صفاست‏ * رنگ زشتان از سیاه‏آبه‏ی جفاست‏
۷۶۶ صِبْغَةَ اللَّهِ‏ نام آن رنگ لطیف‏ * لَعْنَةُ اللَّهِ* بوی این رنگ کثیف‏
۷۶۷ آن چه از دریا به دریا می‏رود * از همانجا کامد آن جا می‏رود
۷۶۸ از سر که سیلهای تیز رو * وز تن ما جان عشق آمیز رو

1037

title of 1037
۷۶۹ آن جهود سگ ببین چه رای کرد * پهلوی آتش بتی بر پای کرد
۷۷۰ کان که این بت را سجود آرد برست‏ * ور نیارد در دل آتش نشست‏
۷۷۱ چون سزای این بت نفس او نداد * از بت نفسش بتی دیگر بزاد
۷۷۲ مادر بتها بت نفس شماست‏ * ز آن که آن بت مار و این بت اژدهاست‏
۷۷۳ آهن و سنگ است نفس و بت شرار * آن شرار از آب می‏گیرد قرار
۷۷۴ سنگ و آهن ز آب کی ساکن شود * آدمی با این دو کی ایمن شود
۷۷۵ بت سیاه‏آبه‏ست در کوزه نهان‏ * نفس مر آب سیه را چشمه دان‏
۷۷۶ آن بت منحوت چون سیل سیاه‏ * نفس بتگر چشمه‏ای بر آب راه‏
۷۷۷ صد سبو را بشکند یک پاره سنگ‏ * و آب چشمه می‏زهاند بی‏درنگ‏
۷۷۸ بت شکستن سهل باشد نیک سهل‏ * سهل دیدن نفس را جهل است جهل‏
۷۷۹ صورت نفس ار بجویی ای پسر * قصه‏ی دوزخ بخوان با هفت در
۷۸۰ هر نفس مکری و در هر مکر ز آن‏ * غرقه صد فرعون با فرعونیان‏
۷۸۱ در خدای موسی و موسی گریز * آب ایمان را ز فرعونی مریز
۷۸۲ دست را اندر احد و احمد بزن‏ * ای برادر واره از بو جهل تن‏

1038

title of 1038
۷۸۳ یک زنی با طفل آورد آن جهود * پیش آن بت و آتش اندر شعله بود
۷۸۴ طفل از او بستد در آتش در فکند * زن بترسید و دل از ایمان بکند
۷۸۵ خواست تا او سجده آرد پیش بت‏ * بانگ زد آن طفل إنی لم أمت‏
۷۸۶ اندر آ ای مادر اینجا من خوشم‏ * گر چه در صورت میان آتشم‏
۷۸۷ چشم بند است آتش از بهر حجاب‏ * رحمت است این سر بر آورده ز جیب‏
۷۸۸ اندر آ مادر ببین برهان حق‏ * تا ببینی عشرت خاصان حق‏
۷۸۹ اندر آ و آب بین آتش مثال‏ * از جهانی کاتش است آبش مثال‏
۷۹۰ اندر آ اسرار ابراهیم بین‏ * کاو در آتش یافت سرو و یاسمین‏
۷۹۱ مرگ می‏دیدم گه زادن ز تو * سخت خوفم بود افتادن ز تو
۷۹۲ چون بزادم رستم از زندان تنگ‏ * در جهان خوش هوای خوب رنگ‏
۷۹۳ من جهان را چون رحم دیدم کنون‏ * چون در این آتش بدیدم این سکون‏
۷۹۴ اندر این آتش بدیدم عالمی‏ * ذره ذره اندر او عیسی دمی‏
۷۹۵ نک جهان نیست شکل هست ذات‏ * و آن جهان هست شکل بی‏ثبات‏
۷۹۶ اندر آ مادر به حق مادری‏ * بین که این آذر ندارد آذری‏
۷۹۷ اندر آ مادر که اقبال آمده ست‏ * اندر آ مادر مده دولت ز دست‏
۷۹۸ قدرت آن سگ بدیدی اندر آ * تا ببینی قدرت و لطف خدا
۷۹۹ من ز رحمت می‏کشانم پای تو * کز طرب خود نیستم پروای تو
۸۰۰ اندر آ و دیگران را هم بخوان‏ * کاندر آتش شاه بنهاده ست خوان‏
۸۰۱ اندر آیید ای مسلمانان همه‏ * غیر عذب دین عذاب است آن همه‏
۸۰۲ اندر آیید ای همه پروانه‏وار * اندر این بهره که دارد صد بهار
۸۰۳ بانگ می‏زد در میان آن گروه‏ * پر همی‏شد جان خلقان از شکوه‏
۸۰۴ خلق خود را بعد از آن بی‏خویشتن‏ * می‏فگندند اندر آتش مرد و زن‏
۸۰۵ بی‏موکل بی‏کشش از عشق دوست‏ * ز آن که شیرین کردن هر تلخ از اوست‏
۸۰۶ تا چنان شد کان عوانان خلق را * منع می‏کردند کاتش در میا
۸۰۷ آن یهودی شد سیه رو و خجل‏ * شد پشیمان زین سبب بیمار دل‏
۸۰۸ کاندر ایمان خلق عاشق‏تر شدند * در فنای جسم صادق‏تر شدند
۸۰۹ مکر شیطان هم در او پیچید شکر * دیو هم خود را سیه رو دید شکر
۸۱۰ آن چه می‏مالید در روی کسان‏ * جمع شد در چهره‏ی آن ناکس آن‏
۸۱۱ آنکه می‏درید جامه‏ی خلق چست‏ * شد دریده آن او ایشان درست‏

1039

title of 1039
۸۱۲ آن دهان کژ کرد و از تسخر بخواند * مر محمد را دهانش کژ بماند
۸۱۳ باز آمد کای محمد عفو کن‏ * ای ترا الطاف و علم من لدن‏
۸۱۴ من ترا افسوس می‏کردم ز جهل‏ * من بدم افسوس را منسوب و اهل‏
۸۱۵ چون خدا خواهد که پرده‏ی کس درد * میلش اندر طعنه‏ی پاکان برد
۸۱۶ چون خدا خواهد که پوشد عیب کس‏ * کم زند در عیب معیوبان نفس‏
۸۱۷ چون خدا خواهد که‏مان یاری کند * میل ما را جانب زاری کند
۸۱۸ ای خنک چشمی که آن گریان اوست‏ * وی همایون دل که آن بریان اوست‏
۸۱۹ آخر هر گریه آخر خنده‏ای است‏ * مرد آخر بین مبارک بنده‏ای است‏
۸۲۰ هر کجا آب روان سبزه بود * هر کجا اشک روان رحمت شود
۸۲۱ باش چون دولاب نالان چشم تر * تا ز صحن جانت بر روید خضر
۸۲۲ اشک خواهی رحم کن بر اشک بار * رحم خواهی بر ضعیفان رحم آر

1040

title of 1040
۸۲۳ رو به آتش کرد شه کای تند خو * آن جهان سوز طبیعی خوت کو
۸۲۴ چون نمی‏سوزی چه شد خاصیتت‏ * یا ز بخت ما دگر شد نیتت‏
۸۲۵ می‏نبخشایی تو بر آتش پرست‏ * آن که نپرستد ترا او چون برست‏
۸۲۶ هرگز ای آتش تو صابر نیستی‏ * چون نسوزی چیست قادر نیستی‏
۸۲۷ چشم بند است این عجب یا هوش بند * چون نسوزاند چنین شعله‏ی بلند
۸۲۸ جادویی کردت کسی یا سیمیاست‏ * یا خلاف طبع تو از بخت ماست‏
۸۲۹ گفت آتش من همانم ای شمن‏ * اندر آ تو تا ببینی تاب من‏
۸۳۰ طبع من دیگر نگشت و عنصرم‏ * تیغ حقم هم به دستوری برم‏
۸۳۱ بر در خرگه سگان ترکمان‏ * چاپلوسی کرده پیش میهمان‏
۸۳۲ ور به خرگه بگذرد بیگانه رو * حمله بیند از سگان شیرانه او
۸۳۳ من ز سگ کم نیستم در بندگی‏ * کم ز ترکی نیست حق در زندگی‏
۸۳۴ آتش طبعت اگر غمگین کند * سوزش از امر ملیک دین کند
۸۳۵ آتش طبعت اگر شادی دهد * اندر او شادی ملیک دین نهد
۸۳۶ چون که غم بینی تو استغفار کن‏ * غم به امر خالق آمد کار کن‏
۸۳۷ چون بخواهد عین غم شادی شود * عین بند پای، آزادی شود
۸۳۸ باد و خاک و آب و آتش بنده‏اند * با من و تو مرده با حق زنده‏اند
۸۳۹ پیش حق آتش همیشه در قیام‏ * همچو عاشق روز و شب پیچان مدام‏
۸۴۰ سنگ بر آهن زنی بیرون جهد * هم به امر حق قدم بیرون نهد
۸۴۱ آهن و سنگ ستم بر هم مزن‏ * کاین دو می‏زایند همچون مرد و زن‏
۸۴۲ سنگ و آهن خود سبب آمد و لیک‏ * تو به بالاتر نگر ای مرد نیک‏
۸۴۳ کاین سبب را آن سبب آورد پیش‏ * بی‏سبب کی شد سبب هرگز ز خویش‏
۸۴۴ و آن سببها کانبیا را رهبر است‏ * آن سببها زین سببها برتر است‏
۸۴۵ این سبب را آن سبب عامل کند * باز گاهی بی‏بر و عاطل کند
۸۴۶ این سبب را محرم آمد عقلها * و آن سببها راست محرم انبیا
۸۴۷ این سبب چه بود به تازی گو رسن‏ * اندر این چه این رسن آمد به فن‏
۸۴۸ گردش چرخه رسن را علت است‏ * چرخه گردان را ندیدن زلت است‏
۸۴۹ این رسنهای سببها در جهان‏ * هان و هان زین چرخ سر گردان مدان‏
۸۵۰ تا نمانی صفر و سر گردان چو چرخ‏ * تا نسوزی تو ز بی‏مغزی چو مرخ‏
۸۵۱ باد آتش می‏خورد از امر حق‏ * هر دو سر مست آمدند از خمر حق‏
۸۵۲ آب حلم و آتش خشم ای پسر * هم ز حق بینی چو بگشایی بصر
۸۵۳ گر نبودی واقف از حق جان باد * فرق کی کردی میان قوم عاد

1041

title of 1041
۸۵۴ هود گرد مومنان خطی کشید * نرم می‏شد باد کانجا می‏رسید
۸۵۵ هر که بیرون بود ز آن خط جمله را * پاره پاره می‏گسست اندر هوا
۸۵۶ همچنین شیبان راعی می‏کشید * گرد بر گرد رمه خطی پدید
۸۵۷ چون به جمعه می‏شد او وقت نماز * تا نیارد گرگ آن جا ترک تاز
۸۵۸ هیچ گرگی در نرفتی اندر آن‏ * گوسفندی هم نگشتی ز آن نشان‏
۸۵۹ باد حرص گرگ و حرص گوسفند * دایره‏ی مرد خدا را بود بند
۸۶۰ همچنین باد اجل با عارفان‏ * نرم و خوش همچون نسیم یوسفان‏
۸۶۱ آتش ابراهیم را دندان نزد * چون گزیده‏ی حق بود چونش گزد
۸۶۲ ز آتش شهوت نسوزد اهل دین‏ * باقیان را برده تا قعر زمین‏
۸۶۳ موج دریا چون به امر حق بتاخت‏ * اهل موسی را ز قبطی واشناخت‏
۸۶۴ خاک قارون را چو فرمان در رسید * با زر و تختش به قعر خود کشید
۸۶۵ آب و گل چون از دم عیسی چرید * بال و پر بگشاد مرغی شد پرید
۸۶۶ هست تسبیحت بخار آب و گل‏ * مرغ جنت شد ز نفخ صدق دل‏
۸۶۷ کوه طور از نور موسی شد به رقص‏ * صوفی کامل شد و رست او ز نقص‏
۸۶۸ چه عجب گر کوه صوفی شد عزیز * جسم موسی از کلوخی بود نیز

1042

title of 1042
۸۶۹ این عجایب دید آن شاه جهود * جز که طنز و جز که انکارش نبود
۸۷۰ ناصحان گفتند از حد مگذران‏ * مرکب استیزه را چندین مران‏
۸۷۱ ناصحان را دست بست و بند کرد * ظلم را پیوند در پیوند کرد
۸۷۲ بانگ آمد کار چون اینجا رسید * پای دار ای سگ که قهر ما رسید
۸۷۳ بعد از آن آتش چهل گز بر فروخت‏ * حلقه گشت و آن جهودان را بسوخت‏
۸۷۴ اصل ایشان بود آتش ابتدا * سوی اصل خویش رفتند انتها
۸۷۵ هم ز آتش زاده بودند آن فریق‏ * جزوها را سوی کل باشد طریق‏
۸۷۶ آتشی بودند مومن سوز و بس‏ * سوخت خود را آتش ایشان چو خس‏
۸۷۷ آن که بوده ست امه الهاویه‏ * هاویه آمد مر او را زاویه‏
۸۷۸ مادر فرزند جویان وی است‏ * اصلها مر فرعها را در پی است‏
۸۷۹ آب اندر حوض اگر زندانی است‏ * باد نشفش می‏کند کار کانی است‏
۸۸۰ می‏رهاند می‏برد تا معدنش‏ * اندک اندک تا نبینی بردنش‏
۸۸۱ وین نفس جانهای ما را همچنان‏ * اندک اندک دزدد از حبس جهان‏
۸۸۲ تا إلیه یصعد أطیاب الکلم‏ * صاعدا منا إلی حیث علم‏
۸۸۳ ترتقی أنفاسنا بالمنتقی‏ * متحفا منا إلی دار البقا
۸۸۴ ثم تاتینا مکافات المقال‏ * ضعف ذاک رحمة من ذی الجلال‏
۸۸۵ ثم یلجینا الی امثالها * کی ینال العبد مما نالها
۸۸۶ هکذا تعرج و تنزل دایما * ذا فلا زلت علیه قائما
۸۸۷ پارسی گوییم یعنی این کشش‏ * ز آن طرف آید که آمد آن چشش‏
۸۸۸ چشم هر قومی به سویی مانده است‏ * کان طرف یک روز ذوقی رانده است‏
۸۸۹ ذوق جنس از جنس خود باشد یقین‏ * ذوق جزو از کل خود باشد ببین‏
۸۹۰ یا مگر آن قابل جنسی بود * چون بدو پیوست جنس او شود
۸۹۱ همچو آب و نان که جنس ما نبود * گشت جنس ما و اندر ما فزود
۸۹۲ نقش جنسیت ندارد آب و نان‏ * ز اعتبار آخر آن را جنس دان‏
۸۹۳ ور ز غیر جنس باشد ذوق ما * آن مگر مانند باشد جنس را
۸۹۴ آن که مانند است باشد عاریت‏ * عاریت باقی نماند عاقبت‏
۸۹۵ مرغ را گر ذوق آید از صفیر * چون که جنس خود نیابد شد نفیر
۸۹۶ تشنه را گر ذوق آید از سراب‏ * چون رسد در وی گریزد جوید آب‏
۸۹۷ مفلسان هم خوش شوند از زر قلب‏ * لیک آن رسوا شود در دار ضرب‏
۸۹۸ تا زر اندودیت از ره نفگند * تا خیال کژ ترا چه نفگند
۸۹۹ از کلیله باز جو آن قصه را * و اندر آن قصه طلب کن حصه را

1043

title of 1043
۹۰۰ طایفه‏ی نخجیر در وادی خوش‏ * بودشان از شیر دایم کش مکش‏
۹۰۱ بس که آن شیر از کمین درمی‏ربود * آن چرا بر جمله ناخوش گشته بود
۹۰۲ حیله کردند آمدند ایشان بشیر * کز وظیفه ما ترا داریم سیر
۹۰۳ بعد از این اندر پی صیدی میا * تا نگردد تلخ بر ما این گیا

1044

title of 1044
۹۰۴ گفت آری گر وفا بینم نه مکر * مکرها بس دیده‏ام از زید و بکر
۹۰۵ من هلاک فعل و مکر مردمم‏ * من گزیده‏ی زخم مار و کژدمم‏
۹۰۶ مردم نفس از درونم در کمین‏ * از همه مردم بتر در مکر و کین‏
۹۰۷ گوش من لا یلدغ المؤمن شنید * قول پیغمبر به جان و دل گزید

1045

title of 1045
۹۰۸ جمله گفتند ای حکیم با خبر * الحذر دع لیس یغنی عن قدر
۹۰۹ در حذر شوریدن شور و شر است‏ * رو توکل کن توکل بهتر است‏
۹۱۰ با قضا پنجه مزن ای تند و تیز * تا نگیرد هم قضا با تو ستیز
۹۱۱ مرده باید بود پیش حکم حق‏ * تا نیاید زخم از رب الفلق‏

1046

title of 1046
۹۱۲ گفت آری گر توکل رهبر است‏ * این سبب هم سنت پیغمبر است‏
۹۱۳ گفت پیغمبر به آواز بلند * با توکل زانوی اشتر ببند
۹۱۴ رمز الکاسب حبیب اللَّه شنو * از توکل در سبب کاهل مشو

1047

title of 1047
۹۱۵ قوم گفتندش که کسب از ضعف خلق‏ * لقمه‏ی تزویر دان بر قدر حلق‏
۹۱۶ نیست کسبی از توکل خوبتر * چیست از تسلیم خود محبوبتر
۹۱۷ بس گریزند از بلا سوی بلا * بس جهند از مار سوی اژدها
۹۱۸ حیله کرد انسان و حیله‏ش دام بود * آن که جان پنداشت خون آشام بود
۹۱۹ در ببست و دشمن اندر خانه بود * حیله‏ی فرعون زین افسانه بود
۹۲۰ صد هزاران طفل کشت آن کینه کش‏ * و آن که او می‏جست اندر خانه‏اش‏
۹۲۱ دیده‏ی ما چون بسی علت در اوست‏ * رو فنا کن دید خود در دید دوست‏
۹۲۲ دید ما را دید او نعم العوض‏ * یابی اندر دید او کل غرض‏
۹۲۳ طفل تا گیرا و تا پویا نبود * مرکبش جز گردن بابا نبود
۹۲۴ چون فضولی گشت و دست و پا نمود * در عنا افتاد و در کور و کبود
۹۲۵ جانهای خلق پیش از دست و پا * می‏پریدند از وفا اندر صفا
۹۲۶ چون به امر اهْبِطُوا* بندی شدند * حبس خشم و حرص و خرسندی شدند
۹۲۷ ما عیال حضرتیم و شیر خواه‏ * گفت الخلق عیال للإله‏
۹۲۸ آنکه او از آسمان باران دهد * هم تواند کاو ز رحمت نان دهد

1048

title of 1048
۹۲۹ گفت شیر آری ولی رب العباد * نردبانی پیش پای ما نهاد
۹۳۰ پایه پایه رفت باید سوی بام‏ * هست جبری بودن اینجا طمع خام‏
۹۳۱ پای داری چون کنی خود را تو لنگ‏ * دست داری چون کنی پنهان تو چنگ‏
۹۳۲ خواجه چون بیلی به دست بنده داد * بی‏زبان معلوم شد او را مراد
۹۳۳ دست همچون بیل اشارتهای اوست‏ * آخر اندیشی عبارتهای اوست‏
۹۳۴ چون اشارتهاش را بر جان نهی‏ * در وفای آن اشارت جان دهی‏
۹۳۵ پس اشارتهای اسرارت دهد * بار بر دارد ز تو کارت دهد
۹۳۶ حاملی محمول گرداند ترا * قابلی مقبول گرداند ترا
۹۳۷ قابل امر ویی قایل شوی‏ * وصل جویی بعد از آن واصل شوی‏
۹۳۸ سعی شکر نعمتش قدرت بود * جبر تو انکار آن نعمت بود
۹۳۹ شکر قدرت قدرتت افزون کند * جبر نعمت از کفت بیرون کند
۹۴۰ جبر تو خفتن بود در ره مخسب‏ * تا نبینی آن در و درگه مخسب‏
۹۴۱ هان مخسب ای جبری بی‏اعتبار * جز به زیر آن درخت میوه‏دار
۹۴۲ تا که شاخ افشان کند هر لحظه باد * بر سر خفته بریزد نقل و زاد
۹۴۳ جبر و خفتن در میان ره زنان‏ * مرغ بی‏هنگام کی یابد امان‏
۹۴۴ ور اشارتهاش را بینی زنی‏ * مرد پنداری و چون بینی زنی‏
۹۴۵ این قدر عقلی که داری گم شود * سر که عقل از وی بپرد دم شود
۹۴۶ ز آن که بی‏شکری بود شوم و شنار * می‏برد بی‏شکر را در قعر نار
۹۴۷ گر توکل می‏کنی در کار کن‏ * کشت کن پس تکیه بر جبار کن‏

1049

title of 1049
۹۴۸ جمله با وی بانگها برداشتند * کان حریصان که سببها کاشتند
۹۴۹ صد هزار اندر هزار از مرد و زن‏ * پس چرا محروم ماندند از زمن‏
۹۵۰ صد هزاران قرن ز آغاز جهان‏ * همچو اژدرها گشاده صد دهان‏
۹۵۱ مکرها کردند آن دانا گروه‏ * که ز بن بر کنده شد ز آن مکر کوه‏
۹۵۲ کرد وصف مکرهاشان ذو الجلال‏ * لتزول منه اقلال الجبال‏
۹۵۳ جز که آن قسمت که رفت اندر ازل‏ * روی ننمود از شکار و از عمل‏
۹۵۴ جمله افتادند از تدبیر و کار * ماند کار و حکم‏های کردگار
۹۵۵ کسب جز نامی مدان ای نامدار * جهد جز وهمی مپندار ای عیار

1050

title of 1050
۹۵۶ زاد مردی چاشتگاهی در رسید * در سرا عدل سلیمان در دوید
۹۵۷ رویش از غم زرد و هر دو لب کبود * پس سلیمان گفت ای خواجه چه بود
۹۵۸ گفت عزراییل در من این چنین‏ * یک نظر انداخت پر از خشم و کین‏
۹۵۹ گفت هین اکنون چه می‏خواهی بخواه‏ * گفت فرما باد را ای جان پناه‏
۹۶۰ تا مرا ز ینجا به هندستان برد * بو که بنده کان طرف شد جان برد
۹۶۱ نک ز درویشی گریزانند خلق‏ * لقمه‏ی حرص و امل ز آنند خلق‏
۹۶۲ ترس درویشی مثال آن هراس‏ * حرص و کوشش را تو هندستان شناس‏
۹۶۳ باد را فرمود تا او را شتاب‏ * برد سوی قعر هندستان بر آب‏
۹۶۴ روز دیگر وقت دیوان و لقا * پس سلیمان گفت عزراییل را
۹۶۵ کان مسلمان را بخشم از چه چنان‏ * بنگریدی تا شد آواره ز خان‏
۹۶۶ گفت من از خشم کی کردم نظر * از تعجب دیدمش در رهگذر
۹۶۷ که مرا فرمود حق که امروز هان‏ * جان او را تو به هندستان ستان‏
۹۶۸ از عجب گفتم گر او را صد پر است‏ * او به هندستان شدن دور اندر است‏
۹۶۹ تو همه کار جهان را همچنین‏ * کن قیاس و چشم بگشا و ببین‏
۹۷۰ از که بگریزیم از خود ای محال‏ * از که برباییم از حق ای وبال‏

1051

title of 1051
۹۷۱ شیر گفت آری و لیکن هم ببین‏ * جهدهای انبیا و مومنین‏
۹۷۲ حق تعالی جهدشان را راست کرد * آن چه دیدند از جفا و گرم و سرد
۹۷۳ حیله‏هاشان جمله حال آمد لطیف‏ * کل شی‏ء من ظریف هو ظریف‏
۹۷۴ دامهاشان مرغ گردونی گرفت‏ * نقصهاشان جمله افزونی گرفت‏
۹۷۵ جهد می‏کن تا توانی ای کیا * در طریق انبیا و اولیا
۹۷۶ با قضا پنجه زدن نبود جهاد * ز آن که این را هم قضا بر ما نهاد
۹۷۷ کافرم من گر زیان کرده ست کس‏ * در ره ایمان و طاعت یک نفس‏
۹۷۸ سر شکسته نیست این سر را مبند * یک دو روزک جهد کن باقی بخند
۹۷۹ بد محالی جست کاو دنیا بجست‏ * نیک حالی جست کاو عقبی بجست‏
۹۸۰ مکرها در کسب دنیا بارد است‏ * مکرها در ترک دنیا وارد است‏
۹۸۱ مکر آن باشد که زندان حفره کرد * آن که حفره بست آن مکری ست سرد
۹۸۲ این جهان زندان و ما زندانیان‏ * حفره کن زندان و خود را وارهان‏
۹۸۳ چیست دنیا از خدا غافل بدن‏ * نی قماش و نقره و میزان و زن‏
۹۸۴ مال را کز بهر دین باشی حمول‏ * نعم مال صالح خواندش رسول‏
۹۸۵ آب در کشتی هلاک کشتی است‏ * آب اندر زیر کشتی پشتی است‏
۹۸۶ چون که مال و ملک را از دل براند * ز آن سلیمان خویش جز مسکین نخواند
۹۸۷ کوزه‏ی سر بسته اندر آب زفت‏ * از دل پر باد فوق آب رفت‏
۹۸۸ باد درویشی چو در باطن بود * بر سر آب جهان ساکن بود
۹۸۹ گر چه جمله‏ی این جهان ملک وی است‏ * ملک در چشم دل او لا شی است‏
۹۹۰ پس دهان دل ببند و مهر کن‏ * پر کنش از باد کبر من لدن‏
۹۹۱ جهد حق است و دوا حق است و درد * منکر اندر نفی جهدش جهد کرد

1052

title of 1052
۹۹۲ زین نمط بسیار برهان گفت شیر * کز جواب آن جبریان گشتند سیر
۹۹۳ روبه و آهو و خرگوش و شغال‏ * جبر را بگذاشتند و قیل و قال‏
۹۹۴ عهدها کردند با شیر ژیان‏ * کاندر این بیعت نیفتد در زیان‏
۹۹۵ قسم هر روزش بیاید بی‏جگر * حاجتش نبود تقاضای دگر
۹۹۶ قرعه بر هر که فتادی روز روز * سوی آن شیر او دویدی همچو یوز
۹۹۷ چون به خرگوش آمد این ساغر به دور * بانگ زد خرگوش کاخر چند جور

1053

title of 1053
۹۹۸ قوم گفتندش که چندین گاه ما * جان فدا کردیم در عهد و وفا
۹۹۹ تو مجو بد نامی ما ای عنود * تا نرنجد شیر رو رو زود زود

1054

title of 1054
۱۰۰۰ گفت ای یاران مرا مهلت دهید * تا به مکرم از بلا بیرون جهید
۱۰۰۱ تا امان یابد به مکرم جانتان‏ * ماند این میراث فرزندانتان‏
۱۰۰۲ هر پیمبر امتان را در جهان‏ * همچنین تا مخلصی می‏خواندشان‏
۱۰۰۳ کز فلک راه برون شو دیده بود * در نظر چون مردمک پیچیده بود
۱۰۰۴ مردمش چون مردمک دیدند خرد * در بزرگی مردمک کس ره نبرد

1055

title of 1055
۱۰۰۵ قوم گفتندش که ای خر گوش دار * خویش را اندازه‏ی خرگوش دار
۱۰۰۶ هین چه لاف است این که از تو بهتران‏ * در نیاوردند اندر خاطر آن‏
۱۰۰۷ معجبی یا خود قضامان در پی است‏ * ور نه این دم لایق چون تو کی است‏

1056

title of 1056
۱۰۰۸ گفت ای یاران حقم الهام داد * مر ضعیفی را قوی رایی فتاد
۱۰۰۹ آن چه حق آموخت مر زنبور را * آن نباشد شیر را و گور را
۱۰۱۰ خانه‏ها سازد پر از حلوای تر * حق بر او آن علم را بگشاد در
۱۰۱۱ آن چه حق آموخت کرم پیله را * هیچ پیلی داند آن گون حیله را
۱۰۱۲ آدم خاکی ز حق آموخت علم‏ * تا به هفتم آسمان افروخت علم‏
۱۰۱۳ نام و ناموس ملک را در شکست‏ * کوری آن کس که در حق در شک است‏
۱۰۱۴ زاهد چندین هزاران ساله را * پوز بندی ساخت آن گوساله را
۱۰۱۵ تا نتاند شیر علم دین کشید * تا نگردد گرد آن قصر مشید
۱۰۱۶ علمهای اهل حس شد پوز بند * تا نگیرد شیر ز آن علم بلند
۱۰۱۷ قطره‏ی دل را یکی گوهر فتاد * کان به دریاها و گردونها نداد
۱۰۱۸ چند صورت آخر ای صورت پرست‏ * جان بی‏معنیت از صورت نرست‏
۱۰۱۹ گر به صورت آدمی انسان بدی‏ * احمد و بو جهل خود یکسان بدی‏
۱۰۲۰ نقش بر دیوار مثل آدم است‏ * بنگر از صورت چه چیز او کم است‏
۱۰۲۱ جان کم است آن صورت با تاب را * رو بجو آن گوهر کمیاب را
۱۰۲۲ شد سر شیران عالم جمله پست‏ * چون سگ اصحاب را دادند دست‏
۱۰۲۳ چه زیان استش از آن نقش نفور * چون که جانش غرق شد در بحر نور
۱۰۲۴ وصف صورت نیست اندر خامه‏ها * عالم و عادل بود در نامه‏ها
۱۰۲۵ عالم و عادل همه معنی است بس‏ * کش نیابی در مکان و پیش و پس‏
۱۰۲۶ می‏زند بر تن ز سوی لامکان‏ * می‏نگنجد در فلک خورشید جان‏

1057

title of 1057
۱۰۲۷ این سخن پایان ندارد هوش دار * گوش سوی قصه‏ی خرگوش دار
۱۰۲۸ گوش خر بفروش و دیگر گوش خر * کاین سخن را در نیابد گوش خر
۱۰۲۹ رو تو روبه بازی خرگوش بین‏ * مکر و شیر اندازی خرگوش بین‏
۱۰۳۰ خاتم ملک سلیمان است علم‏ * جمله عالم صورت و جان است علم‏
۱۰۳۱ آدمی را زین هنر بی‏چاره گشت‏ * خلق دریاها و خلق کوه و دشت‏
۱۰۳۲ زو پلنگ و شیر ترسان همچو موش‏ * زو نهنگ و بحر در صفرا و جوش‏
۱۰۳۳ زو پری و دیو ساحلها گرفت‏ * هر یکی در جای پنهان جا گرفت‏
۱۰۳۴ آدمی را دشمن پنهان بسی است‏ * آدمی با حذر عاقل کسی است‏
۱۰۳۵ خلق پنهان زشتشان و خوبشان‏ * می‏زند در دل بهر دم کوبشان‏
۱۰۳۶ بهر غسل ار در روی در جویبار * بر تو آسیبی زند در آب خار
۱۰۳۷ گر چه پنهان خار در آب است پست‏ * چون که در تو می‏خلد دانی که هست‏
۱۰۳۸ خار خار وحیها و وسوسه‏ * از هزاران کس بود نی یک کسه‏
۱۰۳۹ باش تا حسهای تو مبدل شود * تا ببینیشان و مشکل حل شود
۱۰۴۰ تا سخنهای کیان رد کرده‏ای‏ * تا کیان را سرور خود کرده‏ای‏

1058

title of 1058
۱۰۴۱ بعد از آن گفتند کای خرگوش چست‏ * در میان آر آن چه در ادراک تست‏
۱۰۴۲ ای که با شیری تو در پیچیده‏ای‏ * باز گو رایی که اندیشیده‏ای‏
۱۰۴۳ مشورت ادراک و هشیاری دهد * عقلها مر عقل را یاری دهد
۱۰۴۴ گفت پیغمبر بکن ای رایزن‏ * مشورت کالمستشار موتمن‏

1059

title of 1059
۱۰۴۵ گفت هر رازی نشاید باز گفت‏ * جفت طاق آید گهی گه طاق جفت‏
۱۰۴۶ از صفا گر دم زنی با آینه‏ * تیره گردد زود با ما آینه‏
۱۰۴۷ در بیان این سه کم جنبان لبت‏ * از ذهاب و از ذهب وز مذهبت‏
۱۰۴۸ کین سه را خصم است بسیار و عدو * در کمینت ایستد چون داند او
۱۰۴۹ ور بگویی با یکی دو الوداع‏ * کل سر جاوز الاثنین شاع‏
۱۰۵۰ گر دو سه پرنده را بندی به هم‏ * بر زمین مانند محبوس از الم‏
۱۰۵۱ مشورت دارند سرپوشیده خوب‏ * در کنایت با غلط افکن مشوب‏
۱۰۵۲ مشورت کردی پیمبر بسته سر * گفته ایشانش جواب و بی‏خبر
۱۰۵۳ در مثالی بسته گفتی رای را * تا نداند خصم از سر پای را
۱۰۵۴ او جواب خویش بگرفتی از او * وز سؤالش می‏نبردی غیر بو

1060

title of 1060
۱۰۵۵ ساعتی تاخیر کرد اندر شدن‏ * بعد از آن شد پیش شیر پنجه زن‏
۱۰۵۶ ز آن سبب کاندر شدن او ماند دیر * خاک را می‏کند و می‏غرید شیر
۱۰۵۷ گفت من گفتم که عهد آن خسان‏ * خام باشد خام و سست و نارسان‏
۱۰۵۸ دمدمه‏ی ایشان مرا از خر فگند * چند بفریبد مرا این دهر چند
۱۰۵۹ سخت درماند امیر سست ریش‏ * چون نه پس بیند نه پیش از احمقیش‏
۱۰۶۰ راه هموار است و زیرش دامها * قحط معنی در میان نامها
۱۰۶۱ لفظها و نامها چون دامهاست‏ * لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست‏
۱۰۶۲ آن یکی ریگی که جوشد آب ازو * سخت کمیاب است رو آن را بجو
۱۰۶۳ منبع حکمت شود حکمت طلب‏ * فارغ آید او ز تحصیل و سبب‏
۱۰۶۴ لوح حافظ لوح محفوظی شود * عقل او از روح محظوظی شود
۱۰۶۵ چون معلم بود عقلش ز ابتدا * بعد از این شد عقل شاگردی و را
۱۰۶۶ عقل چون جبریل گوید احمدا * گر یکی گامی نهم سوزد مرا
۱۰۶۷ تو مرا بگذار زین پس پیش ران‏ * حد من این بود ای سلطان جان‏
۱۰۶۸ هر که ماند از کاهلی بی‏شکر و صبر * او همین داند که گیرد پای جبر
۱۰۶۹ هر که جبر آورد خود رنجور کرد * تا همان رنجوری‏اش در گور کرد
۱۰۷۰ گفت پیغمبر که رنجوری به لاغ‏ * رنج آرد تا بمیرد چون چراغ‏
۱۰۷۱ جبر چه بود بستن اشکسته را * یا بپیوستن رگی بگسسته را
۱۰۷۲ چون در این ره پای خود نشکسته‏ای‏ * بر که می‏خندی چه پا را بسته‏ای‏
۱۰۷۳ و آن که پایش در ره کوشش شکست‏ * در رسید او را براق و بر نشست‏
۱۰۷۴ حامل دین بود او محمول شد * قابل فرمان بد او مقبول شد
۱۰۷۵ تا کنون فرمان پذیرفتی ز شاه‏ * بعد از این فرمان رساند بر سپاه‏
۱۰۷۶ تا کنون اختر اثر کردی در او * بعد از این باشد امیر اختر او
۱۰۷۷ گر ترا اشکال آید در نظر * پس تو شک داری در انْشَقَّ الْقَمَرُ
۱۰۷۸ تازه کن ایمان نه از گفت زبان‏ * ای هوا را تازه کرده در نهان‏
۱۰۷۹ تا هوا تازه ست ایمان تازه نیست‏ * کاین هوا جز قفل آن دروازه نیست‏
۱۰۸۰ کرده‏ای تاویل حرف بکر را * خویش را تاویل کن نی ذکر را
۱۰۸۱ بر هوا تاویل قرآن می‏کنی‏ * پست و کژ شد از تو معنی سنی‏

1061

title of 1061
۱۰۸۲ آن مگس بر برگ کاه و بول خر * همچو کشتی‏بان همی‏افراشت سر
۱۰۸۳ گفت من دریا و کشتی خوانده‏ام‏ * مدتی در فکر آن می‏مانده‏ام‏
۱۰۸۴ اینک این دریا و این کشتی و من‏ * مرد کشتیبان و اهل و رایزن‏
۱۰۸۵ بر سر دریا همی‏راند او عمد * می‏نمودش آن قدر بیرون ز حد
۱۰۸۶ بود بی‏حد آن چمین نسبت بدو * آن نظر که بیند آن را راست کو
۱۰۸۷ عالمش چندان بود کش بینش است‏ * چشم چندین بحر هم چندینش است‏
۱۰۸۸ صاحب تاویل باطل چون مگس‏ * وهم او بول خر و تصویر خس‏
۱۰۸۹ گر مگس تاویل بگذارد به رای‏ * آن مگس را بخت گرداند همای‏
۱۰۹۰ آن مگس نبود کش این عبرت بود * روح او نی در خور صورت بود

1062

title of 1062
۱۰۹۱ همچو آن خرگوش کاو بر شیر زد * روح او کی بود اندر خورد قد
۱۰۹۲ شیر می‏گفت از سر تیزی و خشم‏ * کز ره گوشم عدو بر بست چشم‏
۱۰۹۳ مکرهای جبریانم بسته کرد * تیغ چوبینشان تنم را خسته کرد
۱۰۹۴ زین سپس من نشنوم آن دمدمه‏ * بانگ دیوان است و غولان آن همه‏
۱۰۹۵ بردران ای دل تو ایشان را مه‏ایست‏ * پوستشان بر کن کشان جز پوست نیست‏
۱۰۹۶ پوست چه بود گفتهای رنگ رنگ‏ * چون زره بر آب کش نبود درنگ‏
۱۰۹۷ این سخن چون پوست و معنی مغز دان‏ * این سخن چون نقش و معنی همچو جان‏
۱۰۹۸ پوست باشد مغز بد را عیب پوش‏ * مغز نیکو را ز غیرت غیب پوش‏
۱۰۹۹ چون قلم از باد بد دفتر ز آب‏ * هر چه بنویسی فنا گردد شتاب‏
۱۱۰۰ نقش آب است ار وفا جویی از آن‏ * باز گردی دستهای خود گزان‏
۱۱۰۱ باد در مردم هوا و آرزوست‏ * چون هوا بگذاشتی پیغام هوست‏
۱۱۰۲ خوش بود پیغامهای کردگار * کاو ز سر تا پای باشد پایدار
۱۱۰۳ خطبه‏ی شاهان بگردد و آن کیا * جز کیا و خطبه‏های انبیا
۱۱۰۴ ز آن که بوش پادشاهان از هواست‏ * بار نامه‏ی انبیا از کبریاست‏
۱۱۰۵ از درمها نام شاهان بر کنند * نام احمد تا ابد بر می‏زنند
۱۱۰۶ نام احمد نام جمله انبیاست‏ * چون که صد آمد نود هم پیش ماست‏

1063

title of 1063
۱۱۰۷ در شدن خرگوش بس تاخیر کرد * مکر را با خویشتن تقریر کرد
۱۱۰۸ در ره آمد بعد تاخیر دراز * تا به گوش شیر گوید یک دو راز
۱۱۰۹ تا چه عالمهاست در سودای عقل‏ * تا چه با پهناست این دریای عقل‏
۱۱۱۰ صورت ما اندر این بحر عذاب‏ * می‏دود چون کاسه‏ها بر روی آب‏
۱۱۱۱ تا نشد پر بر سر دریا چو طشت‏ * چون که پر شد طشت در وی غرق گشت‏
۱۱۱۲ عقل پنهان است و ظاهر عالمی‏ * صورت ما موج یا از وی نمی‏
۱۱۱۳ هر چه صورت می وسیلت سازدش‏ * ز آن وسیلت بحر دور اندازدش‏
۱۱۱۴ تا نبیند دل دهنده‏ی راز را * تا نبیند تیر دور انداز را
۱۱۱۵ اسب خود را یاوه داند وز ستیز * می‏دواند اسب خود در راه تیز
۱۱۱۶ اسب خود را یاوه داند آن جواد * و اسب خود او را کشان کرده چو باد
۱۱۱۷ در فغان و جستجو آن خیره‏سر * هر طرف پرسان و جویان دربدر
۱۱۱۸ کان که دزدید اسب ما را کو و کیست‏ * این که زیر ران تست ای خواجه چیست‏
۱۱۱۹ آری این اسب است لیک این اسب کو * با خود آ ای شهسوار اسب جو
۱۱۲۰ جان ز پیدایی و نزدیکی است گم‏ * چون شکم پر آب و لب خشکی چو خم‏
۱۱۲۱ کی ببینی سرخ و سبز و فور را * تا نبینی پیش از این سه نور را
۱۱۲۲ لیک چون در رنگ گم شد هوش تو * شد ز نور آن رنگها رو پوش تو
۱۱۲۳ چون که شب آن رنگها مستور بود * پس بدیدی دید رنگ از نور بود
۱۱۲۴ نیست دید رنگ بی‏نور برون‏ * همچنین رنگ خیال اندرون‏
۱۱۲۵ این برون از آفتاب و از سها * و اندرون از عکس انوار علی‏
۱۱۲۶ نور نور چشم خود نور دل است‏ * نور چشم از نور دلها حاصل است‏
۱۱۲۷ باز نور نور دل نور خداست‏ * کاو ز نور عقل و حس پاک و جداست‏
۱۱۲۸ شب نبد نوری ندیدی رنگها * پس به ضد نور پیدا شد ترا
۱۱۲۹ دیدن نور است آن گه دید رنگ‏ * وین به ضد نور دانی بی‏درنگ‏
۱۱۳۰ رنج و غم را حق پی آن آفرید * تا بدین ضد خوش دلی آید پدید
۱۱۳۱ پس نهانیها به ضد پیدا شود * چون که حق را نیست ضد پنهان بود
۱۱۳۲ که نظر بر نور بود آن گه به رنگ‏ * ضد به ضد پیدا بود چون روم و زنگ‏
۱۱۳۳ پس به ضد نور دانستی تو نور * ضد ضد را می‏نماید در صدور
۱۱۳۴ نور حق را نیست ضدی در وجود * تا به ضد او را توان پیدا نمود
۱۱۳۵ لاجرم أبصارنا لا تدرکه‏ * و هو یدرک بین تو از موسی و که‏
۱۱۳۶ صورت از معنی چو شیر از بیشه دان‏ * یا چو آواز و سخن ز اندیشه دان‏
۱۱۳۷ این سخن و آواز از اندیشه خاست‏ * تو ندانی بحر اندیشه کجاست‏
۱۱۳۸ لیک چون موج سخن دیدی لطیف‏ * بحر آن دانی که باشد هم شریف‏
۱۱۳۹ چون ز دانش موج اندیشه بتاخت‏ * از سخن و آواز او صورت بساخت‏
۱۱۴۰ از سخن صورت بزاد و باز مرد * موج خود را باز اندر بحر برد
۱۱۴۱ صورت از بی‏صورتی آمد برون‏ * باز شد که‏ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ‏
۱۱۴۲ پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتی است‏ * مصطفی فرمود دنیا ساعتی است‏
۱۱۴۳ فکر ما تیری است از هو در هوا * در هوا کی پاید آید تا خدا
۱۱۴۴ هر نفس نو می‏شود دنیا و ما * بی‏خبر از نو شدن اندر بقا
۱۱۴۵ عمر همچون جوی نو نو می‏رسد * مستمری می‏نماید در جسد
۱۱۴۶ آن ز تیری مستمر شکل آمده ست‏ * چون شرر کش تیز جنبانی به دست‏
۱۱۴۷ شاخ آتش را بجنبانی به ساز * در نظر آتش نماید بس دراز
۱۱۴۸ این درازی مدت از تیزی صنع‏ * می‏نماید سرعت انگیزی صنع‏
۱۱۴۹ طالب این سر اگر علامه‏ای است‏ * نک حسام الدین که سامی نامه‏ای است‏

1064

title of 1064
۱۱۵۰ شیر اندر آتش و در خشم و شور * دید کان خرگوش می‏آید ز دور
۱۱۵۱ می‏دود بی‏دهشت و گستاخ او * خشمگین و تند و تیز و ترش رو
۱۱۵۲ کز شکسته آمدن تهمت بود * وز دلیری دفع هر ریبت بود
۱۱۵۳ چون رسید او پیشتر نزدیک صف‏ * بانگ بر زد شیرهای ای ناخلف‏
۱۱۵۴ من که گاوان را ز هم بدریده‏ام‏ * من که گوش پیل نر مالیده‏ام‏
۱۱۵۵ نیم خرگوشی که باشد که چنین‏ * امر ما را افکند او بر زمین‏
۱۱۵۶ ترک خواب غفلت خرگوش کن‏ * غره‏ی این شیر ای خر گوش کن‏

1065

title of 1065
۱۱۵۷ گفت خرگوش الامان عذریم هست‏ * گر دهد عفو خداوندیت دست‏
۱۱۵۸ گفت چه عذر ای قصور ابلهان‏ * این زمان آیند در پیش شهان‏
۱۱۵۹ مرغ بی‏وقتی سرت باید برید * عذر احمق را نمی شاید شنید
۱۱۶۰ عذر احمق بدتر از جرمش بود * عذر نادان زهر هر دانش بود
۱۱۶۱ عذرت ای خرگوش از دانش تهی‏ * من چه خرگوشم که در گوشم نهی‏
۱۱۶۲ گفت ای شه ناکسی را کس شمار * عذر استم دیده‏ای را گوش دار
۱۱۶۳ خاص از بهر زکات جاه خود * گمرهی را تو مران از راه خود
۱۱۶۴ بحر کاو آبی به هر جو می‏دهد * هر خسی را بر سر و رو می‏نهد
۱۱۶۵ کم نخواهد گشت دریا زین کرم‏ * از کرم دریا نگردد بیش و کم‏
۱۱۶۶ گفت دارم من کرم بر جای او * جامه‏ی هر کس برم بالای او
۱۱۶۷ گفت بشنو گر نباشم جای لطف‏ * سر نهادم پیش اژدرهای عنف‏
۱۱۶۸ من به وقت چاشت در راه آمدم‏ * با رفیق خود سوی شاه آمدم‏
۱۱۶۹ با من از بهر تو خرگوشی دگر * جفت و همره کرده بودند آن نفر
۱۱۷۰ شیری اندر راه قصد بنده کرد * قصد هر دو همره آینده کرد
۱۱۷۱ گفتمش ما بنده‏ی شاهنشه‏ایم‏ * خواجه‏تاشان که آن درگه‏ایم‏
۱۱۷۲ گفت شاهنشه که باشد شرم دار * پیش من تو یاد هر ناکس میار
۱۱۷۳ هم ترا و هم شهت را بر درم‏ * گر تو با یارت بگردید از درم‏
۱۱۷۴ گفتمش بگذار تا بار دگر * روی شه بینم برم از تو خبر
۱۱۷۵ گفت همره را گرو نه پیش من‏ * ور نه قربانی تو اندر کیش من‏
۱۱۷۶ لابه کردیمش بسی سودی نکرد * یار من بستد مرا بگذاشت فرد
۱۱۷۷ یارم از زفتی دو چندان بد که من‏ * هم به لطف و هم به خوبی هم به تن‏
۱۱۷۸ بعد از این ز آن شیر این ره بسته شد * رشته‏ی ایمان ما بگسسته شد
۱۱۷۹ از وظیفه بعد از این اومید بر * حق همی‏گویم ترا و الحق مر
۱۱۸۰ گر وظیفه بایدت ره پاک کن‏ * هین بیا و دفع آن بی‏باک کن‏

