vol.1

Qūniyah Nicholson both

block:1157

بقیّۀ قصّۀ زید در جواب رسول صلّی الله علیه وسلّم
۳۶۰۸Qاین سخن پایان ندارد خیز زَید * بر براق ناطقه بر بند قَید
۳۶۰۸Nاین سخن پایان ندارد خیز زید * بر براق ناطقه بر بند قید
۳۶۰۹Qناطقه چون فاضح آمد عیب را * می‌دراند پَردهای غیب را
۳۶۰۹Nناطقه چون فاضح آمد عیب را * می‌دراند پرده‌های غیب را
۳۶۱۰Qغیب مطلُوبِ حق آمد چند گاه * این دهل‌زن را بران بر بند راه
۳۶۱۰Nغیب مطلوب حق آمد چند گاه * این دهل‌زن را بران بر بند راه
۳۶۱۱Qتک مَران در کَش عنان مستور به * هر کس از پندارِ خود مَسرُور به
۳۶۱۱Nتک مران در کش عنان مستور به * هر کس از پندار خود مسرور به
۳۶۱۲Qحق همی‌خواهد که نومیدانِ او * زین عبادت هم نگردانند رُو
۳۶۱۲Nحق همی‌خواهد که نومیدان او * زین عبادت هم نگردانند رو
۳۶۱۳Qهم باومیدی مُشرَّف می‌شوند * چند روزی در رِکابش می‌دوند
۳۶۱۳Nهم به اومیدی مشرف می‌شوند * چند روزی در رکابش می‌دوند
۳۶۱۴Qخواهد آن رحمت بتابد بر همه * بر بد و نیک از عُمومِ مرحمَه
۳۶۱۴Nخواهد آن رحمت بتابد بر همه * بر بد و نیک از عموم مرحمه
۳۶۱۵Qحق همی‌خواهد که هر میر و اسیر * با رَجا و خوف باشند و حذیر
۳۶۱۵Nحق همی‌خواهد که هر میر و اسیر * با رجا و خوف باشند و حذیر
۳۶۱۶Qاین رجا و خوف در پرده بود * تا پَسِ این پرده پرورده شود
۳۶۱۶Nاین رجا و خوف در پرده بود * تا پس این پرده پرورده شود
۳۶۱۷Qچون دریدی پرده کُو خوف و رجا * غیب را شد کرّ و فرّی بر مَلا
۳۶۱۷Nچون دریدی پرده کو خوف و رجا * غیب را شد کر و فری بر ملا
۳۶۱۸Qبر لب جو برد ظنی یک فتا * که سلیمان است ماهی‌گیر ما
۳۶۱۸Nبر لبِ جُو بُرد ظنّی یک فتا * که سلیمانست ماهی‌گیرِ ما
۳۶۱۹Qگر ویَست این از چه فردست و خفیست * ورنه سیمای سُلیمانیش چیست
۳۶۱۹Nگر وی است این از چه فرد است و خفی است * ور نه سیمای سلیمانیش چیست
۳۶۲۰Qاندرین اندیشه می‌بود او دو دل * تا سلیمان گشت شاه و مُستقِل
۳۶۲۰Nاندر این اندیشه می‌بود او دو دل * تا سلیمان گشت شاه و مستقل
۳۶۲۱Qدیو رفت از مُلک و تختِ او گریخت * تیغِ بختش خونِ آن شیطان بریخت
۳۶۲۱Nدیو رفت از ملک و تخت او گریخت * تیغ بختش خون آن شیطان بریخت
۳۶۲۲Qکرد در انگشتِ خود انگشتری * جمع آمد لشکرِ دیو و پَری
۳۶۲۲Nکرد در انگشت خود انگشتری * جمع آمد لشکر دیو و پری
۳۶۲۳Qآمدند از بهرِ نظّاره رِجال * در میانشان آنک بُد صاحب‌خیال
۳۶۲۳Nآمدند از بهر نظاره رجال * در میانشان آن که بد صاحب خیال
