vol.1

Qūniyah Nicholson both

block:1001

مثنوی معنوی، متن
۱Qبشنو این نی چون شکایت می‌کند * از جداییها حکایت می‌کند
۱Nبشنو از نی چون حکایت می‌کند * از جدایی‌ها شکایت می‌کند
۲Qکز نیستان تا مرا ببریده‌اند * در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
۲Nکز نیستان تا مرا ببریده‌اند * در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
۳Qسینه خواهم شَرحه شَرحه از فراق * تا بگویم شرح درد اشتیاق
۳Nسینه خواهم شرحه شرحه از فراق * تا بگویم شرح درد اشتیاق
۴Qهر کسی کو دور ماند از اصلِ خویش * باز جوید روزگارِ وصل خویش
۴Nهر کسی کاو دور ماند از اصل خویش * باز جوید روزگار وصل خویش
۵Qمن بهر جمعیَّتی نالان شدم * جفت بَد حالان و خوش حالان شدم
۵Nمن به هر جمعیتی نالان شدم * جفت بد حالان و خوش حالان شدم
۶Qهر کسی از ظنِّ خود شد یارِ من * از درونِ من نجُست اسرارِ من
۶Nهر کسی از ظن خود شد یار من * از درون من نجست اسرار من
۷Qسرِّ من از نالهٔ من دور نیست * لیک چشم و گوش را آن نور نیست
۷Nسر من از ناله‌ی من دور نیست * لیک چشم و گوش را آن نور نیست
۸Qتن ز جان و جان ز تن مستور نیست * لیک کس را دیدِ جان دستور نیست
۸Nتن ز جان و جان ز تن مستور نیست * لیک کس را دید جان دستور نیست
۹Qآتشست این بانگِ نای و نیست باد * هر که این آتش ندارد نیست باد
۹Nآتش است این بانگ نای و نیست باد * هر که این آتش ندارد نیست باد
۱۰Qآتشِ عشق است کاندر نَیْ فتاد * جوششِ عشقست کاندر مَیْ‌فتاد
۱۰Nآتش عشق است کاندر نی فتاد * جوشش عشق است کاندر می‌فتاد
۱۱Qنی حریفِ هر که از یاری بُرید * پرده‌هااش پرده‌های ما درید
۱۱Nنی حریف هر که از یاری برید * پرده‌هایش پرده‌های ما درید
۱۲Qهمچو نَیْ زهری و تریاقی که دید * همچو نَیْ دمساز و مشتاقی که دید
۱۲Nهمچو نی زهری و تریاقی که دید * همچو نی دمساز و مشتاقی که دید
۱۳Qنَیْ حدیثِ راهِ پُر خون می‌کند * قصّه‌های عشقِ مجنون می‌کند
۱۳Nنی حدیث راه پر خون می‌کند * قصه‌های عشق مجنون می‌کند
۱۴Qمَحْرَمِ این هوش جز بی‌هوش نیست * مر زبان را مشتری جز گوش نیست
۱۴Nمحرم این هوش جز بی‌هوش نیست * مر زبان را مشتری جز گوش نیست
۱۵Qدر غمِ ما روزها بیگاه شد * روزها با سوزها همراه شد
۱۵Nدر غم ما روزها بی‌گاه شد * روزها با سوزها همراه شد
۱۶Qروزها گر رفت گو رَوْ باک نیست * تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست
۱۶Nروزها گر رفت گو رو باک نیست * تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست
۱۷Qهر که جز ماهی ز آبش سیر شد * هر که بی‌روزی است روزش دیر شد
۱۷Nهر که جز ماهی ز آبش سیر شد * هر که بی‌روزی است روزش دیر شد
۱۸Qدر نیابد حالِ پُخته هیچ خام * پس سخن کوتاه باید و ٱلسّلام
۱۸Nدرنیابد حال پخته هیچ خام * پس سخن کوتاه باید و السلام
۱۹Qبند بگسِل، باش آزاد ای پسَرْ * چند باشی بندِ سیم و بندِ زَرْ
۱۹Nبند بگسل، باش آزاد ای پسر * چند باشی بند سیم و بند زر
۲۰Qگر بریزی بحر را در کوزه‌ای * چند گنجد قِسْمتِ یک روزه‌ای
۲۰Nگر بریزی بحر را در کوزه‌ای * چند گنجد قسمت یک روزه‌ای
۲۱Qکوزه‌ی چشم حریصان پُر نشُد * تا صَدف قانع نشُد پُر دَر نشد
۲۱Nکوزه‌ی چشم حریصان پر نشد * تا صدف قانع نشد پر در نشد
۲۲Qهر که را جامه ز عشقی چاک شد * او ز حرص و عیب کُلّی پاک شد
۲۲Nهر که را جامه ز عشقی چاک شد * او ز حرص و عیب کلی پاک شد
۲۳Qشاد باش ای عشق خوش سودای ما * ای طبیب جمله علَّتهای ما
۲۳Nشاد باش ای عشق خوش سودای ما * ای طبیب جمله علتهای ما
۲۴Qای دوای نَخْوَت و ناموس ما * ای تو افلاطون و جالینوس ما
۲۴Nای دوای نخوت و ناموس ما * ای تو افلاطون و جالینوس ما
۲۵Qجسم خاک از عشق بر افلاک شد * کوه در رقص آمد و چالاک شد
۲۵Nجسم خاک از عشق بر افلاک شد * کوه در رقص آمد و چالاک شد
۲۶Qعشق جان طور آمد عاشِقا * طور مست و خرَّ موسی صاعِقا
۲۶Nعشق جان طور آمد عاشقا * طور مست و خر موسی صاعقا
۲۷Qبا لب دمسازِ خود گر جُفتمی * همچو نَیْ من گفتنیها گفتمی
۲۷Nبا لب دمساز خود گر جفتمی * همچو نی من گفتنیها گفتمی
۲۸Qهر که او از هم زبانی شد جدا * بی‌زبان شد گر چه دارد صد نوا
۲۸Nهر که او از هم زبانی شد جدا * بی‌زبان شد گر چه دارد صد نوا
۲۹Qچون که گل رفت و گلستان در گذشت * نشنوی ز ان پَس ز بلبل سَرگذشت
۲۹Nچون که گل رفت و گلستان در گذشت * نشنوی ز ان پس ز بلبل سر گذشت
۳۰Qجمله معشوقست و عاشق پَرده‌ای * زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای
۳۰Nجمله معشوق است و عاشق پرده‌ای * زنده معشوق است و عاشق مرده‌ای
۳۱Qچون نباشد عشق را پروای او * او چو مرغی ماند بی‌پَر، وای او
۳۱Nچون نباشد عشق را پروای او * او چو مرغی ماند بی‌پر، وای او
۳۲Qمن چگونه هوش دارم پیش و پس * چون نباشد نور یارم پیش و پس
۳۲Nمن چگونه هوش دارم پیش و پس * چون نباشد نور یارم پیش و پس
۳۳Qعشق خواهد کین سخن بیرون بود * آینه غمَّاز نبود چون بود
۳۳Nعشق خواهد کاین سخن بیرون بود * آینه غماز نبود چون بود
۳۴Qآینه‌ت دانی چرا غمَّاز نیست * ز انکه زنگار از رخش ممتاز نیست
۳۴Nآینه‌ت دانی چرا غماز نیست * ز انکه زنگار از رخش ممتاز نیست

block:1002

حکایت عاشق شدن پادشاهئ بر کنیزکئ و بادشاه کنئزک را
۳۵Qبشنوید ای دوستان این داستان * خود حقیقت نقدِ حالِ ماست آن
۳۵Nبشنوید ای دوستان این داستان * خود حقیقت نقد حال ماست آن
۳۶Qبود شاهی در زمانی پیش از این * ملک دنیا بودش و هم ملکِ دین
۳۶Nبود شاهی در زمانی پیش از این * ملک دنیا بودش و هم ملک دین
۳۷Qاتفاقا شاه روزی شد سوار * با خواصِ خویش از بهرِ شکار
۳۷Nاتفاقا شاه روزی شد سوار * با خواص خویش از بهر شکار
۳۸Qیک کنیزک دید شه بر شاهْ راه * شد غلامِ آن کنیزك پادشاه
۳۸Nیک کنیزک دید شه بر شاه راه * شد غلام آن کنیزک جان شاه
۳۹Qمرغ جانش در قفس چون می‌طپید * داد مال و آن کنیزک را خرید
۳۹Nمرغ جانش در قفس چون می‌طپید * داد مال و آن کنیزک را خرید
۴۰Qچون خرید او را و برخوردار شد * آن کنیزک از قضا بیمار شد
۴۰Nچون خرید او را و برخوردار شد * آن کنیزک از قضا بیمار شد
۴۱Qآن یکی خَر داشت، پالانش نبود * یافت پالان گرگ خر را در ربود
۴۱Nآن یکی خر داشت، پالانش نبود * یافت پالان گرگ خر را در ربود
۴۲Qکوزه بودش آب می‌نامد به دست * آب را چون یافت خود کوزه شکست
۴۲Nکوزه بودش آب می‌نامد به دست * آب را چون یافت خود کوزه شکست
۴۳Qشه طبیبان جمع کرد از چپ و راست * گفت جانِ هر دو در دست شماست
۴۳Nشه طبیبان جمع کرد از چپ و راست * گفت جان هر دو در دست شماست
۴۴Qجانِ من سَهلست جانِ جانم اوست * دردمند و خَسته‌ام درمانم اوست
۴۴Nجان من سهل است جان جانم اوست * دردمند و خسته‌ام درمانم اوست
۴۵Qهر که درمان کرد مَر جانِ مرا * برد گنج و دُرّ و مرجانِ مرا
۴۵Nهر که درمان کرد مر جان مرا * برد گنج و در و مرجان مرا
۴۶Qجمله گفتندش که جان‌بازی کنیم * فهم گرد آریم و انبازی کنیم
۴۶Nجمله گفتندش که جان‌بازی کنیم * فهم گرد آریم و انبازی کنیم
۴۷Qهر یکی از ما مسیح عالمیست * هر الَم را در کف ما مرهمیست
۴۷Nهر یکی از ما مسیح عالمی است * هر الم را در کف ما مرهمی است
۴۸Qگر خدا خواهد نگفتند از بَطَر * پس خدا بنْمودشان عجزِ بشَر
۴۸N( (گر خدا خواهد))* نگفتند از بطر * پس خدا بنمودشان عجز بشر
۴۹Qترکِ استثنا مُرادم قَسوتیست * نه همین گفتن که عارِض حالتیست
۴۹Nترک استثنا مرادم قسوتی است * نی همین گفتن که عارض حالتی است
۵۰Qای بسا ناورده اِستثنا بگفت * جانِ او با جانِ استثناست جفت
۵۰Nای بسا ناورده استثنا به گفت * جان او با جان استثناست جفت
۵۱Qهر چه کردند از علاج و از دوا * گشت رنج افزون و حاجت ناروا
۵۱Nهر چه کردند از علاج و از دوا * گشت رنج افزون و حاجت ناروا
۵۲Qآن کنیزک از مرض چون موی شد * چشمِ شه از اشکِ خون چون جوی شد
۵۲Nآن کنیزک از مرض چون موی شد * چشم شه از اشک خون چون جوی شد
۵۳Qاز قضا سرکنگبین صفرا فزود * روغنِ بادام خشکی می‌نمود
۵۳Nاز قضا سرکنگبین صفرا فزود * روغن بادام خشکی می‌نمود
۵۴Qاز هلیله قبض شد اطلاق رفت * آب آتش را مدد شد همچو نَفْت
۵۴Nاز هلیله قبض شد اطلاق رفت * آب آتش را مدد شد همچو نفت

block:1003

ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجۀ کنیزک بر پادشاه و روی آوردن پادشاه بدر گاه الٓه و خواب ددن شاه و ليّ را
۵۵Qشه چو عجزِ آن حکیمان را بدید * پا برهنه جانبِ مسجد دوید
۵۵Nشه چو عجز آن حکیمان را بدید * پا برهنه جانب مسجد دوید
۵۶Qرفت در مسجد سوی محراب شد * سجده گاه از اشکِ شه پر آب شد
۵۶Nرفت در مسجد سوی محراب شد * سجده گاه از اشک شه پر آب شد
۵۷Qچون به خویش آمد ز غرقاب فنا * خوش زبان بگشاد در مدح و دعا
۵۷Nچون به خویش آمد ز غرقاب فنا * خوش زبان بگشاد در مدح و ثنا
۵۸Qکای کمینه بخشِشَت مُلکِ جهان * من چه گویم چون تو می‌دانی نهان
۵۸Nکای کمینه بخششت ملک جهان * من چه گویم چون تو می‌دانی نهان
۵۹Qای همیشه حاجت ما را پناه * بارِ دیگر ما غلَط کردیم راه
۵۹Nای همیشه حاجت ما را پناه * بار دیگر ما غلط کردیم راه
۶۰Qلیک گفتی گر چه می‌دانم سِرَت * زود هم پیدا کنش بر ظاهِرت
۶۰Nلیک گفتی گر چه می‌دانم سرت * زود هم پیدا کنش بر ظاهرت
۶۱Qچون بر آورد از میانِ جان خروش * اندر آمد بحر بخشایش به جوش
۶۱Nچون بر آورد از میان جان خروش * اندر آمد بحر بخشایش به جوش
۶۲Qدر میان گریه خوابش دَر رُبود * دید در خواب او که پیری رو نمود
۶۲Nدر میان گریه خوابش در ربود * دید در خواب او که پیری رو نمود
۶۳Qگفت ای شه مژده حاجاتت رواست * گر غریبی آیدت فردا ز ماست
۶۳Nگفت ای شه مژده حاجاتت رواست * گر غریبی آیدت فردا ز ماست
۶۴Qچون که آید او حکیمی حاذقست * صادقش دان که امین و صادقست
۶۴Nچون که آید او حکیمی حاذق است * صادقش دان که امین و صادق است
۶۵Qدر علاجش سحر مطلق را ببین * در مزاجش قدرت حق را ببین
۶۵Nدر علاجش سحر مطلق را ببین * در مزاجش قدرت حق را ببین
۶۶Qچون رسید آن وعده‌گاه و روز شد * آفتاب از شرق، اختر سوز شد
۶۶Nچون رسید آن وعده‌گاه و روز شد * آفتاب از شرق، اختر سوز شد
۶۷Qبود اندر مَنظره شَه مُنتظِر * تا ببیند آنچ بنمودند سِر
۶۷Nبود اندر منظره شه منتظر * تا ببیند آن چه بنمودند سر
۶۸Qدید شخصی فاضلی پُر مایه‌ای * آفتابی در میانِ سایه‌ای
۶۸Nدید شخصی فاضلی پر مایه‌ای * آفتابی در میان سایه‌ای
۶۹Qمی‌رسید از دور مانند هلال * نیست بود و هست بر شکلِ خیال
۶۹Nمی‌رسید از دور مانند هلال * نیست بود و هست بر شکل خیال
۷۰Qنیست‌وَش باشد خیال اندر روان * تو جهانی بر خیالی بین روان
۷۰Nنیست وش باشد خیال اندر روان * تو جهانی بر خیالی بین روان
۷۱Qبر خیالی صلح‌شان و جنگشان * وز خیالی فخرشان و ننگشان
۷۱Nبر خیالی صلح‌شان و جنگشان * وز خیالی فخرشان و ننگشان
۷۲Qآن خیالاتی که دامِ اولیاست * عکسِ مه رویان بُستان خداست‌
۷۲Nآن خیالاتی که دام اولیاست * عکس مه رویان بستان خداست‌*
۷۳Qآن خیالی که شه اندر خواب دید * در رخ مهمان همی‌آمد پدید
۷۳Nآن خیالی که شه اندر خواب دید * در رخ مهمان همی‌آمد پدید
۷۴Qشه به جای حاجیان فاپیش رفت * پیش آن مهمان غیب خویش رفت
۷۴Nشه به جای حاجیان واپیش رفت * پیش آن مهمان غیب خویش رفت
۷۵Qهر دو بحری آشنا آموخته * هر دو جان بی‌دوختن بر دوخته
۷۵Nهر دو بحری آشنا آموخته * هر دو جان بی‌دوختن بر دوخته
۷۶Qگفت معشوقم تو بودستی نه آن * لیک کار از کار خیزد در جهان
۷۶Nگفت معشوقم تو بوده ستی نه آن * لیک کار از کار خیزد در جهان
۷۷Qای مرا تو مصطفی من چون عُمر * از برای خدمتت بندم کمَر
۷۷Nای مرا تو مصطفی من چون عمر * از برای خدمتت بندم کمر
۷۸Qاز خدا جوییم توفیقِ ادب * بی‌ادب محروم گشت از لطفِ رَب
۷۸Nاز خدا جوییم توفیق ادب * بی‌ادب محروم گشت از لطف رب*
۷۹Qبی‌ادب تنها نه خود را داشت بَد * بلکه آتش در همه آفاق زد
۷۹Nبی‌ادب تنها نه خود را داشت بد * بلکه آتش در همه آفاق زد
۸۰Qمایده از آسمان در می‌رسید * بی‌شِری و بیع و بی‌گفت و شنید
۸۰Nمایده از آسمان در می‌رسید * بی‌شری و بیع و بی‌گفت و شنید
۸۱Qدر میانِ قومِ موسی چَند کس * بی‌ادب گفتند کو سیر و عَدَس
۸۱Nدر میان قوم موسی چند کس * بی‌ادب گفتند کو سیر و عدس
۸۲Qمنقطع شد خوان و نان از آسمان * ماند رنجِ زرع و بیل و داسمان
۸۲Nمنقطع شد خوان و نان از آسمان * ماند رنج زرع و بیل و داسمان
۸۳Qباز عیسی چون شفاعت کرد حق * خوان فرستاد و غنیمت بر طَبَق
۸۳Nباز عیسی چون شفاعت کرد، حق * خوان فرستاد و غنیمت بر طبق
۸۴Qباز گستاخان ادب بگْذاشتند * چون گدایان زَلهَّ‌ها برداشتند
۸۴Nباز گستاخان ادب بگذاشتند * چون گدایان زله‌ها برداشتند
۸۵Qلابه کرده عیسی ایشان را که این * دایمست و کم نگردد از زمین
۸۵Nلابه کرده عیسی ایشان را که این * دایم است و کم نگردد از زمین
۸۶Qبد گمانی کردن و حرص‌آوری * کْفر باشد پیشِ خوانِ مهتری
۸۶Nبد گمانی کردن و حرص آوری * کفر باشد پیش خوان مهتری
۸۷Qز آن گدارویانِ نادیده ز آز * آن درِ رحمت بر ایشان شد فراز
۸۷Nز ان گدا رویان نادیده ز آز * آن در رحمت بر ایشان شد فراز
۸۸Qابر برناید پیِ منعِ زکات * وز زنِا افتد وَبا اندر جِهات
۸۸Nابر برناید پی منع زکات * وز زنا افتد وبا اندر جهات
۸۹Qهر چه بر تو آید از ظلمات و غم * آن ز بی‌باکی و گستاخیست هم
۸۹Nهر چه بر تو آید از ظلمات و غم * آن ز بی‌باکی و گستاخی است هم
۹۰Qهر که بی‌باکی کند در راهِ دوست * ره زنِ مردان شد و نَامْرد اوست
۹۰Nهر که بی‌باکی کند در راه دوست * ره زن مردان شد و نامرد اوست
۹۱Qاز ادب پُر نور گشتست این فلک * وز ادب معصوم و پاک آمد مَلَک
۹۱Nاز ادب پر نور گشته است این فلک * وز ادب معصوم و پاک آمد ملک
۹۲Qبُد ز گستاخی کُسوفِ آفتاب * شد عزازیلی ز جُرْأت رَدِّ باب‌*
۹۲Nبد ز گستاخی کسوف آفتاب * شد عزازیلی ز جرات رد باب‌*

block:1004

ملاقات پادشاه با آن ولی که در خوابش نمودند
۹۳Qدست بگشاد و کنارانش گرفت * همچو عشق اندر دل و جانش گرفت
۹۳Nدست بگشاد و کنارانش گرفت * همچو عشق اندر دل و جانش گرفت
۹۴Qدست و پیشانیش بوسیدن گرفت * وز مقام و راه پرسیدن گرفت
۹۴Nدست و پیشانیش بوسیدن گرفت * وز مقام و راه پرسیدن گرفت
۹۵Qپُرس پُرسان می‌کشیدش تا به صَدْر * گفت گنجی یافتم آخِر به صَبْر
۹۵Nپرس پرسان می‌کشیدش تا به صدر * گفت گنجی یافتم آخر به صبر
۹۶Qگفت ای نور حق و دفع حَرَج‌ْ * معنیِ اَلصَّبْرُ مِفتاحُ الَفَرج‌ْ
۹۶Nگفت ای نور حق و دفع حرج * معنی الصبر مفتاح الفرج
۹۷Qای لِقای تو جوابِ هر سؤال * مُشَکِل از تو حَل شود بی‌قیل و قال
۹۷Nای لقای تو جواب هر سؤال * مشکل از تو حل شود بی‌قیل و قال
۹۸Qترجمانی هر چه ما را در دلست * دست گیری هر که پایش در گِلست
۹۸Nترجمانی هر چه ما را در دل است * دست گیری هر که پایش در گل است
۹۹Qمَرحَبا یا مُجْتَبَی یا مُرتَضَی * إِنَ تَغِبْ جآءَ اْلقَضَاء ضَاقَ ٱلْفَضَا
۹۹Nمرحبا یا مجتبی یا مرتضی * إن تغب جاء القضاء ضاق الفضا
۱۰۰Qأَنْتَ مَوْلَی ٱلَقَوْمِ مَن لا یَشَتهِی * قَدْ رَدَی‌ کَلَّا لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ
۱۰۰Nأنت مولی القوم من لا یشتهی * قد ردی‌ کَلَّا لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ
۱۰۱Qچون گذشت آن مجلس و خوانِ کرم * دستِ او بگرفت و بُرد اندر حَرم
۱۰۱Nچون گذشت آن مجلس و خوان کرم * دست او بگرفت و برد اندر حرم
۱۰۲Qقصّه‌ی رنجور و رنجوری بخواند * بعد از آن در پیشِ رنجورش نشاند
۱۰۲Nقصه‌ی رنجور و رنجوری بخواند * بعد از آن در پیش رنجورش نشاند
۱۰۳Qرنگِ روی و نبض و قاروره بدید * هم علاماتش هم اسبابش شنید
۱۰۳Nرنگ رو و نبض و قاروره بدید * هم علاماتش هم اسبابش شنید
۱۰۴Qگفت هر دارو که ایشان کرده‌اند * آن عمارت نیست ویران کرده‌اند
۱۰۴Nگفت هر دارو که ایشان کرده‌اند * آن عمارت نیست ویران کرده‌اند
۱۰۵Qبی‌خبر بودند از حالِ درون * أستَعیِذُ ٱللهَ مِمَّا یَفْتَرُون
۱۰۵Nبی‌خبر بودند از حال درون * أستعیذ اللَّه مما یفترون
۱۰۶Qدید رنج و کشف شد بر وی نهفت * لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت
۱۰۶Nدید رنج و کشف شد بر وی نهفت * لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت
۱۰۷Qرنجش از صفرا و از سودا نبود * بوی هر هیزم پدید آید ز دود
۱۰۷Nرنجش از صفرا و از سودا نبود * بوی هر هیزم پدید آید ز دود
۱۰۸Qدید از زاریش کو زارِ دِلست * تن خوشست و او گرفتارِ دلست
۱۰۸Nدید از زاریش کو زار دل است * تن خوش است و او گرفتار دل است
۱۰۹Qعاشقی پیداست از زاریِ دل * نیست بیماری چو بیماریِ دل
۱۰۹Nعاشقی پیداست از زاری دل * نیست بیماری چو بیماری دل
۱۱۰Qعلّتِ عاشق ز علَّتها جداست * عشق اصْطُرلابِ اسرارِ خداست
۱۱۰Nعلت عاشق ز علتها جداست * عشق اصطرلاب اسرار خداست
۱۱۱Qعاشقی گر زین سَر و گر ز آن سرست * عاقبت ما را بدان سَر رهبرست
۱۱۱Nعاشقی گر زین سر و گر ز ان سر است * عاقبت ما را بدان سر رهبر است
۱۱۲Qهر چه گویم عشق را شرح و بیان * چون به عشق آیم خَجِل باشم از آن
۱۱۲Nهر چه گویم عشق را شرح و بیان * چون به عشق آیم خجل گردم از آن
۱۱۳Qگر چه تفسیرِ زبان روشنگرست * لیک عشقِ بی‌زبان روشنترست
۱۱۳Nگر چه تفسیر زبان روشن‌ گر است * لیک عشق بی‌زبان روشن‌ تر است
۱۱۴Qچون قلم اندر نوشتن می‌شتافت * چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
۱۱۴Nچون قلم اندر نوشتن می‌شتافت * چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
۱۱۵Qعقل در شرحش چو خَر در گِل بخفت * شرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفت
۱۱۵Nعقل در شرحش چو خر در گل بخفت * شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
۱۱۶Qآفتاب آمد دلیلِ آفتاب * گر دلیلت باید از وَیْ رُو متاب
۱۱۶Nآفتاب آمد دلیل آفتاب * گر دلیلت باید از وی رو متاب
۱۱۷Qاز وَیْ ار سایه نشانی می‌دهد * شمس هر دم نور جانی می‌دهد
۱۱۷Nاز وی ار سایه نشانی می‌دهد * شمس هر دم نور جانی می‌دهد
۱۱۸Qسایه خواب آرد ترا همچون سَمَرْ * چون بر آید شمس‌ اِنْشَقَّ ٱلْقَمَرُ
۱۱۸Nسایه خواب آرد ترا همچون سمر * چون بر آید شمس‌ انْشَقَّ الْقَمَرُ
۱۱۹Qخود غریبی در جهان چون شمس نیست * شمسِ جانِ باقي کش اَمس نیست
۱۱۹Nخود غریبی در جهان چون شمس نیست * شمسِ جان باقیست او را اَمس نیست
۱۲۰Qشمس در خارج اگر چه هست فرد * می‌توان هم مثلِ او تصویر کرد
۱۲۰Nشمس در خارج اگر چه هست فرد * می‌توان هم مثل او تصویر کرد
۱۲۱Qلیک شمس که ازو شد هست اثیر * نبْودش در ذِهْن و در خارج نظیر
۱۲۱Nشمس جان کاو خارج آمد از اثیر * نبودش در ذهن و در خارج نظیر
۱۲۲Qدر تصُّور ذاتِ او را گنج کو * تا در آید در تصُّور مثلِ او
۱۲۲Nدر تصور ذات او را گنج کو * تا در آید در تصور مثل او
۱۲۳Qچون حدیثِ روی شَمس ٱلدّین رسید * شمسِ چارم آسمان سر در کشید
۱۲۳Nچون حدیث روی شمس الدین رسید * شمس چارم آسمان سر در کشید
۱۲۴Qواجب آید چون که آمد نامِ او * شرح کردن رمزی از اِنعامِ او
۱۲۴Nواجب آید چون که آمد نام او * شرح کردن رمزی از انعام او
۱۲۵Qاین نفس جان دامنم بر تافتست * بوی پیراهان یوسف یافتست
۱۲۵Nاین نفس جان دامنم بر تافته ست * بوی پیراهان یوسف یافته ست
۱۲۶Qاز برای حقّ صُحبت سالها * باز گو حالی از آن خوش حالها
۱۲۶Nاز برای حق صحبت سالها * باز گو حالی از آن خوش حالها
۱۲۷Qتا زمین و آسمان خندان شود * عقل و روح و دیده صد چندان شود
۱۲۷Nتا زمین و آسمان خندان شود * عقل و روح و دیده صد چندان شود
۱۲۸Qلا تُکلِّفَنی فإِنّی فی الفَنا * کلَّت أَفْهامی فلا أُحصِی ثَنا
۱۲۸Nلا تکلفنی فإنی فی الفنا * کلت أفهامی فلا أحصی ثنا
۱۲۹Qکُلُّ شَیْءٍ قالَهُ غَیْرُ الْمُفیِق * إنْ تکَلُّف أَوْ تَصَلَّفْ لاَ یَلیِق
۱۲۹Nکل شی‌ء قاله غیر المفیق * إن تکلف أو تصلف لا یلیق
۱۳۰Qمن چه گویم یک رگم هشیار نیست * شرحِ آن یاری که او را یار نیست
۱۳۰Nمن چه گویم یک رگم هشیار نیست * شرح آن یاری که او را یار نیست
۱۳۱Qشرحِ این هجران و این خونِ جگر * این زمان بگذار تا وقتِ دگر
۱۳۱Nشرح این هجران و این خون جگر * این زمان بگذار تا وقت دگر
۱۳۲Qقالَ أَطْعِمْ نی فَإِنیّ جائِعٌ * وَ ٱعْتَجِلْ فٱلْوَقَتُ سَیْفٌ قاطِعٌ
۱۳۲Nقال أطعمنی فإنی جائع * و اعتجل فالوقت سیف قاطع
۱۳۳Qصوفی اِبنُ ٱلوَقْت باشد ای رفیق * نیست فردا گفتن از شرطِ طریق
۱۳۳Nصوفی ابن الوقت باشد ای رفیق * نیست فردا گفتن از شرط طریق
۱۳۴Qتو مگر خود مردِ صوفی نیستی * هست را از نَسْیه خیزد نیستی
۱۳۴Nتو مگر خود مرد صوفی نیستی * هست را از نسیه خیزد نیستی
۱۳۵Qگفتمش پوشیده خوشتر سِرِّ یار * خود تو در ضِمنِ حکایت گوش دار
۱۳۵Nگفتمش پوشیده خوشتر سر یار * خود تو در ضمن حکایت گوش دار
۱۳۶Qخوشتر آن باشد که سِرّ دلبران * گفته آید در حدیثِ دیگران
۱۳۶Nخوشتر آن باشد که سر دلبران * گفته آید در حدیث دیگران
۱۳۷Qگفت مکشوف و برهنه گوی این * آشکارا به که پنهان ذکرِ دین
۱۳۷Nگفت مکشوف و برهنه گوی این * آشکارا به که پنهان ذکر دین
۱۳۸Qپرده بردار و برهنه گو که من * می‌نخسبم با صنم با پیرهن
۱۳۸Nپرده بردار و برهنه گو که من * می‌نخسبم با صنم با پیرهن
۱۳۹Qگفتم ار عریان شود او در عیان * نه تو مانی نه کنارت نه میان
۱۳۹Nگفتم ار عریان شود او در عیان * نی تو مانی نی کنارت نی میان
۱۴۰Qآرزو می‌خواه لیک اندازه خواه * بر نتابد کوه را یک برگِ کاه
۱۴۰Nآرزو می‌خواه لیک اندازه خواه * بر نتابد کوه را یک برگ کاه
۱۴۱Qآفتابی کز وی این عالَم فروخت * اندکی گر پیش آید جمله سوخت
۱۴۱Nآفتابی کز وی این عالم فروخت * اندکی گر پیش آید جمله سوخت
۱۴۲Qفتنه و آشوب و خون‌ریزی مجوی * بیش ازین از شمسِ تبریزی مگوی
۱۴۲Nفتنه و آشوب و خون‌ریزی مجوی * بیش از این از شمس تبریزی مگوی
۱۴۳Qاین ندارد آخر از آغاز گوی * رَوْ تمامِ این حکایت باز گوی
۱۴۳Nاین ندارد آخر از آغاز گوی * رو تمام این حکایت باز گوی

block:1005

خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک
۱۴۴Qگفت ای شه خلوتی کن خانه را * دور کن هم خویش و هم بیگانه را
۱۴۴Nگفت ای شه خلوتی کن خانه را * دور کن هم خویش و هم بیگانه را
۱۴۵Qکس ندارد گوش در دهلیزها * تا بپرسم زین کنیزک چیزها
۱۴۵Nکس ندارد گوش در دهلیزها * تا بپرسم زین کنیزک چیزها
۱۴۶Qخانه خالی ماند و یک دَیّار نه * جز طبیب و جز همان بیمار نه
۱۴۶Nخانه خالی ماند و یک دیار نی * جز طبیب و جز همان بیمار نی
۱۴۷Qنرم نرمک گفت شهرِ تو کجاست * که علاجِ اهلِ هر شهری جداست
۱۴۷Nنرم نرمک گفت شهر تو کجاست * که علاج اهل هر شهری جداست
۱۴۸Qو اندر آن شهر از قرابت کیستت * خویشی و پیوستگی با چیستت
۱۴۸Nو اندر آن شهر از قرابت کیستت * خویشی و پیوستگی با چیستت
۱۴۹Qدست بر نبضش نهاد و یک به یک * باز می‌پرسید از جورِ فلک
۱۴۹Nدست بر نبضش نهاد و یک به یک * باز می‌پرسید از جور فلک
۱۵۰Qچون کسی را خار در پایش جهد * پای خود را بر سرِ زانو نهد
۱۵۰Nچون کسی را خار در پایش جهد * پای خود را بر سر زانو نهد
۱۵۱Qوز سرِ سوزن همی‌جوید سرش * ور نیابد می‌کند با لب ترش
۱۵۱Nوز سر سوزن همی‌جوید سرش * ور نیابد می‌کند با لب ترش
۱۵۲Qخار در پا شد چنین دشوارْ یاب * خار در دل چون بود وا‌ دِه جواب
۱۵۲Nخار در پا شد چنین دشوارْ یاب * خار در دل چون بود واده جواب
۱۵۳Qخار در دل گر بدیدی هر خسی * دست کی بودی غمان را بر کسی
۱۵۳Nخار در دل گر بدیدی هر خسی * دست کی بودی غمان را بر کسی
۱۵۴Qکس به زیرِ دُمِّ خر خاری نهد * خر نداند دفع آن بر می‌جهد
۱۵۴Nکس به زیر دم خر خاری نهد * خر نداند دفع آن بر می‌جهد
۱۵۵Qبر جهد و ان خار محکمتر زند * عاقلی باید که خاری بر کَنَد
۱۵۵Nبر جهد و ان خار محکمتر زند * عاقلی باید که خاری بر کند
۱۵۶Qخر ز بهر دفع خار از سوز و درد * جُفته می‌انداخت صد جا زخم کرد
۱۵۶Nخر ز بهر دفع خار از سوز و درد * جفته می‌انداخت صد جا زخم کرد
۱۵۷Qآن حکیم خارچین استاد بود * دست می‌زد جا به جا می‌آزمود
۱۵۷Nآن حکیم خارچین استاد بود * دست می‌زد جا به جا می‌آزمود
۱۵۸Qز ان کنیزک بر طریقِ داستان * باز می‌پرسید حالِ دوستان
۱۵۸Nز ان کنیزک بر طریق داستان * باز می‌پرسید حال دوستان
۱۵۹Qبا حکیم او قصّه‌ها می‌گفت فاش * از مقام و خواجگان و شهر و باش
۱۵۹Nبا حکیم او قصه‌ها می‌گفت فاش * از مقام و خاجگان و شهر تاش
۱۶۰Qسوی قصّه گفتنش می‌داشت گوش * سوی نبض و جستنش می‌داشت هوش
۱۶۰Nسوی قصه گفتنش می‌داشت گوش * سوی نبض و جستنش می‌داشت هوش
۱۶۱Qتا که نبض از نامِ کِی گردد جهان * او بود مقصود جانش در جهان
۱۶۱Nتا که نبض از نام کی گردد جهان * او بود مقصود جانش در جهان
۱۶۲Qدوستان شهر او را بر شمرد * بعد از آن شهری دگر را نام بُرد
۱۶۲Nدوستان شهر او را بر شمرد * بعد از آن شهری دگر را نام برد
۱۶۳Qگفت چون بیرون شدی از شهرِ خویش * در کدامین شهر بودستی تو بیش
۱۶۳Nگفت چون بیرون شدی از شهر خویش * در کدامین شهر بوده ستی تو بیش
۱۶۴Qنامِ شهری گفت وز آن هم در گذشت * رنگ روی و نَبضِ او دیگر نگشت
۱۶۴Nنام شهری گفت وز آن هم در گذشت * رنگ روی و نبض او دیگر نگشت
۱۶۵Qخواجگان و شهرها را یک به یک * باز گفت از جای و از نان و نمک
۱۶۵Nخواجگان و شهرها را یک به یک * باز گفت از جای و از نان و نمک
۱۶۶Qشهر شهر و خانه خانه قصّه کرد * نه رگش جنبید و نه رخ گشت زرد
۱۶۶Nشهر شهر و خانه خانه قصه کرد * نی رگش جنبید و نی رخ گشت زرد
۱۶۷Qنبضِ او بر حالِ خود بُد بیی گزند * تا بپرسید از سمرقندِ چو قَند
۱۶۷Nنبض او بر حال خود بد بی‌گزند * تا بپرسید از سمرقند چو قند
۱۶۸Qنبض جَست و روی سرخ و زرد شد * کز سمرقندی زرگر فرد شد
۱۶۸Nنبض جست و روی سرخ و زرد شد * کز سمرقندی زرگر فرد شد
۱۶۹Qچون ز رنجور آن حکیم این راز یافت * اصلِ آن درد و بلا را باز یافت
۱۶۹Nچون ز رنجور آن حکیم این راز یافت * اصل آن درد و بلا را باز یافت
۱۷۰Qگفت کوی او کدامست در گذر * او سَرِ پُل گفت و کوی غاتِفَر
۱۷۰Nگفت کوی او کدام است در گذر * او سر پل گفت و کوی غاتفر
۱۷۱Qگفت دانستم که رنجت چیست زود * در خَلاصت سِحْرها خواهم نمود
۱۷۱Nگفت دانستم که رنجت چیست زود * در خلاصت سحرها خواهم نمود
۱۷۲Qشاد باش و فارغ و آمِن که من * آن کنم با تو که باران با چمن
۱۷۲Nشاد باش و فارغ و ایمن که من * آن کنم با تو که باران با چمن
۱۷۳Qمن غمِ تو می‌خورم تو غم مخور * بر تو من مُشفِق‌ترم از صد پدر
۱۷۳Nمن غم تو می‌خورم تو غم مخور * بر تو من مشفق‌ترم از صد پدر
۱۷۴Qهان و هان این راز را با کس مگو * گر چه از تو شه کند بس جُست و جو
۱۷۴Nهان و هان این راز را با کس مگو * گر چه از تو شه کند بس جستجو
۱۷۵Qگورخانهٔ رازِ تو چون دل شود * آن مُرادت زودتر حاصل شود
۱۷۵Nچون که اسرارت نهان در دل شود * آن مرادت زودتر حاصل شود
۱۷۶Qگفت پیغمبر که هر که سِر نهفت * زود گردد با مرادِ خویش جفت
۱۷۶Nگفت پیغمبر که هر که سر نهفت * زود گردد با مراد خویش جفت
۱۷۷Qدانه چون اندر زمین پنهان شود * سِرِّ آن سر سبزی بستان شود
۱۷۷Nدانه چون اندر زمین پنهان شود * سر آن سر سبزی بستان شود
۱۷۸Qزرّ و نقره گر نبودندی نهان * پرورش کَی یافتندی زیرِ کان
۱۷۸Nزر و نقره گر نبودندی نهان * پرورش کی یافتندی زیر کان
۱۷۹Qوعده‌ها و لطفهای آن حکیم * کرد آن رنجور را اآمِن ز بیم
۱۷۹Nوعده‌ها و لطفهای آن حکیم * کرد آن رنجور را ایمن ز بیم
۱۸۰Qوعده‌ها باشد حقیقی دل‌پذیر * وعده‌ها باشد مجازی تاسه‌گیر
۱۸۰Nوعده‌ها باشد حقیقی دل پذیر * وعده‌ها باشد مجازی تاسه‌گیر
۱۸۱Qوعده‌ی اهلِ کرم گنج روان * وعده‌ی نااهل شد رنجِ روان
۱۸۱Nوعده‌ی اهل کرم گنج روان * وعده‌ی نااهل شد رنج روان

block:1006

دریافتن آن ولی رنج را و عرض کردن رنج او را پیش پادشاه
۱۸۲Qبعد از آن برخاست و عزمِ شاه کرد * شاه را ز ان شمّه‌ای آگاه کرد
۱۸۲Nبعد از آن برخاست و عزم شاه کرد * شاه را ز ان شمه‌ای آگاه کرد
۱۸۳Qگفت تدبیر آن بود کان مَرد را * حاضر آریم از پیِ این درد را
۱۸۳Nگفت تدبیر آن بود کان مرد را * حاضر آریم از پی این درد را
۱۸۴Qمردِ زرگر را بخوان ز ان شهرِ دور * با زر و خِلعت بده او را غرور
۱۸۴Nمرد زرگر را بخوان ز ان شهر دور * با زر و خلعت بده او را غرور

block:1007

فرستادن رسولان بسمرقند به آوردن زرگر
۱۸۵Qشه فرستاد آن طرف یک دو رسول * حاذقان و کافیانِ بس عُدول
۱۸۵Nشه فرستاد آن طرف یک دو رسول * حاذقان و کافیان بس عدول
۱۸۶Qتا سمرقند آمدند آن دو امیر * پیش آن زرگر ز شاهنشه بشیر
۱۸۶Nتا سمرقند آمدند آن دو امیر * پیش آن زرگر ز شاهنشه بشیر
۱۸۷Qکای لطیف استادِ کامل معرفت * فاش اندر شهرها از تو صِفَت
۱۸۷Nکای لطیف استاد کامل معرفت * فاش اندر شهرها از تو صفت
۱۸۸Qنَک فلان شه از برای زرگری * اختیارت کرد زیرا مِهتری
۱۸۸Nنک فلان شه از برای زرگری * اختیارت کرد زیرا مهتری
۱۸۹Qاینک این خلعت بگیر و زرّ و سیم * چون بیایی خاص باشی و ندیم
۱۸۹Nاینک این خلعت بگیر و زر و سیم * چون بیایی خاص باشی و ندیم
۱۹۰Qمردْ مال و خِلعتِ بسیار دید * غِرّه شد از شهر و فرزندان بُرید
۱۹۰Nمرد مال و خلعت بسیار دید * غره شد از شهر و فرزندان برید
۱۹۱Qاندر آمد شادمان در راه مرد * بی‌خبر کان شاه قصدِ جانْش کرد
۱۹۱Nاندر آمد شادمان در راه مرد * بی‌خبر کان شاه قصد جانش کرد
۱۹۲Qاسبِ تازی بر نشست و شاد تاخت * خونبهای خویش را خلعت شناخت
۱۹۲Nاسب تازی بر نشست و شاد تاخت * خونبهای خویش را خلعت شناخت
۱۹۳Qای شده اندر سفر با صد رضا * خود به پای خویش تا سوء ٱلْقَضا
۱۹۳Nای شده اندر سفر با صد رضا * خود به پای خویش تا سوء القضا
۱۹۴Qدر خیالش ملک و عِزّ و مهتری * گفت عزرائیل رَوْ آری بَری
۱۹۴Nدر خیالش ملک و عز و مهتری * گفت عزرائیل رو آری بری
۱۹۵Qچون رسید از راه آن مرد غریب * اندر آوردش به پیشِ شه طبیب
۱۹۵Nچون رسید از راه آن مرد غریب * اندر آوردش به پیش شه طبیب
۱۹۶Qسوی شاهنشاه بُردندش بناز * تا بسوزد بر سَرِ شمعِ طِراز
۱۹۶Nسوی شاهنشاه بردندش به ناز * تا بسوزد بر سر شمع طراز
۱۹۷Qشاه دید او را بسی تعظیم کرد * مخزنِ زر را بدو تسلیم کرد
۱۹۷Nشاه دید او را بسی تعظیم کرد * مخزن زر را بدو تسلیم کرد
۱۹۸Qپس حکیمش گفت کای سلطانِ مه * آن کنیزک را بدین خواجه بده
۱۹۸Nپس حکیمش گفت کای سلطان مه * آن کنیزک را بدین خواجه بده
۱۹۹Qتا کنیزک در وصالش خَوش شود * آبِ وصلش دفعِ آن آتش شود
۱۹۹Nتا کنیزک در وصالش خوش شود * آب وصلش دفع آن آتش شود
۲۰۰Qشه بدو بخشید آن مه‌روی را * جفت کرد آن هر دو صُحبت‌جوی را
۲۰۰Nشه بدو بخشید آن مه روی را * جفت کرد آن هر دو صحبت جوی را
۲۰۱Qمدَّتِ شش ماه می‌راندند کام * تا به صحّت آمد آن دختر تمام
۲۰۱Nمدت شش ماه می‌راندند کام * تا به صحت آمد آن دختر تمام
۲۰۲Qبعد از آن از بهرِ او شَرْبت بساخت * تا بخورد و پیشِ دختر می‌گداخت
۲۰۲Nبعد از آن از بهر او شربت بساخت * تا بخورد و پیش دختر می‌گداخت
۲۰۳Qچون ز رنجوری جمالِ او نماند * جانِ دختر در وبالِ او نماند
۲۰۳Nچون ز رنجوری جمال او نماند * جان دختر در وبال او نماند
۲۰۴Qچونکه زشت و ناخوش و رُخ‌زرد شد * اندک اندک در دلِ او سرد شد
۲۰۴Nچون که زشت و ناخوش و رخ زرد شد * اندک اندک در دل او سرد شد
۲۰۵Qعشقهایی کز پیِ رنگی بود * عشق نْبود عاقبت ننگی بود
۲۰۵Nعشقهایی کز پی رنگی بود * عشق نبود عاقبت ننگی بود
۲۰۶Qکاش کان هم ننگ بودی یک سری * تا نرفتی بر وی آن بَدْ‌داوری
۲۰۶Nکاش کان هم ننگ بودی یک سری * تا نرفتی بر وی آن بد داوری
۲۰۷Qخون دوید از چشمِ همچون جویِ او * دشمنِ جانِ وی آمد رویِ او
۲۰۷Nخون دوید از چشم همچون جوی او * دشمن جان وی آمد روی او
۲۰۸Qدشمنِ طاوس آمد پَرِّ او * ای بسی شه را بکُشته فَرِّ او
۲۰۸Nدشمن طاوس آمد پر او * ای بسی شه را بکشته فر او
۲۰۹Qگفت من آن آهَوم کز نافِ من * ریخت این صَّیاد خونِ صافِ من
۲۰۹Nگفت من آن آهوم کز ناف من * ریخت این صیاد خون صاف من
۲۱۰Qای من آن روباهِ صحرا کز کمین * سر بُریدندش برای پوستین
۲۱۰Nای من آن روباه صحرا کز کمین * سر بریدندش برای پوستین
۲۱۱Qای من آن پیلی که زخمِ پیلبان * ریخت خونم از برای استخوان
۲۱۱Nای من آن پیلی که زخم پیل بان * ریخت خونم از برای استخوان
۲۱۲Qآن که کُشتستم پیِ ما دون من * می‌نداند که نخسپد خونِ من
۲۱۲Nآن که کشتستم پی مادون من * می‌نداند که نخسبد خون من
۲۱۳Qبر منست امروز و فردا بر وِیَست * خونِ چون من کس چنین ضایع کِیَست
۲۱۳Nبر من است امروز و فردا بر وی است * خون چون من کس چنین ضایع کی است
۲۱۴Qگر چه دیوار افکند سایه‌ی دراز * باز گردد سوی او آن سایه باز
۲۱۴Nگر چه دیوار افکند سایه‌ی دراز * باز گردد سوی او آن سایه باز
۲۱۵Qاین جهان کوهست و فعلِ ما ندا * سوی ما آید نداها را صدا
۲۱۵Nاین جهان کوه است و فعل ما ندا * سوی ما آید نداها را صدا
۲۱۶Qاین بگفت و رفت در دَم زیرِ خاک * آن کنیزک شد ز عشق و رنج پاک
۲۱۶Nاین بگفت و رفت در دم زیر خاک * آن کنیزک شد ز عشق و رنج پاک
۲۱۷Qزانکه عشق مردگان پاینده نیست * زانکه مرده سوی ما آینده نیست
۲۱۷Nز انکه عشق مردگان پاینده نیست * ز انکه مرده سوی ما آینده نیست
۲۱۸Qعشقِ زنده در روان و در بصَر * هر دمی باشد ز غُنچه تازه‌تر
۲۱۸Nعشق زنده در روان و در بصر * هر دمی باشد ز غنچه تازه‌تر
۲۱۹Qعشقِ آن زنده گزین کاو باقیَست * کز شراب جان فزایت ساقیَست
۲۱۹Nعشق آن زنده گزین کاو باقی است * کز شراب جان فزایت ساقی است
۲۲۰Qعشق آن بگزین که جملهٔ انبیا * یافتند از عشقِ او کار و کیا
۲۲۰Nعشق آن بگزین که جمله انبیا * یافتند از عشق او کار و کیا
۲۲۱Qتو مگو ما را بدان شه بار نیست * با کریمان کارها دشوار نیست
۲۲۱Nتو مگو ما را بدان شه بار نیست * با کریمان کارها دشوار نیست
۲۲۲Qکُشتن آن مرد بر دستِ حکیم * نه پی اومید بود و نه ز بیم
۲۲۲Nکشتن آن مرد بر دست حکیم * نی پی اومید بود و نی ز بیم
۲۲۳Qاو نکُشتش از برای طبع شاه * تا نیامد امر و الهامِ اِلٓه
۲۲۳Nاو نکشتش از برای طبع شاه * تا نیامد امر و الهام اله
۲۲۴Qآن پسر را کِش خَضِر بُبرید حلق * سِرّ آن را درنیابد عامِ خَلق
۲۲۴Nآن پسر را کش خضر ببرید حلق * سر آن را درنیابد عام خلق
۲۲۵Qآنکه از حق یابد او وَحْی و جواب * هر چه فرماید بود عینِ صواب
۲۲۵Nآن که از حق یابد او وحی و جواب * هر چه فرماید بود عین صواب
۲۲۶Qآنکه جان بخشد اگر بکشد رواست * نایبست و دستِ او دستِ خداست
۲۲۶Nآن که جان بخشد اگر بکشد رواست * نایب است و دست او دست خداست
۲۲۷Qهمچو اسماعیل پیشش سَر بنه * شاد و خندان پیشِ تیغش جان بده
۲۲۷Nهمچو اسماعیل پیشش سر بنه * شاد و خندان پیش تیغش جان بده
۲۲۸Qتا بماند جانت خندان تا اَبد * همچو جانِ پاکِ احمد با احَد
۲۲۸Nتا بماند جانت خندان تا ابد * همچو جان پاک احمد با احد
۲۲۹Qعاشقان آنگه شراب جان کَشند * که به دستِ خویش خوبانشان کُشند
۲۲۹Nعاشقان جام فرح آن گه کشند * که به دست خویش خوبانشان کشند
۲۳۰Qشاه آن خون از پی شَهوت نکرد * تو رها کن بدگمانی و نَبَرد
۲۳۰Nشاه آن خون از پی شهوت نکرد * تو رها کن بد گمانی و نبرد
۲۳۱Qتو گمان بُردی که کرد آلودگی * در صفا غِش کی هِلَد پالودگی
۲۳۱Nتو گمان بردی که کرد آلودگی * در صفا غش کی هلد پالودگی
۲۳۲Qبهرِ آنست این ریاضت وین جَفا * تا بر آرد کُوره از نقره جُفا
۲۳۲Nبهر آن است این ریاضت وین جفا * تا بر آرد کوره از نقره جفا
۲۳۳Qبهر آنست امتحانِ نیک و بد * تا بجوشد بر سَر آرد زر زَبَد
۲۳۳Nبهر آن است امتحان نیک و بد * تا بجوشد بر سر آرد زر زبد
۲۳۴Qگر نبودی کارش اِلهامِ اِلٓه * او سگی بودی دراننده نه شاه
۲۳۴Nگر نبودی کارش الهام اله * او سگی بودی دراننده نه شاه
۲۳۵Qپاک بود از شهوت و حرص و هوا * نیك کرد او لیك نیكِ بَدنُما
۲۳۵Nپاک بود از شهوت و حرص و هوا * نیک کرد او لیک نیک بد نما
۲۳۶Qگر خَضِر در بحر کَشتی را شکست * صد درستی در شکستِ خِضْر هست
۲۳۶Nگر خضر در بحر کشتی را شکست * صد درستی در شکست خضر هست
۲۳۷Qوهمِ موسی با همه نور و هنر * شد از آن محجوب تو بیی‌پَر مَپَر
۲۳۷Nوهم موسی با همه نور و هنر * شد از آن محجوب، تو بی‌پر مپر
۲۳۸Qآن گلِ سرخست تو خونش مخوان * مستِ عقلست او تو مجنونش مخوان
۲۳۸Nآن گل سرخ است تو خونش مخوان * مست عقل است او تو مجنونش مخوان
۲۳۹Qگر بُدی خونِ مُسُلْمان کامِ او * کافرم گر بُردَمی من نامِ او
۲۳۹Nگر بدی خون مسلمان کام او * کافرم گر بردمی من نام او
۲۴۰Qمی‌بلرزد عرش از مدحِ شقی * بد گمان گردد ز مدحش متّقی
۲۴۰Nمی‌بلرزد عرش از مدح شقی * بد گمان گردد ز مدحش متقی
۲۴۱Qشاه بود و شاهِ بس آگاه بود * خاص بود و خاصهٔ لله بود
۲۴۱Nشاه بود و شاه بس آگاه بود * خاص بود و خاصه‌ی اللَّه بود
۲۴۲Qآن کسی را کش چنین شاهی کُشد * سوی بخت و بهترین جاهی کَشد
۲۴۲Nآن کسی را کش چنین شاهی کشد * سوی بخت و بهترین جاهی کشد
۲۴۳Qگر ندیدی سودِ او در قهرِ او * کی شدی آن لطفِ مُطْلَق قَهرجو
۲۴۳Nگر ندیدی سود او در قهر او * کی شدی آن لطف مطلق قهر جو
۲۴۴Qبچّه می‌لرزد از آن نیشِ حجام * مادرِ مُشْفِق در آن دم شادکام
۲۴۴Nبچه می‌لرزد از آن نیش حجام * مادر مشفق در آن غم شاد کام
۲۴۵Qنیمْ جان بْستاند و صد جان دهد * آنچ در وهمت نیاید آن دهد
۲۴۵Nنیم جان بستاند و صد جان دهد * آن چه در وهمت نیاید آن دهد
۲۴۶Qتو قیاس از خویش می‌گیری و لیک * دُورِ دور افتاده‌ای بنْگر تو نیك
۲۴۶Nتو قیاس از خویش می‌گیری و لیک * دور دور افتاده‌ای بنگر تو نیک