1066

title of 1066
۱۱۸۱ گفت بسم اللَّه بیا تا او کجاست‏ * پیش در شو گر همی‏گویی تو راست‏
۱۱۸۲ تا سزای او و صد چون او دهم‏ * ور دروغ است این سزای تو دهم‏
۱۱۸۳ اندر آمد چون قلاووزی به پیش‏ * تا برد او را به سوی دام خویش‏
۱۱۸۴ سوی چاهی کاو نشانش کرده بود * چاه مغ را دام جانش کرده بود
۱۱۸۵ می‏شدند این هر دو تا نزدیک چاه‏ * اینت خرگوشی چو آبی زیر کاه‏
۱۱۸۶ آب کاهی را به هامون می‏برد * آب کوهی را عجب چون می‏برد
۱۱۸۷ دام مکر او کمند شیر بود * طرفه خرگوشی که شیری می‏ربود
۱۱۸۸ موسیی فرعون را با رود نیل‏ * می‏کشد با لشکر و جمع ثقیل‏
۱۱۸۹ پشه‏ای نمرود را با نیم پر * می‏شکافد بی‏محابا درز سر
۱۱۹۰ حال آن کاو قول دشمن را شنود * بین جزای آن که شد یار حسود
۱۱۹۱ حال فرعونی که هامان را شنود * حال نمرودی که شیطان را شنود
۱۱۹۲ دشمن ار چه دوستانه گویدت‏ * دام دان گر چه ز دانه گویدت‏
۱۱۹۳ گر ترا قندی دهد آن زهر دان‏ * گر به تن لطفی کند آن قهر دان‏
۱۱۹۴ چون قضا آید نبینی غیر پوست‏ * دشمنان را باز نشناسی ز دوست‏
۱۱۹۵ چون چنین شد ابتهال آغاز کن‏ * ناله و تسبیح و روزه ساز کن‏
۱۱۹۶ ناله می‏کن کای تو علام الغیوب‏ * زیر سنگ مکر بد ما را مکوب‏
۱۱۹۷ گر سگی کردیم ای شیر آفرین‏ * شیر را مگمار بر ما زین کمین‏
۱۱۹۸ آب خوش را صورت آتش مده‏ * اندر آتش صورت آبی منه‏
۱۱۹۹ از شراب قهر چون مستی دهی‏ * نیستها را صورت هستی دهی‏
۱۲۰۰ چیست مستی بند چشم از دید چشم‏ * تا نماید سنگ گوهر پشم یشم‏
۱۲۰۱ چیست مستی حسها مبدل شدن‏ * چوب گز اندر نظر صندل شدن‏

1067

title of 1067
۱۲۰۲ چون سلیمان را سراپرده زدند * جمله مرغانش به خدمت آمدند
۱۲۰۳ هم زبان و محرم خود یافتند * پیش او یک یک به جان بشتافتند
۱۲۰۴ جمله مرغان ترک کرده جیک جیک‏ * با سلیمان گشته افصح من اخیک‏
۱۲۰۵ هم زبانی خویشی و پیوندی است‏ * مرد با نامحرمان چون بندی است‏
۱۲۰۶ ای بسا هندو و ترک هم زبان‏ * ای بسا دو ترک چون بیگانگان‏
۱۲۰۷ پس زبان محرمی خود دیگر است‏ * هم دلی از هم زبانی بهتر است‏
۱۲۰۸ غیر نطق و غیر ایما و سجل‏ * صد هزاران ترجمان خیزد ز دل‏
۱۲۰۹ جمله مرغان هر یکی اسرار خود * از هنر وز دانش و از کار خود
۱۲۱۰ با سلیمان یک به یک وامی‏نمود * از برای عرضه خود را می‏ستود
۱۲۱۱ از تکبر نی و از هستی خویش‏ * بهر آن تا ره دهد او را به پیش‏
۱۲۱۲ چون بباید برده‏ای را خواجه‏ای‏ * عرضه دارد از هنر دیباجه‏ای‏
۱۲۱۳ چون که دارد از خریداریش ننگ‏ * خود کند بیمار و کر و شل و لنگ‏
۱۲۱۴ نوبت هدهد رسید و پیشه‏اش‏ * و آن بیان صنعت و اندیشه‏اش‏
۱۲۱۵ گفت ای شه یک هنر کان کهتر است‏ * باز گویم گفت کوته بهتر است‏
۱۲۱۶ گفت بر گو تا کدام است آن هنر * گفت من آن گه که باشم اوج بر
۱۲۱۷ بنگرم از اوج با چشم یقین‏ * من ببینم آب در قعر زمین‏
۱۲۱۸ تا کجایست و چه عمق استش چه رنگ‏ * از چه می‏جوشد ز خاکی یا ز سنگ‏
۱۲۱۹ ای سلیمان بهر لشکرگاه را * در سفر می‏دار این آگاه را
۱۲۲۰ پس سلیمان گفت ای نیکو رفیق‏ * در بیابانهای بی‏آب عمیق‏

1068

title of 1068
۱۲۲۱ زاغ چون بشنود آمد از حسد * با سلیمان گفت کاو کژ گفت و بد
۱۲۲۲ از ادب نبود به پیش شه مقال‏ * خاصه خود لاف دروغین و محال‏
۱۲۲۳ گر مر او را این نظر بودی مدام‏ * چون ندیدی زیر مشتی خاک دام‏
۱۲۲۴ چون گرفتار آمدی در دام او * چون قفس اندر شدی ناکام او
۱۲۲۵ پس سلیمان گفت ای هدهد رواست‏ * کز تو در اول قدح این درد خاست‏
۱۲۲۶ چون نمایی مستی ای خورده تو دوغ‏ * پیش من لافی زنی آن گه دروغ‏

1069

title of 1069
۱۲۲۷ گفت ای شه بر من عور گدای‏ * قول دشمن مشنو از بهر خدای‏
۱۲۲۸ گر به بطلان است دعوی کردنم‏ * من نهادم سر ببر این گردنم‏
۱۲۲۹ زاغ کاو حکم قضا را منکر است‏ * گر هزاران عقل دارد کافر است‏
۱۲۳۰ در تو تا کافی بود از کافران‏ * جای گند و شهوتی چون کاف ران‏
۱۲۳۱ من ببینم دام را اندر هوا * گر نپوشد چشم عقلم را قضا
۱۲۳۲ چون قضا آید شود دانش به خواب‏ * مه سیه گردد بگیرد آفتاب‏
۱۲۳۳ از قضا این تعبیه کی نادر است‏ * از قضا دان کاو قضا را منکر است‏

1070

title of 1070
۱۲۳۴ بو البشر کاو علم الاسما بگ است‏ * صد هزاران علمش اندر هر رگ است‏
۱۲۳۵ اسم هر چیزی چنان کان چیز هست‏ * تا به پایان جان او را داد دست‏
۱۲۳۶ هر لقب کاو داد آن مبدل نشد * آن که چستش خواند او کاهل نشد
۱۲۳۷ هر که آخر مومن است اول بدید * هر که آخر کافر او را شد پدید
۱۲۳۸ اسم هر چیزی تو از دانا شنو * سر رمز علم الاسما شنو
۱۲۳۹ اسم هر چیزی بر ما ظاهرش‏ * اسم هر چیزی بر خالق سرش‏
۱۲۴۰ نزد موسی نام چوبش بد عصا * نزد خالق بود نامش اژدها
۱۲۴۱ بد عمر را نام اینجا بت پرست‏ * لیک مومن بود نامش در الست‏
۱۲۴۲ آن که بد نزدیک ما نامش منی‏ * پیش حق این نقش بد که با منی‏
۱۲۴۳ صورتی بود این منی اندر عدم‏ * پیش حق موجود نه بیش و نه کم‏
۱۲۴۴ حاصل آن آمد حقیقت نام ما * پیش حضرت کان بود انجام ما
۱۲۴۵ مرد را بر عاقبت نامی نهد * نه بر آن کاو عاریت نامی نهد
۱۲۴۶ چشم آدم چون به نور پاک دید * جان و سر نامها گشتش پدید
۱۲۴۷ چون ملک انوار حق در وی بیافت‏ * در سجود افتاد و در خدمت شتافت‏
۱۲۴۸ مدح این آدم که نامش می‏برم‏ * قاصرم گر تا قیامت بشمرم‏
۱۲۴۹ این همه دانست و چون آمد قضا * دانش یک نهی شد بر وی خطا
۱۲۵۰ کای عجب نهی از پی تحریم بود * یا به تاویلی بد و توهیم بود
۱۲۵۱ در دلش تاویل چون ترجیح یافت‏ * طبع در حیرت سوی گندم شتافت‏
۱۲۵۲ باغبان را خار چون در پای رفت‏ * دزد فرصت یافت، کالا برد تفت‏
۱۲۵۳ چون ز حیرت رست باز آمد به راه‏ * دید برده دزد رخت از کارگاه‏
۱۲۵۴ ربنا إنا ظلمنا گفت و آه‏ * یعنی آمد ظلمت و گم گشت راه‏
۱۲۵۵ پس قضا ابری بود خورشید پوش‏ * شیر و اژدرها شود زو همچو موش‏
۱۲۵۶ من اگر دامی نبینم گاه حکم‏ * من نه تنها جاهلم در راه حکم‏
۱۲۵۷ ای خنک آن کاو نکو کاری گرفت‏ * زور را بگذاشت او زاری گرفت‏
۱۲۵۸ گر قضا پوشد سیه همچون شبت‏ * هم قضا دستت بگیرد عاقبت‏
۱۲۵۹ گر قضا صد بار قصد جان کند * هم قضا جانت دهد درمان کند
۱۲۶۰ این قضا صد بار اگر راهت زند * بر فراز چرخ خرگاهت زند
۱۲۶۱ از کرم دان این که می‏ترساندت‏ * تا به ملک ایمنی بنشاندت‏
۱۲۶۲ این سخن پایان ندارد گشت دیر * گوش کن تو قصه‏ی خرگوش و شیر

1071

title of 1071
۱۲۶۳ چون که نزد چاه آمد شیر دید * کز ره آن خرگوش ماند و پا کشید
۱۲۶۴ گفت پا واپس کشیدی تو چرا * پای را واپس مکش پیش اندر آ
۱۲۶۵ گفت کو پایم که دست و پای رفت‏ * جان من لرزید و دل از جای رفت‏
۱۲۶۶ رنگ رویم را نمی‏بینی چو زر * ز اندرون خود می‏دهد رنگم خبر
۱۲۶۷ حق چو سیما را معرف خوانده است‏ * چشم عارف سوی سیما مانده است‏
۱۲۶۸ رنگ و بو غماز آمد چون جرس‏ * از فرس آگه کند بانگ فرس‏
۱۲۶۹ بانگ هر چیزی رساند زو خبر * تا بدانی بانگ خر از بانگ در
۱۲۷۰ گفت پیغمبر به تمییز کسان‏ * مرء مخفی لدی طی اللسان‏
۱۲۷۱ رنگ رو از حال دل دارد نشان‏ * رحمتم کن مهر من در دل نشان‏
۱۲۷۲ رنگ روی سرخ دارد بانگ شکر * بانگ روی زرد باشد صبر و نکر
۱۲۷۳ در من آمد آن که دست و پا برد * رنگ رو و قوت و سیما برد
۱۲۷۴ آن که در هر چه در آید بشکند * هر درخت از بیخ و بن او بر کند
۱۲۷۵ در من آمد آن که از وی گشت مات‏ * آدمی و جانور جامد نبات‏
۱۲۷۶ این خود اجزایند کلیات از او * زرد کرده رنگ و فاسد کرده بو
۱۲۷۷ تا جهان گه صابر است و گه شکور * بوستان گه حله پوشد گاه عور
۱۲۷۸ آفتابی کاو بر آید نارگون‏ * ساعتی دیگر شود او سر نگون‏
۱۲۷۹ اختران تافته بر چار طاق‏ * لحظه لحظه مبتلای احتراق‏
۱۲۸۰ ماه کاو افزود ز اختر در جمال‏ * شد ز رنج دق او همچون خیال‏
۱۲۸۱ این زمین با سکون با ادب‏ * اندر آرد زلزله‏ش در لرز تب‏
۱۲۸۲ ای بسا که زین بلای مرده‏ریگ‏ * گشته است اندر جهان او خرد و ریگ‏
۱۲۸۳ این هوا با روح آمد مقترن‏ * چون قضا آید وبا گشت و عفن‏
۱۲۸۴ آب خوش کاو روح را همشیره شد * در غدیری زرد و تلخ و تیره شد
۱۲۸۵ آتشی کاو باد دارد در بروت‏ * هم یکی بادی بر او خواند یموت‏
۱۲۸۶ حال دریا ز اضطراب و جوش او * فهم کن تبدیلهای هوش او
۱۲۸۷ چرخ سر گردان که اندر جستجوست‏ * حال او چون حال فرزندان اوست‏
۱۲۸۸ گه حضیض و گه میانه گاه اوج‏ * اندر او از سعد و نحسی فوج فوج‏
۱۲۸۹ از خود ای جزوی ز کلها مختلط * فهم می‏کن حالت هر منبسط
۱۲۹۰ چون که کلیات را رنج است و درد * جزو ایشان چون نباشد روی زرد
۱۲۹۱ خاصه جزوی کاو ز اضداد است جمع‏ * ز آب و خاک و آتش و باد است جمع‏
۱۲۹۲ این عجب نبود که میش از گرگ جست‏ * این عجب کاین میش دل در گرگ بست‏
۱۲۹۳ زندگانی آشتی ضدهاست‏ * مرگ آن کاندر میانشان جنگ خاست‏
۱۲۹۴ لطف حق این شیر را و گور را * الف داده ست این دو ضد دور را
۱۲۹۵ چون جهان رنجور و زندانی بود * چه عجب رنجور اگر فانی بود
۱۲۹۶ خواند بر شیر او از این رو پندها * گفت من پس مانده‏ام زین بندها

1072

title of 1072
۱۲۹۷ شیر گفتش تو ز اسباب مرض‏ * این سبب گو خاص کاین استم غرض‏
۱۲۹۸ گفت آن شیر اندر این چه ساکن است‏ * اندر این قلعه ز آفات ایمن است‏
۱۲۹۹ قعر چه بگزید هر کی عاقل است‏ * ز آن که در خلوت صفاهای دل است‏
۱۳۰۰ ظلمت چه به که ظلمتهای خلق‏ * سر نبرد آن کس که گیرد پای خلق‏
۱۳۰۱ گفت پیش آ زخمم او را قاهر است‏ * تو ببین کان شیر در چه حاضر است‏
۱۳۰۲ گفت من سوزیده‏ام ز آن آتشی‏ * تو مگر اندر بر خویشم کشی‏
۱۳۰۳ تا بپشت تو من ای کان کرم‏ * چشم بگشایم به چه در بنگرم‏

1073

title of 1073
۱۳۰۴ چونکه شیر اندر بر خویشش کشید * در پناه شیر تا چه می‏دوید
۱۳۰۵ چونکه در چه بنگریدند اندر آب‏ * اندر آب از شیر و او در تافت تاب‏
۱۳۰۶ شیر عکس خویش دید از آب تفت‏ * شکل شیری در برش خرگوش زفت‏
۱۳۰۷ چون که خصم خویش را در آب دید * مر و را بگذاشت و اندر چه جهید
۱۳۰۸ در فتاد اندر چهی کاو کنده بود * ز آن که ظلمش در سرش آینده بود
۱۳۰۹ چاه مظلم گشت ظلم ظالمان‏ * این چنین گفتند جمله عالمان‏
۱۳۱۰ هر که ظالمتر چهش با هول‏تر * عدل فرموده ست بدتر را بتر
۱۳۱۱ ای که تو از ظلم چاهی می‏کنی‏ * دان که بهر خویش دامی می‏کنی‏
۱۳۱۲ گرد خود چون کرم پیله بر متن‏ * بهر خود چه می‏کنی اندازه کن‏
۱۳۱۳ مر ضعیفان را تو بی‏خصمی مدان‏ * از نبی ذا جاء نصر اللَّه خوان‏
۱۳۱۴ گر تو پیلی خصم تو از تو رمید * نک جزا طیرا ابابیلت رسید
۱۳۱۵ گر ضعیفی در زمین خواهد امان‏ * غلغل افتد در سپاه آسمان‏
۱۳۱۶ گر بدندانش گزی پر خون کنی‏ * درد دندانت بگیرد چون کنی‏
۱۳۱۷ شیر خود را دید در چه وز غلو * خویش را نشناخت آن دم از عدو
۱۳۱۸ عکس خود را او عدوی خویش دید * لا جرم بر خویش شمشیری کشید
۱۳۱۹ ای بسا ظلمی که بینی از کسان‏ * خوی تو باشد در ایشان ای فلان‏
۱۳۲۰ اندر ایشان تافته هستی تو * از نفاق و ظلم و بد مستی تو
۱۳۲۱ آن تویی و آن زخم بر خود می‏زنی‏ * بر خود آن دم تار لعنت می‏تنی‏
۱۳۲۲ در خود آن بد را نمی‏بینی عیان‏ * ور نه دشمن بودیی خود را به جان‏
۱۳۲۳ حمله بر خود می‏کنی ای ساده مرد * همچو آن شیری که بر خود حمله کرد
۱۳۲۴ چون به قعر خوی خود اندر رسی‏ * پس بدانی کز تو بود آن ناکسی‏
۱۳۲۵ شیر را در قعر پیدا شد که بود * نقش او آن کش دگر کس می‏نمود
۱۳۲۶ هر که دندان ضعیفی می‏کند * کار آن شیر غلط بین می‏کند
۱۳۲۷ ای بدیده عکس بد بر روی عم‏ * بد نه عم است آن تویی از خود مرم‏
۱۳۲۸ مومنان آیینه‏ی همدیگرند * این خبر می‏از پیمبر آورند
۱۳۲۹ پیش چشمت داشتی شیشه‏ی کبود * ز آن سبب عالم کبودت می‏نمود
۱۳۳۰ گر نه کوری این کبودی دان ز خویش‏ * خویش را بد گو، مگو کس را تو بیش‏
۱۳۳۱ مومن ار ینظر بنور اللَّه نبود * غیب مومن را برهنه چون نمود
۱۳۳۲ چون که تو ینظر بنار اللَّه بدی‏ * در بدی از نیکویی غافل شدی‏
۱۳۳۳ اندک اندک آب بر آتش بزن‏ * تا شود نار تو نور ای بو الحزن‏
۱۳۳۴ تو بزن یا ربنا آب طهور * تا شود این نار عالم جمله نور
۱۳۳۵ آب دریا جمله در فرمان تست‏ * آب و آتش ای خداوند آن تست‏
۱۳۳۶ گر تو خواهی آتش آب خوش شود * ور نخواهی آب هم آتش شود
۱۳۳۷ این طلب در ما هم از ایجاد تست‏ * رستن از بی‏داد یا رب داد تست‏
۱۳۳۸ بی‏طلب تو این طلب‏مان داده‏ای‏ * گنج احسان بر همه بگشاده‏ای‏

1074

title of 1074
۱۳۳۹ چونکه خرگوش از رهایی شاد گشت‏ * سوی نخجیران دوان شد تا به دشت‏
۱۳۴۰ شیر را چون دید در چه کشته زار * چرخ می‏زد شادمان تا مرغزار
۱۳۴۱ دست می‏زد چون رهید از دست مرگ‏ * سبز و رقصان در هوا چون شاخ و برگ‏
۱۳۴۲ شاخ و برگ از حبس خاک آزاد شد * سر بر آورد و حریف باد شد
۱۳۴۳ برگها چون شاخ را بشکافتند * تا به بالای درخت اشتافتند
۱۳۴۴ با زبان شطاه شکر خدا * می‏سراید هر بر و برگی جدا
۱۳۴۵ که بپرورد اصل ما را ذو العطا * تا درخت استغلظ آمد و استوی‏
۱۳۴۶ جانهای بسته اندر آب و گل‏ * چون رهند از آب و گلها شاد دل‏
۱۳۴۷ در هوای عشق حق رقصان شوند * همچو قرص بدر بی‏نقصان شوند
۱۳۴۸ جسمشان در رقص و جانها خود مپرس‏ * و آن که گرد جان از آنها خود مپرس‏
۱۳۴۹ شیر را خرگوش در زندان نشاند * ننگ شیری کاو ز خرگوشی بماند
۱۳۵۰ در چنان ننگی و آن گه این عجب‏ * فخر دین خواهد که گویندش لقب‏
۱۳۵۱ ای تو شیری در تک این چاه فرد * نفس چون خرگوش خونت ریخت و خورد
۱۳۵۲ نفس خرگوشت به صحرا در چرا * تو به قعر این چه چون و چرا
۱۳۵۳ سوی نخجیران دوید آن شیر گیر * کابشروا یا قوم إذ جاء البشیر
۱۳۵۴ مژده مژده ای گروه عیش‏ساز * کان سگ دوزخ به دوزخ رفت باز
۱۳۵۵ مژده مژده کان عدوی جانها * کند قهر خالقش دندانها
۱۳۵۶ آن که از پنجه بسی سرها بکوفت‏ * همچو خس جاروب مرگش هم بروفت‏

1075

title of 1075
۱۳۵۷ جمع گشتند آن زمان جمله وحوش‏ * شاد و خندان از طرب در ذوق و جوش‏
۱۳۵۸ حلقه کردند او چو شمعی در میان‏ * سجده آوردند و گفتندش که هان‏
۱۳۵۹ تو فرشته‏ی آسمانی یا پری‏ * نی تو عزراییل شیران نری‏
۱۳۶۰ هر چه هستی جان ما قربان تست‏ * دست بردی دست و بازویت درست‏
۱۳۶۱ راند حق این آب را در جوی تو * آفرین بر دست و بر بازوی تو
۱۳۶۲ باز گو تا چون سگالیدی به مکر * آن عوان را چون بمالیدی به مکر
۱۳۶۳ باز گو تا قصه درمانها شود * باز گو تا مرهم جانها شود
۱۳۶۴ باز گو کز ظلم آن استم نما * صد هزاران زخم دارد جان ما
۱۳۶۵ گفت تایید خدا بود ای مهان‏ * ور نه خرگوشی که باشد در جهان‏
۱۳۶۶ قوتم بخشید و دل را نور داد * نور دل مر دست و پا را زور داد
۱۳۶۷ از بر حق می‏رسد تفضیلها * باز هم از حق رسد تبدیلها
۱۳۶۸ حق به دور و نوبت این تایید را * می‏نماید اهل ظن و دید را
۱۳۶۹ هین به ملک نوبتی شادی مکن‏ * ای تو بسته‏ی نوبت آزادی مکن‏
۱۳۷۰ آن که ملکش برتر از نوبت تنند * برتر از هفت انجمش نوبت زنند
۱۳۷۱ برتر از نوبت ملوک باقی‏اند * دور دایم روحها با ساقی‏اند
۱۳۷۲ ترک این شرب ار بگویی یک دو روز * در کنی اندر شراب خلد پوز

1076

title of 1076
۱۳۷۳ ای شهان کشتیم ما خصم برون‏ * ماند خصمی زو بتر در اندرون‏
۱۳۷۴ کشتن این کار عقل و هوش نیست‏ * شیر باطن سخره‏ی خرگوش نیست‏
۱۳۷۵ دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست‏ * کاو به دریاها نگردد کم و کاست‏
۱۳۷۶ هفت دریا را در آشامد هنوز * کم نگردد سوزش آن خلق سوز
۱۳۷۷ سنگها و کافران سنگ دل‏ * اندر آیند اندر او زار و خجل‏
۱۳۷۸ هم نگردد ساکن از چندین غذا * تا ز حق آید مر او را این ندا
۱۳۷۹ سیر گشتی سیر گوید نی هنوز * اینت آتش اینت تابش اینت سوز
۱۳۸۰ عالمی را لقمه کرد و در کشید * معده‏اش نعره زنان‏ هَلْ مِنْ مَزِیدٍ
۱۳۸۱ حق قدم بر وی نهد از لا مکان‏ * آن گه او ساکن شود از کن فکان‏
۱۳۸۲ چون که جزو دوزخ است این نفس ما * طبع کل دارد همیشه جزوها
۱۳۸۳ این قدم حق را بود کاو را کشد * غیر حق خود کی کمان او کشد
۱۳۸۴ در کمان ننهند الا تیر راست‏ * این کمان را باژگون کژ تیرهاست‏
۱۳۸۵ راست شو چون تیر و واره از کمان‏ * کز کمان هر راست بجهد بی‏گمان‏
۱۳۸۶ چون که واگشتم ز پیکار برون‏ * روی آوردم به پیکار درون‏
۱۳۸۷ قد رجعنا من جهاد الاصغریم‏ * با نبی اندر جهاد اکبریم‏
۱۳۸۸ قوت از حق خواهم و توفیق و لاف‏ * تا به سوزن بر کنم این کوه قاف‏
۱۳۸۹ سهل شیری دان که صفها بشکند * شیر آن است آن که خود را بشکند

1077

title of 1077
۱۳۹۰ تا عمر آمد ز قیصر یک رسول‏ * در مدینه از بیابان نغول‏
۱۳۹۱ گفت کو قصر خلیفه ای حشم‏ * تا من اسب و رخت را آن جا کشم‏
۱۳۹۲ قوم گفتندش که او را قصر نیست‏ * مر عمر را قصر، جان روشنی است‏
۱۳۹۳ گر چه از میری و را آوازه‏ای است‏ * همچو درویشان مر او را کازه‏ای است‏
۱۳۹۴ ای برادر چون ببینی قصر او * چون که در چشم دلت رسته ست مو
۱۳۹۵ چشم دل از مو و علت پاک آر * و آن گهان دیدار قصرش چشم دار
۱۳۹۶ هر که را هست از هوسها جان پاک‏ * زود بیند حضرت و ایوان پاک‏
۱۳۹۷ چون محمد پاک شد زین نار و دود * هر کجا رو کرد وجه اللَّه بود
۱۳۹۸ چون رفیقی وسوسه‏ی بد خواه را * کی بدانی ثم وجه اللَّه را
۱۳۹۹ هر که را باشد ز سینه فتح باب‏ * او ز هر شهری ببیند آفتاب‏
۱۴۰۰ حق پدید است از میان دیگران‏ * همچو ماه اندر میان اختران‏
۱۴۰۱ دو سر انگشت بر دو چشم نه‏ * هیچ بینی از جهان انصاف ده‏
۱۴۰۲ گر نبینی این جهان معدوم نیست‏ * عیب جز ز انگشت نفس شوم نیست‏
۱۴۰۳ تو ز چشم انگشت را بردار هین‏ * و آن گهانی هر چه می‏خواهی ببین‏
۱۴۰۴ نوح را گفتند امت کو ثواب‏ * گفت او ز آن سوی و استغشوا ثیاب‏
۱۴۰۵ رو و سر در جامه‏ها پیچیده‏اید * لا جرم با دیده و نادیده‏اید
۱۴۰۶ آدمی دید است و باقی پوست است‏ * دید آن است آن که دید دوست است‏
۱۴۰۷ چون که دید دوست نبود کور به‏ * دوست کاو باقی نباشد دور به‏
۱۴۰۸ چون رسول روم این الفاظ تر * در سماع آورد شد مشتاق‏تر
۱۴۰۹ دیده را بر جستن عمر گماشت‏ * رخت را و اسب را ضایع گذاشت‏
۱۴۱۰ هر طرف اندر پی آن مرد کار * می‏شدی پرسان او دیوانه‏وار
۱۴۱۱ کاین چنین مردی بود اندر جهان‏ * وز جهان مانند جان باشد نهان‏
۱۴۱۲ جست او را تاش چون بنده بود * لا جرم جوینده یابنده بود
۱۴۱۳ دید اعرابی زنی او را دخیل‏ * گفت عمر نک به زیر آن نخیل‏
۱۴۱۴ زیر خرما بن ز خلقان او جدا * زیر سایه خفته بین سایه‏ی خدا

1078

title of 1078
۱۴۱۵ آمد او آن جا و از دور ایستاد * مر عمر را دید و در لرز اوفتاد
۱۴۱۶ هیبتی ز آن خفته آمد بر رسول‏ * حالتی خوش کرد بر جانش نزول‏
۱۴۱۷ مهر و هیبت هست ضد همدگر * این دو ضد را دید جمع اندر جگر
۱۴۱۸ گفت با خود من شهان را دیده‏ام‏ * پیش سلطانان مه و بگزیده‏ام‏
۱۴۱۹ از شهانم هیبت و ترسی نبود * هیبت این مرد هوشم را ربود
۱۴۲۰ رفته‏ام در بیشه‏ی شیر و پلنگ‏ * روی من ز یشان نگردانید رنگ‏
۱۴۲۱ بس شده‏ستم در مصاف و کارزار * همچو شیر آن دم که باشد کار زار
۱۴۲۲ بس که خوردم بس زدم زخم گران‏ * دل قوی تر بوده‏ام از دیگران‏
۱۴۲۳ بی‏سلاح این مرد خفته بر زمین‏ * من به هفت اندام لرزان چیست این‏
۱۴۲۴ هیبت حق است این از خلق نیست‏ * هیبت این مرد صاحب دلق نیست‏
۱۴۲۵ هر که ترسید از حق و تقوی گزید * ترسد از وی جن و انس و هر که دید
۱۴۲۶ اندر این فکرت به حرمت دست بست‏ * بعد یک ساعت عمر از خواب جست‏

1079

title of 1079
۱۴۲۷ کرد خدمت مر عمر را و سلام‏ * گفت پیغمبر سلام آن گه کلام‏
۱۴۲۸ پس علیکش گفت و او را پیش خواند * ایمنش کرد و به پیش خود نشاند
۱۴۲۹ لا تخافوا هست نزل خایفان‏ * هست در خور از برای خایف آن‏
۱۴۳۰ هر که ترسد مر و را ایمن کنند * مر دل ترسنده را ساکن کنند
۱۴۳۱ آن که خوفش نیست چون گویی مترس‏ * درس چه دهی نیست او محتاج درس‏
۱۴۳۲ آن دل از جا رفته را دل شاد کرد * خاطر ویرانش را آباد کرد
۱۴۳۳ بعد از آن گفتش سخنهای دقیق‏ * وز صفات پاک حق نعم الرفیق‏
۱۴۳۴ وز نوازشهای حق ابدال را * تا بداند او مقام و حال را
۱۴۳۵ حال چون جلوه ست ز آن زیبا عروس‏ * وین مقام آن خلوت آمد با عروس‏
۱۴۳۶ جلوه بیند شاه و غیر شاه نیز * وقت خلوت نیست جز شاه عزیز
۱۴۳۷ جلوه کرده خاص و عامان را عروس‏ * خلوت اندر شاه باشد با عروس‏
۱۴۳۸ هست بسیار اهل حال از صوفیان‏ * نادر است اهل مقام اندر میان‏
۱۴۳۹ از منازلهای جانش یاد داد * وز سفرهای روانش یاد داد
۱۴۴۰ وز زمانی کز زمان خالی بده ست‏ * وز مقام قدس که اجلالی بده ست‏
۱۴۴۱ وز هوایی کاندر او سیمرغ روح‏ * پیش از این دیده ست پرواز و فتوح‏
۱۴۴۲ هر یکی پروازش از آفاق بیش‏ * وز امید و نهمت مشتاق بیش‏
۱۴۴۳ چون عمر اغیار رو را یار یافت‏ * جان او را طالب اسرار یافت‏
۱۴۴۴ شیخ کامل بود و طالب مشتهی‏ * مرد چابک بود و مرکب درگهی‏
۱۴۴۵ دید آن مرشد که او ارشاد داشت‏ * تخم پاک اندر زمین پاک کاشت‏

1080

title of 1080
۱۴۴۶ مرد گفتش کای امیر المؤمنین‏ * جان ز بالا چون در آمد در زمین‏
۱۴۴۷ مرغ بی‏اندازه چون شد در قفص‏ * گفت حق بر جان فسون خواند و قصص‏
۱۴۴۸ بر عدمها کان ندارد چشم و گوش‏ * چون فسون خواند همی‏آید به جوش‏
۱۴۴۹ از فسون او عدمها زود زود * خوش معلق می‏زند سوی وجود
۱۴۵۰ باز بر موجود افسونی چو خواند * زو دو اسبه در عدم موجود راند
۱۴۵۱ گفت در گوش گل و خندانش کرد * گفت با سنگ و عقیق کانش کرد
۱۴۵۲ گفت با جسم آیتی تا جان شد او * گفت با خورشید تا رخشان شد او
۱۴۵۳ باز در گوشش دمد نکته‏ی مخوف‏ * در رخ خورشید افتد صد کسوف‏
۱۴۵۴ تا به گوش ابر آن گویا چه خواند * کاو چو مشک از دیده‏ی خود اشک راند
۱۴۵۵ تا به گوش خاک حق چه خوانده است‏ * کاو مراقب گشت و خامش مانده است‏
۱۴۵۶ در تردد هر که او آشفته است‏ * حق به گوش او معما گفته است‏
۱۴۵۷ تا کند محبوسش اندر دو گمان‏ * آن کنم کاو گفت یا خود ضد آن‏
۱۴۵۸ هم ز حق ترجیح یابد یک طرف‏ * ز آن دو یک را بر گزیند ز آن کنف‏
۱۴۵۹ گر نخواهی در تردد هوش جان‏ * کم فشار این پنبه اندر گوش جان‏
۱۴۶۰ تا کنی فهم آن معماهاش را * تا کنی ادراک رمز و فاش را
۱۴۶۱ پس محل وحی گردد گوش جان‏ * وحی چه بود گفتنی از حس نهان‏
۱۴۶۲ گوش جان و چشم جان جز این حس است‏ * گوش عقل و گوش ظن زین مفلس است‏
۱۴۶۳ لفظ جبرم عشق را بی‏صبر کرد * و آن که عاشق نیست حبس جبر کرد
۱۴۶۴ این معیت با حق است و جبر نیست‏ * این تجلی مه است این ابر نیست‏
۱۴۶۵ ور بود این جبر جبر عامه نیست‏ * جبر آن اماره‏ی خودکامه نیست‏
۱۴۶۶ جبر را ایشان شناسند ای پسر * که خدا بگشادشان در دل بصر
۱۴۶۷ غیب و آینده بر ایشان گشت فاش‏ * ذکر ماضی پیش ایشان گشت لاش‏
۱۴۶۸ اختیار و جبر ایشان دیگر است‏ * قطره‏ها اندر صدفها گوهر است‏
۱۴۶۹ هست بیرون قطره‏ی خرد و بزرگ‏ * در صدف آن در خرد است و سترگ‏
۱۴۷۰ طبع ناف آهو است آن قوم را * از برون خون و درونشان مشکها
۱۴۷۱ تو مگو کاین مایه بیرون خون بود * چون رود در ناف مشکی چون شود
۱۴۷۲ تو مگو کاین مس برون بد محتقر * در دل اکسیر چون گیرد گهر
۱۴۷۳ اختیار و جبر در تو بد خیال‏ * چون در ایشان رفت شد نور جلال‏
۱۴۷۴ نان چو در سفره ست باشد آن جماد * در تن مردم شود او روح شاد
۱۴۷۵ در دل سفره نگردد مستحیل‏ * مستحیلش جان کند از سلسبیل‏
۱۴۷۶ قوت جان است این ای راست خوان‏ * تا چه باشد قوت آن جان جان‏
۱۴۷۷ گوشت پاره‏ی آدمی با عقل و جان‏ * می‏شکافد کوه را با بحر و کان‏
۱۴۷۸ زور جان کوه کن شق حجر * زور جان جان در انْشَقَّ الْقَمَرُ
۱۴۷۹ گر گشاید دل سر انبان راز * جان به سوی عرش سازد ترک تاز

1081

title of 1081
۱۴۸۰ کرد حق و کرد ما هر دو ببین‏ * کرد ما را هست دان پیداست این‏
۱۴۸۱ گر نباشد فعل خلق اندر میان‏ * پس مگو کس را چرا کردی چنان‏
۱۴۸۲ خلق حق افعال ما را موجد است‏ * فعل ما آثار خلق ایزد است‏
۱۴۸۳ ناطقی یا حرف بیند یا غرض‏ * کی شود یک دم محیط دو عرض‏
۱۴۸۴ گر به معنی رفت شد غافل ز حرف‏ * پیش و پس یک دم نبیند هیچ طرف‏
۱۴۸۵ آن زمان که پیش بینی آن زمان‏ * تو پس خود کی ببینی این بدان‏
۱۴۸۶ چون محیط حرف و معنی نیست جان‏ * چون بود جان خالق این هر دوان‏
۱۴۸۷ حق محیط جمله آمد ای پسر * وا ندارد کارش از کار دگر
۱۴۸۸ گفت شیطان که‏ بِما أَغْوَیْتَنِی‏ * کرد فعل خود نهان دیو دنی‏
۱۴۸۹ گفت آدم که ظلمنا نفسنا * او ز فعل حق نبد غافل چو ما
۱۴۹۰ در گنه او از ادب پنهانش کرد * ز آن گنه بر خود زدن او بر بخورد
۱۴۹۱ بعد توبه گفتش ای آدم نه من‏ * آفریدم در تو آن جرم و محن‏
۱۴۹۲ نه که تقدیر و قضای من بد آن‏ * چون به وقت عذر کردی آن نهان‏
۱۴۹۳ گفت ترسیدم ادب نگذاشتم‏ * گفت هم من پاس آنت داشتم‏
۱۴۹۴ هر که آرد حرمت او حرمت برد * هر که آرد قند لوزینه خورد
۱۴۹۵ طیبات از بهر که للطیبین‏ * یار را خوش کن برنجان و ببین‏
۱۴۹۶ یک مثال ای دل پی فرقی بیار * تا بدانی جبر را از اختیار
۱۴۹۷ دست کان لرزان بود از ارتعاش‏ * و آن که دستی را تو لرزانی ز جاش‏
۱۴۹۸ هر دو جنبش آفریده‏ی حق شناس‏ * لیک نتوان کرد این با آن قیاس‏
۱۴۹۹ ز آن پشیمانی که لرزانیدی‏اش‏ * مرتعش را کی پشیمان دیدی‏اش‏
۱۵۰۰ بحث عقل است این چه عقل آن حیله‏گر * تا ضعیفی ره برد آن جا مگر
۱۵۰۱ بحث عقلی گر در و مرجان بود * آن دگر باشد که بحث جان بود
۱۵۰۲ بحث جان اندر مقامی دیگر است‏ * باده‏ی جان را قوامی دیگر است‏
۱۵۰۳ آن زمان که بحث عقلی ساز بود * این عمر با بو الحکم هم راز بود
۱۵۰۴ چون عمر از عقل آمد سوی جان‏ * بو الحکم بو جهل شد در حکم آن‏
۱۵۰۵ سوی حس و سوی عقل او کامل است‏ * گر چه خود نسبت به جان او جاهل است‏
۱۵۰۶ بحث عقل و حس اثر دان یا سبب‏ * بحث جانی یا عجب یا بو العجب‏
۱۵۰۷ ضوء جان آمد نماند ای مستضی‏ * لازم و ملزوم و نافی مقتضی‏
۱۵۰۸ ز آن که بینایی که نورش بازغ است‏ * از دلیل چون عصا بس فارغ است‏

1082

title of 1082
۱۵۰۹ بار دیگر ما به قصه آمدیم‏ * ما از آن قصه برون خود کی شدیم‏
۱۵۱۰ گر به جهل آییم آن زندان اوست‏ * ور به علم آییم آن ایوان اوست‏
۱۵۱۱ ور به خواب آییم مستان وی‏ایم‏ * ور به بیداری به دستان وی‏ایم‏
۱۵۱۲ ور بگرییم ابر پر زرق وی‏ایم‏ * ور بخندیم آن زمان برق وی‏ایم‏
۱۵۱۳ ور به خشم و جنگ عکس قهر اوست‏ * ور به صلح و عذر عکس مهر اوست‏
۱۵۱۴ ما که‏ایم اندر جهان پیچ پیچ‏ * چون الف او خود چه دارد هیچ هیچ‏

1083

title of 1083
۱۵۱۵ گفت یا عمر چه حکمت بود و سر * حبس آن صافی در این جای کدر
۱۵۱۶ آب صافی در گلی پنهان شده‏ * جان صافی بسته‏ی ابدان شده‏
۱۵۱۷ گفت تو بحثی شگرفی می‏کنی‏ * معنیی را بند حرفی می‏کنی‏
۱۵۱۸ حبس کردی معنی آزاد را * بند حرفی کرده ای تو یاد را
۱۵۱۹ از برای فایده این کرده‏ای‏ * تو که خود از فایده در پرده‏ای‏
۱۵۲۰ آن که از وی فایده زاییده شد * چون نبیند آن چه ما را دیده شد
۱۵۲۱ صد هزاران فایده ست و هر یکی‏ * صد هزاران پیش آن یک اندکی‏
۱۵۲۲ آن دم نطقت که جزو جزوهاست‏ * فایده شد کل کل خالی چراست‏
۱۵۲۳ تو که جزوی کار تو با فایده ست‏ * پس چرا در طعن کل آری تو دست‏
۱۵۲۴ گفت را گر فایده نبود مگو * ور بود هل اعتراض و شکر جو
۱۵۲۵ شکر یزدان طوق هر گردن بود * نه جدال و رو ترش کردن بود
۱۵۲۶ گر ترش رو بودن آمد شکر و بس‏ * پس چو سرکه شکر گویی نیست کس‏
۱۵۲۷ سرکه را گر راه باید در جگر * گو بشو سرکنگبین او از شکر
۱۵۲۸ معنی اندر شعر جز با خبط نیست‏ * چون قلاسنگ است اندر ضبط نیست‏

1084

title of 1084
۱۵۲۹ آن رسول از خود بشد زین یک دو جام‏ * نه رسالت یاد ماندش نه پیام‏
۱۵۳۰ واله اندر قدرت اللَّه شد * آن رسول اینجا رسید و شاه شد
۱۵۳۱ سیل چون آمد به دریا بحر گشت‏ * دانه چون آمد به مزرع گشت کشت‏
۱۵۳۲ چون تعلق یافت نان با بو البشر * نان مرده زنده گشت و با خبر
۱۵۳۳ موم و هیزم چون فدای نار شد * ذات ظلمانی او انوار شد
۱۵۳۴ سنگ سرمه چون که شد در دیده‏گان‏ * گشت بینایی شد آن جا دیدبان‏
۱۵۳۵ ای خنک آن مرد کز خود رسته شد * در وجود زنده‏ای پیوسته شد
۱۵۳۶ وای آن زنده که با مرده نشست‏ * مرده گشت و زندگی از وی بجست‏
۱۵۳۷ چون تو در قرآن حق بگریختی‏ * با روان انبیا آمیختی‏
۱۵۳۸ هست قرآن حالهای انبیا * ماهیان بحر پاک کبریا
۱۵۳۹ ور بخوانی و نه‏ای قرآن پذیر * انبیا و اولیا را دیده گیر
۱۵۴۰ ور پذیرایی چو بر خوانی قصص‏ * مرغ جانت تنگ آید در قفص‏
۱۵۴۱ مرغ کاو اندر قفس زندانی است‏ * می‏نجوید رستن از نادانی است‏
۱۵۴۲ روحهایی کز قفسها رسته‏اند * انبیای رهبر شایسته‏اند
۱۵۴۳ از برون آوازشان آید ز دین‏ * که ره رستن ترا این است این‏
۱۵۴۴ ما به دین رستیم زین ننگین قفس‏ * جز که این ره نیست چاره‏ی این قفس‏
۱۵۴۵ خویش را رنجور سازی زار زار * تا ترا بیرون کنند از اشتهار
۱۵۴۶ که اشتهار خلق بند محکم است‏ * در ره این از بند آهن کی کم است‏

1085

title of 1085
۱۵۴۷ بود بازرگان و او را طوطیی‏ * در قفس محبوس زیبا طوطیی‏
۱۵۴۸ چون که بازرگان سفر را ساز کرد * سوی هندستان شدن آغاز کرد
۱۵۴۹ هر غلام و هر کنیزک را ز جود * گفت بهر تو چه آرم گوی زود
۱۵۵۰ هر یکی از وی مرادی خواست کرد * جمله را وعده بداد آن نیک مرد
۱۵۵۱ گفت طوطی را چه خواهی ارمغان‏ * کارمت از خطه‏ی هندوستان‏
۱۵۵۲ گفتش آن طوطی که آن جا طوطیان‏ * چون ببینی کن ز حال من بیان‏
۱۵۵۳ کان فلان طوطی که مشتاق شماست‏ * از قضای آسمان در حبس ماست‏
۱۵۵۴ بر شما کرد او سلام و داد خواست‏ * وز شما چاره و ره ارشاد خواست‏
۱۵۵۵ گفت می‏شاید که من در اشتیاق‏ * جان دهم اینجا بمیرم در فراق‏
۱۵۵۶ این روا باشد که من در بند سخت‏ * گه شما بر سبزه گاهی بر درخت‏
۱۵۵۷ این چنین باشد وفای دوستان‏ * من در این حبس و شما در بوستان‏
۱۵۵۸ یاد آرید ای مهان زین مرغ زار * یک صبوحی در میان مرغزار
۱۵۵۹ یاد یاران یار را میمون بود * خاصه کان لیلی و این مجنون بود
۱۵۶۰ ای حریفان بت موزون خود * من قدحها می‏خورم پر خون خود
۱۵۶۱ یک قدح می نوش کن بر یاد من‏ * گر همی‏خواهی که بدهی داد من‏
۱۵۶۲ یا به یاد این فتاده‏ی خاک بیز * چون که خوردی جرعه ای بر خاک ریز
۱۵۶۳ ای عجب آن عهد و آن سوگند کو * وعده‏های آن لب چون قند کو
۱۵۶۴ گر فراق بنده از بنده از بد بندگی است‏ * چون تو با بد بد کنی پس فرق چیست‏
۱۵۶۵ ای بدی که تو کنی در خشم و جنگ‏ * با طرب تر از سماع و بانگ چنگ‏
۱۵۶۶ ای جفای تو ز دولت خوبتر * و انتقام تو ز جان محبوبتر
۱۵۶۷ نار تو این است نورت چون بود * ماتم این تا خود که سورت چون بود
۱۵۶۸ از حلاوتها که دارد جور تو * وز لطافت کس نیابد غور تو
۱۵۶۹ نالم و ترسم که او باور کند * وز کرم آن جور را کمتر کند
۱۵۷۰ عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد * بو العجب من عاشق این هر دو ضد
۱۵۷۱ و الله ار زین خار در بستان شوم‏ * همچو بلبل زین سبب نالان شوم‏
۱۵۷۲ این عجب بلبل که بگشاید دهان‏ * تا خورد او خار را با گلستان‏
۱۵۷۳ این چه بلبل این نهنگ آتشی است‏ * جمله ناخوشها ز عشق او را خوشی است‏
۱۵۷۴ عاشق کل است و خود کل است او * عاشق خویش است و عشق خویش جو