۳۶۲۴Qچون در انگُشتش بدید انگشتری * رفت اندیشه و گُمانش یکسری
۳۶۲۴Nچون در انگشتش بدید انگشتری * رفت اندیشه و تحری یک سری
۳۶۲۵Qوَهم آنگاهست کان پوشیده است * این تحرّی از پیِ نادیده است
۳۶۲۵Nوهم آن گاه است کان پوشیده است * این تحری از پی نادیده است
۳۶۲۶Qشد خیالِ غایب اندر سینه زفت * چونک حاضر شد خیالِ او برفت
۳۶۲۶Nشد خیال غایب اندر سینه زفت * چون که حاضر شد خیال او برفت
۳۶۲۷Qگر سَمایِ نور بی‌باریده نیست * هم زمینِ تار بی‌بالیده نیست
۳۶۲۷Nگر سمای نور بی‌باریده نیست * هم زمین تار بی‌بالیده نیست
۳۶۲۸Qیُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ‌ می‌باید مرا * زآن ببستم روزن فانی سرا
۳۶۲۸Nیُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ‌ می‌باید مرا * ز آن ببستم روزن فانی سرا
۳۶۲۹Qچون شکافم آسمان را در ظُهور * چون بگویم هَل تَرَی فها فُطُور
۳۶۲۹Nچون شکافم آسمان را در ظهور * چون بگویم هل تری فیها فطور
۳۶۳۰Qتا درین ظلمت تحرّی گُسترند * هر کسی رُو جانبی می‌آورند
۳۶۳۰Nتا در این ظلمت تحری گسترند * هر کسی رو جانبی می‌آورند
۳۶۳۱Qمدَّتی معکوس باشد کارها * شحنه را دزد آورد بر دارها
۳۶۳۱Nمدتی معکوس باشد کارها * شحنه را دزد آورد بر دارها
۳۶۳۲Qتا که بس سلطان و عالی همّتی * بندۀ بندۀ خود آید مدَّتی
۳۶۳۲Nتا که بس سلطان و عالی همتی * بنده‌ی بنده‌ی خود آید مدتی
۳۶۳۳Qبندگی در غیب آید خوب و گَش * حفظِ غیب آید در اِستعباد خَوش
۳۶۳۳Nبندگی در غیب آید خوب و گش * حفظ غیب آید در استعباد خوش
۳۶۳۴Qکو که مدحِ شاه گوید پیشِ او * تا که در غیبت بود او شرم رُو
۳۶۳۴Nکو که مدح شاه گوید پیش او * تا که در غیبت بود او شرم رو
۳۶۳۵Qقلعه‌داری کز کنارِ مملکت * دُور از سلطان و سایۀ سلطنت
۳۶۳۵Nقلعه داری کز کنار مملکت * دور از سلطان و سایه‌ی سلطنت
۳۶۳۶Qپاس دارد قلعه را از دشمنان * قلعه نفروشد بمالی بی‌کران
۳۶۳۶Nپاس دارد قلعه را از دشمنان * قلعه نفروشد به مال بی‌کران
۳۶۳۷Qغایب از شه در کنارِ ثَغْرها * همچو حاضر او نگه دارد وفا
۳۶۳۷Nغایب از شه در کنار ثغرها * همچو حاضر او نگه دارد وفا
۳۶۳۸Qپیش شَه او به بود از دیگران * که بخدمت حاضرند و جان فشان
۳۶۳۸Nپیش شه او به بود از دیگران * که به خدمت حاضرند و جان فشان
۳۶۳۹Qپس بغَیبت نیمِ ذرَّۀ حفظِ کار * به که اندر حاضری زآن صد هزار
۳۶۳۹Nپس به غیبت نیم ذره‌ی حفظ کار * به که اندر حاضری ز آن صد هزار