block:1008

حکایت بقّال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان
۲۴۷Qبود بقالی و وی را طوطیی * خوش نوایی سَبز و گویا طوطیی
۲۴۷Nبود بقالی و وی را طوطیی * خوش نوایی سبز و گویا طوطیی
۲۴۸Qبر دکان بودی نگهبانِ دکان * نکته گفتی با همه سوداگران
۲۴۸Nبر دکان بودی نگهبان دکان * نکته گفتی با همه سوداگران
۲۴۹Qدر خطابِ آدمی ناطق بُدی * در نوای طوطیان حاذق بُدی
۲۴۹Nدر خطاب آدمی ناطق بدی * در نوای طوطیان حاذق بدی
۲۵۰Qجَست از سوی دکان سویی گریخت * شیشه‌های روغنِ گُل را بریخت
۲۵۰Nجست از سوی دکان سویی گریخت * شیشه‌های روغن گل را بریخت
۲۵۱Qاز سوی خانه بیامد خواجه‌اش * بر دکان بنْشست فارغ خواجه‌وَش
۲۵۱Nاز سوی خانه بیامد خواجه‌اش * بر دکان بنشست فارغ خواجه‌وش
۲۵۲Qدید پرُ روغن دکان و جامه چرب * بر سرش زد گشت طوطی کَل ز ضَرْب
۲۵۲Nدید پر روغن دکان و جامه چرب * بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب
۲۵۳Qروزکی چندی سخن کوتاه کرد * مردِ بقّال از ندامت آه کرد
۲۵۳Nروزکی چندی سخن کوتاه کرد * مرد بقال از ندامت آه کرد
۲۵۴Qریش بر میی‌کَنْد و می‌گفت ای دریغ * کافتابِ نعمتم شد زیرِ میغ
۲۵۴Nریش بر می‌کند و می‌گفت ای دریغ * کافتاب نعمتم شد زیر میغ
۲۵۵Qدستِ من بْشکسته بودی آن زمان * که زدم من بر سرِ آن خوش‌زبان
۲۵۵Nدست من بشکسته بودی آن زمان * که زدم من بر سر آن خوش زبان
۲۵۶Qهَدْیَه‌ها می‌داد هر درویش را * تا بیابد نطقِ مرغِ خویش را
۲۵۶Nهدیه‌ها می‌داد هر درویش را * تا بیابد نطق مرغ خویش را
۲۵۷Qبعدِ سه روز و سه شب حیران و زار * بر دکان بنْشسته بُد نومیدوار
۲۵۷Nبعد سه روز و سه شب حیران و زار * بر دکان بنشسته بد نومید وار
۲۵۸Qمی‌نمود آن مرغ را هر گون نهفت * تا که باشد اندر آید او بگُفت
۲۵۸Nمی‌نمود آن مرغ را هر گون شگفت * تا که باشد کاندر آید او بگفت
۲۵۹Qجَوْلَقییّ سَر برهنه می‌گذشت * با سرِ بی‌مو چو پُشت طاس و طشت
۲۵۹Nجولقیی سر برهنه می‌گذشت * با سر بی‌مو چو پشت طاس و طشت
۲۶۰Qآمد اندر گفت طوطی آن زمان * بانگ بر درویش زد چون عاقلان
۲۶۰Nطوطی اندر گفت آمد در زمان * بانگ بر درویش زد که هی فلان
۲۶۱Qاز چه ای کَل با کَلان آمیختی * تو مگر از شیشه روغن ریختی
۲۶۱Nاز چه ای کل با کلان آمیختی * تو مگر از شیشه روغن ریختی
۲۶۲Qاز قیاسش خنده آمد خلق را * کو چو خود پنداشت صاحب دلق را
۲۶۲Nاز قیاسش خنده آمد خلق را * کو چو خود پنداشت صاحب دلق را
۲۶۳Qکارِ پاکان را قیاس از خود مگیر * گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر
۲۶۳Nکار پاکان را قیاس از خود مگیر * گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر
۲۶۴Qجملهٔ عالَم زین سبب گمراه شد * کم کسی ز اَبدالِ حقّ آگاه شد
۲۶۴Nجمله عالم زین سبب گمراه شد * کم کسی ز ابدال حق آگاه شد
۲۶۵Qهَمسَری با انبیا بر داشتند * اولیا را همچو خود پنداشتند
۲۶۵Nهمسری با انبیا برداشتند * اولیا را همچو خود پنداشتند
۲۶۶Qگفته اینک ما بَشَر ایشان بشر * ما و ایشان بستهٔ خوابیم و خَور
۲۶۶Nگفته اینک ما بشر ایشان بشر * ما و ایشان بسته‌ی خوابیم و خور
۲۶۷Qاین ندانستند ایشان از عَمَی * هست فرقی در میان بی‌مُنتها
۲۶۷Nاین ندانستند ایشان از عمی * هست فرقی در میان بی‌منتها
۲۶۸Qهر دو گون زنبور خوردند از مَحَل * لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل
۲۶۸Nهر دو گون زنبور خوردند از محل * لیک شد ز ان نیش و زین دیگر عسل
۲۶۹Qهر دو گون آهو گیا خوردند و آب * زین یکی سرگین شد و زان مُشکِ ناب
۲۶۹Nهر دو گون آهو گیا خوردند و آب * زین یکی سرگین شد و ز ان مشک ناب
۲۷۰Qهر دو نَی خوردند از یک آب‌خَور * این یکی خالی و آن پر از شکر
۲۷۰Nهر دو نی خوردند از یک آب خور * این یکی خالی و آن پر از شکر
۲۷۱Qصد هزاران این چنین اشباه بین * فرقشان هفتاد ساله راه بین
۲۷۱Nصد هزاران این چنین اشباه بین * فرقشان هفتاد ساله راه بین
۲۷۲Qاین خورد گردد پلیدی زو جُدا * آن خورد گردد همه نورِ خدا
۲۷۲Nاین خورد گردد پلیدی زو جدا * آن خورد گردد همه نور خدا
۲۷۳Qاین خورد زاید همه بُخل و حسد * و آن خورد زاید همه نور احَد
۲۷۳Nاین خورد زاید همه بخل و حسد * و آن خورد زاید همه نور احد
۲۷۴Qاین زمینِ پاک و آن شوره‌ست و بَد * این فرشتهٔ پاک و آن دیوست و دَد
۲۷۴Nاین زمین پاک و ان شوره ست و بد * این فرشته‌ی پاک و ان دیو است و دد
۲۷۵Qهر دو صورت گر بهم ماند رواست * آبِ تلخ و آبِ شیرین را صفاست
۲۷۵Nهر دو صورت گر بهم ماند رواست * آب تلخ و آب شیرین را صفاست
۲۷۶Qجز که صاحب ذوق کی شْناسد بیاب * او شناسد آبِ خوش از شوره آب
۲۷۶Nجز که صاحب ذوق کی شناسد بیاب * او شناسد آب خوش از شوره آب
۲۷۷Qسِحر را با مُعْجِزه کرده قیاس * هر دو را بر مَکر پندارد اساس
۲۷۷Nسحر را با معجزه کرده قیاس * هر دو را بر مکر پندارد اساس
۲۷۸Qساحرانِ موسی از اِستیزه را * بر گرفته چون عصای او عصا
۲۷۸Nساحران موسی از استیزه را * بر گرفته چون عصای او عصا
۲۷۹Qزین عصا تا آن عصا فرقیست ژرف * زین عمل تا آن عمل راهی شگرف
۲۷۹Nزین عصا تا آن عصا فرقی است ژرف * زین عمل تا آن عمل راهی شگرف
۲۸۰Qلَعنةُ الله این عمل را در قفا * رَحمةُ الله آن عمل را در وفا
۲۸۰Nلعنة الله این عمل را در قفا * رحمه الله آن عمل را در وفا
۲۸۱Qکافران اندر مِری بوزینه‌طبع * آفتی آمد درونِ سینه طبع
۲۸۱Nکافران اندر مری بوزینه طبع * آفتی آمد درون سینه طبع
۲۸۲Qهر چه مردم می‌کند بوزینه هَمْ * آن کند کز مرد بیند دَم‌ بدَم
۲۸۲Nهر چه مردم می‌کند بوزینه هم * آن کند کز مرد بیند دم‌به‌دم
۲۸۳Qاو گمان بُرده که من کردم چو او * فرق را کَی داند آن اِستیزه رُو
۲۸۳Nاو گمان برده که من کژدم چو او * فرق را کی داند آن استیزه رو
۲۸۴Qاین کند از امر و او بهرِ ستیز * بر سَرِ استیزه‌رویان خاک ریز
۲۸۴Nاین کند از امر و او بهر ستیز * بر سر استیزه رویان خاک ریز
۲۸۵Qآن مُنافِق با مُوافق در نماز * از پَیِ اِستیزه آید نه نیاز
۲۸۵Nآن منافق با موافق در نماز * از پی استیزه آید نی نیاز
۲۸۶Qدر نماز و روزه و حجّ و زکات * با منافق مومنان در بُرد و مات
۲۸۶Nدر نماز و روزه و حج و زکات * با منافق مومنان در برد و مات
۲۸۷Qمومنان را بُرد باشد عاقبت * بر منافق مات اندر آخرت
۲۸۷Nمومنان را برد باشد عاقبت * بر منافق مات اندر آخرت
۲۸۸Qگر چه هر دو بر سَرِ یک بازی‌اند * هر دو با هم مَروزی و رازی‌اند
۲۸۸Nگر چه هر دو بر سر یک بازی‌اند * هر دو با هم مروزی و رازی‌اند
۲۸۹Qهر یکی سوی مَقامِ خود رود * هر یکی بر وَفَقِ نامِ خود رود
۲۸۹Nهر یکی سوی مقام خود رود * هر یکی بر وفق نام خود رود
۲۹۰Qمؤمنش خوانند جانش خَوش شود * ور منافق تیز و پُر آتش شود
۲۹۰Nمومنش خوانند جانش خوش شود * ور منافق تیز و پر آتش شود
۲۹۱Qنامِ او محبوب از ذات وی است * نامِ این مبغوض از آفات وی است
۲۹۱Nنام او محبوب از ذات وی است * نام این مبغوض از آفات وی است
۲۹۲Qمیم و واو و میم و نون تشریف نیست * لفظِ مؤمن جز پَی تعریف نیست
۲۹۲Nمیم و واو و میم و نون تشریف نیست * لفظ مومن جز پی تعریف نیست
۲۹۳Qگر منافق خوانیش این نامِ دون * همچو کژدم می‌خَلَد در اندرون
۲۹۳Nگر منافق خوانی‌اش این نام دون * همچو کژدم می‌خلد در اندرون
۲۹۴Qگرنه این نام اشتقاقِ دوزخست * پس چرا در وی مذاقِ دوزخست
۲۹۴Nگرنه این نام اشتقاق دوزخ است * پس چرا در وی مذاق دوزخ است
۲۹۵Qزشتیِ آن نامِ بَد از حرف نیست * تلخیِ آن آبِ بحر از ظَرْف نیست
۲۹۵Nزشتی آن نام بد از حرف نیست * تلخی آن آب بحر از ظرف نیست
۲۹۶Qحرفْ ظرف آمد درو معنی چو آب * بحرِ معنی‌ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتاب
۲۹۶Nحرف ظرف آمد در او معنی چو آب * بحر معنی‌ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ
۲۹۷Qبحرِ تلخ و بحرِ شیرین در جهان * در میانشان‌ بَرْزَخٌ لا یَبْغِیان
۲۹۷Nبحر تلخ و بحر شیرین در جهان * در میانشان‌ بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ
۲۹۸Qوانگه این هر دو ز یک اصلی روان * بر گذر زین هر دو رَوْ تا اصلِ آن
۲۹۸Nوانگه این هر دو ز یک اصلی روان * بر گذر زین هر دو رو تا اصل آن
۲۹۹Qزرّ قلب و زرّ نیکو در عِیار * بی‌مِحک هرگز ندانی ز اعتبار
۲۹۹Nزر قلب و زر نیکو در عیار * بی‌محک هرگز ندانی ز اعتبار
۳۰۰Qهر کرا در جان خدا بْنهد مِحَک * هر یقین را باز داند او ز شَک
۳۰۰Nهر که را در جان خدا بنهد محک * هر یقین را باز داند او ز شک
۳۰۱Qدر دهانِ زنده خاشاکی جُهد * آنگه آرامد که بیرونش نَهد
۳۰۱Nدر دهان زنده خاشاکی جهد * آن گه آرامد که بیرونش نهد
۳۰۲Qدر هزاران لقمه یک خاشاکِ خُرْد * چون در آمد حِسِّ زنده پی بُبْرد
۳۰۲Nدر هزاران لقمه یک خاشاک خرد * چون در آمد حس زنده پی ببرد
۳۰۳Qحِسّ دنیا نردبانِ این جهان * حِسِّ دینی نردبانِ آسمان
۳۰۳Nحس دنیا نردبان این جهان * حس دینی نردبان آسمان
۳۰۴Qصحّتِ این حِس بجویید از طبیب * صحّتِ آن حِس بخواهید از حبیب
۳۰۴Nصحت این حس بجویید از طبیب * صحت آن حس بخواهید از حبیب
۳۰۵Qصحَّتِ این حِس ز معمورئ تن * صحَّتِ آن حس ز تخریبِ بدن
۳۰۵Nصحت این حس ز معموری تن * صحت آن حس ز تخریب بدن
۳۰۶Qراهِ جان مر جسم را ویران کند * بعد از آن ویرانی آبادان کند
۳۰۶Nراه جان مر جسم را ویران کند * بعد از آن ویرانی آبادان کند
۳۰۷Qکرد ویران خانه بهرِ گنجِ زر * وز همان گنجش کند معمورتر
۳۰۷Nکرد ویران خانه بهر گنج زر * وز همان گنجش کند معمورتر
۳۰۸Qآب را بْبرید و جُو را پاک کرد * بعد ازان در جُو روان کرد آب خَورد
۳۰۸Nآب را ببرید و جو را پاک کرد * بعد از آن در جو روان کرد آب خورد
۳۰۹Qپوست را بشْکافت و پیکان را کشید * پوستِ تازه بعد از آتش بر‌ دمید
۳۰۹Nپوست را بشکافت و پیکان را کشید * پوست تازه بعد از آتش بردمید
۳۱۰Qقلعه ویران کرد و از کافر سِتَد * بعد ازان بر ساختش صد بُرج و سَد
۳۱۰Nقلعه ویران کرد و از کافر ستد * بعد از آن بر ساختش صد برج و سد
۳۱۱Qکارِ بی‌چون را که کیفّیت نَهد * اینکه گفتم این ضرورت می‌دهَد
۳۱۱Nکار بی‌چون را که کیفیت نهد * این که گفتم هم ضرورت می‌دهد
۳۱۲Qگَه چنین بنْماید و گَه ضِدِّ این * جز که حیرانی نباشد کارِ دین
۳۱۲Nگه چنین بنماید و گه ضد این * جز که حیرانی نباشد کار دین
۳۱۳Qنه چنان حیران که پشتش سوی اوست * بل چنان حیران و غرق و مستِ دوست
۳۱۳Nنی چنان حیران که پشتش سوی اوست * بل چنین حیران و غرق و مست دوست
۳۱۴Qآن یکی را روی او شد سوی دوست * و آن یکی را روی او خود روی اوست
۳۱۴Nآن یکی را روی او شد سوی دوست * و آن یکی را روی او خود روی دوست
۳۱۵Qروی هر یک می‌نگر می‌دار پاس * بُو که گردی تو ز خدمت روشِناس
۳۱۵Nروی هر یک می‌نگر می‌دار پاس * بو که گردی تو ز خدمت رو شناس
۳۱۶Qچون بسی ابلیسِ آدم‌رُوی هست * پس بهَر دستی نشاید داد دست
۳۱۶Nچون بسی ابلیس آدم روی هست * پس به هر دستی نشاید داد دست
۳۱۷Qزانکه صیَّاد آورد بانگِ صفیر * تا فریبد مرغ را آن مرغ‌گیر
۳۱۷Nز انکه صیاد آورد بانگ صفیر * تا فریبد مرغ را آن مرغ گیر
۳۱۸Qبشْنود آن مرغ بانگِ جنسِ خویش * از هوا آید بیابد دام و نیش
۳۱۸Nبشنود آن مرغ بانگ جنس خویش * از هوا آید بیابد دام و نیش
۳۱۹Qحرفِ درویشان بُدزدد مردِ دون * تا بخواند بر سلیمی زان فسون
۳۱۹Nحرف درویشان بدزدد مرد دون * تا بخواند بر سلیمی ز ان فسون
۳۲۰Qکارِ مردان روشنی و گرمیَست * کارِ دونان حیله و بی‌شرمیَست
۳۲۰Nکار مردان روشنی و گرمی است * کار دونان حیله و بی‌شرمی است
۳۲۱Qشیرِ پشمین از برای گَدْ کنند * بُو مُسَیْلمِ را لقب احمد کنند
۳۲۱Nشیر پشمین از برای کد کنند * بو مسیلم را لقب احمد کنند
۳۲۲Qبو مُسیلم را لقب کذَّاب ماند * مر محَّمد را اُولًو ٱلأَلباب ماند
۳۲۲Nبو مسیلم را لقب کذاب ماند * مر محمد را اولو الالباب ماند
۳۲۳Qآن شرابِ حق خِتامش مُشکِ ناب * باده را خَتْمش بود گَنْد و عذاب
۳۲۳Nآن شراب حق ختامش مشک ناب * باده را ختمش بود گند و عذاب

block:1009

داستان پادشاه جهود که نصرانیان را می کشت از بهر تعصّب
۳۲۴Qبود شاهی در جهودان ظُلم‌ساز * دشمنِ عیسی و نصرانی‌گُداز
۳۲۴Nبود شاهی در جهودان ظلم ساز * دشمن عیسی و نصرانی گداز
۳۲۵Qعهدِ عیسی بود و نوبت آنِ او * جانِ موسی او و موسی جانِ او
۳۲۵Nعهد عیسی بود و نوبت آن او * جان موسی او و موسی جان او
۳۲۶Qشاهِ احوَل کرد در راهِ خدا * آن دو دَمسازِ خدایی را جُدا
۳۲۶Nشاه احول کرد در راه خدا * آن دو دمساز خدایی را جدا
۳۲۷Qگفت استاد احولی را کاندر آ * رَوْ برون آر از وِثاق آن شیشه را
۳۲۷Nگفت استاد احولی را کاندر آ * رو برون آر از وثاق آن شیشه را
۳۲۸Qگفت احول ز‌ان دو شیشه من کدام * پیشِ تو آرم بکن شرحِ تمام
۳۲۸Nگفت احول ز ان دو شیشه من کدام * پیش تو آرم بکن شرح تمام
۳۲۹Qگفت استاد آن دو شیشه نیست رَو * احولی بگْذار و افزون‌بین مشَوْ
۳۲۹Nگفت استاد آن دو شیشه نیست رو * احولی بگذار و افزون بین مشو
۳۳۰Qگفت ای اُستا مرا طعنه مزن * گفت اُستا زان دو یک را در شکن
۳۳۰Nگفت ای استا مرا طعنه مزن * گفت استا ز ان دو یک را در شکن
۳۳۱Qچون یکی بشْکست هر دو شد ز چشم * مردِ احول گردد از مَیْلان و خشم
۳۳۱Nشیشه یک بود و به چشمش دو نمود * چون شکست او شیشه را دیگر نبود
۳۳۲Qشیشه یک بود و به چشمش دو نمود * چون شکست او شیشه را دیگر نبود
۳۳۲Nچون یکی بشکست هر دو شد ز چشم * مردم احول گردد از میلان و خشم
۳۳۳Qخشم و شهوت مرد را احول کند * ز اِستقامت روح را مُبدَل کند
۳۳۳Nخشم و شهوت مرد را احول کند * ز استقامت روح را مبدل کند
۳۳۴Qچون غرض آمد هنر پوشیده شد * صد حجاب از دل به سوی دیده شد
۳۳۴Nچون غرض آمد هنر پوشیده شد * صد حجاب از دل به سوی دیده شد
۳۳۵Qچون دهد قاضی به دل رشوت قرار * کَیْ شناسد ظالم از مظلومِ زار
۳۳۵Nچون دهد قاضی به دل رشوت قرار * کی شناسد ظالم از مظلوم زار
۳۳۶Qشاه از حقدِ جهودانه چنان * گشت احول کالأَمان یا ربّ امان
۳۳۶Nشاه از حقد جهودانه چنان * گشت احول کالامان یا رب امان
۳۳۷Qصد هزاران مؤمنِ مظلوم کُشت * که پناهم دینِ موسی را و پُشت
۳۳۷Nصد هزاران مومن مظلوم کشت * که پناهم دین موسی را و پشت

block:1010

آموزش و وزیر مکر پادشاه را
۳۳۸Qاو وزیری داشت گبر و عِشوه‌دِه * کو بر آب از مکر بر بستی گِره
۳۳۸Nاو وزیری داشت گبر و عشوه‌ده * کاو بر آب از مکر بر بستی گره
۳۳۹Qگفت ترسایان پناهِ جان کنند * دینِ خود را از مَلِک پنهان کنند
۳۳۹Nگفت ترسایان پناه جان کنند * دین خود را از ملک پنهان کنند
۳۴۰Qکم کُش ایشان را که کُشتن سود نیست * دین ندارد بُویْ مُشک و عود نیست
۳۴۰Nکم کش ایشان را که کشتن سود نیست * دین ندارد بوی، مشک و عود نیست
۳۴۱Qسِرِّ پنهانست اندر صد غلاف * ظاهرش با تُست و باطن بَر خلاف
۳۴۱Nسر پنهان است اندر صد غلاف * ظاهرش با تست و باطن بر خلاف
۳۴۲Qشاه گفتش پس بگو تدبیر چیست * چارهٔ آن مکر و آن تزویر چیست
۳۴۲Nشاه گفتش پس بگو تدبیر چیست * چاره‌ی آن مکر و ان تزویر چیست
۳۴۳Qتا نماند در جهان نَصرانیی * نی هویدا دین و نه پنهانیی
۳۴۳Nتا نماند در جهان نصرانیی * نی هویدا دین و نی پنهانیی
۳۴۴Qگفت ای شه گوش و دستم را بُبر * بینی‌ام بشْکاف و لب در حُکمِ مُر
۳۴۴Nگفت ای شه گوش و دستم را ببر * بینی‌ام بشکاف و لب در حکم مر
۳۴۵Qبعد ازان در زیرِ دار آور مرا * تا بخواهد یک شفاعت‌گر مرا
۳۴۵Nبعد از آن در زیر دار آور مرا * تا بخواهد یک شفاعت‌گر مرا
۳۴۶Qبر مُنادی‌گاه کن این کار تو * بر سرِ راهی که باشد چار سو
۳۴۶Nبر منادی گاه کن این کار تو * بر سر راهی که باشد چار سو
۳۴۷Qانگهم از خود بران تا شهرِ دور * تا در اندازم در ایشان شرّ و شور
۳۴۷Nآن گهم از خود بران تا شهر دور * تا در اندازم در ایشان شر و شور

block:1011

تلبیس وزیر با نصاری
۳۴۸Qپس بگویم من به سر نصرانیم * ای خدای راز‌دان می‌دانیَم
۳۴۸Nپس بگویم من به سر نصرانی‌ام * ای خدای راز دان می‌دانی‌ام
۳۴۹Qشاه واقف گشت از ایمانِ من * وز تعصُّب کرد قصدِ جانِ من
۳۴۹Nشاه واقف گشت از ایمان من * وز تعصب کرد قصد جان من
۳۵۰Qخواستم تا دین ز شَه پنهان کنم * انکه دینِ اوست ظاهر آن کنم
۳۵۰Nخواستم تا دین ز شه پنهان کنم * آن که دین اوست ظاهر آن کنم
۳۵۱Qشاه بویی بُرد از اسرارِ من * مُتَّهَم شد پیشِ شه گفتارِ من
۳۵۱Nشاه بویی برد از اسرار من * متهم شد پیش شه گفتار من
۳۵۲Qگفت گفتِ تو چو در نان سوزنست * از دلِ من تا دلِ تو روزنست
۳۵۲Nگفت گفت تو چو در نان سوزن است * از دل من تا دل تو روزن است
۳۵۳Qمن ازان روزن بدیدم حالِ تو * حالِ تو دیدم ننوشم قالِ تو
۳۵۳Nمن از آن روزن بدیدم حال تو * حال تو دیدم ننوشم قال تو
۳۵۴Qگر نبودی جانِ عیسی چاره‌ام * او جهودانه بکردی پاره‌ام
۳۵۴Nگر نبودی جان عیسی چاره‌ام * او جهودانه بکردی پاره‌ام
۳۵۵Qبهرِ عیسی جان سپارم سَر دهم * صد هزاران مَّنتش بر خود نهم
۳۵۵Nبهر عیسی جان سپارم سر دهم * صد هزاران منتش بر خود نهم
۳۵۶Qجان دریغم نیست از عیسی و‌لیک * واقفم بر علمِ دینش نیک نیک
۳۵۶Nجان دریغم نیست از عیسی و لیک * واقفم بر علم دینش نیک نیک
۳۵۷Qحیف می‌آمد مرا کان دینِ پاک * در میانِ جاهلان گردد هلاک
۳۵۷Nحیف می‌آمد مرا کان دین پاک * در میان جاهلان گردد هلاک
۳۵۸Qشُکر ایزد را و عیسی را که ما * گشته‌ایم آن کیشِ حق را رَهنُما
۳۵۸Nشکر ایزد را و عیسی را که ما * گشته‌ایم آن کیش حق را رهنما
۳۵۹Qاز جهود و از جهودی رَسته‌ام * تا به زنَّاری میان را بسته‌ام
۳۵۹Nاز جهود و از جهودی رسته‌ام * تا به زناری میان را بسته‌ام
۳۶۰Qدَوْر دَوْرِ عیسی است ای مردمان * بشنوید اسرارِ کیشِ او به جان
۳۶۰Nدور دور عیسی است ای مردمان * بشنوید اسرار کیش او به جان
۳۶۱Qکرد با وی شاه آن کاری که گفت * خلق حیران مانده ز‌ان مَکرِ نهفت
۳۶۱Nکرد با وی شاه آن کاری که گفت * خلق حیران مانده ز ان مکر نهفت
۳۶۲Qرانْد او را جانبِ نصرانیان * کرد در دعوت شروع او بعد ازان
۳۶۲Nراند او را جانب نصرانیان * کرد در دعوت شروع او بعد از آن

block:1012

قبول کردن نصاری مکر وزیر را
۳۶۳Qصد هزاران مردِ ترسا سوی او * اندک اندک جمع شد در کوی او
۳۶۳Nصد هزاران مرد ترسا سوی او * اندک اندک جمع شد در کوی او
۳۶۴Qاو بیان می‌کرد با ایشان براز * سِرّ انگلیون و زُنَّار و نماز
۳۶۴Nاو بیان می‌کرد با ایشان به راز * سر انگلیون و زنار و نماز
۳۶۵Qاو به ظاهر واعظِ احکام بود * لیک در باطن صفیر و دام بود
۳۶۵Nاو به ظاهر واعظ احکام بود * لیک در باطن صفیر و دام بود
۳۶۶Qبهرِ این بعضی صَحابه از رسول * مُلتَمِس بودند مکرِ نَفْسِ غول
۳۶۶Nبهر این بعضی صحابه از رسول * ملتمس بودند مکر نفس غول
۳۶۷Qکو چه آمیزد ز اغراضِ نهان * در عبادتها و در اِخلاصِ جان
۳۶۷Nکاو چه آمیزد ز اغراض نهان * در عبادتها و در اخلاص جان
۳۶۸Qفضلِ طاعت را نجُستندی ازو * عیبِ ظاهر را بجُستندی که کو
۳۶۸Nفضل طاعت را نجستندی از او * عیب ظاهر را بجستندی که کو
۳۶۹Qمو بمو و ذرَّه ذرَّه مکرِ نَفْس * می‌شناسیدند چون گُل از کَرَفْس
۳۶۹Nمو به مو و ذره ذره مکر نفس * می‌شناسیدند چون گل از کرفس
۳۷۰Qموشِکافانِ صحابه هم در آن * وعظِ ایشان خیره گشتندی به جان
۳۷۰Nموشکافان صحابه هم در آن * وعظ ایشان خیره گشتندی به جان

block:1013

متابعت نصاری وزیر را
۳۷۱Qدل بدو دادند ترسایان تمام * خود چه باشد قوّتِ تقلیدِ عام
۳۷۱Nدل بدو دادند ترسایان تمام * خود چه باشد قوت تقلید عام
۳۷۲Qدر درونِ سینه مِهرش کاشتند * نایبِ عیسیش می‌پنداشتند
۳۷۲Nدر درون سینه مهرش کاشتند * نایب عیساش می‌پنداشتند
۳۷۳Qاو بِسر دجَّالِ یک چشمِ لعین * ای خدا فریادَرس نِعْمَ المعُیِن
۳۷۳Nاو به سر دجال یک چشم لعین * ای خدا فریادرس نعم المعین
۳۷۴Qصد هزاران دام و دانه‌ست ای خدا * ما چو مرغانِ حریصِ بی‌نوا
۳۷۴Nصد هزاران دام و دانه ست ای خدا * ما چو مرغان حریص بی‌نوا
۳۷۵Qدَم‌ بدَم ما بستهٔ دامِ نَویم * هر یکی گر باز و سیمرغی شویم
۳۷۵Nدم‌به‌دم ما بسته‌ی دام نویم * هر یکی گر باز و سیمرغی شویم
۳۷۶Qمی‌رهانی هر دَمی ما را و باز * سوی دامی می‌رویم ای بی‌نیاز
۳۷۶Nمی‌رهانی هر دمی ما را و باز * سوی دامی می‌رویم ای بی‌نیاز
۳۷۷Qما درین انبار گندم می‌کنیم * گندمِ جمع آمده گُم می‌کنیم
۳۷۷Nما در این انبار گندم می‌کنیم * گندم جمع آمده گم می‌کنیم
۳۷۸Qمی‌نیندیشیم آخر ما به هوش * کین خلل در گندمست از مکرِ موش
۳۷۸Nمی‌نیندیشیم آخر ما به هوش * کین خلل در گندم است از مکر موش
۳۷۹Qموش تا انبارِ ما حُفره زَدست * وز فَنَش انبارِ ما ویران شدست
۳۷۹Nموش تا انبار ما حفره زده ست * وز فنش انبار ما ویران شده ست
۳۸۰Qاوَّل ای جان دفعِ شَرِّ موش کن * وانگهان در جمعِ گندم جوش کن
۳۸۰Nاول ای جان دفع شر موش کن * وانگهان در جمع گندم جوش کن
۳۸۱Qبشْنو از اخبارِ آن صدر الصُّدُور * لا صَلٰوة تَمَّ اِلّا بالُحضور
۳۸۱Nبشنو از اخبار آن صدر الصدور * لا صلاة تم الا بالحضور
۳۸۲Qگر نه موشی دزد در انبارِ ماست * گندم اعمالِ چِل ساله کجاست
۳۸۲Nگر نه موشی دزد در انبار ماست * گندم اعمال چل ساله کجاست
۳۸۳Qریزه ریزه صدقِ هر روزه چرا * جمع می‌ناید درین انبارِ ما
۳۸۳Nریزه ریزه صدق هر روزه چرا * جمع می‌ناید در این انبار ما
۳۸۴Qبس ستارهٔ آتش از آهن جهید * و‌ان دلِ سوزیده پُذرفت و کشید
۳۸۴Nبس ستاره‌ی آتش از آهن جهید * و ان دل سوزیده پذرفت و کشید
۳۸۵Qلیک در ظلمت یکی دزدی نهان * می‌نهد انگشت بر اِسَتارگان
۳۸۵Nلیک در ظلمت یکی دزدی نهان * می‌نهد انگشت بر استارگان
۳۸۶Qمی‌کُشد استارگان را یک بیک * تا که نفروزد چراغی از فلک
۳۸۶Nمی‌کشد استارگان را یک به یک * تا که نفروزد چراغی از فلک
۳۸۷Qگر هزاران دام باشد در قدم * چون تو با مایی نباشد هیچ غم
۳۸۷Nگر هزاران دام باشد در قدم * چون تو با مایی نباشد هیچ غم
۳۸۸Qهر شبی از دامِ تن ارواح را * می‌رهانی می‌کَنی الواح را
۳۸۸Nهر شبی از دام تن ارواح را * می‌رهانی می‌کنی الواح را
۳۸۹Qمی‌رهند ارواح هر شب زین قفَس * فارغان نه حاکم و محکوم کَس
۳۸۹Nمی‌رهند ارواح هر شب زین قفس * فارغان، نه حاکم و محکوم کس
۳۹۰Qشب ز زندان بی‌خبر زندانیان * شب ز دولت بی‌خبر سُلطانیان
۳۹۰Nشب ز زندان بی‌خبر زندانیان * شب ز دولت بی‌خبر سلطانیان
۳۹۱Qنه غم و اندیشهٔ سود و زیان * نه خیالِ این فلان و آن فلان
۳۹۱Nنه غم و اندیشه‌ی سود و زیان * نه خیال این فلان و آن فلان
۳۹۲Qحالِ عارف این بود بی‌خواب هم * گفت ایزد هُمْ رُقُودٌ زین مَرَم
۳۹۲Nحال عارف این بود بی‌خواب هم * گفت ایزد هُمْ رُقُودٌ زین مرم
۳۹۳Qخُفته از احوالِ دنیا روز و شب * چون قلم در پنجهٔ تقلیبِ رَب
۳۹۳Nخفته از احوال دنیا روز و شب * چون قلم در پنجه‌ی تقلیب رب
۳۹۴Qانکه او پنجه نبیند در رَقَم * فِعَل پندارد به جُنْبِش از قلَم
۳۹۴Nآن که او پنجه نبیند در رقم * فعل پندارد به جنبش از قلم
۳۹۵Qشمّه‌ای زین حالِ عارف وانمود * خلق را هم خوابِ حسّی در رُبود
۳۹۵Nشمه‌ای زین حال عارف وانمود * خلق را هم خواب حسی در ربود
۳۹۶Qرَفته در صحرای بی‌چون جانشان * روحشان آسوده و ابدانشان
۳۹۶Nرفته در صحرای بی‌چون جانشان * روحشان آسوده و ابدانشان
۳۹۷Qوز صفیری باز دام اندر کشی * جمله را در داد و در داور کشی
۳۹۷Nوز صفیری باز دام اندر کشی * جمله را در داد و در داور کشی
۳۹۷(۲)Qچونک نور صبحدم سَر بر زند * کر کسی زرّین گردون پر زند
۳۹۸Qفالِقُ الْإِصْباحِ‌ اسرافیل‌وار * جمله را در صورت آرد ز ان دیار
۳۹۸Nفالِقُ الْإِصْباحِ‌ اسرافیل‌وار * جمله را در صورت آرد ز ان دیار
۳۹۹Qرُوحهای منبسط را تن کند * هر تنی را باز آبستن کند
۳۹۹Nروحهای منبسط را تن کند * هر تنی را باز آبستن کند
۴۰۰Qاسبِ جانها را کند عاری ز زین * سِرِّ آلَّنومُ اخ المَوتست این
۴۰۰Nاسب جانها را کند عاری ز زین * سر النوم اخ الموت است این
۴۰۱Qلیک بهرِ انکه روز آیند باز * بر نهد بر پایشان بندِ دراز
۴۰۱Nلیک بهر آن که روز آیند باز * بر نهد بر پایشان بند دراز
۴۰۲Qتا که روزش وا‌ کَشَد ز‌ان مَرغزار * وز چراگاه آردش در زیرِ بار
۴۰۲Nتا که روزش واکشد ز ان مرغزار * وز چراگاه آردش در زیر بار
۴۰۳Qکاش چون اصحابِ کهف این روح را * حفظ کردی یا چو کشتیْ نوح را
۴۰۳Nکاش چون اصحاب کهف این روح را * حفظ کردی یا چو کشتی نوح را
۴۰۴Qتا ازاین طوفانِ بیداری و هوش * وارهیدی این ضمیر و چشم و گوش
۴۰۴Nتا از این طوفان بیداری و هوش * وارهیدی این ضمیر چشم و گوش
۴۰۵Qای بسی اصحابِ کهف اندر جهان * پهلوی تو پیشِ تو هست این زمان
۴۰۵Nای بسی اصحاب کهف اندر جهان * پهلوی تو پیش تو هست این زمان
۴۰۶Qیار با او غار با او در سُرود * مُهر بر چشمست و بر گوشت چه سود
۴۰۶Nغار با او یار با او در سرود * مهر بر چشم است و بر گوشت چه سود

block:1014

قصیر دیدن خلیفه لیلی را
۴۰۷Qگفت لیلی را خلیفه کان توی * کز تو مجنون شد پریشان و غوی
۴۰۷Nگفت لیلی را خلیفه کان توی * کز تو مجنون شد پریشان و غوی
۴۰۸Qاز دگر خوبان تو افزون نیستی * گفت خامش چون تو مجنون نیستی
۴۰۸Nاز دگر خوبان تو افزون نیستی * گفت خامش چون تو مجنون نیستی
۴۰۹Qهر که بیدارست او در خواب‌تر * هست بیداریش از خوابش بتر
۴۰۹Nهر که بیدار است او در خواب‌تر * هست بیداریش از خوابش بتر
۴۱۰Qچون بحق بیدار نبود جانِ ما * هست بیداری چو در بندانِ ما
۴۱۰Nچون به حق بیدار نبود جان ما * هست بیداری چو در بندان ما
۴۱۱Qجان همه روز از لگدکوبِ خیال * وز زیان و سود وز خوفِ زوال
۴۱۱Nجان همه روز از لگدکوب خیال * وز زیان و سود وز خوف زوال
۴۱۲Qنی صفا می‌ماندش نی لطف و فَر * نی بسوی آسمان راهِ سفر
۴۱۲Nنی صفا می‌ماندش نی لطف و فر * نی به سوی آسمان راه سفر
۴۱۳Qخفته آن باشد که او از هر خیال * دارد اومید و کند با او مقال
۴۱۳Nخفته آن باشد که او از هر خیال * دارد اومید و کند با او مقال
۴۱۴Qدیو را چون حور بیند او بخواب * پس ز شهوت ریزد او با دیو آب
۴۱۴Nدیو را چون حور بیند او به خواب * پس ز شهوت ریزد او با دیو آب
۴۱۵Qچونک تخمِ نسل را در شوره ریخت * او بخویش آمد خیال از وی گریخت
۴۱۵Nچون که تخم نسل را در شوره ریخت * او به خویش آمد خیال از وی گریخت
۴۱۶Qضعفِ سَر بیند از آن و تن پلید * آه ازان نقشِ پدیدِ ناپدید
۴۱۶Nضعف سر بیند از آن و تن پلید * آه از آن نقش پدید ناپدید
۴۱۷Qمرغ بر بالا و زیرِ آن سایه‌اش * می‌دود بر خاک پَرّان مرغ‌وش
۴۱۷Nمرغ بر بالا و زیر آن سایه‌اش * می‌دود بر خاک پران مرغ‌وش
۴۱۸Qابلهی صیَّادِ آن سایه شود * می‌دود چندانک بی‌مایه شود
۴۱۸Nابلهی صیاد آن سایه شود * می‌دود چندان که بی‌مایه شود
۴۱۹Qبی‌خبر کان عکسِ آن مرغِ هواست * بی‌خبر که اصلِ آن سایه کجاست
۴۱۹Nبی‌خبر کان عکس آن مرغ هواست * بی‌خبر که اصل آن سایه کجاست
۴۲۰Qتیر اندازد بسوی سایه او * ترکشش خالی شود از جُست و جو
۴۲۰Nتیر اندازد به سوی سایه او * ترکشش خالی شود از جستجو
۴۲۱Qترکشِ عُمرش تهی شد عمر رفت * از دویدن در شکارِ سایه تَفْت
۴۲۱Nترکش عمرش تهی شد عمر رفت * از دویدن در شکار سایه تفت
۴۲۲Qسایهٔ یزدان چو باشد دایه‌اش * وا رهاند از خیال و سایه‌اش
۴۲۲Nسایه‌ی یزدان چو باشد دایه‌اش * وارهاند از خیال و سایه‌اش
۴۲۳Qسایهٔ یزدان بود بندهٔ خدا * مرده او زین عالم و زندهٔ خدا
۴۲۳Nسایه‌ی یزدان بود بنده‌ی خدا * مرده او زین عالم و زنده‌ی خدا
۴۲۴Qدامن او گیر زودتر بی‌گمان * تا رهی در دامنِ آخر زمان
۴۲۴Nدامن او گیر زودتر بی‌گمان * تا رهی در دامن آخر زمان
۴۲۵Qکَیْفَ مَدَّ الظِّلَ‌ نقشِ اولیاست * کو دلیلِ نورِ خورشیدِ خداست
۴۲۵Nکَیْفَ مَدَّ الظِّلَ‌ نقش اولیاست * کاو دلیل نور خورشید خداست
۴۲۶Qاندرین وادی مَرو بی‌این دلیل * لا أُحِبُّ الْآفِلِینَ‌ گو چون خلیل
۴۲۶Nاندر این وادی مرو بی‌این دلیل * لا أُحِبُّ الْآفِلِینَ‌ گو چون خلیل
۴۲۷Qرَوْ ز سایه آفتابی را بیاب * دامنِ شه شمسِ تبریزی بتاب
۴۲۷Nرو ز سایه آفتابی را بیاب * دامن شه شمس تبریزی بتاب
۴۲۸Qرَه ندانی جانبِ این سُور و عُرس * از ضِیاء الحق حُسامُ الدّین بپرس
۴۲۸Nره ندانی جانب این سور و عرس * از ضیاء الحق حسام الدین بپرس
۴۲۹Qور حسد گیرد ترا در رَه گُلُو * در حَسد ابلیس را باشد غُلُو
۴۲۹Nور حسد گیرد ترا در ره گلو * در حسد ابلیس را باشد غلو
۴۳۰Qکو ز آدم ننگ دارد از حسد * با سعادت جنگ دارد از حسد
۴۳۰Nکاو ز آدم ننگ دارد از حسد * با سعادت جنگ دارد از حسد
۴۳۱Qعقبه‌ای زین صعب‌تر در راه نیست * ای خُنُک آنکش حسد همراه نیست
۴۳۱Nای خنک آن کش حسد همراه نیست * عقبه‌ای زین صعب‌تر در راه نیست
۴۳۲Qاین جَسَد خانهٔ حسد آمد بدان * از حسد آلوده باشد خاندان
۴۳۲Nاین جسد خانه‌ی حسد آمد بدان * از حسد آلوده باشد خاندان
۴۳۳Qگر جسد خانهٔ حسد باشد و‌لیک * آن جسد را پاک کرد الله نیک
۴۳۳Nگر جسد خانه‌ی حسد باشد و لیک * آن جسد را پاک کرد اللَّه نیک
۴۳۴Qطَهِّرا بَیْتِیَ‌ بیانِ پاکیَست * گنجِ نورست ار طِلِسمش خاکیَست
۴۳۴Nطَهِّرا بَیْتِیَ‌ بیان پاکی است * گنج نور است ار طلسمش خاکی است
۴۳۵Qچون کنی بر بی‌جسد مکر و حسد * زان حسد دل را سیاهیها رسد
۴۳۵Nچون کنی بر بی‌جسد مکر و حسد * ز آن حسد دل را سیاهیها رسد
۴۳۶Qخاک شو مردانِ حق را زیرِ پا * خاک بر سر کن حسد را همچو ما
۴۳۶Nخاک شو مردان حق را زیر پا * خاک بر سر کن حسد را همچو ما

block:1015

بیان حسد وزیر
۴۳۷Qآن وزیرک از حسد بودش نژاد * تا بباطل گوش و بینی باد داد
۴۳۷Nآن وزیرک از حسد بودش نژاد * تا به باطل گوش و بینی باد داد
۴۳۸Qبر امیدِ انک از نیشِ حسَد * زهرِ او در جانِ مسکینان رسد
۴۳۸Nبر امید آن که از نیش حسد * زهر او در جان مسکینان رسد
۴۳۹Qهر کسی کبو از حسد بینی کَنَد * خویش را بی‌گوش و بی‌بینی کَند
۴۳۹Nهر کسی کاو از حسد بینی کند * خویشتن بی‌گوش و بی‌بینی کند
۴۴۰Qبینی آن باشد که او بویی بَرَد * بوی او را جانب کویی بَرَد
۴۴۰Nبینی آن باشد که او بویی برد * بوی او را جانب کویی برد
۴۴۱Qهر که بویش نیست بی‌بینی بود * بوی آن بوست است کان دینی بود
۴۴۱Nهر که بویش نیست بی‌بینی بود * بوی آن بوی است کان دینی بود
۴۴۲Qچونک بویی بُرد و شُکر آن نکرد * کفرِ نعمت آمد و بینیش خَورد
۴۴۲Nچون که بویی برد و شکر آن نکرد * کفر نعمت آمد و بینیش خورد
۴۴۳Qشکر کن مر شاکران را بنده باش * پیشِ ایشان مرده شَو پاینده باش
۴۴۳Nشکر کن مر شاکران را بنده باش * پیش ایشان مرده شو پاینده باش
۴۴۴Qچون وزیر از ره‌زنی مایه مساز * خلق را تو بر میاور از نماز
۴۴۴Nچون وزیر از ره زنی مایه مساز * خلق را تو بر میاور از نماز
۴۴۵Qناصحِ دین گشته آن کافر وزیر * کرده او از مکر در گوزینه سیر
۴۴۵Nناصح دین گشته آن کافر وزیر * کرده او از مکر در لوزینه سیر

block:1016

فهم کردن حاذقان نصاری مکر وزیر را
۴۴۶Qهر که صاحب ذوق بود از گفتِ او * لذَّتی می‌دید و تلخی جُفتِ او
۴۴۶Nهر که صاحب ذوق بود از گفت او * لذتی می‌دید و تلخی جفت او
۴۴۷Qنکته‌ها می‌گفت او آمیخته * در جُلابِ قند زهری ریخته
۴۴۷Nنکته‌ها می‌گفت او آمیخته * در جلاب قند زهری ریخته
۴۴۸Qظاهرش می‌گفت در ره چُست شَو * وز اَثر می‌گفت جان را سُست شَو
۴۴۸Nظاهرش می‌گفت در ره چیست شو * وز اثر می‌گفت جان را سست شو
۴۴۹Qظاهرِ نُقره گر اِسپیدست و نُو * دست و جامه می سیه گردد ازو
۴۴۹Nظاهر نقره گر اسپید است و نو * دست و جامه می سیه گردد ازو
۴۵۰Qآتش ار چه سرخ رویست از شرر * تو ز فعلِ او سیه کاری نگر
۴۵۰Nآتش ار چه سرخ روی است از شرر * تو ز فعل او سیه کاری نگر
۴۵۱Qبرق اگر نوری نماید در نظَر * لیک هست از خاصیت دزدِ بصَر
۴۵۱Nبرق اگر نوری نماید در نظر * لیک هست از خاصیت دزد بصر
۴۵۲Qهر که جز آگاه و صاحب ذوق بود * گفتِ او در گردنِ او طَوْق بود
۴۵۲Nهر که جز آگاه و صاحب ذوق بود * گفت او در گردن او طوق بود
۴۵۳Qمدَّتی شش سال در هجرانِ شاه * شد وزیر اَتْباعِ عیسی را پناه
۴۵۳Nمدت شش سال در هجران شاه * شد وزیر اتباع عیسی را پناه
۴۵۴Qدین و دل را کل بدو بسْپرد خلق * پیشِ امر و حُکمِ او می‌مرد خلق
۴۵۴Nدین و دل را کل بدو بسپرد خلق * پیش امر و حکم او می‌مرد خلق

block:1017

پیغام شاه پنهان مر وزیر را
۴۵۵Qدر میانِ شاه و او پیغامها * شاه را پنهان بدو آرامها
۴۵۵Nدر میان شاه و او پیغامها * شاه را پنهان بدو آرامها
۴۵۶Qپیشِ او بنوشت شه کای مُقْبِلم * وقت آمد زود فارغ کن دلم
۴۵۶Nپیش او بنوشت شه کای مقبلم * وقت آمد زود فارغ کن دلم
۴۵۷Qگفت اینک اندران کارم شها * کافگنم در دینِ عیسی فتنه‌ها
۴۵۷Nگفت اینک اندر آن کارم شها * کافکنم در دین عیسی فتنه‌ها

block:1018

بیان دوازده سبط از نصاری
۴۵۸Qقومِ عیسی را بُد اندر دار و گیر * حاکمانشان ده امیر و دو امیر
۴۵۸Nقوم عیسی را بد اندر دار و گیر * حاکمانشان ده امیر و دو امیر
۴۵۹Qهر فریقی مر امیری را تَبَع * بنده گشته میرِ خود را از طَمَع
۴۵۹Nهر فریقی مر امیری را تبع * بنده گشته میر خود را از طمع
۴۶۰Qاین ده و این دو امیر و قومشان * گشته بَندِ آن وزیرِ بَدْنِشان
۴۶۰Nاین ده و این دو امیر و قومشان * گشته بند آن وزیر بدنشان
۴۶۱Qاعتمادِ جمله بر گفتارِ او * اقتدای جمله بر رفتارِ او
۴۶۱Nاعتماد جمله بر گفتار او * اقتدای جمله بر رفتار او
۴۶۲Qپیشِ او در وقت و ساعت هر امیر * جان بدادی گر بدو گفتی بمیر
۴۶۲Nپیش او در وقت و ساعت هر امیر * جان بدادی گر بدو گفتی بمیر

block:1019

تخلیط وزیر در احکام انجیل
۴۶۳Qساخت طوماری به نامِ هر یکی * نقشِ هر طومار دیگر مَسْلَکی
۴۶۳Nساخت طوماری به نام هر یکی * نقش هر طومار دیگر مسلکی
۴۶۴Qحکم‌های هر یکی نوعی دگر * این خلاف آن ز پایان تا بسَر
۴۶۴Nحکم‌های هر یکی نوعی دگر * این خلاف آن ز پایان تا به سر
۴۶۵Qدر یکی راهِ ریاضت را و جوع * رکنِ توبه کرده و شرطِ رجوع
۴۶۵Nدر یکی راه ریاضت را و جوع * رکن توبه کرده و شرط رجوع
۴۶۶Qدر یکی گفته ریاضت سود نیست * اندرین ره مَخْلَصی جز جود نیست
۴۶۶Nدر یکی گفته ریاضت سود نیست * اندر این ره مخلصی جز جود نیست
۴۶۷Qدر یکی گفته که جوع و جودِ تو * شِرک باشد از تو با معبودِ تو
۴۶۷Nدر یکی گفته که جوع و جود تو * شرک باشد از تو با معبود تو
۴۶۸Qجز توکُّل جز که تسلیمِ تمام * در غم و راحت همه مکرست و دام
۴۶۸Nجز توکل جز که تسلیم تمام * در غم و راحت همه مکر است و دام
۴۶۹Qدر یکی گفته که واجب خدمتست * ور‌نه اندیشهٔ توکُّل تُهمتَست
۴۶۹Nدر یکی گفته که واجب خدمت است * ور نه اندیشه‌ی توکل تهمت است
۴۷۰Qدر یکی گفته که امر و نَهیهاست * بهرِ کردن نیست شَرْحِ عجزِ ماست
۴۷۰Nدر یکی گفته که امر و نهیهاست * بهر کردن نیست شرح عجز ماست
۴۷۱Qتا که عجز خود ببینیم اندران * قدرتِ او را بدانیم آن زمان
۴۷۱Nتا که عجز خود ببینیم اندر آن * قدرت حق را بدانیم آن زمان
۴۷۲Qدر یکی گفته که عجزِ خود مبین * کفرِ نعمت کردنست آن عجز هین
۴۷۲Nدر یکی گفته که عجز خود مبین * کفر نعمت کردن است آن عجز هین
۴۷۳Qقدرتِ خود بین که این قدرت ازوست * قدرتِ تو نعمتِ او دان که هُوست
۴۷۳Nقدرت خود بین که این قدرت از اوست * قدرت تو نعمت او دان که هوست
۴۷۴Qدر یکی گفته کزین دو بر‌گذَر * بُت بود هر چه بگنجد در نظَر
۴۷۴Nدر یکی گفته کز این دو بر گذر * بت بود هر چه بگنجد در نظر
۴۷۵Qدر یکی گفته مکُش این شمع را * کین نظر چون شمع آمد جمع را
۴۷۵Nدر یکی گفته مکش این شمع را * کین نظر چون شمع آمد جمع را
۴۷۶Qاز نظر چون بگذری و از خیال * کُشته باشی نیم شب شمعِ وصال
۴۷۶Nاز نظر چون بگذری و از خیال * کشته باشی نیم شب شمع وصال
۴۷۷Qدر یکی گفته بکُش باکی مدار * تا عوض بینی نظر را صد هزار
۴۷۷Nدر یکی گفته بکش باکی مدار * تا عوض بینی نظر را صد هزار
۴۷۸Qکه ز کُشتن شمعِ جان افزون شود * لیلی‌ات از صبرِ تو مجنون شود
۴۷۸Nکه ز کشتن شمع جان افزون شود * لیلی‌ات از صبر تو مجنون شود
۴۷۹Qترکِ دنیا هر که کرد از زهدِ خویش * بیش آید پیشِ او دنیا و پیش
۴۷۹Nترک دنیا هر که کرد از زهد خویش * بیش آید پیش او دنیا و پیش
۴۸۰Qدر یکی گفته که آنچت داد حق * بر تو شیرین کرد در ایجاد حق
۴۸۰Nدر یکی گفته که آن چه‌ت داد حق * بر تو شیرین کرد در ایجاد حق
۴۸۱Qبر تو آسان کرد و خوش آن را بگیر * خویشتن را در مَیَفگن در زحیر
۴۸۱Nبر تو آسان کرد و خوش آن را بگیر * خویشتن را در میفگن در زحیر
۴۸۲Qدر یکی گفته که بگذار آنِ خَود * کان قبولِ طبعِ تو رَدّست و بَد
۴۸۲Nدر یکی گفته که بگذار آن خود * کان قبول طبع تو ردست و بد
۴۸۳Qراههای مختلف آسان شدست * هر یکی را مِلَّتی چون جان شدست
۴۸۳Nراههای مختلف آسان شده ست * هر یکی را ملتی چون جان شده ست
۴۸۴Qگر میسَّر کردنِ حق ره بُدی * هر جُهود و گبر ازو آگه بُدی
۴۸۴Nگر میسر کردن حق ره بدی * هر جهود و گبر از او آگه بدی
۴۸۵Qدر یکی گفته میسَّر آن بود * که حیاتِ دل غذای جان بود
۴۸۵Nدر یکی گفته میسر آن بود * که حیات دل غذای جان بود
۴۸۶Qهر چه ذوقِ طبع باشد چون گذشت * بر نه‌ آرد همچو شوره رَیْع و کَشت
۴۸۶Nهر چه ذوق طبع باشد چون گذشت * بر نیارد همچو شوره ریع و کشت
۴۸۷Qجز پشیمانی نباشد رَیْعِ او * جز خسارت پیش نارد بَیْعِ او
۴۸۷Nجز پشیمانی نباشد ریع او * جز خسارت پیش نارد بیع او
۴۸۸Qآن میسَّر نبود اندر عاقبت * نامِ او باشد معسَّر عاقبت
۴۸۸Nآن میسر نبود اندر عاقبت * نام او باشد معسر عاقبت
۴۸۹Qتو معسَّر از میسَّر باز دان * عاقبت بنگر جمالِ این و آن
۴۸۹Nتو معسر از میسر باز دان * عاقبت بنگر جمال این و آن
۴۹۰Qدر یکی گفته که استادی طلب * عاقبت بینی نیابی در حَسَب
۴۹۰Nدر یکی گفته که استادی طلب * عاقبت بینی نیابی در حسب
۴۹۱Qعاقبت دیدند هر گون مِلّتی * لاجرم گشتند اسیرِ زلَّتی
۴۹۱Nعاقبت دیدند هر گون ملتی * لاجرم گشتند اسیر زلتی
۴۹۲Qعاقبت دیدن نباشد دست‌باف * ور نه کَی بودی ز دینها اختلاف
۴۹۲Nعاقبت دیدن نباشد دست‌باف * ور نه کی بودی ز دینها اختلاف
۴۹۳Qدر یکی گفته که اُستا هم تویی * زانک اُستا را شناسا هم تویی
۴۹۳Nدر یکی گفته که استا هم تویی * ز انکه استا را شناسا هم تویی
۴۹۴Qمَرد باش و سُخرهٔ مَردان مشو * رَوْ سَرِ خود گیر و سَر‌گردان مشو
۴۹۴Nمرد باش و سخره‌ی مردان مشو * رو سر خود گیر و سر گردان مشو
۴۹۵Qدر یکی گفته که این جمله یکیست * هر که او دو بیند احول مَردَکیست
۴۹۵Nدر یکی گفته که این جمله یکی است * هر که او دو بیند احول مردکی است
۴۹۶Qدر یکی گفته که صد یک چون بود * این کی اندیشد مگر مجنون بود
۴۹۶Nدر یکی گفته که صد یک چون بود * این کی اندیشد مگر مجنون بود
۴۹۷Qهر یکی قولیست ضِّد همدگر * چون یکی باشد یکی زهر و شکر
۴۹۷Nهر یکی قولی است ضد همدگر * چون یکی باشد یکی زهر و شکر
۴۹۸Qتا ز زَهْر و از شکَر در نگذری * کَی تو از گلزار وحدت بو بَری
۴۹۸Nتا ز زهر و از شکر در نگذری * کی تو از گلزار وحدت بر بری
۴۹۹Qاین نمط وین نوع دَه طومار و دو * بر نوشت آن دینِ عیسی را عَدْو
۴۹۹Nاین نمط وین نوع ده طومار و دو * بر نوشت آن دین عیسی را عدو

block:1020

در بیان آنک این اختلافات در صورت روش است نی در حقیقت راه
۵۰۰Qاو ز یک رنگی عیسی بو نداشت * وز مزاجِ خُمِّ عیسی خو نداشت
۵۰۰Nاو ز یک رنگی عیسی بو نداشت * وز مزاج خم عیسی خو نداشت
۵۰۱Qجامهٔ صد رنگ از آن خُمِّ صفا * ساده و یک رنگ گشتی چون صبا
۵۰۱Nجامه‌ی صد رنگ از آن خم صفا * ساده و یک رنگ گشتی چون صبا
۵۰۲Qنیست یک رنگی کزو خیزد ملال * بل مثالِ ماهی و آبِ زلال
۵۰۲Nنیست یک رنگی کز او خیزد ملال * بل مثال ماهی و آب زلال
۵۰۳Qگر چه در خشکی هزاران رنگهاست * ماهیان را با یُبوسَتْ جنگهاست
۵۰۳Nگر چه در خشکی هزاران رنگهاست * ماهیان را با یبوست جنگهاست
۵۰۴Qکیست ماهی چیست دریا در مَثَل * تا بدان ماند مَلِک عَزَّ وَ جَل
۵۰۴Nکیست ماهی چیست دریا در مثل * تا بدان ماند ملک عز و جل
۵۰۵Qصد هزاران بحر و ماهی در وجود * سجده آرد پیشِ آن اِکرام و جُود
۵۰۵Nصد هزاران بحر و ماهی در وجود * سجده آرد پیش آن اکرام و جود
۵۰۶Qچند باران عطا باران شده * تا بدان آن بحر دُرّافشان شده
۵۰۶Nچند باران عطا باران شده * تا بدان آن بحر در افشان شده
۵۰۷Qچند خورشیدِ کرم افروخته * تا که ابر و بحر جود آموخته
۵۰۷Nچند خورشید کرم افروخته * تا که ابر و بحر جود آموخته
۵۰۸Qپرتوِ دانش زده بر خاک و طین * تا که شد دانه پذیرنده‌ زمین
۵۰۸Nپرتو دانش زده بر آب و طین * تا شده دانه پذیرنده‌ی زمین
۵۰۹Qخاک امین و هر چه در وی کاشتی * بی‌خیانت جنسِ آن برداشتی
۵۰۹Nخاک امین و هر چه در وی کاشتی * بی‌خیانت جنس آن برداشتی
۵۱۰Qاین امانت زان امانت یافتست * کافتابِ عدل بر وَیْ تافتست
۵۱۰Nاین امانت ز آن امانت یافته ست * کافتاب عدل بر وی تافته ست
۵۱۱Qتا نشانِ حق نیارد نَو‌بهار * خاک سِرها را نکرده آشکار
۵۱۱Nتا نشان حق نیارد نو بهار * خاک سرها را نکرده آشکار
۵۱۲Qآن جوادی که جمادی را بداد * این خبرها وین امانت وین سَداد
۵۱۲Nآن جوادی که جمادی را بداد * این خبرها وین امانت وین سداد
۵۱۳Qمر جمادی را کند فضلش خبیر * عاقلان را کرده قهرِ او ضریر
۵۱۳Nمر جمادی را کند فضلش خبیر * عاقلان را کرده قهر او ضریر
۵۱۴Qجان و دل را طاقتِ آن جوش نیست * با که گویم در جهان یک گوش نیست
۵۱۴Nجان و دل را طاقت آن جوش نیست * با که گویم در جهان یک گوش نیست
۵۱۵Qهر کجا گوشی بُد از وی چشم گشت * هر کجا سنگی بُد از وی یَشم گشت
۵۱۵Nهر کجا گوشی بد از وی چشم گشت * هر کجا سنگی بد از وی یشم گشت
۵۱۶Qکیمیاسازست چه بْوَد کیمیا * مُعْجِزه‌بخش است چه بْوَد سیمیا
۵۱۶Nکیمیا ساز است چه بود کیمیا * معجزه بخش است چه بود سیمیا
۵۱۷Qاین ثنا گفتن زِ من ترکِ ثناست * کین دلیلِ هستی و هستی خطاست
۵۱۷Nاین ثنا گفتن ز من ترک ثناست * کین دلیل هستی و هستی خطاست
۵۱۸Qپیشِ هستِ او بباید نیست بود * چیست هستی پیشِ او کور و کبود
۵۱۸Nپیش هست او بباید نیست بود * چیست هستی پیش او کور و کبود
۵۱۹Qگر نبودی کور زو بگداختی * گرمیِ خورشید را بشناختی
۵۱۹Nگر نبودی کور از او بگداختی * گرمی خورشید را بشناختی
۵۲۰Qور نبودی او کبود از تَعْزِیَت * کَی فسردی همچو یخ این ناحیت
۵۲۰Nور نبودی او کبود از تعزیت * کی فسردی همچو یخ این ناحیت