1086

title of 1086
۱۵۷۵ قصه‏ی طوطی جان زین سان بود * کو کسی کو محرم مرغان بود
۱۵۷۶ کو یکی مرغی ضعیفی بی‏گناه‏ * و اندرون او سلیمان با سپاه‏
۱۵۷۷ چون بنالد زار بی‏شکر و گله‏ * افتد اندر هفت گردون غلغله‏
۱۵۷۸ هر دمش صد نامه صد پیک از خدا * یا ربی زو شصت لبیک از خدا
۱۵۷۹ زلت او به ز طاعت نزد حق‏ * پیش کفرش جمله ایمانها خلق‏
۱۵۸۰ هر دمی او را یکی معراج خاص‏ * بر سر تاجش نهد صد تاج خاص‏
۱۵۸۱ صورتش بر خاک و جان بر لامکان‏ * لامکانی فوق وهم سالکان‏
۱۵۸۲ لامکانی نه که در فهم آیدت‏ * هر دمی در وی خیالی زایدت‏
۱۵۸۳ بل مکان و لامکان در حکم او * همچو در حکم بهشتی چارجو
۱۵۸۴ شرح این کوته کن و رخ زین بتاب‏ * دم مزن و الله اعلم بالصواب‏
۱۵۸۵ باز می‏گردیم ما ای دوستان‏ * سوی مرغ و تاجر و هندوستان‏
۱۵۸۶ مرد بازرگان پذیرفت این پیام‏ * کاو رساند سوی جنس از وی سلام‏

1087

title of 1087
۱۵۸۷ چون که تا اقصای هندوستان رسید * در بیابان طوطی چندی بدید
۱۵۸۸ مرکب استانید پس آواز داد * آن سلام و آن امانت باز داد
۱۵۸۹ طوطیی ز آن طوطیان لرزید بس‏ * اوفتاد و مرد و بگسستش نفس‏
۱۵۹۰ شد پشیمان خواجه از گفت خبر * گفت رفتم در هلاک جانور
۱۵۹۱ این مگر خویش است با آن طوطیک‏ * این مگر دو جسم بود و روح یک‏
۱۵۹۲ این چرا کردم چرا دادم پیام‏ * سوختم بی‏چاره را زین گفت خام‏
۱۵۹۳ این زبان چون سنگ و هم آهن‏وش است‏ * و آن چه بجهد از زبان چون آتش است‏
۱۵۹۴ سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف‏ * گه ز روی نقل و گاه از روی لاف‏
۱۵۹۵ ز آن که تاریک است و هر سو پنبه زار * در میان پنبه چون باشد شرار
۱۵۹۶ ظالم آن قومی که چشمان دوختند * ز آن سخنها عالمی را سوختند
۱۵۹۷ عالمی را یک سخن ویران کند * روبهان مرده را شیران کند
۱۵۹۸ جانها در اصل خود عیسی دمند * یک زمان زخمند و گاهی مرهمند
۱۵۹۹ گر حجاب از جانها برخاستی‏ * گفت هر جانی مسیح آساستی‏
۱۶۰۰ گر سخن خواهی که گویی چون شکر * صبر کن از حرص و این حلوا مخور
۱۶۰۱ صبر باشد مشتهای زیرکان‏ * هست حلوا آرزوی کودکان‏
۱۶۰۲ هر که صبر آورد گردون بر رود * هر که حلوا خورد واپس‏تر رود

1088

title of 1088
۱۶۰۳ صاحب دل را ندارد آن زیان‏ * گر خورد او زهر قاتل را عیان‏
۱۶۰۴ ز آن که صحت یافت و از پرهیز رست‏ * طالب مسکین میان تب در است‏
۱۶۰۵ گفت پیغمبر که ای مرد جری‏ * هان مکن با هیچ مطلوبی مری‏
۱۶۰۶ در تو نمرودی است آتش در مرو * رفت خواهی اول ابراهیم شو
۱۶۰۷ چون نه‏ای سباح و نه دریاییی‏ * در میفکن خویش از خود راییی‏
۱۶۰۸ او ز آتش ورد احمر آورد * از زیانها سود بر سر آورد
۱۶۰۹ کاملی گر خاک گیرد زر شود * ناقص ار زر برد خاکستر شود
۱۶۱۰ چون قبول حق بود آن مرد راست‏ * دست او در کارها دست خداست‏
۱۶۱۱ دست ناقص دست شیطان است و دیو * ز آن که اندر دام تکلیف است و ریو
۱۶۱۲ جهل آید پیش او دانش شود * جهل شد علمی که در ناقص رود
۱۶۱۳ هر چه گیرد علتی علت شود * کفر گیرد کاملی ملت شود
۱۶۱۴ ای مری کرده پیاده با سوار * سر نخواهی برد اکنون پای دار

1089

title of 1089
۱۶۱۵ ساحران در عهد فرعون لعین‏ * چون مری کردند با موسی به کین‏
۱۶۱۶ لیک موسی را مقدم داشتند * ساحران او را مکرم داشتند
۱۶۱۷ ز آن که گفتندش که فرمان آن تست‏ * گر تو می‏خواهی عصا بفکن نخست‏
۱۶۱۸ گفت نی اول شما ای ساحران‏ * افکنید آن مکرها را در میان‏
۱۶۱۹ این قدر تعظیم دینشان را خرید * کز مری آن دست و پاهاشان برید
۱۶۲۰ ساحران چون حق او بشناختند * دست و پا در جرم آن درباختند
۱۶۲۱ لقمه و نکته ست کامل را حلال‏ * تو نه‏ای کامل مخور می‏باش لال‏
۱۶۲۲ چون تو گوشی او زبان نی جنس تو * گوشها را حق بفرمود أَنْصِتُوا
۱۶۲۳ کودک اول چون بزاید شیر نوش‏ * مدتی خامش بود او جمله گوش‏
۱۶۲۴ مدتی می‏بایدش لب دوختن‏ * از سخن تا او سخن آموختن‏
۱۶۲۵ ور نباشد گوش و تی‏تی می‏کند * خویشتن را گنگ گیتی می‏کند
۱۶۲۶ کر اصلی کش نبود آغاز گوش‏ * لال باشد کی کند در نطق جوش‏
۱۶۲۷ ز آن که اول سمع باید نطق را * سوی منطق از ره سمع اندر آ
۱۶۲۸ ادخلوا الأبیات من أبوابها * و اطلبوا الأغراض فی أسبابها
۱۶۲۹ نطق کان موقوف راه سمع نیست‏ * جز که نطق خالق بی‏طمع نیست‏
۱۶۳۰ مبدع است او تابع استاد نی‏ * مسند جمله و را اسناد نی‏
۱۶۳۱ باقیان هم در حرف هم در مقال‏ * تابع استاد و محتاج مثال‏
۱۶۳۲ زین سخن گر نیستی بیگانه‏ای‏ * دلق و اشکی گیر در ویرانه‏ای‏
۱۶۳۳ ز آن که آدم ز آن عتاب از اشک رست‏ * اشک تر باشد دم توبه پرست‏
۱۶۳۴ بهر گریه آمد آدم بر زمین‏ * تا بود گریان و نالان و حزین‏
۱۶۳۵ آدم از فردوس و از بالای هفت‏ * پای ماچان از برای عذر رفت‏
۱۶۳۶ گر ز پشت آدمی وز صلب او * در طلب می‏باش هم در طلب او
۱۶۳۷ ز آتش دل و آب دیده نقل ساز * بوستان از ابر و خورشید است باز
۱۶۳۸ تو چه دانی قدر آب دیده‏گان‏ * عاشق نانی تو چون نادیدگان‏
۱۶۳۹ گر تو این انبان ز نان خالی کنی‏ * پر ز گوهرهای اجلالی کنی‏
۱۶۴۰ طفل جان از شیر شیطان باز کن‏ * بعد از آنش با ملک انباز کن‏
۱۶۴۱ تا تو تاریک و ملول و تیره‏ای‏ * دان که با دیو لعین همشیره‏ای‏
۱۶۴۲ لقمه‏ای کان نور افزود و کمال‏ * آن بود آورده از کسب حلال‏
۱۶۴۳ روغنی کاید چراغ ما کشد * آب خوانش چون چراغی را کشد
۱۶۴۴ علم و حکمت زاید از لقمه‏ی حلال‏ * عشق و رقت آید از لقمه‏ی حلال‏
۱۶۴۵ چون ز لقمه تو حسد بینی و دام‏ * جهل و غفلت زاید آن را دان حرام‏
۱۶۴۶ هیچ گندم کاری و جو بر دهد * دیده‏ای اسبی که کره‏ی خر دهد
۱۶۴۷ لقمه تخم است و برش اندیشه‏ها * لقمه بحر و گوهرش اندیشه‏ها
۱۶۴۸ زاید از لقمه‏ی حلال اندر دهان‏ * میل خدمت عزم رفتن آن جهان‏

1090

title of 1090
۱۶۴۹ کرد بازرگان تجارت را تمام‏ * باز آمد سوی منزل دوست کام‏
۱۶۵۰ هر غلامی را بیاورد ارمغان‏ * هر کنیزک را ببخشید او نشان‏
۱۶۵۱ گفت طوطی ارمغان بنده کو * آن چه دیدی و آن چه گفتی باز گو
۱۶۵۲ گفت نی من خود پشیمانم از آن‏ * دست خود خایان و انگشتان گزان‏
۱۶۵۳ من چرا پیغام خامی از گزاف‏ * بردم از بی‏دانشی و از نشاف‏
۱۶۵۴ گفت ای خواجه پشیمانی ز چیست‏ * چیست آن کاین خشم و غم را مقتضی است‏
۱۶۵۵ گفت گفتم آن شکایتهای تو * با گروهی طوطیان همتای تو
۱۶۵۶ آن یکی طوطی ز دردت بوی برد * زهره‏اش بدرید و لرزید و بمرد
۱۶۵۷ من پشیمان گشتم این گفتن چه بود * لیک چون گفتم پشیمانی چه سود
۱۶۵۸ نکته ای کان جست ناگه از زبان‏ * همچو تیری دان که جست آن از کمان‏
۱۶۵۹ وانگردد از ره آن تیر ای پسر * بند باید کرد سیلی را ز سر
۱۶۶۰ چون گذشت از سر جهانی را گرفت‏ * گر جهان ویران کند نبود شگفت‏
۱۶۶۱ فعل را در غیب اثرها زادنی است‏ * و آن موالیدش به حکم خلق نیست‏
۱۶۶۲ بی‏شریکی جمله مخلوق خداست‏ * آن موالید ار چه نسبتشان به ماست‏
۱۶۶۳ زید پرانید تیری سوی عمر * عمر را بگرفت تیرش همچو نمر
۱۶۶۴ مدت سالی همی‏زایید درد * دردها را آفریند حق نه مرد
۱۶۶۵ زید رامی آن دم ار مرد از وجل‏ * دردها می‏زاید آن جا تا اجل‏
۱۶۶۶ ز آن موالید وجع چون مرد او * زید را ز اول سبب قتال گو
۱۶۶۷ آن وجعها را بدو منسوب دار * گر چه هست آن جمله صنع کردگار
۱۶۶۸ همچنین کشت و دم و دام و جماع‏ * آن موالید است حق را مستطاع‏
۱۶۶۹ اولیا را هست قدرت از اله‏ * تیر جسته باز آرندش ز راه‏
۱۶۷۰ بسته درهای موالید از سبب‏ * چون پشیمان شد ولی ز آن دست رب‏
۱۶۷۱ گفته ناگفته کند از فتح باب‏ * تا از آن نه سیخ سوزد نه کباب‏
۱۶۷۲ از همه دلها که آن نکته شنید * آن سخن را کرد محو و ناپدید
۱۶۷۳ گرت برهان باید و حجت مها * باز خوان‏ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنْسِها
۱۶۷۴ آیت‏ أَنْسَوْکُمْ ذِکْرِی‏ بخوان‏ * قدرت نسیان نهادنشان بدان‏
۱۶۷۵ چون به تذکیر و به نسیان قادراند * بر همه دلهای خلقان قاهراند
۱۶۷۶ چون به نسیان بست او راه نظر * کار نتوان کرد ور باشد هنر
۱۶۷۷ خلتم سخریه اهل السمو * از نبی خوانید تا أَنْسَوْکُمْ‏
۱۶۷۸ صاحب ده پادشاه جسمهاست‏ * صاحب دل شاه دلهای شماست‏
۱۶۷۹ فرع دید آمد عمل بی‏هیچ شک‏ * پس نباشد مردم الا مردمک‏
۱۶۸۰ من تمام این نیارم گفت از آن‏ * منع می‏آید ز صاحب مرکزان‏
۱۶۸۱ چون فراموشی خلق و یادشان‏ * با وی است و او رسد فریادشان‏
۱۶۸۲ صد هزاران نیک و بد را آن بهی‏ * می‏کند هر شب ز دلهاشان تهی‏
۱۶۸۳ روز دلها را از آن پر می‏کند * آن صدفها را پر از در می‏کند
۱۶۸۴ آن همه اندیشه‏ی پیشانها * می‏شناسند از هدایت جانها
۱۶۸۵ پیشه و فرهنگ تو آید به تو * تا در اسباب بگشاید به تو
۱۶۸۶ پیشه‏ی زرگر به آهنگر نشد * خوی این خوش خوبه آن منکر نشد
۱۶۸۷ پیشه‏ها و خلقها همچون جهیز * سوی خصم آیند روز رستخیز
۱۶۸۸ پیشه‏ها و خلقها از بعد خواب‏ * واپس آید هم به خصم خود شتاب‏
۱۶۸۹ پیشه‏ها و اندیشه‏ها در وقت صبح‏ * هم بدانجا شد که بود آن حسن و قبح‏
۱۶۹۰ چون کبوترهای پیک از شهرها * سوی شهر خویش آرد بهرها

1091

title of 1091
۱۶۹۱ چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد * پس بلرزید اوفتاد و گشت سرد
۱۶۹۲ خواجه چون دیدش فتاده همچنین‏ * بر جهید و زد کله را بر زمین‏
۱۶۹۳ چون بدین رنگ و بدین حالش بدید * خواجه بر جست و گریبان را درید
۱۶۹۴ گفت ای طوطی خوب خوش حنین‏ * این چه بودت این چرا گشتی چنین‏
۱۶۹۵ ای دریغا مرغ خوش آواز من‏ * ای دریغا هم دم و هم راز من‏
۱۶۹۶ ای دریغا مرغ خوش الحان من‏ * راح روح و روضه و ریحان من‏
۱۶۹۷ گر سلیمان را چنین مرغی بدی‏ * کی خود او مشغول آن مرغان شدی‏
۱۶۹۸ ای دریغا مرغ کارزان یافتم‏ * زود روی از روی او بر تافتم‏
۱۶۹۹ ای زبان تو بس زیانی بر وری‏ * چون تویی گویا چه گویم من ترا
۱۷۰۰ ای زبان هم آتش و هم خرمنی‏ * چند این آتش در این خرمن زنی‏
۱۷۰۱ در نهان جان از تو افغان می‏کند * گر چه هر چه گویی‏اش آن می‏کند
۱۷۰۲ ای زبان هم گنج بی‏پایان تویی‏ * ای زبان هم رنج بی‏درمان تویی‏
۱۷۰۳ هم صفیر و خدعه‏ی مرغان تویی‏ * هم انیس وحشت هجران تویی‏
۱۷۰۴ چند امانم می‏دهی ای بی‏امان‏ * ای تو زه کرده به کین من کمان‏
۱۷۰۵ نک بپرانیده ای مرغ مرا * در چراگاه ستم کم کن چرا
۱۷۰۶ یا جواب من بگو یا داد ده‏ * یا مرا ز اسباب شادی یاد ده‏
۱۷۰۷ ای دریغا نور ظلمت سوز من‏ * ای دریغا صبح روز افروز من‏
۱۷۰۸ ای دریغا مرغ خوش پرواز من‏ * ز انتها پریده تا آغاز من‏
۱۷۰۹ عاشق رنج است نادان تا ابد * خیز لا أُقْسِمُ‏ بخوان تا فِی کَبَدٍ
۱۷۱۰ از کبد فارغ بدم با روی تو * وز زبد صافی بدم در جوی تو
۱۷۱۱ این دریغاها خیال دیدن است‏ * وز وجود نقد خود ببریدن است‏
۱۷۱۲ غیرت حق بود و با حق چاره نیست‏ * کو دلی کز حکم حق صد پاره نیست‏
۱۷۱۳ غیرت آن باشد که او غیر همه ست‏ * آن که افزون از بیان و دمدمه ست‏
۱۷۱۴ ای دریغا اشک من دریا بدی‏ * تا نثار دل بر زیبا بدی‏
۱۷۱۵ طوطی من مرغ زیرکسار من‏ * ترجمان فکرت و اسرار من‏
۱۷۱۶ هر چه روزی داد و ناداد آیدم‏ * او ز اول گفته تا یاد آیدم‏
۱۷۱۷ طوطیی کاید ز وحی آواز او * پیش از آغاز وجود آغاز او
۱۷۱۸ اندرون تست آن طوطی نهان‏ * عکس او را دیده تو بر این و آن‏
۱۷۱۹ می‏برد شادیت را تو شاد از او * می‏پذیری ظلم را چون داد از او
۱۷۲۰ ای که جان را بهر تن می‏سوختی‏ * سوختی جان را و تن افروختی‏
۱۷۲۱ سوختم من سوخته خواهد کسی‏ * تا ز من آتش زند اندر خسی‏
۱۷۲۲ سوخته چون قابل آتش بود * سوخته بستان که آتش کش بود
۱۷۲۳ ای دریغا ای دریغا ای دریغ‏ * کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ‏
۱۷۲۴ چون زنم دم کاتش دل تیز شد * شیر هجر آشفته و خون ریز شد
۱۷۲۵ آن که او هوشیار خود تند است و مست‏ * چون بود چون او قدح گیرد به دست‏
۱۷۲۶ شیر مستی کز صفت بیرون بود * از بسیط مرغزار افزون بود
۱۷۲۷ قافیه اندیشم و دل دار من‏ * گویدم مندیش جز دیدار من‏
۱۷۲۸ خوش نشین ای قافیه اندیش من‏ * قافیه‏ی دولت تویی در پیش من‏
۱۷۲۹ حرف چه بود تا تو اندیشی از آن‏ * حرف چه بود خار دیوار رزان‏
۱۷۳۰ حرف و صوت و گفت را بر هم زنم‏ * تا که بی‏این هر سه با تو دم زنم‏
۱۷۳۱ آن دمی کز آدمش کردم نهان‏ * با تو گویم ای تو اسرار جهان‏
۱۷۳۲ آن دمی را که نگفتم با خلیل‏ * و آن غمی را که نداند جبرئیل‏
۱۷۳۳ آن دمی کز وی مسیحا دم نزد * حق ز غیرت نیز بی‏ما هم نزد
۱۷۳۴ ما چه باشد در لغت اثبات و نفی‏ * من نه اثباتم منم بی‏ذات و نفی‏
۱۷۳۵ من کسی در ناکسی دریافتم‏ * پس کسی در ناکسی دربافتم‏
۱۷۳۶ جمله شاهان بنده‏ی بنده‏ی خودند * جمله خلقان مرده‏ی مرده‏ی خودند
۱۷۳۷ جمله شاهان پست، پست خویش را * جمله خلقان مست، مست خویش را
۱۷۳۸ می‏شود صیاد، مرغان را شکار * تا کند ناگاه ایشان را شکار
۱۷۳۹ بی‏دلان را دلبران جسته به جان‏ * جمله معشوقان شکار عاشقان‏
۱۷۴۰ هر که عاشق دیدی‏اش معشوق دان‏ * کو به نسبت هست هم این و هم آن‏
۱۷۴۱ تشنگان گر آب جویند از جهان‏ * آب جوید هم به عالم تشنگان‏
۱۷۴۲ چون که عاشق اوست تو خاموش باش‏ * او چو گوشت می‏کشد تو گوش باش‏
۱۷۴۳ بند کن چون سیل سیلانی کند * ور نه رسوایی و ویرانی کند
۱۷۴۴ من چه غم دارم که ویرانی بود * زیر ویران گنج سلطانی بود
۱۷۴۵ غرق حق خواهد که باشد غرق‏تر * همچو موج بحر جان زیر و زبر
۱۷۴۶ زیر دریا خوشتر آید یا زبر * تیر او دل کش تر آید یا سپر
۱۷۴۷ پاره کرده‏ی وسوسه باشی دلا * گر طرب را باز دانی از بلا
۱۷۴۸ گر مرادت را مذاق شکر است‏ * بی‏مرادی نه مراد دل بر است‏
۱۷۴۹ هر ستاره‏ش خونبهای صد هلال‏ * خون عالم ریختن او را حلال‏
۱۷۵۰ ما بها و خونبها را یافتیم‏ * جانب جان باختن بشتافتیم‏
۱۷۵۱ ای حیات عاشقان در مردگی‏ * دل نیابی جز که در دل بردگی‏
۱۷۵۲ من دلش جسته به صد ناز و دلال‏ * او بهانه کرده با من از ملال‏
۱۷۵۳ گفتم آخر غرق تست این عقل و جان‏ * گفت رو رو بر من این افسون مخوان‏
۱۷۵۴ من ندانم آن چه اندیشیده‏ای‏ * ای دو دیده دوست را چون دیده‏ای‏
۱۷۵۵ ای گران جان خوار دیده ستی و را * ز آن که بس ارزان خریده ستی و را
۱۷۵۶ هر که او ارزان خرد ارزان دهد * گوهری طفلی به قرصی نان دهد
۱۷۵۷ غرق عشقی‏ام که غرق است اندر این‏ * عشقهای اولین و آخرین‏
۱۷۵۸ مجملش گفتم نکردم ز آن بیان‏ * ور نه هم افهام سوزد هم زبان‏
۱۷۵۹ من چو لب گویم لب دریا بود * من چو لا گویم مراد الا بود
۱۷۶۰ من ز شیرینی نشستم رو ترش‏ * من ز بسیاری گفتارم خمش‏
۱۷۶۱ تا که شیرینی ما از دو جهان‏ * در حجاب رو ترش باشد نهان‏
۱۷۶۲ تا که در هر گوش ناید این سخن‏ * یک همی‏گویم ز صد سر لدن‏

1092

title of 1092
۱۷۶۳ جمله عالم ز آن غیور آمد که حق‏ * برد در غیرت بر این عالم سبق‏
۱۷۶۴ او چو جان است و جهان چون کالبد * کالبد از جان پذیرد نیک و بد
۱۷۶۵ هر که محراب نمازش گشت عین‏ * سوی ایمان رفتنش می‏دان تو شین‏
۱۷۶۶ هر که شد مر شاه را او جامه‏دار * هست خسران بهر شاهش اتجار
۱۷۶۷ هر که با سلطان شود او همنشین‏ * بر درش بودن بود حیف و غبین‏
۱۷۶۸ دست‏بوسش چون رسید از پادشاه‏ * گر گزیند بوس پا باشد گناه‏
۱۷۶۹ گر چه سر بر پا نهادن خدمت است‏ * پیش آن خدمت خطا و زلت است‏
۱۷۷۰ شاه را غیرت بود بر هر که او * بو گزیند بعد از آن که دید رو
۱۷۷۱ غیرت حق بر مثل گندم بود * کاه خرمن غیرت مردم بود
۱۷۷۲ اصل غیرتها بدانید از اله‏ * آن خلقان فرع حق بی‏اشتباه‏
۱۷۷۳ شرح این بگذارم و گیرم گله‏ * از جفای آن نگار ده دله‏
۱۷۷۴ نالم ایرا ناله‏ها خوش آیدش‏ * از دو عالم ناله و غم بایدش‏
۱۷۷۵ چون ننالم تلخ از دستان او * چون نیم در حلقه‏ی مستان او
۱۷۷۶ چون نباشم همچو شب بی‏روز او * بی‏وصال روی روز افروز او
۱۷۷۷ ناخوش او خوش بود در جان من‏ * جان فدای یار دل رنجان من‏
۱۷۷۸ عاشقم بر رنج خویش و درد خویش‏ * بهر خشنودی شاه فرد خویش‏
۱۷۷۹ خاک غم را سرمه سازم بهر چشم‏ * تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم‏
۱۷۸۰ اشک کان از بهر او بارند خلق‏ * گوهر است و اشک پندارند خلق‏
۱۷۸۱ من ز جان جان شکایت می‏کنم‏ * من نیم شاکی روایت می‏کنم‏
۱۷۸۲ دل همی‏گوید کز او رنجیده‏ام‏ * وز نفاق سست می‏خندیده‏ام‏
۱۷۸۳ راستی کن ای تو فخر راستان‏ * ای تو صدر و من درت را آستان‏
۱۷۸۴ آستان و صدر در معنی کجاست‏ * ما و من کو آن طرف کان یار ماست‏
۱۷۸۵ ای رهیده جان تو از ما و من‏ * ای لطیفه‏ی روح اندر مرد و زن‏
۱۷۸۶ مرد و زن چون یک شود آن یک تویی‏ * چون که یک جا محو شد آنک تویی‏
۱۷۸۷ این من و ما بهر آن بر ساختی‏ * تا تو با خود نرد خدمت باختی‏
۱۷۸۸ تا من و توها همه یک جان شوند * عاقبت مستغرق جانان شوند
۱۷۸۹ این همه هست و بیا ای امر کُنْ‏ * ای منزه از بیان و از سخن‏
۱۷۹۰ جسم جسمانه تواند دیدنت‏ * در خیال آرد غم و خندیدنت‏
۱۷۹۱ دل که او بسته‏ی غم و خندیدن است‏ * تو مگو کاو لایق آن دیدن است‏
۱۷۹۲ آن که او بسته‏ی غم و خنده بود * او بدین دو عاریت زنده بود
۱۷۹۳ باغ سبز عشق کاو بی‏منتهاست‏ * جز غم و شادی در او بس میوه‏هاست‏
۱۷۹۴ عاشقی زین هر دو حالت برتر است‏ * بی‏بهار و بی‏خزان سبز و تر است‏
۱۷۹۵ ده زکات روی خوب ای خوب رو * شرح جان شرحه شرحه باز گو
۱۷۹۶ کز کرشم غمزه‏ی غمازه‏ای‏ * بر دلم بنهاد داغی تازه‏ای‏
۱۷۹۷ من حلالش کردم از خونم بریخت‏ * من همی‏گفتم حلال او می‏گریخت‏
۱۷۹۸ چون گریزانی ز ناله‏ی خاکیان‏ * غم چه ریزی بر دل غمناکیان‏
۱۷۹۹ ای که هر صبحی که از مشرق بتافت‏ * همچو چشمه‏ی مشرقت در جوش یافت‏
۱۸۰۰ چون بهانه دادی این شیدات را * ای بهانه شکر لبهات را
۱۸۰۱ ای جهان کهنه را تو جان نو * از تن بی‏جان و دل افغان شنو
۱۸۰۲ شرح گل بگذار از بهر خدا * شرح بلبل گو که شد از گل جدا
۱۸۰۳ از غم و شادی نباشد جوش ما * با خیال و وهم نبود هوش ما
۱۸۰۴ حالتی دیگر بود کان نادر است‏ * تو مشو منکر که حق بس قادر است‏
۱۸۰۵ تو قیاس از حالت انسان مکن‏ * منزل اندر جور و در احسان مکن‏
۱۸۰۶ جور و احسان رنج و شادی حادث است‏ * حادثان میرند و حقشان وارث است‏
۱۸۰۷ صبح شد ای صبح را پشت و پناه‏ * عذر مخدومی حسام الدین بخواه‏
۱۸۰۸ عذر خواه عقل کل و جان تویی‏ * جان جان و تابش مرجان تویی‏
۱۸۰۹ تافت نور صبح و ما از نور تو * در صبوحی با می منصور تو
۱۸۱۰ داده‏ی تو چون چنین دارد مرا * باده که بود کاو طرب آرد مرا
۱۸۱۱ باده در جوشش گدای جوش ماست‏ * چرخ در گردش گدای هوش ماست‏
۱۸۱۲ باده از ما مست شد نی ما از او * قالب از ما هست شد نی ما از او
۱۸۱۳ ما چو زنبوریم و قالبها چو موم‏ * خانه خانه کرده قالب را چو موم‏

1093

title of 1093
۱۸۱۴ بس دراز است این حدیث خواجه گو * تا چه شد احوال آن مرد نکو
۱۸۱۵ خواجه اندر آتش و درد و حنین‏ * صد پراکنده همی‏گفت این چنین‏
۱۸۱۶ گه تناقض گاه ناز و گه نیاز * گاه سودای حقیقت گه مجاز
۱۸۱۷ مرد غرقه گشته جانی می‏کند * دست را در هر گیاهی می‏زند
۱۸۱۸ تا کدامش دست گیرد در خطر * دست و پایی می‏زند از بیم سر
۱۸۱۹ دوست دارد یار این آشفتگی‏ * کوشش بی‏هوده به از خفتگی‏
۱۸۲۰ آن که او شاه است او بی‏کار نیست‏ * ناله از وی طرفه کاو بیمار نیست‏
۱۸۲۱ بهر این فرمود رحمان ای پسر * کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ‏ ای پسر
۱۸۲۲ اندر این ره می‏تراش و می‏خراش‏ * تا دم آخر دمی فارغ مباش‏
۱۸۲۳ تا دم آخر دمی آخر بود * که عنایت با تو صاحب سر بود
۱۸۲۴ هر چه می‏کوشند اگر مرد و زن است‏ * گوش و چشم شاه جان بر روزن است‏

1094

title of 1094
۱۸۲۵ بعد از آنش از قفس بیرون فگند * طوطیک پرید تا شاخ بلند
۱۸۲۶ طوطی مرده چنان پرواز کرد * کافتاب از چرخ ترکی تاز کرد
۱۸۲۷ خواجه حیران گشت اندر کار مرغ‏ * بی‏خبر ناگه بدید اسرار مرغ‏
۱۸۲۸ روی بالا کرد و گفت ای عندلیب‏ * از بیان حال خودمان ده نصیب‏
۱۸۲۹ او چه کرد آن جا که تو آموختی‏ * ساختی مکری و ما را سوختی‏
۱۸۳۰ گفت طوطی کاو به فعلم پند داد * که رها کن لطف آواز و وداد
۱۸۳۱ ز آن که آوازت ترا در بند کرد * خویشتن مرده پی این پند کرد
۱۸۳۲ یعنی ای مطرب شده با عام و خاص‏ * مرده شو چون من که تا یابی خلاص‏
۱۸۳۳ دانه باشی مرغکانت بر چنند * غنچه باشی کودکانت بر کنند
۱۸۳۴ دانه پنهان کن بکلی دام شو * غنچه پنهان کن گیاه بام شو
۱۸۳۵ هر که داد او حسن خود را در مزاد * صد قضای بد سوی او رو نهاد
۱۸۳۶ چشمها و خشمها و رشکها * بر سرش ریزد چو آب از مشکها
۱۸۳۷ دشمنان او را ز غیرت می‏درند * دوستان هم روزگارش می‏برند
۱۸۳۸ آن که غافل بود از کشت بهار * او چه داند قیمت این روزگار
۱۸۳۹ در پناه لطف حق باید گریخت‏ * کاو هزاران لطف بر ارواح ریخت‏
۱۸۴۰ تا پناهی یابی آن گه چون پناه‏ * آب و آتش مر ترا گردد سپاه‏
۱۸۴۱ نوح و موسی را نه دریا یار شد * نه بر اعداشان به کین قهار شد
۱۸۴۲ آتش ابراهیم را نی قلعه بود * تا بر آورد از دل نمرود دود
۱۸۴۳ کوه یحیی را نه سوی خویش خواند * قاصدانش را به زخم سنگ راند
۱۸۴۴ گفت ای یحیی بیا در من گریز * تا پناهت باشم از شمشیر تیز

1095

title of 1095
۱۸۴۵ یک دو پندش داد طوطی بی‏نفاق‏ * بعد از آن گفتش سلام الفراق‏
۱۸۴۶ خواجه گفتش فی أمان الله برو * مر مرا اکنون نمودی راه نو
۱۸۴۷ خواجه با خود گفت کاین پند من است‏ * راه او گیرم که این ره روشن است‏
۱۸۴۸ جان من کمتر ز طوطی کی بود * جان چنین باید که نیکو پی بود

1096

title of 1096
۱۸۴۹ تن قفس شکل است تن شد خار جان‏ * در فریب داخلان و خارجان‏
۱۸۵۰ اینش گوید من شوم هم راز تو * و آنش گوید نی منم انباز تو
۱۸۵۱ اینش گوید نیست چون تو در وجود * در جمال و فضل و در احسان و جود
۱۸۵۲ آنش گوید هر دو عالم آن تست‏ * جمله جانهامان طفیل جان تست‏
۱۸۵۳ او چو بیند خلق را سر مست خویش‏ * از تکبر می‏رود از دست خویش‏
۱۸۵۴ او نداند که هزاران را چو او * دیو افکنده ست اندر آب جو
۱۸۵۵ لطف و سالوس جهان خوش لقمه‏ای است‏ * کمترش خور کان پر آتش لقمه‏ای است‏
۱۸۵۶ آتشش پنهان و ذوقش آشکار * دود او ظاهر شود پایان کار
۱۸۵۷ تو مگو آن مدح را من کی خورم‏ * از طمع می‏گوید او پی می‏برم‏
۱۸۵۸ مادحت گر هجو گوید بر ملا * روزها سوزد دلت ز آن سوزها
۱۸۵۹ گر چه دانی کاو ز حرمان گفت آن‏ * کان طمع که داشت از تو شد زیان‏
۱۸۶۰ آن اثر می‏ماندت در اندرون‏ * در مدیح این حالتت هست آزمون‏
۱۸۶۱ آن اثر هم روزها باقی بود * مایه‏ی کبر و خداع جان شود
۱۸۶۲ لیک ننماید چو شیرین است مدح‏ * بد نماید ز آن که تلخ افتاد قدح‏
۱۸۶۳ همچو مطبوخ است و حب کان را خوری‏ * تا به دیری شورش و رنج اندری‏
۱۸۶۴ ور خوری حلوا بود ذوقش دمی‏ * این اثر چون آن نمی‏پاید همی‏
۱۸۶۵ چون نمی‏پاید همی‏پاید نهان‏ * هر ضدی را تو به ضد او بدان‏
۱۸۶۶ چون شکر پاید نهان تاثیر او * بعد حینی دمل آرد نیش جو
۱۸۶۷ نفس از بس مدحها فرعون شد * کن ذلیل النفس هونا لا تسد
۱۸۶۸ تا توانی بنده شو سلطان مباش‏ * زخم کش چون گوی شو چوگان مباش‏
۱۸۶۹ ور نه چون لطفت نماند وین جمال‏ * از تو آید آن حریفان را ملال‏
۱۸۷۰ آن جماعت کت همی‏دادند ریو * چون ببینندت بگویندت که دیو
۱۸۷۱ جمله گویندت چو بینندت به در * مرده‏ای از گور خود بر کرد سر
۱۸۷۲ همچو امرد که خدا نامش کنند * تا بدین سالوس در دامش کنند
۱۸۷۳ چون که در بد نامی آمد ریش او * دیو را ننگ آید از تفتیش او
۱۸۷۴ دیو سوی آدمی شد بهر شر * سوی تو ناید که از دیوی بتر
۱۸۷۵ تا تو بودی آدمی دیو از پی‏ات‏ * می‏دوید و می‏چشانید او می‏ات‏
۱۸۷۶ چون شدی در خوی دیوی استوار * می‏گریزد از تو دیو نابکار
۱۸۷۷ آن که اندر دامنت آویخت او * چون چنین گشتی ز تو بگریخت او

1097

title of 1097
۱۸۷۸ این همه گفتیم لیک اندر بسیچ‏ * بی‏عنایات خدا هیچیم هیچ‏
۱۸۷۹ بی‏عنایات حق و خاصان حق‏ * گر ملک باشد سیاه استش ورق‏
۱۸۸۰ ای خدا ای فضل تو حاجت روا * با تو یاد هیچ کس نبود روا
۱۸۸۱ این قدر ارشاد تو بخشیده‏ای‏ * تا بدین بس عیب ما پوشیده‏ای‏
۱۸۸۲ قطره‏ای دانش که بخشیدی ز پیش‏ * متصل گردان به دریاهای خویش‏
۱۸۸۳ قطره‏ای علم است اندر جان من‏ * وارهانش از هوا وز خاک تن‏
۱۸۸۴ پیش از آن کاین خاکها خسفش کنند * پیش از آن کاین بادها نشفش کنند
۱۸۸۵ گر چه چون نشفش کند تو قادری‏ * کش از ایشان واستانی واخری‏
۱۸۸۶ قطره‏ای کاو در هوا شد یا که ریخت‏ * از خزینه‏ی قدرت تو کی گریخت‏
۱۸۸۷ گر در آید در عدم یا صد عدم‏ * چون بخوانیش او کند از سر قدم‏
۱۸۸۸ صد هزاران ضد ضد را می‏کشد * بازشان حکم تو بیرون می‏کشد
۱۸۸۹ از عدمها سوی هستی هر زمان‏ * هست یا رب کاروان در کاروان‏
۱۸۹۰ خاصه هر شب جمله افکار و عقول‏ * نیست گردد غرق در بحر نغول‏
۱۸۹۱ باز وقت صبح آن اللهیان‏ * بر زنند از بحر سر چون ماهیان‏
۱۸۹۲ در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ‏ * از هزیمت رفته در دریای مرگ‏
۱۸۹۳ زاغ پوشیده سیه چون نوحه‏گر * در گلستان نوحه کرده بر خضر
۱۸۹۴ باز فرمان آید از سالار ده‏ * مر عدم را کانچه خوردی باز ده‏
۱۸۹۵ آن چه خوردی واده ای مرگ سیاه‏ * از نبات و دارو و برگ و گیاه‏
۱۸۹۶ ای برادر عقل یک دم با خود آر * دم به دم در تو خزان است و بهار
۱۸۹۷ باغ دل را سبز و تر و تازه بین‏ * پر ز غنچه‏ی ورد و سرو و یاسمین‏
۱۸۹۸ ز انبهی برگ پنهان گشته شاخ‏ * ز انبهی گل نهان صحرا و کاخ‏
۱۸۹۹ این سخنهایی که از عقل کل است‏ * بوی آن گلزار و سرو و سنبل است‏
۱۹۰۰ بوی گل دیدی که آن جا گل نبود * جوش مل دیدی که آن جا مل نبود
۱۹۰۱ بو قلاووز است و رهبر مر ترا * می‏برد تا خلد و کوثر مر ترا
۱۹۰۲ بو دوای چشم باشد نور ساز * شد ز بویی دیده‏ی یعقوب باز
۱۹۰۳ بوی بد مر دیده را تاری کند * بوی یوسف دیده را یاری کند
۱۹۰۴ تو که یوسف نیستی یعقوب باش‏ * همچو او با گریه و آشوب باش‏
۱۹۰۵ بشنو این پند از حکیم غزنوی‏ * تا بیابی در تن کهنه نوی‏
۱۹۰۶ ناز را رویی بباید همچو ورد * چون نداری گرد بد خویی مگرد
۱۹۰۷ زشت باشد روی نازیبا و ناز * سخت باشد چشم نابینا و درد
۱۹۰۸ پیش یوسف نازش و خوبی مکن‏ * جز نیاز و آه یعقوبی مکن‏
۱۹۰۹ معنی مردن ز طوطی بد نیاز * در نیاز و فقر خود را مرده ساز
۱۹۱۰ تا دم عیسی ترا زنده کند * همچو خویشت خوب و فرخنده کند
۱۹۱۱ از بهاران کی شود سر سبز سنگ‏ * خاک شو تا گل برویی رنگ رنگ‏
۱۹۱۲ سالها تو سنگ بودی دل خراش‏ * آزمون را یک زمانی خاک باش‏

1098

title of 1098
۱۹۱۳ آن شنیده ستی که در عهد عمر * بود چنگی مطربی با کر و فر
۱۹۱۴ بلبل از آواز او بی‏خود شدی‏ * یک طرب ز آواز خوبش صد شدی‏
۱۹۱۵ مجلس و مجمع دمش آراستی‏ * وز نوای او قیامت خاستی‏
۱۹۱۶ همچو اسرافیل کاوازش به فن‏ * مردگان را جان در آرد در بدن‏
۱۹۱۷ یا رسیلی بود اسرافیل را * کز سماعش پر برستی فیل را
۱۹۱۸ سازد اسرافیل روزی ناله را * جان دهد پوسیده‏ی صد ساله را
۱۹۱۹ انبیا را در درون هم نغمه‏هاست‏ * طالبان را ز آن حیات بی‏بهاست‏
۱۹۲۰ نشنود آن نغمه‏ها را گوش حس‏ * کز ستمها گوش حس باشد نجس‏
۱۹۲۱ نشنود نغمه‏ی پری را آدمی‏ * کاو بود ز اسرار پریان اعجمی‏
۱۹۲۲ گر چه هم نغمه‏ی پری زین عالم است‏ * نغمه‏ی دل برتر از هر دو دم است‏
۱۹۲۳ که پری و آدمی زندانی‏اند * هر دو در زندان این نادانی‏اند
۱۹۲۴ معشر الجن سوره‏ی رحمان بخوان‏ * تستطیعوا تنفذوا را باز دان‏
۱۹۲۵ نغمه‏های اندرون اولیا * اولا گوید که ای اجزای لا
۱۹۲۶ هین ز لای نفی سرها بر زنید * این خیال و وهم یک سو افکنید
۱۹۲۷ ای همه پوسیده در کون و فساد * جان باقیتان نرویید و نزاد
۱۹۲۸ گر بگویم شمه‏ای ز آن نغمه‏ها * جانها سر بر زنند از دخمه‏ها
۱۹۲۹ گوش را نزدیک کن کان دور نیست‏ * لیک نقل آن به تو دستور نیست‏
۱۹۳۰ هین که اسرافیل وقت‏اند اولیا * مرده را ز یشان حیات است و حیا
۱۹۳۱ جان هر یک مرده‏ای از گور تن‏ * بر جهد ز آوازشان اندر کفن‏
۱۹۳۲ گوید این آواز ز آوازها جداست‏ * زنده کردن کار آواز خداست‏
۱۹۳۳ ما بمردیم و بکلی کاستیم‏ * بانگ حق آمد همه برخاستیم‏
۱۹۳۴ بانگ حق اندر حجاب و بی‏حجاب‏ * آن دهد کو داد مریم را ز جیب‏
۱۹۳۵ ای فناتان نیست کرده زیر پوست‏ * باز گردید از عدم ز آواز دوست‏
۱۹۳۶ مطلق آن آواز خود از شه بود * گر چه از حلقوم عبد الله بود
۱۹۳۷ گفته او را من زبان و چشم تو * من حواس و من رضا و خشم تو
۱۹۳۸ رو که بی‏یسمع و بی‏یبصر تویی‏ * سر تویی چه جای صاحب سر تویی‏
۱۹۳۹ چون شدی من کان لله از وله‏ * من ترا باشم که کان اللَّه له‏
۱۹۴۰ گه تویی گویم ترا گاهی منم‏ * هر چه گویم آفتاب روشنم‏
۱۹۴۱ هر کجا تابم ز مشکات دمی‏ * حل شد آن جا مشکلات عالمی‏
۱۹۴۲ ظلمتی را کافتابش بر نداشت‏ * از دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت‏
۱۹۴۳ آدمی را او به خویش اسما نمود * دیگران را ز آدم اسما می‏گشود
۱۹۴۴ خواه ز آدم گیر نورش خواه از او * خواه از خم گیر می‏خواه از کدو
۱۹۴۵ کاین کدو با خنب پیوسته ست سخت‏ * نی چو تو شاد آن کدوی نیک بخت‏
۱۹۴۶ گفت طوبی من رآنی مصطفا * و الذی یبصر لمن وجهی رأی‏
۱۹۴۷ چون چراغی نور شمعی را کشید * هر که دید آن را یقین آن شمع دید
۱۹۴۸ همچنین تا صد چراغ ار نقل شد * دیدن آخر لقای اصل شد
۱۹۴۹ خواه از نور پسین بستان تو آن‏ * هیچ فرقی نیست خواه از شمع‏دان‏
۱۹۵۰ خواه بین نور از چراغ آخرین‏ * خواه بین نورش ز شمع غابرین‏

1099

title of 1099
۱۹۵۱ گفت پیغمبر که نفحتهای حق‏ * اندر این ایام می‏آرد سبق‏
۱۹۵۲ گوش و هش دارید این اوقات را * در ربایید این چنین نفحات را
۱۹۵۳ نفحه آمد مر شما را دید و رفت‏ * هر که را که خواست جان بخشید و رفت‏
۱۹۵۴ نفحه‏ی دیگر رسید آگاه باش‏ * تا از این هم وانمانی خواجه‏تاش‏
۱۹۵۵ جان ناری یافت از وی انطفا * مرده پوشید از بقای او قبا
۱۹۵۶ تازگی و جنبش طوبی است این‏ * همچو جنبشهای حیوان نیست این‏
۱۹۵۷ گر در افتد در زمین و آسمان‏ * زهره‏هاشان آب گردد در زمان‏
۱۹۵۸ خود ز بیم این دم بی‏منتها * باز خوان‏ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها
۱۹۵۹ ور نه خود أَشْفَقْنَ مِنْها چون بدی‏ * گرنه از بیمش دل که خون شدی‏
۱۹۶۰ دوش دیگر لون این می‏داد دست‏ * لقمه‏ی چندی در آمد ره ببست‏
۱۹۶۱ بهر لقمه گشته لقمانی گرو * وقت لقمان است ای لقمه برو
۱۹۶۲ از هوای لقمه‏ی این خار خار * از کف لقمان همی‏جویید خار
۱۹۶۳ در کف او خار و سایه‏ش نیز نیست‏ * لیکتان از حرص آن تمییز نیست‏
۱۹۶۴ خار دان آن را که خرما دیده‏ای‏ * ز آن که بس نان کور و بس نادیده‏ای‏
۱۹۶۵ جان لقمان که گلستان خداست‏ * پای جانش خسته‏ی خاری چراست‏
۱۹۶۶ اشتر آمد این وجود خار خوار * مصطفی زادی بر این اشتر سوار
۱۹۶۷ اشترا تنگ گلی بر پشت تست‏ * کز نسیمش در تو صد گلزار رست‏
۱۹۶۸ میل تو سوی مغیلان است و ریگ‏ * تا چه گل چینی ز خار مرده‏ریگ‏
۱۹۶۹ ای بگشته زین طلب از کو به کو * چند گویی کین گلستان کو و کو
۱۹۷۰ پیش از آن کین خار پا بیرون کنی‏ * چشم تاریک است جولان چون کنی‏
۱۹۷۱ آدمی کاو می‏نگنجد در جهان‏ * در سر خاری همی‏گردد نهان‏
۱۹۷۲ مصطفی آمد که سازد هم دمی‏ * کلمینی یا حمیراء کلمی‏
۱۹۷۳ ای حمیراء اندر آتش نه تو نعل‏ * ناز نعل تو شود این کوه لعل‏
۱۹۷۴ این حمیراء لفظ تانیث است و جان‏ * نام تانیث‏اش نهند این تازیان‏
۱۹۷۵ لیک از تانیث جان را باک نیست‏ * روح را با مرد و زن اشراک نیست‏
۱۹۷۶ از مونث وز مذکر برتر است‏ * این نه آن جان است کز خشک و تر است‏
۱۹۷۷ این نه آن جان است کافزاید ز نان‏ * یا گهی باشد چنین گاهی چنان‏
۱۹۷۸ خوش کننده ست و خوش و عین خوشی‏ * بی‏خوشی نبود خوشی ای مرتشی‏
۱۹۷۹ چون تو شیرین از شکر باشی بود * کان شکر گاهی ز تو غایب شود
۱۹۸۰ چون شکر گردی ز تاثیر وفا * پس شکر کی از شکر باشد جدا
۱۹۸۱ عاشق از خود چون غذا یابد رحیق‏ * عقل آن جا گم شود گم ای رفیق‏
۱۹۸۲ عقل جزوی عشق را منکر بود * گر چه بنماید که صاحب سر بود
۱۹۸۳ زیرک و داناست اما نیست نیست‏ * تا فرشته لا نشد اهریمنی است‏
۱۹۸۴ او به قول و فعل یار ما بود * چون به حکم حال آیی لا بود
۱۹۸۵ لا بود چون او نشد از هست نیست‏ * چون که طوعا لا نشد کرها بسی است‏
۱۹۸۶ جان کمال است و ندای او کمال‏ * مصطفی گویان ارحنا یا بلال‏
۱۹۸۷ ای بلال افراز بانگ سلسلت‏ * ز آن دمی کاندر دمیدم در دلت‏
۱۹۸۸ ز آن دمی کادم از آن مدهوش گشت‏ * هوش اهل آسمان بی‏هوش گشت‏
۱۹۸۹ مصطفی بی‏خویش شد ز آن خوب صوت‏ * شد نمازش از شب تعریس فوت‏
۱۹۹۰ سر از آن خواب مبارک بر نداشت‏ * تا نماز صبحدم آمد به چاشت‏
۱۹۹۱ در شب تعریس پیش آن عروس‏ * یافت جان پاک ایشان دستبوس‏
۱۹۹۲ عشق و جان هر دو نهانند و ستیر * گر عروسش خوانده‏ام عیبی مگیر
۱۹۹۳ از ملولی یار خامش کردمی‏ * گر همو مهلت بدادی یک دمی‏
۱۹۹۴ لیک می‏گوید بگو هین عیب نیست‏ * جز تقاضای قضای غیب نیست‏
۱۹۹۵ عیب باشد کاو نبیند جز که عیب‏ * عیب کی بیند روان پاک غیب‏
۱۹۹۶ عیب شد نسبت به مخلوق جهول‏ * نی به نسبت با خداوند قبول‏
۱۹۹۷ کفر هم نسبت به خالق حکمت است‏ * چون به ما نسبت کنی کفر آفت است‏
۱۹۹۸ ور یکی عیبی بود با صد حیات‏ * بر مثال چوب باشد در نبات‏
۱۹۹۹ در ترازو هر دو را یکسان کشند * ز آن که آن هر دو چو جسم و جان خوشند
۲۰۰۰ پس بزرگان این نگفتند از گزاف‏ * جسم پاکان عین جان افتاد صاف‏
۲۰۰۱ گفتشان و نفسشان و نقششان‏ * جمله جان مطلق آمد بی‏نشان‏
۲۰۰۲ جان دشمن دارشان جسم است صرف‏ * چون زیاد از نرد او اسم است صرف‏
۲۰۰۳ آن به خاک اندر شد و کل خاک شد * وین نمک اندر شد و کل پاک شد
۲۰۰۴ آن نمک کز وی محمد املح است‏ * ز آن حدیث با نمک او افصح است‏
۲۰۰۵ این نمک باقی است از میراث او * با تواند آن وارثان او بجو
۲۰۰۶ پیش تو شسته ترا خود پیش کو * پیش هستت جان پیش اندیش کو
۲۰۰۷ گر تو خود را پیش و پس داری گمان‏ * بسته‏ی جسمی و محرومی ز جان‏
۲۰۰۸ زیر و بالا پیش و پس وصف تن است‏ * بی‏جهت آن ذات جان روشن است‏
۲۰۰۹ بر گشا از نور پاک شه نظر * تا نپنداری تو چون کوته نظر
۲۰۱۰ که همینی در غم و شادی و بس‏ * ای عدم کو مر عدم را پیش و پس‏
۲۰۱۱ روز باران است می‏رو تا به شب‏ * نی از این باران از آن باران رب‏

