vol.1

Qūniyah Nicholson both

block:1161

خُدو انداختن خصم در روی امیرالمؤمنین علی کرّم اللهُ وجهه و انداختن امیرالمؤمنین علی شمشیر را از دست
۳۷۲۱Qاز علی آموز اخلاصِ عمل * شیرِ حق را دان مُطهَّر از دغل
۳۷۲۱Nاز علی آموز اخلاص عمل * شیر حق را دان مطهر از دغل
۳۷۲۲Qدر غزا بر پهلوانی دست یافت * زود شمشیری بر آورد و شتافت
۳۷۲۲Nدر غزا بر پهلوانی دست یافت * زود شمشیری بر آورد و شتافت
۳۷۲۳Qاو خَدُو انداخت در رویِ علی * افتخارِ هر نَبی و هر وَلی
۳۷۲۳Nاو خدو انداخت در روی علی * افتخار هر نبی و هر ولی
۳۷۲۴Qآن خدو زد بر رخی که رویِ ماه * سجده آرد پیشِ او در سجده‌گاه
۳۷۲۴Nآن خدو زد بر رخی که روی ماه * سجده آرد پیش او در سجده‌گاه
۳۷۲۵Qدر زمان انداخت شمشیر آن علی * کرد او اندر غزاآش کاهلی
۳۷۲۵Nدر زمان انداخت شمشیر آن علی * کرد او اندر غزایش کاهلی
۳۷۲۶Qگشت حیران آن مُبارِز زین عمل * وز نمودن عفو و رحمت بی‌مَحَل
۳۷۲۶Nگشت حیران آن مبارز زین عمل * وز نمودن عفو و رحمت بی‌محل
۳۷۲۷Qگفت بر من تیغِ تیز افراشتی * از چه افکندی مرا بگذاشتی
۳۷۲۷Nگفت بر من تیغ تیز افراشتی * از چه افکندی مرا بگذاشتی
۳۷۲۸Qآن چه دیدی بهتر از پیکارِ من * تا شدی تو سُست در اِشکارِ من
۳۷۲۸Nآن چه دیدی بهتر از پیکار من * تا شدی تو سست در اشکار من
۳۷۲۹Qآن چه دیدی که چنین خشمت نشست * تا چنان برقی نمود و باز جَست
۳۷۲۹Nآن چه دیدی که چنین خشمت نشست * تا چنان برقی نمود و باز جست
۳۷۳۰Qآن چه دیدی که مرا زآن عکسِ دید * در دل و جان شعلۀِ آمد پَدید
۳۷۳۰Nآن چه دیدی که مرا ز آن عکس دید * در دل و جان شعله ای آمد پدید
۳۷۳۱Qآن چه دیدی برتر از کَوْن و مکان * که به از جان بود و بخشیدیم جان
۳۷۳۱Nآن چه دیدی برتر از کون و مکان * که به از جان بود و بخشیدیم جان
۳۷۳۲Qدر شجاعت شیرِ ربَّانیستی * در مُروَّت خود کِی داند کیستی
۳۷۳۲Nدر شجاعت شیر ربانی ستی * در مروت خود که داند کیستی
۳۷۳۳Qدر مُروَّت ابرِ موسیّی بتیه * کآمد از وی خوان و نانِ بی‌شبیه
۳۷۳۳Nدر مروت ابر موسایی به تیه * کآمد از وی خوان و نان بی‌شبیه
۳۷۳۴Qابرها گندم دهد کان را بجهد * پخته و شیرین کند مردم چو شَهد
۳۷۳۴Nابرها گندم دهد کان را به جهد * پخته و شیرین کند مردم چو شهد
۳۷۳۵Qابرِ موسی پَرِّ رحمت بر گشاد * پخته و شیرینِ بی‌زَحمت بداد
۳۷۳۵Nابر موسی پر رحمت بر گشاد * پخته و شیرین بی‌زحمت بداد
۳۷۳۶Qاز برای پُخته‌خوارانِ کَرَم * رحمتش افراخت در عالم عَلَم
۳۷۳۶Nاز برای پخته خواران کرم * رحمتش افراشت در عالم علم
۳۷۳۷Qتا چهل سال آن وظیفه و آن عطا * کَم نشد یک روز از آن اهلِ رَجا