block:1021

بیان خسارت وزیر درین مکر
۵۲۱Qهمچو شه نادان و غافل بُد وزیر * پنجه می‌زد با قدیم ناگُزیر
۵۲۱Nهمچو شه نادان و غافل بد وزیر * پنجه می‌زد با قدیم ناگزیر
۵۲۲Qبا چنان قادر خدایی کز عدم * صد چو عالَم هست گرداند بدَم
۵۲۲Nبا چنان قادر خدایی کز عدم * صد چو عالم هست گرداند به دم
۵۲۳Qصد چو عالَم در نظر پیدا کند * چونک چشمت را بخود بینا کند
۵۲۳Nصد چو عالم در نظر پیدا کند * چون که چشمت را به خود بینا کند
۵۲۴Qگر جهان پیشت بزرگ و بی‌بُنیست * پیشِ قدرت ذرّه‌ای می‌دان که نیست
۵۲۴Nگر جهان پیشت بزرگ و بی‌بنی است * پیش قدرت ذره ای می‌دان که نیست
۵۲۵Qاین جهان خود حبسِ جانهای شماست * هین روید آن سو که صحرای شماست
۵۲۵Nاین جهان خود حبس جانهای شماست * هین روید آن سو که صحرای شماست
۵۲۶Qاین جهان محدود و آن خود بی‌حَدست * نقش و صورت پیشِ آن معنی سد‌ست
۵۲۶Nاین جهان محدود و آن خود بی‌حد است * نقش و صورت پیش آن معنی سد است
۵۲۷Qصد هزاران نیزهٔ فرعون را * در شکست از موسیی با یک عصا
۵۲۷Nصد هزاران نیزه‌ی فرعون را * در شکست از موسیی با یک عصا
۵۲۸Qصد هزاران طِبِّ جالینوس بود * پیشِ عیسی و دَمش افسوس بود
۵۲۸Nصد هزاران طب جالینوس بود * پیش عیسی و دمش افسوس بود
۵۲۹Qصد هزاران دفترِ اشعار بود * پیشِ حَرْفِ اُمِّیی‌اش عار بود
۵۲۹Nصد هزاران دفتر اشعار بود * پیش حرف امیی آن عار بود
۵۳۰Qبا چنین غالب خداوندی کسی * چون نمیرد گر نباشد او خسی
۵۳۰Nبا چنین غالب خداوندی کسی * چون نمیرد گر نباشد او خسی
۵۳۱Qبس دلِ چون کوه را انگیخت او * مرغِ زیرک با دو پا آویخت او
۵۳۱Nبس دل چون کوه را انگیخت او * مرغ زیرک با دو پا آویخت او
۵۳۲Qفهم و خاطر تیز کردن نیست راه * جز شکسته می‌نگیرد فضلِ شاه
۵۳۲Nفهم و خاطر تیز کردن نیست راه * جز شکسته می‌نگیرد فضل شاه
۵۳۳Qای بسا گنج آگنانِ کُنج‌کاو * کان خیال‌اندیش را شد ریشِ گاو
۵۳۳Nای بسا گنج آگنان کنج کاو * کان خیال اندیش را شد ریش گاو
۵۳۴Qگاو که بْوَد تا تو ریشِ او شوی * خاک چه بْوَد تا حشیشِ او شوی
۵۳۴Nگاو که بود تا تو ریش او شوی * خاک چه بود تا حشیش او شوی
۵۳۵Qچون زنی از کارِ بَد شد روی زرد * مَسْخ کرد او را خدا و زُهره کرد
۵۳۵Nچون زنی از کار بد شد روی زرد * مسخ کرد او را خدا و زهره کرد
۵۳۶Qعورتی را زُهره کردن مسخ بود * خاک و گِل گشتن نه مسخست ای عنود
۵۳۶Nعورتی را زهره کردن مسخ بود * خاک و گل گشتن نه مسخ است ای عنود
۵۳۷Qروح می‌بُردت سوی چرخِ برین * سوی آب و گل شدی در اَسفَلین
۵۳۷Nروح می‌بردت سوی چرخ برین * سوی آب و گل شدی در اسفلین
۵۳۸Qخویشتن را مسخ کردی زین سُفول * زان وجودی که بُد آن رشکِ عقول
۵۳۸Nخویشتن را مسخ کردی زین سفول * ز آن وجودی که بد آن رشک عقول
۵۳۹Qپس ببین کین مسخ کردن چون بود * پیشِ آن مسخ این به غایت دون بود
۵۳۹Nپس ببین کین مسخ کردن چون بود * پیش آن مسخ این به غایت دون بود
۵۴۰Qاسبِ همَّت سوی اختر تاختی * آدمِ مسجود را نَشْناختی
۵۴۰Nاسب همت سوی اختر تاختی * آدم مسجود را نشناختی
۵۴۱Qآخر آدم‌زاده‌ای ای ناخَلَف * چند پنداری تو پَستی را شرف
۵۴۱Nآخر آدم زاده‌ای ای ناخلف * چند پنداری تو پستی را شرف
۵۴۲Qچند گویی من بگیرم عالَمی * این جهان را پر کنم از خود همی
۵۴۲Nچند گویی من بگیرم عالمی * این جهان را پر کنم از خود همی
۵۴۳Qگر جهان پُر برف گردد سربسر * تابِ خور بگْدازدش با یک نظَر
۵۴۳Nگر جهان پر برف گردد سربه‌سر * تاب خور بگدازدش با یک نظر
۵۴۴Qوِزْرِ او و صد وزیر و صد هزار * نیست گرداند خدا از یک شَرار
۵۴۴Nوزر او و صد وزیر و صد هزار * نیست گرداند خدا از یک شرار
۵۴۵Qعینِ آن تخییل را حکمت کند * عینِ آن زهر‌آب را شربت کند
۵۴۵Nعین آن تخییل را حکمت کند * عین آن زهر آب را شربت کند
۵۴۶Qآن گمان‌انگیز را سازد یقین * مِهرها رویاند از اسبابِ کین
۵۴۶Nآن گمان انگیز را سازد یقین * مهرها رویاند از اسباب کین
۵۴۷Qپرورد در آتش ابراهیم را * ایمنی روح سازد بیم را
۵۴۷Nپرورد در آتش ابراهیم را * ایمنی روح سازد بیم را
۵۴۸Qاز سبب سوزیش من سوداییَم * در خیالاتش چو سوفسطاییَم
۵۴۸Nاز سبب سوزیش من سودایی‌ام * در خیالاتش چو سوفسطایی‌ام

block:1022

مگر دیگر انگیختن وزیر در اضلال قوم
۵۴۹Qمکر دیگر آن وزیر از خود ببست * وعظ را بگْذاشت و در خلوت نشست
۵۴۹Nمکر دیگر آن وزیر از خود ببست * وعظ را بگذاشت و در خلوت نشست
۵۵۰Qدر مُریدان در فگند از شوق سوز * بود در خلوت چهل پنجاه روز
۵۵۰Nدر مریدان در فکند از شوق سوز * بود در خلوت چهل پنجاه روز
۵۵۱Qخلق دیوانه شدند از شوقِ او * از فراقِ حال و قال و ذوقِ او
۵۵۱Nخلق دیوانه شدند از شوق او * از فراق حال و قال و ذوق او
۵۵۲Qلابه و زاری همی‌کردند و او * از ریاضت گشته در خلوت دو تو
۵۵۲Nلابه و زاری همی‌کردند و او * از ریاضت گشته در خلوت دو تو
۵۵۳Qگفته ایشان نیست ما را بی‌تو نور * بی‌عصا‌کَش چون بود احوالِ کور
۵۵۳Nگفته ایشان نیست ما را بی‌تو نور * بی‌عصا کش چون بود احوال کور
۵۵۴Qاز سرِ اِکرام و از بهرِ خدا * بیش ازین ما را مدار از خود جدا
۵۵۴Nاز سر اکرام و از بهر خدا * بیش از این ما را مدار از خود جدا
۵۵۵Qما چو طفلانیم و ما را دایه تو * بر سرِ ما گُستَران آن سایه تو
۵۵۵Nما چو طفلانیم و ما را دایه تو * بر سر ما گستران آن سایه تو
۵۵۶Qگفت جانم از مُحِّبان دور نیست * لیک بیرون آمدن دستور نیست
۵۵۶Nگفت جانم از محبان دور نیست * لیک بیرون آمدن دستور نیست
۵۵۷Qآن امیران در شفاعت آمدند * وان مُریدان در شناعت آمدند
۵۵۷Nآن امیران در شفاعت آمدند * و آن مریدان در شناعت آمدند
۵۵۸Qکاین چه بدبختیست ما را ای کریم * از دل و دین مانده ما بی‌تو یتیم
۵۵۸Nکاین چه بد بختی است ما را ای کریم * از دل و دین مانده ما بی‌تو یتیم
۵۵۹Qتو بهانه می‌کنی و ما ز درد * می‌زنیم از سوزِ دل دمهای سَرد
۵۵۹Nتو بهانه می‌کنی و ما ز درد * می‌زنیم از سوز دل دمهای سرد
۵۶۰Qما بگفتارِ خوشت خو کرده‌ایم * ما ز شیرِ حکمتِ تو خَورده‌ایم
۵۶۰Nما به گفتار خوشت خو کرده‌ایم * ما ز شیر حکمت تو خورده‌ایم
۵۶۱Qالله الله این جفا با ما مکن * خیر کن امروز را فردا مکن
۵۶۱Nاللَّه الله این جفا با ما مکن * خیر کن امروز را فردا مکن
۵۶۲Qمی‌دهد دل مر ترا کاین بی‌دلان * بی‌تو گردند آخر از بی‌حاصلان
۵۶۲Nمی‌دهد دل مر ترا کاین بی‌دلان * بی‌تو گردند آخر از بی‌حاصلان
۵۶۳Qجمله در خشکی چو ماهی می‌طپند * آب را بگْشا ز جُو بر دار بند
۵۶۳Nجمله در خشکی چو ماهی می‌تپند * آب را بگشا ز جو بر دار بند
۵۶۴Qای که چون تو در زمانه نیست کس * الله الله خلق را فریاد رَس
۵۶۴Nای که چون تو در زمانه نیست کس * الله الله خلق را فریاد رس

block:1023

دفع گفتن وزیر مریدان را
۵۶۵Qگفت هان ای سخرگان گفت‌وگو * وعظ و گفتارِ زبان و گوش جو
۵۶۵Nگفت هان ای سخرگان گفت‌وگو * وعظ و گفتار زبان و گوش جو
۵۶۶Qپنبه اندر گوشِ حسِّ دون کنید * بندِ حسِّ از چشمِ خود بیرون کنید
۵۶۶Nپنبه اندر گوش حس دون کنید * بند حس از چشم خود بیرون کنید
۵۶۷Qپنبهٔ آن گوشِ سِّر گوشِ سَرست * تا نگردد این کَر آن باطن کَرست
۵۶۷Nپنبه‌ی آن گوش سر گوش سر است * تا نگردد این کر آن باطن کر است
۵۶۸Qبی‌حِس و بی‌گوش و بی‌فکرت شوید * تا خطابِ‌ اِرْجِعِی‌ را بِشْنوید
۵۶۸Nبی‌حس و بی‌گوش و بی‌فکرت شوید * تا خطاب‌ ارْجِعِی‌ را بشنوید
۵۶۹Qتا بگفت‌وگوی بیداری دَری * تو ز گفتِ خواب بویی کَی بَری
۵۶۹Nتا به گفت‌وگوی بیداری دری * تو ز گفت خواب بویی کی بری
۵۷۰Qسَیْرِ بیرونیست قول و فعلِ ما * سَیْرِ باطن هست بالای سَما
۵۷۰Nسیر بیرونی است قول و فعل ما * سیر باطن هست بالای سما
۵۷۱Qحِسّ خشکی دید کز خشکی بزاد * عیسی جان پای بر دریا نهاد
۵۷۱Nحس خشکی دید کز خشکی بزاد * عیسی جان پای بر دریا نهاد
۵۷۲Qسَیْرِ جسم خشک بر خشکی فتاد * سَیْرِ جان پا در دلِ دریا نهاد
۵۷۲Nسیر جسم خشک بر خشکی فتاد * سیر جان پا در دل دریا نهاد
۵۷۳Qچونک عمر اندر رهِ خشکی گذشت * گاه کوه و گاه دریا گاه دشت
۵۷۳Nچون که عمر اندر ره خشکی گذشت * گاه کوه و گاه صحرا گاه دشت
۵۷۴Qآبِ حیوان از کجا خواهی تو یافت * موجِ دریا را کجا خواهی شکافت
۵۷۴Nآب حیوان از کجا خواهی تو یافت * موج دریا را کجا خواهی شکافت
۵۷۵Qموجِ خاکی وهم و فهم و فکرِ ماست * موج آبی محو و سُکَرست و فناست
۵۷۵Nموج خاکی وهم و فهم و فکر ماست * موج آبی محو و سکر است و فناست
۵۷۶Qتا در این سکری از آن سکری تو دور * تا ازین مستی ازان جامی تو کور
۵۷۶Nتا در این سکری از آن سکری تو دور * تا از این مستی از آن جامی تو دور
۵۷۷Qگفت ‌و گویِ ظاهر آمد چون غبار * مدَّتی خاموش خُو کن هوش دار
۵۷۷Nگفت‌وگوی ظاهر آمد چون غبار * مدتی خاموش خو کن هوش دار

block:1024

مکرر کردن مریدان که خلوت را بشکن
۵۷۸Qجمله گفتند ای حکیمِ رَخنه جُو * این فریب و این جفا با ما مگو
۵۷۸Nجمله گفتند ای حکیم رخنه جو * این فریب و این جفا با ما مگو
۵۷۹Qچار پا را قدرِ طاقت بار نِه * بر ضعیفان قدرِ قُوَّت کار نِه
۵۷۹Nچار پا را قدر طاقت بار نه * بر ضعیفان قدر قوت کار نه
۵۸۰Qدانهٔ هر مرغ اندازهٔ وَیَست * طُعْمهٔ هر مرغ انجیری کَیَست
۵۸۰Nدانه‌ی هر مرغ اندازه‌ی وی است * طعمه‌ی هر مرغ انجیری کی است
۵۸۱Qطِفل را‌‌گر نان دهی بر جای شیر * طفلِ مسکین را از آن نان مرده گیر
۵۸۱Nطفل را گر نان دهی بر جای شیر * طفل مسکین را از آن نان مرده گیر
۵۸۲Qچونک دندانها بر آرد بعد از آن * هم بخود گردد دلش جویای نان
۵۸۲Nچون که دندانها بر آرد بعد از آن * هم بخود گردد دلش جویای نان
۵۸۳Qمرغِ پر نارُسته چون پَراّن شود * لقمهٔ هر گربهٔ دَرّان شود
۵۸۳Nمرغ پر نارسته چون پران شود * لقمه‌ی هر گربه‌ی دران شود
۵۸۴Qچون بر آرد پَر بپَّرد او بخَود * بی‌تکلّف بی‌صفیرِ نیک و بد
۵۸۴Nچون بر آرد پر بپرد او به خود * بی‌تکلف بی‌صفیر نیک و بد
۵۸۵Qدیو را نطقِ تو خامُش می‌کند * گوشِ ما را گفت تو هُش می‌کند
۵۸۵Nدیو را نطق تو خامش می‌کند * گوش ما را گفت تو هش می‌کند
۵۸۶Qگوشِ ما هوشست چون گویا تویی * خشکِ ما بحرست چون دریا تویی
۵۸۶Nگوش ما هوش است چون گویا تویی * خشک ما بحر است چون دریا تویی
۵۸۷Qبا تو ما را خاک بهتر از فلک * ای سماک از تو منوَّر تا سَمَک
۵۸۷Nبا تو ما را خاک بهتر از فلک * ای سماک از تو منور تا سمک
۵۸۸Qبی‌تو ما را بر فلک تاریکییَست * با تو ای ماه این فلک باری کِیَست
۵۸۸Nبی‌تو ما را بر فلک تاریکی است * با تو ای ماه این فلک باری کی است
۵۸۹Qصورتِ رفعت بود افلاک را * معنی رفعت روان پاک را
۵۸۹Nصورت رفعت بود افلاک را * معنی رفعت روان پاک را
۵۹۰Qصورتِ رفعت برای جسمهاست * جسمها در پیشِ معنی اِسْمهاست
۵۹۰Nصورت رفعت برای جسمهاست * جسمها در پیش معنی اسمهاست

block:1025

جواب گفتن وزیر کی خلوت را نمی‌شکنم
۵۹۱Qگفت حُجَّتهای خود کوته کنید * پند را در جان و در دل ره کنید
۵۹۱Nگفت حجتهای خود کوته کنید * پند را در جان و در دل ره کنید
۵۹۲Qگر امینم مَّتهم نبْود امین * گر بگویم آسمان را من زمین
۵۹۲Nگر امینم متهم نبود امین * گر بگویم آسمان را من زمین
۵۹۳Qگر کمالم با کمال اِنکار چیست * ور نِیَم این زحمت و آزار چیست
۵۹۳Nگر کمالم با کمال انکار چیست * ور نیم این زحمت و آزار چیست
۵۹۴Qمن نخواهم شد ازاین خلوت برون * زانک مشغولم به احوالِ درون
۵۹۴Nمن نخواهم شد از ین خلوت برون * ز آنکه مشغولم به احوال درون

block:1026

اعتراض مریدان در خلوت وزیر
۵۹۵Qجمله گفتند ای وزیرِ انکار نیست * گفتِ ما چون گفتنِ اغیار نیست
۵۹۵Nجمله گفتند ای وزیر انکار نیست * گفت ما چون گفتن اغیار نیست
۵۹۶Qاشکِ دیده‌ست از فراقِ تو دوان * آه آهست از میانِ جان روان
۵۹۶Nاشک دیده‌ست از فراق تو دوان * آه آه است از میان جان روان
۵۹۷Qطفل با دایه نه اِستیزد ولیک * گِرْید او گر چه نه بَد داند نه نیک
۵۹۷Nطفل با دایه نه استیزد و لیک * گرید او گر چه نه بد داند نه نیک
۵۹۸Qما چون چنگیم و تو زخمه می‌زنی * زاری از ما نه تو زاری می‌کنی
۵۹۸Nما چون چنگیم و تو زخمه می‌زنی * زاری از ما نی تو زاری می‌کنی
۵۹۹Qما چو ناییم و نوا در ما ز تُست * ما چو کوهیم و صدا در ما ز تُست
۵۹۹Nما چو ناییم و نوا در ما ز تست * ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست
۶۰۰Qما چو شطرنجیم اندر بُرد و مات * بُرد و ماتِ ما ز تُست ای خوش صِفات
۶۰۰Nما چو شطرنجیم اندر برد و مات * برد و مات ما ز تست ای خوش صفات
۶۰۱Qما که باشیم ای تو ما را جانِ جان * تا که ما باشیم با تو در میان
۶۰۱Nما که باشیم ای تو ما را جان جان * تا که ما باشیم با تو در میان
۶۰۲Qما عدمهاییم و هستیهای ما * تو وجودِ مُطلَقی فانی نُما
۶۰۲Nما عدمهاییم و هستیهای ما * تو وجود مطلقی فانی نما
۶۰۳Qما همه شیران ولی شیرِ عَلَم * حَمله‌شان از باد باشد دَم‌بدَم
۶۰۳Nما همه شیران ولی شیر علم * حمله‌شان از باد باشد دم‌به‌دم
۶۰۴Qحمله شان پیداست و ناپیداست باد * آنک ناپیداست هرگز گم مباد
۶۰۴Nحمله شان پیدا و ناپیداست باد * آن که ناپیداست هرگز کم مباد
۶۰۵Qبادِ ما و بودِ ما از دادِ تُست * هستیِ ما جمله از ایجادِ تُست
۶۰۵Nباد ما و بود ما از داد تست * هستی ما جمله از ایجاد تست
۶۰۶Qلذّتِ هستی نمودی نیست را * عاشقِ خود کرده بودی نیست را
۶۰۶Nلذت هستی نمودی نیست را * عاشق خود کرده بودی نیست را
۶۰۷Qلذّتِ اِنعامِ خود را وا مگیر * نُقل و باده و جامِ خود را وا مگیر
۶۰۷Nلذت انعام خود را وامگیر * نقل و باده و جام خود را وامگیر
۶۰۸Qور بگیری کیت جُست‌وجُو کند * نقش با نقَّاش چون نیرو کند
۶۰۸Nور بگیری کیت جستجو کند * نقش با نقاش چون نیرو کند
۶۰۹Qمنگر اندر ما مکن در ما نظَر * اندر اِکرام و سخای خود نگر
۶۰۹Nمنگر اندر ما، مکن در ما نظر * اندر اکرام و سخای خود نگر
۶۱۰Qما نبودیم و تقاضامان نبود * لُطفِ تو ناگفتهٔ ما می‌شنود
۶۱۰Nما نبودیم و تقاضامان نبود * لطف تو ناگفته‌ی ما می‌شنود
۶۱۱Qنقش باشد پیشِ نقَّاش و قلم * عاجز و بسته چو کودک در شکم
۶۱۱Nنقش باشد پیش نقاش و قلم * عاجز و بسته چو کودک در شکم
۶۱۲Qپیشِ قُدرت خلقِ جملهٔ بارگه * عاجزان چون پیشِ سوزن کارگه
۶۱۲Nپیش قدرت خلق جمله بارگه * عاجزان چون پیش سوزن کارگه
۶۱۳Qگاه نقشش دیو و گه آدم کند * گاه نقشش شادی و گه غم کند
۶۱۳Nگاه نقشش دیو و گه آدم کند * گاه نقشش شادی و گه غم کند
۶۱۴Qدست نه تا دست جنباند بدفع * نطق نه تا دَم زند در ضَرّ و نفع
۶۱۴Nدست نه تا دست جنباند به دفع * نطق نه تا دم زند در ضر و نفع
۶۱۵Qتو ز قرآن باز خوان تفسیرِ بَیْت * گفت ایزد ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْت
۶۱۵Nتو ز قرآن باز خوان تفسیر بیت * گفت ایزد ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْت
۶۱۶Qگر بپّرانیم تیر آن نه ز ماست * ما کمان و تیراندازش خداست
۶۱۶Nگر بپرانیم تیر آن نه ز ماست * ما کمان و تیر اندازش خداست
۶۱۷Qاین نه جبر این معنی جبّاریَست * ذکرِ جبّاری برای زاریَست
۶۱۷Nاین نه جبر این معنی جباری است * ذکر جباری برای زاری است
۶۱۸Qزاریِ ما شد دلیلِ اضطرار * خجلتِ ما شد دلیلِ اختیار
۶۱۸Nزاری ما شد دلیل اضطرار * خجلت ما شد دلیل اختیار
۶۱۹Qگر نبودی اختیار این شرم چیست * وین دریغ و خجلت و آزرم چیست
۶۱۹Nگر نبودی اختیار این شرم چیست * وین دریغ و خجلت و آزرم چیست
۶۲۰Qزَجرِ شاگردان و استادان چراست * خاطر از تدبیرها گردان چراست
۶۲۰Nزجر استادان و شاگردان چراست * خاطر از تدبیرها گردان چراست
۶۲۱Qور تو گویی غافلست از جبرْ او * ماهِ حق پنهان کند در ابرْ رو
۶۲۱Nور تو گویی غافل است از جبر او * ماه حق پنهان کند در ابر رو
۶۲۲Qهست این را خوش جواب ار بشْنوی * بگْذری از کفر و در دین بگْروی
۶۲۲Nهست این را خوش جواب ار بشنوی * بگذری از کفر و در دین بگروی
۶۲۳Qحسرت و زاری گهِ بیماریَست * وقتِ بیماری همه بیداریَست
۶۲۳Nحسرت و زاری گه بیماری است * وقت بیماری همه بیداری است
۶۲۴Qآن زمان که می‌شوی بیمار تو * می‌کنی از جُرم استغفار تو
۶۲۴Nآن زمان که می‌شوی بیمار تو * می‌کنی از جرم استغفار تو
۶۲۵Qمی‌نماید بر تو زشتیِ گنه * می‌کنی نیّت که باز آیم برَه
۶۲۵Nمی‌نماید بر تو زشتی گنه * می‌کنی نیت که باز آیم به ره
۶۲۶Qعهد و پیمان می‌کنی که بعد ازین * جز که طاعت نَبْوَدم کارِ گزین
۶۲۶Nعهد و پیمان می‌کنی که بعد از این * جز که طاعت نبودم کار گزین
۶۲۷Qپس یقین گشت این که بیماری ترا * می‌ببخشد هوش و بیداری ترا
۶۲۷Nپس یقین گشت این که بیماری ترا * می‌ببخشد هوش و بیداری ترا
۶۲۸Qپس بدان این اصل را ای اصل‌جُو * هر کرا دردست او بُردست بُو
۶۲۸Nپس بدان این اصل را ای اصل جو * هر که را درد است او برده ست بو
۶۲۹Qهر که او بیدارتر پُر دردتر * هر که او آگاه‌تر رُخ‌زردتر
۶۲۹Nهر که او بیدارتر پر دردتر * هر که او آگاه‌تر رخ زردتر
۶۳۰Qگر ز جَبرش آگهی زاریت کو * بینشِ زنجیرِ جبّاریت کو
۶۳۰Nگر ز جبرش آگهی زاریت کو * بینش زنجیر جباریت کو
۶۳۱Qبسته در زنجیر چون شادی کند * کَی اسیرِ حبس آزادی کند
۶۳۱Nبسته در زنجیر چون شادی کند * کی اسیر حبس آزادی کند
۶۳۲Qور تو می‌بینی که پایت بسته‌اند * بر تو سرهنگانِ شه بنْشسته‌اند
۶۳۲Nور تو می‌بینی که پایت بسته‌اند * بر تو سرهنگان شه بنشسته‌اند
۶۳۳Qپس تو سرهنگی مکن با عاجزان * زآنک نبْود طبع و خوی عاجز آن
۶۳۳Nپس تو سرهنگی مکن با عاجزان * ز آن که نبود طبع و خوی عاجز آن
۶۳۴Qچون تو جبرِ او نمی‌بینی مگو * ور همی‌بینی نشانِ دید کو
۶۳۴Nچون تو جبر او نمی‌بینی مگو * ور همی‌بینی نشان دید کو
۶۳۵Qدر هر آن کاری که مَیلستت بدآن * قدرتِ خود را همی‌بینی عیان
۶۳۵Nدر هر آن کاری که میل استت بدان * قدرت خود را همی‌بینی عیان
۶۳۶Qواندر آن کاری که مَیْلت نیست و خواست * خویش را جَبْری کنی کاین از خداست
۶۳۶Nو اندر آن کاری که میلت نیست و خواست * خویش را جبری کنی کاین از خداست
۶۳۷Qانبیا در کارِ دنیا جبری‌اند * کافران در کارِ عُقبیٰ جبری‌اند
۶۳۷Nانبیا در کار دنیا جبری‌اند * کافران در کار عقبی جبری‌اند
۶۳۸Qانبیا را کارِ عُقبَی اختیار * جاهلان را کارِ دنیا اختیار
۶۳۸Nانبیا را کار عقبی اختیار * جاهلان را کار دنیا اختیار
۶۳۹Qزانک هر مرغی بسوی جنسِ خویش * می‌پرد او در پس و جانْ پیش پیش
۶۳۹Nز آن که هر مرغی به سوی جنس خویش * می‌پرد او در پس و جان پیش پیش
۶۴۰Qکافران چون جنس سِجّین آمدند * سِجْنِ دنیا را خوش آیین آمدند
۶۴۰Nکافران چون جنس سجین آمدند * سجن دنیا را خوش آیین آمدند
۶۴۱Qانبیا چون جنسِ علیّین بُدند * سوی عِلّیینِ جان و دل شدند
۶۴۱Nانبیا چون جنس علیین بدند * سوی علیین جان و دل شدند
۶۴۲Qاین سخن پایان ندارد لیک ما * باز گوییم آن تمام قصّه را
۶۴۲Nاین سخن پایان ندارد لیک ما * باز گوییم آن تمامی قصه را

block:1027

نومید کردن وزیر مریدان را از رفض خلوت
۶۴۳Qآن وزیر از اندرون آواز داد * کای مُریدان از من این معلوم باد
۶۴۳Nآن وزیر از اندرون آواز داد * کای مریدان از من این معلوم باد
۶۴۴Qکه مرا عیسی چنین پیغام کرد * کز همه یاران و خویشان باش فَرد
۶۴۴Nکه مرا عیسی چنین پیغام کرد * کز همه یاران و خویشان باش فرد
۶۴۵Qروی در دیوار کن تنها نشین * وز وجودِ خویش هم خلوت گُزین
۶۴۵Nروی در دیوار کن تنها نشین * وز وجود خویش هم خلوت گزین
۶۴۶Qبعد ازین دستوریِ گفتار نیست * بعد ازین با گفت و گویم کار نیست
۶۴۶Nبعد از این دستوری گفتار نیست * بعد از این با گفت و گویم کار نیست
۶۴۷Qالَوداع ای دوستان من مرده‌ام * رَخت بر چارم فلک بَر بُرده‌ام
۶۴۷Nالوداع ای دوستان من مرده‌ام * رخت بر چارم فلک بر برده‌ام
۶۴۸Qتا بزیرِ چرخ ناری چون حَطَب * من نسوزم در عنا و در عَطَب
۶۴۸Nتا به زیر چرخ ناری چون حطب * من نسوزم در عنا و در عطب
۶۴۹Qپهلوی عیسی نشینم بعد ازین * بر فرازِ آسمانِ چارمین
۶۴۹Nپهلوی عیسی نشینم بعد از این * بر فراز آسمان چارمین

block:1028

ولی عهد ساختن وزیر هر یک امیر را جدا جدا
۶۵۰Qو آنگهانی آن امیران را بخواند * یک بیک تنها بهر یک حرف راند
۶۵۰Nو آنگهانی آن امیران را بخواند * یک به یک تنها به هر یک حرف راند
۶۵۱Qگفت هر یک را بدینِ عیسوی * نایبِ حقّ و خلیفهٔ من تُوی
۶۵۱Nگفت هر یک را به دین عیسوی * نایب حق و خلیفه‌ی من توی
۶۵۲Qو آن امیرانِ دگر اتباعِ تو * کرد عیسی جمله را اَشْیاعِ تو
۶۵۲Nو آن امیران دگر اتباع تو * کرد عیسی جمله را اشیاع تو
۶۵۳Qهر امیری کو کَشَد گردن بگیر * یا بکُش یا خود همی‌دارش اسیر
۶۵۳Nهر امیری کو کشید گردن بگیر * یا بکش یا خود همی‌دارش اسیر
۶۵۴Qلیک تا من زنده‌ام این وا مگو * تا نمیرم این ریاست را مجُو
۶۵۴Nلیک تا من زنده‌ام این وامگو * تا نمیرم این ریاست را مجو
۶۵۵Qتا نمیرم من تو این پیدا مکن * دعویِ شاهی و اِستیلا مکن
۶۵۵Nتا نمیرم من تو این پیدا مکن * دعوی شاهی و استیلا مکن
۶۵۶Qاینک این طومار و احکامِ مسیح * یک بیک بر خوان تو بر اُمّت فصیح
۶۵۶Nاینک این طومار و احکام مسیح * یک به یک بر خوان تو بر امت فصیح
۶۵۷Qهر امیری را چنین گفت او جدا * نیست نایب جز تو در دین خدا
۶۵۷Nهر امیری را چنین گفت او جدا * نیست نایب جز تو در دین خدا
۶۵۸Qهر یکی را کرد او یک یک عزیز * هر چه آن را گفت این را گفت نیز
۶۵۸Nهر یکی را کرد او یک یک عزیز * هر چه آن را گفت این را گفت نیز
۶۵۹Qهر یکی را او یکی طومار داد * هر یکی ضدِّ دگر بود المُراد
۶۵۹Nهر یکی را او یکی طومار داد * هر یکی ضد دگر بود المراد
۶۶۰Qمتن آن طومارها بُد مختلِف * چون حروف آن جمله تا یا از اَلِف
۶۶۰Nجملگی طومارها بد مختلف * چون حروف آن جمله از یا تا الف
۶۶۱Qحکمِ این طومار ضدِّ حکمِ آن * پیش ازین کردیم این ضد را بیان
۶۶۱Nحکم این طومار ضد حکم آن * پیش از این کردیم این ضد را بیان

block:1029

کشتن وزیر خویشتن را در خلوت
۶۶۲Qبعد از آن چِل روزِ دیگر در ببست * خویش کُشت و از وجودِ خود بَرست
۶۶۲Nبعد از آن چل روز دیگر در ببست * خویش کشت و از وجود خود برست
۶۶۳Qچونک خلق از مرگِ او آگاه شد * بر سرِ گورش قیامتگاه شد
۶۶۳Nچون که خلق از مرگ او آگاه شد * بر سر گورش قیامت‌گاه شد
۶۶۴Qخلقِ چندان جمع شد بر گورِ او * موکَنان جامه‌دران در شورِ او
۶۶۴Nخلق چندان جمع شد بر گور او * موکنان جامه دران در شور او
۶۶۵Qکان عدد را هم خدا دانَد شمرد * از عرب وز تُرک و از رومی و کُرد
۶۶۵Nکان عدد را هم خدا داند شمرد * از عرب وز ترک و از رومی و کرد
۶۶۶Qخاکِ او کردند بر سرهای خویش * دردِ او دیدند درمان جای خویش
۶۶۶Nخاک او کردند بر سرهای خویش * درد او دیدند درمان جای خویش
۶۶۷Qآن خلایق بر سرِ گورش مَهی * کرده خون را از دو چشمِ خود رهی
۶۶۷Nآن خلایق بر سر گورش مهی * کرده خون را از دو چشم خود رهی

block:1030

طلب کردن امّت عیسی علیه‌السّلام از امرا که ولی عهد از شما کدامست
۶۶۸Qبعدِ ماهی خلق گفتند ای مهان * از امیران کیست بر جایش نشان
۶۶۸Nبعد ماهی خلق گفتند ای مهان * از امیران کیست بر جایش نشان
۶۶۹Qتا بجای او شناسیمش امام * دست و دامن را بدستِ او دهیم
۶۶۹Nتا به جای او شناسیمش امام * دست و دامن را بدست او دهیم
۶۷۰Qچونک شد خورشید و ما را کرد داغ * چاره نبْود بر مقامش از چراغ
۶۷۰Nچون که شد خورشید و ما را کرد داغ * چاره نبود بر مقامش از چراغ
۶۷۱Qچونک شد از پیشِ دیده وصلِ یار * نایبی باید ازومان یادگار
۶۷۱Nچونک شد از پیش دیده وصل یار * نایبی باید از او مان یادگار
۶۷۲Qچونک گُل بگْذشت و گُلشن شد خراب * بوی گُل را از که یابیم از گُلاب
۶۷۲Nچون که گل بگذشت و گلشن شد خراب * بوی گل را از که یابیم از گلاب
۶۷۳Qچون خدا اندر نیاید در عیان * نایبِ حقّ‌اند این پیغمبران
۶۷۳Nچون خدا اندر نیاید در عیان * نایب حق‌اند این پیغمبران
۶۷۴Qنه غلط گفتم که نایب با منوب * گر دو پنداری قبیح آید نه خوب
۶۷۴Nنه غلط گفتم که نایب با منوب * گر دو پنداری قبیح آید نه خوب
۶۷۵Qنه دو باشد تا توی صورت پرست * پیشِ او یک گشت کز صورت بَرست
۶۷۵Nنه دو باشد تا تویی صورت پرست * پیش او یک گشت کز صورت برست
۶۷۶Qچون بصورت بنگری چشمِ تو دُوست * تو بنورش در نگر کز چشم رُست
۶۷۶Nچون به صورت بنگری چشم تو دست * تو به نورش درنگر کز چشم رست
۶۷۷Qنورِ هر دو چشم نتْوان فرق کرد * چونک در نورش نظر انداخت مَرد
۶۷۷Nنور هر دو چشم نتوان فرق کرد * چون که در نورش نظر انداخت مرد
۶۷۸Qده چراغ ار حاضر آید در مکان * هر یکی باشد بصورت غیر آن
۶۷۸Nده چراغ ار حاضر آید در مکان * هر یکی باشد به صورت غیر آن
۶۷۹Qفرق نتْوان کرد نورِ هر یکی * چون به نورش رُوی آری بی‌شکی
۶۷۹Nفرق نتوان کرد نور هر یکی * چون به نورش روی آری بی‌شکی
۶۸۰Qگر تو صد سِیب و صد آبی بشْمری * صد نماند یک شود چون بفْشری
۶۸۰Nگر تو صد سیب و صد آبی بشمری * صد نماند یک شود چون بفشری
۶۸۱Qدر معانی قِسمت و اعداد نیست * در معانی تَجزِیَه و اَفراد نیست
۶۸۱Nدر معانی قسمت و اعداد نیست * در معانی تجزیه و افراد نیست
۶۸۲Qاِتّحادِ یار با یاران خَوشَست * پای معنی گیر صورت سرکشست
۶۸۲Nاتحاد یار با یاران خوش است * پای معنی گیر صورت سرکش است
۶۸۳Qصورتِ سرکش گُدازان کن بَرنج * تا ببینی زیرِ او وحدت چو گَنج
۶۸۳Nصورت سرکش گدازان کن به رنج * تا ببینی زیر او وحدت چو گنج
۶۸۴Qور تو نگْذاری عنایتهای او * خود گدازد ای دلم مولای او
۶۸۴Nور تو نگذاری عنایتهای او * خود گدازد ای دلم مولای او
۶۸۵Qاو نماید هم بدِلها خویش را * او بدوزد خرقهٔ درویش را
۶۸۵Nاو نماید هم به دلها خویش را * او بدوزد خرقه‌ی درویش را
۶۸۶Qمنبسط بودیم و یک جوهر همه * بی‌سَر و بی‌پا بُدیم آن سَر همه
۶۸۶Nمنبسط بودیم و یک جوهر همه * بی‌سر و بی‌پا بدیم آن سر همه
۶۸۷Qیک گهر بودیم همچون آفتاب * بی‌گره بودیم و صافی همچو آب
۶۸۷Nیک گهر بودیم همچون آفتاب * بی‌گره بودیم و صافی همچو آب
۶۸۸Qچون بصورت آمد آن نورِ سَرَه * شد عدد چون سایه‌های کنگره
۶۸۸Nچون به صورت آمد آن نور سره * شد عدد چون سایه‌های کنگره
۶۸۹Qکنگره ویران کُنید از مَنْجَنیق * تا رود فرق از میانِ این فریق
۶۸۹Nکنگره ویران کنید از منجنیق * تا رود فرق از میان این فریق
۶۹۰Qشرحِ این را گفتمی من از مِری * لیک ترسم تا نلغزد خاطری
۶۹۰Nشرح این را گفتمی من از مری * لیک ترسم تا نلغزد خاطری
۶۹۱Qنُکته‌ها چون تیغِ پولادست تیز * گر نداری تو سپر واپس گریز
۶۹۱Nنکته‌ها چون تیغ پولاد است تیز * گر نداری تو سپر واپس گریز
۶۹۲Qپیشِ این الماس بی اِسپَر مَیَا * کز بریدن تیغ را نبْود حیا
۶۹۲Nپیش این الماس بی‌اسپر میا * کز بریدن تیغ را نبود حیا
۶۹۳Qزین سبب من تیغ کردم در غلاف * تا که کژخوانی نخواند بر خلاف
۶۹۳Nزین سبب من تیغ کردم در غلاف * تا که کج خوانی نخواند بر خلاف
۶۹۴Qآمدیم اندر تمامی داستان * وز وفاداریْ جمعِ راستان
۶۹۴Nآمدیم اندر تمامیِ داستان * وز وفاداری جمع راستان
۶۹۵Qکز پسِ این پیشوا برخاستند * بر مقامش نایبی می‌خواستند
۶۹۵Nکز پس این پیشوا برخاستند * بر مقامش نایبی می‌خواستند

block:1031

منازعت امرا در ولی عهدی
۶۹۶Qیک امیری زان امیران پیش رفت * پیشِ آن قومِ وفااندیش رفت
۶۹۶Nیک امیری ز آن امیران پیش رفت * پیش آن قوم وفا اندیش رفت
۶۹۷Qگفت اینک نایبِ آن مرد من * نایبِ عیسی منم اندر زمن
۶۹۷Nگفت اینک نایب آن مرد من * نایب عیسی منم اندر زمن
۶۹۸Qاینک این طومار برهانِ منست * کین نیابت بعد ازو آنِ منست
۶۹۸Nاینک این طومار برهان من است * کاین نیابت بعد از او آن من است
۶۹۹Qآن امیرِ دیگر آمد از کمین * دعویِ او در خلافت بُد همین
۶۹۹Nآن امیر دیگر آمد از کمین * دعوی او در خلافت بد همین
۷۰۰Qاز بغل او نیز طوماری نمود * تا بر آمد هر دو را خشمِ جهود
۷۰۰Nاز بغل او نیز طوماری نمود * تا بر آمد هر دو را خشم جهود
۷۰۱Qآن امیرانِ دگر یک یک قطار * بر کشیده تیغهای آبدار
۷۰۱Nآن امیران دگر یک یک قطار * بر کشیده تیغهای آب دار
۷۰۲Qهر یکی را تیغ و طوماری بدست * درهم افتادند چون پیلانِ مست
۷۰۲Nهر یکی را تیغ و طوماری به دست * درهم‌افتادند چون پیلان مست
۷۰۳Qصد هزاران مردِ ترسا کُشته شد * تا ز سَرهای بُریده پُشته شد
۷۰۳Nصد هزاران مرد ترسا کشته شد * تا ز سرهای بریده پشته شد
۷۰۴Qخون روان شد همچو سیل از چپّ و راست * کوه کوه اندر هوا زین گَرد خاست
۷۰۴Nخون روان شد همچو سیل از چپ و راست * کوه کوه اندر هوا زین گرد خاست
۷۰۵Qتخمهای فتنه‌ها کو کِشته بود * آفتِ سَرهای ایشان گشته بود
۷۰۵Nتخمهای فتنه‌ها کاو کشته بود * آفت سرهای ایشان گشته بود
۷۰۶Qجَوْزها بشْکست و آن کان مغز داشت * بعدِ کُشتن روحِ پاکِ نغز داشت
۷۰۶Nجوزها بشکست و آن کان مغز داشت * بعد کشتن روح پاک نغز داشت
۷۰۷Qکُشتن و مردن که بر نقشِ تنست * چون انار و سیب را بشکستنست
۷۰۷Nکشتن و مردن که بر نقش تن است * چون انار و سیب را بشکستن است
۷۰۸Qآنچ شیرینست او شد ناردانگ * وآنک پوسیده‌ست نبْود غیرِ بانگ
۷۰۸Nآن چه شیرین است او شد ناردانگ * و آن که پوسیده ست نبود غیر بانگ
۷۰۹Qآنچ با معنیست خود پیدا شود * وانچ پوسیده‌ست او رسوا شود
۷۰۹Nآن چه با معنی است خود پیدا شود * و آن چه پوسیده ست او رسوا شود
۷۱۰Qرَو به معنی کوش ای صورت پَرست * زانک معنی بر تنِ صورت پَرَست
۷۱۰Nرو به معنی کوش ای صورت پرست * ز آن که معنی بر تن صورت پر است
۷۱۱Qهمنشینِ اهلِ معنی باش تا * هم عطا یابی و هم باشی فَتَی
۷۱۱Nهمنشین اهل معنی باش تا * هم عطا یابی و هم باشی فتا
۷۱۲Qجانِ بی‌معنیِ درین تن بی‌خلاف * هست همچون تیغِ چوبین در غلاف
۷۱۲Nجان بی‌معنی در این تن بی‌خلاف * هست همچون تیغ چوبین در غلاف
۷۱۳Qتا غلاف اندر بود با قیمتست * چون برون شد سوختن را آلتست
۷۱۳Nتا غلاف اندر بود با قیمت است * چون برون شد سوختن را آلت است
۷۱۴Qتیغِ چوبین را مبَر در کارزار * بنگر اوَّل تا نگردد کار زار
۷۱۴Nتیغ چوبین را مبر در کارزار * بنگر اول تا نگردد کار زار
۷۱۵Qگر بود چوبین بَِرو دیگر طلب * ور بود الماس پیش آ با طَرب
۷۱۵Nگر بود چوبین برو دیگر طلب * ور بود الماس پیش آ با طرب
۷۱۶Qتیغ در زرّادخانهٔ اولیاست * دیدنِ ایشان شما را کیمیاست
۷۱۶Nتیغ در زرادخانه‌ی اولیاست * دیدن ایشان شما را کیمیاست
۷۱۷Qجمله دانایان همین گفته همین * هست دانا رَحْمَةً لِلْعالَمِین
۷۱۷Nجمله دانایان همین گفته همین * هست دانا رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ
۷۱۸Qگر اناری می‌خری خندان بخَر * تا دهد خنده ز دانهٔ او خَبر
۷۱۸Nگر اناری می‌خری خندان بخر * تا دهد خنده ز دانه‌ی او خبر
۷۱۹Qای مبارک خنده‌اش کو از دهان * می‌نماید دل چو دُرّ از دُرْجِ جان
۷۱۹Nای مبارک خنده‌اش کاو از دهان * می‌نماید دل چو در از درج جان
۷۲۰Qنامبارک خندهٔ آن لاله بود * کز دهانِ او سیاهی دل نمود
۷۲۰Nنامبارک خنده‌ی آن لاله بود * کز دهان او سیاهی دل نمود
۷۲۱Qنارِ خندان باغ را خندان کند * صحبتِ مردانَت از مردان کند
۷۲۱Nنار خندان باغ را خندان کند * صحبت مردانت از مردان کند
۷۲۲Qگر تو سنگِ صَخره و مَرمر شوی * چون بصاحب‌دل رسی گوهر شوی
۷۲۲Nگر تو سنگ صخره و مرمر شوی * چون به صاحب دل رسی گوهر شوی
۷۲۳Qمِهِر پاکان در میانِ جان نشان * دل مده اَلّا بِمهرِ دلخوشان
۷۲۳Nمهر پاکان در میان جان نشان * دل مده الا به مهر دل خوشان
۷۲۴Qکوی نومیدی مرَوْ امیدهاست * سوی تاریکی مرَوْ خورشیدهاست
۷۲۴Nکوی نومیدی مرو امیدهاست * سوی تاریکی مرو خورشیدهاست
۷۲۵Qدل ترا در کوی اهلِ دل کَشد * تن ترا در حبسِ آب و گِل کَشد
۷۲۵Nدل ترا در کوی اهل دل کشد * تن ترا در حبس آب و گل کشد
۷۲۶Qهین غذای دل بدِه از هم‌دلی * رَو بجُو اقبال را از مُقبِلی
۷۲۶Nهین غذای دل بده از هم دلی * رو بجو اقبال را از مقبلی

block:1032

تعظیم نعت مصطفی علیه السلام که مذکور بود در انجیل
۷۲۷Qبود در انجیل نامِ مُصطفی * آن سرِ پیغامبران بحرِ صفا
۷۲۷Nبود در انجیل نام مصطفی * آن سر پیغمبران بحر صفا
۷۲۸Qبود ذکرِ حِلیه‌ها و شکلِ او * بود ذکرِ غَزو و صَوْم و اَکلِ او
۷۲۸Nبود ذکر حلیه‌ها و شکل او * بود ذکر غزو و صوم و اکل او
۷۲۹Qطایفهٔ نصرانیان بهرِ ثواب * چون رسیدندی بدان نام و خطاب
۷۲۹Nطایفه‌ی نصرانیان بهر ثواب * چون رسیدندی بدان نام و خطاب
۷۳۰Qبوسه دادندی بران نامِ شریف * رُو نهادندی بران وصفِ لطیف
۷۳۰Nبوسه دادندی بر آن نام شریف * رو نهادندی بر آن وصف لطیف
۷۳۱Qاندرین فتنه که گفتیم آن گروه * ایمن از فتنه بُدند و از شکوه
۷۳۱Nاندر این فتنه که گفتیم آن گروه * ایمن از فتنه بدند و از شکوه
۷۳۲Qایمن از شرِّ امیران و وزیر * در پناه نامِ احمد مُستجیر
۷۳۲Nایمن از شر امیران و وزیر * در پناه نام احمد مستجیر
۷۳۳Qنسلِ ایشان نیز هَم بسیار شد * نورِ احمد ناصِر آمد یار شد
۷۳۳Nنسل ایشان نیز هم بسیار شد * نور احمد ناصر آمد یار شد
۷۳۴Qو آن گروهِ دیگر از نصرانیان * نامِ احمد داشتندی مُستهان
۷۳۴Nو آن گروه دیگر از نصرانیان * نام احمد داشتندی مستهان
۷۳۵Qمستهان و خوار گشتند از فِتَن * از وزیرِ شوم‌رای شوم‌فَن
۷۳۵Nمستهان و خوار گشتند از فتن * از وزیر شوم رای شوم فن
۷۳۶Qهم مُخبَّط دینشان و حُکمشان * از پیِ طومارهای کَژبیان
۷۳۶Nهم مخبط دینشان و حکمشان * از پی طومارهای کژ بیان
۷۳۷Qنامِ احمد این چنین یاری کند * تا که نورش چون نگهداری کند
۷۳۷Nنام احمد این چنین یاری کند * تا که نورش چون نگهداری کند
۷۳۸Qنامِ احمد چون حصاری شد حَصین * تا چه باشد ذاتِ آن رُوح الامین
۷۳۸Nنام احمد چون حصاری شد حصین * تا چه باشد ذات آن روح الامین
۷۳۹Qبعد از این خون‌ریزِ درمان‌ناپذیر * کاندر افتاد از بلای آن وزیر
۷۳۹Nبعد از این خون‌ریز درمان‌ناپذیر * کاندر افتاد از بلای آن وزیر

block:1033

حکایت پادشاه جهود دیگر که در هلاک دین عیسی سعی نمود
۷۴۰Qیک شهِ دیگر ز نسلِ آن جُهود * در هلاکِ قومِ عیسی رُو نمود
۷۴۰Nیک شه دیگر ز نسل آن جهود * در هلاک قوم عیسی رو نمود
۷۴۱Qگر خبر خواهی ازین دیگر خروج * سُوره بر خوان وَ السّما ذَاتِ البُرُوج
۷۴۱Nگر خبر خواهی از این دیگر خروج * سوره بر خوان و السما ذات البروج
۷۴۲Qسنّتِ بد کز شهِ اوَّل بزاد * این شهِ دیگر قَدَم بر وی نهاد
۷۴۲Nسنت بد کز شه اول بزاد * این شه دیگر قدم بر وی نهاد
۷۴۳Qهر که او بنهاد ناخوش سُنَّتی * سوی او نفرین رود هر ساعتی
۷۴۳Nهر که او بنهاد ناخوش سنتی * سوی او نفرین رود هر ساعتی
۷۴۴Qنیکوان رفتند و سنَّتها بماند * وز لئیمان ظلم و لَعنتها بماند
۷۴۴Nنیکوان رفتند و سنتها بماند * وز لئیمان ظلم و لعنتها بماند
۷۴۵Qتا قیامت هر که جنسِ آن بَدان * در وجود آید بود رُویش بدان
۷۴۵Nتا قیامت هر که جنس آن بدان * در وجود آید بود رویش بدان
۷۴۶Qرگ رگست این آبِ شیرین و آبِ شور * در خلایق می‌رود تا نفخِ صور
۷۴۶Nرگ رگ است این آب شیرین و آب شور * در خلایق می‌رود تا نفخ صور
۷۴۷Qنیکوان را هست میراث از خوش‌آب * آن چه میراثست‌ أَوْرَثْنَا الْکِتاب
۷۴۷Nنیکوان را هست میراث از خوش‌آب * آن چه میراث است‌ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ
۷۴۸Qشد نیازِ طالبان ار بنْگری * شعله‌ها از گوهرِ پیغامبری
۷۴۸Nشد نیاز طالبان ار بنگری * شعله‌ها از گوهر پیغمبری
۷۴۹Qشعله‌ها با گوهران گردان بود * شعله آن جانب رود هم کان بود
۷۴۹Nشعله‌ها با گوهران گردان بود * شعله آن جانب رود هم کان بود
۷۵۰Qنورِ روزن گِردِ خانه می‌دَود * زانک خور بُرجی ببُرجی می‌رود
۷۵۰Nنور روزن گرد خانه می‌دود * ز آنکه خور برجی به برجی می‌رود
۷۵۱Qهر کرا با اختری پیوستگیست * مر ورا با اخترِ خود هم تگیست
۷۵۱Nهر که را با اختری پیوستگی است * مر و را با اختر خود هم تگی است
۷۵۲Qطالعش گر زُهره باشد در طرب * مَیلِ کُلّی دارد و عشق و طلَب
۷۵۲Nطالعش گر زهره باشد در طرب * میل کلی دارد و عشق و طلب
۷۵۳Qور بود مِرّیخی خون‌ریزخُو * جنگ و بُهْتان و خصومت جوید او
۷۵۳Nور بود مریخی خون‌ریز خو * جنگ و بهتان و خصومت جوید او
۷۵۴Qاخترانند از ورای اختران * که احتراق و نَحْس نبْود اندر آن
۷۵۴Nاخترانند از ورای اختران * که احتراق و نحس نبود اندر آن
۷۵۵Qسایران در آسمانهای دگر * غیرِ این هفت آسمانِ مُعتبر
۷۵۵Nسایران در آسمانهای دگر * غیر این هفت آسمان معتبر
۷۵۶Qراسخان در تابِ انوارِ خدا * نه بهم پیوسته نه از هم جدا
۷۵۶Nراسخان در تاب انوار خدا * نی بهم پیوسته نی از هم جدا
۷۵۷Qهر که باشد طالعِ او زان نجوم * نفسِ او کُفّار سوزد در رُجوم
۷۵۷Nهر که باشد طالع او ز آن نجوم * نفس او کفار سوزد در رجوم
۷۵۸Qخشمِ مرّیخی نباشد خشمِ او * مُنقلِب‌رَوْ غالب و مغلوب‌خُو
۷۵۸Nخشم مریخی نباشد خشم او * منقلب رو غالب و مغلوب خو
۷۵۹Qنورِ غالب ایمن از نقص و غََسَق * در میانِ اِصبَعَیْنِ نورِ حق
۷۵۹Nنور غالب ایمن از نقص و غسق * در میان اصبعین نور حق
۷۶۰Qحق فشاند آن نور را بر جانها * مُقبِلان برداشته دامانها
۷۶۰Nحق فشاند آن نور را بر جانها * مقبلان برداشته دامانها
۷۶۱Qو آن نثارِ نور را وایافته * روی از غیرِ خدا برتافته
۷۶۱Nو آن نثار نور را وایافته * روی از غیر خدا بر تافته
۷۶۲Qهر کرا دامانِ عشقی نابُده * ز آن نثارِ نور بی‌بهره شده
۷۶۲Nهر که را دامان عشقی نابده * ز آن نثار نور بی‌بهره شده
۷۶۳Qجُزْوها را رُویها سوی کُلست * بلبلان را عشق با روی گُلست
۷۶۳Nجزوها را رویها سوی کل است * بلبلان را عشق با روی گل است
۷۶۴Qگاو را رنگ از برون و مرد را * از درون جُو رنگِ سرخ و زرد را
۷۶۴Nگاو را رنگ از برون و مرد را * از درون جو رنگ سرخ و زرد را
۷۶۵Qرنگهای نیک از خُمِّ صفاست * رنگِ زشتان از سیاهابهٔ جفاست
۷۶۵Nرنگهای نیک از خم صفاست * رنگ زشتان از سیاه‌آبه‌ی جفاست
۷۶۶Qصِبْغَةَ اللَّه نامِ آن رنگِ لطیف * لَعْنَةُ اللَّه بوی این رنگِ کثیف
۷۶۶Nصِبْغَةَ اللَّهِ‌ نام آن رنگ لطیف * لَعْنَةُ اللَّهِ بوی این رنگ کثیف
۷۶۷Qآنچ از دریا بدریا می‌رود * از همانجا کامد آن جا می‌رود
۷۶۷Nآن چه از دریا به دریا می‌رود * از همانجا کامد آن جا می‌رود
۷۶۸Qاز سَرِ کُه سیلهای تیزْرَو * وز تنِ ما جانِ عشق آمیزْ رَوْ
۷۶۸Nاز سر که سیلهای تیز رو * وز تن ما جان عشق آمیز رو