1100

title of 1100
۲۰۱۲ مصطفی روزی به گورستان برفت‏ * با جنازه‏ی مردی از یاران برفت‏
۲۰۱۳ خاک را در گور او آگنده کرد * زیر خاک آن دانه‏اش را زنده کرد
۲۰۱۴ این درختانند همچون خاکیان‏ * دستها بر کرده‏اند از خاکدان‏
۲۰۱۵ سوی خلقان صد اشارت می‏کنند * و آن که گوش استش عبارت می‏کنند
۲۰۱۶ با زبان سبز و با دست دراز * از ضمیر خاک می‏گویند راز
۲۰۱۷ همچو بطان سر فرو برده به آب‏ * گشته طاوسان و بوده چون غراب‏
۲۰۱۸ در زمستانشان اگر محبوس کرد * آن غرابان را خدا طاوس کرد
۲۰۱۹ در زمستانشان اگر چه داد مرگ‏ * زنده‏شان کرد از بهار و داد برگ‏
۲۰۲۰ منکران گویند خود هست این قدیم‏ * این چرا بندیم بر رب کریم‏
۲۰۲۱ کوری ایشان درون دوستان‏ * حق برویانید باغ و بوستان‏
۲۰۲۲ هر گلی کاندر درون بویا بود * آن گل از اسرار کل گویا بود
۲۰۲۳ بوی ایشان رغم انف منکران‏ * گرد عالم می‏رود پرده دران‏
۲۰۲۴ منکران همچون جعل ز آن بوی گل‏ * یا چو نازک مغز در بانگ دهل‏
۲۰۲۵ خویشتن مشغول می‏سازند و غرق‏ * چشم می‏دزدند زین لمعان برق‏
۲۰۲۶ چشم می‏دزدند و آن جا چشم نی‏ * چشم آن باشد که بیند مأمنی‏
۲۰۲۷ چون ز گورستان پیمبر باز گشت‏ * سوی صدیقه شد و هم راز گشت‏
۲۰۲۸ چشم صدیقه چو بر رویش فتاد * پیش آمد دست بر وی می‏نهاد
۲۰۲۹ بر عمامه و روی او و موی او * بر گریبان و بر و بازوی او
۲۰۳۰ گفت پیغمبر چه می‏جویی شتاب‏ * گفت باران آمد امروز از سحاب‏
۲۰۳۱ جامه‏هایت می‏بجویم از طلب‏ * تر نمی‏بینم ز باران ای عجب‏
۲۰۳۲ گفت چه بر سر فگندی از ازار * گفت کردم آن ردای تو خمار
۲۰۳۳ گفت بهر آن نمود ای پاک جیب‏ * چشم پاکت را خدا باران غیب‏
۲۰۳۴ نیست آن باران از این ابر شما * هست ابری دیگر و دیگر سما

1101

title of 1101
۲۰۳۵ غیب را ابری و آبی دیگر است‏ * آسمان و آفتابی دیگر است‏
۲۰۳۶ ناید آن الا که بر خاصان پدید * باقیان‏ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ
۲۰۳۷ هست باران از پی پروردگی‏ * هست باران از پی پژمردگی‏
۲۰۳۸ نفع باران بهاران بو العجب‏ * باغ را باران پاییزی چو تب‏
۲۰۳۹ آن بهاری ناز پروردش کند * وین خزانی ناخوش و زردش کند
۲۰۴۰ همچنین سرما و باد و آفتاب‏ * بر تفاوت دان و سر رشته بیاب‏
۲۰۴۱ همچنین در غیب انواع است این‏ * در زیان و سود و در ربح و غبین‏
۲۰۴۲ این دم ابدال باشد ز آن بهار * در دل و جان روید از وی سبزه‏زار
۲۰۴۳ فعل باران بهاری با درخت‏ * آید از انفاسشان در نیک بخت‏
۲۰۴۴ گر درخت خشک باشد در مکان‏ * عیب آن از باد جان افزا مدان‏
۲۰۴۵ باد کار خویش کرد و بروزید * آن که جانی داشت بر جانش گزید

1102

title of 1102
۲۰۴۶ گفت پیغمبر ز سرمای بهار * تن مپوشانید یاران زینهار
۲۰۴۷ ز آن که با جان شما آن می‏کند * کان بهاران با درختان می‏کند
۲۰۴۸ لیک بگریزید از سرد خزان‏ * کان کند کاو کرد با باغ و رزان‏
۲۰۴۹ راویان این را به ظاهر برده‏اند * هم بر آن صورت قناعت کرده‏اند
۲۰۵۰ بی‏خبر بودند از جان آن گروه‏ * کوه را دیده ندیده کان بکوه‏
۲۰۵۱ آن خزان نزد خدا نفس و هواست‏ * عقل و جان عین بهار است و بقاست‏
۲۰۵۲ مر ترا عقل است جزوی در نهان‏ * کامل العقلی بجو اندر جهان‏
۲۰۵۳ جزو تو از کل او کلی شود * عقل کل بر نفس چون غلی شود
۲۰۵۴ پس به تاویل این بود کانفاس پاک‏ * چون بهار است و حیات برگ و تاک‏
۲۰۵۵ از حدیث اولیا نرم و درشت‏ * تن مپوشان ز آن که دینت راست پشت‏
۲۰۵۶ گرم گوید سرد گوید خوش بگیر * تا ز گرم و سرد بجهی وز سعیر
۲۰۵۷ گرم و سردش نو بهار زندگی است‏ * مایه‏ی صدق و یقین و بندگی است‏
۲۰۵۸ ز آن که زو بستان جانها زنده است‏ * این جواهر بحر دل آگنده است‏
۲۰۵۹ بر دل عاقل هزاران غم بود * گر ز باغ دل خلالی کم شود

1103

title of 1103
۲۰۶۰ گفت صدیقه که ای زبده‏ی وجود * حکمت باران امروزین چه بود
۲۰۶۱ این ز بارانهای رحمت بود یا * بهر تهدید است و عدل کبریا
۲۰۶۲ این از آن لطف بهاریات بود * یا ز پاییزی پر آفات بود
۲۰۶۳ گفت این از بهر تسکین غم است‏ * کز مصیبت بر نژاد آدم است‏
۲۰۶۴ گر بر آن آتش بماندی آدمی‏ * بس خرابی در فتادی و کمی‏
۲۰۶۵ این جهان ویران شدی اندر زمان‏ * حرصها بیرون شدی از مردمان‏
۲۰۶۶ استن این عالم ای جان غفلت است‏ * هوشیاری این جهان را آفت است‏
۲۰۶۷ هوشیاری ز آن جهان است و چو آن‏ * غالب آید پست گردد این جهان‏
۲۰۶۸ هوشیاری آفتاب و حرص یخ‏ * هوشیاری آب و این عالم وسخ‏
۲۰۶۹ ز آن جهان اندک ترشح می‏رسد * تا نغرد در جهان حرص و حسد
۲۰۷۰ گر ترشح بیشتر گردد ز غیب‏ * نی هنر ماند در این عالم نه عیب‏
۲۰۷۱ این ندارد حد سوی آغاز رو * سوی قصه‏ی مرد مطرب باز رو

1104

title of 1104
۲۰۷۲ مطربی کز وی جهان شد پر طرب‏ * رسته ز آوازش خیالات عجب‏
۲۰۷۳ از نوایش مرغ دل پران شدی‏ * وز صدایش هوش جان حیران شدی‏
۲۰۷۴ چون بر آمد روزگار و پیر شد * باز جانش از عجز پشه‏گیر شد
۲۰۷۵ پشت او خم گشت همچون پشت خم‏ * ابروان بر چشم همچون پالدم‏
۲۰۷۶ گشت آواز لطیف جان فزاش‏ * زشت و نزد کس نیرزیدی به لاش‏
۲۰۷۷ آن نوای رشک زهره آمده‏ * همچو آواز خر پیری شده‏
۲۰۷۸ خود کدامین خوش که او ناخوش نشد * یا کدامین سقف کان مفرش نشد
۲۰۷۹ غیر آواز عزیزان در صدور * که بود از عکس دمشان نفخ صور
۲۰۸۰ اندرونی کاندرونها مست از اوست‏ * نیستی کاین هستهامان هست از اوست‏
۲۰۸۱ کهربای فکر و هر آواز او * لذت الهام و وحی و راز او
۲۰۸۲ چون که مطرب پیرتر گشت و ضعیف‏ * شد ز بی‏کسبی رهین یک رغیف‏
۲۰۸۳ گفت عمر و مهلتم دادی بسی‏ * لطفها کردی خدایا با خسی‏
۲۰۸۴ معصیت ورزیده‏ام هفتاد سال‏ * باز نگرفتی ز من روزی نوال‏
۲۰۸۵ نیست کسب امروز مهمان توام‏ * چنگ بهر تو زنم آن توام‏
۲۰۸۶ چنگ را برداشت و شد اللَّه جو * سوی گورستان یثرب آه گو
۲۰۸۷ گفت خواهم از حق ابریشم بها * کاو به نیکویی پذیرد قلبها
۲۰۸۸ چون که زد بسیار و گریان سر نهاد * چنگ بالین کرد و بر گوری فتاد
۲۰۸۹ خواب بردش مرغ جانش از حبس رست‏ * چنگ و چنگی را رها کرد و بجست‏
۲۰۹۰ گشت آزاد از تن و رنج جهان‏ * در جهان ساده و صحرای جان‏
۲۰۹۱ جان او آن جا سرایان ماجرا * کاندر اینجا گر بماندندی مرا
۲۰۹۲ خوش بدی جانم در این باغ و بهار * مست این صحرا و غیبی لاله‏زار
۲۰۹۳ بی‏پر و بی‏پا سفر می‏کردمی‏ * بی‏لب و دندان شکر می‏خوردمی‏
۲۰۹۴ ذکر و فکری فارغ از رنج دماغ‏ * کردمی با ساکنان چرخ لاغ‏
۲۰۹۵ چشم بسته عالمی می‏دیدمی‏ * ورد و ریحان بی‏کفی می‏چیدمی‏
۲۰۹۶ مرغ آبی غرق دریای عسل‏ * عین ایوبی شراب و مغتسل‏
۲۰۹۷ که بدو ایوب از پا تا به فرق‏ * پاک شد از رنجها چون نور شرق‏
۲۰۹۸ مثنوی در حجم گر بودی چو چرخ‏ * درنگنجیدی در او زین نیم برخ‏
۲۰۹۹ کان زمین و آسمان بس فراخ‏ * کرد از تنگی دلم را شاخ شاخ‏
۲۱۰۰ وین جهانی کاندر این خوابم نمود * از گشایش پر و بالم را گشود
۲۱۰۱ این جهان و راهش ار پیدا بدی‏ * کم کسی یک لحظه‏ای آن جا بدی‏
۲۱۰۲ امر می‏آمد که نی طامع مشو * چون ز پایت خار بیرون شد برو
۲۱۰۳ مول مولی می‏زد آن جا جان او * در فضای رحمت و احسان او

1105

title of 1105
۲۱۰۴ آن زمان حق بر عمر خوابی گماشت‏ * تا که خویش از خواب نتوانست داشت‏
۲۱۰۵ در عجب افتاد کاین معهود نیست‏ * این ز غیب افتاد بی‏مقصود نیست‏
۲۱۰۶ سر نهاد و خواب بردش خواب دید * کامدش از حق ندا جانش شنید
۲۱۰۷ آن ندایی کاصل هر بانگ و نواست‏ * خود ندا آن است و این باقی صداست‏
۲۱۰۸ ترک و کرد و پارسی گو و عرب‏ * فهم کرده آن ندا بی‏گوش و لب‏
۲۱۰۹ خود چه جای ترک و تاجیک است و زنگ‏ * فهم کرده ست آن ندا را چوب و سنگ‏
۲۱۱۰ هر دمی از وی همی‏آید أَ لَسْتُ‏ * جوهر و اعراض می‏گردند هست‏
۲۱۱۱ گر نمی‏آید بَلی‏ ز یشان ولی‏ * آمدنشان از عدم باشد بلی‏
۲۱۱۲ ز آن چه گفتم من ز فهم سنگ و چوب‏ * در بیانش قصه‏ای هش دار خوب‏

1106

title of 1106
۲۱۱۳ استن حنانه از هجر رسول‏ * ناله می‏زد همچو ارباب عقول‏
۲۱۱۴ گفت پیغمبر چه خواهی ای ستون‏ * گفت جانم از فراقت گشت خون‏
۲۱۱۵ مسندت من بودم از من تاختی‏ * بر سر منبر تو مسند ساختی‏
۲۱۱۶ گفت خواهی که ترا نخلی کنند * شرقی و غربی ز تو میوه چنند
۲۱۱۷ یا در آن عالم حقت سروی کند * تا تر و تازه بمانی تا ابد
۲۱۱۸ گفت آن خواهم که دایم شد بقاش‏ * بشنو ای غافل کم از چوبی مباش‏
۲۱۱۹ آن ستون را دفن کرد اندر زمین‏ * تا چو مردم حشر گردد یوم دین‏
۲۱۲۰ تا بدانی هر که را یزدان بخواند * از همه کار جهان بی‏کار ماند
۲۱۲۱ هر که را باشد ز یزدان کار و بار * یافت بار آن جا و بیرون شد ز کار
۲۱۲۲ آن که او را نبود از اسرار داد * کی کند تصدیق او ناله‏ی جماد
۲۱۲۳ گوید آری نه ز دل بهر وفاق‏ * تا نگویندش که هست اهل نفاق‏
۲۱۲۴ گر نیندی واقفان امر کُنْ‏ * در جهان رد گشته بودی این سخن‏
۲۱۲۵ صد هزاران ز اهل تقلید و نشان‏ * افکندشان نیم وهمی در گمان‏
۲۱۲۶ که به ظن تقلید و استدلالشان‏ * قایم است و جمله پر و بالشان‏
۲۱۲۷ شبهه‏ای انگیزد آن شیطان دون‏ * در فتند این جمله کوران سر نگون‏
۲۱۲۸ پای استدلالیان چوبین بود * پای چوبین سخت بی‏تمکین بود
۲۱۲۹ غیر آن قطب زمان دیده‏ور * کز ثباتش کوه گردد خیره‏سر
۲۱۳۰ پای نابینا عصا باشد عصا * تا نیفتد سر نگون او بر حصا
۲۱۳۱ آن سواری کاو سپه را شد ظفر * اهل دین را کیست سلطان بصر
۲۱۳۲ با عصا کوران اگر ره دیده‏اند * در پناه خلق روشن دیده‏اند
۲۱۳۳ گرنه بینایان بدندی و شهان‏ * جمله کوران مرده‏اندی در جهان‏
۲۱۳۴ نی ز کوران کشت آید نه درود * نه عمارت نه تجارتها و سود
۲۱۳۵ گر نکردی رحمت و افضالتان‏ * در شکستی چوب استدلالتان‏
۲۱۳۶ این عصا چه بود قیاسات و دلیل‏ * آن عصا کی دادشان بینا جلیل‏
۲۱۳۷ چون عصا شد آلت جنگ و نفیر * آن عصا را خرد بشکن ای ضریر
۲۱۳۸ او عصاتان داد تا پیش آمدید * آن عصا از خشم هم بر وی زدید
۲۱۳۹ حلقه‏ی کوران به چه کار اندرید * دیدبان را در میانه آورید
۲۱۴۰ دامن او گیر کاو دادت عصا * در نگر کادم چها دید از عصی‏
۲۱۴۱ معجزه‏ی موسی و احمد را نگر * چون عصا شد مار و استن با خبر
۲۱۴۲ از عصا ماری و از استن حنین‏ * پنج نوبت می‏زنند از بهر دین‏
۲۱۴۳ گرنه نامعقول بودی این مزه‏ * کی بدی حاجت به چندین معجزه‏
۲۱۴۴ هر چه معقول است عقلش می‏خورد * بی‏بیان معجزه بی‏جر و مد
۲۱۴۵ این طریق بکر نامعقول بین‏ * در دل هر مقبلی مقبول بین‏
۲۱۴۶ همچنان کز بیم آدم دیو و دد * در جزایر در رمیدند از حسد
۲۱۴۷ هم ز بیم معجزات انبیا * سر کشیده منکران زیر گیا
۲۱۴۸ تا به ناموس مسلمانی زی‏اند * در تسلس تا ندانی که کی‏اند
۲۱۴۹ همچو قلابان بر آن نقد تباه‏ * نقره می‏مالند و نام پادشاه‏
۲۱۵۰ ظاهر الفاظشان توحید و شرع‏ * باطن آن همچو در نان تخم صرع‏
۲۱۵۱ فلسفی را زهره نی تا دم زند * دم زند دین حقش بر هم زند
۲۱۵۲ دست و پای او جماد و جان او * هر چه گوید آن دو در فرمان او
۲۱۵۳ با زبان گر چه که تهمت می‏نهند * دست و پاهاشان گواهی می‏دهند

1107

title of 1107
۲۱۵۴ سنگها اندر کف بو جهل بود * گفت ای احمد بگو این چیست زود
۲۱۵۵ گر رسولی چیست در مشتم نهان‏ * چون خبر داری ز راز آسمان‏
۲۱۵۶ گفت چون خواهی بگویم کان چهاست‏ * یا بگویند آن که ما حقیم و راست‏
۲۱۵۷ گفت بو جهل این دوم نادرتر است‏ * گفت آری حق از آن قادرتر است‏
۲۱۵۸ از میان مشت او هر پاره سنگ‏ * در شهادت گفتن آمد بی‏درنگ‏
۲۱۵۹ لا إِلهَ‏ گفت و إِلَّا اللَّهُ‏ گفت‏ * گوهر احمد رسول اللَّه سفت‏
۲۱۶۰ چون شنید از سنگها بو جهل این‏ * زد ز خشم آن سنگها را بر زمین‏

1108

title of 1108
۲۱۶۱ باز گرد و حال مطرب گوش دار * ز آن که عاجز گشت مطرب ز انتظار
۲۱۶۲ بانگ آمد مر عمر را کای عمر * بنده‏ی ما را ز حاجت باز خر
۲۱۶۳ بنده‏ای داریم خاص و محترم‏ * سوی گورستان تو رنجه کن قدم‏
۲۱۶۴ ای عمر برجه ز بیت المال عام‏ * هفت صد دینار در کف نه تمام‏
۲۱۶۵ پیش او بر کای تو ما را اختیار * این قدر بستان کنون معذور دار
۲۱۶۶ این قدر از بهر ابریشم بها * خرج کن چون خرج شد اینجا بیا
۲۱۶۷ پس عمر ز آن هیبت آواز جست‏ * تا میان را بهر این خدمت ببست‏
۲۱۶۸ سوی گورستان عمر بنهاد رو * در بغل همیان دوان در جستجو
۲۱۶۹ گرد گورستان دوانه شد بسی‏ * غیر آن پیر او ندید آن جا کسی‏
۲۱۷۰ گفت این نبود دگر باره دوید * مانده گشت و غیر آن پیر او ندید
۲۱۷۱ گفت حق فرمود ما را بنده‏ای است‏ * صافی و شایسته و فرخنده‏ای است‏
۲۱۷۲ پیر چنگی کی بود خاص خدا * حبذا ای سر پنهان حبذا
۲۱۷۳ بار دیگر گرد گورستان بگشت‏ * همچو آن شیر شکاری گرد دشت‏
۲۱۷۴ چون یقین گشتش که غیر پیر نیست‏ * گفت در ظلمت دل روشن بسی است‏
۲۱۷۵ آمد او با صد ادب آن جا نشست‏ * بر عمر عطسه فتاد و پیر جست‏
۲۱۷۶ مر عمر را دید و ماند اندر شگفت‏ * عزم رفتن کرد و لرزیدن گرفت‏
۲۱۷۷ گفت در باطن خدایا از تو داد * محتسب بر پیرکی چنگی فتاد
۲۱۷۸ چون نظر اندر رخ آن پیر کرد * دید او را شرمسار و روی زرد
۲۱۷۹ پس عمر گفتش مترس از من مرم‏ * کت بشارتها ز حق آورده‏ام‏
۲۱۸۰ چند یزدان مدحت خوی تو کرد * تا عمر را عاشق روی تو کرد
۲۱۸۱ پیش من بنشین و مهجوری مساز * تا به گوشت گویم از اقبال راز
۲۱۸۲ حق سلامت می‏کند می‏پرسدت‏ * چونی از رنج و غمان بی‏حدت‏
۲۱۸۳ نک قراضه‏ی چند ابریشم بها * خرج کن این را و باز اینجا بیا
۲۱۸۴ پیر لرزان گشت چون این را شنید * دست می‏خایید و بر خود می‏تپید
۲۱۸۵ بانگ می‏زد کای خدای بی‏نظیر * بس که از شرم آب شد بی‏چاره پیر
۲۱۸۶ چون بسی بگریست و از حد رفت درد * چنگ را زد بر زمین و خرد کرد
۲۱۸۷ گفت ای بوده حجابم از اله‏ * ای مرا تو راه زن از شاه راه‏
۲۱۸۸ ای بخورده خون من هفتاد سال‏ * ای ز تو رویم سیه پیش کمال‏
۲۱۸۹ ای خدای با عطای با وفا * رحم کن بر عمر رفته در جفا
۲۱۹۰ داد حق عمری که هر روزی از آن‏ * کس نداند قیمت آن در جهان‏
۲۱۹۱ خرج کردم عمر خود را دم‏به‏دم‏ * در دمیدم جمله را در زیر و بم‏
۲۱۹۲ آه کز یاد ره و پرده‏ی عراق‏ * رفت از یادم دم تلخ فراق‏
۲۱۹۳ وای کز تری زیر افکند خرد * خشک شد کشت دل من دل بمرد
۲۱۹۴ وای کز آواز این بیست و چهار * کاروان بگذشت و بی‏گه شد نهار
۲۱۹۵ ای خدا فریاد زین فریادخواه‏ * داد خواهم نه ز کس زین داد خواه‏
۲۱۹۶ داد خود از کس نیابم جز مگر * ز آن که او از من به من نزدیکتر
۲۱۹۷ کاین منی از وی رسد دم دم مرا * پس و را بینم چو این شد کم مرا
۲۱۹۸ همچو آن کاو با تو باشد زر شمر * سوی او داری نه سوی خود نظر

1109

title of 1109
۲۱۹۹ پس عمر گفتش که این زاری تو * هست هم آثار هشیاری تو
۲۲۰۰ راه فانی گشته راهی دیگر است‏ * ز آن که هشیاری گناهی دیگر است‏
۲۲۰۱ هست هشیاری ز یاد ما مضی‏ * ماضی و مستقبلت پرده‏ی خدا
۲۲۰۲ آتش اندر زن به هر دو تا به کی‏ * پر گره باشی از این هر دو چو نی‏
۲۲۰۳ تا گره با نی بود هم راز نیست‏ * همنشین آن لب و آواز نیست‏
۲۲۰۴ چون به طوفی خود به طوفی مرتدی‏ * چون به خانه آمدی هم با خودی‏
۲۲۰۵ ای خبرهات از خبر ده بی‏خبر * توبه‏ی تو از گناه تو بتر
۲۲۰۶ ای تو از حال گذشته توبه جو * کی کنی توبه از این توبه بگو
۲۲۰۷ گاه بانگ زیر را قبله کنی‏ * گاه گریه‏ی زار را قبله زنی‏
۲۲۰۸ چون که فاروق آینه‏ی اسرار شد * جان پیر از اندرون بیدار شد
۲۲۰۹ همچو جان بی‏گریه و بی‏خنده شد * جانش رفت و جان دیگر زنده شد
۲۲۱۰ حیرتی آمد درونش آن زمان‏ * که برون شد از زمین و آسمان‏
۲۲۱۱ جستجویی از ورای جستجو * من نمی‏دانم تو می‏دانی بگو
۲۲۱۲ حال و قالی از ورای حال و قال‏ * غرقه گشته در جمال ذو الجلال‏
۲۲۱۳ غرقه‏ای نه که خلاصی باشدش‏ * یا بجز دریا کسی بشناسدش‏
۲۲۱۴ عقل جزو از کل گویا نیستی‏ * گر تقاضا بر تقاضا نیستی‏
۲۲۱۵ چون تقاضا بر تقاضا می‏رسد * موج آن دریا بدین جا می‏رسد
۲۲۱۶ چون که قصه‏ی حال پیر اینجا رسید * پیر و حالش روی در پرده کشید
۲۲۱۷ پیر دامن را ز گفت‏وگو فشاند * نیم گفته در دهان ما بماند
۲۲۱۸ از پی این عیش و عشرت ساختن‏ * صد هزاران جان بشاید باختن‏
۲۲۱۹ در شکار بیشه‏ی جان باز باش‏ * همچو خورشید جهان جان‏باز باش‏
۲۲۲۰ جان فشان افتاد خورشید بلند * هر دمی تی می‏شود پر می‏کنند
۲۲۲۱ جان فشان ای آفتاب معنوی‏ * مر جهان کهنه را بنما نوی‏
۲۲۲۲ در وجود آدمی جان و روان‏ * می‏رسد از غیب چون آب روان‏

1110

title of 1110
۲۲۲۳ گفت پیغمبر که دایم بهر پند * دو فرشته‏ی خوش منادی می‏کنند
۲۲۲۴ کای خدایا منفقان را سیر دار * هر درمشان را عوض ده صد هزار
۲۲۲۵ ای خدایا ممسکان را در جهان‏ * تو مده الا زیان اندر زیان‏
۲۲۲۶ ای بسا امساک کز انفاق به‏ * مال حق را جز به امر حق مده‏
۲۲۲۷ تا عوض یابی تو گنج بی‏کران‏ * تا نباشی از عداد کافران‏
۲۲۲۸ کاشتران قربان همی‏کردند تا * چیره گردد تیغشان بر مصطفا
۲۲۲۹ امر حق را باز جو از واصلی‏ * امر حق را در نیابد هر دلی‏
۲۲۳۰ چون غلام یاغیی کاو عدل کرد * مال شه بر باغیان او بذل کرد
۲۲۳۱ در نبی انذار اهل غفلت است‏ * کان همه انفاقهاشان حسرت است‏
۲۲۳۲ عدل این یاغی و دادش نزد شاه‏ * چه فزاید دوری و روی سیاه‏
۲۲۳۳ سروران مکه در حرب رسول‏ * بودشان قربان به اومید قبول‏
۲۲۳۴ بهر این مومن همی‏گوید ز بیم‏ * در نماز اهد الصراط المستقیم‏
۲۲۳۵ آن درم دادن سخی را لایق است‏ * جان سپردن خود سخای عاشق است‏
۲۲۳۶ نان دهی از بهر حق نانت دهند * جان دهی از بهر حق جانت دهند
۲۲۳۷ گر بریزد برگهای این چنار * برگ بی‏برگیش بخشد کردگار
۲۲۳۸ گر نماند از جود در دست تو مال‏ * کی کند فضل خدایت پای مال‏
۲۲۳۹ هر که کارد گردد انبارش تهی‏ * لیکش اندر مزرعه باشد بهی‏
۲۲۴۰ و آن که در انبار ماند و صرفه کرد * اشپش و موش و حوادث پاک خورد
۲۲۴۱ این جهان نفی است در اثبات جو * صورتت صفر است در معنات جو
۲۲۴۲ جان شور تلخ پیش تیغ بر * جان چون دریای شیرین را بخر
۲۲۴۳ ور نمی‏دانی شدن زین آستان‏ * باری از من گوش کن این داستان‏

1111

title of 1111
۲۲۴۴ یک خلیفه بود در ایام پیش‏ * کرده حاتم را غلام جود خویش‏
۲۲۴۵ رایت اکرام و داد افراشته‏ * فقر و حاجت از جهان برداشته‏
۲۲۴۶ بحر و کان از بخشش‏اش صاف آمده‏ * داد او از قاف تا قاف آمده‏
۲۲۴۷ در جهان خاک ابر و آب بود * مظهر بخشایش وهاب بود
۲۲۴۸ از عطایش بحر و کان در زلزله‏ * سوی جودش قافله بر قافله‏
۲۲۴۹ قبله‏ی حاجت در و دروازه‏اش‏ * رفته در عالم به جود آوازه‏اش‏
۲۲۵۰ هم عجم هم روم هم ترک و عرب‏ * مانده از جود و سخایش در عجب‏
۲۲۵۱ آب حیوان بود و دریای کرم‏ * زنده گشته هم عرب زو هم عجم‏

1112

title of 1112
۲۲۵۲ یک شب اعرابی زنی مر شوی را * گفت و از حد برد گفت‏وگوی را
۲۲۵۳ کاین همه فقر و جفا ما می‏کشیم‏ * جمله عالم در خوشی ما ناخوشیم‏
۲۲۵۴ نان‏مان نی نان خورشمان درد و رشک‏ * کوزه‏مان نه آبمان از دیده اشک‏
۲۲۵۵ جامه‏ی ما روز تاب آفتاب‏ * شب نهالین و لحاف از ماهتاب‏
۲۲۵۶ قرص مه را قرص نان پنداشته‏ * دست سوی آسمان برداشته‏
۲۲۵۷ ننگ درویشان ز درویشی ما * روز شب از روزی اندیشی ما
۲۲۵۸ خویش و بیگانه شده از ما رمان‏ * بر مثال سامری از مردمان‏
۲۲۵۹ گر بخواهم از کسی یک مشت نسک‏ * مر مرا گوید خمش کن مرگ و جسک‏
۲۲۶۰ مر عرب را فخر غزو است و عطا * در عرب تو همچو اندر خط خطا
۲۲۶۱ چه غزا ما بی‏غزا خود کشته‏ایم‏ * ما به تیغ فقر بی‏سر گشته‏ایم‏
۲۲۶۲ چه عطا ما بر گدایی می‏تنیم‏ * مر مگس را در هوا رگ می‏زنیم‏
۲۲۶۳ گر کسی مهمان رسد گر من منم‏ * شب بخسبد قصد دلق او کنم‏

1113

title of 1113
۲۲۶۴ بهر این گفتند دانایان به فن‏ * میهمان محسنان باید شدن‏
۲۲۶۵ تو مرید و میهمان آن کسی‏ * کاو ستاند حاصلت را از خسی‏
۲۲۶۶ نیست چیره چون ترا چیره کند * نور ندهد مر ترا تیره کند
۲۲۶۷ چون و را نوری نبود اندر قران‏ * نور کی یابند از وی دیگران‏
۲۲۶۸ همچو اعمش کو کند داروی چشم‏ * چه کشد در چشمها الا که یشم‏
۲۲۶۹ حال ما این است در فقر و عنا * هیچ مهمانی مبا مغرور ما
۲۲۷۰ قحط ده سال ار ندیدی در صور * چشمها بگشا و اندر ما نگر
۲۲۷۱ ظاهر ما چون درون مدعی‏ * در دلش ظلمت زبانش شعشعی‏
۲۲۷۲ از خدا بویی نه او را نی اثر * دعویش افزون ز شیث و بو البشر
۲۲۷۳ دیو ننموده و را هم نقش خویش‏ * او همی‏گوید ز ابدالیم و بیش‏
۲۲۷۴ حرف درویشان بدزدیده بسی‏ * تا گمان آید که هست او خود کسی‏
۲۲۷۵ خرده گیرد در سخن بر بایزید * ننگ دارد از درون او یزید
۲۲۷۶ بی‏نوا از نان و خوان آسمان‏ * پیش او ننداخت حق یک استخوان‏
۲۲۷۷ او ندا کرده که خوان بنهاده‏ام‏ * نایب حقم خلیفه زاده‏ام‏
۲۲۷۸ الصلا ساده دلان پیچ پیچ‏ * تا خورید از خوان جودم سیر هیچ‏
۲۲۷۹ سالها بر وعده‏ی فردا کسان‏ * گرد آن در گشته فردا نارسان‏
۲۲۸۰ دیر باید تا که سر آدمی‏ * آشکارا گردد از بیش و کمی‏
۲۲۸۱ زیر دیوار بدن گنج است یا * خانه‏ی مار است و مور و اژدها
۲۲۸۲ چون که پیدا گشت کاو چیزی نبود * عمر طالب رفت آگاهی چه سود

1114

title of 1114
۲۲۸۳ لیک نادر طالب آید کز فروغ‏ * در حق او نافع آید آن دروغ‏
۲۲۸۴ او به قصد نیک خود جایی رسد * گر چه جان پنداشت و آن آمد جسد
۲۲۸۵ چون تحری در دل شب قبله را * قبله نی و آن نماز او روا
۲۲۸۶ مدعی را قحط جان اندر سر است‏ * لیک ما را قحط نان بر ظاهر است‏
۲۲۸۷ ما چرا چون مدعی پنهان کنیم‏ * بهر ناموس مزور جان کنیم‏

1115

title of 1115
۲۲۸۸ شوی گفتش چند جویی دخل و کشت‏ * خود چه ماند از عمر افزون‏تر گذشت‏
۲۲۸۹ عاقل اندر بیش و نقصان ننگرد * ز آن که هر دو همچو سیلی بگذرد
۲۲۹۰ خواه صاف و خواه سیل تیره رو * چون نمی‏پاید دمی از وی مگو
۲۲۹۱ اندر این عالم هزاران جانور * می‏زید خوش عیش بی‏زیر و زبر
۲۲۹۲ شکر می‏گوید خدا را فاخته‏ * بر درخت و برگ شب ناساخته‏
۲۲۹۳ حمد می‏گوید خدا را عندلیب‏ * کاعتماد رزق بر تست ای مجیب‏
۲۲۹۴ باز دست شاه را کرده نوید * از همه مردار ببریده امید
۲۲۹۵ همچنین از پشه‏گیری تا به پیل‏ * شد عیال اللَّه و حق نعم المعیل‏
۲۲۹۶ این همه غمها که اندر سینه‏هاست‏ * از بخار و گرد بود و باد ماست‏
۲۲۹۷ این غمان بیخ کن چون داس ماست‏ * این چنین شد و آن چنان وسواس ماست‏
۲۲۹۸ دان که هر رنجی ز مردن پاره‏ای است‏ * جزو مرگ از خود بران گر چاره‏ای است‏
۲۲۹۹ چون ز جزو مرگ نتوانی گریخت‏ * دان که کلش بر سرت خواهند ریخت‏
۲۳۰۰ جزو مرگ ار گشت شیرین مر ترا * دان که شیرین می‏کند کل را خدا
۲۳۰۱ دردها از مرگ می‏آید رسول‏ * از رسولش رو مگردان ای فضول‏
۲۳۰۲ هر که شیرین می‏زید او تلخ مرد * هر که او تن را پرستد جان نبرد
۲۳۰۳ گوسفندان را ز صحرا می‏کشند * آن که فربه تر مر آن را می‏کشند
۲۳۰۴ شب گذشت و صبح آمد ای تمر * چند گیری این فسانه‏ی زر ز سر
۲۳۰۵ تو جوان بودی و قانع‏تر بدی‏ * زر طلب گشتی خود اول زر بدی‏
۲۳۰۶ رز بدی پر میوه چون کاسد شدی‏ * وقت میوه پختنت فاسد شدی‏
۲۳۰۷ میوه‏ات باید که شیرین‏تر شود * چون رسن تابان نه واپس‏تر رود
۲۳۰۸ جفت مایی جفت باید هم صفت‏ * تا بر آید کارها با مصلحت‏
۲۳۰۹ جفت باید بر مثال همدگر * در دو جفت کفش و موزه در نگر
۲۳۱۰ گر یکی کفش از دو تنگ آید بپا * هر دو جفتش کار ناید مر ترا
۲۳۱۱ جفت در یک خرد و آن دیگر بزرگ‏ * جفت شیر بیشه دیدی هیچ گرگ‏
۲۳۱۲ راست ناید بر شتر جفت جوال‏ * آن یکی خالی و این پر مال مال‏
۲۳۱۳ من روم سوی قناعت دل قوی‏ * تو چرا سوی شناعت می‏روی‏
۲۳۱۴ مرد قانع از سر اخلاص و سوز * زین نسق می‏گفت با زن تا به روز

1116

title of 1116
۲۳۱۵ زن بر او زد بانگ کای ناموس کیش‏ * من فسون تو نخواهم خورد بیش‏
۲۳۱۶ ترهات از دعوی و دعوت مگو * رو سخن از کبر وز نخوت مگو
۲۳۱۷ چند حرف طمطراق و کار و بار * کار و حال خود ببین و شرم دار
۲۳۱۸ کبر زشت و از گدایان زشت‏تر * روز سرد و برف و آن گه جامه تر
۲۳۱۹ چند دعوی و دم و باد و بروت‏ * ای ترا خانه چو بیت العنکبوت‏
۲۳۲۰ از قناعت کی تو جان افروختی‏ * از قناعتها تو نام آموختی‏
۲۳۲۱ گفت پیغمبر قناعت چیست گنج‏ * گنج را تو وا نمی‏دانی ز رنج‏
۲۳۲۲ این قناعت نیست جز گنج روان‏ * تو مزن لاف ای غم و رنج روان‏
۲۳۲۳ تو مخوانم جفت، کمتر زن بغل‏ * جفت انصافم نیم جفت دغل‏
۲۳۲۴ چون قدم با میر و با بگ می‏زنی‏ * چون ملخ را در هوا رگ می‏زنی‏
۲۳۲۵ با سگان زین استخوان در چالشی‏ * چون نی اشکم تهی در نالشی‏
۲۳۲۶ سوی من منگر به خواری سست سست‏ * تا نگویم آن چه در رگهای تست‏
۲۳۲۷ عقل خود را از من افزون دیده‏ای‏ * مر من کم عقل را چون دیده‏ای‏
۲۳۲۸ همچو گرگ غافل اندر ما مجه‏ * ای ز ننگ عقل تو بی‏عقل به‏
۲۳۲۹ چون که عقل تو عقیله‏ی مردم است‏ * آن نه عقل است آن که مار و کژدم است‏
۲۳۳۰ خصم ظلم و مکر تو اللَّه باد * فضل و عقل تو ز ما کوتاه باد
۲۳۳۱ هم تو ماری هم فسون‏گر ای عجب‏ * مارگیر و ماری ای ننگ عرب‏
۲۳۳۲ زاغ اگر زشتی خود بشناختی‏ * همچو برف از درد و غم بگداختی‏
۲۳۳۳ مرد افسونگر بخواند چون عدو * او فسون بر مار و مار افسون بر او
۲۳۳۴ گر نبودی دام او افسون مار * کی فسون مار را گشتی شکار
۲۳۳۵ مرد افسونگر ز حرص کسب و کار * در نیابد آن زمان افسون مار
۲۳۳۶ مار گوید ای فسون‏گر هین و هین‏ * آن خود دیدی فسون من ببین‏
۲۳۳۷ تو به نام حق فریبی مر مرا * تا کنی رسوای شور و شر مرا
۲۳۳۸ نام حقم بست نه آن رای تو * نام حق را دام کردی وای تو
۲۳۳۹ نام حق بستاند از تو داد من‏ * من به نام حق سپردم جان و تن‏
۲۳۴۰ یا به زخم من رگ جانت برد * یا که همچون من به زندانت برد
۲۳۴۱ زن از این گونه خشن گفتارها * خواند بر شوی جوان طومارها

1117

title of 1117
۲۳۴۲ گفت ای زن تو زنی یا بو الحزن‏ * فقر فخر آمد مرا بر سر مزن‏
۲۳۴۳ مال و زر سر را بود همچون کلاه‏ * کل بود او کز کله سازد پناه‏
۲۳۴۴ آن که زلف جعد و رعنا باشدش‏ * چون کلاهش رفت خوشتر آیدش‏
۲۳۴۵ مرد حق باشد به مانند بصر * پس برهنه‏ش به که پوشیده نظر
۲۳۴۶ وقت عرضه کردن آن برده فروش‏ * بر کند از بنده جامه‏ی عیب پوش‏
۲۳۴۷ ور بود عیبی برهنه کی کند * بل به جامه خدعه‏ای با وی کند
۲۳۴۸ گوید این شرمنده است از نیک و بد * از برهنه کردن او از تو رمد
۲۳۴۹ خواجه در عیب است غرقه تا به گوش‏ * خواجه را مال است و مالش عیب پوش‏
۲۳۵۰ کز طمع عیبش نبیند طامعی‏ * گشت دلها را طمعها جامعی‏
۲۳۵۱ ور گدا گوید سخن چون زر کان‏ * ره نیابد کاله‏ی او در دکان‏
۲۳۵۲ کار درویشی ورای فهم تست‏ * سوی درویشی بمنگر سست سست‏
۲۳۵۳ ز آن که درویشان ورای ملک و مال‏ * روزیی دارند ژرف از ذو الجلال‏
۲۳۵۴ حق تعالی عادل است و عادلان‏ * کی کنند استمگری بر بی‏دلان‏
۲۳۵۵ آن یکی را نعمت و کالا دهند * وین دگر را بر سر آتش نهند
۲۳۵۶ آتشش سوزا که دارد این گمان‏ * بر خدای خالق هر دو جهان‏
۲۳۵۷ فقر فخری از گزاف است و مجاز * نی هزاران عز پنهان است و ناز
۲۳۵۸ از غضب بر من لقبها راندی‏ * یارگیر و مار گیرم خواندی‏
۲۳۵۹ گر بگیرم بر کنم دندان مار * تاش از سر کوفتن نبود ضرار
۲۳۶۰ ز آن که آن دندان عدوی جان اوست‏ * من عدو را می‏کنم زین علم دوست‏
۲۳۶۱ از طمع هرگز نخوانم من فسون‏ * این طمع را کرده‏ام من سر نگون‏
۲۳۶۲ حاش لله طمع من از خلق نیست‏ * از قناعت در دل من عالمی است‏
۲۳۶۳ بر سر امرودبن بینی چنان‏ * ز آن فرود آ تا نماند آن گمان‏
۲۳۶۴ چون که بر گردی و سر گشته شوی‏ * خانه را گردنده بینی و آن توی‏

1118

title of 1118
۲۳۶۵ دید احمد را ابو جهل و بگفت‏ * زشت نقشی کز بنی هاشم شگفت‏
۲۳۶۶ گفت احمد مر و را که راستی‏ * راست گفتی گر چه کار افزاستی‏
۲۳۶۷ دید صدیقش بگفت ای آفتاب‏ * نی ز شرقی نی ز غربی خوش بتاب‏
۲۳۶۸ گفت احمد راست گفتی ای عزیز * ای رهیده تو ز دنیای نه چیز
۲۳۶۹ حاضران گفتند ای صدر الوری‏ * راست گو گفتی دو ضد گو را چرا
۲۳۷۰ گفت من آیینه‏ام مصقول دست‏ * ترک و هندو در من آن بیند که هست‏
۲۳۷۱ ای زن ار طماع می‏بینی مرا * زین تحری زنانه برتر آ
۲۳۷۲ این طمع را ماند و رحمت بود * کو طمع آن جا که آن نعمت بود
۲۳۷۳ امتحان کن فقر را روزی دو تو * تا به فقر اندر غنا بینی دو تو
۲۳۷۴ صبر کن با فقر و بگذار این ملال‏ * ز آن که در فقر است عز ذو الجلال‏
۲۳۷۵ سرکه مفروش و هزاران جان ببین‏ * از قناعت غرق بحر انگبین‏
۲۳۷۶ صد هزاران جان تلخی کش نگر * همچو گل آغشته اندر گل شکر
۲۳۷۷ ای دریغا مر ترا گنجا بدی‏ * تا ز جانم شرح دل پیدا شدی‏
۲۳۷۸ این سخن شیر است در پستان جان‏ * بی‏کشنده خوش نمی‏گردد روان‏
۲۳۷۹ مستمع چون تشنه و جوینده شد * واعظ ار مرده بود گوینده شد
۲۳۸۰ مستمع چون تازه آمد بی‏ملال‏ * صد زبان گردد به گفتن گنگ و لال‏
۲۳۸۱ چون که نامحرم در آید از درم‏ * پرده در پنهان شوند اهل حرم‏
۲۳۸۲ ور در آید محرمی دور از گزند * بر گشایند آن ستیران روی‏بند
۲۳۸۳ هر چه را خوب و خوش و زیبا کنند * از برای دیده‏ی بینا کنند
۲۳۸۴ کی بود آواز چنگ و زیر و بم‏ * از برای گوش بی‏حس اصم‏
۲۳۸۵ مشک را بی‏هوده حق خوش دم نکرد * بهر حس کرد او پی اخشم نکرد
۲۳۸۶ حق زمین و آسمان بر ساخته ست‏ * در میان بس نار و نور افراخته ست‏
۲۳۸۷ این زمین را از برای خاکیان‏ * آسمان را مسکن افلاکیان‏
۲۳۸۸ مرد سفلی دشمن بالا بود * مشتری هر مکان پیدا بود
۲۳۸۹ ای ستیره هیچ تو برخاستی‏ * خویشتن را بهر کور آراستی‏
۲۳۹۰ گر جهان را پر در مکنون کنم‏ * روزی تو چون نباشد چون کنم‏
۲۳۹۱ ترک جنگ و ره زنی ای زن بگو * ور نمی‏گویی به ترک من بگو
۲۳۹۲ مر مرا چه جای جنگ نیک و بد * کاین دلم از صلحها هم می‏رمد
۲۳۹۳ گر خمش کردی و گرنه آن کنم‏ * که همین دم ترک خان و مان کنم‏