۳۷۳۷Nتا چهل سال آن وظیفه و آن عطا * کم نشد یک روز از آن اهل رجا
۳۷۳۸Qتا هم ایشان از خسیسی خاستند * گَنْدَنا و تَرّه و خَسْ خواستند
۳۷۳۸Nتا هم ایشان از خسیسی خاستند * گندنا و تره و خس خواستند
۳۷۳۹Qاُمَّتِ احمد که هستید از کرام * تا قیامت هست باقی آن طعام
۳۷۳۹Nامت احمد که هستند از کرام * تا قیامت هست باقی آن طعام
۳۷۴۰Qچون اَبِیتُ عِنْدَ رَبّی فاش شد * یُطْعِم و یَسْقِی کنایت زآش شد
۳۷۴۰Nچون ابیت عند ربی فاش شد * یطعم و یسقی کنایت زاش شد
۳۷۴۱Qهیچ بی‌تاویل این را در پذیر * تا در آید در گلو چون شهد و شیر
۳۷۴۱Nهیچ بی‌تاویل این را در پذیر * تا در آید در گلُو چون شهد و شیر
۳۷۴۲Qزانک تاویلست وا دادِ عطا * چونک بیند آن حقیقت را خَطا
۳۷۴۲Nز آن که تاویل است وا داد عطا * چون که بیند آن حقیقت را خطا
۳۷۴۳Qآن خطا دیدن ز ضعفِ عقل اوست * عقلِ کُل مغزست و عقلِ جزو پوست
۳۷۴۳Nآن خطا دیدن ز ضعف عقل اوست * عقل کل مغز است و عقل جزو پوست
۳۷۴۴Qخویش را تاویل کن نه اخبار را * مغز را بَد گوی نه گلزار را
۳۷۴۴Nخویش را تاویل کن نه اخبار را * مغز را بد گوی نی گلزار را
۳۷۴۵Qای علی که جمله عقل و دیدۀ * شمّۀ وا گو از آنچِ دیدۀ
۳۷۴۵Nای علی که جمله عقل و دیده‌ای * شمه ای واگو از آن چه دیده‌ای
۳۷۴۶Qتیغِ حِلمت جان ما را چاک کرد * آبِ عِلمت خاکِ ما را پاک کرد
۳۷۴۶Nتیغ حلمت جان ما را چاک کرد * آب علمت خاک ما را پاک کرد
۳۷۴۷Qباز گو دانم که این اسرارِ هُوست * زانک بی‌شمشیر کشتن کارِ اوست
۳۷۴۷Nباز گو دانم که این اسرار هوست * ز آن که بی‌شمشیر کشتن کار اوست
۳۷۴۸Qصانعِ بی‌آلت و بی‌جَارِحَه * واهبِ این هدیه‌های رابحه
۳۷۴۸Nصانع بی‌آلت و بی‌جارحه * واهب این هدیه‌های رابحه
۳۷۴۹Qصد هزاران مَی‌ چشاند هوش را * که خبر نبْود دُو چشم و گوش را
۳۷۴۹Nصد هزاران می‌چشاند هوش را * که خبر نبود دو چشم و گوش را
۳۷۵۰Qباز گو ای بازِ عرشِ خوش‌شکار * تا چه دیدی این زمان از کردگار
۳۷۵۰Nباز گو ای باز عرش خوش شکار * تا چه دیدی این زمان از کردگار
۳۷۵۱Qچشم تو ادراکِ غیب آموخته * چشمهای حاضران بر دوخته
۳۷۵۱Nچشم تو ادراک غیب آموخته * چشمهای حاضران بر دوخته
۳۷۵۲Qآن یکی ماهی همی‌بیند عیان * و آن یکی تاریک می‌بیند جهان
۳۷۵۲Nآن یکی ماهی همی‌بیند عیان * و آن یکی تاریک می‌بیند جهان
۳۷۵۳Qو آن یکی سه ماه می‌بیند بهم * این سه کس بنشسته یک موضع نََعَم
۳۷۵۳Nو آن یکی سه ماه می‌بیند به هم * این سه کس بنشسته یک موضع نعم
۳۷۵۴Qچشمِ هر سه باز و گوشِ هر سه تیز * در تو آویزان و از من در گریز
۳۷۵۴Nچشم هر سه باز و گوش هر سه تیز * در تو آویزان و از من در گریز