block:1034

آتش کردن پادشاه جهود و بت نهادن پهلوی آتش که هر که این بت را سجود کند از آتش برست
۷۶۹Qآن جهودِ سگ ببین چه رای کرد * پهلوی آتش بتی بر پای کرد
۷۶۹Nآن جهود سگ ببین چه رای کرد * پهلوی آتش بتی بر پای کرد
۷۷۰Qکانک این بُت را سجود آرد بِرَست * ور نیارد در دلِ آتش نشست
۷۷۰Nکان که این بت را سجود آرد برست * ور نیارد در دل آتش نشست
۷۷۱Qچون سزای این بتِ نَفْس او نداد * از بتِ نفسش بتی دیگر بزاد
۷۷۱Nچون سزای این بت نفس او نداد * از بت نفسش بتی دیگر بزاد
۷۷۲Qمادرِ بتها بتِ نفسِ شماست * زانک آن بت مار و این بت اژدهاست
۷۷۲Nمادر بتها بت نفس شماست * ز آن که آن بت مار و این بت اژدهاست
۷۷۳Qآهن و سنگست نفس و بت شرار * آن شرار از آب می‌گیرد قرار
۷۷۳Nآهن و سنگ است نفس و بت شرار * آن شرار از آب می‌گیرد قرار
۷۷۴Qسنگ و آهن ز آب کَی ساکن شود * آدمی با این دو کی ایمن بود
۷۷۴Nسنگ و آهن ز آب کی ساکن شود * آدمی با این دو کی ایمن شود
۷۷۵Qبت سیاه‌ابه‌ست در کوزه نهان * نفس مر آبِ سیَه را چشمه دان
۷۷۵Nبت سیاه‌آبه‌ست در کوزه نهان * نفس مر آب سیه را چشمه دان
۷۷۶Qآن بتِ منحوت چون سیلِ سیاه * نفسِ بُتگر چشمه‌ای بر آب راه
۷۷۶Nآن بت منحوت چون سیل سیاه * نفس بتگر چشمه‌ای بر آب راه
۷۷۷Qصد سَبو را بشْکند یک پاره‌سنگ * و آبِ چشمه می‌زهاند بی‌درنگ
۷۷۷Nصد سبو را بشکند یک پاره سنگ * و آب چشمه می‌زهاند بی‌درنگ
۷۷۸Qبت شکستن سهل باشد نیک سهل * سهل دیدن نفس را جهلست جهل
۷۷۸Nبت شکستن سهل باشد نیک سهل * سهل دیدن نفس را جهل است جهل
۷۷۹Qصورتِ نفس ار بجویی ای پسر * قصّهٔ دوزخ بخوان با هفت دَر
۷۷۹Nصورت نفس ار بجویی ای پسر * قصه‌ی دوزخ بخوان با هفت در
۷۸۰Qهر نَفَس مکری و در هر مکر زان * غرقه صد فرعون با فرعونیان
۷۸۰Nهر نفس مکری و در هر مکر ز آن * غرقه صد فرعون با فرعونیان
۷۸۱Qدر خدای موسی و موسی گریز * آبِ ایمان را ز فرعونی مریز
۷۸۱Nدر خدای موسی و موسی گریز * آب ایمان را ز فرعونی مریز
۷۸۲Qدست را اندر احد و احْمَد بزن * ای برادر وا رَه از بُو جَهْلِ تن
۷۸۲Nدست را اندر احد و احمد بزن * ای برادر واره از بو جهل تن

block:1035

بسخن آمدن طفل در میان آتش و تحریض کردن خلق را در افتادن بآتش
۷۸۳Qیک زنی با طفل آورد آن جهود * پیشِ آن بُت و آتش اندر شعله بود
۷۸۳Nیک زنی با طفل آورد آن جهود * پیش آن بت و آتش اندر شعله بود
۷۸۴Qطفل ازو بستد در آتش در فکَند * زن بترسید و دل از ایمان بکَند
۷۸۴Nطفل از او بستد در آتش در فکند * زن بترسید و دل از ایمان بکند
۷۸۵Qخواست تا او سجده آرد پیشِ بُت * بانگ زَد آن طفل إنّی لم أَمت
۷۸۵Nخواست تا او سجده آرد پیش بت * بانگ زد آن طفل إنی لم أمت
۷۸۶Qاندر آ ای مادر اینجا من خَوشم * گرچه در صورت میانِ آتشم
۷۸۶Nاندر آ ای مادر اینجا من خوشم * گر چه در صورت میان آتشم
۷۸۷Qچشم‌بندست آتش از بهرِ حجاب * رحمتست این سَر بر آورده ز جَیْب
۷۸۷Nچشم بند است آتش از بهر حجاب * رحمت است این سر بر آورده ز جیب
۷۸۸Qاندر آ مادر ببین برهانِ حق * تا ببینی عِشرتِ خاصانِ حق
۷۸۸Nاندر آ مادر ببین برهان حق * تا ببینی عشرت خاصان حق
۷۸۹Qاندر آ و آب بین آتش‌مثال * از جهانی کآتشست آبَش مثال
۷۸۹Nاندر آ و آب بین آتش مثال * از جهانی کاتش است آبش مثال
۷۹۰Qاندر آ اسرارِ ابراهیم بین * کو در آتش یافت سرو و یاسمین
۷۹۰Nاندر آ اسرار ابراهیم بین * کاو در آتش یافت سرو و یاسمین
۷۹۱Qمرگ می‌دیدم گَهِ زادن ز تو * سخت خوفم بود افتادن ز تو
۷۹۱Nمرگ می‌دیدم گه زادن ز تو * سخت خوفم بود افتادن ز تو
۷۹۲Qچون بزادم رَستم از زندانِ تنگ * در جهانِ خوش هوای خوب رنگ
۷۹۲Nچون بزادم رستم از زندان تنگ * در جهان خوش هوای خوب رنگ
۷۹۳Qمن جهان را چون رَحِم دیدم کنون * چون درین آتش بدیدم این سکون
۷۹۳Nمن جهان را چون رحم دیدم کنون * چون در این آتش بدیدم این سکون
۷۹۴Qاندرین آتش بدیدم عالِمی * ذَرّه ذَرّه اندرو عیسی‌دَمی
۷۹۴Nاندر این آتش بدیدم عالمی * ذره ذره اندر او عیسی دمی
۷۹۵Qنک جهانِ نیست شکلِ هست ذات * و آن جهانِ هست شکلِ بی‌ثبات
۷۹۵Nنک جهان نیست شکل هست ذات * و آن جهان هست شکل بی‌ثبات
۷۹۶Qاندر آ مادر بحقّ مادری * بین که این آذر ندارد آذری
۷۹۶Nاندر آ مادر به حق مادری * بین که این آذر ندارد آذری
۷۹۷Qاندر آ مادر که اقبال آمدست * اندر آ مادر مَدِه دولت زِ دست
۷۹۷Nاندر آ مادر که اقبال آمده ست * اندر آ مادر مده دولت ز دست
۷۹۸Qقدرتِ آن سگ بدیدی اندر آ * تا ببینی قدرت و لطفِ خدا
۷۹۸Nقدرت آن سگ بدیدی اندر آ * تا ببینی قدرت و لطف خدا
۷۹۹Qمن ز رحمت می‌کشانم پای تو * کز طرب خود نیستم پروای تو
۷۹۹Nمن ز رحمت می‌کشانم پای تو * کز طرب خود نیستم پروای تو
۸۰۰Qاندر آ و دیگران را هم بخوان * کاندر آتش شاه بنْهادست خوان
۸۰۰Nاندر آ و دیگران را هم بخوان * کاندر آتش شاه بنهاده ست خوان
۸۰۱Qاندر آیید ای مسلمانان همه * غیرِ عَذب دین عَذابست آن همه
۸۰۱Nاندر آیید ای مسلمانان همه * غیر عذب دین عذاب است آن همه
۸۰۲Qاندر آیید ای همه پروانه‌وار * اندرین بَهْره که دارد صد بهار
۸۰۲Nاندر آیید ای همه پروانه‌وار * اندر این بهره که دارد صد بهار
۸۰۳Qبانگ می‌زد در میانِ آن گروه * پُر همی‌شد جانِ خلقان از شِکوه
۸۰۳Nبانگ می‌زد در میان آن گروه * پر همی‌شد جان خلقان از شکوه
۸۰۴Qخلق خود را بعد از آن بی‌خویشتن * می‌فگندند اندر آتش مرد و زن
۸۰۴Nخلق خود را بعد از آن بی‌خویشتن * می‌فگندند اندر آتش مرد و زن
۸۰۵Qبی‌موکَلّ بی‌کَشِش از عشقِ دوست * زانک شیرین کردنِ هر تلخ ازوست
۸۰۵Nبی‌موکل بی‌کشش از عشق دوست * ز آن که شیرین کردن هر تلخ از اوست
۸۰۶Qتا چنان شد کان عوانان خلق را * منع می‌کردند کاتش در مَیَا
۸۰۶Nتا چنان شد کان عوانان خلق را * منع می‌کردند کاتش در میا
۸۰۷Qآن یهودی شد سِیَه‌رُو و خَجِل * شد پشیمان زین سبب بیمارْدل
۸۰۷Nآن یهودی شد سیه رو و خجل * شد پشیمان زین سبب بیمار دل
۸۰۸Qکاندر ایمان خلق عاشق‌تر شدند * در فنای جسم صادق‌تر شدند
۸۰۸Nکاندر ایمان خلق عاشق‌تر شدند * در فنای جسم صادق‌تر شدند
۸۰۹Qمکرِ شیطان هم درو پیچید شُکر * دیو هم خود را سِیَه‌رُو دید شُکر
۸۰۹Nمکر شیطان هم در او پیچید شکر * دیو هم خود را سیه رو دید شکر
۸۱۰Qآنچ می‌مالید در روی کسان * جمع شد در چهرهٔ آن ناکس آن
۸۱۰Nآن چه می‌مالید در روی کسان * جمع شد در چهره‌ی آن ناکس آن
۸۱۱Qآنک می‌درّید جامهٔ خلق چُست * شد دریده آنِ او ایشان دُرُست
۸۱۱Nآنکه می‌درید جامه‌ی خلق چست * شد دریده آن او ایشان درست

block:1036

کژ ماندن دهان آن مردکی نام محمّد را علیه السّلام بتسخر خواند
۸۱۲Qآن دهان کژ کرد و از تَسْخَر بخواند * مر محمد را دهانش کژ بماند
۸۱۲Nآن دهان کژ کرد و از تسخر بخواند * مر محمد را دهانش کژ بماند
۸۱۳Qباز آمد کای محمّد عفو کن * ای ترا الطاف و علمِ مِنْ لَدُن
۸۱۳Nباز آمد کای محمد عفو کن * ای ترا الطاف و علم من لدن
۸۱۴Qمن ترا افسوس می‌کردم ز جَهل * من بُدم افسوس را منسوب و اهل
۸۱۴Nمن ترا افسوس می‌کردم ز جهل * من بدم افسوس را منسوب و اهل
۸۱۵Qچون خدا خواهد که پردهٔ کس دَرَد * مَیْلش اندر طعنهٔ پاکان بَرَد
۸۱۵Nچون خدا خواهد که پرده‌ی کس درد * میلش اندر طعنه‌ی پاکان برد
۸۱۶Qور خدا خواهد که پوشد عیبِ کس * کم زند در عیبِ معیوبان نَفَس
۸۱۶Nچون خدا خواهد که پوشد عیب کس * کم زند در عیب معیوبان نفس
۸۱۷Qچون خدا خواهد که‌مان یاری کند * میلِ ما را جانبِ زاری کند
۸۱۷Nچون خدا خواهد که‌مان یاری کند * میل ما را جانب زاری کند
۸۱۸Qای خُنُک چشمی که آن گریانِ اوست * وی همایون دل که آن برْیانِ اوست
۸۱۸Nای خنک چشمی که آن گریان اوست * وی همایون دل که آن بریان اوست
۸۱۹Qآخرِ هر گرْیه آخِر خنده‌ایست * مردِ آخر بین مبارک بنده‌ایست
۸۱۹Nآخر هر گریه آخر خنده‌ای است * مرد آخر بین مبارک بنده‌ای است
۸۲۰Qهر کجا آبِ روان سبزه بود * هر کجا اشکی روان رحمت شود
۸۲۰Nهر کجا آب روان سبزه بود * هر کجا اشک روان رحمت شود
۸۲۱Qباش چون دولاب نالان چشم‌تر * تا ز صَحْنِ جانْت بر رُوید خُضَر
۸۲۱Nباش چون دولاب نالان چشم تر * تا ز صحن جانت بر روید خضر
۸۲۲Qاشک خواهی رحم کن بر اشک‌بار * رحم خواهی بر ضعیفان رحم آر
۸۲۲Nاشک خواهی رحم کن بر اشک بار * رحم خواهی بر ضعیفان رحم آر

block:1037

عتاب کردن آتش را آن پادشاه جهود
۸۲۳Qرُو بآتش کرد شه کای تُندخُو * آن جهان‌سوزِ طبیعی خُوت کو
۸۲۳Nرو به آتش کرد شه کای تند خو * آن جهان سوز طبیعی خوت کو
۸۲۴Qچُون نمی‌سوزی چه شد خاصیَتت * یا ز بختِ ما دگر شد نیَّتت
۸۲۴Nچون نمی‌سوزی چه شد خاصیتت * یا ز بخت ما دگر شد نیتت
۸۲۵Qمی‌نبخشایی تو بر آتش‌پرست * آنک نپرستد ترا او چون بِرَست
۸۲۵Nمی‌نبخشایی تو بر آتش پرست * آن که نپرستد ترا او چون برست
۸۲۶Qهرگز ای آتش تو صابر نیستی * چون نسوزی چیست قادر نیستی
۸۲۶Nهرگز ای آتش تو صابر نیستی * چون نسوزی چیست قادر نیستی
۸۲۷Qچشم بندست این عجب یا هوش‌بند * چون نسوزاند چنین شُعلهٔ بلند
۸۲۷Nچشم بند است این عجب یا هوش بند * چون نسوزاند چنین شعله‌ی بلند
۸۲۸Qجادُوی کردت کسی یا سیمیاست * یا خلافِ طبعِ تو از بختِ ماست
۸۲۸Nجادویی کردت کسی یا سیمیاست * یا خلاف طبع تو از بخت ماست
۸۲۹Qگفت آتش مَن هَمانم ای شَمن * اندر آ تا تو ببینی تابِ من
۸۲۹Nگفت آتش من همانم ای شمن * اندر آ تو تا ببینی تاب من
۸۳۰Qطبعِ من دیگر نگشت و عُنصرم * تیغِ حقَّم هم بدستوری بُرَم
۸۳۰Nطبع من دیگر نگشت و عنصرم * تیغ حقم هم به دستوری برم
۸۳۱Qبر دَرِ خرگه سگانِ تُرکمان * چاپلوسی کرده پیشِ میهمان
۸۳۱Nبر در خرگه سگان ترکمان * چاپلوسی کرده پیش میهمان
۸۳۲Qور بخرگه بگْذرد بیگانه‌رُو * حمله بیند از سگان شیرانه او
۸۳۲Nور به خرگه بگذرد بیگانه رو * حمله بیند از سگان شیرانه او
۸۳۳Qمن ز سگ کم نیستم در بندگی * کم ز تُرکی نیست حق در زندگی
۸۳۳Nمن ز سگ کم نیستم در بندگی * کم ز ترکی نیست حق در زندگی
۸۳۴Qآتشِ طبعت اگر غمگین کند * سوزش از امرِ ملیکِ دین کند
۸۳۴Nآتش طبعت اگر غمگین کند * سوزش از امر ملیک دین کند
۸۳۵Qآتشِ طبعت اگر شادی دهد * اندرو شادی ملیکِ دین نهد
۸۳۵Nآتش طبعت اگر شادی دهد * اندر او شادی ملیک دین نهد
۸۳۶Qچونک غم بینی تو استغفار کن * غم بامَرِ خالق آمد کارکن
۸۳۶Nچون که غم بینی تو استغفار کن * غم به امر خالق آمد کار کن
۸۳۷Qچون بخواهد عَینِ غم شادی شود * عین بَندِ پای، آزادی شود
۸۳۷Nچون بخواهد عین غم شادی شود * عین بند پای، آزادی شود
۸۳۸Qباد و خاک و آب و آتش بنده‌اند * با من و تو مرده با حق زنده‌اند
۸۳۸Nباد و خاک و آب و آتش بنده‌اند * با من و تو مرده با حق زنده‌اند
۸۳۹Qپیشِ حقّ آتش همیشه در قیام * همچو عاشق روز و شب پیچان مدام
۸۳۹Nپیش حق آتش همیشه در قیام * همچو عاشق روز و شب پیچان مدام
۸۴۰Qسنگ بر آهن زنی بیرون جهد * هم بامرِ حق قدم بیرون نهد
۸۴۰Nسنگ بر آهن زنی بیرون جهد * هم به امر حق قدم بیرون نهد
۸۴۱Qآهن و سنگِ ستم برهم مزن * کین دو می‌زایند همچون مرد و زن
۸۴۱Nآهن و سنگ ستم بر هم مزن * کاین دو می‌زایند همچون مرد و زن
۸۴۲Qسنگ و آهن خود سبب آمد ولیک * تو ببالاتر نگر ای مَردِ نیک
۸۴۲Nسنگ و آهن خود سبب آمد و لیک * تو به بالاتر نگر ای مرد نیک
۸۴۳Qکین سبب را آن سبب آورد پیش * بی‌سبب کَی شد سبب هرگز ز خویش
۸۴۳Nکاین سبب را آن سبب آورد پیش * بی‌سبب کی شد سبب هرگز ز خویش
۸۴۴Qو آن سببها کانبیا را رهبرند * آن سببها زین سببها برترند
۸۴۴Nو آن سببها کانبیا را رهبر است * آن سببها زین سببها برتر است
۸۴۵Qاین سبب را آن سبب عامل کند * باز گاهی بی‌بَر و عاطل کند
۸۴۵Nاین سبب را آن سبب عامل کند * باز گاهی بی‌بر و عاطل کند
۸۴۶Qاین سبب را مَحْرَم آمد عقلها * و آن سببها راست محرم انبیا
۸۴۶Nاین سبب را محرم آمد عقلها * و آن سببها راست محرم انبیا
۸۴۷Qاین سبب چه بْوَد بتازی گو رَسَن * اندر این چَه این رسن آمد بفَن
۸۴۷Nاین سبب چه بود به تازی گو رسن * اندر این چه این رسن آمد به فن
۸۴۸Qگردِشِ چرخه رسن را علّتست * چرخه‌گردان را ندیدن زَلّتست
۸۴۸Nگردش چرخه رسن را علت است * چرخه گردان را ندیدن زلت است
۸۴۹Qاین رسنهای سببها در جهان * هان و هان زین چرخِ سرگردان مدان
۸۴۹Nاین رسنهای سببها در جهان * هان و هان زین چرخ سر گردان مدان
۸۵۰Qتا نمانی صِفْر و سرگردان چو چرخ * تا نسوزی تو ز بی‌مغزی چو مَرْخ
۸۵۰Nتا نمانی صفر و سر گردان چو چرخ * تا نسوزی تو ز بی‌مغزی چو مرخ
۸۵۱Qباد آتش می‌خورد از امرِ حقّ * هر دو سرمست آمدند از خمرِ حق
۸۵۱Nباد آتش می‌خورد از امر حق * هر دو سر مست آمدند از خمر حق
۸۵۲Qآبِ حِلم و آتشِ خشم ای پسر * هم ز حق بینی چو بگْشایی بصَر
۸۵۲Nآب حلم و آتش خشم ای پسر * هم ز حق بینی چو بگشایی بصر
۸۵۳Qگر نبودی واقف از حق جانِ باد * فرق کَی کردی میانِ قومِ عاد
۸۵۳Nگر نبودی واقف از حق جان باد * فرق کی کردی میان قوم عاد
۸۵۴Qهود گِردِ مومنان خطّی کشید * نرم می‌شد باد کانجا می‌رسید
۸۵۴Nهود گرد مومنان خطی کشید * نرم می‌شد باد کانجا می‌رسید
۸۵۵Qهر که بیرون بود ز آن خط جمله را * پاره پاره می‌گُسست اندر هوا
۸۵۵Nهر که بیرون بود ز آن خط جمله را * پاره پاره می‌گسست اندر هوا
۸۵۶Qهمچنین شَیبانِ راعی می‌کشید * گِرد بر گِردِ رمه خَطّی پدید
۸۵۶Nهمچنین شیبان راعی می‌کشید * گرد بر گرد رمه خطی پدید
۸۵۷Qچون بجُمعه می‌شد او وقتِ نماز * تا نیارد گرگ آنجا تُرک‌تاز
۸۵۷Nچون به جمعه می‌شد او وقت نماز * تا نیارد گرگ آن جا ترک تاز
۸۵۸Qهیچ گرگی در نرفتی اندر آن * گوسفندی هم نگشتی زان نشان
۸۵۸Nهیچ گرگی در نرفتی اندر آن * گوسفندی هم نگشتی ز آن نشان
۸۵۹Qبادِ حرصِ گرگ و حرصِ گوسفند * دایرهٔ مردِ خدا را بود بند
۸۵۹Nباد حرص گرگ و حرص گوسفند * دایره‌ی مرد خدا را بود بند
۸۶۰Qهمچنین بادِ اَجل با عارفان * نرم و خوش همچون نسیمِ یُوسُفان
۸۶۰Nهمچنین باد اجل با عارفان * نرم و خوش همچون نسیم یوسفان
۸۶۱Qآتش ابراهیم را دندان نزد * چون گُزیدهٔ حق بود چونش گزد
۸۶۱Nآتش ابراهیم را دندان نزد * چون گزیده‌ی حق بود چونش گزد
۸۶۲Qز آتشِ شهوت نسوزد اهلِ دین * باقیان را بُرده تا قَعرِ زمین
۸۶۲Nز آتش شهوت نسوزد اهل دین * باقیان را برده تا قعر زمین
۸۶۳Qموجِ دریا چون باَمرِ حق بتاخت * اهلِ موسی را ز قِبْطی واشناخت
۸۶۳Nموج دریا چون به امر حق بتاخت * اهل موسی را ز قبطی واشناخت
۸۶۴Qخاک قارون را چو فرمان دررسید * با زر و تختش بقعرِ خود کشید
۸۶۴Nخاک قارون را چو فرمان در رسید * با زر و تختش به قعر خود کشید
۸۶۵Qآب و گِل چون از دَمِ عیسی چرید * بال و پر بگْشاد مرغی شد پرید
۸۶۵Nآب و گل چون از دم عیسی چرید * بال و پر بگشاد مرغی شد پرید
۸۶۶Qهست تسبیحت بُخارِ آب و گِل * مرغِ جنَّت شد ز نَفخِ صِدقِ دل
۸۶۶Nهست تسبیحت بخار آب و گل * مرغ جنت شد ز نفخ صدق دل
۸۶۷Qکوهِ طور از نورِ موسی شد برقص * صوفی کامل شد و رَست او ز نقص
۸۶۷Nکوه طور از نور موسی شد به رقص * صوفی کامل شد و رست او ز نقص
۸۶۸Qچه عجب گر کوه صوفی شد عزیز * جسمِ موسی از کلوخی بود نیز
۸۶۸Nچه عجب گر کوه صوفی شد عزیز * جسم موسی از کلوخی بود نیز

block:1038

طنز و انکار کردن پادشاه و قبول ناکردن نصیحت خاصان خویش
۸۶۹Qاین عجایب دید آن شاهِ جهود * جز که طنز و جز که اِنکارش نبود
۸۶۹Nاین عجایب دید آن شاه جهود * جز که طنز و جز که انکارش نبود
۸۷۰Qناصحان گفتند از حد مگْذران * مَرْکَبِ استیزه را چندین مران
۸۷۰Nناصحان گفتند از حد مگذران * مرکب استیزه را چندین مران
۸۷۱Qناصحان را دست بَست و بند کرد * ظلم را پیوند در پیوند کرد
۸۷۱Nناصحان را دست بست و بند کرد * ظلم را پیوند در پیوند کرد
۸۷۲Qبانگ آمد کار چون اینجا رسید * پای دار ای سگ که قهرِ ما رسید
۸۷۲Nبانگ آمد کار چون اینجا رسید * پای دار ای سگ که قهر ما رسید
۸۷۳Qبعد از آن آتش چهل گز بر فروخت * حلقه گشت و آن جهودان را بسوخت
۸۷۳Nبعد از آن آتش چهل گز بر فروخت * حلقه گشت و آن جهودان را بسوخت
۸۷۴Qاصلِ ایشان بود آتش ز ابتدا * سوی اصلِ خویش رفتند انتها
۸۷۴Nاصل ایشان بود آتش ابتدا * سوی اصل خویش رفتند انتها
۸۷۵Qهم ز آتش زاده بودند آن فریق * جُزْوها را سوی کُلّ باشد طریق
۸۷۵Nهم ز آتش زاده بودند آن فریق * جزوها را سوی کل باشد طریق
۸۷۶Qآتشی بودند مومن‌سوز و بس * سوخت خود را آتشِ ایشان چو خَس
۸۷۶Nآتشی بودند مومن سوز و بس * سوخت خود را آتش ایشان چو خس
۸۷۷Qآنک بودست اُمُّهُ اَلْهاوِیَه * هاویه آمد مرو را زاویه
۸۷۷Nآن که بوده ست امه الهاویه * هاویه آمد مر او را زاویه
۸۷۸Qمادرِ فرزند جویانِ ویَست * اصلها مر فرعها را در پَیَست
۸۷۸Nمادر فرزند جویان وی است * اصلها مر فرعها را در پی است
۸۷۹Qآبها در حوض اگر زندانیَست * باد نَشْفش می‌کند کارکانیَست
۸۷۹Nآب اندر حوض اگر زندانی است * باد نشفش می‌کند کار کانی است
۸۸۰Qمی‌رهاند می‌بَرَد تا مَعْدَنش * اندک اندک تا نبینی بُرْدَنش
۸۸۰Nمی‌رهاند می‌برد تا معدنش * اندک اندک تا نبینی بردنش
۸۸۱Qوین نَفَس جانهای ما را همچنان * اندک اندک دزدد از حبسِ جهان
۸۸۱Nوین نفس جانهای ما را همچنان * اندک اندک دزدد از حبس جهان
۸۸۲Qتا إِلَیْهِ یَصْعَدْ أطْیابُ اؐلْکَلِم * صاعِداً مِنَّا إِلَی حَیْثُ عَلِم
۸۸۲Nتا إلیه یصعد أطیاب الکلم * صاعدا منا إلی حیث علم
۸۸۳Qتَرْتَقِی أَنْفَاسُنا بِالْمُنتقَی * مُتْحَفَّا مِنّا إِلَی دارِ الْبَقا
۸۸۳Nترتقی أنفاسنا بالمنتقی * متحفا منا إلی دار البقا
۸۸۴Qثُمَّ تاتِینا مُکافاتُ اؐلْمَقال * ضِعْفُ ذاکَ رَحْمةً مِنْ ذِی اؐلْجَلال
۸۸۴Nثم تاتینا مکافات المقال * ضعف ذاک رحمة من ذی الجلال
۸۸۵Qثُمَّ یُلْجِینا إِلَی أَمْثالِها * کَیْ یَنالَ اؐلْعَبْدُ مِمّا نالَها
۸۸۵Nثم یلجینا الی امثالها * کی ینال العبد مما نالها
۸۸۶Qهٰکَذا تَعْرُجْ وَ تَنْزِلْ دایما * ذا فَلا زِلْت عَلَیْهِ قائما
۸۸۶Nهکذا تعرج و تنزل دایما * ذا فلا زلت علیه قائما
۸۸۷Qپارسی گوییم یعنی این کَشِش * زان طرف آید که آمد آن چَشِش
۸۸۷Nپارسی گوییم یعنی این کشش * ز آن طرف آید که آمد آن چشش
۸۸۸Qچشمِ هر قومی به سویی مانده‌ست * کان طرف یک روز ذوقی رانده‌ست
۸۸۸Nچشم هر قومی به سویی مانده است * کان طرف یک روز ذوقی رانده است
۸۸۹Qذوقِ جنس از جنسِ خود باشد یقین * ذوقِ جُزْو از کُلِّ خود باشد ببین
۸۸۹Nذوق جنس از جنس خود باشد یقین * ذوق جزو از کل خود باشد ببین
۸۹۰Qیا مگر آن قابلِ جنسی بود * چون بدو پیوست جنسِ او شود
۸۹۰Nیا مگر آن قابل جنسی بود * چون بدو پیوست جنس او شود
۸۹۱Qهمچو آب و نان که جنس ما نبود * گشت جنسِ ما و اندر ما فزود
۸۹۱Nهمچو آب و نان که جنس ما نبود * گشت جنس ما و اندر ما فزود
۸۹۲Qنقشِ جنسیَّت ندارد آب و نان * ز اعتبارِ آخر آن را جنس دان
۸۹۲Nنقش جنسیت ندارد آب و نان * ز اعتبار آخر آن را جنس دان
۸۹۳Qور ز غیرِ جنس باشد ذوقِ ما * آن مگر مانند باشد جنس را
۸۹۳Nور ز غیر جنس باشد ذوق ما * آن مگر مانند باشد جنس را
۸۹۴Qآنک مانندست باشد عاریت * عاریت باقی نماند عاقبَت
۸۹۴Nآن که مانند است باشد عاریت * عاریت باقی نماند عاقبت
۸۹۵Qمرغ را گر ذوق آید از صفیر * چونک جنسِ خود نیابد شد نَفیر
۸۹۵Nمرغ را گر ذوق آید از صفیر * چون که جنس خود نیابد شد نفیر
۸۹۶Qتشنه را گر ذوق آید از سراب * چون رسد در وی گریزد جوید آب
۸۹۶Nتشنه را گر ذوق آید از سراب * چون رسد در وی گریزد جوید آب
۸۹۷Qمُفْلسان هم خوش شوند از زَرِّ قَلْب * لیک آن رسوا شود در دارِ ضَرْب
۸۹۷Nمفلسان هم خوش شوند از زر قلب * لیک آن رسوا شود در دار ضرب
۸۹۸Qتا زَرْاندودِیت از ره نفْگند * تا خیالِ کژ ترا چَه نفْگند
۸۹۸Nتا زر اندودیت از ره نفگند * تا خیال کژ ترا چه نفگند
۸۹۹Qاز کلیله باز جُو آن قصَّه را * و اندر آن قصّه طلب کن حصَّه را
۸۹۹Nاز کلیله باز جو آن قصه را * و اندر آن قصه طلب کن حصه را

block:1039

بیان توکّل و ترک جهد گفتن نخچیران بشیر
۹۰۰Qطایفهٔ نخجیر درّ وادی خَوش * بودشان از شیر دایم کَش مَکَش
۹۰۰Nطایفه‌ی نخجیر در وادی خوش * بودشان از شیر دایم کش مکش
۹۰۱Qبس که آن شیر از کمین می‌درربود * آن چَرا بر جمله ناخوش گشته بود
۹۰۱Nبس که آن شیر از کمین درمی‌ربود * آن چرا بر جمله ناخوش گشته بود
۹۰۲Qحیله کردند آمدند ایشان بشیر * کز وظیفه ما ترا داریم سیر
۹۰۲Nحیله کردند آمدند ایشان بشیر * کز وظیفه ما ترا داریم سیر
۹۰۳Qبعد ازین اندر پی صیدی مَیا * تا نگردد تلخ بر ما این گِیا
۹۰۳Nبعد از این اندر پی صیدی میا * تا نگردد تلخ بر ما این گیا

block:1040

جواب گفتن شیر نخچیران را و فایدهٔ جهد گفتن
۹۰۴Qگفت آری گر وفا بینم نه مکر * مکرها بس دیده‌ام از زَید و بَکْر
۹۰۴Nگفت آری گر وفا بینم نه مکر * مکرها بس دیده‌ام از زید و بکر
۹۰۵Qمن هلاکِ فعل و مکرِ مردمم * من گزیدهٔ زخمِ مار و کَژدُمم
۹۰۵Nمن هلاک فعل و مکر مردمم * من گزیده‌ی زخم مار و کژدمم
۹۰۶Qمردمِ نَفْس از درونم در کمین * از همه مردم بَتَر در مکر و کین
۹۰۶Nمردم نفس از درونم در کمین * از همه مردم بتر در مکر و کین
۹۰۷Qگوشِ من لا یُلْدَغُ اؐلْمؤمِن شنید * قولِ پیغَامبر به جان و دل گُزید
۹۰۷Nگوش من لا یلدغ المؤمن شنید * قول پیغمبر به جان و دل گزید

block:1041

ترجیح نهادن نخچیران توکّل را بر جهد و اکتساب
۹۰۸Qجمله گفتند ای حکیم با خبر * الْحَذَرْ دَعْ لَیْسَ یُغْنِی عَن قدر
۹۰۸Nجمله گفتند ای حکیم با خبر * الحذر دع لیس یغنی عن قدر
۹۰۹Qدر حذر شوریدنِ شور و شَرست * رَوْ توکّل کن توکّل بهترست
۹۰۹Nدر حذر شوریدن شور و شر است * رو توکل کن توکل بهتر است
۹۱۰Qبا قضا پنجه مزن ای تُند و تیز * تا نگیرد هم قضا با تو ستیز
۹۱۰Nبا قضا پنجه مزن ای تند و تیز * تا نگیرد هم قضا با تو ستیز
۹۱۱Qمرده باید بود پیشِ حکمِ حق * تا نیاید زخم از رَبّ الفَلَق
۹۱۱Nمرده باید بود پیش حکم حق * تا نیاید زخم از رب الفلق

block:1042

ترجیح نهادن شیر جهد و اکتساب را بر توکّل و تسلیم
۹۱۲Qگفت آری گر توکل رَهبَرست * این سَبب هم سُنَّتِ پیغمبرست
۹۱۲Nگفت آری گر توکل رهبر است * این سبب هم سنت پیغمبر است
۹۱۳Qگفت پیغمبر به آواز بلند * با توکُّل زانوی اُشتُر ببند
۹۱۳Nگفت پیغمبر بآواز بلند * با توکل زانوی اشتر ببند
۹۱۴Qرمزِ اَلْکاسِبْ حَبیبُ اؐللَّه شنو * از توکّل در سبب کاهل مشو
۹۱۴Nرمز الکاسب حبیب اللَّه شنو * از توکل در سبب کاهل مشو

block:1043

ترجیح نهادن نخچیران توکّل را بر اجتهاد
۹۱۵Qقوم گفتندش که کسب از ضعفِ خَلْق * لقمهٔ تزویر دان بر قدرِ حلْق
۹۱۵Nقوم گفتندش که کسب از ضعف خلق * لقمه‌ی تزویر دان بر قدر حلق
۹۱۶Qنیست کسبی از توکّل خوب‌تر * چیست از تسلیم خود محبوب‌تر
۹۱۶Nنیست کسبی از توکل خوبتر * چیست از تسلیم خود محبوبتر
۹۱۷Qبس گریزند از بلا سوی بلا * بس جهند از مار سوی اژدها
۹۱۷Nبس گریزند از بلا سوی بلا * بس جهند از مار سوی اژدها
۹۱۸Qحیله کرد اِنسان و حیله‌ش دام بود * آنک جان پنداشت خون‌آشام بود
۹۱۸Nحیله کرد انسان و حیله‌ش دام بود * آن که جان پنداشت خون آشام بود
۹۱۹Qدر ببست و دشمن اندر خانه بود * حیلهٔ فرعون زین افسانه بود
۹۱۹Nدر ببست و دشمن اندر خانه بود * حیله‌ی فرعون زین افسانه بود
۹۲۰Qصد هزاران طفل کُشت آن کینه کَش * وانک او می‌جُست اندر خانه‌اش
۹۲۰Nصد هزاران طفل کشت آن کینه کش * و آن که او می‌جست اندر خانه‌اش
۹۲۱Qدیدهٔ ما چون بسی علَّت دروست * رَوْ فنا کن دیدِ خود در دیدِ دوست
۹۲۱Nدیده‌ی ما چون بسی علت در اوست * رو فنا کن دید خود در دید دوست
۹۲۲Qدیدِ ما را دیدِ او نِعْمَ اؐلْعِوَض * یابی اندر دیدِ او کُلّ غَرَض
۹۲۲Nدید ما را دید او نعم العوض * یابی اندر دید او کل غرض
۹۲۳Qطفل تا گیرا و تا پویا نبود * مَرْکَبش جز گردنِ بابا نبود
۹۲۳Nطفل تا گیرا و تا پویا نبود * مرکبش جز گردن بابا نبود
۹۲۴Qچون فُضولی گشت و دست و پا نمود * در عَنا افتاد و در کُور و کبود
۹۲۴Nچون فضولی گشت و دست و پا نمود * در عنا افتاد و در کور و کبود
۹۲۵Qجانهای خلق پیش از دست و پا * می‌پریدند از وفا اندر صفا
۹۲۵Nجانهای خلق پیش از دست و پا * می‌پریدند از وفا اندر صفا
۹۲۶Qچون بامرِ اِهْبِطُوا بندی شدند * حبسِ خشم و حرص و خرسندی شدند
۹۲۶Nچون به امر اهْبِطُوا بندی شدند * حبس خشم و حرص و خرسندی شدند
۹۲۷Qما عیالِ حضرتیم و شیرخواه * گفت الخَلْقُ عِیالُ لِلإِلَه
۹۲۷Nما عیال حضرتیم و شیر خواه * گفت الخلق عیال للإله
۹۲۸Qآنک او از آسمان باران دهد * هم تواند کو ز رحمت نان دهد
۹۲۸Nآنکه او از آسمان باران دهد * هم تواند کاو ز رحمت نان دهد

block:1044

ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکّل
۹۲۹Qگفت شیر آری ولی رَبُّ اؐلْعِباد * نردبانی پیشِ پای ما نهاد
۹۲۹Nگفت شیر آری ولی رب العباد * نردبانی پیش پای ما نهاد
۹۳۰Qپایه پایه رفت باید سوی بام * هست جَبْری بودن اینجا طمعِ خام
۹۳۰Nپایه پایه رفت باید سوی بام * هست جبری بودن اینجا طمع خام
۹۳۱Qپای داری چون کنی خود را تو لنگ * دست داری چون کنی پنهان تو چنگ
۹۳۱Nپای داری چون کنی خود را تو لنگ * دست داری چون کنی پنهان تو چنگ
۹۳۲Qخواجه چون بیلی بدستِ بنده داد * بی‌زبان معلوم شد او را مُراد
۹۳۲Nخواجه چون بیلی به دست بنده داد * بی‌زبان معلوم شد او را مراد
۹۳۳Qدست همچون بیل اشارتهای اوست * آخر اندیشی عبارتهای اوست
۹۳۳Nدست همچون بیل اشارتهای اوست * آخر اندیشی عبارتهای اوست
۹۳۴Qچون اشارتهاش را بر جان نهی * در وفای آن اشارت جان دهی
۹۳۴Nچون اشارتهاش را بر جان نهی * در وفای آن اشارت جان دهی
۹۳۵Qپس اشارتهای اسرارت دهد * بار بَردارد ز تو کارت دهد
۹۳۵Nپس اشارتهای اسرارت دهد * بار بر دارد ز تو کارت دهد
۹۳۶Qحاملی محمول گرداند ترا * قابلی مقبول گرداند ترا
۹۳۶Nحاملی محمول گرداند ترا * قابلی مقبول گرداند ترا
۹۳۷Qقابلِ امرِ وَیی قایل شوی * وصل جویی بعد از آن واصل شوی
۹۳۷Nقابل امر ویی قایل شوی * وصل جویی بعد از آن واصل شوی
۹۳۸Qسعیِ شُکرِ نعمتش قُدْرت بود * جبرِ تو اِنکارِ آن نعمت بود
۹۳۸Nسعی شکر نعمتش قدرت بود * جبر تو انکار آن نعمت بود
۹۳۹Qشکرِ قُدرت قدرتت افزون کند * جَبْر نعمت از کَفَت بیرون کند
۹۳۹Nشکر قدرت قدرتت افزون کند * جبر نعمت از کفت بیرون کند
۹۴۰Qجَبرِ تو خفتن بود در ره مخُسپ * تا نبینی آن در و درگه مخُسپ
۹۴۰Nجبر تو خفتن بود در ره مخسب * تا نبینی آن در و درگه مخسب
۹۴۱Qهان مخسپ ای کاهل بی‌اعتبار * جز بزیرِ آن درختِ میوه‌دار
۹۴۱Nهان مخسب ای جبری بی‌اعتبار * جز به زیر آن درخت میوه‌دار
۹۴۲Qتا که شاخ‌افشان کند هر لحظه باد * بر سرِ خفته بریزد نُقل و زاد
۹۴۲Nتا که شاخ افشان کند هر لحظه باد * بر سر خفته بریزد نقل و زاد
۹۴۳Qجَبر و خُفتن در میانِ ره‌زنان * مرغِ بی‌هنگام کی یابد امان
۹۴۳Nجبر و خفتن در میان ره زنان * مرغ بی‌هنگام کی یابد امان
۹۴۴Qور اشارتهاش را بینی زنی * مَرد پنداری و چون بینی زَنی
۹۴۴Nور اشارتهاش را بینی زنی * مرد پنداری و چون بینی زنی
۹۴۵Qاین قَدَر عقلی که داری گُم شود * سر که عقل از وی بپرَّد دُم شود
۹۴۵Nاین قدر عقلی که داری گم شود * سر که عقل از وی بپرد دم شود
۹۴۶Qزانک بی‌شُکری بود شوم و شَنار * می‌بَرَد بی‌شُکر را در قَعرِ نار
۹۴۶Nز آن که بی‌شکری بود شوم و شنار * می‌برد بی‌شکر را در قعر نار
۹۴۷Qگر توکُّل می‌کنی در کار کن * کِشْت کن پس تکیه بر جبَّار کن
۹۴۷Nگر توکل می‌کنی در کار کن * کشت کن پس تکیه بر جبار کن

block:1045

باز ترجیح نهادن نخچیران توکّل را بر جهد
۹۴۸Qجمله با وَیْ بانگها بر داشتند * کان حریصان که سببها کاشتند
۹۴۸Nجمله با وی بانگها برداشتند * کان حریصان که سببها کاشتند
۹۴۹Qصد هزار اندر هزار از مرد و زن * پس چرا محروم ماندند از زمَن
۹۴۹Nصد هزار اندر هزار از مرد و زن * پس چرا محروم ماندند از زمن
۹۵۰Qصد هزاران قَرْن ز آغازِ جهان * همچو اژْدَرْها گشاده صد دهان
۹۵۰Nصد هزاران قرن ز آغاز جهان * همچو اژدرها گشاده صد دهان
۹۵۱Qمکرها کردند آن دانا گروه * که ز بُن بر کنده شد ز آن مکر کوه
۹۵۱Nمکرها کردند آن دانا گروه * که ز بن بر کنده شد ز آن مکر کوه
۹۵۲Qکرد وصفِ مکرهاشان ذُو اؐلْجلال * لِتَزُولَ مِنْهُ أَقْلالُ اؐلْجِبال
۹۵۲Nکرد وصف مکرهاشان ذو الجلال * لتزول منه اقلال الجبال
۹۵۳Qجز که آن قسمت که رفت اندر ازل * رُوی ننْمود از شکار و از عمل
۹۵۳Nجز که آن قسمت که رفت اندر ازل * روی ننمود از شکار و از عمل
۹۵۴Qجمله افتادند از تدبیر و کار * ماند کار و حُکم‌های کردگار
۹۵۴Nجمله افتادند از تدبیر و کار * ماند کار و حکم‌های کردگار
۹۵۵Qکسب جز نامی مدان ای نامدار * جهد جز وهمی مپندار ای عَیار
۹۵۵Nکسب جز نامی مدان ای نامدار * جهد جز وهمی مپندار ای عیار

block:1046

نگریستن عزراییل بر مردی و گریختن آن مرد در سرای سلیمان و تقدیر ترجیح توکُّل بر جهد و قلّت فایدهٔ جهد
۹۵۶Qزاد مردی چاشتگاهی در رسید * در سرا عدلِ سُلَیمان در دوید
۹۵۶Nزاد مردی چاشتگاهی در رسید * در سرا عدل سلیمان در دوید
۹۵۷Qرویش از غم زرد و هر دو لب کبود * پس سلیمان گفت ای خواجه چه بود
۹۵۷Nرویش از غم زرد و هر دو لب کبود * پس سلیمان گفت ای خواجه چه بود
۹۵۸Qگفت عزراییل در من این چنین * یک نظر انداخت پُر از خشم و کین
۹۵۸Nگفت عزراییل در من این چنین * یک نظر انداخت پر از خشم و کین
۹۵۹Qگفت هین اکنون چه می‌خواهی بخواه * گفت فرما باد را ای جان‌پناه
۹۵۹Nگفت هین اکنون چه می‌خواهی بخواه * گفت فرما باد را ای جان پناه
۹۶۰Qتا مرا زینجا بهنْدُستان بَرَد * بُوکِ بنده کان طرف شد جان بَرَد
۹۶۰Nتا مرا ز ینجا به هندستان برد * بو که بنده کان طرف شد جان برد
۹۶۱Qنک ز درویشی گریزانند خلق * لقمهٔ حرص و امل زآنند خلق
۹۶۱Nنک ز درویشی گریزانند خلق * لقمه‌ی حرص و امل ز آنند خلق
۹۶۲Qترسِ درویشی مثال آن هِراس * حرص و کوشش را تو هندستان شناس
۹۶۲Nترس درویشی مثال آن هراس * حرص و کوشش را تو هندستان شناس
۹۶۳Qباد را فرمود تا او را شتاب * بُرد سوی قعرِ هندستان بر آب
۹۶۳Nباد را فرمود تا او را شتاب * برد سوی قعر هندستان بر آب
۹۶۴Qروزِ دیگر وقتِ دیوان و لِقا * پس سلیمان گفت عزراییل را
۹۶۴Nروز دیگر وقت دیوان و لقا * پس سلیمان گفت عزراییل را
۹۶۵Qکان مسلمان را بِخشم از بهرِ آن * بنْگریدی تا شد آواره ز خان
۹۶۵Nکان مسلمان را بخشم از چه چنان * بنگریدی تا شد آواره ز خان
۹۶۶Qگفت من از خشم کَی کردم نظر * از تعجُّب دیدمش در رَهْ‌گذر
۹۶۶Nگفت من از خشم کی کردم نظر * از تعجب دیدمش در رهگذر
۹۶۷Qکه مرا فرمود حق که امروز هان * جانِ او را تو بهندستان ستان
۹۶۷Nکه مرا فرمود حق که امروز هان * جان او را تو به هندستان ستان
۹۶۸Qاز عجب گفتم گر او را صد پَرَست * او بهندستان شدن دُور اندَرَست
۹۶۸Nاز عجب گفتم گر او را صد پر است * او به هندستان شدن دور اندر است
۹۶۹Qتو همه کارِ جهان را همچنین * کن قیاس و چشم بگْشا و ببین
۹۶۹Nتو همه کار جهان را همچنین * کن قیاس و چشم بگشا و ببین
۹۷۰Qاز کی بگریزیم از خود ای مُحال * از کی بِرْباییم از حقّ ای وبال
۹۷۰Nاز که بگریزیم از خود ای محال * از که برباییم از حق ای وبال

block:1047

باز ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکُّل و فواید جهد را بیان کردن
۹۷۱Qشیر گفت آری ولیکن هم ببین * جهدهای انبیا و مؤمنین
۹۷۱Nشیر گفت آری و لیکن هم ببین * جهدهای انبیا و مومنین
۹۷۲Qحق تعالی جَهْدشان را راست کرد * آنچ دیدند از جفا و گرم و سرد
۹۷۲Nحق تعالی جهدشان را راست کرد * آن چه دیدند از جفا و گرم و سرد
۹۷۳Qحیله‌هاشان جملهٔ حال آمد لطیف * کُلُّ شَیْ‌ءٍ مِنْ ظَریفٍ هُو ظَریف
۹۷۳Nحیله‌هاشان جمله حال آمد لطیف * کل شی‌ء من ظریف هو ظریف
۹۷۴Qدامهاشان مرغِ گردونی گرفت * نقصهاشان جمله افزونی گرفت
۹۷۴Nدامهاشان مرغ گردونی گرفت * نقصهاشان جمله افزونی گرفت
۹۷۵Qجهد می‌کن تا توانی ای کیا * در طریقِ انبیا و اولیا
۹۷۵Nجهد می‌کن تا توانی ای کیا * در طریق انبیا و اولیا
۹۷۶Qبا قضا پنجه زدن نبْود جِهاد * زانک این را هم قضا بر ما نهاد
۹۷۶Nبا قضا پنجه زدن نبود جهاد * ز آن که این را هم قضا بر ما نهاد
۹۷۷Qکافرم من گر زیان کردست کس * در رهِ ایمان و طاعت یک نَفَس
۹۷۷Nکافرم من گر زیان کرده ست کس * در ره ایمان و طاعت یک نفس
۹۷۸Qسر شکسته نیست این سر را مبند * یک دو روزک جهد کن باقی بخند
۹۷۸Nسر شکسته نیست این سر را مبند * یک دو روزک جهد کن باقی بخند
۹۷۹Qبد مَحالی جُست کو دنیا بجُست * نیک حالی جُست کاو عُقْبَی بجُست
۹۷۹Nبد محالی جست کاو دنیا بجست * نیک حالی جست کاو عقبی بجست
۹۸۰Qمکرها در کسبِ دنیا باردست * مکرها در ترکِ دنیا واردست
۹۸۰Nمکرها در کسب دنیا بارد است * مکرها در ترک دنیا وارد است
۹۸۱Qمکر آن باشد که زندان حُفره کرد * آنک حفره بست آن مکریست سرد
۹۸۱Nمکر آن باشد که زندان حفره کرد * آن که حفره بست آن مکری ست سرد
۹۸۲Qاین جهان زندان و ما زندانیان * حفره کن زندان و خود را وا رهان
۹۸۲Nاین جهان زندان و ما زندانیان * حفره کن زندان و خود را وارهان
۹۸۳Qچیست دنیا از خدا غافل بُدن * نی قماش و نقره و میزان و زن
۹۸۳Nچیست دنیا از خدا غافل بدن * نی قماش و نقره و میزان و زن
۹۸۴Qمال را کز بهرِ دین باشی حَمُول * نِعْمَ مالٌ صالِحٌ خواندش رسول
۹۸۴Nمال را کز بهر دین باشی حمول * نعم مال صالح خواندش رسول
۹۸۵Qآب در کَشتی هلاکِ کشتی است * آب اندر زیرِ کشتی پُشتی است
۹۸۵Nآب در کشتی هلاک کشتی است * آب اندر زیر کشتی پشتی است
۹۸۶Qچونک مال و مُلک را از دل براند * ز آن سلیمان خویش جز مسکین نخواند
۹۸۶Nچون که مال و ملک را از دل براند * ز آن سلیمان خویش جز مسکین نخواند
۹۸۷Qکوزهٔ سربسته اندر آبِ زَفت * از دلِ پُر باد فوقِ آب رفت
۹۸۷Nکوزه‌ی سر بسته اندر آب زفت * از دل پر باد فوق آب رفت
۹۸۸Qبادِ درویشی چو در باطن بود * بر سرِ آبِ جهان ساکن بود
۹۸۸Nباد درویشی چو در باطن بود * بر سر آب جهان ساکن بود
۹۸۹Qگرچه جملهٔ این جهان مُلکِ وَیَست * مُلک در چشم دلِ او لا شیَست
۹۸۹Nگر چه جمله‌ی این جهان ملک وی است * ملک در چشم دل او لا شی است
۹۹۰Qپس دهانِ دل ببند و مُهر کن * پُر کُنَش از بادِ کبرِ مِنْ لَدُن
۹۹۰Nپس دهان دل ببند و مهر کن * پر کنش از باد کبر من لدن
۹۹۱Qجهد حقّست و دوا حقّست و درد * مُنْکِر اندر نَفی جَهْدش جهد کرد
۹۹۱Nجهد حق است و دوا حق است و درد * منکر اندر نفی جهدش جهد کرد

block:1048

مقرّر شدن ترجیح جهد بر توکّل
۹۹۲Qزین نمط بسیار برهان گفت شیر * کز جواب آن جَبْریان گشتند سیر
۹۹۲Nزین نمط بسیار برهان گفت شیر * کز جواب آن جبریان گشتند سیر
۹۹۳Qروبه و آهو و خرگوش و شغال * جبر را بگذاشتند و قیل و قال
۹۹۳Nروبه و آهو و خرگوش و شغال * جبر را بگذاشتند و قیل و قال
۹۹۴Qعهدها کردند با شیرِ ژیان * کاندرین بَیْعت نَیُفْتد در زیان
۹۹۴Nعهدها کردند با شیر ژیان * کاندر این بیعت نیفتد در زیان
۹۹۵Qقسمِ هر روزش بیاید بی جگر * حاجتش نبْود تقاضای دگر
۹۹۵Nقسم هر روزش بیاید بی‌جگر * حاجتش نبود تقاضای دگر
۹۹۶Qقُرْعه بر هرک فتادی روز روز * سوی آن شیر او دویدی همچو یوز
۹۹۶Nقرعه بر هر که فتادی روز روز * سوی آن شیر او دویدی همچو یوز
۹۹۷Qچون به خرگوش آمد این ساغر بدَوْر * بانگ زد خرگوش کاخر چند جَوْر
۹۹۷Nچون به خرگوش آمد این ساغر به دور * بانگ زد خرگوش کاخر چند جور

block:1049

انکار کردن نخچیران بر خرگوش در تأخیر رفتن برِ شیر
۹۹۸Qقوم گفتندش که چندین گاه ما * جان فدا کردیم در عهد و وفا
۹۹۸Nقوم گفتندش که چندین گاه ما * جان فدا کردیم در عهد و وفا
۹۹۹Qتو مجو بدنامیِ ما ای عَنُود * تا نرنجد شیر رَوْ رَوْ زود زود
۹۹۹Nتو مجو بد نامی ما ای عنود * تا نرنجد شیر رو رو زود زود

block:1050

جواب گفت خرگوش ایشان را
۱۰۰۰Qگفت ای یاران مرا مُهلَت دهید * تا بمَکْرم از بلا بیرون جهید
۱۰۰۰Nگفت ای یاران مرا مهلت دهید * تا به مکرم از بلا بیرون جهید
۱۰۰۱Qتا امان یابد بمکرم جانتان * مانَد این میراثِ فرزندانتان
۱۰۰۱Nتا امان یابد به مکرم جانتان * ماند این میراث فرزندانتان
۱۰۰۲Qهر پَیَمبر اُمَّتان را در جهان * همچنین تا مَخْلَصی می‌خواندشان
۱۰۰۲Nهر پیمبر امتان را در جهان * همچنین تا مخلصی می‌خواندشان
۱۰۰۳Qکز فلک راهِ بِرون شَوْ دیده بود * در نظر چون مردمک پیچیده بود
۱۰۰۳Nکز فلک راه برون شو دیده بود * در نظر چون مردمک پیچیده بود
۱۰۰۴Qمردمش چون مردمک دیدند خُرْد * در بزرگیِ مردمک کس ره نبُرْد
۱۰۰۴Nمردمش چون مردمک دیدند خرد * در بزرگی مردمک کس ره نبرد

block:1051

اعتراض نخچیران بر سخن خرگوش
۱۰۰۵Qقوم گفتندش که ای خَر گوش دار * خویش را اندازهٔ خرگوش دار
۱۰۰۵Nقوم گفتندش که ای خر گوش دار * خویش را اندازه‌ی خرگوش دار
۱۰۰۶Qهین چه لافست این که از تو بهتران * در نیاوردند اندر خاطر آن
۱۰۰۶Nهین چه لاف است این که از تو بهتران * در نیاوردند اندر خاطر آن
۱۰۰۷Qمُعجِبی یا خود قضامان در پَیست * ورنه این دم لایقِ چون تو کَیست
۱۰۰۷Nمعجبی یا خود قضامان در پی است * ور نه این دم لایق چون تو کی است

block:1052

جواب خرگوش نخچیران را
۱۰۰۸Qگفت ای یاران حَقَم اِلهام داد * مر ضعیفی را قوی رأیی فتاد
۱۰۰۸Nگفت ای یاران حقم الهام داد * مر ضعیفی را قوی رایی فتاد
۱۰۰۹Qآنچ حقّ آموخت مر زنبور را * آن نباشد شیر را و گور را
۱۰۰۹Nآن چه حق آموخت مر زنبور را * آن نباشد شیر را و گور را
۱۰۱۰Qخانه‌ها سازد پُر از حلوای تر * حق بَرو آن علْم را بگْشاد دَر
۱۰۱۰Nخانه‌ها سازد پر از حلوای تر * حق بر او آن علم را بگشاد در
۱۰۱۱Qآنچ حقْ آموخت کِرْمِ پیله را * هیچ پیلی داند آن گون حیله را
۱۰۱۱Nآن چه حق آموخت کرم پیله را * هیچ پیلی داند آن گون حیله را
۱۰۱۲Qآدمِ خاکی ز حقْ آموخت عِلْم * تا بهَفْتُم آسمان افروخت علْم
۱۰۱۲Nآدم خاکی ز حق آموخت علم * تا به هفتم آسمان افروخت علم
۱۰۱۳Qنام و ناموسِ مَلَک را در شِکَست * کوریِ آن کس که در حق در شکَست
۱۰۱۳Nنام و ناموس ملک را در شکست * کوری آن کس که در حق در شک است
۱۰۱۴Qزاهدِ ششصد هزاران ساله را * پُوزْبَندی ساخت آن گُوساله را
۱۰۱۴Nزاهد چندین هزاران ساله را * پوز بندی ساخت آن گوساله را
۱۰۱۵Qتا نتاند شیرِ علْم دین کشید * تا نگردد گِردِ آن قصرِ مَشید
۱۰۱۵Nتا نتاند شیر علم دین کشید * تا نگردد گرد آن قصر مشید
۱۰۱۶Qعلْمهای اهلِ حِس شد پوزبند * تا نگیرد شیر از آن علْم بلند
۱۰۱۶Nعلمهای اهل حس شد پوز بند * تا نگیرد شیر ز آن علم بلند
۱۰۱۷Qقطرهٔ دل را یکی گوهر فتاد * کان بدریاها و گردونها نداد
۱۰۱۷Nقطره‌ی دل را یکی گوهر فتاد * کان به دریاها و گردونها نداد
۱۰۱۸Qچند صورت آخر ای صورت‌پرست * جانِ بی‌معنیت از صورت نَرَست
۱۰۱۸Nچند صورت آخر ای صورت پرست * جان بی‌معنیت از صورت نرست
۱۰۱۹Qگر بصورت آدمی اِنسان بُدی * احمد و بُو جَهْل خود یکسان بُدی
۱۰۱۹Nگر به صورت آدمی انسان بدی * احمد و بو جهل خود یکسان بدی
۱۰۲۰Qنقش بر دیوار مثلِ آدمست * بنْگر از صورت چه چیزِ او کمَست
۱۰۲۰Nنقش بر دیوار مثل آدم است * بنگر از صورت چه چیز او کم است
۱۰۲۱Qجان کمَست آن صورتِ با تاب را * رَوْ بجُو آن گوهرِ کَم‌یاب را
۱۰۲۱Nجان کم است آن صورت با تاب را * رو بجو آن گوهر کمیاب را
۱۰۲۲Qشد سرِ شیرانِ عالَم جمله پست * چون سگِ اصحاب را دادند دست
۱۰۲۲Nشد سر شیران عالم جمله پست * چون سگ اصحاب را دادند دست
۱۰۲۳Qچه زیانستش ازان نَقشِ نَفور * چونک جانش غرق شد در بَحْرِ نور
۱۰۲۳Nچه زیان استش از آن نقش نفور * چون که جانش غرق شد در بحر نور
۱۰۲۴Qوصفِ صورت نیست اندر خامَها * عالِم و عادل بود در نامَها
۱۰۲۴Nوصف صورت نیست اندر خامه‌ها * عالم و عادل بود در نامه‌ها
۱۰۲۵Qعالم و عادل همه معنیست بس * کِش نیابی در مکان و پیش و پس
۱۰۲۵Nعالم و عادل همه معنی است بس * کش نیابی در مکان و پیش و پس
۱۰۲۶Qمی‌زند بر تن ز سوی لامکان * می‌نگنجد در فلک خورشیدِ جان
۱۰۲۶Nمی‌زند بر تن ز سوی لامکان * می‌نگنجد در فلک خورشید جان