۳۶۴۰Qطاعت و ایمان کنون محمود شد * بَعدِ مرگ اندر عیان مردود شد
۳۶۴۰Nطاعت و ایمان کنون محمود شد * بعد مرگ اندر عیان مردود شد
۳۶۴۱Qچونک غیب و غایب و رُوپوش به * پس لبان بر بند لبْ خاموش به
۳۶۴۱Nچون که غیب و غایب و رو پوش به * پس لبان بر بند لب خاموش به
۳۶۴۲Qای برادر دست وا دار از سخن * خود خدا پیدا کند علمِ لَدُن
۳۶۴۲Nای برادر دست وا دار از سخن * خود خدا پیدا کند علم لدن
۳۶۴۳Qبس بود خورشید را رویش گواه * أَیُّ شَی‌ْءٍ أعْظَمُ الشّاهِد إلَه
۳۶۴۳Nبس بود خورشید را رویش گواه * أَی شی‌ء أعظم الشاهد إله
۳۶۴۴Qنه بگویم چون قرین شد در بیان * هم خدا و هم مََلَک هم عالمان
۳۶۴۴Nنه بگویم چون قرین شد در بیان * هم خدا و هم ملک هم عالمان
۳۶۴۵Qیَشهَدُ اللَّه وَالْمَلَک وَاهْلُ الْعُلُوم * إنَّهُ لا رَبَّ إلّا مَن یَدُوم
۳۶۴۵Nیشهد اللَّه و الملک و اهل العلوم * إنه لا رب إلا من یدوم
۳۶۴۶Qچون گواهی داد حق که بْوَد مََلَک * تا شود اندر گواهی مشترَک
۳۶۴۶Nچون گواهی داد حق که بود ملک * تا شود اندر گواهی مشترک
۳۶۴۷Qزآنک شَعْشاع حضور آفتاب * بر نتابد چشم و دلهای خراب
۳۶۴۷Nز آن که شعشاع حضور آفتاب * بر نتابد چشم و دلهای خراب
۳۶۴۸Qچون خفاشی کو تفِ خورشید را * بر نتابد بسْکلد اومید را
۳۶۴۸Nچون خفاشی کاو تف خورشید را * بر نتابد بگسلد اومید را
۳۶۴۹Qپس ملایک را چو ما هم یار دان * جلوه‌گر خورشید را بر آسمان
۳۶۴۹Nپس ملایک را چو ما هم یار دان * جلوه گر خورشید را بر آسمان
۳۶۵۰Qکین ضیا ما ز آفتابی یافتیم * چون خلیفه بر ضعیفان تافتیم
۳۶۵۰Nکاین ضیا ما ز آفتابی یافتیم * چون خلیفه بر ضعیفان تافتیم
۳۶۵۱Qچون مه نو یا سه روزه یا که بَدْر * هر مَلک دارد کمال و نور و قَدْر
۳۶۵۱Nچون مه نو یا سه روزه یا که بدر * مرتبه‌ی هر یک ملک در نور و قدر
۳۶۵۲Qز اجنحۀ نورِ ثُلاثَ اَو رُبَاع * بر مراتب هر مَلَک را آن شُعاع
۳۶۵۲Nز اجنحه‌ی نور ثلاث او رباع * بر مراتب هر ملک را آن شعاع
۳۶۵۳Qهمچو پرهای عقولِ اِنسیان * که بسی فرقستشان اندر میان
۳۶۵۳Nهمچو پرهای عقول انسیان * که بسی فرق است شان اندر میان
۳۶۵۴Qپس قرینِ هر بَشَر در نیک و بد * آن مَلَک باشد که مانندش بود
۳۶۵۴Nپس قرین هر بشر در نیک و بد * آن ملک باشد که مانندش بود
۳۶۵۵Qچشم اعمش چونک خور را بر نتافت * اختر او را شمع شد تا رَه بیافت
۳۶۵۵Nچشم اعمش چون که خور را بر نتافت * اختر او را شمع شد تا ره بیافت