۳۷۵۵Qسِحرِ عین است این عجب لطفِ خفیست * بر تو نقشِ گرگ و بر من یوسفیست
۳۷۵۵Nسحر عین است این عجب لطف خفی است * بر تو نقش گرگ و بر من یوسفی است
۳۷۵۶Qعالَم ار هجده هزارست و فزون * هر نظر را نیست این هجده زبون
۳۷۵۶Nعالم ار هجده هزار است و فزون * هر نظر را نیست این هجده زبون
۳۷۵۷Qراز بگشا ای علیِ مُرتضَی * ای پسِ سُوء القضاء حُسن الفضاء
۳۷۵۷Nراز بگشا ای علی مرتضی * ای پس سوء القضاء حسن القضاء
۳۷۵۸Qیا تو وا گو آنچ عقلت یافتَست * یا بگویم آنچ بر من تافتَست
۳۷۵۸Nیا تو واگو آن چه عقلت یافته ست * یا بگویم آن چه بر من تافته ست
۳۷۵۹Qاز تو بر من تافت چون داری نهان * می‌فشانی نور چون مَه بی‌زبان
۳۷۵۹Nاز تو بر من تافت چون داری نهان * می‌فشانی نور چون مه بی‌زبان
۳۷۶۰Qلیک اگر در گفت آید قرصِ ماه * شب روان را زودتر آرد براه
۳۷۶۰Nلیک اگر در گفت آید قرص ماه * شب روان را زودتر آرد به راه
۳۷۶۱Qاز غلط ایمن شوند و از ذُهول * بانگِ مه غالب شود بر بانگِ غول
۳۷۶۱Nاز غلط ایمن شوند و از ذهول * بانگ مه غالب شود بر بانگ غول
۳۷۶۲Qماهْ بی‌گفتن چو باشد رَهنما * چون بگوید شد ضِیا اندر ضیا
۳۷۶۲Nماه بی‌گفتن چو باشد رهنما * چون بگوید شد ضیا اندر ضیا
۳۷۶۳Qچون تو بابی آن مدینۀ علم را * چون شعاعی آفتابِ حلم را
۳۷۶۳Nچون تو بابی آن مدینه‌ی علم را * چون شعاعی آفتاب حلم را
۳۷۶۴Qباز باش ای باب بر جویای باب * تا رسد از تو قُشور اندر لُباب
۳۷۶۴Nباز باش ای باب بر جویای باب * تا رسد از تو قشور اندر لباب
۳۷۶۵Qباز باش ای بابِ رحمت تا ابد * بارگاهِ ما لَهُ کُفُواً أَحَد
۳۷۶۵Nباز باش ای باب رحمت تا ابد * بارگاه ما لَهُ کُفُواً أَحَدٌ
۳۷۶۶Qهر هوا و ذرّۀِ خود مَنظَریست * ناگشاده کی گُوَد کانجا دریست
۳۷۶۶Nهر هوا و ذره‌ای خود منظری است * ناگشاده کی گود کانجا دری است
۳۷۶۷Qتا بنگشاید دزی را دیدبان * در درون هرگز نجنبد این گمان
۳۷۶۷Nتا بنگشاید دزی را دیدبان * در درون هرگز نجنبد این گمان
۳۷۶۸Qچون گشاده شد دری حیران شود * مرغ اومید و طمع پرّان شود
۳۷۶۸Nچون گشاده شد دزی حیران شود * مرغ اومید و طمع پران شود
۳۷۶۹Qغافلی ناگه بویران گَنج یافت * سوی هر ویران از آن پس می‌شتافت
۳۷۶۹Nغافلی ناگه به ویران گنج یافت * سوی هر ویران از آن پس می‌شتافت
۳۷۷۰Qتا ز درویشی نیابی تو گُهَر * کَی گهر جویی ز درویشی دگر
۳۷۷۰Nتا ز درویشی نیابی تو گهر * کی گهر جویی ز درویشی دگر
۳۷۷۱Qسالها گر ظَن دود با پایِ خویش * نگذرد ز اِشکافِ بینیهای خویش
۳۷۷۱Nسالها گر ظن دود با پای خویش * نگذرد ز اشکاف بینیهای خویش
۳۷۷۲Qتا بینی نایدت از غَیبْ بُو * غیر بینی هیچ می‌بینی بگو
۳۷۷۲N *