block:1053

ذکر دانش خرگوش و بیان فضیلت و منافع دانستن
۱۰۲۷Qاین سخن پایان ندارد هوش دار * هوش سوی قصهٔ خرگوش دار
۱۰۲۷Nاین سخن پایان ندارد هوش دار * گوش سوی قصه‌ی خرگوش دار
۱۰۲۸Qگوشِ خَر بفْروش و دیگر گوشْ خَر * کین سخن را در نیابد گوشِ خَر
۱۰۲۸Nگوش خر بفروش و دیگر گوش خر * کاین سخن را در نیابد گوش خر
۱۰۲۹Qرَوْ تو روبه‌بازیِ خرگوش بین * مکر و شیراندازی خرگوش بین
۱۰۲۹Nرو تو روبه بازی خرگوش بین * مکر و شیر اندازی خرگوش بین
۱۰۳۰Qخاتم مُلک سُلیمانست عِلْم * جملهٔ عالَم صورت و جانست عِلْم
۱۰۳۰Nخاتم ملک سلیمان است علم * جمله عالم صورت و جان است علم
۱۰۳۱Qآدمی را زین هنر بیچاره گشت * خلقِ دریاها و خلقِ کوه و دشت
۱۰۳۱Nآدمی را زین هنر بی‌چاره گشت * خلق دریاها و خلق کوه و دشت
۱۰۳۲Qزو پلنگ و شیر ترسان همچو موش * زو نهنگ و بحر در صَفرا و جوش
۱۰۳۲Nزو پلنگ و شیر ترسان همچو موش * زو نهنگ و بحر در صفرا و جوش
۱۰۳۳Qزو پری و دیو ساحلها گرفت * هر یکی در جای پنهان جا گرفت
۱۰۳۳Nزو پری و دیو ساحلها گرفت * هر یکی در جای پنهان جا گرفت
۱۰۳۴Qآدمی را دشمنِ پنهان بسیست * آدمی با حذر عاقل کسیست
۱۰۳۴Nآدمی را دشمن پنهان بسی است * آدمی با حذر عاقل کسی است
۱۰۳۵Qخَلقِ پنهان زشتشان و خوبشان * می‌زند در دل بهر دَم کوبشان
۱۰۳۵Nخلق پنهان زشتشان و خوبشان * می‌زند در دل بهر دم کوبشان
۱۰۳۶Qبهرِ غُسل ار در رَوی در جویبار * بر تو آسیبی زند در آب خار
۱۰۳۶Nبهر غسل ار در روی در جویبار * بر تو آسیبی زند در آب خار
۱۰۳۷Qگرچه پنهان خار در آبست پست * چونک در تو می‌خَلَد دانی که هست
۱۰۳۷Nگر چه پنهان خار در آب است پست * چون که در تو می‌خلد دانی که هست
۱۰۳۸Qخار خار وَحیْها و وسْوسه * از هزاران کس بود نه یک کَسَه
۱۰۳۸Nخار خار وحیها و وسوسه * از هزاران کس بود نی یک کسه
۱۰۳۹Qباش تا حِسْهای تو مُبْدَل شود * تا ببینیشان و مُشکلِ حَل شود
۱۰۳۹Nباش تا حسهای تو مبدل شود * تا ببینیشان و مشکل حل شود
۱۰۴۰Qتا سخنهای کیان رَد کرده‌ای * تا کِیان را سَرْوَرِ خَود کرده‌ای
۱۰۴۰Nتا سخنهای کیان رد کرده‌ای * تا کیان را سرور خود کرده‌ای

block:1054

باز طلبیدن نخچیران از خرگوش سرّ اندیشهٔ او را
۱۰۴۱Qبعد ازان گفتند کای خرگوشِ چُست * در میان آر آنچ در ادراکِ تست
۱۰۴۱Nبعد از آن گفتند کای خرگوش چست * در میان آر آن چه در ادراک تست
۱۰۴۲Qای که با شیری تو در پیچیده‌ای * باز گو رأیی که اندیشیده‌ای
۱۰۴۲Nای که با شیری تو در پیچیده‌ای * باز گو رایی که اندیشیده‌ای
۱۰۴۳Qمشورت ادراک و هشیاری دهد * عقلها مر عقل را یاری دهد
۱۰۴۳Nمشورت ادراک و هشیاری دهد * عقلها مر عقل را یاری دهد
۱۰۴۴Qگفت پیغمبر بکن ای رأی‌زن * مشورت کاؐلْمُسْتَشارُ مُؤتَمَن
۱۰۴۴Nگفت پیغمبر بکن ای رایزن * مشورت کالمستشار موتمن

block:1055

منع کردن خرگوش راز را از ایشان
۱۰۴۵Qگفت هر رازی نشاید باز گفت * جُفت طاق آید گهی گه طاق جُفت
۱۰۴۵Nگفت هر رازی نشاید باز گفت * جفت طاق آید گهی گه طاق جفت
۱۰۴۶Qاز صفا گر دَم زنی با آینه * تیره گردد زود با ما آینه
۱۰۴۶Nاز صفا گر دم زنی با آینه * تیره گردد زود با ما آینه
۱۰۴۷Qدر بیانِ این سه کم جُنبان لبت * از ذَهاب و از ذَهَب وز مَذْهَبَت
۱۰۴۷Nدر بیان این سه کم جنبان لبت * از ذهاب و از ذهب وز مذهبت
۱۰۴۸Qکین سه را خصمست بسیار و عدو * در کمینت ایستد چون داند او
۱۰۴۸Nکین سه را خصم است بسیار و عدو * در کمینت ایستد چون داند او
۱۰۴۹Qور بگویی با یکی دو اَلْوَدَاع * کُلُّ سِرٍّ جاوَزَ الإِثْنَیْنِ شاع
۱۰۴۹Nور بگویی با یکی دو الوداع * کل سر جاوز الاثنین شاع
۱۰۵۰Qگر دو سه پرّنده را بندی بهَم * بر زمین مانند محبوس از الم
۱۰۵۰Nگر دو سه پرنده را بندی به هم * بر زمین مانند محبوس از الم
۱۰۵۱Qمشورت دارند سَرْپوشیده خوب * در کِنایت با غَلَط‌افکَن مشوب
۱۰۵۱Nمشورت دارند سرپوشیده خوب * در کنایت با غلط افکن مشوب
۱۰۵۲Qمشورت کردی پَیَمْبَر بسته‌سَر * گفته ایشانش جواب و بی‌خبر
۱۰۵۲Nمشورت کردی پیمبر بسته سر * گفته ایشانش جواب و بی‌خبر
۱۰۵۳Qدر مثالی بسته گفتی رای را * تا نداند خصم از سَر پای را
۱۰۵۳Nدر مثالی بسته گفتی رای را * تا نداند خصم از سر پای را
۱۰۵۴Qاو جوابِ خویش بگْرفتی ازو * وز سُؤالش می‌نبُردی غیرْ بُو
۱۰۵۴Nاو جواب خویش بگرفتی از او * وز سؤالش می‌نبردی غیر بو

block:1056

قصهٔ مکر خرگوش
۱۰۵۵Qساعتی تأخیر کرد اندر شدن * بعد ازان شد پیشِ شیرِ پنجه‌زن
۱۰۵۵Nساعتی تاخیر کرد اندر شدن * بعد از آن شد پیش شیر پنجه زن
۱۰۵۶Qز آن سبب کاندر شدن او ماند دیر * خاک را می‌کَنْد و می‌غرّید شیر
۱۰۵۶Nز آن سبب کاندر شدن او ماند دیر * خاک را می‌کند و می‌غرید شیر
۱۰۵۷Qگفت من گفتم که عهدِ آن خَسان * خام باشد خام و سُست و نارَسان
۱۰۵۷Nگفت من گفتم که عهد آن خسان * خام باشد خام و سست و نارسان
۱۰۵۸Qدمدمهٔ ایشان مرا از خَر فگند * چند بفْریبد مرا این دهر چند
۱۰۵۸Nدمدمه‌ی ایشان مرا از خر فگند * چند بفریبد مرا این دهر چند
۱۰۵۹Qسخت درماند امیر سُست‌ریش * چون نه پس بیند نه پیش از احمقیش
۱۰۵۹Nسخت درماند امیر سست ریش * چون نه پس بیند نه پیش از احمقیش
۱۰۶۰Qراه هموارست و زیرش دامها * قحطِ معنی در میانِ نامها
۱۰۶۰Nراه هموار است و زیرش دامها * قحط معنی در میان نامها
۱۰۶۱Qلفظها و نامها چون دامهاست * لفظِ شیرین ریگِ آبِ عمرِ ماست
۱۰۶۱Nلفظها و نامها چون دامهاست * لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست
۱۰۶۲Qآن یکی ریگی که جوشد آب ازو * سخت کمیابست رَوْ آن را بجُو
۱۰۶۲Nآن یکی ریگی که جوشد آب ازو * سخت کمیاب است رو آن را بجو
۱۰۶۳Qمَنْبَعِ حِکمت شود حِکمت‌طلب * فارغ آید او ز تحصیل و سبب
۱۰۶۳Nمنبع حکمت شود حکمت طلب * فارغ آید او ز تحصیل و سبب
۱۰۶۴Qلَوْحِ حافظ لوحِ محفوظی شود * عقلِ او از رُوح محظوظی شود
۱۰۶۴Nلوح حافظ لوح محفوظی شود * عقل او از روح محظوظی شود
۱۰۶۵Qچون مُعَلِّم بود عقلش ز ابتدا * بعد ازین شد عقل شاگردی ورا
۱۰۶۵Nچون معلم بود عقلش ز ابتدا * بعد از این شد عقل شاگردی و را
۱۰۶۶Qعقل چون جِبریل گوید احمدا * گر یکی گامی نِهَم سوزد مرا
۱۰۶۶Nعقل چون جبریل گوید احمدا * گر یکی گامی نهم سوزد مرا
۱۰۶۷Qتو مرا بگْذار زین پس پیش ران * حدِّ من این بود ای سلطانِ جان
۱۰۶۷Nتو مرا بگذار زین پس پیش ران * حد من این بود ای سلطان جان
۱۰۶۸Qهر که ماند از کاهلی بی‌شُکر و صبر * او همین داند که گیرد پای جَبْر
۱۰۶۸Nهر که ماند از کاهلی بی‌شکر و صبر * او همین داند که گیرد پای جبر
۱۰۶۹Qهر که جبر آورد خود رنجور کرد * تا همان رنجوریَش در گور کرد
۱۰۶۹Nهر که جبر آورد خود رنجور کرد * تا همان رنجوری‌اش در گور کرد
۱۰۷۰Qگفت پیغمبر که رنجوری بلاغ * رنج آرد تا بمیرد چون چراغ
۱۰۷۰Nگفت پیغمبر که رنجوری به لاغ * رنج آرد تا بمیرد چون چراغ
۱۰۷۱Qجبر چه بْوَد بستنِ اِشکسته را * یا بپیوستن رگی بگُسسته را
۱۰۷۱Nجبر چه بود بستن اشکسته را * یا بپیوستن رگی بگسسته را
۱۰۷۲Qچون درین ره پای خود نشْکسته‌ای * بر کی می‌خندی چه پا را بسته‌ای
۱۰۷۲Nچون در این ره پای خود نشکسته‌ای * بر که می‌خندی چه پا را بسته‌ای
۱۰۷۳Qوانک پایش در رهِ کُوشِش شکست * در رسید او را بُراق و بر نشست
۱۰۷۳Nو آن که پایش در ره کوشش شکست * در رسید او را براق و بر نشست
۱۰۷۴Qحاملِ دین بود او محمول شد * قابلِ فرمان بُد او مقبول شد
۱۰۷۴Nحامل دین بود او محمول شد * قابل فرمان بد او مقبول شد
۱۰۷۵Qتا کنون فرمان پذیرفتی ز شاه * بعد ازین فرمان رساند بر سپاه
۱۰۷۵Nتا کنون فرمان پذیرفتی ز شاه * بعد از این فرمان رساند بر سپاه
۱۰۷۶Qتا کنون اختر اثر کردی در او * بعد ازین باشد امیرِ اختر او
۱۰۷۶Nتا کنون اختر اثر کردی در او * بعد از این باشد امیر اختر او
۱۰۷۷Qگر ترا اِشکال آید در نظر * پس تو شک داری در اِنْشَقَّ اؐلْقَمَر
۱۰۷۷Nگر ترا اشکال آید در نظر * پس تو شک داری در انْشَقَّ الْقَمَرُ
۱۰۷۸Qتازه کن ایمان نی از گفتِ زبان * ای هوا را تازه کرده در نهان
۱۰۷۸Nتازه کن ایمان نه از گفت زبان * ای هوا را تازه کرده در نهان
۱۰۷۹Qتا هوا تازه‌ست ایمان تازه نیست * کین هوا جز قفلِ آن دروازه نیست
۱۰۷۹Nتا هوا تازه ست ایمان تازه نیست * کاین هوا جز قفل آن دروازه نیست
۱۰۸۰Qکرده‌ای تأویل حرفِ بِکر را * خویش را تأویل کن نه ذِکر را
۱۰۸۰Nکرده‌ای تاویل حرف بکر را * خویش را تاویل کن نی ذکر را
۱۰۸۱Qبر هوا تاویلِ قرآن می‌کنی * پست و کژ شد از تو معنی سَنی
۱۰۸۱Nبر هوا تاویل قرآن می‌کنی * پست و کژ شد از تو معنی سنی

block:1057

زیافت تأویل رکیک مگس
۱۰۸۲Qآن مگس بر برگِ کاه و بَوْلِ خَر * همچو کشتیبان همی‌افراشت سَر
۱۰۸۲Nآن مگس بر برگ کاه و بول خر * همچو کشتی‌بان همی‌افراشت سر
۱۰۸۳Qگفت من دریا و کشتی خوانده‌ام * مدَّتی در فکرِ آن می‌مانده‌ام
۱۰۸۳Nگفت من دریا و کشتی خوانده‌ام * مدتی در فکر آن می‌مانده‌ام
۱۰۸۴Qاینک این دریا و این کشتی و من * مردِ کشتیبان و اهل و رأی‌زن
۱۰۸۴Nاینک این دریا و این کشتی و من * مرد کشتیبان و اهل و رایزن
۱۰۸۵Qبر سرِ دریا همی‌رانْد او عَمَد * می‌نمودش آن قَدَر بیرون ز حَد
۱۰۸۵Nبر سر دریا همی‌راند او عمد * می‌نمودش آن قدر بیرون ز حد
۱۰۸۶Qبود بی‌حدّ آن چَمین نسبت بدو * آن نظر که بیند آن را راست کو
۱۰۸۶Nبود بی‌حد آن چمین نسبت بدو * آن نظر که بیند آن را راست کو
۱۰۸۷Qعالَمش چندان بود کش بینِشَست * چشم چندین بحر هم چندینشَست
۱۰۸۷Nعالمش چندان بود کش بینش است * چشم چندین بحر هم چندینش است
۱۰۸۸Qصاحبِ تأویلِ باطل چون مگس * وَهمِ او بَوْلِ خر و تصویرْ خَسْ
۱۰۸۸Nصاحب تاویل باطل چون مگس * وهم او بول خر و تصویر خس
۱۰۸۹Qگر مگس تأویل بگْذارد برای * آن مگس را بخت گرداند هُمای
۱۰۸۹Nگر مگس تاویل بگذارد به رای * آن مگس را بخت گرداند همای
۱۰۹۰Qآن مگس نبْود کش این عِبْرت بود * رُوحِ او نه در خورِ صورت بود
۱۰۹۰Nآن مگس نبود کش این عبرت بود * روح او نی در خور صورت بود

block:1058

تولیدن شیر از دیر آمدن خرگوش
۱۰۹۱Qهمچو آن خرگوش کو بر شیر زد * روحِ او کَی بود اندر خورْدِ قَد
۱۰۹۱Nهمچو آن خرگوش کاو بر شیر زد * روح او کی بود اندر خورد قد
۱۰۹۲Qشیر می‌گفت از سرِ تیزی و خشم * کز رهِ گوشم عدو بربست چشم
۱۰۹۲Nشیر می‌گفت از سر تیزی و خشم * کز ره گوشم عدو بر بست چشم
۱۰۹۳Qمکرهای جَبْریانم بسته کرد * تیغِ چوبینشان تنم را خسته کرد
۱۰۹۳Nمکرهای جبریانم بسته کرد * تیغ چوبینشان تنم را خسته کرد
۱۰۹۴Qزین سِپَس من نشْنوم آن دَمْدَمه * بانگِ دیوانست و غُولان آن همه
۱۰۹۴Nزین سپس من نشنوم آن دمدمه * بانگ دیوان است و غولان آن همه
۱۰۹۵Qبر دَران ای دل تو ایشان را مَه‌ایست * پوستشان بر کَن کِشان جز پوست نیست
۱۰۹۵Nبردران ای دل تو ایشان را مه‌ایست * پوستشان بر کن کشان جز پوست نیست
۱۰۹۶Qپوست چه بْوَد گفتهای رنگ رنگ * چون زِرِه بر آب کش نبْود درنگ
۱۰۹۶Nپوست چه بود گفتهای رنگ رنگ * چون زره بر آب کش نبود درنگ
۱۰۹۷Qاین سخن چون پوست و معنی مغز دان * این سخن چون نقش و معنی همچو جان
۱۰۹۷Nاین سخن چون پوست و معنی مغز دان * این سخن چون نقش و معنی همچو جان
۱۰۹۸Qپوست باشد مغزِ بَد را عیب‌پوش * مغزِ نیکو را ز غیرت غَیْب‌پوش
۱۰۹۸Nپوست باشد مغز بد را عیب پوش * مغز نیکو را ز غیرت غیب پوش
۱۰۹۹Qچون قلم از باد بُد دفتر ز آب * هر چه بنْویسی فنا گردد شتاب
۱۰۹۹Nچون قلم از باد بد دفتر ز آب * هر چه بنویسی فنا گردد شتاب
۱۱۰۰Qنقشِ آبست ار وفا جُویی ازان * باز گردی دستهای خود گزان
۱۱۰۰Nنقش آب است ار وفا جویی از آن * باز گردی دستهای خود گزان
۱۱۰۱Qباد در مَردُم هوا و آرزوست * چون هوا بگْذاشتی پیغامِ هُوست
۱۱۰۱Nباد در مردم هوا و آرزوست * چون هوا بگذاشتی پیغام هوست
۱۱۰۲Qخوش بود پیغامهای کِردگار * کو ز سر تا پای باشد پایدار
۱۱۰۲Nخوش بود پیغامهای کردگار * کاو ز سر تا پای باشد پایدار
۱۱۰۳Qخُطبهٔ شاهان بگردد و آن کِیا * جز کیا و خُطبه‌های انبیا
۱۱۰۳Nخطبه‌ی شاهان بگردد و آن کیا * جز کیا و خطبه‌های انبیا
۱۱۰۴Qزانک بَوْشِ پادشاهان از هُواست * بارنامهٔ انبیا از کبْریاست
۱۱۰۴Nز آن که بوش پادشاهان از هواست * بار نامه‌ی انبیا از کبریاست
۱۱۰۵Qاز دِرَمها نامِ شاهان بر کَنَند * نامِ احمد تا ابد بر می‌زنند
۱۱۰۵Nاز درمها نام شاهان بر کنند * نام احمد تا ابد بر می‌زنند
۱۱۰۶Qنامِ احمد نامِ جملهٔ انبیاست * چونک صد آمد نَوَد هم پیشِ ماست
۱۱۰۶Nنام احمد نام جمله انبیاست * چون که صد آمد نود هم پیش ماست

block:1059

هم در بیان مکر خرگوش
۱۱۰۷Qدر شدن خرگوش بس تأخیر کرد * مکر را با خویشتن تقریر کرد
۱۱۰۷Nدر شدن خرگوش بس تاخیر کرد * مکر را با خویشتن تقریر کرد
۱۱۰۸Qدر ره آمد بعدِ تأخیرِ دراز * تا بگوشِ شیر گوید یک دو راز
۱۱۰۸Nدر ره آمد بعد تاخیر دراز * تا به گوش شیر گوید یک دو راز
۱۱۰۹Qتا چه عالَمهاست در سودای عقل * تا چه با پَهْناست این دریای عَقل
۱۱۰۹Nتا چه عالمهاست در سودای عقل * تا چه با پهناست این دریای عقل
۱۱۱۰Qصورتِ ما اندرین بحرِ عذاب * می‌دود چون کاسه‌ها بر روی آب
۱۱۱۰Nصورت ما اندر این بحر عذاب * می‌دود چون کاسه‌ها بر روی آب
۱۱۱۱Qتا نشد پُر بر سرِ دریا چو طَشْت * چونک پُر شد طَشت در وی غرق گشت
۱۱۱۱Nتا نشد پر بر سر دریا چو طشت * چون که پر شد طشت در وی غرق گشت
۱۱۱۲Qعقل پنهانست و ظاهر عالَمی * صورتِ ما موج یا از وی نَمی
۱۱۱۲Nعقل پنهان است و ظاهر عالمی * صورت ما موج یا از وی نمی
۱۱۱۳Qهر چه صورت می وسیلت سازدش * ز آن وسیلت بحر دُور اندازدش
۱۱۱۳Nهر چه صورت می وسیلت سازدش * ز آن وسیلت بحر دور اندازدش
۱۱۱۴Qتا نبیند دل دهندهٔ راز را * تا نبیند تیر دُورانداز را
۱۱۱۴Nتا نبیند دل دهنده‌ی راز را * تا نبیند تیر دور انداز را
۱۱۱۵Qاسپِ خود را یاوه داند وز ستیز * می‌دوانَد اسپِ خود در راه تیز
۱۱۱۵Nاسب خود را یاوه داند وز ستیز * می‌دواند اسب خود در راه تیز
۱۱۱۶Qاسپِ خود را یاوه داند آن جَواد * و اسپْ خود او را کَشان کرده چو باد
۱۱۱۶Nاسب خود را یاوه داند آن جواد * و اسب خود او را کشان کرده چو باد
۱۱۱۷Qدر فغان و جُست‌وجُو آن خِیره سر * هر طرف پُرسان و جویان دَر بدر
۱۱۱۷Nدر فغان و جستجو آن خیره‌سر * هر طرف پرسان و جویان دربدر
۱۱۱۸Qکان که دزدید اسپِ ما را کو و کیست * این که زیرِ رانِ تُست ای خواجه چیست
۱۱۱۸Nکان که دزدید اسب ما را کو و کیست * این که زیر ران تست ای خواجه چیست
۱۱۱۹Qآری این اسپست لیک این اسپ کو * با خود آی ای شَهْسَوارِ اسپ‌جو
۱۱۱۹Nآری این اسب است لیک این اسب کو * با خود آ ای شهسوار اسب جو
۱۱۲۰Qجان ز پیدایی و نزدیکیست گُم * چون شِکَم پُر آب و لب خُشکی چو خُم
۱۱۲۰Nجان ز پیدایی و نزدیکی است گم * چون شکم پر آب و لب خشکی چو خم
۱۱۲۱Qکَی ببینی سرخ و سبز و فُور را * تا نبینی پیش ازین سه نور را
۱۱۲۱Nکی ببینی سرخ و سبز و فور را * تا نبینی پیش از این سه نور را
۱۱۲۲Qلیک چون در رنگ گُم شد هوشِ تو * شد ز نور آن رنگها روپوشِ تو
۱۱۲۲Nلیک چون در رنگ گم شد هوش تو * شد ز نور آن رنگها رو پوش تو
۱۱۲۳Qچونک شب آن رنگها مستور بود * پس بدیدی دیدِ رنگ از نور بود
۱۱۲۳Nچون که شب آن رنگها مستور بود * پس بدیدی دید رنگ از نور بود
۱۱۲۴Qنیست دیدِ رنگ بی‌نورِ برون * همچنین رنگِ خیالِ اندرون
۱۱۲۴Nنیست دید رنگ بی‌نور برون * همچنین رنگ خیال اندرون
۱۱۲۵Qاین برون از آفتاب و از سُها * و اندرون از عکسِ انوارِ عُلا
۱۱۲۵Nاین برون از آفتاب و از سها * و اندرون از عکس انوار علی
۱۱۲۶Qنورِ نورِ چشم خود نورِ دلست * نورِ چشم از نورِ دلها حاصلَست
۱۱۲۶Nنور نور چشم خود نور دل است * نور چشم از نور دلها حاصل است
۱۱۲۷Qباز نورِ نورِ دل نورِ خداست * کو ز نورِ عقل و حس پاک و جُداست
۱۱۲۷Nباز نور نور دل نور خداست * کاو ز نور عقل و حس پاک و جداست
۱۱۲۸Qشب نبُد نور و ندیدی رنگها * پس بضدِّ نور پیدا شد ترا
۱۱۲۸Nشب نبد نوری ندیدی رنگها * پس به ضد نور پیدا شد ترا
۱۱۲۹Qدیدنِ نورست آنگه دیدِ رنگ * وین بضدِّ نور دانی بی‌درنگ
۱۱۲۹Nدیدن نور است آن گه دید رنگ * وین به ضد نور دانی بی‌درنگ
۱۱۳۰Qرنج و غم را حق پیِ آن آفرید * تا بدین ضدّ خوش دلی آید پدید
۱۱۳۰Nرنج و غم را حق پی آن آفرید * تا بدین ضد خوش دلی آید پدید
۱۱۳۱Qپس نهانیها بضد پیدا شود * چونک حق را نیست ضد پنهان بود
۱۱۳۱Nپس نهانیها به ضد پیدا شود * چون که حق را نیست ضد پنهان بود
۱۱۳۲Qکه نظر بر نور بود آنگه برنگ * ضد به ضد پیدا بود چون روم و زنگ
۱۱۳۲Nکه نظر بر نور بود آن گه به رنگ * ضد به ضد پیدا بود چون روم و زنگ
۱۱۳۳Qپس بضدِّ نور دانستی تو نور * ضدّ ضد را می‌نماید در صُدور
۱۱۳۳Nپس به ضد نور دانستی تو نور * ضد ضد را می‌نماید در صدور
۱۱۳۴Qنورِ حق را نیست ضدّی در وُجود * تا بضدّ او را توان پیدا نمود
۱۱۳۴Nنور حق را نیست ضدی در وجود * تا به ضد او را توان پیدا نمود
۱۱۳۵Qلاجَرَم أَبْصارُنا لا تُدْرِکُه * وَ هْوَ یُدْرِک بین تو از موسی و کُه
۱۱۳۵Nلاجرم أبصارنا لا تدرکه * و هو یدرک بین تو از موسی و که
۱۱۳۶Qصورت از معنی چو شیر از بیشه دان * یا چو آواز و سخن ز اندیشه دان
۱۱۳۶Nصورت از معنی چو شیر از بیشه دان * یا چو آواز و سخن ز اندیشه دان
۱۱۳۷Qاین سخن و آواز از اندیشه خاست * تو ندانی بحرِ اندیشه کجاست
۱۱۳۷Nاین سخن و آواز از اندیشه خاست * تو ندانی بحر اندیشه کجاست
۱۱۳۸Qلیک چون موج سخن دیدی لطیف * بحرِ آن دانی که باشد هم شریف
۱۱۳۸Nلیک چون موج سخن دیدی لطیف * بحر آن دانی که باشد هم شریف
۱۱۳۹Qچون ز دانِش موجِ اندیشه بتاخت * از سخن و آواز او صورت بساخت
۱۱۳۹Nچون ز دانش موج اندیشه بتاخت * از سخن و آواز او صورت بساخت
۱۱۴۰Qاز سخن صورت بزاد و باز مُرد * موج خود را باز اندر بحر بُرد
۱۱۴۰Nاز سخن صورت بزاد و باز مرد * موج خود را باز اندر بحر برد
۱۱۴۱Qصورت از بی‌صورتی آمد برون * باز شد که‌ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُون
۱۱۴۱Nصورت از بی‌صورتی آمد برون * باز شد که‌ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ
۱۱۴۲Qپس ترا هر لحظه مرگ و رَجْعتیست * مُصْطَفَی فرمود دنیا ساعتیست
۱۱۴۲Nپس ترا هر لحظه مرگ و رجعتی است * مصطفی فرمود دنیا ساعتی است
۱۱۴۳Qفکرِ ما تیریست از هُو در هَوا * در هوا کَی پاید آید تا خدا
۱۱۴۳Nفکر ما تیری است از هو در هوا * در هوا کی پاید آید تا خدا
۱۱۴۴Qهر نَفَس نَو می‌شود دنیا و ما * بی‌خبر از نَو شدن اندر بقا
۱۱۴۴Nهر نفس نو می‌شود دنیا و ما * بی‌خبر از نو شدن اندر بقا
۱۱۴۵Qعُمر همچون جُوی نَوْ نَوْ می‌رسد * مُسْتَمِری می‌نماید در جسَد
۱۱۴۵Nعمر همچون جوی نو نو می‌رسد * مستمری می‌نماید در جسد
۱۱۴۶Qآن ز تیری مُستمر شکل آمده‌ست * چون شَرَر کش تیز جُنبانی بدَست
۱۱۴۶Nآن ز تیری مستمر شکل آمده ست * چون شرر کش تیز جنبانی به دست
۱۱۴۷Qشاخِ آتش را بجنبانی بساز * در نظر آتش نماید بس دراز
۱۱۴۷Nشاخ آتش را بجنبانی به ساز * در نظر آتش نماید بس دراز
۱۱۴۸Qاین درازی مُدَّت از تیزی صُنع * می‌نماید سُرْعت‌انگیزی صُنع
۱۱۴۸Nاین درازی مدت از تیزی صنع * می‌نماید سرعت انگیزی صنع
۱۱۴۹Qطالبِ این سِرّ اگر علَّامه‌ایست * نک حُسامُ اؐلْدّین که سامی نامه‌ایست
۱۱۴۹Nطالب این سر اگر علامه‌ای است * نک حسام الدین که سامی نامه‌ای است

block:1060

رسیدن خرگوش به شیر
۱۱۵۰Qشیر اندر آتش و در خشم و شور * دید کآن خرگوش می‌آید ز دُور
۱۱۵۰Nشیر اندر آتش و در خشم و شور * دید کان خرگوش می‌آید ز دور
۱۱۵۱Qمی‌دود بی‌دهشت و گستاخ او * خشمگین و تند و تیز و تُرش‌رو
۱۱۵۱Nمی‌دود بی‌دهشت و گستاخ او * خشمگین و تند و تیز و ترش رو
۱۱۵۲Qکز شکسته آمدن تُهمت بود * وز دلیری دفعِ هر رِیبت بود
۱۱۵۲Nکز شکسته آمدن تهمت بود * وز دلیری دفع هر ریبت بود
۱۱۵۳Qچون رسید او پیشتر نزدیکِ صف * بانگ بر زد شیر های ای ناخَلَف
۱۱۵۳Nچون رسید او پیشتر نزدیک صف * بانگ بر زد شیرهای ای ناخلف
۱۱۵۴Qمن که پیلان را ز هَم بدْریده‌ام * من که گوشِ شیر نر مالیده‌ام
۱۱۵۴Nمن که گاوان را ز هم بدریده‌ام * من که گوش پیل نر مالیده‌ام
۱۱۵۵Qنیمْ‌خرگوشی که باشد که چنین * امرِ ما را افگند او بر زمین
۱۱۵۵Nنیم خرگوشی که باشد که چنین * امر ما را افکند او بر زمین
۱۱۵۶Qترکِ خواب غفلتِ خرگوش کن * غُرّهٔ این شیر ای خَر گوش کن
۱۱۵۶Nترک خواب غفلت خرگوش کن * غره‌ی این شیر ای خر گوش کن

block:1061

عذر گفتن خرگوش
۱۱۵۷Qگفت خرگوش الامان عُذریم هست * گر دهد عفوِ خداوندیت دست
۱۱۵۷Nگفت خرگوش الامان عذریم هست * گر دهد عفو خداوندیت دست
۱۱۵۸Qگفت چه عذر ای قُصورِ ابلهان * این زمان آیند در پیشِ شهان
۱۱۵۸Nگفت چه عذر ای قصور ابلهان * این زمان آیند در پیش شهان
۱۱۵۹Qمرغِ بی‌وقتی سَرَت باید بُرید * عذرِ احمق را نمی شاید شنید
۱۱۵۹Nمرغ بی‌وقتی سرت باید برید * عذر احمق را نمی شاید شنید
۱۱۶۰Qعذرِ احمق بتّر از جُرمش بود * عذرِ نادان زهرِ هر دانش بود
۱۱۶۰Nعذر احمق بدتر از جرمش بود * عذر نادان زهر هر دانش بود
۱۱۶۱Qعذرت ای خرگوش از دانش تهی * من چه خرگوشم که در گوشم نهی
۱۱۶۱Nعذرت ای خرگوش از دانش تهی * من چه خرگوشم که در گوشم نهی
۱۱۶۲Qگفت ای شه ناکسی را کس شمار * عذرِ اِسْتَم دیده‌ای را گوش دار
۱۱۶۲Nگفت ای شه ناکسی را کس شمار * عذر استم دیده‌ای را گوش دار
۱۱۶۳Qخاصّ از بهرِ زکاتِ جاهِ خود * گمرهی را تو مران از راهِ خود
۱۱۶۳Nخاص از بهر زکات جاه خود * گمرهی را تو مران از راه خود
۱۱۶۴Qبحر کو آبی بهَر جُو می‌دهد * هر خسی را بر سَر و رُو می‌نهد
۱۱۶۴Nبحر کاو آبی به هر جو می‌دهد * هر خسی را بر سر و رو می‌نهد
۱۱۶۵Qکم نخواهد گشت دریا زین کرم * از کرم دریا نگردد بیش و کم
۱۱۶۵Nکم نخواهد گشت دریا زین کرم * از کرم دریا نگردد بیش و کم
۱۱۶۶Qگفت دارم من کرم بر جای او * جامهٔ هر کس بُرم بالای او
۱۱۶۶Nگفت دارم من کرم بر جای او * جامه‌ی هر کس برم بالای او
۱۱۶۷Qگفت بشْنو گر نباشم جای لطف * سر نهادم پیشِ اژْدَرهای عُنْف
۱۱۶۷Nگفت بشنو گر نباشم جای لطف * سر نهادم پیش اژدرهای عنف
۱۱۶۸Qمن بوقتِ چاشت در راه آمدم * با رفیقِ خود سوی شاه آمدم
۱۱۶۸Nمن به وقت چاشت در راه آمدم * با رفیق خود سوی شاه آمدم
۱۱۶۹Qبا من از بهرِ تو خرگوشی دگر * جُفت و همره کرده بودند آن نفر
۱۱۶۹Nبا من از بهر تو خرگوشی دگر * جفت و همره کرده بودند آن نفر
۱۱۷۰Qشیری اندر راه قصدِ بنده کرد * قصدِ هر دو همرهِ آینده کرد
۱۱۷۰Nشیری اندر راه قصد بنده کرد * قصد هر دو همره آینده کرد
۱۱۷۱Qگفتمش ما بندهٔ شاهنشهیم * خواجه‌تاشانِ که آن دَرگَهیم
۱۱۷۱Nگفتمش ما بنده‌ی شاهنشه‌ایم * خواجه‌تاشان که آن درگه‌ایم
۱۱۷۲Qگفت شاهنشه که باشد شرم دار * پیشِ من تو یاد هر ناکَس میار
۱۱۷۲Nگفت شاهنشه که باشد شرم دار * پیش من تو یاد هر ناکس میار
۱۱۷۳Qهم ترا و هم شَهَت را بر دَرَم * گر تو با یارت بگردید از دَرَم
۱۱۷۳Nهم ترا و هم شهت را بر درم * گر تو با یارت بگردید از درم
۱۱۷۴Qگفتمش بگْذار تا بارِ دگر * روی شه بینم بَرَم از تو خبر
۱۱۷۴Nگفتمش بگذار تا بار دگر * روی شه بینم برم از تو خبر
۱۱۷۵Qگفت همره را گِرَو نِه پیشِ من * ور نه قُربانی تو اندر کیشِ من
۱۱۷۵Nگفت همره را گرو نه پیش من * ور نه قربانی تو اندر کیش من
۱۱۷۶Qلابه کردیمش بسی سودی نکرد * یارِ من بِستَد مرا بگْذاشت فَرْد
۱۱۷۶Nلابه کردیمش بسی سودی نکرد * یار من بستد مرا بگذاشت فرد
۱۱۷۷Qیارم از زفتی دو چندان بُد که من * هم بلطف و هم بخوبی هم بتن
۱۱۷۷Nیارم از زفتی دو چندان بد که من * هم به لطف و هم به خوبی هم به تن
۱۱۷۸Qبعد ازین زان شیر این ره بسته شد * حال من این بود و با تو گفته شد
۱۱۷۸Nبعد از این ز آن شیر این ره بسته شد * رشته‌ی ایمان ما بگسسته شد
۱۱۷۹Qاز وظیفه بعد ازین اُومید بُر * حق همی‌گویم ترا و الحقُّ مُر
۱۱۷۹Nاز وظیفه بعد از این اومید بر * حق همی‌گویم ترا و الحق مر
۱۱۸۰Qگر وظیفه بایدت ره پاک کن * هین بیا و دفعِ آن بی‌باک کن
۱۱۸۰Nگر وظیفه بایدت ره پاک کن * هین بیا و دفع آن بی‌باک کن

block:1062

جواب گفتن شیر خرگوش را و روان شدن با او
۱۱۸۱Qگفت بِسمِ اللَّه بیا تا او کجاست * پیش در شَو گر همی‌گویی تو راست
۱۱۸۱Nگفت بسم اللَّه بیا تا او کجاست * پیش در شو گر همی‌گویی تو راست
۱۱۸۲Qتا سزای او و صد چون او دهم * ور دروغست این سزای تو دهم
۱۱۸۲Nتا سزای او و صد چون او دهم * ور دروغ است این سزای تو دهم
۱۱۸۳Qاندر آمد چون قلاووزی بپیش * تا برد او را بسوی دامِ خویش
۱۱۸۳Nاندر آمد چون قلاووزی به پیش * تا برد او را به سوی دام خویش
۱۱۸۴Qسوی چاهی کو نشانش کرده بود * چاهِ مَغْ را دامِ جانش کرده بود
۱۱۸۴Nسوی چاهی کاو نشانش کرده بود * چاه مغ را دام جانش کرده بود
۱۱۸۵Qمی‌شدند این هر دو تا نزدیکِ چاه * اینْت خرگوشی چو آبی زیرِ کاه
۱۱۸۵Nمی‌شدند این هر دو تا نزدیک چاه * اینت خرگوشی چو آبی زیر کاه
۱۱۸۶Qآبْ کاهی را بهامون می‌بَرَد * آبْ کوهی را عجب چون می‌بَرَد
۱۱۸۶Nآب کاهی را به هامون می‌برد * آب کوهی را عجب چون می‌برد
۱۱۸۷Qدامِ مکرِ او کمندِ شیر بود * طُرْفه خرگوشی که شیری می‌رُبود
۱۱۸۷Nدام مکر او کمند شیر بود * طرفه خرگوشی که شیری می‌ربود
۱۱۸۸Qموسیی فرعون را با رودِ نیل * می‌کُشد با لشکر و جمعِ ثقیل
۱۱۸۸Nموسیی فرعون را با رود نیل * می‌کشد با لشکر و جمع ثقیل
۱۱۸۹Qپشّه‌ای نمرود را با نیمِ پَر * می‌شکافد بی‌محابا درزِ سر
۱۱۸۹Nپشه‌ای نمرود را با نیم پر * می‌شکافد بی‌محابا درز سر
۱۱۹۰Qحالِ آن کو قولِ دشمن را شنود * بین جزای آنک شد یارِ حسود
۱۱۹۰Nحال آن کاو قول دشمن را شنود * بین جزای آن که شد یار حسود
۱۱۹۱Qحالِ فرعونی که هامان را شنود * حالِ نمرودی که شیطان را شنود
۱۱۹۱Nحال فرعونی که هامان را شنود * حال نمرودی که شیطان را شنود
۱۱۹۲Qدشمن ارچه دوستانه گویدت * دام دان گر چه ز دانه گویدت
۱۱۹۲Nدشمن ار چه دوستانه گویدت * دام دان گر چه ز دانه گویدت
۱۱۹۳Qگر ترا قَنْدی دهد آن زهر دان * گر بتن لطفی کند آن قهر دان
۱۱۹۳Nگر ترا قندی دهد آن زهر دان * گر به تن لطفی کند آن قهر دان
۱۱۹۴Qچون قضا آید نبینی غیرِ پوست * دشمنان را بازنشْناسی ز دوست
۱۱۹۴Nچون قضا آید نبینی غیر پوست * دشمنان را باز نشناسی ز دوست
۱۱۹۵Qچون چنین شد ابتهال آغاز کن * ناله و تسبیح و روزه ساز کن
۱۱۹۵Nچون چنین شد ابتهال آغاز کن * ناله و تسبیح و روزه ساز کن
۱۱۹۶Qناله می‌کن کای تو عَلَّام اؐلْغُیُوب * زیرِ سنگِ مکرِ بَد ما را مکوب
۱۱۹۶Nناله می‌کن کای تو علام الغیوب * زیر سنگ مکر بد ما را مکوب
۱۱۹۷Qگر سگی کردیم ای شیرآفرین * شیر را مگْمار بر ما زین کمین
۱۱۹۷Nگر سگی کردیم ای شیر آفرین * شیر را مگمار بر ما زین کمین
۱۱۹۸Qآب خوش را صورتِ آتش مده * اندر آتش صورتِ آبی منِه
۱۱۹۸Nآب خوش را صورت آتش مده * اندر آتش صورت آبی منه
۱۱۹۹Qاز شراب قهر چون مستی دهی * نیستها را صورتِ هستی دهی
۱۱۹۹Nاز شراب قهر چون مستی دهی * نیستها را صورت هستی دهی
۱۲۰۰Qچیست مستی بندِ چشم از دیدِ چشم * تا نماید سنگ گوهر پَشمْ یَشم
۱۲۰۰Nچیست مستی بند چشم از دید چشم * تا نماید سنگ گوهر پشم یشم
۱۲۰۱Qچیست مستی حِسّها مُبدَل شدن * چوبِ گز اندر نظر صَنْدَل شدن
۱۲۰۱Nچیست مستی حسها مبدل شدن * چوب گز اندر نظر صندل شدن

block:1063

قصه هدهد و سلیمان در بیان آنک چون قضا آید چشمهای روشن بسته شود
۱۲۰۲Qچون سلیمان را سراپرده زدند * جمله مرغانش بخدمت آمدند
۱۲۰۲Nچون سلیمان را سراپرده زدند * جمله مرغانش به خدمت آمدند
۱۲۰۳Qهم زبان و مَحرَمِ خود یافتند * پیشِ او یک یک بجان بشْتافتند
۱۲۰۳Nهم زبان و محرم خود یافتند * پیش او یک یک به جان بشتافتند
۱۲۰۴Qجمله مرغان ترک کرده جیک جیک * با سلیمان گشته أَفْصَحْ مِنْ أَخیک
۱۲۰۴Nجمله مرغان ترک کرده جیک جیک * با سلیمان گشته افصح من اخیک
۱۲۰۵Qهمزبانی خویشی و پیوندی است * مرد با نامَحْرَمان چون بندی است
۱۲۰۵Nهم زبانی خویشی و پیوندی است * مرد با نامحرمان چون بندی است
۱۲۰۶Qای بسا هندو و تُرکِ همزبان * ای بسا دو تُرک چون بیگانگان
۱۲۰۶Nای بسا هندو و ترک هم زبان * ای بسا دو ترک چون بیگانگان
۱۲۰۷Qپس زبانِ مَحْرَمی خود دیگرست * هم‌دلی از همزبانی بهترست
۱۲۰۷Nپس زبان محرمی خود دیگر است * هم دلی از هم زبانی بهتر است
۱۲۰۸Qغیرِ نطق و غیرِ اِیما و سِجِل * صد هزاران ترجمان خیزد ز دل
۱۲۰۸Nغیر نطق و غیر ایما و سجل * صد هزاران ترجمان خیزد ز دل
۱۲۰۹Qجمله مرغان هر یکی اسرارِ خود * از هنر وز دانش و از کارِ خود
۱۲۰۹Nجمله مرغان هر یکی اسرار خود * از هنر وز دانش و از کار خود
۱۲۱۰Qبا سلیمان یک بیک وامی‌نمود * از برای عرضه خود را می‌ستود
۱۲۱۰Nبا سلیمان یک به یک وامی‌نمود * از برای عرضه خود را می‌ستود
۱۲۱۱Qاز تکبُّر نی و از هستی خویش * بهرِ آن تا ره دهد او را بپیش
۱۲۱۱Nاز تکبر نی و از هستی خویش * بهر آن تا ره دهد او را به پیش
۱۲۱۲Qچون بباید بَرْده را از خواجه‌ای * عرضه دارد از هنر دیباجه‌ای
۱۲۱۲Nچون بباید برده‌ای را خواجه‌ای * عرضه دارد از هنر دیباجه‌ای
۱۲۱۳Qچونک دارد از خریداریش ننگ * خود کند بیمار و کَرّ و شَلّ و لنگ
۱۲۱۳Nچون که دارد از خریداریش ننگ * خود کند بیمار و کر و شل و لنگ
۱۲۱۴Qنوبتِ هدهد رسید و پیشه‌اش * و آن بیانِ صنعت و اندیشه‌اش
۱۲۱۴Nنوبت هدهد رسید و پیشه‌اش * و آن بیان صنعت و اندیشه‌اش
۱۲۱۵Qگفت ای شه یک هنر کان کِهتَرست * باز گویم گفتْ کوته بهترست
۱۲۱۵Nگفت ای شه یک هنر کان کهتر است * باز گویم گفت کوته بهتر است
۱۲۱۶Qگفت بر گو تا کُدامست آن هنر * گفت من انگه که باشم اوج بَر
۱۲۱۶Nگفت بر گو تا کدام است آن هنر * گفت من آن گه که باشم اوج بر
۱۲۱۷Qبنْگرم از اوج با چشمِ یقین * من ببینم آب در قعرِ زمین
۱۲۱۷Nبنگرم از اوج با چشم یقین * من ببینم آب در قعر زمین
۱۲۱۸Qتا کجایست و چه عُمقستش چه رنگ * از چه می‌جوشد ز خاکی یا ز سنگ
۱۲۱۸Nتا کجایست و چه عمق استش چه رنگ * از چه می‌جوشد ز خاکی یا ز سنگ
۱۲۱۹Qای سلیمان بهرِ لشکرگاه را * در سفر می‌دار این آگاه را
۱۲۱۹Nای سلیمان بهر لشکرگاه را * در سفر می‌دار این آگاه را
۱۲۲۰Qپس سلیمان گفت ای نیکو رفیق * در بیابانهای بی‌آبِ عمیق
۱۲۲۰Nپس سلیمان گفت ای نیکو رفیق * در بیابانهای بی‌آب عمیق

block:1064

طعنهٔ زاغ در دعوی هدهد
۱۲۲۱Qزاغ چون بشْنود آمد از حسد * با سلیمان گفت کو کژ گفت و بَد
۱۲۲۱Nزاغ چون بشنود آمد از حسد * با سلیمان گفت کاو کژ گفت و بد
۱۲۲۲Qاز ادب نبود بپیشِ شه مقال * خاصّه خودلافِ دروغین و مُحال
۱۲۲۲Nاز ادب نبود به پیش شه مقال * خاصه خود لاف دروغین و محال
۱۲۲۳Qگر مر او را این نظر بودی مدام * چون ندیدی زیرِ مُشتی خاک دام
۱۲۲۳Nگر مر او را این نظر بودی مدام * چون ندیدی زیر مشتی خاک دام
۱۲۲۴Qچون گرفتار آمدی در دامْ او * چون قفس اندر شدی ناکامْ او
۱۲۲۴Nچون گرفتار آمدی در دام او * چون قفس اندر شدی ناکام او
۱۲۲۵Qپس سلیمان گفت ای هُدهد رواست * کز تو در اوَّل قَدَح این دُرد خاست
۱۲۲۵Nپس سلیمان گفت ای هدهد رواست * کز تو در اول قدح این درد خاست
۱۲۲۶Qچون نمایی مستی ای خورده تو دوغ * پیشِ من لافی زنی آنگه دروغ
۱۲۲۶Nچون نمایی مستی ای خورده تو دوغ * پیش من لافی زنی آن گه دروغ

block:1065

جواب گفتن هدهد طعنهٔ زاغ را
۱۲۲۷Qگفت ای شه بر منِ عُورِ گدای * قولِ دشمن مشْنو از بهرِ خدای
۱۲۲۷Nگفت ای شه بر من عور گدای * قول دشمن مشنو از بهر خدای
۱۲۲۸Qگر ببطلانست دعوی کردنم * من نهادم سَر ببُرّ این گردنم
۱۲۲۸Nگر به بطلان است دعوی کردنم * من نهادم سر ببر این گردنم
۱۲۲۹Qزاغ کو حکم قضا را مُنکِرست * گر هزاران عقل دارد کافرست
۱۲۲۹Nزاغ کاو حکم قضا را منکر است * گر هزاران عقل دارد کافر است
۱۲۳۰Qدر تو تا کافی بود از کافران * جای گَنْد و شهوتی چون کافِ ران
۱۲۳۰Nدر تو تا کافی بود از کافران * جای گند و شهوتی چون کاف ران
۱۲۳۱Qمن ببینم دام را اندر هوا * گر نپوشد چشمِ عقلم را قضا
۱۲۳۱Nمن ببینم دام را اندر هوا * گر نپوشد چشم عقلم را قضا
۱۲۳۲Qچون قضا آید شود دانش بخواب * مَه سِیَه گردد بگیرد آفتاب
۱۲۳۲Nچون قضا آید شود دانش به خواب * مه سیه گردد بگیرد آفتاب
۱۲۳۳Qاز قضا این تَعبِیَه کَی نادِرَست * از قضا دان کو قضا را مُنْکِرست
۱۲۳۳Nاز قضا این تعبیه کی نادر است * از قضا دان کاو قضا را منکر است

block:1066

قصهٔ آدم علیه‌السّلام و بستن قضا نظر او را از مراعات صریح نهی و ترک تأویل
۱۲۳۴Qبُو اؐلْبَشَر کو عَلَّمَ اؐلأَسْما بَگست * صد هزاران عِلْمش اندر هر رگست
۱۲۳۴Nبو البشر کاو علم الاسما بگ است * صد هزاران علمش اندر هر رگ است
۱۲۳۵Qاسمِ هر چیزی چنان کان چیز هست * تا بپایان جانِ او را داد دَست
۱۲۳۵Nاسم هر چیزی چنان کان چیز هست * تا به پایان جان او را داد دست
۱۲۳۶Qهر لَقَب کو داد آن مُبْدَل نشد * آنک چُستش خوانْد او کاهِل نشد
۱۲۳۶Nهر لقب کاو داد آن مبدل نشد * آن که چستش خواند او کاهل نشد
۱۲۳۷Qهر که اوّل مؤمنست اوَّل بدید * هر که آخر کافر او را شد پدید
۱۲۳۷Nهر که آخر مومن است اول بدید * هر که آخر کافر او را شد پدید
۱۲۳۸Qاسمِ هر چیزی تو از دانا شنو * سِرّ رمزِ عَلَّمَ اؐلْأَسْما شنو
۱۲۳۸Nاسم هر چیزی تو از دانا شنو * سر رمز علم الاسما شنو
۱۲۳۹Qاسمِ هر چیزی بر ما ظاهرش * اسمِ هر چیزی برِ خالق سِرش
۱۲۳۹Nاسم هر چیزی بر ما ظاهرش * اسم هر چیزی بر خالق سرش
۱۲۴۰Qنزدِ موسی نامِ چوبش بُد عصا * نزدِ خالق بود نامش اژدَها
۱۲۴۰Nنزد موسی نام چوبش بد عصا * نزد خالق بود نامش اژدها
۱۲۴۱Qبُد عُمَر را نام اینجا بُت‌پرست * لیک مؤمن بود نامش در أَلَسْت
۱۲۴۱Nبد عمر را نام اینجا بت پرست * لیک مومن بود نامش در الست
۱۲۴۲Qآنک بُد نزدیکِ ما نامش مَنی * پیشِ حق این نقش بُد که با مَنی
۱۲۴۲Nآن که بد نزدیک ما نامش منی * پیش حق این نقش بد که با منی
۱۲۴۳Qصورتی بود این منی اندر عدم * پیشِ حق موجود نه بیش و نه کم
۱۲۴۳Nصورتی بود این منی اندر عدم * پیش حق موجود نه بیش و نه کم
۱۲۴۴Qحاصل آن آمد حقیقت نامِ ما * پیشِ حضرت کان بود انجامِ ما
۱۲۴۴Nحاصل آن آمد حقیقت نام ما * پیش حضرت کان بود انجام ما
۱۲۴۵Qمرد را بر عاقبت نامی نهد * نی بر آن کو عاریت نامی نهد
۱۲۴۵Nمرد را بر عاقبت نامی نهد * نه بر آن کاو عاریت نامی نهد
۱۲۴۶Qچشمِ آدم چون بنورِ پاک دید * جان و سِرِّ نامها گشتش پدید
۱۲۴۶Nچشم آدم چون به نور پاک دید * جان و سر نامها گشتش پدید
۱۲۴۷Qچون مَلَک انوارِ حق در وی بیافت * در سجود افتاد و در خدمت شتافت
۱۲۴۷Nچون ملک انوار حق در وی بیافت * در سجود افتاد و در خدمت شتافت
۱۲۴۸Qمدح این آدم که نامش می‌بَرم * قاصرم گر تا قیامت بشمرم
۱۲۴۸Nمدح این آدم که نامش می‌برم * قاصرم گر تا قیامت بشمرم
۱۲۴۹Qاین همه دانست و چون آمد قضا * دانشِ یک نَهْی شد بر وی خطا
۱۲۴۹Nاین همه دانست و چون آمد قضا * دانش یک نهی شد بر وی خطا
۱۲۵۰Qکای عجب نَهْی از پیِ تحریم بود * یا بتأویلی بُد و تَوْهیم بود
۱۲۵۰Nکای عجب نهی از پی تحریم بود * یا به تاویلی بد و توهیم بود
۱۲۵۱Qدر دلش تأویل چون ترجیح یافت * طبع در حیرت سوی گندم شتافت
۱۲۵۱Nدر دلش تاویل چون ترجیح یافت * طبع در حیرت سوی گندم شتافت
۱۲۵۲Qباغبان را خار چون در پای رَفت * دزد فرصت یافت کالا بُرد تَفْت
۱۲۵۲Nباغبان را خار چون در پای رفت * دزد فرصت یافت، کالا برد تفت
۱۲۵۳Qچون ز حیرت رَست باز آمد براه * دید بُرده دزد رَخْت از کارگاه
۱۲۵۳Nچون ز حیرت رست باز آمد به راه * دید برده دزد رخت از کارگاه
۱۲۵۴Qربَّنا إِنَّا ظَلَمْنَا گفت و آه * یعنی آمد ظلمت و گم گشت راه
۱۲۵۴Nربنا إنا ظلمنا گفت و آه * یعنی آمد ظلمت و گم گشت راه
۱۲۵۵Qپس قضا ابری بود خورشیدپوش * شیر و اژدرها شود زو همچو موش
۱۲۵۵Nپس قضا ابری بود خورشید پوش * شیر و اژدرها شود زو همچو موش
۱۲۵۶Qمن اگر دامی نبینم گاهِ حُکم * من نه تنها جاهلم در راهِ حُکم
۱۲۵۶Nمن اگر دامی نبینم گاه حکم * من نه تنها جاهلم در راه حکم
۱۲۵۷Qای خُنُک آن کو نکوکاری گرفت * زور را بگْذاشت او زاری گرفت
۱۲۵۷Nای خنک آن کاو نکو کاری گرفت * زور را بگذاشت او زاری گرفت
۱۲۵۸Qگر قضا پوشد سِیَه همچون شَبَت * هم قضا دستت بگیرد عاقبت
۱۲۵۸Nگر قضا پوشد سیه همچون شبت * هم قضا دستت بگیرد عاقبت
۱۲۵۹Qگر قضا صد بار قصدِ جان کند * هم قضا جانت دهد درمان کند
۱۲۵۹Nگر قضا صد بار قصد جان کند * هم قضا جانت دهد درمان کند
۱۲۶۰Qاین قضا صد بار اگر راهت زند * بر فَرازِ چرخ خرگاهت زند
۱۲۶۰Nاین قضا صد بار اگر راهت زند * بر فراز چرخ خرگاهت زند
۱۲۶۱Qاز کرم دان این که می‌ترساندت * تا بمُلکِ ایمنی بنْشاندت
۱۲۶۱Nاز کرم دان این که می‌ترساندت * تا به ملک ایمنی بنشاندت
۱۲۶۲Qاین سخن پایان ندارد گشت دیر * گوش کن تو قصهٔ خرگوش و شیر
۱۲۶۲Nاین سخن پایان ندارد گشت دیر * گوش کن تو قصه‌ی خرگوش و شیر