1119

title of 1119
۲۳۹۴ زن چو دید او را که تند و توسن است‏ * گشت گریان گریه خود دام زن است‏
۲۳۹۵ گفت از تو کی چنین پنداشتم‏ * از تو من اومید دیگر داشتم‏
۲۳۹۶ زن در آمد از طریق نیستی‏ * گفت من خاک شمایم نه ستی‏
۲۳۹۷ جسم و جان و هر چه هستم آن تست‏ * حکم و فرمان جملگی فرمان تست‏
۲۳۹۸ گر ز درویشی دلم از صبر جست‏ * بهر خویشم نیست آن بهر تو است‏
۲۳۹۹ تو مرا در دردها بودی دوا * من نمی‏خواهم که باشی بی‏نوا
۲۴۰۰ جان تو کز بهر خویشم نیست این‏ * از برای تستم این ناله و حنین‏
۲۴۰۱ خویش من و الله که بهر خویش تو * هر نفس خواهد که میرد پیش تو
۲۴۰۲ کاش جانت کش روان من فدی‏ * از ضمیر جان من واقف بدی‏
۲۴۰۳ چون تو با من این چنین بودی به ظن‏ * هم ز جان بیزار گشتم هم ز تن‏
۲۴۰۴ خاک را بر سیم و زر کردیم چون‏ * تو چنینی با من ای جان را سکون‏
۲۴۰۵ تو که در جان و دلم جا می‏کنی‏ * زین قدر از من تبرا می‏کنی‏
۲۴۰۶ تو تبرا کن که هستت دستگاه‏ * ای تبرای ترا جان عذر خواه‏
۲۴۰۷ یاد می‏کن آن زمانی را که من‏ * چون صنم بودم تو بودی چون شمن‏
۲۴۰۸ بنده بر وفق تو دل افروخته ست‏ * هر چه گویی پخت گوید سوخته ست‏
۲۴۰۹ من سپاناخ تو با هر چم پزی‏ * یا ترش با یا که شیرین می‏سزی‏
۲۴۱۰ کفر گفتم نک به ایمان آمدم‏ * پیش حکمت از سر جان آمدم‏
۲۴۱۱ خوی شاهانه‏ی ترا نشناختم‏ * پیش تو گستاخ خر در تاختم‏
۲۴۱۲ چون ز عفو تو چراغی ساختم‏ * توبه کردم اعتراض انداختم‏
۲۴۱۳ می‏نهم پیش تو شمشیر و کفن‏ * می‏کشم پیش تو گردن را بزن‏
۲۴۱۴ از فراق تلخ می‏گویی سخن‏ * هر چه خواهی کن و لیکن این مکن‏
۲۴۱۵ در تو از من عذر خواهی هست سر * با تو بی‏من او شفیعی مستمر
۲۴۱۶ عذر خواهم در درونت خلق تست‏ * ز اعتماد او دل من جرم جست‏
۲۴۱۷ رحم کن پنهان ز خود ای خشمگین‏ * ای که خلقت به ز صد من انگبین‏
۲۴۱۸ زین نسق می‏گفت با لطف و گشاد * در میانه گریه‏ای بر وی فتاد
۲۴۱۹ گریه چون از حد گذشت و های های‏ * زو که بی‏گریه بد او خود دل ربای‏
۲۴۲۰ شد از آن باران یکی برقی پدید * زد شراری در دل مرد وحید
۲۴۲۱ آن که بنده‏ی روی خوبش بود مرد * چون بود چون بندگی آغاز کرد
۲۴۲۲ آن که از کبرش دلت لرزان بود * چون شوی چون پیش تو گریان شود
۲۴۲۳ آن که از نازش دل و جان خون بود * چون که آید در نیاز او چون بود
۲۴۲۴ آن که در جور و جفایش دام ماست‏ * عذر ما چه بود چو او در عذر خاست‏
۲۴۲۵ زُیِّنَ لِلنَّاسِ‏ حق آراسته ست‏ * ز آن چه حق آراست چون دانند جست‏
۲۴۲۶ چون پی یسکن الیهاش آفرید * کی تواند آدم از حوا برید
۲۴۲۷ رستم زال ار بود وز حمزه بیش‏ * هست در فرمان اسیر زال خویش‏
۲۴۲۸ آن که عالم مست گفتش آمدی‏ * کلمینی یا حمیراء می‏زدی‏
۲۴۲۹ آب غالب شد بر آتش از نهیب‏ * آتشش جوشد چو باشد در حجاب‏
۲۴۳۰ چون که دیگی حایل آید هر دو را * نیست کرد آن آب را کردش هوا
۲۴۳۱ ظاهرا بر زن چو آب ار غالبی‏ * باطنا مغلوب و زن را طالبی‏
۲۴۳۲ این چنین خاصیتی در آدمی است‏ * مهر حیوان را کم است آن از کمی است‏

1120

title of 1120
۲۴۳۳ گفت پیغمبر که زن بر عاقلان‏ * غالب آید سخت و بر صاحب دلان‏
۲۴۳۴ باز بر زن جاهلان چیره شوند * ز آن که ایشان تند و بس خیره روند
۲۴۳۵ کم بودشان رقت و لطف و وداد * ز آن که حیوانی است غالب بر نهاد
۲۴۳۶ مهر و رقت وصف انسانی بود * خشم و شهوت وصف حیوانی بود
۲۴۳۷ پرتو حق است آن معشوق نیست‏ * خالق است آن گوییا مخلوق نیست‏

1121

title of 1121
۲۴۳۸ مرد ز آن گفتن پشیمان شد چنان‏ * کز عوانی ساعت مردن عوان‏
۲۴۳۹ گفت خصم جان جان چون آمدم‏ * بر سر جان من لگدها چون زدم‏
۲۴۴۰ چون قضا آید فرو پوشد بصر * تا نداند عقل ما پا را ز سر
۲۴۴۱ چون قضا بگذشت خود را می‏خورد * پرده بدریده گریبان می‏درد
۲۴۴۲ مرد گفت ای زن پشیمان می‏شوم‏ * گر بدم کافر مسلمان می‏شوم‏
۲۴۴۳ من گنه‏کارم توام رحمی بکن‏ * بر مکن یک بارگیم از بیخ و بن‏
۲۴۴۴ کافر پیر ار پشیمان می‏شود * چون که عذر آرد مسلمان می‏شود
۲۴۴۵ حضرت پر رحمت است و پر کرم‏ * عاشق او هم وجود و هم عدم‏
۲۴۴۶ کفر و ایمان عاشق آن کبریا * مس و نقره بنده‏ی آن کیمیا

1122

title of 1122
۲۴۴۷ موسی و فرعون معنی را رهی‏ * ظاهر آن ره دارد و این بی‏رهی‏
۲۴۴۸ روز موسی پیش حق نالان شده‏ * نیم شب فرعون گریان آمده‏
۲۴۴۹ کاین چه غل است ای خدا بر گردنم‏ * ور نه غل باشد که گوید من منم‏
۲۴۵۰ ز آن که موسی را منور کرده‏ای‏ * مر مرا ز آن هم مکدر کرده‏ای‏
۲۴۵۱ ز آن که موسی را تو مه رو کرده‏ای‏ * ماه جانم را سیه رو کرده‏ای‏
۲۴۵۲ بهتر از ماهی نبود استاره‏ام‏ * چون خسوف آمد چه باشد چاره‏ام‏
۲۴۵۳ نوبتم گر رب و سلطان می‏زنند * مه گرفت و خلق پنگان می‏زنند
۲۴۵۴ می‏زنند آن طاس و غوغا می‏کنند * ماه را ز آن زخمه رسوا می‏کنند
۲۴۵۵ من که فرعونم ز شهرت وای من‏ * زخم طاس آن ربی الاعلای من‏
۲۴۵۶ خواجه‏تاشانیم اما تیشه‏ات‏ * می‏شکافد شاخ را در بیشه‏ات‏
۲۴۵۷ باز شاخی را موصل می‏کند * شاخ دیگر را معطل می‏کند
۲۴۵۸ شاخ را بر تیشه دستی هست نی‏ * هیچ شاخ از دست تیشه جست نی‏
۲۴۵۹ حق آن قدرت که آن تیشه تراست‏ * از کرم کن این کژیها را تو راست‏
۲۴۶۰ باز با خود گفته فرعون ای عجب‏ * من نه در یا ربناام جمله شب‏
۲۴۶۱ در نهان خاکی و موزون می‏شوم‏ * چون به موسی می‏رسم چون می‏شوم‏
۲۴۶۲ رنگ زر قلب ده‏تو می‏شود * پیش آتش چون سیه رو می‏شود
۲۴۶۳ نی که قلب و قالبم در حکم اوست‏ * لحظه‏ای مغزم کند یک لحظه پوست‏
۲۴۶۴ سبز گردم چون که گوید کشت باش‏ * زرد گردم چون که گوید زشت باش‏
۲۴۶۵ لحظه‏ای ماهم کند یک دم سیاه‏ * خود چه باشد غیر این کار اله‏
۲۴۶۶ پیش چوگانهای حکم کن فکان‏ * می‏دویم اندر مکان و لامکان‏
۲۴۶۷ چون که بی‏رنگی اسیر رنگ شد * موسیی با موسیی در جنگ شد
۲۴۶۸ چون به بی‏رنگی رسی کان داشتی‏ * موسی و فرعون دارند آشتی‏
۲۴۶۹ گر ترا آید بر این نکته سؤال‏ * رنگ کی خالی بود از قیل و قال‏
۲۴۷۰ این عجب کاین رنگ از بی‏رنگ خاست‏ * رنگ با بی‏رنگ چون در جنگ خاست‏
۲۴۷۱ چون که روغن را ز آب اسرشته‏اند * آب با روغن چرا ضد گشته‏اند
۲۴۷۲ چون گل از خار است و خار از گل چرا * هر دو در جنگند و اندر ماجرا
۲۴۷۳ یا نه جنگ است این برای حکمت است‏ * همچو جنگ خر فروشان صنعت است‏
۲۴۷۴ یا نه این است و نه آن حیرانی است‏ * گنج باید جست این ویرانی است‏
۲۴۷۵ آن چه تو گنجش توهم می‏کنی‏ * ز آن توهم گنج را گم می‏کنی‏
۲۴۷۶ چون عمارت دان تو وهم و رایها * گنج نبود در عمارت جایها
۲۴۷۷ در عمارت هستی و جنگی بود * نیست را از هستها ننگی بود
۲۴۷۸ نی که هست از نیستی فریاد کرد * بلکه نیست آن هست را واداد کرد
۲۴۷۹ تو مگو که من گریزانم ز نیست‏ * بلکه او از تو گریزان است بیست‏
۲۴۸۰ ظاهرا می‏خواندت او سوی خود * وز درون می‏راندت با چوب رد
۲۴۸۱ نعلهای باژگونه ست ای سلیم‏ * نفرت فرعون می‏دان از کلیم‏

1123

title of 1123
۲۴۸۲ چون حکیمک اعتقادی کرده است‏ * کاسمان بیضه زمین چون زرده است‏
۲۴۸۳ گفت سائل چون بماند این خاکدان‏ * در میان این محیط آسمان‏
۲۴۸۴ همچو قندیلی معلق در هوا * نی به اسفل می‏رود نی بر علی‏
۲۴۸۵ آن حکیمش گفت کز جذب سما * از جهات شش بماند اندر هوا
۲۴۸۶ چون ز مغناطیس قبه‏ی ریخته‏ * در میان ماند آهنی آویخته‏
۲۴۸۷ آن دگر گفت آسمان با صفا * کی کشد در خود زمین تیره را
۲۴۸۸ بلکه دفعش می‏کند از شش جهات‏ * ز آن بماند اندر میان عاصفات‏
۲۴۸۹ پس ز دفع خاطر اهل کمال‏ * جان فرعونان بماند اندر ضلال‏
۲۴۹۰ پس ز دفع این جهان و آن جهان‏ * مانده‏اند این بی‏رهان بی‏این و آن‏
۲۴۹۱ سرکشی از بندگان ذو الجلال‏ * دان که دارند از وجود تو ملال‏
۲۴۹۲ کهربا دارند چون پیدا کنند * کاه هستی ترا شیدا کنند
۲۴۹۳ کهربای خویش چون پنهان کنند * زود تسلیم ترا طغیان کنند
۲۴۹۴ آن چنان که مرتبه‏ی حیوانی است‏ * کاو اسیر و سغبه‏ی انسانی است‏
۲۴۹۵ مرتبه‏ی انسان به دست اولیا * سغبه چون حیوان شناسش ای کیا
۲۴۹۶ بنده‏ی خود خواند احمد در رشاد * جمله عالم را بخوان‏ قُلْ یا عِبادِ
۲۴۹۷ عقل تو همچون شتربان تو شتر * می‏کشاند هر طرف در حکم مر
۲۴۹۸ عقل عقلند اولیا و عقلها * بر مثال اشتران تا انتها
۲۴۹۹ اندر ایشان بنگر آخر ز اعتبار * یک قلاووز است جان صد هزار
۲۵۰۰ چه قلاووز و چه اشتربان بیاب‏ * دیده ای کان دیده بیند آفتاب‏
۲۵۰۱ نک جهان در شب بمانده میخ دوز * منتظر موقوف خورشید است و روز
۲۵۰۲ اینت خورشیدی نهان در ذره‏ای‏ * شیر نر در پوستین بره‏ای‏
۲۵۰۳ اینت دریایی نهان در زیر کاه‏ * پا بر این که هین منه با اشتباه‏
۲۵۰۴ اشتباهی و گمانی در درون‏ * رحمت حق است بهر رهنمون‏
۲۵۰۵ هر پیمبر فرد آمد در جهان‏ * فرد بود آن رهنمایش در نهان‏
۲۵۰۶ عالم کبری به قدرت سحر کرد * کرد خود را در کهین نقشی نورد
۲۵۰۷ ابلهانش فرد دیدند و ضعیف‏ * کی ضعیف است آن که با شه شد حریف‏
۲۵۰۸ ابلهان گفتند مردی بیش نیست‏ * وای آن کاو عاقبت اندیش نیست‏

1124

title of 1124
۲۵۰۹ ناقه‏ی صالح به صورت بد شتر * پی بریدندش ز جهل آن قوم مر
۲۵۱۰ از برای آب چون خصمش شدند * نان کور و آب کور ایشان بدند
۲۵۱۱ ناقة الله آب خورد از جوی و میغ‏ * آب حق را داشتند از حق دریغ‏
۲۵۱۲ ناقه‏ی صالح چو جسم صالحان‏ * شد کمینی در هلاک طالحان‏
۲۵۱۳ تا بر آن امت ز حکم مرگ و درد * ناقَةَ اللَّهِ وَ سُقْیاها چه کرد
۲۵۱۴ شحنه‏ی قهر خدا ز یشان بجست‏ * خونبهای اشتری شهری درست‏
۲۵۱۵ روح همچون صالح و تن ناقه است‏ * روح اندر وصل و تن در فاقه است‏
۲۵۱۶ روح صالح قابل آفات نیست‏ * زخم بر ناقه بود بر ذات نیست‏
۲۵۱۷ کس نیابد بر دل ایشان ظفر * بر صدف آمد ضرر نی بر گهر
۲۵۱۸ روح صالح قابل آزار نیست‏ * نور یزدان سغبه‏ی کفار نیست‏
۲۵۱۹ حق از آن پیوست با جسمی نهان‏ * تاش آزارند و بینند امتحان‏
۲۵۲۰ بی‏خبر کآزار این آزار اوست‏ * آب این خم متصل با آب جوست‏
۲۵۲۱ ز آن تعلق کرد با جسمی اله‏ * تا که گردد جمله عالم را پناه‏
۲۵۲۲ ناقه‏ی جسم ولی را بنده باش‏ * تا شوی با روح صالح خواجه‏تاش‏
۲۵۲۳ گفت صالح چون که کردید این حسد * بعد سه روز از خدا نقمت رسد
۲۵۲۴ بعد سه روز دگر از جان ستان‏ * آفتی آید که دارد سه نشان‏
۲۵۲۵ رنگ روی جمله تان گردد دگر * رنگ رنگ مختلف اندر نظر
۲۵۲۶ روز اول رویتان چون زعفران‏ * در دوم رو سرخ همچون ارغوان‏
۲۵۲۷ در سوم گردد همه روها سیاه‏ * بعد از آن اندر رسد قهر اله‏
۲۵۲۸ گر نشان خواهید از من زین وعید * کره‏ی ناقه به سوی که دوید
۲۵۲۹ گر توانیدش گرفتن چاره هست‏ * ور نه خود مرغ امید از دام جست‏
۲۵۳۰ کس نتانست اندر آن کره رسید * رفت در کهسارها شد ناپدید
۲۵۳۱ گفت دیدید آن قضا مبرم شده ست‏ * صورت اومید را گردن زده ست‏
۲۵۳۲ کره‏ی ناقه چه باشد خاطرش‏ * که بجا آرید ز احسان و برش‏
۲۵۳۳ گر بجا آید دلش رستید از آن‏ * ور نه نومیدید و ساعد را گزان‏
۲۵۳۴ چون شنیدند این وعید منکدر * چشم بنهادند و آن را منتظر
۲۵۳۵ روز اول روی خود دیدند زرد * می‏زدند از ناامیدی آه سرد
۲۵۳۶ سرخ شد روی همه روز دوم‏ * نوبت اومید و توبه گشت گم‏
۲۵۳۷ شد سیه روز سوم روی همه‏ * حکم صالح راست شد بی‏ملحمه‏
۲۵۳۸ چون همه در ناامیدی سر زدند * همچو مرغان در دو زانو آمدند
۲۵۳۹ در نبی آورد جبریل امین‏ * شرح این زانو زدن را جاثمین‏
۲۵۴۰ زانو آن دم زن که تعلیمت کنند * وز چنین زانو زدن بیمت کنند
۲۵۴۱ منتظر گشتند زخم قهر را * قهر آمد نیست کرد آن شهر را
۲۵۴۲ صالح از خلوت به سوی شهر رفت‏ * شهر دید اندر میان دود و تفت‏
۲۵۴۳ ناله از اجزای ایشان می‏شنید * نوحه پیدا نوحه گویان ناپدید
۲۵۴۴ ز استخوانهاشان شنید او ناله‏ها * اشک ریز از جانشان چون ژاله‏ها
۲۵۴۵ صالح آن بشنید و گریه ساز کرد * نوحه بر نوحه گران آغاز کرد
۲۵۴۶ گفت ای قومی به باطل زیسته‏ * وز شما من پیش حق بگریسته‏
۲۵۴۷ حق بگفته صبر کن بر جورشان‏ * پندشان ده بس نماند از دورشان‏
۲۵۴۸ من بگفته پند شد بند از جفا * شیر پند از مهر جوشد وز صفا
۲۵۴۹ بس که کردید از جفا بر جای من‏ * شیر پند افسرد در رگهای من‏
۲۵۵۰ حق مرا گفته ترا لطفی دهم‏ * بر سر آن زخمها مرهم نهم‏
۲۵۵۱ صاف کرده حق دلم را چون سما * روفته از خاطرم جور شما
۲۵۵۲ در نصیحت من شده بار دگر * گفته امثال و سخنها چون شکر
۲۵۵۳ شیر تازه از شکر انگیخته‏ * شیر و شهدی با سخن آمیخته‏
۲۵۵۴ در شما چون زهر گشته آن سخن‏ * ز آن که زهرستان بدید از بیخ و بن‏
۲۵۵۵ چون شوم غمگین که غم شد سر نگون‏ * غم شما بودید ای قوم حرون‏
۲۵۵۶ هیچ کس بر مرگ غم نوحه کند * ریش سر چون شد کسی مو بر کند
۲۵۵۷ رو به خود کرد و بگفت ای نوحه‏گر * نوحه‏ات را می‏نیرزد آن نفر
۲۵۵۸ کژ مخوان ای راست خواننده‏ی مبین‏ * کیف آسی قل لقوم ظالمین‏
۲۵۵۹ باز اندر چشم و دل او گریه یافت‏ * رحمتی بی‏علتی در وی بتافت‏
۲۵۶۰ قطره می‏بارید و حیران گشته بود * قطره‏ی بی‏علت از دریای جود
۲۵۶۱ عقل او می‏گفت کین گریه ز چیست‏ * بر چنان افسوسیان شاید گریست‏
۲۵۶۲ بر چه می‏گریی بگو بر فعلشان‏ * بر سپاه کینه توز بدنشان‏
۲۵۶۳ بر دل تاریک پر زنگارشان‏ * بر زبان زهر همچون مارشان‏
۲۵۶۴ بر دم و دندان سگسارانه‏شان‏ * بر دهان و چشم کژدم خانه‏شان‏
۲۵۶۵ بر ستیز و تسخر و افسوسشان‏ * شکر کن چون کرد حق محبوسشان‏
۲۵۶۶ دستشان کژ پایشان کژ چشم کژ * مهرشان کژ صلح‏شان کژ خشم کژ
۲۵۶۷ از پی تقلید و معقولات نقل‏ * پا نهاده بر جمال پیر عقل‏
۲۵۶۸ پیر خر نی جمله گشته پیر خر * از ریای چشم و گوش همدگر
۲۵۶۹ از بهشت آورد یزدان بردگان‏ * تا نمایدشان سقر پروردگان‏

1125

title of 1125
۲۵۷۰ اهل نار و خلد را بین هم دکان‏ * در میانشان‏ بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ‏
۲۵۷۱ اهل نار و اهل نور آمیخته‏ * در میانشان کوه قاف انگیخته‏
۲۵۷۲ همچو در کان خاک و زر کرد اختلاط * در میانشان صد بیابان و رباط
۲۵۷۳ همچنان که عقد در در و شبه‏ * مختلط چون میهمان یک شبه‏
۲۵۷۴ بحر را نیمیش شیرین چون شکر * طعم شیرین رنگ روشن چون قمر
۲۵۷۵ نیم دیگر تلخ همچون زهر مار * طعم تلخ و رنگ مظلم فیروار
۲۵۷۶ هر دو بر هم می‏زنند از تحت و اوج‏ * بر مثال آب دریا موج موج‏
۲۵۷۷ صورت بر هم زدن از جسم تنگ‏ * اختلاط جانها در صلح و جنگ‏
۲۵۷۸ موجهای صلح بر هم می‏زند * کینه‏ها از سینه‏ها بر می‏کند
۲۵۷۹ موجهای جنگ بر شکل دگر * مهرها را می‏کند زیر و زبر
۲۵۸۰ مهر تلخان را به شیرین می‏کشد * ز آن که اصل مهرها باشد رشد
۲۵۸۱ قهر شیرین را به تلخی می‏برد * تلخ با شیرین کجا اندر خورد
۲۵۸۲ تلخ و شیرین زین نظر ناید پدید * از دریچه‏ی عاقبت دانند دید
۲۵۸۳ چشم آخر بین تواند دید راست‏ * چشم آخر بین غرور است و خطاست‏
۲۵۸۴ ای بسا شیرین که چون شکر بود * لیک زهر اندر شکر مضمر بود
۲۵۸۵ آن که زیرک‏تر به بو بشناسدش‏ * و آن دگر چون بر لب و دندان زدش‏
۲۵۸۶ پس لبش ردش کند پیش از گلو * گر چه نعره می‏زند شیطان کلوا
۲۵۸۷ و آن دگر را در گلو پیدا کند * و آن دگر را در بدن رسوا کند
۲۵۸۸ و آن دگر را در حدث سوزش دهد * ذوق آن زخم جگر دوزش دهد
۲۵۸۹ و آن دگر را بعد ایام و شهور * و آن دگر را بعد مرگ از قعر گور
۲۵۹۰ ور دهندش مهلت اندر قعر گور * لا بد آن پیدا شود یوم النشور
۲۵۹۱ هر نبات و شکری را در جهان‏ * مهلتی پیداست از دور زمان‏
۲۵۹۲ سالها باید که اندر آفتاب‏ * لعل یابد رنگ و رخشانی و تاب‏
۲۵۹۳ باز تره در دو ماه اندر رسد * باز تا سالی گل احمر رسد
۲۵۹۴ بهر این فرمود حق عز و جل‏ * سوره الانعام در ذکر اجل‏
۲۵۹۵ این شنیدی مو به مویت گوش باد * آب حیوان است خوردی نوش باد
۲۵۹۶ آب حیوان خوان مخوان این را سخن‏ * روح نو بین در تن حرف کهن‏
۲۵۹۷ نکته‏ی دیگر تو بشنو ای رفیق‏ * همچو جان او سخت پیدا و دقیق‏
۲۵۹۸ در مقامی هست هم این زهر مار * از تصاریف خدایی خوش گوار
۲۵۹۹ در مقامی زهر و در جایی دوا * در مقامی کفر و در جایی روا
۲۶۰۰ گر چه آن جا او گزند جان بود * چون بدین جا در رسد درمان بود
۲۶۰۱ آب در غوره ترش باشد و لیک‏ * چون به انگوری رسد شیرین و نیک‏
۲۶۰۲ باز در خم او شود تلخ و حرام‏ * در مقام سرکگی نعم الادام‏

1126

title of 1126
۲۶۰۳ گر ولی زهری خورد نوشی شود * ور خورد طالب سیه هوشی شود
۲۶۰۴ رب‏ هَبْ لِی‏ از سلیمان آمده ست‏ * که مده غیر مرا این ملک و دست‏
۲۶۰۵ تو مکن با غیر من این لطف و جود * این حسد را ماند اما آن نبود
۲۶۰۶ نکته‏ی‏ لا یَنْبَغِی‏ می‏خوان به جان‏ * سر مِنْ بَعْدِی‏ ز بخل او مدان‏
۲۶۰۷ بلکه اندر ملک دید او صد خطر * مو به مو ملک جهان بد بیم سر
۲۶۰۸ بیم سر با بیم سر با بیم دین‏ * امتحانی نیست ما را مثل این‏
۲۶۰۹ پس سلیمان همتی باید که او * بگذرد زین صد هزاران رنگ و بو
۲۶۱۰ با چنان قوت که او را بود هم‏ * موج آن ملکش فرومی‏بست دم‏
۲۶۱۱ چون بر او بنشست زین اندوه گرد * بر همه شاهان عالم رحم کرد
۲۶۱۲ شد شفیع و گفت این ملک و لوا * با کمالی ده که دادی مر مرا
۲۶۱۳ هر که را بدهی و بکنی آن کرم‏ * او سلیمان است و آن کس هم منم‏
۲۶۱۴ او نباشد بعدی او باشد معی‏ * خود معی چه بود منم بی‏مدعی‏
۲۶۱۵ شرح این فرض است گفتن لیک من‏ * باز می‏گردم به قصه‏ی مرد و زن‏

1127

title of 1127
۲۶۱۶ ماجرای مرد و زن را مخلصی‏ * باز می‏جوید درون مخلصی‏
۲۶۱۷ ماجرای مرد و زن افتاد نقل‏ * آن مثال نفس خود می‏دان و عقل‏
۲۶۱۸ این زن و مردی که نفس است و خرد * نیک بایسته ست بهر نیک و بد
۲۶۱۹ وین دو بایسته در این خاکی سرا * روز و شب در جنگ و اندر ماجرا
۲۶۲۰ زن همی‏خواهد هویج خانگاه‏ * یعنی آب رو و نان و خوان و جاه‏
۲۶۲۱ نفس همچون زن پی چاره‏گری‏ * گاه خاکی گاه جوید سروری‏
۲۶۲۲ عقل خود زین فکرها آگاه نیست‏ * در دماغش جز غم اللَّه نیست‏
۲۶۲۳ گر چه سر قصه این دانه ست و دام‏ * صورت قصه شنو اکنون تمام‏
۲۶۲۴ گر بیان معنوی کافی شدی‏ * خلق عالم عاطل و باطل بدی‏
۲۶۲۵ گر محبت فکرت و معنیستی‏ * صورت روزه و نمازت نیستی‏
۲۶۲۶ هدیه‏های دوستان با همدیگر * نیست اندر دوستی الا صور
۲۶۲۷ تا گواهی داده باشد هدیه‏ها * بر محبتهای مضمر در حفا
۲۶۲۸ ز آن که احسانهای ظاهر شاهدند * بر محبتهای سر ای ارجمند
۲۶۲۹ شاهدت گه راست باشد گه دروغ‏ * مست گاهی از می و گاهی ز دوغ‏
۲۶۳۰ دوغ خورده مستیی پیدا کند * های و هوی و سر گرانیها کند
۲۶۳۱ آن مرایی در صیام و در صلاست‏ * تا گمان آید که او مست ولاست‏
۲۶۳۲ حاصل افعال برونی دیگر است‏ * تا نشان باشد بر آن چه مضمر است‏
۲۶۳۳ یا رب آن تمییز ده ما را به خواست‏ * تا شناسیم آن نشان کژ ز راست‏
۲۶۳۴ حس را تمییز دانی چون شود * آن که حس ینظر بنور اللَّه بود
۲۶۳۵ ور اثر نبود سبب هم مظهر است‏ * همچو خویشی کز محبت مخبر است‏
۲۶۳۶ نبود آن که نور حقش شد امام‏ * مر اثر را یا سببها را غلام‏
۲۶۳۷ یا محبت در درون شعله زند * زفت گردد وز اثر فارغ کند
۲۶۳۸ حاجتش نبود پی اعلام مهر * چون محبت نور خود زد بر سپهر
۲۶۳۹ هست تفصیلات تا گردد تمام‏ * این سخن لیکن بجو تو و السلام‏
۲۶۴۰ گر چه شد معنی در این صورت پدید * صورت از معنی قریب است و بعید
۲۶۴۱ در دلالت همچو آب‏اند و درخت‏ * چون به ماهیت روی دورند سخت‏
۲۶۴۲ ترک ماهیات و خاصیات گو * شرح کن احوال آن دو ماهرو

1128

title of 1128
۲۶۴۳ مرد گفت اکنون گذشتم از خلاف‏ * حکم داری تیغ بر کش از غلاف‏
۲۶۴۴ هر چه گویی من ترا فرمان‏برم‏ * در بد و نیک آمد آن ننگرم‏
۲۶۴۵ در وجود تو شوم من منعدم‏ * چون محبم حب یعمی و یصم‏
۲۶۴۶ گفت زن آهنگ برم می‏کنی‏ * یا به حیلت کشف سرم می‏کنی‏
۲۶۴۷ گفت و الله عالم السر الخفی‏ * کافرید از خاک آدم را صفی‏
۲۶۴۸ دو سه گز قالب که دادش وانمود * هر چه در الواح و در ارواح بود
۲۶۴۹ تا ابد هر چه بود او پیش پیش‏ * درس کرد از علم الاسماء خویش‏
۲۶۵۰ تا ملک بی‏خود شد از تدریس او * قدس دیگر یافت از تقدیس او
۲۶۵۱ آن گشادی‏شان کز آدم رو نمود * در گشاد آسمانهاشان نبود
۲۶۵۲ در فراخی عرصه‏ی آن پاک جان‏ * تنگ آمد عرصه‏ی هفت آسمان‏
۲۶۵۳ گفت پیغمبر که حق فرموده است‏ * من نگنجم هیچ در بالا و پست‏
۲۶۵۴ در زمین و آسمان و عرش نیز * من نگنجم این یقین دان ای عزیز
۲۶۵۵ در دل مومن بگنجم ای عجب‏ * گر مرا جویی در آن دلها طلب‏
۲۶۵۶ گفت ادخل فی عبادی تلتقی‏ * جنة من رؤیتی یا متقی‏
۲۶۵۷ عرش با آن نور با پهنای خویش‏ * چون بدید آن را برفت از جای خویش‏
۲۶۵۸ خود بزرگی عرش باشد بس مدید * لیک صورت کیست چون معنی رسید
۲۶۵۹ هر ملک می‏گفت ما را پیش از این‏ * الفتی می‏بود بر گرد زمین‏
۲۶۶۰ تخم خدمت بر زمین می‏کاشتیم‏ * ز آن تعلق ما عجب می‏داشتیم‏
۲۶۶۱ کاین تعلق چیست با این خاکمان‏ * چون سرشت ما بده ست از آسمان‏
۲۶۶۲ الف ما انوار با ظلمات چیست‏ * چون تواند نور با ظلمات زیست‏
۲۶۶۳ آدما آن الف از بوی تو بود * ز آن که جسمت را زمین بد تار و پود
۲۶۶۴ جسم خاکت را از اینجا بافتند * نور پاکت را در اینجا یافتند
۲۶۶۵ این که جان ما ز روحت یافته ست‏ * پیش پیش از خاک آن می‏تافته ست‏
۲۶۶۶ در زمین بودیم و غافل از زمین‏ * غافل از گنجی که در وی بد دفین‏
۲۶۶۷ چون سفر فرمود ما را ز آن مقام‏ * تلخ شد ما را از آن تحویل کام‏
۲۶۶۸ تا که حجتها همی‏گفتیم ما * که بجای ما کی آید ای خدا
۲۶۶۹ نور این تسبیح و این تهلیل را * می‏فروشی بهر قال و قیل را
۲۶۷۰ حکم حق گسترد بهر ما بساط * که بگویید از طریق انبساط
۲۶۷۱ هر چه آید بر زبانتان بی‏حذر * همچو طفلان یگانه با پدر
۲۶۷۲ ز آن که این دمها چه گر نالایق است‏ * رحمت من بر غضب هم سابق است‏
۲۶۷۳ از پی اظهار این سبق ای ملک‏ * در تو بنهم داعیه‏ی اشکال و شک‏
۲۶۷۴ تا بگویی و نگیرم بر تو من‏ * منکر حلمم نیارد دم زدن‏
۲۶۷۵ صد پدر صد مادر اندر حلم ما * هر نفس زاید در افتد در فنا
۲۶۷۶ حلم ایشان کف بحر حلم ماست‏ * کف رود آید ولی دریا به جاست‏
۲۶۷۷ خود چه گویم پیش آن در این صدف‏ * نیست الا کف کف کف کف‏
۲۶۷۸ حق آن کف حق آن دریای صاف‏ * که امتحانی نیست این گفت و نه لاف‏
۲۶۷۹ از سر مهر و صفاء است و خضوع‏ * حق آن کس که بدو دارم رجوع‏
۲۶۸۰ گر به پیشت امتحان است این هوس‏ * امتحان را امتحان کن یک نفس‏
۲۶۸۱ سر مپوشان تا پدید آید سرم‏ * امر کن تو هر چه بر وی قادرم‏
۲۶۸۲ دل مپوشان تا پدید آید دلم‏ * تا قبول آرم هر آن چه قابلم‏
۲۶۸۳ چون کنم در دست من چه چاره است‏ * در نگر تا جان من چه کاره است‏

1129

title of 1129
۲۶۸۴ گفت زن یک آفتابی تافته ست‏ * عالمی زو روشنایی یافته ست‏
۲۶۸۵ نایب رحمان خلیفه‏ی کردگار * شهر بغداد است از وی چون بهار
۲۶۸۶ گر بپیوندی بدان شه شه شوی‏ * سوی هر ادبار تا کی می‏روی‏
۲۶۸۷ همنشینی مقبلان چون کیمیاست‏ * چون نظرشان کیمیایی خود کجاست‏
۲۶۸۸ چشم احمد بر ابو بکری زده‏ * او ز یک تصدیق صدیق آمده‏
۲۶۸۹ گفت من شه را پذیرا چون شوم‏ * بی‏بهانه سوی او من چون روم‏
۲۶۹۰ نسبتی باید مرا یا حیلتی‏ * هیچ پیشه راست شد بی‏آلتی‏
۲۶۹۱ همچو آن مجنون که بشنید از یکی‏ * که مرض آمد به لیلی اندکی‏
۲۶۹۲ گفت آوه بی‏بهانه چون روم‏ * ور بمانم از عیادت چون شوم‏
۲۶۹۳ لیتنی کنت طبیبا حاذقا * کنت أمشی نحو لیلی سابقا
۲۶۹۴ قُلْ تَعالَوْا گفت حق ما را بدان‏ * تا بود شرم اشکنی ما را نشان‏
۲۶۹۵ شب پران را گر نظر و آلت بدی‏ * روزشان جولان و خوش حالت بدی‏
۲۶۹۶ گفت چون شاه کرم میدان رود * عین هر بی‏آلتی آلت شود
۲۶۹۷ ز آن که آلت دعوی است و هستی است‏ * کار در بی‏آلتی و پستی است‏
۲۶۹۸ گفت کی بی‏آلتی سودا کنم‏ * تا نه من بی‏آلتی پیدا کنم‏
۲۶۹۹ پس گواهی بایدم بر مفلسی‏ * تا شهم رحمی کند یا مونسی‏
۲۷۰۰ تو گواهی غیر گفت‏وگو و رنگ‏ * وانما تا رحم آرد شاه شنگ‏
۲۷۰۱ کاین گواهی که ز گفت و رنگ بد * نزد آن قاضی القضاة آن جرح شد
۲۷۰۲ صدق می‏خواهد گواه حال او * تا بتابد نور او بی‏قال او

1130

title of 1130
۲۷۰۳ گفت زن صدق آن بود کز بود خویش‏ * پاک برخیزی تو از مجهود خویش‏
۲۷۰۴ آب باران است ما را در سبو * ملکت و سرمایه و اسباب تو
۲۷۰۵ این سبوی آب را بردار و رو * هدیه ساز و پیش شاهنشاه شو
۲۷۰۶ گو که ما را غیر این اسباب نیست‏ * در مفازه هیچ به زین آب نیست‏
۲۷۰۷ گر خزینه‏ش پر متاع فاخر است‏ * این چنین آبش نباشد نادر است‏
۲۷۰۸ چیست آن کوزه تن محصور ما * اندر او آب حواس شور ما
۲۷۰۹ ای خداوند این خم و کوزه‏ی مرا * در پذیر از فضل اللَّه اشتری‏
۲۷۱۰ کوزه‏ای با پنج لوله‏ی پنج حس‏ * پاک دار این آب را از هر نجس‏
۲۷۱۱ تا شود زین کوزه منفذ سوی بحر * تا بگیرد کوزه‏ی من خوی بحر
۲۷۱۲ تا چو هدیه پیش سلطانش بری‏ * پاک بیند باشدش شه مشتری‏
۲۷۱۳ بی‏نهایت گردد آبش بعد از آن‏ * پر شود از کوزه‏ی من صد جهان‏
۲۷۱۴ لوله‏ها بر بند و پر دارش ز خم‏ * گفت غضوا عن هوا ابصارکم‏
۲۷۱۵ ریش او پر باد کاین هدیه کراست‏ * لایق چون او شهی این است راست‏
۲۷۱۶ زن نمی‏دانست کانجا بر گذر * هست جاری دجله‏ی همچون شکر
۲۷۱۷ در میان شهر چون دریا روان‏ * پر ز کشتیها و شست ماهیان‏
۲۷۱۸ رو بر سلطان و کار و بار بین‏ * حس‏ تَجْرِی تَحْتَهَا الْأَنْهارُ بین‏
۲۷۱۹ این چنین حسها و ادراکات ما * قطره‏ای باشد در آن نهر صفا

1131

title of 1131
۲۷۲۰ مرد گفت آری سبو را سر ببند * هین که این هدیه ست ما را سودمند
۲۷۲۱ در نمد در دوز تو این کوزه را * تا گشاید شه به هدیه روزه را
۲۷۲۲ کاین چنین اندر همه آفاق نیست‏ * جز رحیق و مایه‏ی اذواق نیست‏
۲۷۲۳ ز آن که ایشان ز آبهای تلخ و شور * دایما پر علت‏اند و نیم کور
۲۷۲۴ مرغ کآب شور باشد مسکنش‏ * او چه داند جای آب روشنش‏
۲۷۲۵ این که اندر چشمه‏ی شور است جات‏ * تو چه دانی شط و جیحون و فرات‏
۲۷۲۶ ای تو نارسته از این فانی رباط * تو چه دانی محو و سکر و انبساط
۲۷۲۷ ور بدانی نقلت از اب وز جد است‏ * پیش تو این نامها چون ابجد است‏
۲۷۲۸ ابجد و هوز چه فاش است و پدید * بر همه طفلان و معنی بس بعید
۲۷۲۹ پس سبو برداشت آن مرد عرب‏ * در سفر شد می‏کشیدش روز و شب‏
۲۷۳۰ بر سبو لرزان بد از آفات دهر * هم کشیدش از بیابان تا به شهر
۲۷۳۱ زن مصلا باز کرده از نیاز * رب سلم ورد کرده در نماز
۲۷۳۲ که نگه دار آب ما را از خسان‏ * یا رب آن گوهر بدان دریا رسان‏
۲۷۳۳ گر چه شویم آگه است و پر فن است‏ * لیک گوهر را هزاران دشمن است‏
۲۷۳۴ خود چه باشد گوهر آب کوثر است‏ * قطره‏ای زین است کاصل گوهر است‏
۲۷۳۵ از دعاهای زن و زاری او * وز غم مرد و گرانباری او
۲۷۳۶ سالم از دزدان و از آسیب سنگ‏ * برد تا دار الخلافه بی‏درنگ‏
۲۷۳۷ دید درگاهی پر از انعامها * اهل حاجت گستریده دامها
۲۷۳۸ دم به دم هر سوی صاحب حاجتی‏ * یافته ز آن در عطا و خلعتی‏
۲۷۳۹ بهر گبر و مومن و زیبا و زشت‏ * همچو خورشید و مطر نی چون بهشت‏
۲۷۴۰ دید قومی در نظر آراسته‏ * قوم دیگر منتظر برخاسته‏
۲۷۴۱ خاص و عامه از سلیمان تا به مور * زنده گشته چون جهان از نفخ صور
۲۷۴۲ اهل صورت در جواهر بافته‏ * اهل معنی بحر معنی یافته‏
۲۷۴۳ آن که بی‏همت چه با همت شده‏ * و آن که با همت چه با نعمت شده‏

1132

title of 1132
۲۷۴۴ بانگ می‏آمد که ای طالب بیا * جود محتاج گدایان چون گدا
۲۷۴۵ جود می‏جوید گدایان و ضعاف‏ * همچو خوبان کاینه جویند صاف‏
۲۷۴۶ روی خوبان ز آینه زیبا شود * روی احسان از گدا پیدا شود
۲۷۴۷ پس از این فرمود حق در و الضحی‏ * بانگ کم زن ای محمد بر گدا
۲۷۴۸ چون گدا آیینه‏ی جود است هان‏ * دم بود بر روی آیینه زیان‏
۲۷۴۹ آن یکی جودش گدا آرد پدید * و آن دگر بخشد گدایان را مزید
۲۷۵۰ پس گدایان آیت جود حق‏اند * و آن که با حقند جود مطلق‏اند
۲۷۵۱ و آن که جز این دوست او خود مرده‏ای است‏ * او بر این در نیست نقش پرده‏ای است‏

1133

title of 1133
۲۷۵۲ نقش درویش است او نی اهل نان‏ * نقش سگ را تو مینداز استخوان‏
۲۷۵۳ فقر لقمه دارد او نی فقر حق‏ * پیش نقش مرده‏ای کم نه طبق‏
۲۷۵۴ ماهی خاکی بود درویش نان‏ * شکل ماهی لیک از دریا رمان‏
۲۷۵۵ مرغ خانه ست او نه سیمرغ هوا * لوت نوشد او ننوشد از خدا
۲۷۵۶ عاشق حق است او بهر نوال‏ * نیست جانش عاشق حسن و جمال‏
۲۷۵۷ گر توهم می‏کند او عشق ذات‏ * ذات نبود وهم اسما و صفات‏
۲۷۵۸ وهم مخلوق است و مولود آمده ست‏ * حق نزاییده ست او لَمْ یُولَدْ است‏
۲۷۵۹ عاشق تصویر و وهم خویشتن‏ * کی بود از عاشقان ذو المنن‏
۲۷۶۰ عاشق آن وهم اگر صادق بود * آن مجاز او حقیقت کش شود
۲۷۶۱ شرح می‏خواهد بیان این سخن‏ * لیک می‏ترسم ز افهام کهن‏
۲۷۶۲ فهم‏های کهنه‏ی کوته نظر * صد خیال بد در آرد در فکر
۲۷۶۳ بر سماع راست هر کس چیر نیست‏ * لقمه‏ی هر مرغکی انجیر نیست‏
۲۷۶۴ خاصه مرغی مرده‏ای پوسیده‏ای‏ * پر خیالی اعمیی بی‏دیده‏ای‏
۲۷۶۵ نقش ماهی را چه دریا و چه خاک‏ * رنگ هندو را چه صابون و چه زاک‏
۲۷۶۶ نقش اگر غمگین نگاری بر ورق‏ * او ندارد از غم و شادی سبق‏
۲۷۶۷ صورتش غمگین و او فارغ از آن‏ * صورتش خندان و او ز آن بی‏نشان‏
۲۷۶۸ وین غم و شادی که اندر دل خفی است‏ * پیش آن شادی و غم جز نقش نیست‏
۲۷۶۹ صورت خندان نقش از بهر تست‏ * تا از آن صورت شود معنی درست‏
۲۷۷۰ نقشهایی کاندر این حمامهاست‏ * از برون جامه کن چون جامهاست‏
۲۷۷۱ تا برونی جامه‏ها بینی و بس‏ * جامه بیرون کن در آ ای هم نفس‏
۲۷۷۲ ز آن که با جامه درون سو راه نیست‏ * تن ز جان جامه ز تن آگاه نیست‏

1134

title of 1134
۲۷۷۳ آن عرابی از بیابان بعید * بر در دار الخلافه چون رسید
۲۷۷۴ پس نقیبان پیش او باز آمدند * بس گلاب لطف بر جیبش زدند
۲۷۷۵ حاجت او فهمشان شد بی‏مقال‏ * کار ایشان بد عطا پیش از سؤال‏
۲۷۷۶ پس بدو گفتند یا وجه العرب‏ * از کجایی چونی از راه و تعب‏
۲۷۷۷ گفت وجهم گر مرا وجهی دهید * بی‏وجوهم چون پس پشتم نهید
۲۷۷۸ ای که در روتان نشان مهتری‏ * فرتان خوشتر ز زر جعفری‏
۲۷۷۹ ای که یک دیدارتان دیدارها * ای نثار دینتان دینارها
۲۷۸۰ ای همه ینظر بنور اللَّه شده‏ * از بر حق بهر بخشش آمده‏
۲۷۸۱ تا زنید آن کیمیاهای نظر * بر سر مسهای اشخاص بشر
۲۷۸۲ من غریبم از بیابان آمدم‏ * بر امید لطف سلطان آمدم‏
۲۷۸۳ بوی لطف او بیابانها گرفت‏ * ذره‏های ریگ هم جانها گرفت‏
۲۷۸۴ تا بدین جا بهر دینار آمدم‏ * چون رسیدم مست دیدار آمدم‏
۲۷۸۵ بهر نان شخصی سوی نانوا دوید * داد جان چون حسن نانوا را بدید
۲۷۸۶ بهر فرجه شد یکی تا گلستان‏ * فرجه‏ی او شد جمال باغبان‏
۲۷۸۷ همچو اعرابی که آب از چه کشید * آب حیوان از رخ یوسف چشید
۲۷۸۸ رفت موسی کاتش آرد او به دست‏ * آتشی دید او که از آتش برست‏
۲۷۸۹ جست عیسی تا رهد از دشمنان‏ * بردش آن جستن به چارم آسمان‏
۲۷۹۰ دام آدم خوشه‏ی گندم شده‏ * تا وجودش خوشه‏ی مردم شده‏
۲۷۹۱ باز آید سوی دام از بهر خور * ساعد شه یابد و اقبال و فر
۲۷۹۲ طفل شد مکتب پی کسب هنر * بر امید مرغ با لطف پدر
۲۷۹۳ پس ز مکتب آن یکی صدری شده‏ * ماهگانه داده و بدری شده‏
۲۷۹۴ آمده عباس حرب از بهر کین‏ * بهر قمع احمد و استیز دین‏
۲۷۹۵ گشته دین را تا قیامت پشت و رو * در خلافت او و فرزندان او
۲۷۹۶ من بر این در طالب چیز آمدم‏ * صدر گشتم چون به دهلیز آمدم‏
۲۷۹۷ آب آوردم به تحفه بهر نان‏ * بوی نانم برد تا صدر جنان‏
۲۷۹۸ نان برون راند آدمی را از بهشت‏ * نان مرا اندر بهشتی در سرشت‏
۲۷۹۹ رستم از آب و ز نان همچون ملک‏ * بی‏غرض گردم بر این در چون فلک‏
۲۸۰۰ بی‏غرض نبود به گردش در جهان‏ * غیر جسم و غیر جان عاشقان‏

1135

title of 1135
۲۸۰۱ عاشقان کل نه این عشاق جزو * ماند از کل آن که شد مشتاق جزو
۲۸۰۲ چون که جزوی عاشق جزوی شود * زود معشوقش به کل خود رود
۲۸۰۳ ریش گاو بنده‏ی غیر آمد او * غرقه شد کف در ضعیفی در زد او
۲۸۰۴ نیست حاکم تا کند تیمار او * کار خواجه‏ی خود کند یا کار او

1136

title of 1136
۲۸۰۵ فازن بالحرة پی این شد مثل‏ * فاسرق الدرة بدین شد منتقل‏
۲۸۰۶ بنده سوی خواجه شد او ماند زار * بوی گل شد سوی گل او ماند خار
۲۸۰۷ او بمانده دور از مطلوب خویش‏ * سعی ضایع رنج باطل پای ریش‏
۲۸۰۸ همچو صیادی که گیرد سایه‏ای‏ * سایه کی گردد و را سرمایه‏ای‏
۲۸۰۹ سایه‏ی مرغی گرفته مرد سخت‏ * مرغ حیران گشته بر شاخ درخت‏
۲۸۱۰ کاین مدمغ بر که می‏خندد عجب‏ * اینت باطل اینت پوسیده سبب‏
۲۸۱۱ ور تو گویی جزو پیوسته‏ی کل است‏ * خار می‏خور خار مقرون گل است‏
۲۸۱۲ جز ز یک رو نیست پیوسته به کل‏ * ور نه خود باطل بدی بعث رسل‏
۲۸۱۳ چون رسولان از پی پیوستن‏اند * پس چه پیوندندشان چون یک تن‏اند
۲۸۱۴ این سخن پایان ندارد ای غلام‏ * روز بی‏گه شد حکایت کن تمام‏

1137

title of 1137
۲۸۱۵ آن سبوی آب را در پیش داشت‏ * تخم خدمت را در آن حضرت بکاشت‏
۲۸۱۶ گفت این هدیه بدان سلطان برید * سایل شه را ز حاجت واخرید
۲۸۱۷ آب شیرین و سبوی سبز و نو * ز آب بارانی که جمع آمد به گو
۲۸۱۸ خنده می‏آمد نقیبان را از آن‏ * لیک پذرفتند آن را همچو جان‏
۲۸۱۹ ز آن که لطف شاه خوب با خبر * کرده بود اندر همه ارکان اثر
۲۸۲۰ خوی شاهان در رعیت جا کند * چرخ اخضر خاک را خضرا کند
۲۸۲۱ شه چو حوضی دان حشم چون لوله‏ها * آب از لوله روان در کوله‏ها
۲۸۲۲ چون که آب جمله از حوضی است پاک‏ * هر یکی آبی دهد خوش ذوقناک‏
۲۸۲۳ ور در آن حوض آب شور است و پلید * هر یکی لوله همان آرد پدید
۲۸۲۴ ز آن که پیوسته ست هر لوله به حوض‏ * خوض کن در معنی این حرف خوض‏
۲۸۲۵ لطف شاهنشاه جان بی‏وطن‏ * چون اثر کرده ست اندر کل تن‏
۲۸۲۶ لطف عقل خوش نهاد خوش نسب‏ * چون همه تن را در آرد در ادب‏
۲۸۲۷ عشق شنگ بی‏قرار بی‏سکون‏ * چون در آرد کل تن را در جنون‏
۲۸۲۸ لطف آب بحر کاو چون کوثر است‏ * سنگ ریزه‏ش جمله در و گوهر است‏
۲۸۲۹ هر هنر که استا بدان معروف شد * جان شاگردان بدان موصوف شد
۲۸۳۰ پیش استاد اصولی هم اصول‏ * خواند آن شاگرد چست با حصول‏
۲۸۳۱ پیش استاد فقیه آن فقه خوان‏ * فقه خواند نی اصول اندر بیان‏
۲۸۳۲ پیش استادی که او نحوی بود * جان شاگردش از او نحوی شود
۲۸۳۳ باز استادی که او محو ره است‏ * جان شاگردش از او محو شه است‏
۲۸۳۴ زین همه انواع دانش روز مرگ‏ * دانش فقر است ساز راه و برگ‏

1138

title of 1138
۲۸۳۵ آن یکی نحوی به کشتی درنشست‏ * رو به کشتیبان نهاد آن خود پرست‏
۲۸۳۶ گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا * گفت نیم عمر تو شد در فنا
۲۸۳۷ دل شکسته گشت کشتیبان ز تاب‏ * لیک آن دم کرد خامش از جواب‏
۲۸۳۸ باد کشتی را به گردابی فگند * گفت کشتیبان به آن نحوی بلند
۲۸۳۹ هیچ دانی آشنا کردن بگو * گفت نی ای خوش جواب خوب رو
۲۸۴۰ گفت کل عمرت ای نحوی فناست‏ * ز آن که کشتی غرق این گردابهاست‏
۲۸۴۱ محو می‏باید نه نحو اینجا بدان‏ * گر تو محوی بی‏خطر در آب ران‏
۲۸۴۲ آب دریا مرده را بر سر نهد * ور بود زنده ز دریا کی رهد
۲۸۴۳ چون بمردی تو ز اوصاف بشر * بحر اسرارت نهد بر فرق سر
۲۸۴۴ ای که خلقان را تو خر می‏خوانده‏ای‏ * این زمان چون خر بر این یخ مانده‏ای‏
۲۸۴۵ گر تو علامه‏ی زمانی در جهان‏ * نک فنای این جهان بین وین زمان‏
۲۸۴۶ مرد نحوی را از آن در دوختیم‏ * تا شما را نحو محو آموختیم‏
۲۸۴۷ فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف‏ * در کم آمد یابی ای یار شگرف‏
۲۸۴۸ آن سبوی آب دانشهای ماست‏ * و آن خلیفه دجله‏ی علم خداست‏
۲۸۴۹ ما سبوها پر به دجله می‏بریم‏ * گر نه خر دانیم خود را ما خریم‏
۲۸۵۰ باری اعرابی بدان معذور بود * کو ز دجله بی‏خبر بود و ز رود
۲۸۵۱ گر ز دجله با خبر بودی چو ما * او نبردی آن سبو را جا به جا
۲۸۵۲ بلکه از دجله چو واقف آمدی‏ * آن سبو را بر سر سنگی زدی‏

1139

title of 1139
۲۸۵۳ چون خلیفه دید و احوالش شنید * آن سبو را پر ز زر کرد و مزید
۲۸۵۴ آن عرب را کرد از فاقه خلاص‏ * داد بخششها و خلعتهای خاص‏
۲۸۵۵ کاین سبو پر زر به دست او دهید * چون که واگردد سوی دجله‏ش برید
۲۸۵۶ از ره خشک آمده ست و از سفر * از ره آبش بود نزدیکتر
۲۸۵۷ چون به کشتی درنشست و دجله دید * سجده می‏کرد از حیا و می‏خمید
۲۸۵۸ کای عجب لطف این شه وهاب را * وین عجبتر کو ستد آن آب را
۲۸۵۹ چون پذیرفت از من آن دریای جود * آن چنان نقد دغل را زود زود
۲۸۶۰ کل عالم را سبو دان ای پسر * کاو بود از علم و خوبی تا به سر
۲۸۶۱ قطره‏ای از دجله‏ی خوبی اوست‏ * کان نمی‏گنجد ز پری زیر پوست‏
۲۸۶۲ گنج مخفی بد ز پری چاک کرد * خاک را تابان تر از افلاک کرد
۲۸۶۳ گنج مخفی بد ز پری جوش کرد * خاک را سلطان اطلس پوش کرد
۲۸۶۴ ور بدیدی شاخی از دجله‏ی خدا * آن سبو را او فنا کردی فنا
۲۸۶۵ آن که دیدندش همیشه بی‏خودند * بی‏خودانه بر سبو سنگی زدند
۲۸۶۶ ای ز غیرت بر سبو سنگی زده‏ * و این سبو ز اشکست کاملتر شده‏
۲۸۶۷ خم شکسته آب از او ناریخته‏ * صد درستی زین شکست انگیخته‏
۲۸۶۸ جزو جزو خم به رقص است و به حال‏ * عقل جزوی را نموده این محال‏
۲۸۶۹ نی سبو پیدا در این حالت نه آب‏ * خوش ببین و اللَّه اعلم بالصواب‏
۲۸۷۰ چون در معنی زنی بازت کنند * پر فکرت زن که شهبازت کنند
۲۸۷۱ پر فکرت شد گل آلود و گران‏ * ز آن که گل خواری ترا گل شد چو نان‏
۲۸۷۲ نان گل است و گوشت کمتر خور از این‏ * تا نمانی همچو گل اندر زمین‏
۲۸۷۳ چون گرسنه می‏شوی سگ می‏شوی‏ * تند و بد پیوند و بد رگ می‏شوی‏
۲۸۷۴ چون شدی تو سیر مرداری شدی‏ * بی‏خبر بی‏پا چو دیواری شدی‏
۲۸۷۵ پس دمی مردار و دیگر دم سگی‏ * چون کنی در راه شیران خوش تگی‏
۲۸۷۶ آلت اشکار خود جز سگ مدان‏ * کمترک انداز سگ را استخوان‏
۲۸۷۷ ز آن که سگ چون سیر شد سرکش شود * کی سوی صید و شکار خوش دود
۲۸۷۸ آن عرب را بی‏نوایی می‏کشید * تا بدان درگاه و آن دولت رسید
۲۸۷۹ در حکایت گفته‏ایم احسان شاه‏ * در حق آن بی‏نوای بی‏پناه‏
۲۸۸۰ هر چه گوید مرد عاشق بوی عشق‏ * از دهانش می‏جهد در کوی عشق‏
۲۸۸۱ گر بگوید فقه فقر آید همه‏ * بوی فقر آید از آن خوش دمدمه‏
۲۸۸۲ ور بگوید کفر دارد بوی دین‏ * ور به شک گوید شکش گردد یقین‏
۲۸۸۳ کف کژ کز بحر صدقی خاسته است‏ * اصل صاف آن فرع را آراسته است‏
۲۸۸۴ آن کفش را صافی و محقوق دان‏ * همچو دشنام لب معشوق دان‏
۲۸۸۵ گشته آن دشنام نامطلوب او * خوش ز بهر عارض محبوب او
۲۸۸۶ گر بگوید کژ نماید راستی‏ * ای کژی که راست را آراستی‏
۲۸۸۷ از شکر گر شکل نانی می‏پزی‏ * طعم قند آید نه نان چون می‏مزی‏
۲۸۸۸ ور بیابد مومنی زرین وثن‏ * کی هلد آن را برای هر شمن‏
۲۸۸۹ بلکه گیرد اندر آتش افکند * صورت عاریتش را بشکند
۲۸۹۰ تا نماند بر ذهب شکل وثن‏ * ز آن که صورت مانع است و راه زن‏
۲۸۹۱ ذات زرش ذات ربانیت است‏ * نقش بت بر نقد زر عاریت است‏
۲۸۹۲ بهر کیکی تو گلیمی را مسوز * وز صداع هر مگس مگذار روز
۲۸۹۳ بت پرستی چون بمانی در صور * صورتش بگذار و در معنی نگر
۲۸۹۴ مرد حجی همره حاجی طلب‏ * خواه هندو خواه ترک و یا عرب‏
۲۸۹۵ منگر اندر نقش و اندر رنگ او * بنگر اندر عزم و در آهنگ او
۲۸۹۶ گر سیاه است او هم آهنگ تو است‏ * تو سپیدش خوان که هم رنگ تو است‏
۲۸۹۷ این حکایت گفته شد زیر و زبر * همچو فکر عاشقان بی‏پا و سر
۲۸۹۸ سر ندارد چون ز ازل بوده ست پیش‏ * پا ندارد با ابد بوده ست خویش‏
۲۸۹۹ بلکه چون آب است هر قطره از آن‏ * هم سر است و پا و هم بی‏هردوان‏
۲۹۰۰ حاش لله این حکایت نیست هین‏ * نقد حال ما و تست این خوش ببین‏
۲۹۰۱ ز آن که صوفی با کر و با فر بود * هر چه آن ماضی است لا یذکر بود
۲۹۰۲ هم عرب ما هم سبو ما هم ملک‏ * جمله ما یُؤْفَکُ عَنْهُ مَنْ أُفِکَ‏
۲۹۰۳ عقل را شو دان و زن را نفس و طمع‏ * این دو ظلمانی و منکر عقل شمع‏
۲۹۰۴ بشنو اکنون اصل انکار از چه خاست‏ * ز آن که کل را گونه گونه جزوهاست‏
۲۹۰۵ جزو کل نی جزوها نسبت به کل‏ * نی چو بوی گل که باشد جزو گل‏
۲۹۰۶ لطف سبزه جزو لطف گل بود * بانگ قمری جزو آن بلبل بود
۲۹۰۷ گر شوم مشغول اشکال و جواب‏ * تشنگان را کی توانم داد آب‏
۲۹۰۸ گر تو اشکالی به کلی و حرج‏ * صبر کن الصبر مفتاح الفرج‏
۲۹۰۹ احتما کن احتما ز اندیشه‏ها * فکر شیر و گور و دلها بیشه‏ها
۲۹۱۰ احتماها بر دواها سرور است‏ * ز آن که خاریدن فزونی گر است‏
۲۹۱۱ احتما اصل دوا آمد یقین‏ * احتما کن قوت جان را ببین‏
۲۹۱۲ قابل این گفته‏ها شو گوش‏وار * تا که از زر سازمت من گوشوار
۲۹۱۳ حلقه در گوش مه زرگر شوی‏ * تا به ماه و تا ثریا بر شوی‏
۲۹۱۴ اولا بشنو که خلق مختلف‏ * مختلف جانند از یا تا الف‏
۲۹۱۵ در حروف مختلف شور و شکی است‏ * گر چه از یک رو ز سر تا پا یکی است‏
۲۹۱۶ از یکی رو ضد و یک رو متحد * از یکی رو هزل و از یک روی جد
۲۹۱۷ پس قیامت روز عرض اکبر است‏ * عرض او خواهد که با زیب و فر است‏
۲۹۱۸ هر که چون هندوی بد سودایی است‏ * روز عرضش نوبت رسوایی است‏
۲۹۱۹ چون ندارد روی همچون آفتاب‏ * او نخواهد جز شبی همچون نقاب‏
۲۹۲۰ برگ یک گل چون ندارد خار او * شد بهاران دشمن اسرار او
۲۹۲۱ و انکه سر تا پا گل است و سوسن است‏ * پس بهار او را دو چشم روشن است‏
۲۹۲۲ خار بی‏معنی خزان خواهد خزان‏ * تا زند پهلوی خود با گلستان‏
۲۹۲۳ تا بپوشد حسن آن و ننگ این‏ * تا نبینی رنگ آن و رنگ این‏
۲۹۲۴ پس خزان او را بهار است و حیات‏ * یک نماید سنگ و یاقوت زکات‏
۲۹۲۵ باغبان هم داند آن را در خزان‏ * لیک دید یک به از دید جهان‏
۲۹۲۶ خود جهان آن یک کس است او ابله است‏ * هر ستاره بر فلک جزو مه است‏
۲۹۲۷ پس همی‏گویند هر نقش و نگار * مژده مژده نک همی‏آید بهار
۲۹۲۸ تا بود تابان شکوفه چون زره‏ * کی کند آن میوه‏ها پیدا گره‏
۲۹۲۹ چون شکوفه ریخت میوه سر کند * چون که تن بشکست جان سر بر زند
۲۹۳۰ میوه معنی و شکوفه صورتش‏ * آن شکوفه مژده میوه نعمتش‏
۲۹۳۱ چون شکوفه ریخت میوه شد پدید * چون که آن کم شد شد این اندر مزید
۲۹۳۲ تا که نان نشکست قوت کی دهد * ناشکسته خوشه‏ها کی می‏دهد
۲۹۳۳ تا هلیله نشکند با ادویه‏ * کی شود خود صحت افزا ادویه‏

1140

title of 1140
۲۹۳۴ ای ضیاء الحق حسام الدین بگیر * یک دو کاغذ بر فزا در وصف پیر
۲۹۳۵ گر چه جسم نازکت را زور نیست‏ * لیک بی‏خورشید ما را نور نیست‏
۲۹۳۶ گر چه مصباح و زجاجه گشته‏ای‏ * لیک سر خیل دلی سر رشته‏ای‏
۲۹۳۷ چون سر رشته به دست و کام تست‏ * درهای عقد دل ز انعام تست‏
۲۹۳۸ بر نویس احوال پیر راهدان‏ * پیر را بگزین و عین راه دان‏
۲۹۳۹ پیر تابستان و خلقان تیر ماه‏ * خلق مانند شب‏اند و پیر ماه‏
۲۹۴۰ کرده‏ام بخت جوان را نام پیر * کاو ز حق پیر است نز ایام پیر
۲۹۴۱ او چنان پیری است کش آغاز نیست‏ * با چنان در یتیم انباز نیست‏
۲۹۴۲ خود قوی‏تر می‏شود خمر کهن‏ * خاصه آن خمری که باشد من لدن‏
۲۹۴۳ پیر را بگزین که بی‏پیر این سفر * هست بس پر آفت و خوف و خطر
۲۹۴۴ آن رهی که بارها تو رفته‏ای‏ * بی‏قلاووز اندر آن آشفته‏ای‏
۲۹۴۵ پس رهی را که ندیده ستی تو هیچ‏ * هین مرو تنها ز رهبر سر مپیچ‏
۲۹۴۶ گر نباشد سایه‏ی او بر تو گول‏ * پس ترا سر گشته دارد بانگ غول‏
۲۹۴۷ غولت از ره افکند اندر گزند * از تو داهی‏تر در این ره بس بدند
۲۹۴۸ از نبی بشنو ضلال رهروان‏ * که چشان کرد آن بلیس بد روان‏
۲۹۴۹ صد هزاران ساله راه از جاده دور * بردشان و کردشان ادبار و عور
۲۹۵۰ استخوانهاشان ببین و مویشان‏ * عبرتی گیر و مران خر سویشان‏
۲۹۵۱ گردن خر گیر و سوی راه کش‏ * سوی ره‏بانان و ره دانان خوش‏
۲۹۵۲ هین مهل خر را و دست از وی مدار * ز آن که عشق اوست سوی سبزه‏زار
۲۹۵۳ گر یکی دم تو به غفلت واهلیش‏ * او رود فرسنگ‏ها سوی حشیش‏
۲۹۵۴ دشمن راه است خر مست علف‏ * ای که بس خر بنده را کرد او تلف‏
۲۹۵۵ گر ندانی ره هر آن چه خر بخواست‏ * عکس آن کن خود بود آن راه راست‏
۲۹۵۶ شاوِروهُنَّ پس آن گه خالفوا * إن من لم یعصهن تالف‏
۲۹۵۷ با هوا و آرزو کم باش دوست‏ * چون یضلک عن سبیل الله اوست‏
۲۹۵۸ این هوا را نشکند اندر جهان‏ * هیچ چیزی همچو سایه‏ی همرهان‏

1141

title of 1141
۲۹۵۹ گفت پیغمبر علی را کای علی‏ * شیر حقی پهلوانی پر دلی‏
۲۹۶۰ لیک بر شیری مکن هم اعتماد * اندر آ در سایه‏ی نخل امید
۲۹۶۱ اندر آ در سایه‏ی آن عاقلی‏ * کش نداند برد از ره ناقلی‏
۲۹۶۲ ظل او اندر زمین چون کوه قاف‏ * روح او سیمرغ بس عالی طواف‏
۲۹۶۳ گر بگویم تا قیامت نعت او * هیچ آن را مقطع و غایت مجو
۲۹۶۴ در بشر رو پوش کرده ست آفتاب‏ * فهم کن و الله اعلم بالصواب‏
۲۹۶۵ یا علی از جمله‏ی طاعات راه‏ * بر گزین تو سایه‏ی خاص اله‏
۲۹۶۶ هر کسی در طاعتی بگریختند * خویشتن را مخلصی انگیختند
۲۹۶۷ تر برو در سایه‏ی عاقل گریز * تا رهی ز آن دشمن پنهان ستیز
۲۹۶۸ از همه طاعات اینت بهتر است‏ * سبق یابی بر هر آن سابق که هست‏
۲۹۶۹ چون گرفتت پیر هین تسلیم شو * همچو موسی زیر حکم خضر رو
۲۹۷۰ صبر کن بر کار خضری بی‏نفاق‏ * تا نگوید خضر رو هذا فراق‏
۲۹۷۱ گر چه کشتی بشکند تو دم مزن‏ * گر چه طفلی را کشد تو مو مکن‏
۲۹۷۲ دست او را حق چو دست خویش خواند * تا یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ‏ براند
۲۹۷۳ دست حق میراندش زنده‏ش کند * زنده چه بود جان پاینده‏ش کند
۲۹۷۴ هر که تنها نادرا این ره برید * هم به عون همت پیران رسید
۲۹۷۵ دست پیر از غایبان کوتاه نیست‏ * دست او جز قبضه‏ی اللَّه نیست‏
۲۹۷۶ غایبان را چون چنین خلعت دهند * حاضران از غایبان لا شک بهند
۲۹۷۷ غایبان را چون نواله می‏دهند * پیش مهمان تا چه نعمتها نهند
۲۹۷۸ کو کسی که پیش شه بندد کمر * تا کسی که هست بیرون سوی در
۲۹۷۹ چون گزیدی پیر نازک دل مباش‏ * سست و ریزیده چو آب و گل مباش‏
۲۹۸۰ گر بهر زخمی تو پر کینه شوی‏ * پس کجا بی‏صیقل آیینه شوی‏

1142

title of 1142
۲۹۸۱ این حکایت بشنو از صاحب بیان‏ * در طریق و عادت قزوینیان‏
۲۹۸۲ بر تن و دست و کتفها بی‏گزند * از سر سوزن کبودیها زنند
۲۹۸۳ سوی دلاکی بشد قزوینیی‏ * که کبودم زن بکن شیرینیی‏
۲۹۸۴ گفت چه صورت زنم ای پهلوان‏ * گفت بر زن صورت شیر ژیان‏
۲۹۸۵ طالعم شیر است نقش شیر زن‏ * جهد کن رنگ کبودی سیر زن‏
۲۹۸۶ گفت بر چه موضعت صورت زنم‏ * گفت بر شانه‏گهم زن آن رقم‏
۲۹۸۷ چون که او سوزن فرو بردن گرفت‏ * درد آن در شانگه مسکن گرفت‏
۲۹۸۸ پهلوان در ناله آمد کای سنی‏ * مر مرا کشتی چه صورت می‏زنی‏
۲۹۸۹ گفت آخر شیر فرمودی مرا * گفت از چه عضو کردی ابتدا
۲۹۹۰ گفت از دمگاه آغازیده‏ام‏ * گفت دم بگذار ای دو دیده‏ام‏
۲۹۹۱ از دم و دمگاه شیرم دم گرفت‏ * دمگه او دمگهم محکم گرفت‏
۲۹۹۲ شیر بی‏دم باش گو ای شیر ساز * که دلم سستی گرفت از زخم گاز
۲۹۹۳ جانب دیگر گرفت آن شخص زخم‏ * بی‏محابا بی‏مواسا بی‏ز رحم‏
۲۹۹۴ بانگ کرد او کاین چه اندام است از او * گفت این گوش است ای مرد نکو
۲۹۹۵ گفت تا گوشش نباشد ای حکیم‏ * گوش را بگذار و کوته کن گلیم‏
۲۹۹۶ جانب دیگر خلش آغاز کرد * باز قزوینی فغان را ساز کرد
۲۹۹۷ کاین سوم جانب چه اندام است نیز * گفت این است اشکم شیر ای عزیز
۲۹۹۸ گفت تا اشکم نباشد شیر را * چه شکم باید نگار سیر را
۲۹۹۹ خیره شد دلاک و بس حیران بماند * تا به دیر انگشت در دندان بماند
۳۰۰۰ بر زمین زد سوزن از خشم اوستاد * گفت در عالم کسی را این فتاد
۳۰۰۱ شیر بی‏دم و سر و اشکم که دید * این چنین شیری خدا خود نافرید
۳۰۰۲ ای برادر صبر کن بر درد نیش‏ * تا رهی از نیش نفس گبر خویش‏
۳۰۰۳ کان گروهی که رهیدند از وجود * چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود
۳۰۰۴ هر که مرد اندر تن او نفس گبر * مر و را فرمان برد خورشید و ابر
۳۰۰۵ چون دلش آموخت شمع افروختن‏ * آفتاب او را نیارد سوختن‏
۳۰۰۶ گفت حق در آفتاب منتجم‏ * ذکر تزاور کذا عن کهفهم‏
۳۰۰۷ خار جمله لطف چون گل می‏شود * پیش جزوی کاو سوی کل می‏رود
۳۰۰۸ چیست تعظیم خدا افراشتن‏ * خویشتن را خوار و خاکی داشتن‏
۳۰۰۹ چیست توحید خدا آموختن‏ * خویشتن را پیش واحد سوختن‏
۳۰۱۰ گر همی‏خواهی که بفروزی چو روز * هستی همچون شب خود را بسوز
۳۰۱۱ هستی‏ات در هست آن هستی نواز * همچو مس در کیمیا اندر گداز
۳۰۱۲ در من و ما سخت کرده ستی دو دست‏ * هست این جمله‏ی خرابی از دو هست‏

1143

title of 1143
۳۰۱۳ شیر و گرگ و روبهی بهر شکار * رفته بودند از طلب در کوهسار
۳۰۱۴ تا به پشت همدگر بر صیدها * سخت بر بندند بار قیدها
۳۰۱۵ هر سه با هم اندر آن صحرای ژرف‏ * صیدها گیرند بسیار و شگرف‏
۳۰۱۶ گر چه ز یشان شیر نر را ننگ بود * لیک کرد اکرام و همراهی نمود
۳۰۱۷ این چنین شه را ز لشکر زحمت است‏ * لیک همره شد جماعت رحمت است‏
۳۰۱۸ این چنین مه را ز اختر ننگهاست‏ * او میان اختران بهر سخاست‏
۳۰۱۹ امر شاوِرْهُمْ‏ پیمبر را رسید * گر چه رایی نیست رایش را ندید
۳۰۲۰ در ترازو جو رفیق زر شده ست‏ * نی از آن که جو چو زر گوهر شده ست‏
۳۰۲۱ روح قالب را کنون همره شده ست‏ * مدتی سگ حارس درگه شده ست‏
۳۰۲۲ چون که رفتند این جماعت سوی کوه‏ * در رکاب شیر با فر و شکوه‏
۳۰۲۳ گاو کوهی و بز و خرگوش زفت‏ * یافتند و کار ایشان پیش رفت‏
۳۰۲۴ هر که باشد در پی شیر حراب‏ * کم نیاید روز و شب او را کباب‏
۳۰۲۵ چون ز که در بیشه آوردندشان‏ * کشته و مجروح و اندر خون کشان‏
۳۰۲۶ گرگ و روبه را طمع بود اندر آن‏ * که رود قسمت به عدل خسروان‏
۳۰۲۷ عکس طمع هر دوشان بر شیر زد * شیر دانست آن طمعها را سند
۳۰۲۸ هر که باشد شیر اسرار و امیر * او بداند هر چه اندیشد ضمیر
۳۰۲۹ هین نگه دار ای دل اندیشه جو * دل ز اندیشه‏ی بدی در پیش او
۳۰۳۰ داند و خر را همی‏راند خموش‏ * در رخت خندد برای روی‏پوش‏
۳۰۳۱ شیر چون دانست آن وسواسشان‏ * وانگفت و داشت آن دم پاسشان‏
۳۰۳۲ لیک با خود گفت بنمایم سزا * مر شما را ای خسیسان گدا
۳۰۳۳ مر شما را بس نیامد رای من‏ * ظنتان این است در اعطای من‏
۳۰۳۴ ای عقول و رایتان از رای من‏ * از عطاهای جهان آرای من‏
۳۰۳۵ نقش با نقاش چه سگالد دگر * چون سگالش اوش بخشید و خبر
۳۰۳۶ این چنین ظن خسیسانه به من‏ * مر شما را بود ننگان زمن‏
۳۰۳۷ ظانین بالله ظن السوء را * گر نبرم سر بود عین خطا
۳۰۳۸ وارهانم چرخ را از ننگتان‏ * تا بماند بر جهان این داستان‏
۳۰۳۹ شیر با این فکر می‏زد خنده فاش‏ * بر تبسمهای شیر ایمن مباش‏
۳۰۴۰ مال دنیا شد تبسمهای حق‏ * کرد ما را مست و مغرور و خلق‏
۳۰۴۱ فقر و رنجوری به استت ای سند * کان تبسم دام خود را بر کند

1144

title of 1144
۳۰۴۲ گفت شیر ای گرگ این را بخش کن‏ * معدلت را نو کن ای گرگ کهن‏
۳۰۴۳ نایب من باش در قسمت‏گری‏ * تا پدید آید که تو چه گوهری‏
۳۰۴۴ گفت ای شه گاو وحشی بخش تست‏ * آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست‏
۳۰۴۵ بز مرا که بز میانه ست و وسط * روبها خرگوش بستان بی‏غلط
۳۰۴۶ شیر گفت ای گرگ چون گفتی بگو * چون که من باشم تو گویی ما و تو
۳۰۴۷ گرگ خود چه سگ بود کاو خویش دید * پیش چون من شیر بی‏مثل و ندید
۳۰۴۸ گفت پیش آ ای خری کاو خود بدید * پیشش آمد پنجه زد او را درید
۳۰۴۹ چون ندیدش مغز و تدبیر رشید * در سیاست پوستش از سر کشید
۳۰۵۰ گفت چون دید منت از خود نبرد * این چنین جان را بباید زار مرد
۳۰۵۱ چون نبودی فانی اندر پیش من‏ * فضل آمد مر ترا گردن زدن‏
۳۰۵۲ کُلُّ شَیْ‏ءٍ هالِکٌ‏ جز وجه او * چون نه‏ای در وجه او هستی مجو
۳۰۵۳ هر که اندر وجه ما باشد فنا * کُلُّ شَیْ‏ءٍ هالِکٌ‏ نبود جزا
۳۰۵۴ ز آن که در الاست او از لا گذشت‏ * هر که در الاست او فانی نگشت‏
۳۰۵۵ هر که بر در او من و ما می‏زند * رد باب است او و بر لا می‏تند

1145

title of 1145
۳۰۵۶ آن یکی آمد در یاری بزد * گفت یارش کیستی ای معتمد
۳۰۵۷ گفت من، گفتش برو هنگام نیست‏ * بر چنین خوانی مقام خام نیست‏
۳۰۵۸ خام را جز آتش هجر و فراق‏ * کی پزد کی وا رهاند از نفاق‏
۳۰۵۹ رفت آن مسکین و سالی در سفر * در فراق دوست سوزید از شرر
۳۰۶۰ پخته گشت آن سوخته پس باز گشت‏ * باز گرد خانه‏ی همباز گشت‏
۳۰۶۱ حلقه زد بر در به صد ترس و ادب‏ * تا بنجهد بی‏ادب لفظی ز لب‏
۳۰۶۲ بانگ زد یارش که بر در کیست آن‏ * گفت بر درهم تویی ای دلستان‏
۳۰۶۳ گفت اکنون چون منی ای من در آ * نیست گنجایی دو من را در سرا
۳۰۶۴ نیست سوزن را سر رشته دو تا * چون که یکتایی درین سوزن در آ
۳۰۶۵ رشته را با سوزن آمد ارتباط * نیست در خور با جمل سم الخیاط
۳۰۶۶ کی شود باریک هستی جمل‏ * جز به مقراض ریاضات و عمل‏
۳۰۶۷ دست حق باید مر آن را ای فلان‏ * کاو بود بر هر محالی کن فکان‏
۳۰۶۸ هر محال از دست او ممکن شود * هر حرون از بیم او ساکن شود
۳۰۶۹ اکمه و ابرص چه باشد مرده نیز * زنده گردد از فسون آن عزیز
۳۰۷۰ و آن عدم کز مرده مرده‏تر بود * در کف ایجاد او مضطر بود
۳۰۷۱ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ‏ بخوان‏ * مر و را بی‏کار و بی‏فعلی مدان‏
۳۰۷۲ کمترین کاریش هر روز است آن‏ * کاو سه لشکر را کند این سو روان‏
۳۰۷۳ لشکری ز اصلاب سوی امهات‏ * بهر آن تا در رحم روید نبات‏
۳۰۷۴ لشکری ز ارحام سوی خاکدان‏ * تا ز نر و ماده پر گردد جهان‏
۳۰۷۵ لشکری از خاک ز آن سوی اجل‏ * تا ببیند هر کسی حسن عمل‏
۳۰۷۶ این سخن پایان ندارد هین بتاز * سوی آن دو یار پاک پاک باز

1146

title of 1146
۳۰۷۷ گفت یارش کاندر آ ای جمله من‏ * نی مخالف چون گل و خار چمن‏
۳۰۷۸ رشته یکتا شد غلط کم شد کنون‏ * گر دو تا بینی حروف کاف و نون‏
۳۰۷۹ کاف و نون همچون کمند آمد جذوب‏ * تا کشاند مر عدم را در خطوب‏
۳۰۸۰ پس دو تا باید کمند اندر صور * گر چه یکتا باشد آن دو در اثر
۳۰۸۱ گر دو پا گر چار پا ره را برد * همچو مقراض دو تا یکتا برد
۳۰۸۲ آن دو همبازان گازر را ببین‏ * هست در ظاهر خلافی ز آن و ز این‏
۳۰۸۳ آن یکی کرباس را در آب زد * و آن دگر همباز خشکش می‏کند
۳۰۸۴ باز او آن خشک را تر می‏کند * گوییا ز استیزه ضد بر می‏تند
۳۰۸۵ لیک این دو ضد استیزه نما * یکدل و یک کار باشد در رضا
۳۰۸۶ هر نبی و هر ولی را مسلکی است‏ * لیک تا حق می‏برد جمله یکی است‏
۳۰۸۷ چون که جمع مستمع را خواب برد * سنگهای آسیا را آب برد
۳۰۸۸ رفتن این آب فوق آسیاست‏ * رفتنش در آسیا بهر شماست‏
۳۰۸۹ چون شما را حاجت طاحون نماند * آب را در جوی اصلی باز راند
۳۰۹۰ ناطقه سوی دهان تعلیم راست‏ * ور نه خود آن نطق را جویی جداست‏
۳۰۹۱ می‏رود بی‏بانگ و بی‏تکرارها * تَحْتَهَا الْأَنْهارُ تا گلزارها
۳۰۹۲ ای خدا جان را تو بنما آن مقام‏ * کاندر او بی‏حرف می‏روید کلام‏
۳۰۹۳ تا که سازد جان پاک از سر قدم‏ * سوی عرصه‏ی دور پهنای عدم‏
۳۰۹۴ عرصه‏ای بس با گشاد و با فضا * وین خیال و هست یابد زو نوا
۳۰۹۵ تنگتر آمد خیالات از عدم‏ * ز آن سبب باشد خیال اسباب غم‏
۳۰۹۶ باز هستی تنگتر بود از خیال‏ * ز آن شود در وی قمر همچون هلال‏
۳۰۹۷ باز هستی جهان حس و رنگ‏ * تنگتر آمد که زندانی است تنگ‏
۳۰۹۸ علت تنگی است ترکیب و عدد * جانب ترکیب حسها می‏کشد
۳۰۹۹ ز آن سوی حس عالم توحید دان‏ * گر یکی خواهی بدان جانب بران‏
۳۱۰۰ امر کن یک فعل بود و نون و کاف‏ * در سخن افتاد و معنی بود صاف‏
۳۱۰۱ این سخن پایان ندارد باز گرد * تا چه شد احوال گرگ اندر نبرد

1147

title of 1147
۳۱۰۲ گرگ را بر کند سر آن سر فراز * تا نماند دو سری و امتیاز
۳۱۰۳ فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ‏ است ای گرگ پیر * چون نبودی مرده در پیش امیر
۳۱۰۴ بعد از آن رو شیر با روباه کرد * گفت این را بخش کن از بهر خورد
۳۱۰۵ سجده کرد و گفت کاین گاو سمین‏ * چاشت خوردت باشد ای شاه گزین‏
۳۱۰۶ و آن بز از بهر میان روز را * یخنیی باشد شه پیروز را
۳۱۰۷ و آن دگر خرگوش بهر شام هم‏ * شب چره‏ی این شاه با لطف و کرم‏
۳۱۰۸ گفت ای روبه تو عدل افروختی‏ * این چنین قسمت ز کی آموختی‏
۳۱۰۹ از کجا آموختی این ای بزرگ‏ * گفت ای شاه جهان از حال گرگ‏
۳۱۱۰ گفت چون در عشق ما گشتی گرو * هر سه را برگیر و بستان و برو
۳۱۱۱ روبها چون جملگی ما را شدی‏ * چونت آزاریم چون تو ما شدی‏
۳۱۱۲ ما ترا و جمله اشکاران ترا * پای بر گردون هفتم نه بر آ
۳۱۱۳ چون گرفتی عبرت از گرگ دنی‏ * پس تو روبه نیستی شیر منی‏
۳۱۱۴ عاقل آن باشد که عبرت گیرد از * مرگ یاران در بلای محترز
۳۱۱۵ روبه آن دم بر زبان صد شکر راند * که مرا شیر از پی آن گرگ خواند
۳۱۱۶ گر مرا اول بفرمودی که تو * بخش کن این را که بردی جان از او
۳۱۱۷ پس سپاس او را که ما را در جهان‏ * کرد پیدا از پس پیشینیان‏
۳۱۱۸ تا شنیدیم آن سیاستهای حق‏ * بر قرون ماضیه اندر سبق‏
۳۱۱۹ تا که ما از حال آن گرگان پیش‏ * همچو روبه پاس خود داریم بیش‏
۳۱۲۰ امت مرحومه زین رو خواندمان‏ * آن رسول حق و صادق در بیان‏
۳۱۲۱ استخوان و پشم آن گرگان عیان‏ * بنگرید و پند گیرید ای مهان‏
۳۱۲۲ عاقل از سر بنهد این هستی و باد * چون شنید انجام فرعونان و عاد
۳۱۲۳ ور بننهد دیگران از حال او * عبرتی گیرند از اضلال او

1148

title of 1148
۳۱۲۴ گفت نوح ای سرکشان من من نی‏ام‏ * من ز جان مرده به جانان می‏زی‏ام‏
۳۱۲۵ چون بمردم از حواس بو البشر * حق مرا شد سمع و ادراک و بصر
۳۱۲۶ چون که من من نیستم این دم ز هوست‏ * پیش این دم هر که دم زد کافر اوست‏
۳۱۲۷ هست اندر نقش این روباه شیر * سوی این روبه نشاید شد دلیر
۳۱۲۸ گر ز روی صورتش می‏نگروی‏ * غره‏ی شیران از او می‏نشنوی‏
۳۱۲۹ گر نبودی نوح را از حق یدی‏ * پس جهانی را چرا بر هم زدی‏
۳۱۳۰ صد هزاران شیر بود او در تنی‏ * او چو آتش بود و عالم خرمنی‏
۳۱۳۱ چون که خرمن پاس عشر او نداشت‏ * او چنان شعله بر آن خرمن گماشت‏
۳۱۳۲ هر که او در پیش این شیر نهان‏ * بی‏ادب چون گرگ بگشاید دهان‏
۳۱۳۳ همچو گرگ آن شیر بردراندش‏ * فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ‏ بر خواندش‏
۳۱۳۴ زخم یابد همچو گرگ از دست شیر * پیش شیر ابله بود کاو شد دلیر
۳۱۳۵ کاشکی آن زخم بر تن آمدی‏ * تا بدی کایمان و دل سالم بدی‏
۳۱۳۶ قوتم بگسست چون اینجا رسید * چون توانم کرد این سر را پدید
۳۱۳۷ همچو آن روبه کم اشکم کنید * پیش او روباه بازی کم کنید
۳۱۳۸ جمله ما و من به پیش او نهید * ملک ملک اوست ملک او را دهید
۳۱۳۹ چون فقیر آیید اندر راه راست‏ * شیر و صید شیر خود آن شماست‏
۳۱۴۰ ز آنکه او پاک است و سبحان وصف اوست‏ * بی‏نیاز است او ز نغز و مغز و پوست‏
۳۱۴۱ هر شکار و هر کراماتی که هست‏ * از برای بندگان آن شه است‏
۳۱۴۲ نیست شه را طمع بهر خلق ساخت‏ * این همه دولت خنک آن کاو شناخت‏
۳۱۴۳ آن که دولت آفرید و دو سرا * ملک دولتها چه کار آید و را
۳۱۴۴ پیش سبحان بس نگه دارید دل‏ * تا نگردید از گمان بد خجل‏
۳۱۴۵ کاو ببیند سر و فکر و جستجو * همچو اندر شیر خالص تار مو
۳۱۴۶ آن که او بی‏نقش ساده سینه شد * نقشهای غیب را آیینه شد
۳۱۴۷ سر ما را بی‏گمان موقن شود * ز آن که مومن آینه‏ی مومن شود
۳۱۴۸ چون زند او نقد ما را بر محک‏ * پس یقین را باز داند او ز شک‏
۳۱۴۹ چون شود جانش محک نقدها * پس ببیند قلب را و قلب را

1149

title of 1149
۳۱۵۰ پادشاهان را چنان عادت بود * این شنیده باشی ار یادت بود
۳۱۵۱ دست چپشان پهلوانان ایستند * ز آنکه دل پهلوی چپ باشد ببند
۳۱۵۲ مشرف و اهل قلم بر دست راست‏ * ز آن که علم و خط و ثبت آن دست راست‏
۳۱۵۳ صوفیان را پیش رو موضع دهند * کاینه‏ی جان‏اند و ز آیینه بهند
۳۱۵۴ سینه صیقلها زده در ذکر و فکر * تا پذیرد آینه‏ی دل نقش بکر
۳۱۵۵ هر که او از صلب فطرت خوب زاد * آینه در پیش او باید نهاد
۳۱۵۶ عاشق آیینه باشد روی خوب‏ * صیقل جان آمد و تَقْوَی الْقُلُوبِ‏

1150

title of 1150
۳۱۵۷ آمد از آفاق یار مهربان‏ * یوسف صدیق را شد میهمان‏
۳۱۵۸ کآشنا بودند وقت کودکی‏ * بر وساده‏ی آشنایی متکی‏
۳۱۵۹ یاد دادش جور اخوان و حسد * گفت کان زنجیر بود و ما اسد
۳۱۶۰ عار نبود شیر را از سلسله‏ * نیست ما را از قضای حق گله‏
۳۱۶۱ شیر را بر گردن ار زنجیر بود * بر همه زنجیر سازان میر بود
۳۱۶۲ گفت چون بودی ز زندان و ز چاه‏ * گفت همچون در محاق و کاست ماه‏
۳۱۶۳ در محاق ار ماه نو گردد دو تا * نی در آخر بدر گردد بر سما
۳۱۶۴ گر چه دردانه به هاون کوفتند * نور چشم و دل شد و بیند بلند
۳۱۶۵ گندمی را زیر خاک انداختند * پس ز خاکش خوشه‏ها بر ساختند
۳۱۶۶ بار دیگر کوفتندش ز آسیا * قیمتش افزود و نان شد جان فزا
۳۱۶۷ باز نان را زیر دندان کوفتند * گشت عقل و جان و فهم هوشمند
۳۱۶۸ باز آن جان چون که محو عشق گشت‏ * یُعْجِبُ الزُّرَّاعَ‏ آمد بعد کشت‏
۳۱۶۹ این سخن پایان ندارد باز گرد * تا که با یوسف چه گفت آن نیک مرد
۳۱۷۰ بعد قصه گفتنش گفت ای فلان‏ * هین چه آوردی تو ما را ارمغان‏
۳۱۷۱ بر در یاران تهی دست ای فتی‏ * هست چون بی‏گندمی در آسیا
۳۱۷۲ حق تعالی خلق را گوید به حشر * ارمغان کو از برای روز نشر
۳۱۷۳ جِئْتُمُونا و فُرادی‏ بی‏نوا * هم بدان سان که‏ خَلَقْناکُمْ‏ کذا
۳۱۷۴ هین چه آوردید دست آویز را * ارمغانی روز رستاخیز را
۳۱۷۵ یا امید باز گشتنتان نبود * وعده‏ی امروز باطلتان نمود
۳۱۷۶ وعده‏ی مهمانی‏اش را منکری‏ * پس ز مطبخ خاک و خاکستر بری‏
۳۱۷۷ ور نه‏ای منکر چنین دست تهی‏ * در در آن دوست چون پا می‏نهی‏
۳۱۷۸ اندکی صرفه بکن از خواب و خور * ارمغان بهر ملاقاتش ببر
۳۱۷۹ شو قلیل النوم مما یَهْجَعُونَ‏ * باش در اسحار از یَسْتَغْفِرُونَ‏
۳۱۸۰ اندکی جنبش بکن همچون جنین‏ * تا ببخشندت حواس نور بین‏
۳۱۸۱ وز جهان چون رحم بیرون روی‏ * از زمین در عرصه‏ی واسع شوی‏
۳۱۸۲ آن که ارض اللَّه واسع گفته‏اند * عرصه‏ای دان کانبیا در رفته‏اند
۳۱۸۳ دل نگردد تنگ ز آن عرصه‏ی فراخ‏ * نخل تر آن جا نگردد خشک شاخ‏
۳۱۸۴ حاملی تو مر حواست را کنون‏ * کند و مانده می‏شوی و سر نگون‏
۳۱۸۵ چون که محمولی نه حامل وقت خواب‏ * ماندگی رفت و شدی بی‏رنج و تاب‏
۳۱۸۶ چاشنیی دان تو حال خواب را * پیش محمولی حال اولیا
۳۱۸۷ اولیا اصحاب کهفند ای عنود * در قیام و در تقلب‏ هُمْ رُقُودٌ
۳۱۸۸ می‏کشدشان بی‏تکلف در فعال‏ * بی‏خبر ذات الیمین ذات الشمال‏
۳۱۸۹ چیست آن ذات الیمین فعل حسن‏ * چیست آن ذات الشمال اشغال تن‏
۳۱۹۰ می‏رود این هر دو کار از انبیا * بی‏خبر زین هر دو ایشان چون صدا
۳۱۹۱ گر صدایت بشنواند خیر و شر * ذات کوه از هر دو باشد بی‏خبر