block:1067

پا واپس کشیدن خرگوش از شیر چون نزدیک چاه رسید
۱۲۶۳Qچونک نزدِ چاه آمد شیر دید * کز ره آن خرگوش مانْد و پا کشید
۱۲۶۳Nچون که نزد چاه آمد شیر دید * کز ره آن خرگوش ماند و پا کشید
۱۲۶۴Qگفت پا وا پس کشیدی تو چرا * پای را وا پس مکش پیش اندر آ
۱۲۶۴Nگفت پا واپس کشیدی تو چرا * پای را واپس مکش پیش اندر آ
۱۲۶۵Qگفت کو پایم که دست و پای رفت * جانِ من لرزید و دل از جای رفت
۱۲۶۵Nگفت کو پایم که دست و پای رفت * جان من لرزید و دل از جای رفت
۱۲۶۶Qرنگِ رُویم را نمی‌بینی چو زَر * ز اندرون خود می‌دهد رنگم خبر
۱۲۶۶Nرنگ رویم را نمی‌بینی چو زر * ز اندرون خود می‌دهد رنگم خبر
۱۲۶۷Qحق چو سیما را معرِّف خوانده‌ست * چشمِ عارف سوی سیما مانده‌ست
۱۲۶۷Nحق چو سیما را معرف خوانده است * چشم عارف سوی سیما مانده است
۱۲۶۸Qرنگ و بو غّمَّاز آمد چون جَرَس * از فَرس آگه کند بانگِ فَرَس
۱۲۶۸Nرنگ و بو غماز آمد چون جرس * از فرس آگه کند بانگ فرس
۱۲۶۹Qبانگِ هر چیزی رساند زو خبر * تا بدانی بانگِ خَر از بانگِ دَر
۱۲۶۹Nبانگ هر چیزی رساند زو خبر * تا بدانی بانگ خر از بانگ در
۱۲۷۰Qگفت پیغامبر بتمییزِ کسان * مَرْٔ مَخْفِیٌّ لَدَی طَیِّ اؐللّسان
۱۲۷۰Nگفت پیغمبر به تمییز کسان * مرء مخفی لدی طی اللسان
۱۲۷۱Qرنگِ رُو از حالِ دل دارد نشان * رحمتم کن مِهْرِ من در دل نشان
۱۲۷۱Nرنگ رو از حال دل دارد نشان * رحمتم کن مهر من در دل نشان
۱۲۷۲Qرنگِ رُوی سرخ دارد بانگِ شُکْر * بانگِ روی زرد باشد صبر و نُکْر
۱۲۷۲Nرنگ روی سرخ دارد بانگ شکر * بانگ روی زرد باشد صبر و نکر
۱۲۷۳Qدر من آمد آن که دست و پا بَرَد * رنگ رو و قوَّت و سیما بَرَد
۱۲۷۳Nدر من آمد آن که دست و پا برد * رنگ رو و قوت و سیما برد
۱۲۷۴Qآنک در هرچِ در آید بشْکند * هر درخت از بیخ و بُن او بر کَنَد
۱۲۷۴Nآن که در هر چه در آید بشکند * هر درخت از بیخ و بن او بر کند
۱۲۷۵Qدر من آمد آنک از وی گشت مات * آدمی و جانوَر جامِد نَبات
۱۲۷۵Nدر من آمد آن که از وی گشت مات * آدمی و جانور جامد نبات
۱۲۷۶Qاین خود اجْزایند کُلَّیات ازو * زرد کرده رنگ و فاسد کرده بو
۱۲۷۶Nاین خود اجزایند کلیات از او * زرد کرده رنگ و فاسد کرده بو
۱۲۷۷Qتا جهان گه صابرست و گه شکور * بوستان گه حُلَّه پوشد گاه عُور
۱۲۷۷Nتا جهان گه صابر است و گه شکور * بوستان گه حله پوشد گاه عور
۱۲۷۸Qآفتابی کاو بر آید نارْگون * ساعتی دیگر شود او سرْنگون
۱۲۷۸Nآفتابی کاو بر آید نارگون * ساعتی دیگر شود او سر نگون
۱۲۷۹Qاختران تافته بر چارطاق * لحظه لحظه مبتلای احتراق
۱۲۷۹Nاختران تافته بر چار طاق * لحظه لحظه مبتلای احتراق
۱۲۸۰Qماه کو افزود ز اختر در جمال * شد ز رنجِ دِقّ او همچون خیال
۱۲۸۰Nماه کاو افزود ز اختر در جمال * شد ز رنج دق او همچون خیال
۱۲۸۱Qاین زمین با سکونِ با ادب * اندر آرد زلزله‌ش در لرزِ تَب
۱۲۸۱Nاین زمین با سکون با ادب * اندر آرد زلزله‌ش در لرز تب
۱۲۸۲Qای بسا کُه زین بلای مُرْدَریگ * گشته است اندر جهان او خُرْد و ریگ
۱۲۸۲Nای بسا که زین بلای مرده‌ریگ * گشته است اندر جهان او خرد و ریگ
۱۲۸۳Qاین هوا با رُوح آمد مُقْتَرِن * چون قضا آید وبا گشت و عَفِن
۱۲۸۳Nاین هوا با روح آمد مقترن * چون قضا آید وبا گشت و عفن
۱۲۸۴Qآب خِوش کو روح را همشیره شد * در غدیری زرد و تلخ و تیره شد
۱۲۸۴Nآب خوش کاو روح را همشیره شد * در غدیری زرد و تلخ و تیره شد
۱۲۸۵Qآتشی کو باد دارد در بروت * هم یکی بادی برو خواند یموت
۱۲۸۵Nآتشی کاو باد دارد در بروت * هم یکی بادی بر او خواند یموت
۱۲۸۶Qحالِ دریا ز اضطراب و جوش او * فهم کن تبدیلهای هوش او
۱۲۸۶Nحال دریا ز اضطراب و جوش او * فهم کن تبدیلهای هوش او
۱۲۸۷Qچرخ سر گردان که اندر جست و جوست * حال او چون حال فرزندان اوست
۱۲۸۷Nچرخ سر گردان که اندر جستجوست * حال او چون حال فرزندان اوست
۱۲۸۸Qگه حَضیض و گه میانه گاه اوج * اندرو از سعد و نحسی فوج فوج
۱۲۸۸Nگه حضیض و گه میانه گاه اوج * اندر او از سعد و نحسی فوج فوج
۱۲۸۹Qاز خود ای جزوی ز کلها مختلط * فهم می‌کن حالت هر مُنَبسط
۱۲۸۹Nاز خود ای جزوی ز کلها مختلط * فهم می‌کن حالت هر منبسط
۱۲۹۰Qچونك کلیّات را رنجست و درد * جزو ایشان چون نباشد روی زرد
۱۲۹۰Nچون که کلیات را رنج است و درد * جزو ایشان چون نباشد روی زرد
۱۲۹۱Qخاصه جزوی کو ز اضدادست جمع * ز آب و خاک و آتش و بادست جمع
۱۲۹۱Nخاصه جزوی کاو ز اضداد است جمع * ز آب و خاک و آتش و باد است جمع
۱۲۹۲Qاین عجب نبود که میش از گرگ جَست * این عجب کین میش دل در گرگ بست
۱۲۹۲Nاین عجب نبود که میش از گرگ جست * این عجب کاین میش دل در گرگ بست
۱۲۹۳Qزندگانی آشتیی ضدَّهاست * مرگ آنك اندر میانشان جنگ خاست
۱۲۹۳Nزندگانی آشتی ضدهاست * مرگ آن کاندر میانشان جنگ خاست
۱۲۹۴Qلطف حق این شیر را و گور را * ٱلْف داده ست این دو ضدّ دور را
۱۲۹۴Nلطف حق این شیر را و گور را * الف داده ست این دو ضد دور را
۱۲۹۵Qچون جهان رنجور و زندانی بود * چه عجب رنجور اگر فانی بود
۱۲۹۵Nچون جهان رنجور و زندانی بود * چه عجب رنجور اگر فانی بود
۱۲۹۶Qخواند بر شیر او از این رو پندها * گفت من پس مانده‌ام زین بندها
۱۲۹۶Nخواند بر شیر او از این رو پندها * گفت من پس مانده‌ام زین بندها

block:1068

پرسیدن شیر از سبب پای واپس کشیدن خرگوش
۱۲۹۷Qشیر گفتش تو ز اسباب مرض * این سبب گو خاص کاینستم غرض
۱۲۹۷Nشیر گفتش تو ز اسباب مرض * این سبب گو خاص کاین استم غرض
۱۲۹۸Qگفت آن شیر اندر این چه ساکنست * اندرین قلعه ز آفات آیمنست
۱۲۹۸Nگفت آن شیر اندر این چه ساکن است * اندر این قلعه ز آفات ایمن است
۱۲۹۹Qقعر چه بگزید هر کی عاقلست * ز انك در خلوت صفاهای دلست
۱۲۹۹Nقعر چه بگزید هر کی عاقل است * ز آن که در خلوت صفاهای دل است
۱۳۰۰Qظلمت چه به که ظلمتهای خلق * سر نبُرد آن کس که گیرد پای خلق
۱۳۰۰Nظلمت چه به که ظلمتهای خلق * سر نبرد آن کس که گیرد پای خلق
۱۳۰۱Qگفت پیش آ زخمم او را قاهرست * تو ببین کان شیر در چه حاضرست
۱۳۰۱Nگفت پیش آ زخمم او را قاهر است * تو ببین کان شیر در چه حاضر است
۱۳۰۲Qگفت من سوزیده‌ام ز آن آتشی * تو مگر اندر بَر خویشم کشی
۱۳۰۲Nگفت من سوزیده‌ام ز آن آتشی * تو مگر اندر بر خویشم کشی
۱۳۰۳Qتا بپُشت تو من ای کان کرم * چشم بگشایم به چه دَر بنگرم
۱۳۰۳Nتا بپشت تو من ای کان کرم * چشم بگشایم به چه در بنگرم

block:1069

نظر کردن شیر در چاه و دیدن عکس خود را و آن خرگوش را
۱۳۰۴Qچونك شیر اندر بر خویشش کشید * در پناه شیر تا چه می‌دوید
۱۳۰۴Nچونکه شیر اندر بر خویشش کشید * در پناه شیر تا چه می‌دوید
۱۳۰۵Qچونك در چه بنگریدند اندر آب * اندر آب از شیر و او در تافت تاب
۱۳۰۵Nچونکه در چه بنگریدند اندر آب * اندر آب از شیر و او در تافت تاب
۱۳۰۶Qشیر عکس خویش دید از آب تفَت * شکل شیری در بَرش خرگوش زفت
۱۳۰۶Nشیر عکس خویش دید از آب تفت * شکل شیری در برش خرگوش زفت
۱۳۰۷Qچونك خصم خویش را در آب دید * مر و را بگذاشت و اندر چه جهید
۱۳۰۷Nچون که خصم خویش را در آب دید * مر و را بگذاشت و اندر چه جهید
۱۳۰۸Qدر فتاد اندر چَهی کو کَنده بود * زانك ظلمش در سرش آینده بود
۱۳۰۸Nدر فتاد اندر چهی کاو کنده بود * ز آن که ظلمش در سرش آینده بود
۱۳۰۹Qچاهِ مُظلم گشت ظُلمِ ظالمان * این چنین گفتند جمله عالمان
۱۳۰۹Nچاه مظلم گشت ظلم ظالمان * این چنین گفتند جمله عالمان
۱۳۱۰Qهر که ظالم‌تر چَهَش با هول‌تَرْ * عدل فرمودست بتَّر را بتَرْ
۱۳۱۰Nهر که ظالمتر چهش با هول‌تر * عدل فرموده ست بدتر را بتر
۱۳۱۱Qای که تو از چاه ظلمی می‌کنی * دانك بهر خویش چاهی می‌کنی
۱۳۱۱Nای که تو از ظلم چاهی می‌کنی * دان که بهر خویش دامی می‌کنی
۱۳۱۲Qگِرد خود چون کِرم پیله بر متَن * بهر خود چه می‌کنی اندازه کن
۱۳۱۲Nگرد خود چون کرم پیله بر متن * بهر خود چه می‌کنی اندازه کن
۱۳۱۳Qمر ضعیفان را تو بی‌خصمی مدان * از نُبی ذَا جَاَءَ نَصَرُ ٱللهِ خوان
۱۳۱۳Nمر ضعیفان را تو بی‌خصمی مدان * از نبی ذا جاء نصر اللَّه خوان
۱۳۱۴Qگر تو پیلی خصم تو از تو رمید * نک جزا طیرا ابابیلَت رسید
۱۳۱۴Nگر تو پیلی خصم تو از تو رمید * نک جزا طیرا ابابیلت رسید
۱۳۱۵Qگر ضعیفی در زمین خواهد امان * غلغل افتد در سپاه آسمان
۱۳۱۵Nگر ضعیفی در زمین خواهد امان * غلغل افتد در سپاه آسمان
۱۳۱۶Qگر بَدنْدانش گزی پرخون کنی * درد دندانت بگیرد چون کنی
۱۳۱۶Nگر بدندانش گزی پر خون کنی * درد دندانت بگیرد چون کنی
۱۳۱۷Qشیر خود را دید در چه وز غلُو * خویش را نشناخت آن دم از عُدو
۱۳۱۷Nشیر خود را دید در چه وز غلو * خویش را نشناخت آن دم از عدو
۱۳۱۸Qعکس خود را او عُدّو خویش دید * لا جرم بر خویش شمشیری کشید
۱۳۱۸Nعکس خود را او عدوی خویش دید * لا جرم بر خویش شمشیری کشید
۱۳۱۹Qای بَسا ظُلمی که بینی در کسان * خوی تو باشد دریشان ای فلان
۱۳۱۹Nای بسا ظلمی که بینی از کسان * خوی تو باشد در ایشان ای فلان
۱۳۲۰Qاندریشان تافته هَستی تو * از نِفاق و ظلم و بد مَستی تو
۱۳۲۰Nاندر ایشان تافته هستی تو * از نفاق و ظلم و بد مستی تو
۱۳۲۱Qآن توی و آن زخم بر خود می‌زنی * بر خود آن دم تار لعنت می‌تنی
۱۳۲۱Nآن تویی و آن زخم بر خود می‌زنی * بر خود آن دم تار لعنت می‌تنی
۱۳۲۲Qدر خود آن بَد را نمی‌بینی عیان * ورنه دشمن بودیی خود را به جان
۱۳۲۲Nدر خود آن بد را نمی‌بینی عیان * ور نه دشمن بودیی خود را به جان
۱۳۲۳Qحمله بر خود می‌کنی ای ساده مرد * همچو آن شیری که بر خود حمله کرد
۱۳۲۳Nحمله بر خود می‌کنی ای ساده مرد * همچو آن شیری که بر خود حمله کرد
۱۳۲۴Qچون بقعر خوی خود اندر رسی * پس بدانی کز تو بود آن ناکسی
۱۳۲۴Nچون به قعر خوی خود اندر رسی * پس بدانی کز تو بود آن ناکسی
۱۳۲۵Qشیر را در قعر پیدا شد که بود * نقش او انکش دگر کس می‌نمود
۱۳۲۵Nشیر را در قعر پیدا شد که بود * نقش او آن کش دگر کس می‌نمود
۱۳۲۶Qهر که دندانِ ضعیفی می‌کَند * کار آن شیر غلط بین می‌کند
۱۳۲۶Nهر که دندان ضعیفی می‌کند * کار آن شیر غلط بین می‌کند
۱۳۲۷Qای بدیده عکس بد بر روی عَمْ * بَد نه عمَّست آن توی از خود مَرم
۱۳۲۷Nای بدیده عکس بد بر روی عم * بد نه عم است آن تویی از خود مرم
۱۳۲۸Qمومنان آیینهٔ همدیگرند * این خبَر می‌از پیمبر آورند
۱۳۲۸Nمومنان آیینه‌ی همدیگرند * این خبر می‌از پیمبر آورند
۱۳۲۹Qپیش چشمت داشتی شیشهٔ کبود * ز آن سبَب عالم کبودت می‌نمود
۱۳۲۹Nپیش چشمت داشتی شیشه‌ی کبود * ز آن سبب عالم کبودت می‌نمود
۱۳۳۰Qگر نه کوری این کبودی دان ز خویش * خویش را بد گو، مگو کس را تو بیش
۱۳۳۰Nگر نه کوری این کبودی دان ز خویش * خویش را بد گو، مگو کس را تو بیش
۱۳۳۱Qمومن ار ینظر بنور اللَّه نبود * غیب مومن را برهنه چون نمود
۱۳۳۱Nمومن ار ینظر بنور اللَّه نبود * غیب مومن را برهنه چون نمود
۱۳۳۲Qچون که تو ینظر بنار الله بدی * در بدی از نیکویی غافل شدی
۱۳۳۲Nچون که تو ینظر بنار اللَّه بدی * در بدی از نیکویی غافل شدی
۱۳۳۳Qاندک اندک آب بر آتش بزن * تا شود نار تو نور ای بو الحزن
۱۳۳۳Nاندک اندک آب بر آتش بزن * تا شود نار تو نور ای بو الحزن
۱۳۳۴Qتو بزن یا ربَّنا آب طَهُور * تا شود این نار عالم جمله نور
۱۳۳۴Nتو بزن یا ربنا آب طهور * تا شود این نار عالم جمله نور
۱۳۳۵Qآب دریا جمله در فرمانِ تُست * آب و آتش ای خداوند آن تُست
۱۳۳۵Nآب دریا جمله در فرمان تست * آب و آتش ای خداوند آن تست
۱۳۳۶Qگر تو خواهی آتش آب خوش شود * ور نخواهی آب هم آتش شود
۱۳۳۶Nگر تو خواهی آتش آب خوش شود * ور نخواهی آب هم آتش شود
۱۳۳۷Qاین طلب در ما هم از ایجاد تُست * رَستن از بیداد یا رب داد تست
۱۳۳۷Nاین طلب در ما هم از ایجاد تست * رستن از بی‌داد یا رب داد تست
۱۳۳۸Qبی‌طلب تو این طلب‌مان داده‌ای * گنج احسان بر همه بگشاده‌ای
۱۳۳۸Nبی‌طلب تو این طلب‌مان داده‌ای * گنج احسان بر همه بگشاده‌ای

block:1070

مژده بردن خرگوش سوی نخچیران که شیر در چاه افتاد
۱۳۳۹Qچونك خرگوش از رهایی شاد گشت * سوی نخجیران دوان شد تا بدشت
۱۳۳۹Nچونکه خرگوش از رهایی شاد گشت * سوی نخجیران دوان شد تا به دشت
۱۳۴۰Qشیر را چون دید در چه کُشته زار * چرخ می‌زد شادمان تا مرغزار
۱۳۴۰Nشیر را چون دید در چه کشته زار * چرخ می‌زد شادمان تا مرغزار
۱۳۴۱Qدست می‌زد چون رهید از دست مرك * سبز و رقصان در هوا چون شاخ و بَرك
۱۳۴۱Nدست می‌زد چون رهید از دست مرگ * سبز و رقصان در هوا چون شاخ و برگ
۱۳۴۲Qشاخ و برك از حبس خاک آزاد شد * سَر بر آورد و حریف باد شد
۱۳۴۲Nشاخ و برگ از حبس خاک آزاد شد * سر بر آورد و حریف باد شد
۱۳۴۳Qبرگها چون شاخ را بشکافتَند * تا ببالای درخت اشتافتَند
۱۳۴۳Nبرگها چون شاخ را بشکافتند * تا به بالای درخت اشتافتند
۱۳۴۴Qبا زبانِ شَطْاَهُ شکرِ خدا * می‌سراید هر بَر و بَرگی جدا
۱۳۴۴Nبا زبان شطاه شکر خدا * می‌سراید هر بر و برگی جدا
۱۳۴۵Qکه بُپَرَوْرد اصلِ ما را ذو العَطا * تا درخت اسْتَغلَظ آمد و استوی
۱۳۴۵Nکه بپرورد اصل ما را ذو العطا * تا درخت استغلظ آمد و استوی
۱۳۴۶Qجانهای بَسته اندر آب و گِل * چون رَهند از آب و گِلها شاد دل
۱۳۴۶Nجانهای بسته اندر آب و گل * چون رهند از آب و گلها شاد دل
۱۳۴۷Qدر هوای عشقِ حق رقصان شوند * همچو قرصِ بَدْر بی‌نقصان شوند
۱۳۴۷Nدر هوای عشق حق رقصان شوند * همچو قرص بدر بی‌نقصان شوند
۱۳۴۸Qجِسمشان در رقص و جانها خود مپرس * وانك گردِ جان از آنها خود مپُرس
۱۳۴۸Nجسمشان در رقص و جانها خود مپرس * و آن که گرد جان از آنها خود مپرس
۱۳۴۹Qشیر را خرگوش در زندان نِشاند * ننك شیری کو ز خرگوشی بماند
۱۳۴۹Nشیر را خرگوش در زندان نشاند * ننگ شیری کاو ز خرگوشی بماند
۱۳۵۰Qدر چنان ننگی وانگه این عجب * فخرِ دین خواهد که گویندش لقب
۱۳۵۰Nدر چنان ننگی و آن گه این عجب * فخر دین خواهد که گویندش لقب
۱۳۵۱Qای تو شیری در تک این چاه فَرد * نفس چون خرگوشْ خونت ریخت و خورد
۱۳۵۱Nای تو شیری در تک این چاه فرد * نفس چون خرگوش خونت ریخت و خورد
۱۳۵۲Qنفس خرگوشت بصَحْرا در چرا * تو به قعرِ این چَه چون و چرا
۱۳۵۲Nنفس خرگوشت به صحرا در چرا * تو به قعر این چه چون و چرا
۱۳۵۳Qسوی نخجیران دوید آن شیر گیر * کاَبْشِرُوا یا قَومِ إِذْ جَاءَ ٱلْبَشیر
۱۳۵۳Nسوی نخجیران دوید آن شیر گیر * کابشروا یا قوم إذ جاء البشیر
۱۳۵۴Qمژده مژده ای گروهِ عیش‌ساز * کان سكِ دوزخ بدوزخ رفت باز
۱۳۵۴Nمژده مژده ای گروه عیش‌ساز * کان سگ دوزخ به دوزخ رفت باز
۱۳۵۵Qمژده مژده کان عُدّوِ جانها * کَند قهر خالقش دندانها
۱۳۵۵Nمژده مژده کان عدوی جانها * کند قهر خالقش دندانها
۱۳۵۶Qآنك از پنجه بسی سرها بکوفت * همچو خَس جاروب مَرگش هم بروفت
۱۳۵۶Nآن که از پنجه بسی سرها بکوفت * همچو خس جاروب مرگش هم بروفت

block:1071

جمع شدن نخچیران گرد خرگوش و ثنا گفتن او را
۱۳۵۷Qجمع گشتند آن زمان جمله وحوش * شاد و خندان از طرب در ذوق و جوش
۱۳۵۷Nجمع گشتند آن زمان جمله وحوش * شاد و خندان از طرب در ذوق و جوش
۱۳۵۸Qحلقه کردند او چو شمعی در میان * سجده آوردند و گفتندش که هان
۱۳۵۸Nحلقه کردند او چو شمعی در میان * سجده آوردند و گفتندش که هان
۱۳۵۹Qتو فرشتهٔ آسمانی یا پری * نی تو عزراییل شیران نری
۱۳۵۹Nتو فرشته‌ی آسمانی یا پری * نی تو عزراییل شیران نری
۱۳۶۰Qهر چه هستی جان ما قربانِ تُست * دست بُردی دست و بازویت دُرُست
۱۳۶۰Nهر چه هستی جان ما قربان تست * دست بردی دست و بازویت درست
۱۳۶۱Qراند حقّ این آب را در جوی تو * آفرین بر دست و بر بازوی تو
۱۳۶۱Nراند حق این آب را در جوی تو * آفرین بر دست و بر بازوی تو
۱۳۶۲Qباز گو تا چون سگالیدی بمَکر * آن عوان را چون بمالیدی بمکر
۱۳۶۲Nباز گو تا چون سگالیدی به مکر * آن عوان را چون بمالیدی به مکر
۱۳۶۳Qباز گو تا قِصّه درمانها شود * باز گو تا مرهم جانها شود
۱۳۶۳Nباز گو تا قصه درمانها شود * باز گو تا مرهم جانها شود
۱۳۶۴Qباز گو کز ظلمِ آن اِستَم نُما * صد هزاران زخم دارد جان ما
۱۳۶۴Nباز گو کز ظلم آن استم نما * صد هزاران زخم دارد جان ما
۱۳۶۵Qگفت تاییدِ خدا بُد ای مهان * ورنه خرگوشی که باشد در جهان
۱۳۶۵Nگفت تایید خدا بود ای مهان * ور نه خرگوشی که باشد در جهان
۱۳۶۶Qقوّتم بخشید و دل را نور داد * نور دل مر دست و پا را زور داد
۱۳۶۶Nقوتم بخشید و دل را نور داد * نور دل مر دست و پا را زور داد
۱۳۶۷Qاز بَرِ حق می‌رسد تفضیلها * باز هم از حق رسد تبدیلها
۱۳۶۷Nاز بر حق می‌رسد تفضیلها * باز هم از حق رسد تبدیلها
۱۳۶۸Qحق بدَوْر و نَوْبت این تایید را * می‌نماید اهلِ ظنّ و دید را
۱۳۶۸Nحق به دور و نوبت این تایید را * می‌نماید اهل ظن و دید را

block:1072

title of 1072
۱۳۶۹Qهین بمُلك نَوبتیِ شادی مکن * ای تو بستهٔ نوبت آزادی مکن
۱۳۶۹Nهین به ملک نوبتی شادی مکن * ای تو بسته‌ی نوبت آزادی مکن
۱۳۷۰Qانك مُلکش برتر از نوبت تَنند * برتر از هفت اَنْجُمش نوبت زنند
۱۳۷۰Nآن که ملکش برتر از نوبت تنند * برتر از هفت انجمش نوبت زنند
۱۳۷۱Qبرتر از نوبت ملوک باقیند * دَوْرِ دایم روحها با ساقیند
۱۳۷۱Nبرتر از نوبت ملوک باقی‌اند * دور دایم روحها با ساقی‌اند
۱۳۷۲Qتركِ این شُرْب ار بگویی یک دو روز * در کنی اندر شرابِ خُلْد پوز
۱۳۷۲Nترک این شرب ار بگویی یک دو روز * در کنی اندر شراب خلد پوز

block:1073

تفسیر رَجَعنا مِن جِماد دِ ٱلأَمغَرِ إِلَی جِمادِ ٱلأَکبَرِ
۱۳۷۳Qای شهان کُشتیم ما خصمِ برون * ماند خصمی زو بَتَر در اندرون
۱۳۷۳Nای شهان کشتیم ما خصم برون * ماند خصمی زو بتر در اندرون
۱۳۷۴Qکُشتنِ این کار عقل و هوش نیست * شیرِ باطن سخرهٔ خرگوش نیست
۱۳۷۴Nکشتن این کار عقل و هوش نیست * شیر باطن سخره‌ی خرگوش نیست
۱۳۷۵Qدوزخست این نَفْس و دوزخ اژدهاست * کو بدریاها نگردد کم و کاست
۱۳۷۵Nدوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست * کاو به دریاها نگردد کم و کاست
۱۳۷۶Qهفت دریا را در آشامد هنوز * کم نگردد سوزشِ آن خلق‌سوز
۱۳۷۶Nهفت دریا را در آشامد هنوز * کم نگردد سوزش آن خلق سوز
۱۳۷۷Qسنگها و کافرانِ سنگدل * اندر آیند اندرو زار و خَجِل
۱۳۷۷Nسنگها و کافران سنگ دل * اندر آیند اندر او زار و خجل
۱۳۷۸Qهم نگردد ساکن از چندین غذا * تا ز حقّ آید مرو را این ندا
۱۳۷۸Nهم نگردد ساکن از چندین غذا * تا ز حق آید مر او را این ندا
۱۳۷۹Qسِیر گشتی سیر گوید نی هنوز * اینْت آتش اینْت تابِش اینْت سوز
۱۳۷۹Nسیر گشتی سیر گوید نی هنوز * اینت آتش اینت تابش اینت سوز
۱۳۸۰Qعالمَی را لقمه کرد و در کشید * معده‌اش نعره زنان‌ هَلْ مِنْ مَزِیدٍ
۱۳۸۰Nعالمی را لقمه کرد و در کشید * معده‌اش نعره زنان‌ هَلْ مِنْ مَزِیدٍ
۱۳۸۱Qحق قَدَم بر وَیْ نهد از لامکان * آنگه او ساکن شود از کُنْ فکان
۱۳۸۱Nحق قدم بر وی نهد از لا مکان * آن گه او ساکن شود از کن فکان
۱۳۸۲Qچونك جُزوِ دوزخست این نَفسِ ما * طبعِ کُل دارد همیشه جُزوها
۱۳۸۲Nچون که جزو دوزخ است این نفس ما * طبع کل دارد همیشه جزوها
۱۳۸۳Qاین قدم حق را بود کو را کُشَد * غیرِ حق خود کِی کمانِ او کَشَد
۱۳۸۳Nاین قدم حق را بود کاو را کشد * غیر حق خود کی کمان او کشد
۱۳۸۴Qدر کمان ننَهند اِلّا تیرِ راست * این کمان را باژگون کژ تیرهاست
۱۳۸۴Nدر کمان ننهند الا تیر راست * این کمان را باژگون کژ تیرهاست
۱۳۸۵Qراست شو چون تیر و وا رَه از کمان * کز کمان هر راست بجْهد بی‌گمان
۱۳۸۵Nراست شو چون تیر و واره از کمان * کز کمان هر راست بجهد بی‌گمان
۱۳۸۶Qچونك واگشتم ز پیکارِ بُرون * روی آوردم بپیکارِ درون
۱۳۸۶Nچون که واگشتم ز پیکار برون * روی آوردم به پیکار درون
۱۳۸۷Qقد رَجَعْنا من جِهَاد الأَصْغَریم * با نبی اندر جهادِ اکبریم
۱۳۸۷Nقد رجعنا من جهاد الاصغریم * با نبی اندر جهاد اکبریم
۱۳۸۸Qقوّت از حق خواهم و توفیق و لاف * تا بسوزن بر کَنم این کوهِ قاف
۱۳۸۸Nقوت از حق خواهم و توفیق و لاف * تا به سوزن بر کنم این کوه قاف
۱۳۸۹Qسهل شیری دان که صَفها بْشکند * شیر آنست آن که خود را بشْکند
۱۳۸۹Nسهل شیری دان که صفها بشکند * شیر آن است آن که خود را بشکند

block:1074

آمدن رسول روم تا امیر المؤمنین عمر رضی الله عنو و دیدن او کرامات عمر رضی الله عنو
۱۳۹۰Qتا عُمَر آمد ز قَیْصَر یک رسول * در مدینه از بیابانِ نُغُول
۱۳۹۰Nتا عمر آمد ز قیصر یک رسول * در مدینه از بیابان نغول
۱۳۹۱Qگفت کو قصرِ خلیفه ای حشَم * تا من اسب و رخت را آنجا کَشَم
۱۳۹۱Nگفت کو قصر خلیفه ای حشم * تا من اسب و رخت را آن جا کشم
۱۳۹۲Qقوم گفتندش که او را قصر نیست * مر عمر را قصرِ جانِ روشنیست
۱۳۹۲Nقوم گفتندش که او را قصر نیست * مر عمر را قصر، جان روشنی است
۱۳۹۳Qگر چه از میری ورا آوازه‌ایست * همچو درویشان مر او را کازه‌ایست
۱۳۹۳Nگر چه از میری و را آوازه‌ی ایست * همچو درویشان مر او را کازه‌ای است
۱۳۹۴Qای برادر چون ببینی قَصرِ او * چونك در چشمِ دلت رُستست مو
۱۳۹۴Nای برادر چون ببینی قصر او * چون که در چشم دلت رسته ست مو
۱۳۹۵Qچشمِ دل از مو و عِلَّت پاک آر * وانگه آن دیدارِ قصرش چشم دار
۱۳۹۵Nچشم دل از مو و علت پاک آر * و آن گهان دیدار قصرش چشم دار
۱۳۹۶Qهرک را هَست از هَوَسها جانِ پاک * زود بیند حضرت و ایوانِ پاک
۱۳۹۶Nهر که را هست از هوسها جان پاک * زود بیند حضرت و ایوان پاک
۱۳۹۷Qچون محّمد پاک شد زین نار و دود * هر کجا رُو کرد وَجْهُ الله بود
۱۳۹۷Nچون محمد پاک شد زین نار و دود * هر کجا رو کرد وجه اللَّه بود
۱۳۹۸Qچون رفیقی وسوسهٔ بَدخواه را * کَی بدانی ثُمَّ وَجْهُ ٱلله را
۱۳۹۸Nچون رفیقی وسوسه‌ی بد خواه را * کی بدانی ثم وجه اللَّه را
۱۳۹۹Qهر کرا باشد ز سینه فَتْحِ باب * او ز هَر شهری ببیند آفتاب
۱۳۹۹Nهر که را باشد ز سینه فتح باب * او ز هر شهری ببیند آفتاب
۱۴۰۰Qحق پدیدست از میانِ دیگران * همچو ماه اندر میانِ اختران
۱۴۰۰Nحق پدید است از میان دیگران * همچو ماه اندر میان اختران
۱۴۰۱Qدو سرِ انگشت بر دو چشم نِه * هیچ بینی از جهان انصاف دِه
۱۴۰۱Nدو سر انگشت بر دو چشم نه * هیچ بینی از جهان انصاف ده
۱۴۰۲Qگر نبینی این جهان معدوم نیست * عیب جز ز انگشتِ نَفْسِ شوم نیست
۱۴۰۲Nگر نبینی این جهان معدوم نیست * عیب جز ز انگشت نفس شوم نیست
۱۴۰۳Qتو ز چشم انگشت را بردار هین * وانگهانی هر چه می‌خواهی ببین
۱۴۰۳Nتو ز چشم انگشت را بردار هین * و آن گهانی هر چه می‌خواهی ببین
۱۴۰۴Qنوح را گفتند اُمَّت کو ثواب * گفت او زان سوی وَ ٱسْتَغْشَوا ثیاب
۱۴۰۴Nنوح را گفتند امت کو ثواب * گفت او ز آن سوی و استغشوا ثیاب
۱۴۰۵Qرُو و سَر در جامه‌ها پیچیده‌اید * لاجرم با دیده و نادیده‌اید
۱۴۰۵Nرو و سر در جامه‌ها پیچیده‌اید * لا جرم با دیده و نادیده‌اید
۱۴۰۶Qآدمی دیدست و باقی پوستست * دید آنست آن که دیدِ دوستست
۱۴۰۶Nآدمی دید است و باقی پوست است * دید آن است آن که دید دوست است
۱۴۰۷Qچونك دیدِ دوست نبْود کُور بِه * دوست کو باقی نباشد دُور بِه
۱۴۰۷Nچون که دید دوست نبود کور به * دوست کاو باقی نباشد دور به
۱۴۰۸Qچون رسولِ روم این الفاظِ تَر * در سماع آورد شد مشتاق‌تر
۱۴۰۸Nچون رسول روم این الفاظ تر * در سماع آورد شد مشتاق‌تر
۱۴۰۹Qدیده را بر جُستنِ عُمَّر گماشت * رخت را و اسب را ضایع گذاشت
۱۴۰۹Nدیده را بر جستن عمر گماشت * رخت را و اسب را ضایع گذاشت
۱۴۱۰Qهر طرف اندر پیِ آن مردِ کار * می‌شدی پُرسانِ او دیوانه‌وار
۱۴۱۰Nهر طرف اندر پی آن مرد کار * می‌شدی پرسان او دیوانه‌وار
۱۴۱۱Qکین چنین مردی بود اندر جهان * وز جهان مانندِ جان باشد نهان
۱۴۱۱Nکاین چنین مردی بود اندر جهان * وز جهان مانند جان باشد نهان
۱۴۱۲Qجُست او را تاش چون بنده بود * لاجرم جوینده یابنده بود
۱۴۱۲Nجست او را تاش چون بنده بود * لا جرم جوینده یابنده بود
۱۴۱۳Qدید اعرابی زنی او را دَخیل * گفت عُمَّر نک بزیرِ آن نَخیل
۱۴۱۳Nدید اعرابی زنی او را دخیل * گفت عمر نک به زیر آن نخیل
۱۴۱۴Qزیر خرمابُن ز خلقان او جُدا * زیرِ سایه خفته بین سایهٔ خدا
۱۴۱۴Nزیر خرما بن ز خلقان او جدا * زیر سایه خفته بین سایه‌ی خدا

block:1075

یافتن رسول روم امیر المؤمین عمر را رضی الله عنه خفته در زیر درخت
۱۴۱۵Qآمد او آنجا و از دور ایستاد * مر عُمَر را دید و در لرز اوفتاد
۱۴۱۵Nآمد او آن جا و از دور ایستاد * مر عمر را دید و در لرز اوفتاد
۱۴۱۶Qهیبتی زان خفته آمد بر رسول * حالتی خوش کرد بر جانش نُزول
۱۴۱۶Nهیبتی ز آن خفته آمد بر رسول * حالتی خوش کرد بر جانش نزول
۱۴۱۷Qمِهْر و هیبت هست ضدِّ همدگر * این دو ضِد را دید جمع اندر جگر
۱۴۱۷Nمهر و هیبت هست ضد همدگر * این دو ضد را دید جمع اندر جگر
۱۴۱۸Qگفت با خود من شهان را دیده‌ام * پیش سلطانان مِه و بگْزیده‌ام
۱۴۱۸Nگفت با خود من شهان را دیده‌ام * پیش سلطانان مه و بگزیده‌ام
۱۴۱۹Qاز شهانم هیبَت و ترسی نبود * هیبتِ این مرد هوشم را ربود
۱۴۱۹Nاز شهانم هیبت و ترسی نبود * هیبت این مرد هوشم را ربود
۱۴۲۰Qرفته‌ام در بیشهٔ شیر و پلنگ * رویِ من زیشان نگردانید رنگ
۱۴۲۰Nرفته‌ام در بیشه‌ی شیر و پلنگ * روی من ز یشان نگردانید رنگ
۱۴۲۱Qبس شُدستم در مُصاف و کارزار * همچو شیر آن دم که باشد کار زار
۱۴۲۱Nبس شده‌ستم در مصاف و کارزار * همچو شیر آن دم که باشد کار زار
۱۴۲۲Qبس که خوردم بس زدم زخمِ گران * دل قوی‌تر بوده‌ام از دیگران
۱۴۲۲Nبس که خوردم بس زدم زخم گران * دل قوی تر بوده‌ام از دیگران
۱۴۲۳Qبی‌سلاح این مرد خفته بر زمین * من به هفت اندام لرزان چیست این
۱۴۲۳Nبی‌سلاح این مرد خفته بر زمین * من به هفت اندام لرزان چیست این
۱۴۲۴Qهیبتِ حقَّست این از خلق نیست * هیبتِ این مردِ صاحب دلق نیست
۱۴۲۴Nهیبت حق است این از خلق نیست * هیبت این مرد صاحب دلق نیست
۱۴۲۵Qهر که ترسید از حق و تقوی گُزید * ترسد از وی جِنّ و اِنْس و هر که دید
۱۴۲۵Nهر که ترسید از حق و تقوی گزید * ترسد از وی جن و انس و هر که دید
۱۴۲۶Qاندرین فکرت به حرمت دست بست * بعد یک ساعت عمر از خواب جست
۱۴۲۶Nاندر این فکرت به حرمت دست بست * بعد یک ساعت عمر از خواب جست
۱۴۲۷Qکرد خدمت مر عُمر را و سلام * گفت پیغمبر سلام آنگه کلام
۱۴۲۷Nکرد خدمت مر عمر را و سلام * گفت پیغمبر سلام آن گه کلام
۱۴۲۸Qپس علیکش گفت و او را پیش خواند * ایمنش کرد و به پیشِ خود نشاند
۱۴۲۸Nپس علیکش گفت و او را پیش خواند * ایمنش کرد و به پیش خود نشاند
۱۴۲۹Qلا تَخَافُوا هست نُزْلِ خایفان * هست در خَور از برای خایف آن
۱۴۲۹Nلا تخافوا هست نزل خایفان * هست در خور از برای خایف آن
۱۴۳۰Qهر که ترسد مر و را ایمن کنند * مر دلِ ترسنده را ساکن کنند
۱۴۳۰Nهر که ترسد مر و را ایمن کنند * مر دل ترسنده را ساکن کنند
۱۴۳۱Qآنك خوفش نیست چُون گویی مترس * درس چه دهی نیست او مُحتاجِ درس
۱۴۳۱Nآن که خوفش نیست چون گویی مترس * درس چه دهی نیست او محتاج درس
۱۴۳۲Qآن دل از جا رفته را دل شاد کرد * خاطرِ ویرانش را آباد کرد
۱۴۳۲Nآن دل از جا رفته را دل شاد کرد * خاطر ویرانش را آباد کرد
۱۴۳۳Qبعد از آن گفتش سخنهای دقیق * وز صفات پاکِ حق نعْمَ الرَّفیق
۱۴۳۳Nبعد از آن گفتش سخنهای دقیق * وز صفات پاک حق نعم الرفیق
۱۴۳۴Qوز نوازشهای حق اَبْدال را * تا بداند او مقام و حال را
۱۴۳۴Nوز نوازشهای حق ابدال را * تا بداند او مقام و حال را
۱۴۳۵Qحال چون جلوه ست زان زیبا عروس * وین مقام آن خلوت آمد با عروس
۱۴۳۵Nحال چون جلوه ست ز آن زیبا عروس * وین مقام آن خلوت آمد با عروس
۱۴۳۶Qجلوه بیند شاه و غیرِ شاه نیز * وقتِ خلوت نیست جز شاهِ عزیز
۱۴۳۶Nجلوه بیند شاه و غیر شاه نیز * وقت خلوت نیست جز شاه عزیز
۱۴۳۷Qجلوه کرده خاصّ و عامّان را عروس * خلوت اندر شاه باشد با عروس
۱۴۳۷Nجلوه کرده خاص و عامان را عروس * خلوت اندر شاه باشد با عروس
۱۴۳۸Qهست بسیار اهلِ حال از صوفیان * نادِرست اهلِ مقام اندر میان
۱۴۳۸Nهست بسیار اهل حال از صوفیان * نادر است اهل مقام اندر میان
۱۴۳۹Qاز منازلهای جانش یاد داد * وز سفرهای روانش یاد داد
۱۴۳۹Nاز منازلهای جانش یاد داد * وز سفرهای روانش یاد داد
۱۴۴۰Qوز زمانی کز زمان خالی بُدست * وز مقامِ قُدس که اجلالی بُدست
۱۴۴۰Nوز زمانی کز زمان خالی بده ست * وز مقام قدس که اجلالی بده ست
۱۴۴۱Qوز هوایی کاندر او سیمرغِ رُوح * پیش از این دیدست پرواز و فُتُوح
۱۴۴۱Nوز هوایی کاندر او سیمرغ روح * پیش از این دیده ست پرواز و فتوح
۱۴۴۲Qهر یکی پروازش از آفاق بیش * وز امید و نَهمتِ مشتاقْ بیش
۱۴۴۲Nهر یکی پروازش از آفاق بیش * وز امید و نهمت مشتاق بیش
۱۴۴۳Qچون عمر اَغْیارْرُو را یار یافت * جان او را طالبِ اسرار یافت
۱۴۴۳Nچون عمر اغیار رو را یار یافت * جان او را طالب اسرار یافت
۱۴۴۴Qشیخ کامل بود و طالب مُشْتهی * مرد چابک بود و مَرْکَب دَرگَهی
۱۴۴۴Nشیخ کامل بود و طالب مشتهی * مرد چابک بود و مرکب درگهی
۱۴۴۵Qدید آن مرشد که او ارشاد داشت * تخمِ پاک اندر زمینِ پاک کاشت
۱۴۴۵Nدید آن مرشد که او ارشاد داشت * تخم پاک اندر زمین پاک کاشت

block:1076

سوال کردن رسول روم از امیر المؤمنین رضی الله عنه
۱۴۴۶Qمرد گفتش کای امیر المؤمنین * جان ز بالا چون در آمد در زمین
۱۴۴۶Nمرد گفتش کای امیر المؤمنین * جان ز بالا چون در آمد در زمین
۱۴۴۷Qمرغِ بی‌اندازه چون شد در قفَص * گفت حق بر جان فسون خواند و قصص
۱۴۴۷Nمرغ بی‌اندازه چون شد در قفص * گفت حق بر جان فسون خواند و قصص
۱۴۴۸Qبر عدمها کان ندارد چشم و گوش * چون فسون خواند همی‌آید بجوش
۱۴۴۸Nبر عدمها کان ندارد چشم و گوش * چون فسون خواند همی‌آید به جوش
۱۴۴۹Qاز فسونِ او عدمها زود زود * خوش مُعَلَّق می‌زند سوی وجود
۱۴۴۹Nاز فسون او عدمها زود زود * خوش معلق می‌زند سوی وجود
۱۴۵۰Qباز بر موجود افسونی چو خواند * زُو دْو اَسْبه در عدم موجود راند
۱۴۵۰Nباز بر موجود افسونی چو خواند * زو دو اسبه در عدم موجود راند
۱۴۵۱Qگفت در گوشِ گُل و خندانْش کرد * گفت با سنگ و عقیقِ کانْش کرد
۱۴۵۱Nگفت در گوش گل و خندانش کرد * گفت با سنگ و عقیق کانش کرد
۱۴۵۲Qگفت با جِسم آیتی تا جان شد او * گفت با خورشید تا رُخْشان شد او
۱۴۵۲Nگفت با جسم آیتی تا جان شد او * گفت با خورشید تا رخشان شد او
۱۴۵۳Qباز در گوشش دمد نکتهٔ مخوف * در رخِ خورشید افتد صد کسوف
۱۴۵۳Nباز در گوشش دمد نکته‌ی مخوف * در رخ خورشید افتد صد کسوف
۱۴۵۴Qتا بگوشِ ابر آن گویا چه خواند * کو چو مَشْک از دیدهٔ خود اشک راند
۱۴۵۴Nتا به گوش ابر آن گویا چه خواند * کاو چو مشک از دیده‌ی خود اشک راند
۱۴۵۵Qتا بگوشِ خاک حق چه خوانده است * کو مراقب گشت و خامُش مانده است
۱۴۵۵Nتا به گوش خاک حق چه خوانده است * کاو مراقب گشت و خامش مانده است
۱۴۵۶Qدر تَرُّدد هر که او آشفته است * حق بگوشِ او مُعَمَّا گفته است
۱۴۵۶Nدر تردد هر که او آشفته است * حق به گوش او معما گفته است
۱۴۵۷Qتا کند محبوسش اندر دو گمان * آن کنم آن گفت یا خود ضدِّ آن
۱۴۵۷Nتا کند محبوسش اندر دو گمان * آن کنم کاو گفت یا خود ضد آن
۱۴۵۸Qهم ز حق ترجیح یابد یک طرف * زان دو یک را بر گزیند زان کَنَف
۱۴۵۸Nهم ز حق ترجیح یابد یک طرف * ز آن دو یک را بر گزیند ز آن کنف
۱۴۵۹Qگر نخواهی در تردُّد هوشِ جان * کم فشار این پنبه اندر گوشِ جان
۱۴۵۹Nگر نخواهی در تردد هوش جان * کم فشار این پنبه اندر گوش جان
۱۴۶۰Qتا کنی فهم آن معَّماهاش را * تا کنی ادراک رمز و فاش را
۱۴۶۰Nتا کنی فهم آن معماهاش را * تا کنی ادراک رمز و فاش را
۱۴۶۱Qپس مَحَلَّ وَحی گردد گوشِ جان * وحی چه بْوَد گفتنی از حِس نهان
۱۴۶۱Nپس محل وحی گردد گوش جان * وحی چه بود گفتنی از حس نهان
۱۴۶۲Qگوشِ جان و چشمِ جان جز این حِس است * گوشِ عقل و گوش ظَن زین مُفلِس است
۱۴۶۲Nگوش جان و چشم جان جز این حس است * گوش عقل و گوش ظن زین مفلس است
۱۴۶۳Qلفظِ جُبْرم عشق را بی‌صبر کرد * و انك عاشق نیست حبسِ جَبْر کرد
۱۴۶۳Nلفظ جبرم عشق را بی‌صبر کرد * و آن که عاشق نیست حبس جبر کرد
۱۴۶۴Qاین مَعَّیت با حقست و جبر نیست * این تجلّیِ مَه است این ابر نیست
۱۴۶۴Nاین معیت با حق است و جبر نیست * این تجلی مه است این ابر نیست
۱۴۶۵Qور بود این جَبْر جبرِ عامه نیست * جبرِ آن امَّارهٔ خودکامه نیست
۱۴۶۵Nور بود این جبر جبر عامه نیست * جبر آن اماره‌ی خودکامه نیست
۱۴۶۶Qجبر را ایشان شناسند ای پسر * که خدا بگْشادشان در دل بصَر
۱۴۶۶Nجبر را ایشان شناسند ای پسر * که خدا بگشادشان در دل بصر
۱۴۶۷Qغیب و آینده بر ایشان گشت فاش * ذکرِ ماضی پیشِ ایشان گشت لاش
۱۴۶۷Nغیب و آینده بر ایشان گشت فاش * ذکر ماضی پیش ایشان گشت لاش
۱۴۶۸Qاختیار و جبرِ ایشان دیگرست * قطره‌ها اندر صدفها گوهرست
۱۴۶۸Nاختیار و جبر ایشان دیگر است * قطره‌ها اندر صدفها گوهر است
۱۴۶۹Qهست بیرون قطرهٔ خُرد و بزرگ * در صدف آن دُرِّ خُردست و سُتُرگ
۱۴۶۹Nهست بیرون قطره‌ی خرد و بزرگ * در صدف آن در خرد است و سترگ
۱۴۷۰Qطبعِ نافِ آهوَست آن قوم را * از برون خون و درونشان مُشکها
۱۴۷۰Nطبع ناف آهو است آن قوم را * از برون خون و درونشان مشکها
۱۴۷۱Qتو مگو کاین مایه بیرون خون بود * چون رود در ناف مُشکی چون شود
۱۴۷۱Nتو مگو کاین مایه بیرون خون بود * چون رود در ناف مشکی چون شود
۱۴۷۲Qتو مگو کاین مِس برون بُد مُحْتقَر * در دلِ اِکسیر چون گیرد گُهَر
۱۴۷۲Nتو مگو کاین مس برون بد محتقر * در دل اکسیر چون گیرد گهر
۱۴۷۳Qاختیار و جَبْر در تو بُد خیال * چون دریشان رفت شد نورِ جلال
۱۴۷۳Nاختیار و جبر در تو بد خیال * چون در ایشان رفت شد نور جلال
۱۴۷۴Qنان چو در سُفره‌ست باشد آن جَماد * در تنِ مردم شود او رُوحِ شاد
۱۴۷۴Nنان چو در سفره ست باشد آن جماد * در تن مردم شود او روح شاد
۱۴۷۵Qدر دلِ سفره نگردد مُستحیل * مستحیلش جان کند از سَلْسَبیل
۱۴۷۵Nدر دل سفره نگردد مستحیل * مستحیلش جان کند از سلسبیل
۱۴۷۶Qقوّتِ جانست این ای راست خوان * تا چه باشد قوَّتِ آن جانِ جان
۱۴۷۶Nقوت جان است این ای راست خوان * تا چه باشد قوت آن جان جان
۱۴۷۷Qگوشت پارهٔ آدمی با عقل و جان * می‌شکافد کوه را با بحر و کان
۱۴۷۷Nگوشت پاره‌ی آدمی با عقل و جان * می‌شکافد کوه را با بحر و کان
۱۴۷۸Qزورِ جانِ کوه کَن شَقِّ حْجَر * زورِ جان جان در اِنْشَقَّ ٱلْقَمَر
۱۴۷۸Nزور جان کوه کن شق حجر * زور جان جان در انْشَقَّ الْقَمَرُ
۱۴۷۹Qگر گشاید دل سَرِ انبانِ راز * جان بسوی عرش سازد تُرک تاز
۱۴۷۹Nگر گشاید دل سر انبان راز * جان به سوی عرش سازد ترک تاز

block:1077

اضافت کردن آدم آن زلّت را بخویشتن که رَبَّنا ظَلَمْنا و اضافت کردن ابلیس گناه خود را بخدا که بِمَا أَغْوَیْتَنِي
۱۴۸۰Qکردِ حق و کردِ ما هر دو ببین * کردِ ما را هست دان پیداست این
۱۴۸۰Nکرد حق و کرد ما هر دو ببین * کرد ما را هست دان پیداست این
۱۴۸۱Qگر نباشد فعلِ خَلق اندر میان * پس مگو کس را چرا کردی چنان
۱۴۸۱Nگر نباشد فعل خلق اندر میان * پس مگو کس را چرا کردی چنان
۱۴۸۲Qخَلقِ حق افعال ما را مُوجِدست * فعل ما آثارِ خلقِ ایزدست
۱۴۸۲Nخلق حق افعال ما را موجد است * فعل ما آثار خلق ایزد است
۱۴۸۳Qناطقی یا حرف بیند یا غَرَض * کَی شود یک دم مُحیطِ دو عَرَض
۱۴۸۳Nناطقی یا حرف بیند یا غرض * کی شود یک دم محیط دو عرض
۱۴۸۴Qگر به معنی رفت شد غافل ز حَرف * پیش و پس یک دم نبیند هیچ طَرف
۱۴۸۴Nگر به معنی رفت شد غافل ز حرف * پیش و پس یک دم نبیند هیچ طرف
۱۴۸۵Qآن زمان که پیش بینی آن زمان * تو پسِ خود کَیْ ببینی این بِدان
۱۴۸۵Nآن زمان که پیش بینی آن زمان * تو پس خود کی ببینی این بدان
۱۴۸۶Qچون محیطِ حرف و معنی نیست جان * چُون بود جان خالقِ این هر دُوان
۱۴۸۶Nچون محیط حرف و معنی نیست جان * چون بود جان خالق این هر دوان
۱۴۸۷Qحق مُحیطِ جمله آمد ای پسر * وا ندارَد کارش از کارِ دگر
۱۴۸۷Nحق محیط جمله آمد ای پسر * وا ندارد کارش از کار دگر
۱۴۸۸Qگفت شیطان که‌ بِما أَغْوَیْتَنِی * کرد فعلِ خود نهان دیوِ دَنی
۱۴۸۸Nگفت شیطان که‌ بِما أَغْوَیْتَنِی * کرد فعل خود نهان دیو دنی
۱۴۸۹Qگفت آدم که ظلَمْنا نَفَسَنا * او ز فِعلِ حق نَبُد غافل چو ما
۱۴۸۹Nگفت آدم که ظلمنا نفسنا * او ز فعل حق نبد غافل چو ما
۱۴۹۰Qدر گنه او اَزْ ادب پنهانش کرد * زان گنه بر خود زدن او بر بَخورد
۱۴۹۰Nدر گنه او از ادب پنهانش کرد * ز آن گنه بر خود زدن او بر بخورد
۱۴۹۱Q بعدِ توبه گفتش ای آدم نه من * آفریدم در تو آن جُرم و مِحَن
۱۴۹۱Nبعد توبه گفتش ای آدم نه من * آفریدم در تو آن جرم و محن
۱۴۹۲Qنه که تقدیر و قضای من بُد آن * چون بوقتِ عذر کردی آن نهان
۱۴۹۲Nنه که تقدیر و قضای من بد آن * چون به وقت عذر کردی آن نهان
۱۴۹۳Qگفت ترسیدم ادب نگْذاشتم * گفت هم من پاسِ آنت داشتم
۱۴۹۳Nگفت ترسیدم ادب نگذاشتم * گفت هم من پاس آنت داشتم
۱۴۹۴Qهر که آرد حُرمت او حرمت بَرَد * هر که آرد قند لوَزیِنه خَورَد
۱۴۹۴Nهر که آرد حرمت او حرمت برد * هر که آرد قند لوزینه خورد
۱۴۹۵Qطیّبات از بهرِ که لِلطَّیِبیِن * یار را خوش کن بَرنْجان و ببین
۱۴۹۵Nطیبات از بهر که للطیبین * یار را خوش کن برنجان و ببین
۱۴۹۶Qیک مثال ای دل پیِ فرقی بیار * تا بدانی جبر را از اختیار
۱۴۹۶Nیک مثال ای دل پی فرقی بیار * تا بدانی جبر را از اختیار
۱۴۹۷Qدست کان لرزان بود از ارتعاش * و تنك دستی را تو بلرزانی ز جاش
۱۴۹۷Nدست کان لرزان بود از ارتعاش * و آن که دستی را تو لرزانی ز جاش
۱۴۹۸Qهر دو جُنْبِش آفریدهٔ حق شناس * لیک نتْوان کرد این با آن قیاس
۱۴۹۸Nهر دو جنبش آفریده‌ی حق شناس * لیک نتوان کرد این با آن قیاس
۱۴۹۹Qزان پشیمانی که لرزانیدیَش * مُرتَعِش را کَی پشیمان دیدیَش
۱۴۹۹Nز آن پشیمانی که لرزانیدی‌اش * مرتعش را کی پشیمان دیدی‌اش
۱۵۰۰Qبحثِ عقلست این چه عقل آن حیله‌گر * تا ضعیفیِ ره بَرَد آنجا مگَرْ
۱۵۰۰Nبحث عقل است این چه عقل آن حیله‌گر * تا ضعیفی ره برد آن جا مگر
۱۵۰۱Qبحثِ عقلی گر دُر و مرجان بود * آن دگر باشد که بحثِ جان بود
۱۵۰۱Nبحث عقلی گر در و مرجان بود * آن دگر باشد که بحث جان بود
۱۵۰۲Qبحثِ جان اندر مقامی دیگرست * بادهٔ جان را قوامیِ دیگر است
۱۵۰۲Nبحث جان اندر مقامی دیگر است * باده‌ی جان را قوامی دیگر است
۱۵۰۳Qآن زمان که بحثِ عقلی ساز بود * این عُمر با بو الحَکَم همراز بود
۱۵۰۳Nآن زمان که بحث عقلی ساز بود * این عمر با بو الحکم هم راز بود
۱۵۰۴Qچون عُمَر از عقل آمد سوی جان * بوالحَکَمْ بوجَهْل شد در حُکم آن
۱۵۰۴Nچون عمر از عقل آمد سوی جان * بو الحکم بو جهل شد در حکم آن
۱۵۰۵Qسوی حِسّ و سوی عقل او کاملست * گر چه خود نسبت بجان او جاهلست
۱۵۰۵Nسوی حس و سوی عقل او کامل است * گر چه خود نسبت به جان او جاهل است
۱۵۰۶Qبحثِ عقل و حِسّ اَثَر دان یا سَبَب * بحثِ جانی یا عَجَب یا بُواَلعَجَب
۱۵۰۶Nبحث عقل و حس اثر دان یا سبب * بحث جانی یا عجب یا بو العجب
۱۵۰۷Qضَوِءِ جان آمد نمانْد ای مُسْتَضِی * لازم و ملزوم و نافیِ مُقْتَضِی
۱۵۰۷Nضوء جان آمد نماند ای مستضی * لازم و ملزوم و نافی مقتضی
۱۵۰۸Qزآنك بینایی که نورش بازغست * از دلیلِ چون عصا بس فارغست
۱۵۰۸Nز آن که بینایی که نورش بازغ است * از دلیل چون عصا بس فارغ است