1151

title of 1151
۳۱۹۲ گفت یوسف هین بیاور ارمغان‏ * او ز شرم این تقاضا زد فغان‏
۳۱۹۳ گفت من چند ارمغان جستم ترا * ارمغانی در نظر نامد مرا
۳۱۹۴ حبه‏ای را جانب کان چون برم‏ * قطره‏ای را سوی عمان چون برم‏
۳۱۹۵ زیره را من سوی کرمان آورم‏ * گر به پیش تو دل و جان آورم‏
۳۱۹۶ نیست تخمی کاندر این انبار نیست‏ * غیر حسن تو که آن را یار نیست‏
۳۱۹۷ لایق آن دیدم که من آیینه‏ای‏ * پیش تو آرم چو نور سینه‏ای‏
۳۱۹۸ تا ببینی روی خوب خود در آن‏ * ای تو چون خورشید شمع آسمان‏
۳۱۹۹ آینه آوردمت ای روشنی‏ * تا چو بینی روی خود یادم کنی‏
۳۲۰۰ آینه بیرون کشید او از بغل‏ * خوب را آیینه باشد مشتغل‏
۳۲۰۱ آینه‏ی هستی چه باشد نیستی‏ * نیستی بر گر تو ابله نیستی‏
۳۲۰۲ هستی اندر نیستی بتوان نمود * مال داران بر فقیر آرند جود
۳۲۰۳ آینه‏ی صافی نان خود گرسنه ست‏ * سوخته هم آینه‏ی آتش زنه ست‏
۳۲۰۴ نیستی و نقص هر جایی که خاست‏ * آینه‏ی خوبی جمله‏ی پیشه‏هاست‏
۳۲۰۵ چون که جامه چست و دوزیده بود * مظهر فرهنگ درزی چون شود
۳۲۰۶ ناتراشیده همی‏باید جذوع‏ * تا دروگر اصل سازد یا فروع‏
۳۲۰۷ خواجه‏ی اشکسته بند آن جا رود * که در آن جا پای اشکسته بود
۳۲۰۸ کی شود چون نیست رنجور نزار * آن جمال صنعت طب آشکار
۳۲۰۹ خواری و دونی مسها بر ملا * گر نباشد کی نماید کیمیا
۳۲۱۰ نقصها آیینه‏ی وصف کمال‏ * و آن حقارت آینه‏ی عز و جلال‏
۳۲۱۱ ز آن که ضد را ضد کند پیدا یقین‏ * ز آن که با سرکه پدید است انگبین‏
۳۲۱۲ هر که نقص خویش را دید و شناخت‏ * اندر استکمال خود ده اسبه تاخت‏
۳۲۱۳ ز آن نمی‏پرد به سوی ذو الجلال‏ * کاو گمانی می‏برد خود را کمال‏
۳۲۱۴ علتی بدتر ز پندار کمال‏ * نیست اندر جان تو ای ذو دلال‏
۳۲۱۵ از دل و از دیده‏ات بس خون رود * تا ز تو این معجبی بیرون رود
۳۲۱۶ علت ابلیس انا خیری بده ست‏ * وین مرض در نفس هر مخلوق هست‏
۳۲۱۷ گر چه خود را بس شکسته بیند او * آب صافی دان و سرگین زیر جو
۳۲۱۸ چون بشوراند ترا در امتحان‏ * آب سرگین رنگ گردد در زمان‏
۳۲۱۹ در تگ جو هست سرگین ای فتی‏ * گر چه جو صافی نماید مر ترا
۳۲۲۰ هست پیر راه دان پر فطن‏ * باغهای نفس کل را جوی کن‏
۳۲۲۱ جوی خود را کی تواند پاک کرد * نافع از علم خدا شد علم مرد
۳۲۲۲ کی تراشد تیغ دسته‏ی خویش را * رو به جراحی سپار این ریش را
۳۲۲۳ بر سر هر ریش جمع آمد مگس‏ * تا نبیند قبح ریش خویش کس‏
۳۲۲۴ آن مگس اندیشه‏ها و آن مال تو * ریش تو آن ظلمت احوال تو
۳۲۲۵ ور نهد مرهم بر آن ریش تو پیر * آن زمان ساکن شود درد و نفیر
۳۲۲۶ تا که پندارد که صحت یافته ست‏ * پرتو مرهم بر آن جا تافته ست‏
۳۲۲۷ هین ز مرهم سر مکش ای پشت ریش‏ * و آن ز پرتو دان مدان از اصل خویش‏

1152

title of 1152
۳۲۲۸ پیش از عثمان یکی نساخ بود * کاو به نسخ وحی جدی می‏نمود
۳۲۲۹ چون نبی از وحی فرمودی سبق‏ * او همان را وانبشتی بر ورق‏
۳۲۳۰ پرتو آن وحی بر وی تافتی‏ * او درون خویش حکمت یافتی‏
۳۲۳۱ عین آن حکمت بفرمودی رسول‏ * زین قدر گمراه شد آن بو الفضول‏
۳۲۳۲ کانچه می‏گوید رسول مستنیر * مر مرا هست آن حقیقت در ضمیر
۳۲۳۳ پرتو اندیشه‏اش زد بر رسول‏ * قهر حق آورد بر جانش نزول‏
۳۲۳۴ هم ز نساخی بر آمد هم ز دین‏ * شد عدوی مصطفی و دین به کین‏
۳۲۳۵ مصطفی فرمود کای گبر عنود * چون سیه گشتی اگر نور از تو بود
۳۲۳۶ گر تو ینبوع الهی بودیی‏ * این چنین آب سیه نگشودیی‏
۳۲۳۷ تا که ناموسش به پیش این و آن‏ * نشکند بر بست این او را دهان‏
۳۲۳۸ اندرون می‏سوختش هم زین سبب‏ * توبه کردن می‏نیارست این عجب‏
۳۲۳۹ آه می‏کرد و نبودش آه سود * چون در آمد تیغ و سر را در ربود
۳۲۴۰ کرده حق ناموس را صد من حدید * ای بسا بسته به بند ناپدید
۳۲۴۱ کبر و کفر آن سان ببست آن راه را * که نیارد کرد ظاهر آه را
۳۲۴۲ گفت اغلالا فهم به مقمحون‏ * نیست آن اغلال بر ما از برون‏
۳۲۴۳ خلفهم سدا فأغشیناهم‏ * می‏نبیند بند را پیش و پس او
۳۲۴۴ رنگ صحرا دارد آن سدی که خاست‏ * او نمی‏داند که آن سد قضاست‏
۳۲۴۵ شاهد تو سد روی شاهد است‏ * مرشد تو سد گفت مرشد است‏
۳۲۴۶ ای بسا کفار را سودای دین‏ * بندشان ناموس و کبر آن و این‏
۳۲۴۷ بند پنهان لیک از آهن بتر * بند آهن را کند پاره تبر
۳۲۴۸ بند آهن را توان کردن جدا * بند غیبی را نداند کس دوا
۳۲۴۹ مرد را زنبور اگر نیشی زند * طبع او آن لحظه بر دفعی تند
۳۲۵۰ زخم نیش اما چو از هستی تست‏ * غم قوی باشد نگردد درد سست‏
۳۲۵۱ شرح این از سینه بیرون می‏جهد * لیک می‏ترسم که نومیدی دهد
۳۲۵۲ نی مشو نومید و خود را شاد کن‏ * پیش آن فریادرس فریاد کن‏
۳۲۵۳ کای محب عفو از ما عفو کن‏ * ای طبیب رنج ناسور کهن‏
۳۲۵۴ عکس حکمت آن شقی را یاوه کرد * خود مبین تا بر نیارد از تو گرد
۳۲۵۵ ای برادر بر تو حکمت جاریه ست‏ * آن ز ابدال است و بر تو عاریه ست‏
۳۲۵۶ گر چه در خود خانه نوری یافته ست‏ * آن ز همسایه‏ی منور تافته ست‏
۳۲۵۷ شکر کن غره مشو بینی مکن‏ * گوش دار و هیچ خود بینی مکن‏
۳۲۵۸ صد دریغ و درد کاین عاریتی‏ * امتان را دور کرد از امتی‏
۳۲۵۹ من غلام آن که او در هر رباط * خویش را واصل نداند بر سماط
۳۲۶۰ بس رباطی که بباید ترک کرد * تا به مسکن در رسد یک روز مرد
۳۲۶۱ گر چه آهن سرخ شد او سرخ نیست‏ * پرتو عاریت آتش زنی است‏
۳۲۶۲ گر شود پر نور روزن یا سرا * تو مدان روشن مگر خورشید را
۳۲۶۳ هر در و دیوار گوید روشنم‏ * پرتو غیری ندارم این منم‏
۳۲۶۴ پس بگوید آفتاب ای نارشید * چون که من غارب شوم آید پدید
۳۲۶۵ سبزه‏ها گویند ما سبز از خودیم‏ * شاد و خندانیم و بس زیبا خدیم‏
۳۲۶۶ فصل تابستان بگوید ای امم‏ * خویش را بینید چون من بگذرم‏
۳۲۶۷ تن همی‏نازد به خوبی و جمال‏ * روح پنهان کرده فر و پر و بال‏
۳۲۶۸ گویدش ای مزبله تو کیستی‏ * یک دو روز از پرتو من زیستی‏
۳۲۶۹ غنج و نازت می‏نگنجد در جهان‏ * باش تا که من شوم از تو جهان‏
۳۲۷۰ گرم‏دارانت ترا گوری کنند * طعمه‏ی موران و مارانت کنند
۳۲۷۱ بینی از گند تو گیرد آن کسی‏ * کاو به پیش تو همی‏مردی بسی‏
۳۲۷۲ پرتو روح است نطق و چشم و گوش‏ * پرتو آتش بود در آب جوش‏
۳۲۷۳ آن چنان که پرتو جان بر تن است‏ * پرتو ابدال بر جان من است‏
۳۲۷۴ جان جان چون واکشد پا را ز جان‏ * جان چنان گردد که بی‏جان تن بدان‏
۳۲۷۵ سر از آن رو می‏نهم من بر زمین‏ * تا گواه من بود در روز دین‏
۳۲۷۶ یوم دین که زلزلت زلزالها * این زمین باشد گواه حالها
۳۲۷۷ کاو تحدث جهرة أخبارها * در سخن آید زمین و خاره‏ها
۳۲۷۸ فلسفی منکر شود در فکر و ظن‏ * گو برو سر را بر آن دیوار زن‏
۳۲۷۹ نطق آب و نطق خاک و نطق گل‏ * هست محسوس حواس اهل دل‏
۳۲۸۰ فلسفی کاو منکر حنانه است‏ * از حواس اولیا بیگانه است‏
۳۲۸۱ گوید او که پرتو سودای خلق‏ * بس خیالات آورد در رای خلق‏
۳۲۸۲ بلکه عکس آن فساد و کفر او * این خیال منکری را زد بر او
۳۲۸۳ فلسفی مر دیو را منکر شود * در همان دم سخره‏ی دیوی بود
۳۲۸۴ گر ندیدی دیو را خود را ببین‏ * بی‏جنون نبود کبودی بر جبین‏
۳۲۸۵ هر که را در دل شک و پیچانی است‏ * در جهان او فلسفی پنهانی است‏
۳۲۸۶ می‏نماید اعتقاد و گاه گاه‏ * آن رگ فلسف کند رویش سیاه‏
۳۲۸۷ الحذر ای مومنان کان در شماست‏ * در شما بس عالم بی‏منتهاست‏
۳۲۸۸ جمله هفتاد و دو ملت در تو است‏ * وه که روزی آن بر آرد از تو دست‏
۳۲۸۹ هر که او را برگ آن ایمان بود * همچو برگ از بیم این لرزان بود
۳۲۹۰ بر بلیس و دیو از آن خندیده‏ای‏ * که تو خود را نیک مردم دیده‏ای‏
۳۲۹۱ چون کند جان باژگونه پوستین‏ * چند وا ویلا بر آید ز اهل دین‏
۳۲۹۲ بر دکان هر زرنما خندان شده ست‏ * ز آنکه سنگ امتحان پنهان شده ست‏
۳۲۹۳ پرده ای ستار از ما بر مگیر * باش اندر امتحان ما مجیر
۳۲۹۴ قلب پهلو می‏زند با زر به شب‏ * انتظار روز می‏دارد ذهب‏
۳۲۹۵ با زبان حال زر گوید که باش‏ * ای مزور تا بر آید روز فاش‏
۳۲۹۶ صد هزاران سال ابلیس لعین‏ * بود ز ابدال و امیر المؤمنین‏
۳۲۹۷ پنجه زد با آدم از نازی که داشت‏ * گشت رسوا همچو سرگین وقت چاشت‏

1153

title of 1153
۳۲۹۸ بلعم باعور را خلق جهان‏ * سغبه شد مانند عیسای زمان‏
۳۲۹۹ سجده ناوردند کس را دون او * صحت رنجور بود افسون او
۳۳۰۰ پنجه زد با موسی از کبر و کمال‏ * آن چنان شد که شنیده ستی تو حال‏
۳۳۰۱ صد هزار ابلیس و بلعم در جهان‏ * همچنین بوده ست پیدا و نهان‏
۳۳۰۲ این دو را مشهور گردانید اله‏ * تا که باشد این دو بر باقی گواه‏
۳۳۰۳ این دو دزد آویخت از دار بلند * ور نه اندر قهر بس دزدان بدند
۳۳۰۴ این دو را پرچم به سوی شهر برد * کشتگان قهر را نتوان شمرد
۳۳۰۵ نازنینی تو ولی در حد خویش‏ * اللَّه الله پا منه از حد خویش‏
۳۳۰۶ گر زنی بر نازنین تر از خودت‏ * در تگ هفتم زمین زیر آردت‏
۳۳۰۷ قصه‏ی عاد و ثمود از بهر چیست‏ * تا بدانی کانبیا را نازکی است‏
۳۳۰۸ این نشان خسف و قذف و صاعقه‏ * شد بیان عز نفس ناطقه‏
۳۳۰۹ جمله حیوان را پی انسان بکش‏ * جمله انسان را بکش از بهر هش‏
۳۳۱۰ هش چه باشد عقل کل هوشمند * هوش جزوی هش بود اما نژند
۳۳۱۱ جمله حیوانات وحشی ز آدمی‏ * باشد از حیوان انسی در کمی‏
۳۳۱۲ خون آنها خلق را باشد سبیل‏ * ز انکه وحشی‏اند از عقل جلیل‏
۳۳۱۳ عزت وحشی بدین افتاد پست‏ * که مر انسان را مخالف آمده ست‏
۳۳۱۴ پس چه عزت باشدت ای نادره‏ * چون شدی تو حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ
۳۳۱۵ خر نشاید کشت از بهر صلاح‏ * چون شود وحشی شود خونش مباح‏
۳۳۱۶ گر چه خر را دانش زاجر نبود * هیچ معذورش نمی‏دارد ودود
۳۳۱۷ پس چو وحشی شد از آن دم آدمی‏ * کی بود معذور ای یار سمی‏
۳۳۱۸ لاجرم کفار را شد خون مباح‏ * همچو وحشی پیش نشاب و رماح‏
۳۳۱۹ جفت و فرزندانشان جمله سبیل‏ * ز آنکه بی‏عقلند و مردود و ذلیل‏
۳۳۲۰ باز عقلی کاو رمد از عقل عقل‏ * کرد از عقلی به حیوانات نقل‏

1154

title of 1154
۳۳۲۱ همچو هاروت و چو ماروت شهیر * از بطر خوردند زهر آلود تیر
۳۳۲۲ اعتمادی بودشان بر قدس خویش‏ * چیست بر شیر اعتماد گاومیش‏
۳۳۲۳ گر چه او با شاخ صد چاره کند * شاخ شاخش شیر نر پاره کند
۳۳۲۴ گر شود پر شاخ همچون خار پشت‏ * شیر خواهد گاو را ناچار کشت‏
۳۳۲۵ گر چه صرصر بس درختان می‏کند * با گیاه تر وی احسان می‏کند
۳۳۲۶ بر ضعیفی گیاه آن باد تند * رحم کرد ای دل تو از قوت ملند
۳۳۲۷ تیشه را ز انبوهی شاخ درخت‏ * کی هراس آید ببرد لخت لخت‏
۳۳۲۸ لیک بر برگی نکوبد خویش را * جز که بر نیشی نکوبد نیش را
۳۳۲۹ شعله را ز انبوهی هیزم چه غم‏ * کی رمد قصاب از خیل غنم‏
۳۳۳۰ پیش معنی چیست صورت بس زبون‏ * چرخ را معنیش می‏دارد نگون‏
۳۳۳۱ تو قیاس از چرخ دولابی بگیر * گردشش از کیست از عقل مشیر
۳۳۳۲ گردش این قالب همچون سپر * هست از روح مستر ای پسر
۳۳۳۳ گردش این باد از معنی اوست‏ * همچو چرخی کان اسیر آب جوست‏
۳۳۳۴ جر و مد و دخل و خرج این نفس‏ * از که باشد جز ز جان پر هوس‏
۳۳۳۵ گاه جیمش می‏کند گه حا و دال‏ * گاه صلحش می‏کند گاهی جدال‏
۳۳۳۶ همچنین این باد را یزدان ما * کرده بد بر عاد همچون اژدها
۳۳۳۷ باز هم آن باد را بر مومنان‏ * کرده بد صلح و مراعات و امان‏
۳۳۳۸ گفت المعنی هو اللَّه شیخ دین‏ * بحر معنیهای رب العالمین‏
۳۳۳۹ جمله اطباق زمین و آسمان‏ * همچو خاشاکی در آن بحر روان‏
۳۳۴۰ حمله‏ها و رقص خاشاک اندر آب‏ * هم ز آب آمد به وقت اضطراب‏
۳۳۴۱ چون که ساکن خواهدش کرد از مرا * سوی ساحل افکند خاشاک را
۳۳۴۲ چون کشد از ساحلش در موج گاه‏ * آن کند با او که آتش با گیاه‏
۳۳۴۳ این حدیث آخر ندارد باز ران‏ * جانب هاروت و ماروت ای جوان‏

1155

title of 1155
۳۳۴۴ چون گناه و فسق خلقان جهان‏ * می‏شدی بر هر دو روشن آن زمان‏
۳۳۴۵ دست‏خاییدن گرفتندی ز خشم‏ * لیک عیب خود ندیدندی به چشم‏
۳۳۴۶ خویش در آیینه دید آن زشت مرد * رو بگردانید از آن و خشم کرد
۳۳۴۷ خویش بین چون از کسی جرمی بدید * آتشی در وی ز دوزخ شد پدید
۳۳۴۸ حمیت دین خواند او آن کبر را * ننگرد در خویش نفس گبر را
۳۳۴۹ حمیت دین را نشانی دیگر است‏ * که از آن آتش جهانی اخضر است‏
۳۳۵۰ گفت حقشان گر شما روشان‏گرید * در سیه کاران مغفل منگرید
۳۳۵۱ شکر گویید ای سپاه و چاکران‏ * رسته‏اید از شهوت و از چاک ران‏
۳۳۵۲ گر از آن معنی نهم من بر شما * مر شما را بیش نپذیرد سما
۳۳۵۳ عصمتی که مر شما را در تن است‏ * آن ز عکس عصمت و حفظ من است‏
۳۳۵۴ آن ز من بینید نز خود هین و هین‏ * تا نچربد بر شما دیو لعین‏
۳۳۵۵ آن چنان که کاتب وحی رسول‏ * دید حکمت در خود و نور اصول‏
۳۳۵۶ خویش را هم صوت مرغان خدا * می‏شمرد آن بد صفیری چون صدا
۳۳۵۷ لحن مرغان را اگر واصف شوی‏ * بر مراد مرغ کی واقف شوی‏
۳۳۵۸ گر بیاموزی صفیر بلبلی‏ * تو چه دانی کاو چه دارد با گلی‏
۳۳۵۹ ور بدانی باشد آن هم از گمان‏ * چون ز لب جنبان گمانهای کران‏

1156

title of 1156
۳۳۶۰ آن کری را گفت افزون مایه‏ای‏ * که ترا رنجور شد همسایه‏ای‏
۳۳۶۱ گفت با خود کر که با گوش گران‏ * من چه دریابم ز گفت آن جوان‏
۳۳۶۲ خاصه رنجور و ضعیف آواز شد * لیک باید رفت آن جا نیست بد
۳۳۶۳ چون ببینم کان لبش جنبان شود * من قیاسی گیرم آن را هم ز خود
۳۳۶۴ چون بگویم چونی ای محنت کشم‏ * او بخواهد گفت نیکم یا خوشم‏
۳۳۶۵ من بگویم شکر چه خوردی ابا * او بگوید شربتی یا ماشبا
۳۳۶۶ من بگویم صحه نوشت کیست آن‏ * از طبیبان پیش تو گوید فلان‏
۳۳۶۷ من بگویم بس مبارک پاست او * چون که او آمد شود کارت نکو
۳۳۶۸ پای او را آزمودستیم ما * هر کجا شد می‏شود حاجت روا
۳۳۶۹ این جوابات قیاسی راست کرد * پیش آن رنجور شد آن نیک مرد
۳۳۷۰ گفت چونی گفت مردم گفت شکر * شد از این رنجور پر آزار و نکر
۳۳۷۱ کین چه شکر است او مگر با ما بد است‏ * کر قیاسی کرد و آن کژ آمده ست‏
۳۳۷۲ بعد از آن گفتش چه خوردی گفت زهر * گفت نوشت باد افزون گشت قهر
۳۳۷۳ بعد از آن گفت از طبیبان کیست او * کاو همی‏آید به چاره پیش تو
۳۳۷۴ گفت عزراییل می‏آید برو * گفت پایش بس مبارک شاد شو
۳۳۷۵ کر برون آمد بگفت او شادمان‏ * شکر کش کردم مراعات این زمان‏
۳۳۷۶ گفت رنجور این عدوی جان ماست‏ * ما ندانستیم کاو کان جفاست‏
۳۳۷۷ خاطر رنجور جویان صد سقط * تا که پیغامش کند از هر نمط
۳۳۷۸ چون کسی کاو خورده باشد آش بد * می‏بشوراند دلش تا قی کند
۳۳۷۹ کظم غیظ این است آن را قی مکن‏ * تا بیابی در جزا شیرین سخن‏
۳۳۸۰ چون نبودش صبر می‏پیچید او * کاین سگ زن روسپی حیز کو
۳۳۸۱ تا بریزم بر وی آن چه گفته بود * کان زمان شیر ضمیرم خفته بود
۳۳۸۲ چون عیادت بهر دل آرامی است‏ * این عیادت نیست دشمن کامی است‏
۳۳۸۳ تا ببیند دشمن خود را نزار * تا بگیرد خاطر زشتش قرار
۳۳۸۴ بس کسان کایشان ز طاعت گمره‏اند * دل به رضوان و ثواب آن دهند
۳۳۸۵ خود حقیقت معصیت باشد خفی‏ * بس کدر کان را تو پنداری صفی‏
۳۳۸۶ همچو آن کر که همی‏پنداشته ست‏ * کو نکویی کرد و آن بر عکس جست‏
۳۳۸۷ او نشسته خوش که خدمت کرده‏ام‏ * حق همسایه به جا آورده‏ام‏
۳۳۸۸ بهر خود او آتشی افروخته ست‏ * در دل رنجور و خود را سوخته ست‏
۳۳۸۹ فاتقوا النار التی أوقدتم‏ * إنکم فی المعصیة ازددتم‏
۳۳۹۰ گفت پیغمبر به یک صاحب ریا * صل إنک لم تصل یا فتی‏
۳۳۹۱ از برای چاره‏ی این خوفها * آمد اندر هر نمازی‏ اهْدِنَا
۳۳۹۲ کاین نمازم را میامیز ای خدا * با نماز ضالین و اهل ریا
۳۳۹۳ از قیاسی که بکرد آن کر گزین‏ * صحبت ده ساله باطل شد بدین‏
۳۳۹۴ خاصه ای خواجه قیاس حس دون‏ * اندر آن وحیی که هست از حد فزون‏
۳۳۹۵ گوش حس تو به حرف ار در خور است‏ * دان که گوش غیب گیر تو کر است‏

1157

title of 1157
۳۳۹۶ اول آن کس کاین قیاسکها نمود * پیش انوار خدا ابلیس بود
۳۳۹۷ گفت نار از خاک بی‏شک بهتر است‏ * من ز نار و او ز خاک اکدر است‏
۳۳۹۸ پس قیاس فرع بر اصلش کنیم‏ * او ز ظلمت ما ز نور روشنیم‏
۳۳۹۹ گفت حق نی بل که لا انساب شد * زهد و تقوی فضل را محراب شد
۳۴۰۰ این نه میراث جهان فانی است‏ * که به انسابش بیابی جانی است‏
۳۴۰۱ بلکه این میراثهای انبیاست‏ * وارث این جانهای اتقیاست‏
۳۴۰۲ پور آن بو جهل شد مومن عیان‏ * پور آن نوح نبی از گمرهان‏
۳۴۰۳ زاده‏ی خاکی منور شد چو ماه‏ * زاده‏ی آتش تویی رو رو سیاه‏
۳۴۰۴ این قیاسات و تحری روز ابر * یا به شب مر قبله را کرده ست حبر
۳۴۰۵ لیک با خورشید و کعبه پیش رو * این قیاس و این تحری را مجو
۳۴۰۶ کعبه نادیده مکن رو زو متاب‏ * از قیاس اللَّه أعلم بالصواب‏
۳۴۰۷ چون صفیری بشنوی از مرغ حق‏ * ظاهرش را یاد گیری چون سبق‏
۳۴۰۸ وانگهی از خود قیاساتی کنی‏ * مر خیال محض را ذاتی کنی‏
۳۴۰۹ اصطلاحاتی است مر ابدال را * که نباشد ز آن خبر اقوال را
۳۴۱۰ منطق الطیری به صوت آموختی‏ * صد قیاس و صد هوس افروختی‏
۳۴۱۱ همچو آن رنجور دلها از تو خست‏ * کر به پندار اصابت گشته مست‏
۳۴۱۲ کاتب آن وحی ز آن آواز مرغ‏ * برده ظنی کاو بود همباز مرغ‏
۳۴۱۳ مرغ پری زد مر او را کور کرد * نک فرو بردش به قعر مرگ و درد
۳۴۱۴ هین به عکسی یا به ظنی هم شما * در میفتید از مقامات سما
۳۴۱۵ گر چه هاروتید و ماروت و فزون‏ * از همه بر بام نحن الصافون‏
۳۴۱۶ بر بدیهای بدان رحمت کنید * بر منی و خویش بینی کم تنید
۳۴۱۷ هین مبادا غیرت آید از کمین‏ * سر نگون افتید در قعر زمین‏
۳۴۱۸ هر دو گفتند ای خدا فرمان تراست‏ * بی‏امان تو امانی خود کجاست‏
۳۴۱۹ این همی‏گفتند و دلشان می‏طپید * بد کجا آید ز ما نعم العبید
۳۴۲۰ خار خار دو فرشته هم نهشت‏ * تا که تخم خویش بینی را نکشت‏
۳۴۲۱ پس همی‏گفتند کای ارکانیان‏ * بی‏خبر از پاکی روحانیان‏
۳۴۲۲ ما بر این گردون تتقها می‏تنیم‏ * بر زمین آییم و شادُروان زنیم‏
۳۴۲۳ عدل توزیم و عبادت آوریم‏ * باز هر شب سوی گردون بر پریم‏
۳۴۲۴ تا شویم اعجوبه‏ی دور زمان‏ * تا نهیم اندر زمین امن و امان‏
۳۴۲۵ آن قیاس حال گردون بر زمین‏ * راست ناید فرق دارد در کمین‏

1158

title of 1158
۳۴۲۶ بشنو الفاظ حکیم پرده‏ای‏ * سر همانجا نه که باده خورده‏ای‏
۳۴۲۷ چون که از میخانه مستی ضال شد * تسخر و بازیچه‏ی اطفال شد
۳۴۲۸ می‏فتد او سو به سو بر هر رهی‏ * در گل و می‏خنددش هر ابلهی‏
۳۴۲۹ او چنین و کودکان اندر پی‏اش‏ * بی‏خبر از مستی و ذوق می‏اش‏
۳۴۳۰ خلق اطفال‏اند جز مست خدا * نیست بالغ جز رهیده از هوا
۳۴۳۱ گفت دنیا لعب و لهو است و شما * کودکید و راست فرماید خدا
۳۴۳۲ از لعب بیرون نرفتی کودکی‏ * بی‏ذکات روح کی باشد ذکی‏
۳۴۳۳ چون جماع طفل دان این شهوتی‏ * که همی‏رانند اینجا ای فتی‏
۳۴۳۴ آن جماع طفل چه بود بازیی‏ * با جماع رستمی و غازیی‏
۳۴۳۵ جنگ خلقان همچو جنگ کودکان‏ * جمله بی‏معنی و بی‏مغز و مهان‏
۳۴۳۶ جمله با شمشیر چوبین جنگشان‏ * جمله در لاینفعی آهنگشان‏
۳۴۳۷ جمله‏شان گشته سواره بر نیی‏ * کاین براق ماست یا دلدل پیی‏
۳۴۳۸ حامل‏اند و خود ز جهل افراشته‏ * راکب و محمول ره پنداشته‏
۳۴۳۹ باش تا روزی که محمولان حق‏ * اسب تازان بگذرند از نه طبق‏
۳۴۴۰ تعرج الروح إلیه و الملک‏ * من عروج الروح یهتز الفلک‏
۳۴۴۱ همچو طفلان جمله‏تان دامن سوار * گوشه‏ی دامن گرفته اسب‏وار
۳۴۴۲ از حق‏ إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی‏ رسید * مرکب ظن بر فلک‏ها کی دوید
۳۴۴۳ اغلب الظنین فی ترجیح ذا * لا تماری الشمس فی توضیحها
۳۴۴۴ آن گهی بینید مرکبهای خویش‏ * مرکبی سازیده‏اید از پای خویش‏
۳۴۴۵ وهم و فکر و حس و ادراک شما * همچو نی دان مرکب کودک هلا
۳۴۴۶ علمهای اهل دل حمالشان‏ * علمهای اهل تن احمالشان‏
۳۴۴۷ علم چون بر دل زند یاری شود * علم چون بر تن زند باری شود
۳۴۴۸ گفت ایزد یحمل اسفاره‏ * بار باشد علم کان نبود ز هو
۳۴۴۹ علم کان نبود ز هو بی‏واسطه‏ * آن نپاید همچو رنگ ماشطه‏
۳۴۵۰ لیک چون این بار را نیکو کشی‏ * بار بر گیرند و بخشندت خوشی‏
۳۴۵۱ هین مکش بهر هوا آن بار علم‏ * تا ببینی در درون انبار علم‏
۳۴۵۲ تا که بر رهوار علم آیی سوار * بعد از آن افتد ترا از دوش بار
۳۴۵۳ از هواها کی رهی بی‏جام هو * ای ز هو قانع شده با نام هو
۳۴۵۴ از صفت و ز نام چه زاید خیال‏ * و آن خیالش هست دلال وصال‏
۳۴۵۵ دیده‏ای دلال بی‏مدلول هیچ‏ * تا نباشد جاده نبود غول هیچ‏
۳۴۵۶ هیچ نامی بی‏حقیقت دیده‏ای‏ * یا ز گاف و لام گل گل چیده‏ای‏
۳۴۵۷ اسم خواندی رو مسمی را بجو * مه به بالا دان نه اندر آب جو
۳۴۵۸ گر ز نام و حرف خواهی بگذری‏ * پاک کن خود را ز خود هین یک سری‏
۳۴۵۹ همچو آهن ز آهنی بی‏رنگ شو * در ریاضت آینه‏ی بی‏زنگ شو
۳۴۶۰ خویش را صافی کن از اوصاف خود * تا ببینی ذات پاک صاف خود
۳۴۶۱ بینی اندر دل علوم انبیا * بی‏کتاب و بی‏معید و اوستا
۳۴۶۲ گفت پیغمبر که هست از امتم‏ * کاو بود هم گوهر و هم همتم‏
۳۴۶۳ مر مرا ز آن نور بیند جانشان‏ * که من ایشان را همی‏بینم بدان‏
۳۴۶۴ بی‏صحیحین و احادیث و رواه‏ * بلکه اندر مشرب آب حیات‏
۳۴۶۵ سر امسینا لکردیا بدان‏ * راز اصبحنا عرابیا بخوان‏
۳۴۶۶ ور مثالی خواهی از علم نهان‏ * قصه گو از رومیان و چینیان‏

1159

title of 1159
۳۴۶۷ چینیان گفتند ما نقاش‏تر * رومیان گفتند ما را کر و فر
۳۴۶۸ گفت سلطان امتحان خواهم در این‏ * کز شماها کیست در دعوی گزین‏
۳۴۶۹ اهل چین و روم چون حاضر شدند * رومیان از بحث در مکث آمدند
۳۴۷۰ چینیان گفتند یک خانه به ما * خاص بسپارید و یک آن شما
۳۴۷۱ بود دو خانه مقابل دربدر * ز آن یکی چینی ستد رومی دگر
۳۴۷۲ چینیان صد رنگ از شه خواستند * پس خزینه باز کرد آن ارجمند
۳۴۷۳ هر صباحی از خزینه رنگها * چینیان را راتبه بود از عطا
۳۴۷۴ رومیان گفتند نی نقش و نه رنگ‏ * در خور آید کار را جز دفع زنگ‏
۳۴۷۵ در فرو بستند و صیقل می‏زدند * همچو گردون ساده و صافی شدند
۳۴۷۶ از دو صد رنگی به بی‏رنگی رهی است‏ * رنگ چون ابر است و بی‏رنگی مهی است‏
۳۴۷۷ هر چه اندر ابر ضو بینی و تاب‏ * آن ز اختر دان و ماه و آفتاب‏
۳۴۷۸ چینیان چون از عمل فارغ شدند * از پی شادی دهلها می‏زدند
۳۴۷۹ شه در آمد دید آن جا نقشها * می‏ربود آن عقل را و فهم را
۳۴۸۰ بعد از آن آمد به سوی رومیان‏ * پرده را بالا کشیدند از میان‏
۳۴۸۱ عکس آن تصویر و آن کردارها * زد بر این صافی شده دیوارها
۳۴۸۲ هر چه آن جا دید اینجا به نمود * دیده را از دیده خانه می‏ربود
۳۴۸۳ رومیان آن صوفیانند ای پدر * بی‏ز تکرار و کتاب و بی‏هنر
۳۴۸۴ لیک صیقل کرده‏اند آن سینه‏ها * پاک از آز و حرص و بخل و کینه‏ها
۳۴۸۵ آن صفای آینه وصف دل است‏ * کاو نقوش بی‏عدد را قابل است‏
۳۴۸۶ صورت بی‏صورت بی‏حد غیب‏ * ز آینه‏ی دل تافت بر موسی ز جیب*
۳۴۸۷ گر چه آن صورت نگنجد در فلک‏ * نه به عرش و فرش و دریا و سمک‏
۳۴۸۸ ز آن که محدود است و معدود است آن‏ * آینه‏ی دل را نباشد حد بدان‏
۳۴۸۹ عقل اینجا ساکت آمد یا مضل‏ * ز آنکه دل با اوست یا خود اوست دل‏
۳۴۹۰ عکس هر نقشی نتابد تا ابد * جز ز دل هم با عدد هم بی‏عدد
۳۴۹۱ تا ابد هر نقش نو کاید بر او * می‏نماید بی‏حجابی اندر او
۳۴۹۲ اهل صیقل رسته‏اند از بوی و رنگ‏ * هر دمی بینند خوبی بی‏درنگ‏
۳۴۹۳ نقش و قشر علم را بگذاشتند * رایت عین الیقین افراشتند
۳۴۹۴ رفت فکر و روشنایی یافتند * نحر و بحر آشنایی یافتند
۳۴۹۵ مرگ کاین جمله از او در وحشت‏اند * می‏کنند این قوم بر وی ریشخند
۳۴۹۶ کس نیابد بر دل ایشان ظفر * بر صدف آید ضرر نی بر گهر
۳۴۹۷ گر چه نحو و فقه را بگذاشتند * لیک محو و فقر را برداشتند
۳۴۹۸ تا نقوش هشت جنت تافته ست‏ * لوح دلشان را پذیرا یافته ست‏
۳۴۹۹ برترند از عرش و کرسی و خلا * ساکنان مقعد صدق خدا

1160

title of 1160
۳۵۰۰ گفت پیغمبر صباحی زید را * کیف اصبحت ای رفیق با صفا
۳۵۰۱ گفت عبدا مومنا باز اوش گفت‏ * کو نشان از باغ ایمان گر شگفت‏
۳۵۰۲ گفت تشنه بوده‏ام من روزها * شب نخفته ستم ز عشق و سوزها
۳۵۰۳ تا ز روز و شب گذر کردم چنان‏ * که از اسپر بگذرد نوک سنان‏
۳۵۰۴ که از آن سو جمله‏ی ملت یکی ست‏ * صد هزاران سال و یک ساعت یکی ست‏
۳۵۰۵ هست ازل را و ابد را اتحاد * عقل را ره نیست آن سو ز افتقاد
۳۵۰۶ گفت از این ره کو رهاوردی بیار * در خور فهم و عقول این دیار
۳۵۰۷ گفت خلقان چون ببینند آسمان‏ * من ببینم عرش را با عرشیان‏
۳۵۰۸ هشت جنت هفت دوزخ پیش من‏ * هست پیدا همچو بت پیش شمن‏
۳۵۰۹ یک به یک وامی‏شناسم خلق را * همچو گندم من ز جو در آسیا
۳۵۱۰ که بهشتی کیست و بیگانه کی است‏ * پیش من پیدا چو مار و ماهی است‏
۳۵۱۱ این زمان پیدا شده بر این گروه‏ * یوم تبیض و تسود وجوه‏
۳۵۱۲ پیش از این هر چند جان پر عیب بود * در رحم بود و ز خلقان غیب بود
۳۵۱۳ الشقی من شقی فی بطن الام‏ * من سمات الجسم یعرف حالهم‏
۳۵۱۴ تن چو مادر طفل جان را حامله‏ * مرگ درد زادن است و زلزله‏
۳۵۱۵ جمله جانهای گذشته منتظر * تا چگونه زاید آن جان بطر
۳۵۱۶ زنگیان گویند خود از ماست او * رومیان گویند بس زیباست او
۳۵۱۷ چون بزاید در جهان جان و جود * پس نماند اختلاف بیض و سود
۳۵۱۸ گر بود زنگی برندش زنگیان‏ * روم را رومی برد هم از میان‏
۳۵۱۹ تا نزاد او مشکلات عالم است‏ * آن که نازاده شناسد او کم است‏
۳۵۲۰ او مگر ینظر بنور اللَّه بود * کاندرون پوست او را ره بود
۳۵۲۱ اصل آب نطفه اسپید است و خوش‏ * لیک عکس جان رومی و حبش‏
۳۵۲۲ می‏دهد رنگ احسن التقویم را * تا به اسفل می‏برد این نیم را
۳۵۲۳ این سخن پایان ندارد باز ران‏ * تا نمانیم از قطار کاروان‏
۳۵۲۴ یوم تبیض و تسود وجوه‏ * ترک و هندو شهره گردد ز آن گروه‏
۳۵۲۵ در رحم پیدا نباشد هند و ترک‏ * چون که زاید بیندش زار و سترگ‏
۳۵۲۶ جمله را چون روز رستاخیز من‏ * فاش می‏بینم عیان از مرد و زن‏
۳۵۲۷ هین بگویم یا فرو بندم نفس‏ * لب گزیدش مصطفی یعنی که بس‏
۳۵۲۸ یا رسول اللَّه بگویم سر حشر * در جهان پیدا کنم امروز نشر
۳۵۲۹ هل مرا تا پرده‏ها را بر درم‏ * تا چو خورشیدی بتابد گوهرم‏
۳۵۳۰ تا کسوف آید ز من خورشید را * تا نمایم نخل را و بید را
۳۵۳۱ وا نمایم راز رستاخیز را * نقد را و نقد قلب آمیز را
۳۵۳۲ دستها ببریده اصحاب شمال‏ * وانمایم رنگ کفر و رنگ آل‏
۳۵۳۳ واگشایم هفت سوراخ نفاق‏ * در ضیای ماه بی‏خسف و محاق‏
۳۵۳۴ وانمایم من پلاس اشقیا * بشنوانم طبل و کوس انبیا
۳۵۳۵ دوزخ و جنات و برزخ در میان‏ * پیش چشم کافران آرم عیان‏
۳۵۳۶ وانمایم حوض کوثر را به جوش‏ * کآب بر روشان زند بانگش به گوش‏
۳۵۳۷ و آن کسان که تشنه بر گردش دوان‏ * گشته‏اند این دم نمایم من عیان‏
۳۵۳۸ می‏بساید دوششان بر دوش من‏ * نعره‏هاشان می‏رسد در گوش من‏
۳۵۳۹ اهل جنت پیش چشمم ز اختیار * در کشیده یکدگر را در کنار
۳۵۴۰ دست همدیگر زیارت می‏کنند * از لبان هم بوسه غارت می‏کنند
۳۵۴۱ کر شد این گوشم ز بانگ آه آه‏ * از خسان و نعره‏ی وا حسرتاه‏
۳۵۴۲ این اشارتهاست گویم از نغول‏ * لیک می‏ترسم ز آزار رسول‏
۳۵۴۳ همچنین می‏گفت سر مست و خراب‏ * داد پیغمبر گریبانش به تاب‏
۳۵۴۴ گفت هین در کش که اسبت گرم شد * عکس حق‏ لا یَسْتَحْیِی‏ زد شرم شد
۳۵۴۵ آینه‏ی تو جست بیرون از غلاف‏ * آینه و میزان کجا گوید خلاف‏
۳۵۴۶ آینه و میزان کجا بندد نفس‏ * بهر آزار و حیای هیچ کس‏
۳۵۴۷ آینه و میزان محکهای سنی‏ * گر دو صد سالش تو خدمتها کنی‏
۳۵۴۸ کز برای من بپوشان راستی‏ * بر فزون بنما و منما کاستی‏
۳۵۴۹ اوت گوید ریش و سبلت بر مخند * آینه و میزان و آن گه ریو و پند
۳۵۵۰ چون خدا ما را برای آن فراخت‏ * که به ما بتوان حقیقت را شناخت‏
۳۵۵۱ این نباشد ما چه ارزیم ای جوان‏ * کی شویم آیین روی نیکوان‏
۳۵۵۲ لیک در کش در نمد آیینه را * گر تجلی کرد سینا سینه را
۳۵۵۳ گفت آخر هیچ گنجد در بغل‏ * آفتاب حق و خورشید ازل‏
۳۵۵۴ هم دغل را هم بغل را بر درد * نه جنون ماند به پیشش نه خرد
۳۵۵۵ گفت یک اصبع چو بر چشمی نهی‏ * بیند از خورشید عالم را تهی‏
۳۵۵۶ یک سر انگشت پرده‏ی ماه شد * وین نشان ساتری اللَّه شد
۳۵۵۷ تا بپوشاند جهان را نقطه‏ای‏ * مهر گردد منکسف از سقطه‏ای‏
۳۵۵۸ لب ببند و غور دریایی نگر * بحر را حق کرد محکوم بشر
۳۵۵۹ همچو چشمه‏ی سلسبیل و زنجبیل‏ * هست در حکم بهشتی جلیل‏
۳۵۶۰ چار جوی جنت اندر حکم ماست‏ * این نه زور ما ز فرمان خداست‏
۳۵۶۱ هر کجا خواهیم داریمش روان‏ * همچو سحر اندر مراد ساحران‏
۳۵۶۲ همچو این دو چشمه‏ی چشم روان‏ * هست در حکم دل و فرمان جان‏
۳۵۶۳ گر بخواهد رفت سوی زهر و مار * ور بخواهد رفت سوی اعتبار
۳۵۶۴ گر بخواهد سوی محسوسات رفت‏ * ور بخواهد سوی ملبوسات رفت‏
۳۵۶۵ گر بخواهد سوی کلیات راند * ور بخواهد حبس جزویات ماند
۳۵۶۶ همچنین هر پنج حس چون نایزه‏ * بر مراد و امر دل شد جایزه‏
۳۵۶۷ هر طرف که دل اشارت کردشان‏ * می‏رود هر پنج حس دامن کشان‏
۳۵۶۸ دست و پا در امر دل اندر ملا * همچو اندر دست موسی آن عصا
۳۵۶۹ دل بخواهد پا در آید زو به رقص‏ * یا گریزد سوی افزونی ز نقص‏
۳۵۷۰ دل بخواهد دست آید در حساب‏ * با اصابع تا نویسد او کتاب‏
۳۵۷۱ دست در دست نهانی مانده است‏ * او درون تن را برون بنشانده است‏
۳۵۷۲ گر بخواهد بر عدو ماری شود * ور بخواهد بر ولی یاری شود
۳۵۷۳ ور بخواهد کفچه‏ای در خوردنی‏ * ور بخواهد همچو گرز ده منی‏
۳۵۷۴ دل چه می‏گوید بدیشان ای عجب‏ * طرفه وصلت طرفه پنهانی سبب‏
۳۵۷۵ دل مگر مهر سلیمان یافته ست‏ * که مهار پنج حس بر تافته ست‏
۳۵۷۶ پنج حسی از برون میسور او * پنج حسی از درون مأمور او
۳۵۷۷ ده حس است و هفت اندام و دگر * آن چه اندر گفت ناید می‏شمر
۳۵۷۸ چون سلیمانی دلا در مهتری‏ * بر پری و دیو زن انگشتری‏
۳۵۷۹ گر در این ملکت بری باشی ز ریو * خاتم از دست تو نستاند سه دیو
۳۵۸۰ بعد از آن عالم بگیرد اسم تو * دو جهان محکوم تو چون جسم تو
۳۵۸۱ ور ز دستت دیو خاتم را ببرد * پادشاهی فوت شد بختت بمرد
۳۵۸۲ بعد از آن یا حسرتا شد یا عباد * بر شما محتوم تا یوم التناد
۳۵۸۳ مکر خود را گر تو انکار آوری‏ * از ترازو و آینه کی جان بری‏

1161

title of 1161
۳۵۸۴ بود لقمان پیش خواجه‏ی خویشتن‏ * در میان بندگانش خوار تن‏
۳۵۸۵ می‏فرستاد او غلامان را به باغ‏ * تا که میوه آیدش بهر فراغ‏
۳۵۸۶ بود لقمان در غلامان چون طفیل‏ * پر معانی تیره صورت همچو لیل‏
۳۵۸۷ آن غلامان میوه‏های جمع را * خوش بخوردند از نهیب طمع را
۳۵۸۸ خواجه را گفتند لقمان خورد آن‏ * خواجه بر لقمان ترش گشت و گران‏
۳۵۸۹ چون تفحص کرد لقمان از سبب‏ * در عتاب خواجه‏اش بگشاد لب‏
۳۵۹۰ گفت لقمان سیدا پیش خدا * بنده‏ی خاین نباشد مرتضا
۳۵۹۱ امتحان کن جمله‏مان را ای کریم‏ * سیرمان در ده تو از آب حمیم‏
۳۵۹۲ بعد از آن ما را به صحرایی کلان‏ * تو سواره ما پیاده می‏دوان‏
۳۵۹۳ آن گهان بنگر تو بد کردار را * صنعهای کاشف الاسرار را
۳۵۹۴ گشت ساقی خواجه از آب حمیم‏ * مر غلامان را و خوردند آن ز بیم‏
۳۵۹۵ بعد از آن می‏راندشان در دشتها * می‏دویدندی میان کشتها
۳۵۹۶ قی در افتادند ایشان از عنا * آب می‏آورد ز یشان میوه‏ها
۳۵۹۷ چون که لقمان را در آمد قی ز ناف‏ * می‏برآمد از درونش آب صاف‏
۳۵۹۸ حکمت لقمان چو داند این نمود * پس چه باشد حکمت رب الوجود
۳۵۹۹ یَوْمَ تُبْلَی، السَّرائِرُ کلها * بان منکم کامن لا یشتهی‏
۳۶۰۰ چون‏ سُقُوا ماءً حَمِیماً قطعت‏ * جملة الأستار مما أفظعت‏
۳۶۰۱ نار از آن آمد عذاب کافران‏ * که حجر را نار باشد امتحان‏
۳۶۰۲ آن دل چون سنگ را ما چند چند * نرم گفتیم و نمی‏پذرفت پند
۳۶۰۳ ریش بد را داروی بد یافت رگ‏ * مر سر خر را سزد دندان سگ‏
۳۶۰۴ الخبیثات الخبیثین حکمت است‏ * زشت را هم زشت جفت و بابت است‏
۳۶۰۵ پس تو هر جفتی که می‏خواهی برو * محو و هم شکل و صفات او بشو
۳۶۰۶ نور خواهی مستعد نور شو * دور خواهی خویش بین و دور شو
۳۶۰۷ ور رهی خواهی ازین سجن خرب‏ * سر مکش از دوست‏ وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ‏