block:1078

تفسیر و هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَمَا کُنْتُمْ
۱۵۰۹Qبارِ دیگر ما به قصَّه آمدیم * ما از آن قصّه برون خود کَی شدیم
۱۵۰۹Nبار دیگر ما به قصه آمدیم * ما از آن قصه برون خود کی شدیم
۱۵۱۰Qگر بجهل آییم آن زندانِ اوست * ور بعلم آییم آن ایوانِ اوست
۱۵۱۰Nگر به جهل آییم آن زندان اوست * ور به علم آییم آن ایوان اوست
۱۵۱۱Qور بخواب آییم مستانِ وَییم * ور ببیداری به دستانِ وَییم
۱۵۱۱Nور به خواب آییم مستان وی‌ایم * ور به بیداری به دستان وی‌ایم
۱۵۱۲Qور بگرییم ابرِ پر زرقِ وَییم * ور بخندیم آن زمان برقِ وَییم
۱۵۱۲Nور بگرییم ابر پر زرق وی‌ایم * ور بخندیم آن زمان برق وی‌ایم
۱۵۱۳Qور بخشم و جنگ عکسِ قَهْرِ اوست * ور بصلح و عذر عکسِ مِهْرِ اوست
۱۵۱۳Nور به خشم و جنگ عکس قهر اوست * ور به صلح و عذر عکس مهر اوست
۱۵۱۴Qما کییم اندر جهانِ پیچ پیچ * چون الف او خود چه دارد هیچ هیچ
۱۵۱۴Nما که‌ایم اندر جهان پیچ پیچ * چون الف او خود چه دارد هیچ هیچ

block:1079

سوال کردن رسول روم از امیرالمؤمنین عمر رضی‌الله عنه از سب ابننلای ارواح با این آب و گل جسم
۱۵۱۵Qگفت یا عمَّر چه حکمت بود و سِرْ * حبسِ آن صافی درین جایِ کَدِرْ
۱۵۱۵Nگفت یا عمر چه حکمت بود و سر * حبس آن صافی در این جای کدر
۱۵۱۶Qآبِ صافی در گِلی پنهان شده * جانِ صافی بستهٔ ابدان شده
۱۵۱۶Nآب صافی در گلی پنهان شده * جان صافی بسته‌ی ابدان شده
۱۵۱۷Qگفت تو بحثی شگرفی می‌کنی * معنیی را بندِ حَرْفی می‌کنی
۱۵۱۷Nگفت تو بحثی شگرفی می‌کنی * معنیی را بند حرفی می‌کنی
۱۵۱۸Qحبس کردی معنی آزاد را * بندِ حرفی کردهٔ تو یاد را
۱۵۱۸Nحبس کردی معنی آزاد را * بند حرفی کرده ای تو یاد را
۱۵۱۹Qاز برای فایده این کردهٔ * تو که خود از فایده در پردهٔ
۱۵۱۹Nاز برای فایده این کرده‌ای * تو که خود از فایده در پرده‌ای
۱۵۲۰Qآنك از وی فایده زاییده شد * چون نبیند آنچ ما را دیده شد
۱۵۲۰Nآن که از وی فایده زاییده شد * چون نبیند آن چه ما را دیده شد
۱۵۲۱Qصد هزاران فایده‌ست و هر یکی * صد هزاران پیشِ آن یک اندکی
۱۵۲۱Nصد هزاران فایده ست و هر یکی * صد هزاران پیش آن یک اندکی
۱۵۲۲Qآن دَمِ نُطقت که جزوِ جزوهاست * فایده شد کُلِّ کُل خالی چراست
۱۵۲۲Nآن دم نطقت که جزو جزوهاست * فایده شد کل کل خالی چراست
۱۵۲۳Qتو که جُزوی کارِ تو با فایدهست * پس چرا در طَعَنِ کُلّ آری تو دست
۱۵۲۳Nتو که جزوی کار تو با فایده ست * پس چرا در طعن کل آری تو دست
۱۵۲۴Qگفت را گر فایده نبْود مگو * ور بود هِلْ اعتراض و شکر جو
۱۵۲۴Nگفت را گر فایده نبود مگو * ور بود هل اعتراض و شکر جو
۱۵۲۵Qشکرِ یزدان طوقِ هر گردن بود * نی جدال و رُو تُرُش کردن بود
۱۵۲۵Nشکر یزدان طوق هر گردن بود * نه جدال و رو ترش کردن بود
۱۵۲۶Qگر ترش رُو بودن آمد شکر و بس * پس چو سِرکه شُکر گویی نیست کس
۱۵۲۶Nگر ترش رو بودن آمد شکر و بس * پس چو سرکه شکر گویی نیست کس
۱۵۲۷Qسرکه را گر راه باید در جگر * گو بشو سرکنگبین او از شَکَر
۱۵۲۷Nسرکه را گر راه باید در جگر * گو بشو سرکنگبین او از شکر
۱۵۲۸Qمعنی اندر شعر جز با خبط نیست * چون قلاسنگسست و اندر ضبط نیست
۱۵۲۸Nمعنی اندر شعر جز با خبط نیست * چون قلاسنگ است اندر ضبط نیست

block:1080

در معنی آنک مَن أَرادَ أَن یَجلِسَ مَعَ اللهِ فَلیَجلِس مَعَ أَهلِ التَّصوُّف
۱۵۲۹Qآن رسول از خود بشُد زین یک دو جام * نی رسالت یاد ماندش نی پیام
۱۵۲۹Nآن رسول از خود بشد زین یک دو جام * نه رسالت یاد ماندش نه پیام
۱۵۳۰Qواله اندر قدرت اللَّه شد * آن رسول اینجا رسید و شاه شد
۱۵۳۰Nواله اندر قدرت اللَّه شد * آن رسول اینجا رسید و شاه شد
۱۵۳۱Qسیل چون آمد بدریا بحر گشت * دانه چون آمد بمزرع گشت کشت
۱۵۳۱Nسیل چون آمد به دریا بحر گشت * دانه چون آمد به مزرع گشت کشت
۱۵۳۲Qچون تعلُّق یافت نان با بو البشَر * نانِ مرده زنده گشت و با خبَر
۱۵۳۲Nچون تعلق یافت نان با بو البشر * نان مرده زنده گشت و با خبر
۱۵۳۳Qموم و هیزم چون فدای نار شد * ذاتِ ظلمانی او انوار شد
۱۵۳۳Nموم و هیزم چون فدای نار شد * ذات ظلمانی او انوار شد
۱۵۳۴Qسنگ سرمه چونك شد در دیدگان * گشت بینایی شد آنجا دیدبان
۱۵۳۴Nسنگ سرمه چون که شد در دیده‌گان * گشت بینایی شد آن جا دیدبان
۱۵۳۵Qای خنک آن مرد کز خود رسته شد * در وجود زنده‌ای پیوسته شد
۱۵۳۵Nای خنک آن مرد کز خود رسته شد * در وجود زنده‌ای پیوسته شد
۱۵۳۶Qوای آن زنده که با مرده نشَست * مرده گشت و زندگی از وی بجَست
۱۵۳۶Nوای آن زنده که با مرده نشست * مرده گشت و زندگی از وی بجست
۱۵۳۷Qچون تو در قرآنِ حق بگریختی * با روانِ انبیا آمیختی
۱۵۳۷Nچون تو در قرآن حق بگریختی * با روان انبیا آمیختی
۱۵۳۸Qهست قرآن حالهای انبیا * ماهیانِ بحرِ پاک کبریا
۱۵۳۸Nهست قرآن حالهای انبیا * ماهیان بحر پاک کبریا
۱۵۳۹Qور بخوانی و نهٔ قرآن پذیر * انبیا و اولیا را دیده گیر
۱۵۳۹Nور بخوانی و نه‌ای قرآن پذیر * انبیا و اولیا را دیده گیر
۱۵۴۰Qور پذیرایی چو بر خوانی قصَص * مرغِ جانت تنگ آید در قفص
۱۵۴۰Nور پذیرایی چو بر خوانی قصص * مرغ جانت تنگ آید در قفص
۱۵۴۱Qمرغ کو اندر قفص زندانیَست * می‌نجوید رَستن از نادانیَست
۱۵۴۱Nمرغ کاو اندر قفس زندانی است * می‌نجوید رستن از نادانی است
۱۵۴۲Qروحهایی کز قَفصها رَسته‌اند * انبیای رَهبرِ شایسته‌اند
۱۵۴۲Nروحهایی کز قفسها رسته‌اند * انبیای رهبر شایسته‌اند
۱۵۴۳Qاز برون آوازشان آید ز دین * که رَهِ رَستن ترا اینست این
۱۵۴۳Nاز برون آوازشان آید ز دین * که ره رستن ترا این است این
۱۵۴۴Qما بدین رَستیم زین ننگین قفص * جز که این ره نیست چارهٔ این قفص
۱۵۴۴Nما به دین رستیم زین ننگین قفس * جز که این ره نیست چاره‌ی این قفس
۱۵۴۵Qخویش را رنجور سازی زارْ زار * تا ترا بیرون کنند از اِشتهار
۱۵۴۵Nخویش را رنجور سازی زار زار * تا ترا بیرون کنند از اشتهار
۱۵۴۶Qکه اشتهارِ خلق بندِ مُحْکَمست * در ره این از بندِ آهن کی کَمست
۱۵۴۶Nکه اشتهار خلق بند محکم است * در ره این از بند آهن کی کم است

block:1081

قصّهٔ بازرگان که طوطی محبوس او او را پیغام داد بطوطیان هندوستان هنگام رفتن بتجارت
۱۵۴۷Qبود بازرگان و او را طوطیی * در قفَس محبوس زیبا طوطیی
۱۵۴۷Nبود بازرگان و او را طوطیی * در قفس محبوس زیبا طوطیی
۱۵۴۸Qچونك بازرگان سفر را ساز کرد * سوی هندستان شدن آغاز کرد
۱۵۴۸Nچون که بازرگان سفر را ساز کرد * سوی هندستان شدن آغاز کرد
۱۵۴۹Qهر غلام و هر کنیزک را ز جُود * گفت بهرِ تو چه آرم گوی زود
۱۵۴۹Nهر غلام و هر کنیزک را ز جود * گفت بهر تو چه آرم گوی زود
۱۵۵۰Qهر یکی از وی مُرادی خواست کرد * جمله را وعده بداد آن نیك‌مرد
۱۵۵۰Nهر یکی از وی مرادی خواست کرد * جمله را وعده بداد آن نیک مرد
۱۵۵۱Qگفت طوطی را چه خواهی ارمغان * کارمت از خِطّهٔ هندوستان
۱۵۵۱Nگفت طوطی را چه خواهی ارمغان * کارمت از خطه‌ی هندوستان
۱۵۵۲Qگفتش آن طوطی که انجا طوطیان * چون ببینی کن ز حالِ من بیان
۱۵۵۲Nگفتش آن طوطی که آن جا طوطیان * چون ببینی کن ز حال من بیان
۱۵۵۳Qکان فلان طوطی که مُشتاقِ شماست * از قضای آسمان در حبسِ ماست
۱۵۵۳Nکان فلان طوطی که مشتاق شماست * از قضای آسمان در حبس ماست
۱۵۵۴Qبر شما کرد او سلام و داد خواست * وز شما چاره و رَهِ ارشاد خواست
۱۵۵۴Nبر شما کرد او سلام و داد خواست * وز شما چاره و ره ارشاد خواست
۱۵۵۵Qگفت می‌شاید که من در اشتیاق * جان دهم اینجا بمیرم در فراق
۱۵۵۵Nگفت می‌شاید که من در اشتیاق * جان دهم اینجا بمیرم در فراق
۱۵۵۶Qاین روا باشد که من در بندِ سخت * گه شما بر سبزه گاهی بر درخت
۱۵۵۶Nاین روا باشد که من در بند سخت * گه شما بر سبزه گاهی بر درخت
۱۵۵۷Qاین چنین باشد وفای دوستان * من درین حبس و شما در گلْستان
۱۵۵۷Nاین چنین باشد وفای دوستان * من در این حبس و شما در بوستان
۱۵۵۸Qیاد آرید ای مِهان زین مرغِ زار * یک صبوحی در میانِ مُرغزار
۱۵۵۸Nیاد آرید ای مهان زین مرغ زار * یک صبوحی در میان مرغزار
۱۵۵۹Qیادِ یاران یار را مَیْمون بود * خاصّه کان لیلی و این مجنون بود
۱۵۵۹Nیاد یاران یار را میمون بود * خاصه کان لیلی و این مجنون بود
۱۵۶۰Qای حریفانِ بتِ موزونِ خود * من قدحها می‌خورم پر خونِ خود
۱۵۶۰Nای حریفان بت موزون خود * من قدحها می‌خورم پر خون خود
۱۵۶۱Qیک قدح مَیْ نوش کن بر یادِ من * گر همی‌خواهی که بدْهی دادِ من
۱۵۶۱Nیک قدح می نوش کن بر یاد من * گر همی‌خواهی که بدهی داد من
۱۵۶۲Qیا بیادِ این فتادهٔ خاک بیز * چونك خوردی جرعهِٔ بر خاک ریز
۱۵۶۲Nیا به یاد این فتاده‌ی خاک بیز * چون که خوردی جرعه ای بر خاک ریز
۱۵۶۳Qای عجب آن عهد و آن سوگند کو * وعده‌های آن لبِ چون قند کو
۱۵۶۳Nای عجب آن عهد و آن سوگند کو * وعده‌های آن لب چون قند کو
۱۵۶۴Qگر فراقِ بنده از بنده از بَد بندگیست * چون تو با بَد بَد کنی پس فرق چیست
۱۵۶۴Nگر فراق بنده از بنده از بد بندگی است * چون تو با بد بد کنی پس فرق چیست
۱۵۶۵Qای بَدی که تو کنی در خشم و جنگ * با طرب‌تر از سماع و بانگِ چنگ
۱۵۶۵Nای بدی که تو کنی در خشم و جنگ * با طرب تر از سماع و بانگ چنگ
۱۵۶۶Qای جفای تو ز دولت خوب تر * و انتقامِ تو ز جان محبوب تر
۱۵۶۶Nای جفای تو ز دولت خوبتر * و انتقام تو ز جان محبوبتر
۱۵۶۷Qنارِ تو اینست نورت چون بود * ماتم این تا خود که سورت چون بود
۱۵۶۷Nنار تو این است نورت چون بود * ماتم این تا خود که سورت چون بود
۱۵۶۸Qاز حلاوتها که دارد جَوْرِ تو * وز لطافت کس نیابد غَوْرِ تو
۱۵۶۸Nاز حلاوتها که دارد جور تو * وز لطافت کس نیابد غور تو
۱۵۶۹Qنالم و ترسم که او باوَر کند * وز کرم آن جور را کمتر کند
۱۵۶۹Nنالم و ترسم که او باور کند * وز کرم آن جور را کمتر کند
۱۵۷۰Qعاشقم بر قهر و بر لطفش بجِد * بُوٱلْعَجَب من عاشقِ این هر دو ضِد
۱۵۷۰Nعاشقم بر قهر و بر لطفش به جد * بو العجب من عاشق این هر دو ضد
۱۵۷۱Qوالله ار زین خار در بُستان شوم * همچو بلبل زین سبب نالان شوم
۱۵۷۱Nو الله ار زین خار در بستان شوم * همچو بلبل زین سبب نالان شوم
۱۵۷۲Qاین عجب بلبل که بگْشاید دهان * تا خورد او خار را با گلْستان
۱۵۷۲Nاین عجب بلبل که بگشاید دهان * تا خورد او خار را با گلستان
۱۵۷۳Qاین چه بلبل این نهنگِ آتشیست * جملهٔ ناخوشها ز عشق او را خوشیست
۱۵۷۳Nاین چه بلبل این نهنگ آتشی است * جمله ناخوشها ز عشق او را خوشی است
۱۵۷۴Qعاشقِ کُلَّست و خود کُلَّست او * عاشقِ خویشست و عشقِ خویش جُو
۱۵۷۴Nعاشق کل است و خود کل است او * عاشق خویش است و عشق خویش جو

block:1082

صفت اجنهٔ طُیُور عُقُول الٰهی
۱۵۷۵Qقصهٔ طوطی جان زین سان بود * کو کسی کو مَحْرَمِ مرغان بود
۱۵۷۵Nقصه‌ی طوطی جان زین سان بود * کو کسی کو محرم مرغان بود
۱۵۷۶Qکو یکی مرغی ضعیفی بی‌گناه * و اندرونِ او سلیمان با سپاه
۱۵۷۶Nکو یکی مرغی ضعیفی بی‌گناه * و اندرون او سلیمان با سپاه
۱۵۷۷Qچون بنالد زار بی‌شُکر و گِله * افتد اندر هفت گردون غُلْغُله
۱۵۷۷Nچون بنالد زار بی‌شکر و گله * افتد اندر هفت گردون غلغله
۱۵۷۸Qهر دَمش صد نامه صد پیک از خدا * یا رَبی زُو شصت لبَّیک از خدا
۱۵۷۸Nهر دمش صد نامه صد پیک از خدا * یا ربی زو شصت لبیک از خدا
۱۵۷۹Qزلَّتِ او به ز طاعت نزدِ حق * پیشِ کفرش جملهٔ ایمانها خَلَق
۱۵۷۹Nزلت او به ز طاعت نزد حق * پیش کفرش جمله ایمانها خلق
۱۵۸۰Qهر دَمی او را یکی مِعْراجِ خاص * بر سرِ تاجش نهد صد تاجِ خاص
۱۵۸۰Nهر دمی او را یکی معراج خاص * بر سر تاجش نهد صد تاج خاص
۱۵۸۱Qصورتش بر خاک و جان بر لامکان * لامکانیِ فوقِ وَهم سالکان
۱۵۸۱Nصورتش بر خاک و جان بر لامکان * لامکانی فوق وهم سالکان
۱۵۸۲Qلامکانی نه که در فهم آیدت * هر دمی در وی خیالی زایدت
۱۵۸۲Nلامکانی نه که در فهم آیدت * هر دمی در وی خیالی زایدت
۱۵۸۳Qبل مکان و لامکان در حکمِ او * همچو در حکمِ بهشتی چار جو
۱۵۸۳Nبل مکان و لامکان در حکم او * همچو در حکم بهشتی چارجو
۱۵۸۴Qشرحِ این کوته کن و رخ زین بتاب * دَم مزن و اللهُ أعْلَم بِالصَّواب
۱۵۸۴Nشرح این کوته کن و رخ زین بتاب * دم مزن و الله اعلم بالصواب
۱۵۸۵Qباز می‌گردیم ما ای دوستان * سوی مرغ و تاجر و هندوستان
۱۵۸۵Nباز می‌گردیم ما ای دوستان * سوی مرغ و تاجر و هندوستان
۱۵۸۶Qمردِ بازرگان پذیرفت این پیام * کو رساند سوی جنس از وی سلام
۱۵۸۶Nمرد بازرگان پذیرفت این پیام * کاو رساند سوی جنس از وی سلام

block:1083

دیدن خواجه طوطیان هندوستان را در دشت و پیغام رسانیدن از آن طوطی
۱۵۸۷Qچونك تا اقصای هندوستان رسید * در بیابان طوطیی چندی بدید
۱۵۸۷Nچون که تا اقصای هندوستان رسید * در بیابان طوطی چندی بدید
۱۵۸۸Qمرکب استانید پس آواز داد * آن سلام و آن امانت باز داد
۱۵۸۸Nمرکب استانید پس آواز داد * آن سلام و آن امانت باز داد
۱۵۸۹Qطوطیی ز آن طوطیان لرزید بَس * اوفتاد و مرد و بگسستش نَفَس
۱۵۸۹Nطوطیی ز آن طوطیان لرزید بس * اوفتاد و مرد و بگسستش نفس
۱۵۹۰Qشد پشیمان خواجه از گفتِ خَبَر * گفت رفتم در هلاکِ جانور
۱۵۹۰Nشد پشیمان خواجه از گفت خبر * گفت رفتم در هلاک جانور
۱۵۹۱Qاین مگر خویشست با آن طوطیک * این مگر دو جِسم بود و روح یَک
۱۵۹۱Nاین مگر خویش است با آن طوطیک * این مگر دو جسم بود و روح یک
۱۵۹۲Qاین چرا کردم چرا دادم پیام * سوختم بی‌چاره را زین گفتِ خام
۱۵۹۲Nاین چرا کردم چرا دادم پیام * سوختم بی‌چاره را زین گفت خام
۱۵۹۳Qاین زبان چون سنگ و هم آهن‌ وَشست * و آنچ بجهد از زبان چون آتشست
۱۵۹۳Nاین زبان چون سنگ و هم آهن‌وش است * و آن چه بجهد از زبان چون آتش است
۱۵۹۴Qسنگ و آهن را مزن بر هم گزاف * گه ز روی نَقْل و گه از روی لاف
۱۵۹۴Nسنگ و آهن را مزن بر هم گزاف * گه ز روی نقل و گاه از روی لاف
۱۵۹۵Qزانک تاریکست و هر سو پنبه‌زار * در میانِ پنبه چون باشد شرار
۱۵۹۵Nز آن که تاریک است و هر سو پنبه زار * در میان پنبه چون باشد شرار
۱۵۹۶Qظالم آن قومی که چشمان دوختند * زان سخنها عالَمی را سوختند
۱۵۹۶Nظالم آن قومی که چشمان دوختند * ز آن سخنها عالمی را سوختند
۱۵۹۷Qعالمی را یک سخن ویران کند * روبهانِ مرده را شیران کند
۱۵۹۷Nعالمی را یک سخن ویران کند * روبهان مرده را شیران کند
۱۵۹۸Qجانها در اَصْلِ خود عیسی‌دَمند * یک زمان زَخمند و گاهی مرهَمند
۱۵۹۸Nجانها در اصل خود عیسی دمند * یک زمان زخمند و گاهی مرهمند
۱۵۹۹Qگر حجاب از جانها برخاستی * گفتِ هر جانی مسیح‌آساستی
۱۵۹۹Nگر حجاب از جانها برخاستی * گفت هر جانی مسیح آساستی
۱۶۰۰Qگر سخن خواهی که گویی چون شکَر * صبر کن از حرص و این حلوا مَخور
۱۶۰۰Nگر سخن خواهی که گویی چون شکر * صبر کن از حرص و این حلوا مخور
۱۶۰۱Qصبر باشد مُشتهای زیرکان * هست حلوا آرزوی کودکان
۱۶۰۱Nصبر باشد مشتهای زیرکان * هست حلوا آرزوی کودکان
۱۶۰۲Qهر که صبر آورد گردون بر رود * هر که حلوا خورد واپس‌تر رود
۱۶۰۲Nهر که صبر آورد گردون بر رود * هر که حلوا خورد واپس‌تر رود

block:1084

تفسیر قول فریدالدّین العطّار قدّس الله سرّه تو صاحب نفسی ای غافل میانِ خاک خون می‌خور که صاحب‌ دل اگر زهری خورد آن انگبین باشد
۱۶۰۳Qصاحبِ دل را ندارد آن زیان * گر خورد او زهرِ قاتل را عیان
۱۶۰۳Nصاحب دل را ندارد آن زیان * گر خورد او زهر قاتل را عیان
۱۶۰۴Qز انك صحَّت یافت و از پرهیز رَست * طالبِ مسکین میانِ تَب دَرَست
۱۶۰۴Nز آن که صحت یافت و از پرهیز رست * طالب مسکین میان تب در است
۱۶۰۵Qگفت پیغامبر که ای مرد جِری * هان مکن با هیچ مطلوبی مِری
۱۶۰۵Nگفت پیغمبر که ای مرد جری * هان مکن با هیچ مطلوبی مری
۱۶۰۶Qدر تو نمرودی است آتش در مرو * رفت خواهی اوَّل ابراهیم شَو
۱۶۰۶Nدر تو نمرودی است آتش در مرو * رفت خواهی اول ابراهیم شو
۱۶۰۷Qچون نهٔ سبَّاح و نه دریاییی * در مَیَفکن خویش از خودراییی
۱۶۰۷Nچون نه‌ای سباح و نه دریاییی * در میفکن خویش از خود راییی
۱۶۰۸Qاو ز آتش وَردِ احمر آورد * از زیانها سود بر سَر آورد
۱۶۰۸Nاو ز آتش ورد احمر آورد * از زیانها سود بر سر آورد
۱۶۰۹Qکاملی گر خاک گیرد زر شود * ناقص ار زر بُرد خاکستَر شود
۱۶۰۹Nکاملی گر خاک گیرد زر شود * ناقص ار زر برد خاکستر شود
۱۶۱۰Qچون قبولِ حق بود آن مردِ راست * دستِ او در کارها دستِ خداست
۱۶۱۰Nچون قبول حق بود آن مرد راست * دست او در کارها دست خداست
۱۶۱۱Qدستِ ناقص دستِ شیطانست و دیو * زانك اندر دامِ تکلیفست و رِیو
۱۶۱۱Nدست ناقص دست شیطان است و دیو * ز آن که اندر دام تکلیف است و ریو
۱۶۱۲Qجهل آید پیشِ او دانش شود * جهل شد علمی که در مُنکِر رود
۱۶۱۲Nجهل آید پیش او دانش شود * جهل شد علمی که در ناقص رود
۱۶۱۳Qهر چه گیرد علَّتی علَّت شود * کفر گیرد کاملی ملَّت شود
۱۶۱۳Nهر چه گیرد علتی علت شود * کفر گیرد کاملی ملت شود
۱۶۱۴Qای مِری کرده پیاده با سوار * سَر نخواهی بُرد اکنون پای دار
۱۶۱۴Nای مری کرده پیاده با سوار * سر نخواهی برد اکنون پای دار

block:1085

تعظیم ساحران مر موسی را علیه السّلام که چه فرمایی اوّل تواندازی عصا بکین
۱۶۱۵Qساحران در عهدِ فرعونِ لعین * چون مِری کردند با موسی بکین
۱۶۱۵Nساحران در عهد فرعون لعین * چون مری کردند با موسی به کین
۱۶۱۶Qلیک موسی را مقدّم داشتند * ساحران او را مکَّرم داشتند
۱۶۱۶Nلیک موسی را مقدم داشتند * ساحران او را مکرم داشتند
۱۶۱۷Qزانک گفتندش که فرمان آنِ تُست * گر همی‌خواهی عصا تو فْگَنْ نخست
۱۶۱۷Nز آن که گفتندش که فرمان آن تست * گر تو می‌خواهی عصا بفکن نخست
۱۶۱۸Qگفت نی اوَّل شما ای ساحران * افکنید آن مکرها را در میان
۱۶۱۸Nگفت نی اول شما ای ساحران * افکنید آن مکرها را در میان
۱۶۱۹Qاین قَدَر تعظیم دینْشان را خرید * کز مِری آن دست و پاهاشان بُرید
۱۶۱۹Nاین قدر تعظیم دینشان را خرید * کز مری آن دست و پاهاشان برید
۱۶۲۰Qساحران چون حقِّ او بشْناختند * دست و پا در جُرمِ آن درباختند
۱۶۲۰Nساحران چون حق او بشناختند * دست و پا در جرم آن درباختند
۱۶۲۱Qلُقمه و نُکته‌ست کامل را حلال * تو نهٔ کامل مخور می‌باش لال
۱۶۲۱Nلقمه و نکته ست کامل را حلال * تو نه‌ای کامل مخور می‌باش لال
۱۶۲۲Qچون تو گوشی او زبان نی جنسِ تو * گوشها را حق بفرمود أَنْصِتُوا
۱۶۲۲Nچون تو گوشی او زبان نی جنس تو * گوشها را حق بفرمود أَنْصِتُوا
۱۶۲۳Qکودک اوّل چون بزاید شیرْنُوش * مدّتی خامش بود او جمله گوش
۱۶۲۳Nکودک اول چون بزاید شیر نوش * مدتی خامش بود او جمله گوش
۱۶۲۴Qمدّتی می‌بایدش لب دوختن * از سُخَن تا او سخن آموختن
۱۶۲۴Nمدتی می‌بایدش لب دوختن * از سخن تا او سخن آموختن
۱۶۲۵Qور نباشد گوش و تی‌ تی می‌کند * خویشتن را گُنگِ گیتی می‌کند
۱۶۲۵Nور نباشد گوش و تی‌تی می‌کند * خویشتن را گنگ گیتی می‌کند
۱۶۲۶Qکرِّ اصلی کش نبود آغاز گوش * لال باشد کی کند در نطق جوش
۱۶۲۶Nکر اصلی کش نبود آغاز گوش * لال باشد کی کند در نطق جوش
۱۶۲۷Qزانک اوَّل سمع باید نطق را * سوی مَنْطِق از رهِ سمع اندرآ
۱۶۲۷Nز آن که اول سمع باید نطق را * سوی منطق از ره سمع اندر آ
۱۶۲۸Qوادْخُلُوا ٱلْأَبیات مِن أَبَوابها * واطلُبُوا ٱلْأَغْرَاضَ فِی أَسْبَابِهَا
۱۶۲۸Nادخلوا الأبیات من أبوابها * و اطلبوا الأغراض فی أسبابها
۱۶۲۹Qنطق کان موقوفِ راهِ سمع نیست * جز که نطقِ خالقِ بی‌طمع نیست
۱۶۲۹Nنطق کان موقوف راه سمع نیست * جز که نطق خالق بی‌طمع نیست
۱۶۳۰Qمُبْدِعست او تابعِ اُستاد نیِ * مُسْنَدِ جمله ورا اِسناد نِی
۱۶۳۰Nمبدع است او تابع استاد نی * مسند جمله و را اسناد نی
۱۶۳۱Qباقیان هم در حِرَف هم در مَقال * تابعِ استاد و مُحتاجِ مثال
۱۶۳۱Nباقیان هم در حرف هم در مقال * تابع استاد و محتاج مثال
۱۶۳۲Qزین سخن گر نیستی بیگانهٔ * دَلق و اشَکی گیر در ویرانهٔ
۱۶۳۲Nزین سخن گر نیستی بیگانه‌ای * دلق و اشکی گیر در ویرانه‌ای
۱۶۳۳Qزانك آدم زان عتاب از اشک رَست * اشکِ تر باشد دَمِ توبه پَرَست
۱۶۳۳Nز آن که آدم ز آن عتاب از اشک رست * اشک تر باشد دم توبه پرست
۱۶۳۴Qبهرِ گریه آمد آدم بر زمین * تا بود گریان و نالان و حزین
۱۶۳۴Nبهر گریه آمد آدم بر زمین * تا بود گریان و نالان و حزین
۱۶۳۵Qآدم از فردوس و از بالای هفت * پای ماچان از برآی عذر رفت
۱۶۳۵Nآدم از فردوس و از بالای هفت * پای ماچان از برای عذر رفت
۱۶۳۶Qگر ز پشتِ آدمی وز صُلبِ او * در طلب می‌باش هم در طُلبِ او
۱۶۳۶Nگر ز پشت آدمی وز صلب او * در طلب می‌باش هم در طلب او
۱۶۳۷Qز آتشِ دل و آبِ دیده نُقل ساز * بوستان از ابر و خورشیدست باز
۱۶۳۷Nز آتش دل و آب دیده نقل ساز * بوستان از ابر و خورشید است باز
۱۶۳۸Qتو چه دانی ذوقِ آبِ دیده‌گان * عاشقِ نانی تو چون نادیدگان
۱۶۳۸Nتو چه دانی قدر آب دیده‌گان * عاشق نانی تو چون نادیدگان
۱۶۳۹Qگر تو این انبان ز نان خالی کنی * پُر ز گوهرهایِ اجلالی کنی
۱۶۳۹Nگر تو این انبان ز نان خالی کنی * پر ز گوهرهای اجلالی کنی
۱۶۴۰Qطفلِ جان از شیرِ شیطان باز کن * بعد از آنش با مَلَک انباز کن
۱۶۴۰Nطفل جان از شیر شیطان باز کن * بعد از آنش با ملک انباز کن
۱۶۴۱Qتا تو تاریک و ملول و تیرهٔ * دان که با دیوِ لعین همشیرهٔ
۱۶۴۱Nتا تو تاریک و ملول و تیره‌ای * دان که با دیو لعین همشیره‌ای
۱۶۴۲Qلقمهٔ کو نور افزود و کمال * آن بود آورده از کَسبِ حلال
۱۶۴۲Nلقمه‌ای کان نور افزود و کمال * آن بود آورده از کسب حلال
۱۶۴۳Qروغنی کاید چراغِ ما کُشَد * آب خوانش چون چراغی را کُشد
۱۶۴۳Nروغنی کاید چراغ ما کشد * آب خوانش چون چراغی را کشد
۱۶۴۴Qعلم و حکمت زاید از لقمهٔ حلال * عشق و رِقَّت آید از لقمهٔ حلال
۱۶۴۴Nعلم و حکمت زاید از لقمه‌ی حلال * عشق و رقت آید از لقمه‌ی حلال
۱۶۴۵Qچون ز لقمه تو حسَد بینی و دام * جهل و غفلت زاید آن را دان حرام
۱۶۴۵Nچون ز لقمه تو حسد بینی و دام * جهل و غفلت زاید آن را دان حرام
۱۶۴۶Qهیچ گندم کاری و جَوْ بر دهد * دیدهٔ اسبی که کُرّهٔ خر دهد
۱۶۴۶Nهیچ گندم کاری و جو بر دهد * دیده‌ای اسبی که کره‌ی خر دهد
۱۶۴۷Qلقمه تخمَست و بَرش اندیشه‌ها * لقمه بحر و گوهرش اندیشه‌ها
۱۶۴۷Nلقمه تخم است و برش اندیشه‌ها * لقمه بحر و گوهرش اندیشه‌ها
۱۶۴۸Qزاید از لقمهٔ حلال اندر دهان * مَیْلِ خدمت عزمِ رفتن آن جهان
۱۶۴۸Nزاید از لقمه‌ی حلال اندر دهان * میل خدمت عزم رفتن آن جهان

block:1086

باز گفتن بازرگان با طوطی آنچ دید از طوطیان هندوستان
۱۶۴۹Qکرد بازرگان تجارت را تمام * باز آمد سوی منزلِ دوستکام
۱۶۴۹Nکرد بازرگان تجارت را تمام * باز آمد سوی منزل دوست کام
۱۶۵۰Qهر غلامی را بیاورد ارمغان * هر کنیزک را ببخشید او نشان
۱۶۵۰Nهر غلامی را بیاورد ارمغان * هر کنیزک را ببخشید او نشان
۱۶۵۱Qگفت طوطی ارمغانِ بنده کو * آنچ دیدی و آنچ گفتی باز گو
۱۶۵۱Nگفت طوطی ارمغان بنده کو * آن چه دیدی و آن چه گفتی باز گو
۱۶۵۲Qگفت نه من خود پشیمانم ازان * دستِ خود خایان و انگُشتان گزان
۱۶۵۲Nگفت نی من خود پشیمانم از آن * دست خود خایان و انگشتان گزان
۱۶۵۳Qمن چرا پیغامِ خامی از گزاف * بُردم از بی‌دانشی و از نشاف
۱۶۵۳Nمن چرا پیغام خامی از گزاف * بردم از بی‌دانشی و از نشاف
۱۶۵۴Qگفت ای خواجه پشیمانی ز چیست * چیست آن کین خشم و غم را مُقتضیست
۱۶۵۴Nگفت ای خواجه پشیمانی ز چیست * چیست آن کاین خشم و غم را مقتضی است
۱۶۵۵Qگفت گفتم آن شکایتهای تو * با گروهی طوطیان همتای تو
۱۶۵۵Nگفت گفتم آن شکایتهای تو * با گروهی طوطیان همتای تو
۱۶۵۶Qآن یکی طوطی ز دردت بُوی بُرد * زَهره‌اش بدْرید و لرزید و بمُرد
۱۶۵۶Nآن یکی طوطی ز دردت بوی برد * زهره‌اش بدرید و لرزید و بمرد
۱۶۵۷Qمن پشیمان گشتم این گفتن چه بود * لیک چون گفتم پشیمانی چه سود
۱۶۵۷Nمن پشیمان گشتم این گفتن چه بود * لیک چون گفتم پشیمانی چه سود
۱۶۵۸Qنکتهٔ کان جَست ناگه از زبان * همچو تیری دان که جَست آن از کمان
۱۶۵۸Nنکته ای کان جست ناگه از زبان * همچو تیری دان که جست آن از کمان
۱۶۵۹Qوا نگردد از ره آن تیر ای پسر * بَند باید کرد سیلی را ز سَر
۱۶۵۹Nوانگردد از ره آن تیر ای پسر * بند باید کرد سیلی را ز سر
۱۶۶۰Qچون گذشت از سَر جهانی را گرفت * گر جهان ویران کند نَبْود شگفت
۱۶۶۰Nچون گذشت از سر جهانی را گرفت * گر جهان ویران کند نبود شگفت
۱۶۶۱Qفعل را در غیب اَثَرها زادنیست * و آن موالیدش به حکمِ خَلْق نیست
۱۶۶۱Nفعل را در غیب اثرها زادنی است * و آن موالیدش به حکم خلق نیست
۱۶۶۲Qبی‌شریکی جمله مخلوقِ خداست * آن موالید ار چه نِسبتشان بماست
۱۶۶۲Nبی‌شریکی جمله مخلوق خداست * آن موالید ار چه نسبتشان به ماست
۱۶۶۳Qزَیْد پَرّانید تیری سوی عَمْر * عَمْر را بگرفت تیرش همچو نَمْر
۱۶۶۳Nزید پرانید تیری سوی عمر * عمر را بگرفت تیرش همچو نمر
۱۶۶۴Qمدّت سالی همی‌زایید درد * دردها را آفریند حق نه مَرد
۱۶۶۴Nمدت سالی همی‌زایید درد * دردها را آفریند حق نه مرد
۱۶۶۵Qزیدِ رامی آن دَم ار مُرد از وَجَل * دردها می‌زاید آن جا تا اَجَل
۱۶۶۵Nزید رامی آن دم ار مرد از وجل * دردها می‌زاید آن جا تا اجل
۱۶۶۶Qز آن موالیدِ وَجَع چون مُرد او * زید را ز اوّل سبب قتّال گو
۱۶۶۶Nز آن موالید وجع چون مرد او * زید را ز اول سبب قتال گو
۱۶۶۷Qآن وَجَعها را بدو منسوب دار * گرچه هست آن جمله صُنعِ کردگار
۱۶۶۷Nآن وجعها را بدو منسوب دار * گر چه هست آن جمله صنع کردگار
۱۶۶۸Qهمچنین کِشْت و دَم و دام و جِماع * آن موالیدست حق را مستطاع
۱۶۶۸Nهمچنین کشت و دم و دام و جماع * آن موالید است حق را مستطاع
۱۶۶۹Qاولیا را هست قدرت از اِلٓه * تیرِ جَسته باز آرندش ز راه
۱۶۶۹Nاولیا را هست قدرت از اله * تیر جسته باز آرندش ز راه
۱۶۷۰Qبسته دَرهای موالید از سبَب * چون پشیمان شد ولی ز آن دستِ رَب
۱۶۷۰Nبسته درهای موالید از سبب * چون پشیمان شد ولی ز آن دست رب
۱۶۷۱Qگفته ناگفته کند از فتحِ باب * تا از آن نه سیخ سوزد نه کباب
۱۶۷۱Nگفته ناگفته کند از فتح باب * تا از آن نه سیخ سوزد نه کباب
۱۶۷۲Qاز همه دلها که آن نکته شنید * آن سخن را کرد مَحْو و ناپدید
۱۶۷۲Nاز همه دلها که آن نکته شنید * آن سخن را کرد محو و ناپدید
۱۶۷۳Qگرْت بُرهان باید و حُجَّت مِها * باز خوان‌ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنْسِها
۱۶۷۳Nگرت برهان باید و حجت مها * باز خوان‌ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنْسِها
۱۶۷۴Qآیتِ أَنْسَوْکُمْ ذِکْرِی‌ بخوان * قدرتِ نِسیان نهادنشان بدان
۱۶۷۴Nآیت‌ أَنْسَوْکُمْ ذِکْرِی‌ بخوان * قدرت نسیان نهادنشان بدان
۱۶۷۵Qچون بتذکیر و بنسیان قادراند * بر همه دلهای خلقان قاهرند
۱۶۷۵Nچون به تذکیر و به نسیان قادراند * بر همه دلهای خلقان قاهراند
۱۶۷۶Qچون بنسیانِ بست او راهِ نظر * کار نتْوان کرد ور باشد هنر
۱۶۷۶Nچون به نسیان بست او راه نظر * کار نتوان کرد ور باشد هنر
۱۶۷۷Qخِلْتُمُ سُخْرَّیة اَهْلَ ٱلسُّمُو * از نُبی خوانید تا أَنْسَوْکُمُ
۱۶۷۷Nخلتم سخریه اهل السمو * از نبی خوانید تا أَنْسَوْکُمْ
۱۶۷۸Qصاحبِ دِه پادشاهِ جسمهاست * صاحبِ دل شاهِ دلهای شماست
۱۶۷۸Nصاحب ده پادشاه جسمهاست * صاحب دل شاه دلهای شماست
۱۶۷۹Qفَرْعِ دید آمد عمل بی‌هیچ شک * پس نباشد مردم الَّا مردمک
۱۶۷۹Nفرع دید آمد عمل بی‌هیچ شک * پس نباشد مردم الا مردمک
۱۶۸۰Qمن تمامِ این نیارم گفت از آن * منع می‌آید ز صاحب مَرَکَزان
۱۶۸۰Nمن تمام این نیارم گفت از آن * منع می‌آید ز صاحب مرکزان
۱۶۸۱Qچون فراموشی خلق و یادشان * با وَیَست و او رَسد فریادشان
۱۶۸۱Nچون فراموشی خلق و یادشان * با وی است و او رسد فریادشان
۱۶۸۲Qصد هزاران نیک و بد را آن بَهی * می‌کند هر شب ز دلهاشان تهی
۱۶۸۲Nصد هزاران نیک و بد را آن بهی * می‌کند هر شب ز دلهاشان تهی
۱۶۸۳Qروز دلها را از آن پُر می‌کند * آن صدفها را پُر از دُر می‌کند
۱۶۸۳Nروز دلها را از آن پر می‌کند * آن صدفها را پر از در می‌کند
۱۶۸۴Qآن همه اندیشهٔ پیشانها * می‌شناسند از هدایت جانها
۱۶۸۴Nآن همه اندیشه‌ی پیشانها * می‌شناسند از هدایت جانها
۱۶۸۵Qپیشه و فرهنگِ تو آید بتو * تا دَرِ اسباب بگْشاید بتو
۱۶۸۵Nپیشه و فرهنگ تو آید به تو * تا در اسباب بگشاید به تو
۱۶۸۶Qپیشهٔ زرگر بآهنگر نشد * خوی این خوش‌خو با آن مُنکَر نشد
۱۶۸۶Nپیشه‌ی زرگر به آهنگر نشد * خوی این خوش خوبه آن منکر نشد
۱۶۸۷Qپیشه‌ها و خُلقها همچون جماز * سوی خصم آیند روزِ رستخیز
۱۶۸۷Nپیشه‌ها و خلقها همچون جهیز * سوی خصم آیند روز رستخیز
۱۶۸۸Qپیشه‌ها و خُلقها از بعدِ خواب * واپس آید هم بخصم خود شتاب
۱۶۸۸Nپیشه‌ها و خلقها از بعد خواب * واپس آید هم به خصم خود شتاب
۱۶۸۹Qپیشه‌ها و اندیشه‌ها در وقتِ صبح * هم بدانجا شد که بود آن حُسن و قُبح
۱۶۸۹Nپیشه‌ها و اندیشه‌ها در وقت صبح * هم بدانجا شد که بود آن حسن و قبح
۱۶۹۰Qچون کبوترهای پیک از شهرها * سوی شهرِ خویش آرد بهرها
۱۶۹۰Nچون کبوترهای پیک از شهرها * سوی شهر خویش آرد بهرها

block:1087

شیرین آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی
۱۶۹۱Qچون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد * پس بلرزید اوفتاد و گشت سرد
۱۶۹۱Nچون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد * پس بلرزید اوفتاد و گشت سرد
۱۶۹۲Qخواجه چون دیدش فتاده همچنین * بر جهید و زد کُله را بر زمین
۱۶۹۲Nخواجه چون دیدش فتاده همچنین * بر جهید و زد کله را بر زمین
۱۶۹۳Qچون بدین رنگ و بدین حالش بدید * خواجه بر جَست و گریبان را درید
۱۶۹۳Nچون بدین رنگ و بدین حالش بدید * خواجه بر جست و گریبان را درید
۱۶۹۴Qگفت ای طوطی خوبِ خوش‌حنین * این چه بودت این چرا گشتی چنین
۱۶۹۴Nگفت ای طوطی خوب خوش حنین * این چه بودت این چرا گشتی چنین
۱۶۹۵Qای دریغا مرغِ خوش‌آوازِ من * ای دریغا همدم و همرازِ من
۱۶۹۵Nای دریغا مرغ خوش آواز من * ای دریغا هم دم و هم راز من
۱۶۹۶Qای دریغا مرغِ خوش‌الحانِ من * راحِ رُوح و روضه و ریحانِ من
۱۶۹۶Nای دریغا مرغ خوش‌ الحان من * راح روح و روضه و ریحان من
۱۶۹۷Qگر سلیمان را چنین مرغی بُدی * کَیْ خود او مشغولِ آن مرغان شدی
۱۶۹۷Nگر سلیمان را چنین مرغی بدی * کی خود او مشغول آن مرغان شدی
۱۶۹۸Qای دریغا مرغ کارزان یافتم * زود روی از روی او بر تافتم
۱۶۹۸Nای دریغا مرغ کارزان یافتم * زود روی از روی او بر تافتم
۱۶۹۹Qای زبان تو بَس زیانی بر وَرَی * چون توی گویا چه گویم من تُرا
۱۶۹۹Nای زبان تو بس زیانی بر وری * چون تویی گویا چه گویم من ترا
۱۷۰۰Qای زبان هم آتش و هم خرمنی * چند این آتش درین خرمن زنی
۱۷۰۰Nای زبان هم آتش و هم خرمنی * چند این آتش در این خرمن زنی
۱۷۰۱Qدر نهان جان از تو افغان می‌کند * گرچه هر چه گوییَش آن می‌کند
۱۷۰۱Nدر نهان جان از تو افغان می‌کند * گر چه هر چه گویی‌اش آن می‌کند
۱۷۰۲Qای زبان هم گنجِ بی‌پایان توی * ای زبان هم رنجِ بی‌درمان توی
۱۷۰۲Nای زبان هم گنج بی‌پایان تویی * ای زبان هم رنج بی‌درمان تویی
۱۷۰۳Qهم صفیر و خُدعهٔ مرغان تویی * هم انیسِ وحشتِ هجران تویی
۱۷۰۳Nهم صفیر و خدعه‌ی مرغان تویی * هم انیس وحشت هجران تویی
۱۷۰۴Qچند امانم می‌دهی ای بی‌امان * ای تو زِه کرده بکینِ من کمان
۱۷۰۴Nچند امانم می‌دهی ای بی‌امان * ای تو زه کرده به کین من کمان
۱۷۰۵Qنک بپَّرانیده ای مرغِ مرا * در چَراگاهِ ستم کم کن چَرا
۱۷۰۵Nنک بپرانیده ای مرغ مرا * در چراگاه ستم کم کن چرا
۱۷۰۶Qیا جوابِ من بگو یا داد دِه * یا مرا ز اسبابِ شادی یاد دِه
۱۷۰۶Nیا جواب من بگو یا داد ده * یا مرا ز اسباب شادی یاد ده
۱۷۰۷Qای دریغا نورِ ظُلمت‌سوزِ من * ای دریغا صبحِ روزافروزِ من
۱۷۰۷Nای دریغا نور ظلمت سوز من * ای دریغا صبح روز افروز من
۱۷۰۸Qای دریغا مرغِ خوش‌پَروازِ من * ز انتها پرّیده تا آغازِ من
۱۷۰۸Nای دریغا مرغ خوش پرواز من * ز انتها پریده تا آغاز من
۱۷۰۹Qعاشقِ رنجست نادان تا ابَدْ * خیز لا أُقْسِمُ‌ بخوان تا فِی کَبَد
۱۷۰۹Nعاشق رنج است نادان تا ابد * خیز لا أُقْسِمُ‌ بخوان تا فِی کَبَدٍ
۱۷۱۰Qاز کَبَد فارغ بُدم با روی تو * وز زَبَد صافی بُدم در جوی تو
۱۷۱۰Nاز کبد فارغ بدم با روی تو * وز زبد صافی بدم در جوی تو
۱۷۱۱Qاین دریغاها خیالِ دیدنست * وز وجودِ نقدِ خود بُبریدنست
۱۷۱۱Nاین دریغاها خیال دیدن است * وز وجود نقد خود ببریدن است
۱۷۱۲Qغیرتِ حق بُود و با حق چاره نیست * کو دلی کز عشقِ حق صد پاره نیست
۱۷۱۲Nغیرت حق بود و با حق چاره نیست * کو دلی کز حکم حق صد پاره نیست
۱۷۱۳Qغیرت آن باشد که او غیرِ همه‌ست * آنك افزون از بیان و دَمْدَمه‌ست
۱۷۱۳Nغیرت آن باشد که او غیر همه ست * آن که افزون از بیان و دمدمه ست
۱۷۱۴Qای دریغا اشکِ من دریا بُدی * تا نِثارِ دلبر زیبا بُدی
۱۷۱۴Nای دریغا اشک من دریا بدی * تا نثار دل بر زیبا بدی
۱۷۱۵Qطوطی من مرغِ زیرکسارِ من * ترجمانِ فکرت و اسرارِ من
۱۷۱۵Nطوطی من مرغ زیرکسار من * ترجمان فکرت و اسرار من
۱۷۱۶Qهر چه روزی داد و ناداد آیدم * او ز اوَّل گفته تا یاد آیدم
۱۷۱۶Nهر چه روزی داد و ناداد آیدم * او ز اول گفته تا یاد آیدم
۱۷۱۷Qطوطیی کاید ز وَحْی آوازِ او * پیش از آغازِ وجود آغازِ او
۱۷۱۷Nطوطیی کاید ز وحی آواز او * پیش از آغاز وجود آغاز او
۱۷۱۸Qاندرونِ تُست آن طوطی نهان * عکسِ او را دیده تو بر این و آن
۱۷۱۸Nاندرون تست آن طوطی نهان * عکس او را دیده تو بر این و آن
۱۷۱۹Qمی‌بَرَد شادیت را تو شاد ازو * می‌پذیری ظلم را چون داد ازو
۱۷۱۹Nمی‌برد شادیت را تو شاد از او * می‌پذیری ظلم را چون داد از او
۱۷۲۰Qای که جان را بَهَرِ تن می‌سوختی * سوختی جان را و تن افروختی
۱۷۲۰Nای که جان را بهر تن می‌سوختی * سوختی جان را و تن افروختی
۱۷۲۱Qسوختم من سوخته خواهد کسی * تا ز من آتش زند اندر خَسی
۱۷۲۱Nسوختم من سوخته خواهد کسی * تا ز من آتش زند اندر خسی
۱۷۲۲Qسوخته چون قابلِ آتش بود * سوخته بِستان که آتش‌کَش بود
۱۷۲۲Nسوخته چون قابل آتش بود * سوخته بستان که آتش کش بود
۱۷۲۳Qای دریغا ای دریغا ای دریغ * کانچنان ماهی نهان شد زیرِ میغ
۱۷۲۳Nای دریغا ای دریغا ای دریغ * کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ
۱۷۲۴Qچون زنم دم کآتشِ دل تیز شد * شیرِ هَجْر آشفته و خون‌ریز شد
۱۷۲۴Nچون زنم دم کاتش دل تیز شد * شیر هجر آشفته و خون ریز شد
۱۷۲۵Qآنك او هوشیار خود تُندست و مست * چون بود چون او قدح گیرد بدست
۱۷۲۵Nآن که او هوشیار خود تند است و مست * چون بود چون او قدح گیرد به دست
۱۷۲۶Qشیرِ مستی کز صِفت بیرون بود * از بسیطِ مَرغزار افزون بود
۱۷۲۶Nشیر مستی کز صفت بیرون بود * از بسیط مرغزار افزون بود
۱۷۲۷Qقافیه‌اندیشم و دل دارِ من * گویدم مندیش جز دیدارِ من
۱۷۲۷Nقافیه اندیشم و دل دار من * گویدم مندیش جز دیدار من
۱۷۲۸Qخوش نشین ای قافیه‌اندیشِ من * قافیهٔ دولت توی در پیشِ من
۱۷۲۸Nخوش نشین ای قافیه اندیش من * قافیه‌ی دولت تویی در پیش من
۱۷۲۹Qحرف چه بْوَد تا تو اندیشی از آن * حرف چه بْوَد خارِ دیوارِ رَزان
۱۷۲۹Nحرف چه بود تا تو اندیشی از آن * حرف چه بود خار دیوار رزان
۱۷۳۰Qحرف و صَوْت و گفت را برهم زنم * تا که بی‌این هر سه با تو دَم زنم
۱۷۳۰Nحرف و صوت و گفت را بر هم زنم * تا که بی‌این هر سه با تو دم زنم
۱۷۳۱Qآن دَمی کز آدمش کردم نهان * با تو گویم ای تو اسرارِ جهان
۱۷۳۱Nآن دمی کز آدمش کردم نهان * با تو گویم ای تو اسرار جهان
۱۷۳۲Qآن دمی را که نگفتم با خلیل * وآن غمی را که نداند جبرئیل
۱۷۳۲Nآن دمی را که نگفتم با خلیل * و آن غمی را که نداند جبرئیل
۱۷۳۳Qآن دمی کز وی مسیحا دَم نزَد * حق ز غیرت نیز بی‌ ما هم نزَد
۱۷۳۳Nآن دمی کز وی مسیحا دم نزد * حق ز غیرت نیز بی‌ما هم نزد
۱۷۳۴Qما چه باشد در لُغَت اِثبات و نَفْی * من نه اِثباتم منم بی‌ذات و نَفْی
۱۷۳۴Nما چه باشد در لغت اثبات و نفی * من نه اثباتم منم بی‌ذات و نفی
۱۷۳۵Qمن کَسی در ناکَسی دریافتم * پس کسی در ناکسی دربافتم
۱۷۳۵Nمن کسی در ناکسی دریافتم * پس کسی در ناکسی دربافتم
۱۷۳۶QN/A
۱۷۳۶Nجمله شاهان بنده‌ی بنده‌ی خودند * جمله خلقان مرده‌ی مرده‌ی خودند
۱۷۳۷Qجمله شاهان پَسْت، پستِ خویش را * جمله خلقان مَسْت مستِ خویش را
۱۷۳۷Nجمله شاهان پست، پست خویش را * جمله خلقان مست، مست خویش را
۱۷۳۸Qمی‌شود صیّاد، مرغان را شکار * تا کند ناگاه ایشان را شکار
۱۷۳۸Nمی‌شود صیاد، مرغان را شکار * تا کند ناگاه ایشان را شکار
۱۷۳۹Qبی‌دلان را دلبران جُسته بجان * جمله معشوقان شکارِ عاشقان
۱۷۳۹Nبی‌دلان را دلبران جسته به جان * جمله معشوقان شکار عاشقان
۱۷۴۰Qهر که عاشق دیدیَش معشوق دان * کو بنِسبَت هست هم این و هم آن
۱۷۴۰Nهر که عاشق دیدی‌اش معشوق دان * کو به نسبت هست هم این و هم آن
۱۷۴۱Qتشنگان گر آب جویند از جهان * آب جوید هم بعالَم تشنگان
۱۷۴۱Nتشنگان گر آب جویند از جهان * آب جوید هم به عالم تشنگان
۱۷۴۲Qچونك عاشق اوست تو خاموش باش * او چو گوشَت می‌کشد تو گوش باش
۱۷۴۲Nچون که عاشق اوست تو خاموش باش * او چو گوشت می‌کشد تو گوش باش
۱۷۴۳Qبند کن چون سیل سَیْلانی کند * ور نه رُسوایی و ویرانی کند
۱۷۴۳Nبند کن چون سیل سیلانی کند * ور نه رسوایی و ویرانی کند
۱۷۴۴Qمن چه غم دارم که ویرانی بود * زیرِ ویران گنجِ سلطانی بود
۱۷۴۴Nمن چه غم دارم که ویرانی بود * زیر ویران گنج سلطانی بود
۱۷۴۵Qغرقِ حق خواهد که باشد غرق‌تر * همچو موجِ بحر جان زیر و زبَر
۱۷۴۵Nغرق حق خواهد که باشد غرق‌تر * همچو موج بحر جان زیر و زبر
۱۷۴۶Qزیرِ دریا خوشتر آید یا زَبَر * تیرِ او دلکش‌تر آید یا سپر
۱۷۴۶Nزیر دریا خوشتر آید یا زبر * تیر او دل کش تر آید یا سپر
۱۷۴۷Qپاره کردهٔ وسوسه باشی دلا * گر طرب را باز دانی از بلا
۱۷۴۷Nپاره کرده‌ی وسوسه باشی دلا * گر طرب را باز دانی از بلا
۱۷۴۸Qگر مُرادت را مَذاقِ شکَّرست * بی‌مُرادی نه مُرادِ دلبرست
۱۷۴۸Nگر مرادت را مذاق شکر است * بی‌مرادی نه مراد دل بر است
۱۷۴۹Qهر ستاره‌ش خونبهای صد هلال * خونِ عالَم ریختن او را حلال
۱۷۴۹Nهر ستاره‌ش خونبهای صد هلال * خون عالم ریختن او را حلال
۱۷۵۰Qما بها و خونبها را یافتیم * جانبِ جان باختن بشْتافتیم
۱۷۵۰Nما بها و خونبها را یافتیم * جانب جان باختن بشتافتیم
۱۷۵۱Qای حیاتِ عاشقان در مُردگی * دل نیابی جز که در دل‌بُردگی
۱۷۵۱Nای حیات عاشقان در مردگی * دل نیابی جز که در دل بردگی
۱۷۵۲Qمن دلش جُسته بصد ناز و دلال * او بهانه کرده با من از مَلال
۱۷۵۲Nمن دلش جسته به صد ناز و دلال * او بهانه کرده با من از ملال
۱۷۵۳Qگفتم آخر غرقِ تُست این عقل و جان * گفت رَوْ رَوْ بر من این افسون مخوان
۱۷۵۳Nگفتم آخر غرق تست این عقل و جان * گفت رو رو بر من این افسون مخوان
۱۷۵۴Qمن ندانم آنچ اندیشیدهٔ * ای دو دیده دوست را چون دیدهٔ
۱۷۵۴Nمن ندانم آن چه اندیشیده‌ای * ای دو دیده دوست را چون دیده‌ای
۱۷۵۵Qای گرانجان خوار دیده‌ستی ورا * زانك بس ارزان خریده‌ستی ورا
۱۷۵۵Nای گران جان خوار دیده ستی و را * ز آن که بس ارزان خریده ستی و را
۱۷۵۶Qهر که او ارزان خَرَد ارزان دهد * گوهری طفلی بقرصی نان دهد
۱۷۵۶Nهر که او ارزان خرد ارزان دهد * گوهری طفلی به قرصی نان دهد
۱۷۵۷Qغرقِ عشقی‌ام که غرقست اندرین * عشقهای اوَّلین و آخرین
۱۷۵۷Nغرق عشقی‌ام که غرق است اندر این * عشقهای اولین و آخرین
۱۷۵۸Qمَجْمَلَش گفتم نکردم ز آن بیان * ورنه هم افهام سوزد هم زبان
۱۷۵۸Nمجملش گفتم نکردم ز آن بیان * ور نه هم افهام سوزد هم زبان
۱۷۵۹Qمن چو لب گویم لبِ دریا بود * من چو لا گویم مُراد اِلّا بود
۱۷۵۹Nمن چو لب گویم لب دریا بود * من چو لا گویم مراد الا بود
۱۷۶۰Qمن ز شیرینی نشستم روتُرش * من ز بسیاری گفتارم خمش
۱۷۶۰Nمن ز شیرینی نشستم رو ترش * من ز بسیاری گفتارم خمش
۱۷۶۱Qتا که شیرینی ما از دو جهان * در حجابِ رُو تُرُش باشد نهان
۱۷۶۱Nتا که شیرینی ما از دو جهان * در حجاب رو ترش باشد نهان
۱۷۶۲Qتا که در هر گوش ناید این سخن * یک همی‌گویم ز صد سِرِّ لَدُن
۱۷۶۲Nتا که در هر گوش ناید این سخن * یک همی‌گویم ز صد سر لدن

block:1088

فسیر قول حکیم به هرچ از راه وامانی چه کفر آن حرف و چه ایمان بهرچ از دوست دور افتی چه زشت آن نقش و چه زیبا و در معنیٔ قوله علیه السّلام إِنَّ سَعْدًاً لَغَیوُرٌ و اَنَا أَغیَرُ مِن سَعْدٍ و اللهُ أَغیَرُ مِنّی و مِن غَیْرَتِهِ حَرَّمَ ٱلْفَوَاحِشَ ما ظَهَرَ مِنها و ما بَطَنَ
۱۷۶۳Qجمله عالم زآن غیور آمد که حق * بُرد در غیرت برین عالم سبق
۱۷۶۳Nجمله عالم ز آن غیور آمد که حق * برد در غیرت بر این عالم سبق
۱۷۶۴Qاو چو جانست و جهان چون کالبَد * کالبد از جان پذیرد نیک و بَد
۱۷۶۴Nاو چو جان است و جهان چون کالبد * کالبد از جان پذیرد نیک و بد
۱۷۶۵Qهر که محرابِ نمازش گشت عین * سوی ایمان رفتنش می‌دان تو شَیْن
۱۷۶۵Nهر که محراب نمازش گشت عین * سوی ایمان رفتنش می‌دان تو شین
۱۷۶۶Qهر که شد مر شاه را او جامه‌دار * هست خُسران بهرِ شاهش اِتّجار
۱۷۶۶Nهر که شد مر شاه را او جامه‌دار * هست خسران بهر شاهش اتجار
۱۷۶۷Qهر که با سلطان شود او همنشین * بر درش نِشستن بود حیف و غَبین
۱۷۶۷Nهر که با سلطان شود او همنشین * بر درش بودن بود حیف و غبین
۱۷۶۸Qدستبوسش چون رسید از پادشاه * گر گُزیند بوسِ پا باشد گناه
۱۷۶۸Nدست‌بوسش چون رسید از پادشاه * گر گزیند بوس پا باشد گناه
۱۷۶۹Qگرچه سر بر پا نهادن خدمتست * پیشِ آن خدمت خطا و زلَّتست
۱۷۶۹Nگر چه سر بر پا نهادن خدمت است * پیش آن خدمت خطا و زلت است
۱۷۷۰Qشاه را غیرت بود بر هر که او * بو گزیند بعد از آن که دید رُو
۱۷۷۰Nشاه را غیرت بود بر هر که او * بو گزیند بعد از آن که دید رو
۱۷۷۱Qغیرتِ حق بر مَثَل گندم بود * کاهِ خرمن غیرتِ مَردم بود
۱۷۷۱Nغیرت حق بر مثل گندم بود * کاه خرمن غیرت مردم بود
۱۷۷۲Qاصلِ غیرتها بدانید از الٓه * آنِ خلقان فرعِ حق بی‌اشتباه
۱۷۷۲Nاصل غیرتها بدانید از اله * آن خلقان فرع حق بی‌اشتباه
۱۷۷۳Qشرحِ این بگْذارم و گیرم گِلَه * از جفای آن نگارِ دَه دِلَه
۱۷۷۳Nشرح این بگذارم و گیرم گله * از جفای آن نگار ده دله
۱۷۷۴Qنالم ایرا ناله‌ها خوش آیدش * از دو عالَم ناله و غم بایدش
۱۷۷۴Nنالم ایرا ناله‌ها خوش آیدش * از دو عالم ناله و غم بایدش
۱۷۷۵Qچون ننالم تلخ از دستانِ او * چون نِیَم در حلقهٔ مستانِ او
۱۷۷۵Nچون ننالم تلخ از دستان او * چون نیم در حلقه‌ی مستان او
۱۷۷۶Qچون نباشم همچو شب بی‌روزِ او * بی‌وصالِ رویِ روز افروزِ او
۱۷۷۶Nچون نباشم همچو شب بی‌روز او * بی‌وصال روی روز افروز او
۱۷۷۷Qناخوشِ او خوش بود در جانِ من * نالم ایرا ناله‌ها خوش آیدش
۱۷۷۷Nناخوش او خوش بود در جان من * جان فدای یار دل رنجان من
۱۷۷۸Qعاشقم بر رنجِ خویش و دردِ خویش * بهرِ خشنودی شاهِ فَرْدِ خویش
۱۷۷۸Nعاشقم بر رنج خویش و درد خویش * بهر خشنودی شاه فرد خویش
۱۷۷۹Qخاکِ غم را سُرمه سازم بهرِ چشم * تا ز گوهر پُر شود دو بحرِ چشم
۱۷۷۹Nخاک غم را سرمه سازم بهر چشم * تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم
۱۷۸۰Qاشک کان از بهرِ او بارند خلق * گوهرست و اشک پندارند خلق
۱۷۸۰Nاشک کان از بهر او بارند خلق * گوهر است و اشک پندارند خلق
۱۷۸۱Qمن ز جانِ جان شکایت می‌کنم * من نِیَم شاکی روایت می‌کنم
۱۷۸۱Nمن ز جان جان شکایت می‌کنم * من نیم شاکی روایت می‌کنم
۱۷۸۲Qدل همی‌گوید کزو رنجیده‌ام * وز نفاقِ سُست می‌خندیده‌ام
۱۷۸۲Nدل همی‌گوید کز او رنجیده‌ام * وز نفاق سست می‌خندیده‌ام
۱۷۸۳Qراستی کن ای تو فخرِ راستان * ای تو صدر و من دَرَت را آستان
۱۷۸۳Nراستی کن ای تو فخر راستان * ای تو صدر و من درت را آستان
۱۷۸۴Qآستانه و صدر در معنی کجاست * ما و من کو آن طرف کان یارِ ماست
۱۷۸۴Nآستان و صدر در معنی کجاست * ما و من کو آن طرف کان یار ماست
۱۷۸۵Qای رهیده جانِ تو از ما و من * ای لطیفهٔ روح اندر مرد و زَن
۱۷۸۵Nای رهیده جان تو از ما و من * ای لطیفه‌ی روح اندر مرد و زن
۱۷۸۶Qمرد و زن چون یک شود آن یک توی * چونك یکها محو شد آنک توی
۱۷۸۶Nمرد و زن چون یک شود آن یک تویی * چون که یک جا محو شد آنک تویی
۱۷۸۷Qاین من و ما بهرِ آن بر ساختی * تا تو با خود نَرَدِ خدمت باختی
۱۷۸۷Nاین من و ما بهر آن بر ساختی * تا تو با خود نرد خدمت باختی
۱۷۸۸Qتا من و توها همه یک جان شوند * عاقبت مُستغرقِ جانان شوند
۱۷۸۸Nتا من و توها همه یک جان شوند * عاقبت مستغرق جانان شوند
۱۷۸۹Qاین همه هست و بیا ای امر کُنْ * ای مُنَزَّه از بیا و از سخُن
۱۷۸۹Nاین همه هست و بیا ای امر کُنْ * ای منزه از بیان و از سخن
۱۷۹۰Qجسم جسمانه تواند دیدنت * در خیال آرد غم و خندیدنت
۱۷۹۰Nجسم جسمانه تواند دیدنت * در خیال آرد غم و خندیدنت
۱۷۹۱Qدل که او بستهٔ غم و خندیدنست * تو مگو کو لایقِ آن دیدنست
۱۷۹۱Nدل که او بسته‌ی غم و خندیدن است * تو مگو کاو لایق آن دیدن است
۱۷۹۲Qآنك او بستهٔ غم و خنده بود * او بدین دو عاریت زنده بود
۱۷۹۲Nآن که او بسته‌ی غم و خنده بود * او بدین دو عاریت زنده بود
۱۷۹۳Qباغِ سبزِ عشق کو بی‌مُنتهاست * جز غم و شادی درو بس میوه‌هاست
۱۷۹۳Nباغ سبز عشق کاو بی‌منتهاست * جز غم و شادی در او بس میوه‌هاست
۱۷۹۴Qعاشقی زین هر دو حالت برترست * بی‌بهار و بی‌خزان سبز و تَرست
۱۷۹۴Nعاشقی زین هر دو حالت برتر است * بی‌بهار و بی‌خزان سبز و تر است
۱۷۹۵Qدِه زکاتِ روی خوب ای خوب‌رو * شرحِ جانِ شَرْحه شَرْحه باز گُو
۱۷۹۵Nده زکات روی خوب ای خوب رو * شرح جان شرحه شرحه باز گو
۱۷۹۶Qکز کرِشمِ غمزهٔ غمَّازهٔ * بر دلم بنهاد داغی تازهٔ
۱۷۹۶Nکز کرشم غمزه‌ی غمازه‌ای * بر دلم بنهاد داغی تازه‌ای
۱۷۹۷Qمن حلالش کردم از خونم بریخت * من همی‌گفتم حلال او می‌گریخت
۱۷۹۷Nمن حلالش کردم از خونم بریخت * من همی‌گفتم حلال او می‌گریخت
۱۷۹۸Qچون گریزانی ز نالهٔ خاکیان * غم چه ریزی بر دلِ غمناکیان
۱۷۹۸Nچون گریزانی ز ناله‌ی خاکیان * غم چه ریزی بر دل غمناکیان
۱۷۹۹Qای که هر صبحی که از مشرق بتافت * همچو چشمهٔ مُشرِقت در جوش یافت
۱۷۹۹Nای که هر صبحی که از مشرق بتافت * همچو چشمه‌ی مشرقت در جوش یافت
۱۸۰۰Qچون بهانه دادی این شیدات را * ای بها نه شَّکرِ لبهات را
۱۸۰۰Nچون بهانه دادی این شیدات را * ای بهانه شکر لبهات را
۱۸۰۱Qای جهانِ کهنه را تو جانِ نَوْ * از تنِ بی‌جان و دل افغان شنو
۱۸۰۱Nای جهان کهنه را تو جان نو * از تن بی‌جان و دل افغان شنو
۱۸۰۲Qشرحِ گُل بگْذار از بهرِ خدا * شرحِ بلبل گو که شد از گُل جُدا
۱۸۰۲Nشرح گل بگذار از بهر خدا * شرح بلبل گو که شد از گل جدا
۱۸۰۳Qاز غم و شادی نباشد جوشِ ما * با خیال و وهم نَبْود هوشِ ما
۱۸۰۳Nاز غم و شادی نباشد جوش ما * با خیال و وهم نبود هوش ما
۱۸۰۴Qحالتی دیگر بود کان نادِرست * تو مشو مُنْکرِ که حق بس قادرست
۱۸۰۴Nحالتی دیگر بود کان نادر است * تو مشو منکر که حق بس قادر است
۱۸۰۵Qتو قیاس از حالتِ انسان مکن * منزل اندر جَوَر و در احسان مکن
۱۸۰۵Nتو قیاس از حالت انسان مکن * منزل اندر جور و در احسان مکن
۱۸۰۶Qجور و احسان رنج و شادی حادثست * حادثان میرند و حَقشان وارثست
۱۸۰۶Nجور و احسان رنج و شادی حادث است * حادثان میرند و حقشان وارث است
۱۸۰۷Qصبح شد ای صبح را صُبْح و پناه * عذرِ مخدومی حُسام الدّین بخواه
۱۸۰۷Nصبح شد ای صبح را پشت و پناه * عذر مخدومی حسام الدین بخواه
۱۸۰۸Qعذر خواهِ عقلِ کلّ و جان تویی * جانِ جان و تابشِ مرجان تویی
۱۸۰۸Nعذر خواه عقل کل و جان تویی * جان جان و تابش مرجان تویی
۱۸۰۹Qتافت نورِ صبح و ما از نورِ تو * در صَبوحی با مَیِ منصورِ تو
۱۸۰۹Nتافت نور صبح و ما از نور تو * در صبوحی با می منصور تو
۱۸۱۰Qدادهٔ تو چون چنین دارد مرا * باده کی بود کو طرب آرد مرا
۱۸۱۰Nداده‌ی تو چون چنین دارد مرا * باده که بود کاو طرب آرد مرا
۱۸۱۱Qباده در جوشش گدای جوشِ ماست * چرخ در گردش گدای هوش ماست
۱۸۱۱Nباده در جوشش گدای جوش ماست * چرخ در گردش گدای هوش ماست
۱۸۱۲Qباده از ما مست شد نه ما ازو * قالب از ما هست شد نه ما ازو
۱۸۱۲Nباده از ما مست شد نی ما از او * قالب از ما هست شد نی ما از او
۱۸۱۳Qما چو زنبوریم و قالبها چو موم * خانه خانه کرده قالب را چو موم
۱۸۱۳Nما چو زنبوریم و قالبها چو موم * خانه خانه کرده قالب را چو موم

block:1089

رجوع بحکایت خواجهٔ تاجر
۱۸۱۴Qبس درازست این حدیث خواجه گو * تا چه شد احوالِ آن مردِ نکو
۱۸۱۴Nبس دراز است این حدیث خواجه گو * تا چه شد احوال آن مرد نکو
۱۸۱۵Qخواجه اندر آتش و درد و حنین * صد پراکنده همی‌گفت این‌چنین
۱۸۱۵Nخواجه اندر آتش و درد و حنین * صد پراکنده همی‌گفت این چنین
۱۸۱۶Qگه تناقض گاه ناز و گه نیاز * گاه سودایِ حقیقت گه مَجاز
۱۸۱۶Nگه تناقض گاه ناز و گه نیاز * گاه سودای حقیقت گه مجاز
۱۸۱۷Qمردِ غرقه گشته جانی می‌کَنَد * دست را در هر گیاهی می‌زند
۱۸۱۷Nمرد غرقه گشته جانی می‌کند * دست را در هر گیاهی می‌زند
۱۸۱۸Qتا کدامش دست گیرد در خطَر * دست و پایی می‌زند از بیمِ سَر
۱۸۱۸Nتا کدامش دست گیرد در خطر * دست و پایی می‌زند از بیم سر
۱۸۱۹Qدوست دارد یار این آشفتگی * کوششِ بیهوده به از خفتگی
۱۸۱۹Nدوست دارد یار این آشفتگی * کوشش بی‌هوده به از خفتگی
۱۸۲۰Qآنك او شاهست او بی‌کار نیست * ناله از وی طُرفه کو بیمار نیست
۱۸۲۰Nآن که او شاه است او بی‌کار نیست * ناله از وی طرفه کاو بیمار نیست
۱۸۲۱Qبهرِ این فرمود رحمان ای پسر * کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ‌ ای پسر
۱۸۲۱Nبهر این فرمود رحمان ای پسر * کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ‌ ای پسر
۱۸۲۲Qاندرینِ ره می‌تراش و می‌خراش * تا دَمِ آخر دمی فارغ مباش
۱۸۲۲Nاندر این ره می‌تراش و می‌خراش * تا دم آخر دمی فارغ مباش
۱۸۲۳Qتا دمِ آخر دمی آخر بود * که عنایت با تو صاحب سِر بود
۱۸۲۳Nتا دم آخر دمی آخر بود * که عنایت با تو صاحب سر بود
۱۸۲۴Qهر چه می‌کوشند اگر مرد و زنست * گوش و چشم شاه جان بر روزنست
۱۸۲۴Nهر چه می‌کوشند اگر مرد و زن است * گوش و چشم شاه جان بر روزن است

block:1090

برون انداختن مرد تاجر طوطی را از قفس و پریدن طوطیِ مُرده
۱۸۲۵Qبعد از آنش از قفس بیرون فگند * طوطیک پّرید تا شاخِ بلند
۱۸۲۵Nبعد از آنش از قفس بیرون فگند * طوطیک پرید تا شاخ بلند
۱۸۲۶Qطوطی مرده چنان پرواز کرد * کآفتابِ از شرق ترکی تاز کرد
۱۸۲۶Nطوطی مرده چنان پرواز کرد * کافتاب از چرخ ترکی تاز کرد
۱۸۲۷Qخواجه حیران گشت اندر کارِ مرغ * بی‌خبر ناگه بدید اسرارِ مرغ
۱۸۲۷Nخواجه حیران گشت اندر کار مرغ * بی‌خبر ناگه بدید اسرار مرغ
۱۸۲۸Qروی بالا کرد و گفت ای عندلیب * از بَیانِ حال خودْمان دِه نصیب
۱۸۲۸Nروی بالا کرد و گفت ای عندلیب * از بیان حال خودمان ده نصیب
۱۸۲۹Qاو چه کرد آنجا که تو آموختی * ساختی مکری و ما را سوختی
۱۸۲۹Nاو چه کرد آن جا که تو آموختی * ساختی مکری و ما را سوختی
۱۸۳۰Qگفت طوطی کو بفعلم پند داد * که رها کن لطفِ آواز و وداد
۱۸۳۰Nگفت طوطی کاو به فعلم پند داد * که رها کن لطف آواز و وداد
۱۸۳۱Qزانك آوازت ترا در بند کرد * خویشتن مُرده پیِ این پَند کرد
۱۸۳۱Nز آن که آوازت ترا در بند کرد * خویشتن مرده پی این پند کرد
۱۸۳۲Qیعنی ای مُطْرِب شده با عام و خاص * مُرده شَو چون من که تا یابی خلاص
۱۸۳۲Nیعنی ای مطرب شده با عام و خاص * مرده شو چون من که تا یابی خلاص
۱۸۳۳Qدانه باشی مُرغکانت بر چِنند * غنچه باشی کودکانت بر کَنند
۱۸۳۳Nدانه باشی مرغکانت بر چنند * غنچه باشی کودکانت بر کنند
۱۸۳۴Qدانه پنهان کُن بکُلّی دام شَوْ * غنچه پنهان کن گیاهِ بام شَوْ
۱۸۳۴Nدانه پنهان کن بکلی دام شو * غنچه پنهان کن گیاه بام شو
۱۸۳۵Qهر که داد او حُسنِ خود را در مَزاد * صد قضای بَد سوی او رُو نهاد
۱۸۳۵Nهر که داد او حسن خود را در مزاد * صد قضای بد سوی او رو نهاد
۱۸۳۶Qچَشمها و خشمها و رَشکها * بر سَرش ریزد چو آب از مَشکها
۱۸۳۶Nچشمها و خشمها و رشکها * بر سرش ریزد چو آب از مشکها
۱۸۳۷Qدشمنان او را ز غیرت می‌دِرَند * دوستان هم روزگارش می‌برند
۱۸۳۷Nدشمنان او را ز غیرت می‌درند * دوستان هم روزگارش می‌برند
۱۸۳۸Qآنك غافل بود از کِشت و بهار * کو چه داند قیمت این روزگار
۱۸۳۸Nآن که غافل بود از کشت بهار * او چه داند قیمت این روزگار
۱۸۳۹Qدر پناهِ لطفِ حق باید گریخت * کو هزاران لطف بر ارواح ریخت
۱۸۳۹Nدر پناه لطف حق باید گریخت * کاو هزاران لطف بر ارواح ریخت
۱۸۴۰Qتا پناهی یابی آنگه چون پناه * آب و آتش مر ترا گردد سپاه
۱۸۴۰Nتا پناهی یابی آن گه چون پناه * آب و آتش مر ترا گردد سپاه
۱۸۴۱Qنوح و موسی را نه دریا یار شُد * نه بر اُعداشان بکین قَهّار شد
۱۸۴۱Nنوح و موسی را نه دریا یار شد * نه بر اعداشان به کین قهار شد
۱۸۴۲Qآتش ابراهیم را نه قلعه بود * تا بر آورد از دلِ نمرود دود
۱۸۴۲Nآتش ابراهیم را نی قلعه بود * تا بر آورد از دل نمرود دود
۱۸۴۳Qکوه یحیی را نه سوی خویش خواند * قاصدانش را بزخمِ سنگ راند
۱۸۴۳Nکوه یحیی را نه سوی خویش خواند * قاصدانش را به زخم سنگ راند
۱۸۴۴Qگفت ای یحیی بیا در من گریز * تا پناهت باشم از شمشیرِ تیز
۱۸۴۴Nگفت ای یحیی بیا در من گریز * تا پناهت باشم از شمشیر تیز

block:1091

وداع کردن طوطی خواجه را و پريدن
۱۸۴۵Qیک دو پندش داد طوطی بی‌نفاق * بعد از آن گفتش سلامُ اَلْفِراق
۱۸۴۵Nیک دو پندش داد طوطی بی‌نفاق * بعد از آن گفتش سلام الفراق
۱۸۴۶Qخواجه گفتش فی أمانِ الله برَو * مر مرا اکنون نمودی راهِ نو
۱۸۴۶Nخواجه گفتش فی أمان الله برو * مر مرا اکنون نمودی راه نو
۱۸۴۷Qخواجه با خود گفت کین پندِ منست * راهِ او گیرم که این ره روشنست
۱۸۴۷Nخواجه با خود گفت کاین پند من است * راه او گیرم که این ره روشن است
۱۸۴۸Qجانِ من کمتر ز طوطی کَی بود * جان چنین باید که نیکوپَی بود
۱۸۴۸Nجان من کمتر ز طوطی کی بود * جان چنین باید که نیکو پی بود

block:1092

مضرّت تعظيم خلق و انگشت نمای شدن
۱۸۴۹Qتن قفص شکلست تن شد خارِ جان * در فریبِ داخلان و خارجان
۱۸۴۹Nتن قفس شکل است تن شد خار جان * در فریب داخلان و خارجان
۱۸۵۰Qاینْش گوید من شوم همرازِ تو * و آنش گوید نی منم انبازِ تو
۱۸۵۰Nاینش گوید من شوم هم راز تو * و آنش گوید نی منم انباز تو
۱۸۵۱Qاینش گوید نیست چون تو در وجود * در جمال و فضل و در احسان و جود
۱۸۵۱Nاینش گوید نیست چون تو در وجود * در جمال و فضل و در احسان و جود
۱۸۵۲Qآنش گوید هر دو عالم آنِ تست * جمله جانهامان طُفَیل جانِ تست
۱۸۵۲Nآنش گوید هر دو عالم آن تست * جمله جانهامان طفیل جان تست
۱۸۵۳Qاو چو بیند خلق را سر مستِ خویش * از تکبُّر می‌رود از دستِ خویش
۱۸۵۳Nاو چو بیند خلق را سر مست خویش * از تکبر می‌رود از دست خویش
۱۸۵۴Qاو نداند که هزاران را چو او * دیو افکنده‌ست اندر آبِ جو
۱۸۵۴Nاو نداند که هزاران را چو او * دیو افکنده ست اندر آب جو
۱۸۵۵Qلطف و سالوسِ جهان خَوش لقمه‌ ایست * کمترش خور کان پُر آتش لقمه‌ ایست
۱۸۵۵Nلطف و سالوس جهان خوش لقمه‌ای است * کمترش خور کان پر آتش لقمه‌ای است
۱۸۵۶Qآتشش پنهان و ذوقش آشکار * دودِ او ظاهر شود پایانِ کار
۱۸۵۶Nآتشش پنهان و ذوقش آشکار * دود او ظاهر شود پایان کار
۱۸۵۷Qتو مگو آن مدح را من کَیْ خَورم * از طمع می‌گوید او پَی می‌بَرَم
۱۸۵۷Nتو مگو آن مدح را من کی خورم * از طمع می‌گوید او پی می‌برم
۱۸۵۸Qمادحت گر هجو گوید بر مَلا * روزها سوزد دلت زآن سوزها
۱۸۵۸Nمادحت گر هجو گوید بر ملا * روزها سوزد دلت ز آن سوزها
۱۸۵۹Qگرچه دانی کاو ز حُرمان گفت آن * کان طمع که داشت از تو شد زیان
۱۸۵۹Nگر چه دانی کاو ز حرمان گفت آن * کان طمع که داشت از تو شد زیان
۱۸۶۰Qآن اثر می‌ماندت در اندرون * در مدیح این حالتت هست آزمون
۱۸۶۰Nآن اثر می‌ماندت در اندرون * در مدیح این حالتت هست آزمون
۱۸۶۱Qآن اثر هم روزها باقی بود * مایهٔ کِبر و خِداعِ جان شود
۱۸۶۱Nآن اثر هم روزها باقی بود * مایه‌ی کبر و خداع جان شود
۱۸۶۲Qلیک نْنماید چو شیرینست مَدْح * بَد نماید ز آنك تلخ افتاد قَدْح
۱۸۶۲Nلیک ننماید چو شیرین است مدح * بد نماید ز آن که تلخ افتاد قدح
۱۸۶۳Qهمچو مطبوخست و حَب کان را خَوری * تا بدیری شورش و رنج اندری
۱۸۶۳Nهمچو مطبوخ است و حب کان را خوری * تا به دیری شورش و رنج اندری
۱۸۶۴Qور خوری حلوا بود ذوقش دَمی * این اثر چون آن نمی‌پاید همی
۱۸۶۴Nور خوری حلوا بود ذوقش دمی * این اثر چون آن نمی‌پاید همی
۱۸۶۵Qچون نمی‌پاید همی‌پاید نهان * هر ضِدی را تو بضِدِّ او بدان
۱۸۶۵Nچون نمی‌پاید همی‌پاید نهان * هر ضدی را تو به ضد او بدان
۱۸۶۶Qچون شَکَر پاید نهان تاثیرِ او * بعدِ حینی دُمَّل آرد نیش‌جُو
۱۸۶۶Nچون شکر پاید نهان تاثیر او * بعد حینی دمل آرد نیش جو
۱۸۶۷Qنفس از بَس مدحها فرعون شد * کُنْ ذَلیلَ ٱلنَّفسِ هَوَنَا لا تَسُد
۱۸۶۷Nنفس از بس مدحها فرعون شد * کن ذلیل النفس هونا لا تسد
۱۸۶۸Qتا توانی بنده شو سلطان مباش * زخم کَش چون گوی شَو چوگان مباش
۱۸۶۸Nتا توانی بنده شو سلطان مباش * زخم کش چون گوی شو چوگان مباش
۱۸۶۹Qورنه چون لطفت نمانْد وین جمال * از تو آید آن حریفان را ملال
۱۸۶۹Nور نه چون لطفت نماند وین جمال * از تو آید آن حریفان را ملال
۱۸۷۰Qآن جماعت کِت همی‌دادند ریو * چون ببینندت بگویندت که دیو
۱۸۷۰Nآن جماعت کت همی‌دادند ریو * چون ببینندت بگویندت که دیو
۱۸۷۱Qجمله گویندت چو بینندت بدَر * مردهٔ از گورْ خود بر کرد سَر
۱۸۷۱Nجمله گویندت چو بینندت به در * مرده‌ای از گور خود بر کرد سر
۱۸۷۲Qهمچو اَمَرَد که خدا نامش کنند * تا بدین سالوس در دامش کنند
۱۸۷۲Nهمچو امرد که خدا نامش کنند * تا بدین سالوس در دامش کنند
۱۸۷۳Qچونك در بد نامی آمد ریشِ او * دیو را ننگ آید از تفتیشِ او
۱۸۷۳Nچون که در بد نامی آمد ریش او * دیو را ننگ آید از تفتیش او
۱۸۷۴Qدیو سوی آدمی شد بهرِ شَر * سوی تو ناید که از دیوی بَتَر
۱۸۷۴Nدیو سوی آدمی شد بهر شر * سوی تو ناید که از دیوی بتر
۱۸۷۵Qتا تو بودی آدمی دیو از پَیَت * می‌دوید و می‌چَشانید او مَیَت
۱۸۷۵Nتا تو بودی آدمی دیو از پی‌ات * می‌دوید و می‌چشانید او می‌ات
۱۸۷۶Qچون شدی در خوی دیوی اُستُوار * می‌گریزد از تو دیوِ نابکار
۱۸۷۶Nچون شدی در خوی دیوی استوار * می‌گریزد از تو دیو نابکار
۱۸۷۷Qآنك اندر دامنت آویخت او * چون چنین گشتی ز تو بگریخت او
۱۸۷۷Nآن که اندر دامنت آویخت او * چون چنین گشتی ز تو بگریخت او

block:1093

تفسير ما شآءَ اَللهُ کَانَ
۱۸۷۸Qاین همه گفتیم لیک اندر بَسیچ * بی‌عنایاتِ خدا هیچیم هیچ
۱۸۷۸Nاین همه گفتیم لیک اندر بسیچ * بی‌عنایات خدا هیچیم هیچ
۱۸۷۹Qبی‌عنایاتِ حق و خاصّانِ حق * گر مَلَک باشد سیاهَستش ورق
۱۸۷۹Nبی‌عنایات حق و خاصان حق * گر ملک باشد سیاه استش ورق
۱۸۸۰Qای خدا ای فضلِ تو حاجت روا * با تو یادِ هیچ کس نبْود روا
۱۸۸۰Nای خدا ای فضل تو حاجت روا * با تو یاد هیچ کس نبود روا
۱۸۸۱Qاین قَدَر اِرشاد تو بخشیدهٔ * تا بدین بَس عیبِ ما پوشیدهٔ
۱۸۸۱Nاین قدر ارشاد تو بخشیده‌ای * تا بدین بس عیب ما پوشیده‌ای
۱۸۸۲Qقطرهٔ دانش که بخشیدی ز پیش * مُتَّصل گردان بدریاهای خویش
۱۸۸۲Nقطره‌ای دانش که بخشیدی ز پیش * متصل گردان به دریاهای خویش
۱۸۸۳Qقطرهٔ عِلمست اندر جانِ من * وا رَهانش از هوا وز خاکِ تن
۱۸۸۳Nقطره‌ای علم است اندر جان من * وارهانش از هوا وز خاک تن
۱۸۸۴Qپیش از آن کین خاکها خَسْفش کنند * پیش از آن کین بادها نَشْفش کنند
۱۸۸۴Nپیش از آن کاین خاکها خسفش کنند * پیش از آن کاین بادها نشفش کنند
۱۸۸۵Qگرچه چون نَشْفش کند تو قادری * کِش ازیشان وا ستانی وا خَری
۱۸۸۵Nگر چه چون نشفش کند تو قادری * کش از ایشان واستانی واخری
۱۸۸۶Qقطرهٔ کو در هوا شد یا که ریخت * از خزینهٔ قدرت تو کَیْ گریخت
۱۸۸۶Nقطره‌ای کاو در هوا شد یا که ریخت * از خزینه‌ی قدرت تو کی گریخت
۱۸۸۷Qگر در آید در عدم یا صد عدَم * چون بخوانیش او کند از سَر قَدَم
۱۸۸۷Nگر در آید در عدم یا صد عدم * چون بخوانیش او کند از سر قدم
۱۸۸۸Qصد هزاران ضِدّ ضِد را می‌کُشد * بازشان حکمِ تو بیرون می‌کَشد
۱۸۸۸Nصد هزاران ضد ضد را می‌کشد * بازشان حکم تو بیرون می‌کشد
۱۸۸۹Qاز عدمها سوی هستی هر زمان * هست یا رب کاروان در کاروان
۱۸۸۹Nاز عدمها سوی هستی هر زمان * هست یا رب کاروان در کاروان
۱۸۹۰Qخاصّه هر شب جملهٔ افکار و عُقول * نیست گردد غرق در بحرِ نُغُول
۱۸۹۰Nخاصه هر شب جمله افکار و عقول * نیست گردد غرق در بحر نغول
۱۸۹۱Qباز وقتِ صبح آن اللَّهیان * بر زَنند از بحر سَرْ چون ماهیان
۱۸۹۱Nباز وقت صبح آن اللهیان * بر زنند از بحر سر چون ماهیان
۱۸۹۲Qدر خزان آن صد هزاران شاخ و برگ * از هزیمت رفته در دریای مرگ
۱۸۹۲Nدر خزان آن صد هزاران شاخ و برگ * از هزیمت رفته در دریای مرگ
۱۸۹۳Qزاغ پوشیده سِیَه چون نوحه‌گر * در گلسْتان نوحه کرده بر خُضَر
۱۸۹۳Nزاغ پوشیده سیه چون نوحه‌گر * در گلستان نوحه کرده بر خضر
۱۸۹۴Qباز فرمان آید از سالارِ دِه * مر عدم را کانچ خوردی باز دِه
۱۸۹۴Nباز فرمان آید از سالار ده * مر عدم را کانچه خوردی باز ده
۱۸۹۵Qآنچ خوردی وا ده ای مرگِ سیاه * از نبات و دارو و بَرگ و گیاه
۱۸۹۵Nآن چه خوردی واده ای مرگ سیاه * از نبات و دارو و برگ و گیاه
۱۸۹۶Qای برادر عقل یکدم با خود آر * دَم بدَم در تو خزانست و بهار
۱۸۹۶Nای برادر عقل یک دم با خود آر * دم به دم در تو خزان است و بهار
۱۸۹۷Qباغِ دل را سبز و ترّ و تازه بین * پُر ز غُنچه‌ و وَرد و سَرو و یاسمین
۱۸۹۷Nباغ دل را سبز و تر و تازه بین * پر ز غنچه‌ی ورد و سرو و یاسمین
۱۸۹۸Qزانُبهی برگ پنهان گشته شاخ * زانُبهی گل نهان صحرا و کاخ
۱۸۹۸Nز انبهی برگ پنهان گشته شاخ * ز انبهی گل نهان صحرا و کاخ
۱۸۹۹Qاین سخنهایی که از عقلِ کُلست * بویِ آن گُلزار و سرو و سُنبلَست
۱۸۹۹Nاین سخنهایی که از عقل کل است * بوی آن گلزار و سرو و سنبل است
۱۹۰۰Qبوی گُل دیدی که آنجا گُل نبود * جوشِ مُل دیدی که آنجا مُل نبود
۱۹۰۰Nبوی گل دیدی که آن جا گل نبود * جوش مل دیدی که آن جا مل نبود
۱۹۰۱Qبو قلاووزست و رَهْبَر مر ترا * می‌برد تا خُلد و کَوْثَر مر ترا
۱۹۰۱Nبو قلاووز است و رهبر مر ترا * می‌برد تا خلد و کوثر مر ترا
۱۹۰۲Qبو دوای چشم باشد نورساز * شد ز بویی دیدهٔ یعقوب باز
۱۹۰۲Nبو دوای چشم باشد نور ساز * شد ز بویی دیده‌ی یعقوب باز
۱۹۰۳Qبویِ بَد مر دیده را تاری کند * بویِ یوسف دیده را یاری کند
۱۹۰۳Nبوی بد مر دیده را تاری کند * بوی یوسف دیده را یاری کند
۱۹۰۴Qتو که یوسف نیستی یعقوب باش * همچو او با گریه و آشوب باش
۱۹۰۴Nتو که یوسف نیستی یعقوب باش * همچو او با گریه و آشوب باش
۱۹۰۵Qبشنو این پند از حکیمِ غزنوی * تا بیابی در تنِ کُهنه نَوی
۱۹۰۵Nبشنو این پند از حکیم غزنوی * تا بیابی در تن کهنه نوی
۱۹۰۶Qناز را رویی بباید همچو وَرْد * چون نداری گِردِ بَدخویی مگرد
۱۹۰۶Nناز را رویی بباید همچو ورد * چون نداری گرد بد خویی مگرد
۱۹۰۷Qزشت باشد رویِ نازیبا و ناز * سخت باشد چشمِ نابینا و درد
۱۹۰۷Nزشت باشد روی نازیبا و ناز * سخت باشد چشم نابینا و درد
۱۹۰۸Qپیشِ یوسف نازشِ و خوبی مکن * جز نیاز و آهِ یعقوبی مکن
۱۹۰۸Nپیش یوسف نازش و خوبی مکن * جز نیاز و آه یعقوبی مکن
۱۹۰۹Qمعنی مردن ز طوطی بُد نیاز * در نیاز و فقر خود را مرده ساز
۱۹۰۹Nمعنی مردن ز طوطی بد نیاز * در نیاز و فقر خود را مرده ساز
۱۹۱۰Qتا دمِ عیسی ترا زنده کند * همچو خویشت خوب و فرخنده کند
۱۹۱۰Nتا دم عیسی ترا زنده کند * همچو خویشت خوب و فرخنده کند
۱۹۱۱Qاز بهاران کَی شود سرسبز سنگ * خاک شو تا گُل برویی رنگ رنگ
۱۹۱۱Nاز بهاران کی شود سر سبز سنگ * خاک شو تا گل برویی رنگ رنگ
۱۹۱۲Qسالها تو سنگ بودی دل خراش * آزمون را یک زمانی خاک باش
۱۹۱۲Nسالها تو سنگ بودی دل خراش * آزمون را یک زمانی خاک باش

block:1094

داستان پير چنگی که در عهد عمر رضی الله عنه از بهر خدا روز بی نوایی چنگ زد ميان گورستان
۱۹۱۳Qآن شنیدستی که در عهدِ عُمَر * بود چنگی مُطرِبی با کرّ و فَر
۱۹۱۳Nآن شنیده ستی که در عهد عمر * بود چنگی مطربی با کر و فر
۱۹۱۴Qبلبل از آوازِ او بی‌خَود شدی * یک طرب ز آوازِ خوبش صَد شدی
۱۹۱۴Nبلبل از آواز او بی‌خود شدی * یک طرب ز آواز خوبش صد شدی
۱۹۱۵Qمجلس و مَجْمَع دَمش آراستی * وز نوای او قیامت خاستی
۱۹۱۵Nمجلس و مجمع دمش آراستی * وز نوای او قیامت خاستی
۱۹۱۶Qهمچو اسرافیل کآوازش بفَنْ * مردگان را جان در آرد در بَدَن
۱۹۱۶Nهمچو اسرافیل کاوازش به فن * مردگان را جان در آرد در بدن
۱۹۱۷Qیا رَسِیلی بود اسرافیل را * کز سماعش پر برُستی فیل را
۱۹۱۷Nیا رسیلی بود اسرافیل را * کز سماعش پر برستی فیل را
۱۹۱۸Qسازد اسرافیل روزی ناله را * جان دهد پوسیدهٔ صد ساله را
۱۹۱۸Nسازد اسرافیل روزی ناله را * جان دهد پوسیده‌ی صد ساله را
۱۹۱۹Qانبیا را در درون هم نغمه‌هاست * طالبان را زان حیات بی‌بهاست
۱۹۱۹Nانبیا را در درون هم نغمه‌هاست * طالبان را ز آن حیات بی‌بهاست
۱۹۲۰Qنشْنود آن نغمه‌ها را گوشِ حِس * کز سِتَمها گوشِ حِس باشد نَجِس
۱۹۲۰Nنشنود آن نغمه‌ها را گوش حس * کز ستمها گوش حس باشد نجس
۱۹۲۱Qنشنود نغمهٔ پری را آدمی * کو بود ز اسرار پریان اعجمی
۱۹۲۱Nنشنود نغمه‌ی پری را آدمی * کاو بود ز اسرار پریان اعجمی
۱۹۲۲Qگرچه هم نغمهٔ پری زین عالمَست * نغمهٔ دلِ بَرتر از هر دو دَمست
۱۹۲۲Nگر چه هم نغمه‌ی پری زین عالم است * نغمه‌ی دل برتر از هر دو دم است
۱۹۲۳Qکه پری و آدمی زندانیَند * هر دُو در زندانِ این نادانیَند
۱۹۲۳Nکه پری و آدمی زندانی‌اند * هر دو در زندان این نادانی‌اند
۱۹۲۴Qمَعْشَرَ ٱلْجِن سورهٔ رحمان بخوان * تَستَطِیعُوا تَنْفُذوا را باز دان
۱۹۲۴Nمعشر الجن سوره‌ی رحمان بخوان * تستطیعوا تنفذوا را باز دان
۱۹۲۵Qنَغْمه‌های اندرونِ اولیا * اوَّلا گوید که ای اجزای لا
۱۹۲۵Nنغمه‌های اندرون اولیا * اولا گوید که ای اجزای لا
۱۹۲۶Qهین ز لای نَفْی سَرها برزنید * این خیال و وهم یک سو افکنید
۱۹۲۶Nهین ز لای نفی سرها بر زنید * این خیال و وهم یک سو افکنید
۱۹۲۷Qای همه پوسیده در کَوْن و فساد * جانِ باقیتان نرویید و نزاد
۱۹۲۷Nای همه پوسیده در کون و فساد * جان باقیتان نرویید و نزاد
۱۹۲۸Qگر بگویم شّمهٔ زان نَغْمه‌ها * جانها سر بر زنند از دَخمه‌ها
۱۹۲۸Nگر بگویم شمه‌ای ز آن نغمه‌ها * جانها سر بر زنند از دخمه‌ها
۱۹۲۹Qگوش را نزدیک کن کان دُور نیست * لیک نَقْلِ آن بتو دستور نیست
۱۹۲۹Nگوش را نزدیک کن کان دور نیست * لیک نقل آن به تو دستور نیست
۱۹۳۰Qهین که اسرافیلِ وقتند اولیا * مُرده را زیشان حیاتست و نما
۱۹۳۰Nهین که اسرافیل وقت‌اند اولیا * مرده را ز یشان حیات است و حیا
۱۹۳۱Qجان هر یک مردهٔ از گورِ تَن * برجهد ز آوازشان اندر کفَنْ
۱۹۳۱Nجان هر یک مرده‌ای از گور تن * بر جهد ز آوازشان اندر کفن
۱۹۳۲Qگوید این آواز ز آواها جداست * زنده کردن کارِ آوازِ خداست
۱۹۳۲Nگوید این آواز ز آوازها جداست * زنده کردن کار آواز خداست
۱۹۳۳Qما بمُردیم و بکُلّی کاستیم * بانگِ حق آمد همه برخاستیم
۱۹۳۳Nما بمردیم و بکلی کاستیم * بانگ حق آمد همه برخاستیم
۱۹۳۴Qبانگِ حقّ اندر حجاب و بی‌حجاب * آن دهد کو داد مریم را ز جَیْب
۱۹۳۴Nبانگ حق اندر حجاب و بی‌حجاب * آن دهد کو داد مریم را ز جیب
۱۹۳۵Qای فناتان نیست کرده زیرِ پوست * باز گردید از عدم ز آواز دوست
۱۹۳۵Nای فناتان نیست کرده زیر پوست * باز گردید از عدم ز آواز دوست
۱۹۳۶Qمُطَلق آن آواز خود از شَه بود * گرچه از حُلقومِ عبدالله بود
۱۹۳۶Nمطلق آن آواز خود از شه بود * گر چه از حلقوم عبد الله بود
۱۹۳۷Qگفته او را من زبان و چشمِ تو * من حواسّ و من رضا و خشمِ تو
۱۹۳۷Nگفته او را من زبان و چشم تو * من حواس و من رضا و خشم تو
۱۹۳۸Qرو که بی‌یَسْمَع و بی‌یُبْصِر توی * سِر تویی چه جایِ صاحب سر توی
۱۹۳۸Nرو که بی‌یسمع و بی‌یبصر تویی * سر تویی چه جای صاحب سر تویی
۱۹۳۹Qچون شدی مَنْ کانَ لِله از وَلَه * من ترا باشم که کانَ ٱللهُ لَه
۱۹۳۹Nچون شدی من کان لله از وله * من ترا باشم که کان اللَّه له
۱۹۴۰Qگه توی گویم ترا گاهی منم * هر چه گویم آفتاب روشنم
۱۹۴۰Nگه تویی گویم ترا گاهی منم * هر چه گویم آفتاب روشنم
۱۹۴۱Qهر کجا تابم ز مِشْکاتِ دَمی * حَل شد آن جا مُشکِلاتِ عالَمی
۱۹۴۱Nهر کجا تابم ز مشکات دمی * حل شد آن جا مشکلات عالمی
۱۹۴۲Qظلمتی را کآفتابش بر نداشت * از دَمِ ما گردد آن ظلمت چو چاشت
۱۹۴۲Nظلمتی را کافتابش بر نداشت * از دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت
۱۹۴۳Qآدمی را او بخویش اَسْما نمود * دیگران را ز آدم اَسْما می‌گشود
۱۹۴۳Nآدمی را او به خویش اسما نمود * دیگران را ز آدم اسما می‌گشود
۱۹۴۴Qخواه ز آدم گیر نورش خواه ازو * خواه از خُم گیر مَیْ‌خواه از کَدُو
۱۹۴۴Nخواه ز آدم گیر نورش خواه از او * خواه از خم گیر می‌خواه از کدو
۱۹۴۵Qکین کدو با خنب پیوستست سخت * نی چو تو شاذّ آن کدوی نیکبخت
۱۹۴۵Nکاین کدو با خنب پیوسته ست سخت * نی چو تو شاد آن کدوی نیک بخت
۱۹۴۶Qگفت طُوبَی مَنْ رَآنی مصطفا * وَٱلَّذی یُبْصِر َلِمن وَجْهی رَأَی
۱۹۴۶Nگفت طوبی من رآنی مصطفا * و الذی یبصر لمن وجهی رأی
۱۹۴۷Qچون چراغی نورِ شمعی را کشید * هر که دید آن را یقین آن شمع دید
۱۹۴۷Nچون چراغی نور شمعی را کشید * هر که دید آن را یقین آن شمع دید
۱۹۴۸Qهمچنین تا صد چراغ ار نقل شد * دیدنِ آخر لِقای اَصْل شد
۱۹۴۸Nهمچنین تا صد چراغ ار نقل شد * دیدن آخر لقای اصل شد
۱۹۴۹Qخواه از نورِ پسین بِسْتان تو آن * هیچ فرقی نیست خواه از شمع‌ جان
۱۹۴۹Nخواه از نور پسین بستان تو آن * هیچ فرقی نیست خواه از شمع‌دان
۱۹۵۰Qخواه بین نور از چراغِ آخرین * خواه بین نورش ز شمعِ غابرین
۱۹۵۰Nخواه بین نور از چراغ آخرین * خواه بین نورش ز شمع غابرین

block:1095

در بيان اين حديث که إِنَّ لِرَبِّکُم في أَيّامِ دَهرِکُم نَفَحاتٍ أَلا فَتَعرَّ ضُوا لها
۱۹۵۱Qگفت پیغامبر که نَفْحتهای حق * اندر این ایَّام می‌آرد سبَق
۱۹۵۱Nگفت پیغمبر که نفحتهای حق * اندر این ایام می‌آرد سبق
۱۹۵۲Qگوش و هُش دارید این اوقات را * در رُبایید این چنین نَفْحات را
۱۹۵۲Nگوش و هش دارید این اوقات را * در ربایید این چنین نفحات را
۱۹۵۳Qنفحه آمد مر شما را دید و رفت * هر کرا می خواست جان بخشید و رفت
۱۹۵۳Nنفحه آمد مر شما را دید و رفت * هر که را که خواست جان بخشید و رفت
۱۹۵۴Qنفحهٔ دیگر رسید آگاه باش * تا ازین هم وا نمانی خواجه‌تاش
۱۹۵۴Nنفحه‌ی دیگر رسید آگاه باش * تا از این هم وانمانی خواجه‌تاش
۱۹۵۵Qجانِ ناری یافت از وی انطِفا * مُرده پوشید از بقای او قَبا
۱۹۵۵Nجان ناری یافت از وی انطفا * مرده پوشید از بقای او قبا
۱۹۵۶Qتازگی و جُنْبِشِ طوبیست این * همچو جُنبشهای حیوان نیست این
۱۹۵۶Nتازگی و جنبش طوبی است این * همچو جنبشهای حیوان نیست این
۱۹۵۷Qگر در افتد در زمین و آسمان * زَهْرَه‌هاشان آب گردد در زمان
۱۹۵۷Nگر در افتد در زمین و آسمان * زهره‌هاشان آب گردد در زمان
۱۹۵۸Qخود ز بیمِ این دَم بی‌مُنْتَها * باز خوان‌ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها
۱۹۵۸Nخود ز بیم این دم بی‌منتها * باز خوان‌ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها
۱۹۵۹Qورنه خود أَشْفَقْنَ مِنْها چون بُدی * گرنه از بیمش دلِ کُه خون شدی
۱۹۵۹Nور نه خود أَشْفَقْنَ مِنْها چون بدی * گرنه از بیمش دل که خون شدی
۱۹۶۰Qدوش دیگر لَون این می‌داد دست * لقمهٔ چندی در آمد ره ببست
۱۹۶۰Nدوش دیگر لون این می‌داد دست * لقمه‌ی چندی در آمد ره ببست
۱۹۶۱Qبهرِ لُقمه گشته لُقْمانی گِرَو * وقتِ لقمانست ای ُلقمه بِرُو
۱۹۶۱Nبهر لقمه گشته لقمانی گرو * وقت لقمان است ای لقمه برو
۱۹۶۲Qاز هوای لُقمهٔ این خارخار * از کفِ لقمان همی‌جویید خار
۱۹۶۲Nاز هوای لقمه‌ی این خار خار * از کف لقمان همی‌جویید خار
۱۹۶۳Qدر کفِ او خار و سایه‌ش نیز نیست * لیکتان از حرص آن تمییز نیست
۱۹۶۳Nدر کف او خار و سایه‌ش نیز نیست * لیکتان از حرص آن تمییز نیست
۱۹۶۴Qخار دان آن را که خرما دیده‌ٔ * زانک بس نان کور و بس نادیده‌ٔ
۱۹۶۴Nخار دان آن را که خرما دیده‌ای * ز آن که بس نان کور و بس نادیده‌ای
۱۹۶۵Qجانِ لُقمان که گلستانِ خداست * پایِ جانش خستهٔ خاری چراست
۱۹۶۵Nجان لقمان که گلستان خداست * پای جانش خسته‌ی خاری چراست
۱۹۶۶Qاُشتُر آمد این وجودِ خارخوار * مُصْطَفَی‌زادی بر این اُشتر سوار
۱۹۶۶Nاشتر آمد این وجود خار خوار * مصطفی زادی بر این اشتر سوار
۱۹۶۷Qاُشترا تنگِ گُلی بر پُشتِ تُست * کز نسیمش در تو صد گُلزار رُست
۱۹۶۷Nاشترا تنگ گلی بر پشت تست * کز نسیمش در تو صد گلزار رست
۱۹۶۸Qمَیْلِ تو سوی مُغیلانست و ریگ * تا چه گُل چینی ز خارِ مُرد‌ریگ
۱۹۶۸Nمیل تو سوی مغیلان است و ریگ * تا چه گل چینی ز خار مرده‌ریگ
۱۹۶۹Qای بگشته زین طلب از کو بکو * چند گویی کین گلستان کو و کو
۱۹۶۹Nای بگشته زین طلب از کو به کو * چند گویی کین گلستان کو و کو
۱۹۷۰Qپیش از آن کین خارِ پا بیرون کُنی * چشم تاریکست جَوَلان چون کُنی
۱۹۷۰Nپیش از آن کین خار پا بیرون کنی * چشم تاریک است جولان چون کنی
۱۹۷۱Qآدمی کو می‌نگنجد در جهان * در سَرِ خاری همی‌گردد نهان
۱۹۷۱Nآدمی کاو می‌نگنجد در جهان * در سر خاری همی‌گردد نهان
۱۹۷۲Qمُصطَفَی آمد که سازد هَمدَمی * کَلِّمِینی یا حُمَیْراء کَلِّمی
۱۹۷۲Nمصطفی آمد که سازد هم دمی * کلمینی یا حمیراء کلمی
۱۹۷۳Qای حُمَیْرا آتش اندر نِه تو نَعْل * تاز نَعْلِ تو شود این کوه لَعل
۱۹۷۳Nای حمیراء اندر آتش نه تو نعل * ناز نعل تو شود این کوه لعل
۱۹۷۴Qاین حُمَیْرا لفظِ تأنیثست و جان * نامِ تأنیثش نهند این تازیان
۱۹۷۴Nاین حمیراء لفظ تانیث است و جان * نام تانیث‌اش نهند این تازیان
۱۹۷۵Qلیک از تأنیث جان را باک نیست * روح را با مرد و زن اِشراک نیست
۱۹۷۵Nلیک از تانیث جان را باک نیست * روح را با مرد و زن اشراک نیست
۱۹۷۶Qاز مونَّث وز مذکَّر برترست * این نه آن جانست کز خُشْک و تَرست
۱۹۷۶Nاز مونث وز مذکر برتر است * این نه آن جان است کز خشک و تر است
۱۹۷۷Qاین نه آن جانست کافزاید ز نان * یا گهی باشد چُنین گاهی چنان
۱۹۷۷Nاین نه آن جان است کافزاید ز نان * یا گهی باشد چنین گاهی چنان
۱۹۷۸Qخوش کُننده‌ست و خوش و عَیْنِ خَوشی * بی‌خوشی نبود خوشی ای مَرْتَشی
۱۹۷۸Nخوش کننده ست و خوش و عین خوشی * بی‌خوشی نبود خوشی ای مرتشی
۱۹۷۹Qچون تو شیرین از شَکَر باشی بود * کان شَکَر گاهی ز تو غایب شود
۱۹۷۹Nچون تو شیرین از شکر باشی بود * کان شکر گاهی ز تو غایب شود
۱۹۸۰Qچون شَکَر گردی ز تأثیرِ وفا * پس شکَر کَیْ از شکَر باشد جدا
۱۹۸۰Nچون شکر گردی ز تاثیر وفا * پس شکر کی از شکر باشد جدا
۱۹۸۱Qعاشق از خود چون غذا یابد رَحیق * عقل آن جا گُم شود گُم ای رفیق
۱۹۸۱Nعاشق از خود چون غذا یابد رحیق * عقل آن جا گم شود گم ای رفیق
۱۹۸۲Qعقلِ جُزوی عشق را مُنکِر بود * گرچه بنْماید که صاحب سِر بود
۱۹۸۲Nعقل جزوی عشق را منکر بود * گر چه بنماید که صاحب سر بود
۱۹۸۳Qزیرک و داناست امَّا نیست نیست * تا فرشته لا نشُد آهَرْمَنیست
۱۹۸۳Nزیرک و داناست اما نیست نیست * تا فرشته لا نشد اهریمنی است
۱۹۸۴Qاو بقَوْل و فعل یارِ ما بود * چون بحُکم حال آیی لا بود
۱۹۸۴Nاو به قول و فعل یار ما بود * چون به حکم حال آیی لا بود
۱۹۸۵Qلا بود چون او نشد از هست نیست * چونک طَوْعاً لا نشُد کُرْهاً بَسیست
۱۹۸۵Nلا بود چون او نشد از هست نیست * چون که طوعا لا نشد کرها بسی است
۱۹۸۶Qجان کمالست و ندای او کمال * مُصْطَفَی گویان أَرِحْنا یا بِلال
۱۹۸۶Nجان کمال است و ندای او کمال * مصطفی گویان ارحنا یا بلال
۱۹۸۷Qای بلال اَفْراز بانگِ سِلْسِلَت * زان دمی کاندر دمیدم در دلت
۱۹۸۷Nای بلال افراز بانگ سلسلت * ز آن دمی کاندر دمیدم در دلت
۱۹۸۸Qزان دمی کآدم از آن مدهوش گشت * هوشِ اهلِ آسمان بی‌هوش گشت
۱۹۸۸Nز آن دمی کادم از آن مدهوش گشت * هوش اهل آسمان بی‌هوش گشت
۱۹۸۹Qمصطفی بی‌خویش شد ز آن خوب صوت * شد نمازش از شبِ تَعْریس فوت
۱۹۸۹Nمصطفی بی‌خویش شد ز آن خوب صوت * شد نمازش از شب تعریس فوت
۱۹۹۰Qسَر از آن خوابِ مبارکِ برنداشت * تا نمازِ صبحدم آمد بچاشت
۱۹۹۰Nسر از آن خواب مبارک بر نداشت * تا نماز صبحدم آمد به چاشت
۱۹۹۱Qدر شبِ تعریس پیشِ آن عروس * یافت جانِ پاکِ ایشان دستْبوس
۱۹۹۱Nدر شب تعریس پیش آن عروس * یافت جان پاک ایشان دستبوس
۱۹۹۲Qعشق و جان هَر دُو نهانند و ستیر<