1162

title of 1162
۳۶۰۸ این سخن پایان ندارد خیز زید * بر براق ناطقه بر بند قید
۳۶۰۹ ناطقه چون فاضح آمد عیب را * می‏دراند پرده‏های غیب را
۳۶۱۰ غیب مطلوب حق آمد چند گاه‏ * این دهل‏زن را بران بر بند راه‏
۳۶۱۱ تک مران در کش عنان مستور به‏ * هر کس از پندار خود مسرور به‏
۳۶۱۲ حق همی‏خواهد که نومیدان او * زین عبادت هم نگردانند رو
۳۶۱۳ هم به اومیدی مشرف می‏شوند * چند روزی در رکابش می‏دوند
۳۶۱۴ خواهد آن رحمت بتابد بر همه‏ * بر بد و نیک از عموم مرحمه‏
۳۶۱۵ حق همی‏خواهد که هر میر و اسیر * با رجا و خوف باشند و حذیر
۳۶۱۶ این رجا و خوف در پرده بود * تا پس این پرده پرورده شود
۳۶۱۷ چون دریدی پرده کو خوف و رجا * غیب را شد کر و فری بر ملا
۳۶۱۸ بر لب جو برد ظنی یک فتا * که سلیمان است ماهی‏گیر ما
۳۶۱۹ گر وی است این از چه فرد است و خفی است‏ * ور نه سیمای سلیمانیش چیست‏
۳۶۲۰ اندر این اندیشه می‏بود او دو دل‏ * تا سلیمان گشت شاه و مستقل‏
۳۶۲۱ دیو رفت از ملک و تخت او گریخت‏ * تیغ بختش خون آن شیطان بریخت‏
۳۶۲۲ کرد در انگشت خود انگشتری‏ * جمع آمد لشکر دیو و پری‏
۳۶۲۳ آمدند از بهر نظاره رجال‏ * در میانشان آن که بد صاحب خیال‏
۳۶۲۴ چون در انگشتش بدید انگشتری‏ * رفت اندیشه و تحری یک سری‏
۳۶۲۵ وهم آن گاه است کان پوشیده است‏ * این تحری از پی نادیده است‏
۳۶۲۶ شد خیال غایب اندر سینه زفت‏ * چون که حاضر شد خیال او برفت‏
۳۶۲۷ گر سمای نور بی‏باریده نیست‏ * هم زمین تار بی‏بالیده نیست‏
۳۶۲۸ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ‏ می‏باید مرا * ز آن ببستم روزن فانی سرا
۳۶۲۹ چون شکافم آسمان را در ظهور * چون بگویم هل تری فیها فطور
۳۶۳۰ تا در این ظلمت تحری گسترند * هر کسی رو جانبی می‏آورند
۳۶۳۱ مدتی معکوس باشد کارها * شحنه را دزد آورد بر دارها
۳۶۳۲ تا که بس سلطان و عالی همتی‏ * بنده‏ی بنده‏ی خود آید مدتی‏
۳۶۳۳ بندگی در غیب آید خوب و گش‏ * حفظ غیب آید در استعباد خوش‏
۳۶۳۴ کو که مدح شاه گوید پیش او * تا که در غیبت بود او شرم رو
۳۶۳۵ قلعه داری کز کنار مملکت‏ * دور از سلطان و سایه‏ی سلطنت‏
۳۶۳۶ پاس دارد قلعه را از دشمنان‏ * قلعه نفروشد به مال بی‏کران‏
۳۶۳۷ غایب از شه در کنار ثغرها * همچو حاضر او نگه دارد وفا
۳۶۳۸ پیش شه او به بود از دیگران‏ * که به خدمت حاضرند و جان فشان‏
۳۶۳۹ پس به غیبت نیم ذره‏ی حفظ کار * به که اندر حاضری ز آن صد هزار
۳۶۴۰ طاعت و ایمان کنون محمود شد * بعد مرگ اندر عیان مردود شد
۳۶۴۱ چون که غیب و غایب و رو پوش به‏ * پس لبان بر بند لب خاموش به‏
۳۶۴۲ ای برادر دست وا دار از سخن‏ * خود خدا پیدا کند علم لدن‏
۳۶۴۳ بس بود خورشید را رویش گواه‏ * أَی شی‏ء أعظم الشاهد إله‏
۳۶۴۴ نه بگویم چون قرین شد در بیان‏ * هم خدا و هم ملک هم عالمان‏
۳۶۴۵ یشهد اللَّه و الملک و اهل العلوم‏ * إنه لا رب إلا من یدوم‏
۳۶۴۶ چون گواهی داد حق که بود ملک‏ * تا شود اندر گواهی مشترک‏
۳۶۴۷ ز آن که شعشاع حضور آفتاب‏ * بر نتابد چشم و دلهای خراب‏
۳۶۴۸ چون خفاشی کاو تف خورشید را * بر نتابد بگسلد اومید را
۳۶۴۹ پس ملایک را چو ما هم یار دان‏ * جلوه گر خورشید را بر آسمان‏
۳۶۵۰ کاین ضیا ما ز آفتابی یافتیم‏ * چون خلیفه بر ضعیفان تافتیم‏
۳۶۵۱ چون مه نو یا سه روزه یا که بدر * مرتبه‏ی هر یک ملک در نور و قدر
۳۶۵۲ ز اجنحه‏ی نور ثلاث او رباع‏ * بر مراتب هر ملک را آن شعاع‏
۳۶۵۳ همچو پرهای عقول انسیان‏ * که بسی فرق است شان اندر میان‏
۳۶۵۴ پس قرین هر بشر در نیک و بد * آن ملک باشد که مانندش بود
۳۶۵۵ چشم اعمش چون که خور را بر نتافت‏ * اختر او را شمع شد تا ره بیافت‏

1163

title of 1163
۳۶۵۶ گفت پیغمبر که اصحابی نجوم‏ * رهروان را شمع و شیطان را رجوم‏
۳۶۵۷ هر کسی را گر بدی آن چشم و زور * کاو گرفتی ز آفتاب چرخ نور
۳۶۵۸ کی ستاره حاجت استی ای ذلیل‏ * که بدی بر نور خورشید او دلیل‏
۳۶۵۹ ماه می‏گوید به خاک و ابر و فی‏ * من بشر بودم ولی یوحی الی‏
۳۶۶۰ چون شما تاریک بودم در نهاد * وحی خورشیدم چنین نوری بداد
۳۶۶۱ ظلمتی دارم به نسبت با شموس‏ * نور دارم بهر ظلمات نفوس‏
۳۶۶۲ ز آن ضعیفم تا تو تابی آوری‏ * که نه مرد آفتاب انوری‏
۳۶۶۳ همچو شهد و سرکه در هم بافتم‏ * تا سوی رنج جگر ره یافتم‏
۳۶۶۴ چون ز علت وارهیدی ای رهین‏ * سرکه را بگذار و می‏خور انگبین‏
۳۶۶۵ تخت دل معمور شد پاک از هوا * بین که‏ الرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی‏
۳۶۶۶ حکم بر دل بعد از این بی‏واسطه‏ * حق کند چون یافت دل این رابطه‏
۳۶۶۷ این سخن پایان ندارد زید کو * تا دهم پندش که رسوایی مجو

1164

title of 1164
۳۶۶۸ زید را اکنون نیابی کاو گریخت‏ * جست از صف نعال و نعل ریخت‏
۳۶۶۹ تو که باشی زید هم خود را نیافت‏ * همچو اختر که بر او خورشید تافت‏
۳۶۷۰ نی از او نقشی بیابی نی نشان‏ * نی کهی یابی نه راه کهکشان‏
۳۶۷۱ شد حواس و نطق با پایان ما * محو نور دانش سلطان ما
۳۶۷۲ حسها و عقلهاشان در درون‏ * موج در موج‏ لَدَیْنا مُحْضَرُونَ‏
۳۶۷۳ چون شب آمد باز وقت بار شد * انجم پنهان شده بر کار شد
۳۶۷۴ بی‏هشان را وادهد حق هوشها * حلقه حلقه حلقه‏ها در گوشها
۳۶۷۵ پای کوبان دست افشان در ثنا * ناز نازان ربنا أحییتنا
۳۶۷۶ آن جلود و آن عظام ریخته‏ * فارسان گشته غبار انگیخته‏
۳۶۷۷ حمله آرند از عدم سوی وجود * در قیامت هم شکور و هم کنود
۳۶۷۸ سر چه می‏پیچی کنی نادیده‏ای‏ * در عدم ز اول نه سرپیچیده‏ای‏
۳۶۷۹ در عدم افشرده بودی پای خویش‏ * که مرا که بر کند از جای خویش‏
۳۶۸۰ می‏نبینی صنع ربانیت را * که کشید او موی پیشانیت را
۳۶۸۱ تا کشیدت اندر این انواع حال‏ * که نبودت در گمان و در خیال‏
۳۶۸۲ آن عدم او را هماره بنده است‏ * کار کن دیوا سلیمان زنده است‏
۳۶۸۳ دیو می‏سازد جِفانٍ کَالْجَوابِ‏ * زهره نی تا دفع گوید یا جواب‏
۳۶۸۴ خویش را بین چون همی‏لرزی ز بیم‏ * مر عدم را نیز لرزان دان مقیم‏
۳۶۸۵ ور تو دست اندر مناصب می‏زنی‏ * هم ز ترس است آن که جانی می‏کنی‏
۳۶۸۶ هر چه جز عشق خدای احسن است‏ * گر شکر خواری است آن جان کندن است‏
۳۶۸۷ چیست جان کندن سوی مرگ آمدن‏ * دست در آب حیاتی نازدن‏
۳۶۸۸ خلق را دو دیده در خاک و ممات‏ * صد گمان دارند در آب حیات‏
۳۶۸۹ جهد کن تا صد گمان گردد نود * شب برو ور تو بخسبی شب رود
۳۶۹۰ در شب تاریک جوی آن روز را * پیش کن آن عقل ظلمت سوز را
۳۶۹۱ در شب بد رنگ بس نیکی بود * آب حیوان جفت تاریکی بود
۳۶۹۲ سر ز خفتن کی توان برداشتن‏ * با چنین صد تخم غفلت کاشتن‏
۳۶۹۳ خواب مرده لقمه‏ی مرده یار شد * خواجه خفت و دزد شب بر کار شد
۳۶۹۴ تو نمی‏دانی که خصمانت کی‏اند * ناریان خصم وجود خاکی‏اند
۳۶۹۵ نار خصم آب و فرزندان اوست‏ * همچنان که آب خصم جان اوست‏
۳۶۹۶ آب آتش را کشد زیرا که او * خصم فرزندان آب است و عدو
۳۶۹۷ بعد از آن این نار نار شهوت است‏ * کاندر او اصل گناه و زلت است‏
۳۶۹۸ نار بیرونی به آبی بفسرد * نار شهوت تا به دوزخ می‏برد
۳۶۹۹ نار شهوت می‏نیارامد به آب‏ * ز انکه دارد طبع دوزخ در عذاب‏
۳۷۰۰ نار شهوت را چه چاره نور دین‏ * نورکم اطفاء نار الکافرین‏
۳۷۰۱ چه کشد این نار را نور خدا * نور ابراهیم را ساز اوستا
۳۷۰۲ تا ز نار نفس چون نمرود تو * وارهد این جسم همچون عود تو
۳۷۰۳ شهوت ناری به راندن کم نشد * او به ماندن کم شود بی‏هیچ بد
۳۷۰۴ تا که هیزم می‏نهی بر آتشی‏ * کی بمیرد آتش از هیزم کشی‏
۳۷۰۵ چون که هیزم باز گیری نار مرد * ز انکه تقوی آب سوی نار برد
۳۷۰۶ کی سیه گردد ز آتش روی خوب‏ * کاو نهد گلگونه از تَقْوَی الْقُلُوبِ‏

1165

title of 1165
۳۷۰۷ آتشی افتاد در عهد عمر * همچو چوب خشک می‏خورد او حجر
۳۷۰۸ در فتاد اندر بنا و خانه‏ها * تا زد اندر پر مرغ و لانه‏ها
۳۷۰۹ نیم شهر از شعله‏ها آتش گرفت‏ * آب می‏ترسید از آن و می‏شگفت‏
۳۷۱۰ مشکهای آب و سرکه می‏زدند * بر سر آتش کسان هوشمند
۳۷۱۱ آتش از استیزه افزون می‏شدی‏ * می‏رسید او را مدد از بی‏حدی‏
۳۷۱۲ خلق آمد جانب عمر شتاب‏ * کاتش ما می‏نمیرد هیچ از آب‏
۳۷۱۳ گفت آن آتش ز آیات خداست‏ * شعله‏ای از آتش بخل شماست‏
۳۷۱۴ آب بگذارید و نان قسمت کنید * بخل بگذارید اگر آل منید
۳۷۱۵ خلق گفتندش که در بگشوده‏ایم‏ * ما سخی و اهل فتوت بوده‏ایم‏
۳۷۱۶ گفت نان در رسم و عادت داده‏اید * دست از بهر خدا نگشاده‏اید
۳۷۱۷ بهر فخر و بهر بوش و بهر ناز * نه از برای ترس و تقوی و نیاز
۳۷۱۸ مال تخم است و به هر شوره منه‏ * تیغ را در دست هر ره زن مده‏
۳۷۱۹ اهل دین را باز دان از اهل کین‏ * همنشین حق بجو با او نشین‏
۳۷۲۰ هر کسی بر قوم خود ایثار کرد * کاغه پندارد که او خود کار کرد

1166

title of 1166
۳۷۲۱ از علی آموز اخلاص عمل‏ * شیر حق را دان مطهر از دغل‏
۳۷۲۲ در غزا بر پهلوانی دست یافت‏ * زود شمشیری بر آورد و شتافت‏
۳۷۲۳ او خدو انداخت در روی علی‏ * افتخار هر نبی و هر ولی‏
۳۷۲۴ آن خدو زد بر رخی که روی ماه‏ * سجده آرد پیش او در سجده‏گاه‏
۳۷۲۵ در زمان انداخت شمشیر آن علی‏ * کرد او اندر غزایش کاهلی‏
۳۷۲۶ گشت حیران آن مبارز زین عمل‏ * وز نمودن عفو و رحمت بی‏محل‏
۳۷۲۷ گفت بر من تیغ تیز افراشتی‏ * از چه افکندی مرا بگذاشتی‏
۳۷۲۸ آن چه دیدی بهتر از پیکار من‏ * تا شدی تو سست در اشکار من‏
۳۷۲۹ آن چه دیدی که چنین خشمت نشست‏ * تا چنان برقی نمود و باز جست‏
۳۷۳۰ آن چه دیدی که مرا ز آن عکس دید * در دل و جان شعله ای آمد پدید
۳۷۳۱ آن چه دیدی برتر از کون و مکان‏ * که به از جان بود و بخشیدیم جان‏
۳۷۳۲ در شجاعت شیر ربانی ستی‏ * در مروت خود که داند کیستی‏
۳۷۳۳ در مروت ابر موسایی به تیه‏ * کآمد از وی خوان و نان بی‏شبیه‏
۳۷۳۴ ابرها گندم دهد کان را به جهد * پخته و شیرین کند مردم چو شهد
۳۷۳۵ ابر موسی پر رحمت بر گشاد * پخته و شیرین بی‏زحمت بداد
۳۷۳۶ از برای پخته خواران کرم‏ * رحمتش افراشت در عالم علم‏
۳۷۳۷ تا چهل سال آن وظیفه و آن عطا * کم نشد یک روز از آن اهل رجا
۳۷۳۸ تا هم ایشان از خسیسی خاستند * گندنا و تره و خس خواستند
۳۷۳۹ امت احمد که هستند از کرام‏ * تا قیامت هست باقی آن طعام‏
۳۷۴۰ چون ابیت عند ربی فاش شد * یطعم و یسقی کنایت زاش شد
۳۷۴۱ هیچ بی‏تاویل این را در پذیر * تا در آید در گلو چون شهد و شیر
۳۷۴۲ ز آن که تاویل است وا داد عطا * چون که بیند آن حقیقت را خطا
۳۷۴۳ آن خطا دیدن ز ضعف عقل اوست‏ * عقل کل مغز است و عقل جزو پوست‏
۳۷۴۴ خویش را تاویل کن نه اخبار را * مغز را بد گوی نی گلزار را
۳۷۴۵ ای علی که جمله عقل و دیده‏ای‏ * شمه ای واگو از آن چه دیده‏ای‏
۳۷۴۶ تیغ حلمت جان ما را چاک کرد * آب علمت خاک ما را پاک کرد
۳۷۴۷ باز گو دانم که این اسرار هوست‏ * ز آن که بی‏شمشیر کشتن کار اوست‏
۳۷۴۸ صانع بی‏آلت و بی‏جارحه‏ * واهب این هدیه‏های رابحه‏
۳۷۴۹ صد هزاران می‏چشاند هوش را * که خبر نبود دو چشم و گوش را
۳۷۵۰ باز گو ای باز عرش خوش شکار * تا چه دیدی این زمان از کردگار
۳۷۵۱ چشم تو ادراک غیب آموخته‏ * چشمهای حاضران بر دوخته‏
۳۷۵۲ آن یکی ماهی همی‏بیند عیان‏ * و آن یکی تاریک می‏بیند جهان‏
۳۷۵۳ و آن یکی سه ماه می‏بیند به هم‏ * این سه کس بنشسته یک موضع نعم‏
۳۷۵۴ چشم هر سه باز و گوش هر سه تیز * در تو آویزان و از من در گریز
۳۷۵۵ سحر عین است این عجب لطف خفی است‏ * بر تو نقش گرگ و بر من یوسفی است‏
۳۷۵۶ عالم ار هجده هزار است و فزون‏ * هر نظر را نیست این هجده زبون‏
۳۷۵۷ راز بگشا ای علی مرتضی‏ * ای پس سوء القضاء حسن القضاء
۳۷۵۸ یا تو واگو آن چه عقلت یافته ست‏ * یا بگویم آن چه بر من تافته ست‏
۳۷۵۹ از تو بر من تافت چون داری نهان‏ * می‏فشانی نور چون مه بی‏زبان‏
۳۷۶۰ لیک اگر در گفت آید قرص ماه‏ * شب روان را زودتر آرد به راه‏
۳۷۶۱ از غلط ایمن شوند و از ذهول‏ * بانگ مه غالب شود بر بانگ غول‏
۳۷۶۲ ماه بی‏گفتن چو باشد رهنما * چون بگوید شد ضیا اندر ضیا
۳۷۶۳ چون تو بابی آن مدینه‏ی علم را * چون شعاعی آفتاب حلم را
۳۷۶۴ باز باش ای باب بر جویای باب‏ * تا رسد از تو قشور اندر لباب‏
۳۷۶۵ باز باش ای باب رحمت تا ابد * بارگاه ما لَهُ کُفُواً أَحَدٌ
۳۷۶۶ هر هوا و ذره‏ای خود منظری است‏ * ناگشاده کی گود کانجا دری است‏
۳۷۶۷ تا بنگشاید دزی را دیدبان‏ * در درون هرگز نجنبد این گمان‏
۳۷۶۸ چون گشاده شد دزی حیران شود * مرغ اومید و طمع پران شود
۳۷۶۹ غافلی ناگه به ویران گنج یافت‏ * سوی هر ویران از آن پس می‏شتافت‏
۳۷۷۰ تا ز درویشی نیابی تو گهر * کی گهر جویی ز درویشی دگر
۳۷۷۱ سالها گر ظن دود با پای خویش‏ * نگذرد ز اشکاف بینیهای خویش‏
۳۷۷۲ *

1167

title of 1167
۳۷۷۳ *
۳۷۷۴ *
۳۷۷۵ چون که وقت آید که جان گیرد جنین‏ * آفتابش آن زمان گردد معین‏
۳۷۷۶ این جنین در جنبش آید ز آفتاب‏ * کافتابش جان همی‏بخشد شتاب‏
۳۷۷۷ از دگر انجم بجز نقشی نیافت‏ * این جنین تا آفتابش بر نتافت‏
۳۷۷۸ از کدامین ره تعلق یافت او * در رحم با آفتاب خوب رو
۳۷۷۹ از ره پنهان که دور از حس ماست‏ * آفتاب چرخ را بس راههاست‏
۳۷۸۰ آن رهی که زر بیابد قوت از او * و آن رهی که سنگ شد یاقوت از او
۳۷۸۱ آن رهی که سرخ سازد لعل را * و آن رهی که برق بخشد نعل را
۳۷۸۲ آن رهی که پخته سازد میوه را * و آن رهی که دل دهد کالیوه را
۳۷۸۳ باز گو ای باز پر افروخته‏ * با شه و با ساعدش آموخته‏
۳۷۸۴ باز گو ای باز عنقا گیر شاه‏ * ای سپاه اشکن به خود نی با سپاه‏
۳۷۸۵ امت وحدی یکی و صد هزار * باز گو ای بنده بازت را شکار
۳۷۸۶ در محل قهر این رحمت ز چیست‏ * اژدها را دست‏دادن راه کیست‏

1168

title of 1168
۳۷۸۷ گفت من تیغ از پی حق می‏زنم‏ * بنده‏ی حقم نه مأمور تنم‏
۳۷۸۸ شیر حقم نیستم شیر هوا * فعل من بر دین من باشد گوا
۳۷۸۹ ما رمیت إذ رمیتم در حراب‏ * من چو تیغم و آن زننده آفتاب‏
۳۷۹۰ رخت خود را من ز ره برداشتم‏ * غیر حق را من عدم انگاشتم‏
۳۷۹۱ سایه‏ام من کدخدایم آفتاب‏ * حاجبم من نیستم او را حجاب‏
۳۷۹۲ من چو تیغم پر گهرهای وصال‏ * زنده گردانم نه کشته در قتال‏
۳۷۹۳ خون نپوشد گوهر تیغ مرا * باد از جا کی برد میغ مرا
۳۷۹۴ که نیم کوهم ز حلم و صبر و داد * کوه را کی در رباید تند باد
۳۷۹۵ آن که از بادی رود از جا خسی است‏ * ز آن که باد ناموافق خود بسی است‏
۳۷۹۶ باد خشم و باد شهوت باد آز * برد او را که نبود اهل نماز
۳۷۹۷ کوهم و هستی من بنیاد اوست‏ * ور شوم چون کاه با دم یاد اوست‏
۳۷۹۸ جز به باد او نجنبد میل من‏ * نیست جز عشق احد سر خیل من‏
۳۷۹۹ خشم بر شاهان شه و ما را غلام‏ * خشم را هم بسته‏ام زیر لگام‏
۳۸۰۰ تیغ حلمم گردن خشمم زده ست‏ * خشم حق بر من چو رحمت آمده ست‏
۳۸۰۱ غرق نورم گر چه سقفم شد خراب‏ * روضه گشتم گر چه هستم بو تراب‏
۳۸۰۲ چون در آمد علتی اندر غزا * تیغ را دیدم نهان کردن سزا
۳۸۰۳ تا احب لله آید نام من‏ * تا که ابغض لله آید کام من‏
۳۸۰۴ تا که اعطا لله آید جود من‏ * تا که امسک لله آید بود من‏
۳۸۰۵ بخل من لله عطا لله و بس‏ * جمله لله‏ام نیم من آن کس‏
۳۸۰۶ و آن چه لله می‏کنم تقلید نیست‏ * نیست تخییل و گمان جز دید نیست‏
۳۸۰۷ ز اجتهاد و از تحری رسته‏ام‏ * آستین بر دامن حق بسته‏ام‏
۳۸۰۸ گر همی‏پرم همی‏بینم مطار * ور همی‏گردم همی‏بینم مدار
۳۸۰۹ ور کشم باری بدانم تا کجا * ماهم و خورشید پیشم پیشوا
۳۸۱۰ بیش از این با خلق گفتن روی نیست‏ * بحر را گنجایی اندر جوی نیست‏
۳۸۱۱ پست می‏گویم به اندازه‏ی عقول‏ * عیب نبود این بود کار رسول‏
۳۸۱۲ از غرض حرم گواهی حر شنو * که گواهی بندگان نه ارزد دو جو
۳۸۱۳ در شریعت مر گواهی بنده را * نیست قدری وقت دعوی و قضا
۳۸۱۴ گر هزاران بنده باشندت گواه‏ * بر نسنجد شرع ایشان را به کاه‏
۳۸۱۵ بنده‏ی شهوت بتر نزدیک حق‏ * از غلام و بندگان مسترق‏
۳۸۱۶ کاین به یک لفظی شود از خواجه حر * و آن زید شیرین و میرد سخت مر
۳۸۱۷ بنده‏ی شهوت ندارد خود خلاص‏ * جز به فضل ایزد و انعام خاص‏
۳۸۱۸ در چهی افتاد کان را غور نیست‏ * و آن گناه اوست جبر و جور نیست‏
۳۸۱۹ در چهی انداخت او خود را که من‏ * در خور قعرش نمی‏یابم رسن‏
۳۸۲۰ بس کنم گر این سخن افزون شود * خود جگر چه بود که خارا خون شود
۳۸۲۱ این جگرها خون نشد نز سختی است‏ * غفلت و مشغولی و بد بختی است‏
۳۸۲۲ خون شود روزی که خونش سود نیست‏ * خون شو آن وقتی که خون مردود نیست‏
۳۸۲۳ چون گواهی بندگان مقبول نیست‏ * عدل او باشد که بنده‏ی غول نیست‏
۳۸۲۴ گشت ارسلناک شاهد در نذر * ز آن که بود از کون او حر ابن حر
۳۸۲۵ چون که حرم خشم کی بندد مرا * نیست اینجا جز صفات حق در آ
۳۸۲۶ اندر آ کازاد کردت فضل حق‏ * ز آن که رحمت داشت بر خشمش سبق‏
۳۸۲۷ اندر آ اکنون که رستی از خطر * سنگ بودی کیمیا کردت گهر
۳۸۲۸ رسته‏ای از کفر و خارستان او * چون گلی بشکفته در بستان هو
۳۸۲۹ تو منی و من توام ای محتشم‏ * تو علی بودی علی را چون کشم‏
۳۸۳۰ معصیت کردی به از هر طاعتی‏ * آسمان پیموده‏ای در ساعتی‏
۳۸۳۱ بس خجسته معصیت کان کرد مرد * نی ز خاری بر دمد اوراق ورد
۳۸۳۲ نی گناه عمر و قصد رسول‏ * می‏کشیدش تا به درگاه قبول‏
۳۸۳۳ نی به سحر ساحران فرعونشان‏ * می‏کشید و گشت دولت عونشان‏
۳۸۳۴ گر نبودی سحرشان و آن جحود * کی کشیدیشان به فرعون عنود
۳۸۳۵ کی بدیدندی عصا و معجزات‏ * معصیت طاعت شد ای قوم عصات‏
۳۸۳۶ ناامیدی را خدا گردن زده است‏ * چون گنه مانند طاعت آمده ست‏
۳۸۳۷ چون مبدل می‏کند او سیئات‏ * طاعتی‏اش می‏کند رغم وشات‏
۳۸۳۸ زین شود مرجوم شیطان رجیم‏ * و ز حسد او بطرقد گردد دو نیم‏
۳۸۳۹ او بکوشد تا گناهی پرورد * ز آن گنه ما را به چاهی آورد
۳۸۴۰ چون ببیند کان گنه شد طاعتی‏ * گردد او را نامبارک ساعتی‏
۳۸۴۱ اندر آ من در گشادم مر ترا * تف زدی و تحفه دادم مر ترا
۳۸۴۲ مر جفاگر را چنینها می‏دهم‏ * پیش پای چپ چه سان سر می‏نهم‏
۳۸۴۳ پس وفاگر را چه بخشم تو بدان‏ * گنجها و ملکهای جاودان‏

1169

title of 1169
۳۸۴۴ من چنان مردم که بر خونی خویش‏ * نوش لطف من نشد در قهر نیش‏
۳۸۴۵ گفت پیغمبر به گوش چاکرم‏ * کاو برد روزی ز گردن این سرم‏
۳۸۴۶ کرد آگه آن رسول از وحی دوست‏ * که هلاکم عاقبت بر دست اوست‏
۳۸۴۷ او همی‏گوید بکش پیشین مرا * تا نیاید از من این منکر خطا
۳۸۴۸ من همی‏گویم چو مرگ من ز تست‏ * با قضا من چون توانم حیله جست‏
۳۸۴۹ او همی‏افتد به پیشم کای کریم‏ * مر مرا کن از برای حق دو نیم‏
۳۸۵۰ تا نیاید بر من این انجام بد * تا نسوزد جان من بر جان خود
۳۸۵۱ من همی‏گویم برو جف القلم‏ * ز آن قلم بس سر نگون گردد علم‏
۳۸۵۲ هیچ بغضی نیست در جانم ز تو * ز آن که این را من نمی‏دانم ز تو
۳۸۵۳ آلت حقی تو فاعل دست حق‏ * چون زنم بر آلت حق طعن و دق‏
۳۸۵۴ گفت او پس آن قصاص از بهر چیست‏ * گفت هم از حق و آن سر خفی است‏
۳۸۵۵ گر کند بر فعل خود او اعتراض‏ * ز اعتراض خود برویاند ریاض‏
۳۸۵۶ اعتراض او را رسد بر فعل خود * ز آن که در قهر است و در لطف او احد
۳۸۵۷ اندر این شهر حوادث میر اوست‏ * در ممالک مالک تدبیر اوست‏
۳۸۵۸ آلت خود را اگر او بشکند * آن شکسته گشته را نیکو کند
۳۸۵۹ رمز ننسخ آیه او ننسها * نأت خیرا در عقب می‏دان مها
۳۸۶۰ هر شریعت را که حق منسوخ کرد * او گیا برد و عوض آورد ورد
۳۸۶۱ شب کند منسوخ شغل روز را * بین جمادی خرد افروز را
۳۸۶۲ باز شب منسوخ شد از نور روز * تا جمادی سوخت ز آن آتش فروز
۳۸۶۳ گر چه ظلمت آمد آن نوم و سبات‏ * نی درون ظلمت است آب حیات‏
۳۸۶۴ نی در آن ظلمت خردها تازه شد * سکته‏ای سرمایه‏ی آوازه شد
۳۸۶۵ که ز ضدها ضدها آمد پدید * در سویدا روشنایی آفرید
۳۸۶۶ جنگ پیغمبر مدار صلح شد * صلح این آخر زمان ز آن جنگ بد
۳۸۶۷ صد هزاران سر برید آن دلستان‏ * تا امان یابد سر اهل جهان‏
۳۸۶۸ باغبان ز آن می‏برد شاخ مضر * تا بیابد نخل قامتها و بر
۳۸۶۹ می‏کند از باغ دانا آن حشیش‏ * تا نماید باغ و میوه خرمیش‏
۳۸۷۰ می‏کند دندان بد را آن طبیب‏ * تا رهد از درد و بیماری حبیب‏
۳۸۷۱ بس زیادتها درون نقصهاست‏ * مر شهیدان را حیات اندر فناست‏
۳۸۷۲ چون بریده گشت حلق رزق خوار * یرزقون فرحین شد گوار
۳۸۷۳ حلق حیوان چون بریده شد به عدل‏ * حلق انسان رست و افزون گشت فضل‏
۳۸۷۴ حلق انسان چون ببرد هین ببین‏ * تا چه زاید کن قیاس آن بر این‏
۳۸۷۵ حلق ثالث زاید و تیمار او * شربت حق باشد و انوار او
۳۸۷۶ حلق ببریده خورد شربت ولی‏ * حلق از لا رسته مرده در بَلی‏
۳۸۷۷ بس کن ای دون همت کوته بنان‏ * تا کی‏ات باشد حیات جان به نان‏
۳۸۷۸ ز آن نداری میوه‏ای مانند بید * کآبرو بردی پی نان سپید
۳۸۷۹ گر ندارد صبر زین نان جان حس‏ * کیمیا را گیر و زر گردان تو مس‏
۳۸۸۰ جامه شویی کرد خواهی ای فلان‏ * رو مگردان از محله‏ی گازران‏
۳۸۸۱ گر چه نان بشکست مر روزه‏ی ترا * در شکسته بند پیچ و برتر آ
۳۸۸۲ چون شکسته بند آمد دست او * پس رفو باشد یقین اشکست او
۳۸۸۳ گر تو آن را بشکنی گوید بیا * تو درستش کن نداری دست و پا
۳۸۸۴ پس شکستن حق او باشد که او * مر شکسته گشته را داند رفو
۳۸۸۵ آن که داند دوخت او داند درید * هر چه را بفروخت نیکوتر خرید
۳۸۸۶ خانه را ویران کند زیر و زبر * پس به یک ساعت کند معمورتر
۳۸۸۷ گر یکی سر را ببرد از بدن‏ * صد هزاران سر بر آرد در زمن‏
۳۸۸۸ گر نفرمودی قصاصی بر جناة * یا نگفتی فی القصاص آمد حیات‏
۳۸۸۹ خود که را زهره بدی تا او ز خود * بر اسیر حکم حق تیغی زند
۳۸۹۰ ز آن که داند هر که چشمش را گشود * کآن کشنده سخره‏ی تقدیر بود
۳۸۹۱ هر که را آن حکم بر سر آمدی‏ * بر سر فرزند هم تیغی زدی‏
۳۸۹۲ رو بترس و طعنه کم زن بر بدان‏ * پیش دام حکم عجز خود بدان‏

1170

title of 1170
۳۸۹۳ چشم آدم بر بلیسی کو شقی ست‏ * از حقارت و از زیافت بنگریست‏
۳۸۹۴ خویش بینی کرد و آمد خود گزین‏ * خنده زد بر کار ابلیس لعین‏
۳۸۹۵ بانگ بر زد غیرت حق کای صفی‏ * تو نمی‏دانی ز اسرار خفی‏
۳۸۹۶ پوستین را باژگونه گر کند * کوه را از بیخ و از بن بر کند
۳۸۹۷ پرده‏ی صد آدم آن دم بر درد * صد بلیس نو مسلمان آورد
۳۸۹۸ گفت آدم توبه کردم زین نظر * این چنین گستاخ نندیشم دگر
۳۸۹۹ یا غیاث المستغیثین‏ اهْدِنَا * لا افتخار بالعلوم و الغنی‏
۳۹۰۰ لا تزغ قلبا هدیت بالکرم‏ * و اصرف السوء الذی خط القلم‏
۳۹۰۱ بگذران از جان ما سوء القضا * وا مبر ما را ز اخوان صفا
۳۹۰۲ تلخ‏تر از فرقت تو هیچ نیست‏ * بی‏پناهت غیر پیچا پیچ نیست‏
۳۹۰۳ رخت ما هم رخت ما را راه زن‏ * جسم ما مر جان ما را جامه کن‏
۳۹۰۴ دست ما چون پای ما را می‏خورد * بی‏امان تو کسی جان چون برد
۳۹۰۵ ور برد جان زین خطرهای عظیم‏ * برده باشد مایه‏ی ادبار و بیم‏
۳۹۰۶ ز آن که جان چون واصل جانان نبود * تا ابد با خویش کور است و کبود
۳۹۰۷ چون تو ندهی راه جان خود برده گیر * جان که بی‏تو زنده باشد مرده گیر
۳۹۰۸ گر تو طعنه می‏زنی بر بندگان‏ * مر ترا آن می‏رسد ای کامران‏
۳۹۰۹ ور تو ماه و مهر را گویی جفا * ور تو قد سرو را گویی دوتا
۳۹۱۰ ور تو چرخ و عرش را خوانی حقیر * ور تو کان و بحر را گویی فقیر
۳۹۱۱ آن به نسبت با کمال تو رواست‏ * ملک اکمال فناها مر تراست‏
۳۹۱۲ که تو پاکی از خطر و ز نیستی‏ * نیستان را موجد و معنیستی‏
۳۹۱۳ آن که رویانید داند سوختن‏ * ز آن که چون بدرید داند دوختن‏
۳۹۱۴ می‏بسوزد هر خزان مر باغ را * باز رویاند گل صباغ را
۳۹۱۵ کای بسوزیده برون آ تازه شو * بار دیگر خوب و خوب آوازه شو
۳۹۱۶ چشم نرگس کور شد بازش بساخت‏ * حلق نی ببرید و بازش خود نواخت‏
۳۹۱۷ ما چو مصنوعیم و صانع نیستیم‏ * جز زبون و جز که قانع نیستیم‏
۳۹۱۸ ما همه نفسی و نفسی می‏زنیم‏ * گر نخوانی ما همه اهرمنیم‏
۳۹۱۹ ز آن ز اهرمن رهیدستیم ما * که خریدی جان ما را از عمی‏
۳۹۲۰ تو عصا کش هر که را که زندگی است‏ * بی‏عصا و بی‏عصا کش کور چیست‏
۳۹۲۱ غیر تو هر چه خوش است و ناخوش است‏ * آدمی سوز است و عین آتش است‏
۳۹۲۲ هر که را آتش پناه و پشت شد * هم مجوسی گشت و هم زردشت شد
۳۹۲۳ کل شی‏ء ما خلا اللَّه باطل‏ * إن فضل اللَّه غیم هاطل‏

1171

title of 1171
۳۹۲۴ باز رو سوی علی و خونی‏اش‏ * و آن کرم با خونی و افزونی‏اش‏
۳۹۲۵ گفت دشمن را همی‏می‏بینم به چشم‏ * روز و شب بر وی ندارم هیچ خشم‏
۳۹۲۶ ز آنکه مرگم همچو من خوش آمده ست‏ * مرگ من در بعث چنگ اندر زده ست‏
۳۹۲۷ مرگ بی‏مرگی بود ما را حلال‏ * برگ بی‏برگی بود ما را نوال‏
۳۹۲۸ ظاهرش مرگ و به باطن زندگی‏ * ظاهرش ابتر نهان پایندگی‏
۳۹۲۹ در رحم زادن جنین را رفتن است‏ * در جهان او را ز نو بشکفتن است‏
۳۹۳۰ چون مرا سوی اجل عشق و هواست‏ * نهی‏ لا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ‏ مراست‏
۳۹۳۱ ز آنکه نهی از دانه‏ی شیرین بود * تلخ را خود نهی حاجت کی شود
۳۹۳۲ دانه‏ای که تلخ باشد مغز و پوست‏ * تلخی و مکروهی‏اش خود نهی اوست‏
۳۹۳۳ دانه‏ی مردن مرا شیرین شده ست‏ * بل هم احیاء پی من آمده ست‏
۳۹۳۴ اقتلونی یا ثقاتی لائما * إن فی قتلی حیاتی دایما
۳۹۳۵ إن فی موتی حیاتی یا فتی‏ * کم أفارق موطنی حتی متی‏
۳۹۳۶ فرقتی لو لم تکن فی ذا السکون‏ * لم یقل‏ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ‏
۳۹۳۷ راجع آن باشد که باز آید به شهر * سوی وحدت آید از تفریق دهر

1172

title of 1172
۳۹۳۸ باز آمد کای علی زودم بکش‏ * تا نبینم آن دم و وقت ترش‏
۳۹۳۹ من حلالت می‏کنم خونم بریز * تا نبیند چشم من آن رستخیز
۳۹۴۰ گفتم ار هر ذره‏ای خونی شود * خنجر اندر کف به قصد تو رود
۳۹۴۱ یک سر مو از تو نتواند برید * چون قلم بر تو چنان خطی کشید
۳۹۴۲ لیک بی‏غم شو شفیع تو منم‏ * خواجه‏ی روحم نه مملوک تنم‏
۳۹۴۳ پیش من این تن ندارد قیمتی‏ * بی‏تن خویشم فتی ابن الفتی‏
۳۹۴۴ خنجر و شمشیر شد ریحان من‏ * مرگ من شد بزم و نرگسدان من‏
۳۹۴۵ آن که او تن را بدین سان پی کند * حرص میری و خلافت کی کند
۳۹۴۶ ز آن به ظاهر کوشد اندر جاه و حکم‏ * تا امیران را نماید راه و حکم‏
۳۹۴۷ تا امیری را دهد جانی دگر * تا دهد نخل خلافت را ثمر

1173

title of 1173
۳۹۴۸ جهد پیغمبر به فتح مکه هم‏ * کی بود در حب دنیا متهم‏
۳۹۴۹ آن که او از مخزن هفت آسمان‏ * چشم و دل بر بست روز امتحان‏
۳۹۵۰ از پی نظاره‏ی او حور و جان‏ * پر شده آفاق هر هفت آسمان‏
۳۹۵۱ خویشتن آراسته از بهر او * خود و را پروای غیر دوست کو
۳۹۵۲ آن چنان پر گشته از اجلال حق‏ * که در او هم ره نیابد آل حق‏
۳۹۵۳ لا یسع فینا نبی مرسل‏ * و الملک و الروح ایضا فاعقلوا
۳۹۵۴ گفت ما زاغیم همچون زاغ نه‏ * مست صباغیم مست باغ نه‏
۳۹۵۵ چون که مخزنهای افلاک و عقول‏ * چون خسی آمد بر چشم رسول‏
۳۹۵۶ پس چه باشد مکه و شام و عراق‏ * که نماید او نبرد و اشتیاق‏
۳۹۵۷ آن گمان بر وی ضمیر بد کند * که قیاس از جهل و حرص خود کند
۳۹۵۸ آبگینه‏ی زرد چون سازی نقاب‏ * زرد بینی جمله نور آفتاب‏
۳۹۵۹ بشکن آن شیشه‏ی کبود و زرد را * تا شناسی گرد را و مرد را
۳۹۶۰ گرد فارس گرد سر افراشته‏ * گرد را تو مرد حق پنداشته‏
۳۹۶۱ گرد دید ابلیس و گفت این فرع طین‏ * چون فزاید بر من آتش جبین‏
۳۹۶۲ تا تو می‏بینی عزیزان را بشر * دان که میراث بلیس است آن نظر
۳۹۶۳ گر نه فرزند بلیسی ای عنید * پس به تو میراث آن سگ چون رسید
۳۹۶۴ من نیم سگ شیر حقم حق پرست‏ * شیر حق آن است کز صورت برست‏
۳۹۶۵ شیر دنیا جوید اشکاری و برگ‏ * شیر مولی جوید آزادی و مرگ‏
۳۹۶۶ چون که اندر مرگ بیند صد وجود * همچو پروانه بسوزاند وجود
۳۹۶۷ شد هوای مرگ طوق صادقان‏ * که جهودان را بد این دم امتحان‏
۳۹۶۸ در نبی فرمود کای قوم یهود * صادقان را مرگ باشد گنج و سود
۳۹۶۹ همچنان که آرزوی سود هست‏ * آرزوی مرگ بردن ز آن به است‏
۳۹۷۰ ای جهودان بهر ناموس کسان‏ * بگذرانید این تمنا بر زبان‏
۳۹۷۱ یک جهودی این قدر زهره نداشت‏ * چون محمد این علم را بر فراشت‏
۳۹۷۲ گفت اگر رانید این را بر زبان‏ * یک یهودی خود نماند در جهان‏
۳۹۷۳ پس یهودان مال بردند و خراج‏ * که مکن رسوا تو ما را ای سراج‏
۳۹۷۴ این سخن را نیست پایانی پدید * دست با من ده چو چشمت دوست دید

1174

title of 1174
۳۹۷۵ گفت امیر المؤمنین با آن جوان‏ * که به هنگام نبرد ای پهلوان‏
۳۹۷۶ چون خدو انداختی در روی من‏ * نفس جنبید و تبه شد خوی من‏
۳۹۷۷ نیم بهر حق شد و نیمی هوا * شرکت اندر کار حق نبود روا
۳۹۷۸ تو نگاریده‏ی کف مولاستی‏ * آن حقی کرده‏ی من نیستی‏
۳۹۷۹ نقش حق را هم به امر حق شکن‏ * بر زجاجه‏ی دوست سنگ دوست زن‏
۳۹۸۰ گبر این بشنید و نوری شد پدید * در دل او تا که زناری برید
۳۹۸۱ گفت من تخم جفا می‏کاشتم‏ * من ترا نوعی دگر پنداشتم‏
۳۹۸۲ تو ترازوی احد خو بوده‏ای‏ * بل زبانه‏ی هر ترازو بوده‏ای‏
۳۹۸۳ تو تبار و اصل و خویشم بوده‏ای‏ * تو فروغ شمع کیشم بوده‏ای‏
۳۹۸۴ من غلام آن چراغ چشم جو * که چراغت روشنی پذرفت از او
۳۹۸۵ من غلام موج آن دریای نور * که چنین گوهر بر آرد در ظهور
۳۹۸۶ عرضه کن بر من شهادت را که من‏ * مر ترا دیدم سرافراز زمن‏
۳۹۸۷ قرب پنجه کس ز خویش و قوم او * عاشقانه سوی دین کردند رو
۳۹۸۸ او به تیغ حلم چندین حلق را * وا خرید از تیغ و چندین خلق را
۳۹۸۹ تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر * بل ز صد لشکر ظفر انگیزتر
۳۹۹۰ ای دریغا لقمه‏ای دو خورده شد * جوشش فکرت از آن افسرده شد
۳۹۹۱ گندمی خورشید آدم را کسوف‏ * چون ذنب شعشاع بدری را خسوف‏
۳۹۹۲ اینت لطف دل که از یک مشت گل‏ * ماه او چون می‏شود پروین گسل‏
۳۹۹۳ نان چو معنی بود خوردش سود بود * چون که صورت گشت انگیزد جحود
۳۹۹۴ همچو خار سبز کاشتر می‏خورد * ز ان خورش صد نفع و لذت می‏برد
۳۹۹۵ چون که آن سبزیش رفت و خشک گشت‏ * چون همان را می‏خورد اشتر ز دشت‏
۳۹۹۶ می‏دراند کام و لنجش ای دریغ‏ * کان چنان ورد مربی گشت تیغ‏
۳۹۹۷ نان چو معنی بود بود آن خار سبز * چون که صورت شد کنون خشک است و گبز
۳۹۹۸ تو بد آن عادت که او را پیش از این‏ * خورده بودی ای وجود نازنین‏
۳۹۹۹ بر همان بو می‏خوری این خشک را * بعد از آن کامیخت معنی با ثری‏
۴۰۰۰ گشت خاک آمیز و خشک و گوشت بر * ز آن گیاه اکنون بپرهیز ای شتر
۴۰۰۱ سخت خاک آلود می‏آید سخن‏ * آب تیره شد سر چه بند کن‏
۴۰۰۲ تا خدایش باز صاف و خوش کند * او که تیره کرد هم صافش کند
۴۰۰۳ صبر آرد آرزو را نه شتاب‏ * صبر کن و الله اعلم بالصواب‏