vol.1

Qūniyah Nicholson both

block:1141

قصّۀ آنکس که دَرِ یاری بکوفت از درون گفت کیست گفت منم گفت چون تو توی در نمی‌گشایم هیچ کس را از یاران نمی‌شناسم کی او من باشد برَو
۳۰۵۶Qآن یکی آمد دَرِ یاری بزد * گفت یارش کیستی ای مُعتَمد
۳۰۵۶Nآن یکی آمد در یاری بزد * گفت یارش کیستی ای معتمد
۳۰۵۷Qگفت من، گفتش برَو هنگام نیست * بر چنین خوانی مقامِ خام نیست
۳۰۵۷Nگفت من، گفتش برو هنگام نیست * بر چنین خوانی مقام خام نیست
۳۰۵۸Qخام را جز آتشِ هجر و فراق * کِی پزد کِی وا رهاند از نفاق
۳۰۵۸Nخام را جز آتش هجر و فراق * کی پزد کی وا رهاند از نفاق
۳۰۵۹Qرفت آن مسکین و سالی در سفر * در فراقِ دوست سوزید از شرَر
۳۰۵۹Nرفت آن مسکین و سالی در سفر * در فراق دوست سوزید از شرر
۳۰۶۰Qپخته گشت آن سوخته پس باز گشت * باز گرد خانۀ همباز گشت
۳۰۶۰Nپخته گشت آن سوخته پس باز گشت * باز گرد خانه‌ی همباز گشت
۳۰۶۱Qحلقه زد بر در بصَد ترس و ادب * تا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لَب
۳۰۶۱Nحلقه زد بر در به صد ترس و ادب * تا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لب
۳۰۶۲Qبانگ زد یارش که بر در کیست آن * گفت بر درهم توی ای دِلسِتان
۳۰۶۲Nبانگ زد یارش که بر در کیست آن * گفت بر درهم تویی ای دلستان
۳۰۶۳Qگفت اکنون چون مَنی ای مَن در آ * نیست گُنجایی دو مَن را در سَرا
۳۰۶۳Nگفت اکنون چون منی ای من در آ * نیست گنجایی دو من را در سرا
۳۰۶۴Qنیست سوزن را سرِ رشتۀ دو تا * چونک یکتایی درین سوزن در آ
۳۰۶۴Nنیست سوزن را سر رشته دو تا * چون که یکتایی درین سوزن در آ
۳۰۶۵Qرشته را با سوزن آمد ارتباط * نیست در خور با جَمَل سَمُّ الخِیاط
۳۰۶۵Nرشته را با سوزن آمد ارتباط * نیست در خور با جمل سم الخیاط
۳۰۶۶Qکَی شود باریک هستی جمَل * جز بمقراضِ ریاضات و عَمَل
۳۰۶۶Nکی شود باریک هستی جمل * جز به مقراض ریاضات و عمل
۳۰۶۷Qدستِ حق باید مر آن را ای فلان * کو بود بر هر مُحالی کُن فَکان
۳۰۶۷Nدست حق باید مر آن را ای فلان * کاو بود بر هر محالی کن فکان
۳۰۶۸Qهر مُحال از دستِ او ممکن شود * هر حرون از بیمِ او ساکن شود
۳۰۶۸Nهر محال از دست او ممکن شود * هر حرون از بیم او ساکن شود
۳۰۶۹Qاکمه و ابرَص چه باشد مُرده نیز * زنده گردد از فسونِ آن عزیز
۳۰۶۹Nاکمه و ابرص چه باشد مرده نیز * زنده گردد از فسون آن عزیز
۳۰۷۰Qو آن عدم کز مرده مرده‌تر بود * در کف ایجادِ او مُضْطر بود
۳۰۷۰Nو آن عدم کز مرده مرده‌تر بود * در کف ایجاد او مضطر بود
۳۰۷۱Qکُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ‌ بخوان * مَر ورا بی‌کار و بی‌فعلی مدان
۳۰۷۱Nکُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ‌ بخوان * مر و را بی‌کار و بی‌فعلی مدان
۳۰۷۲Qکمترین کاریش هر روزست آن * کو سه لشکر را کند این سُو روان
۳۰۷۲Nکمترین کاریش هر روز است آن * کاو سه لشکر را کند این سو روان
۳۰۷۳Qلشکری ز اَصلاب سوی اُمَّهات * بهرِ آن تا دَر رَحِم روید نبات
۳۰۷۳Nلشکری ز اصلاب سوی امهات * بهر آن تا در رحم روید نبات
۳۰۷۴Qلشکری ز اَرحام سوی خاکدان * تا ز نَرّ و ماده پُر گردد جهان
۳۰۷۴Nلشکری ز ارحام سوی خاکدان * تا ز نر و ماده پر گردد جهان
۳۰۷۵Qلشکری از خاک ز آن سوی اجَل * تا ببیند هر کسی حسن عمَل
۳۰۷۵Nلشکری از خاک ز آن سوی اجل * تا ببیند هر کسی حسنِ عمل
۳۰۷۶Qاین سخن پایان ندارد هین بتاز * سوی آن دو یارِ پاکِ پاک‌باز
۳۰۷۶Nاین سخن پایان ندارد هین بتاز * سوی آن دو یار پاک پاک باز
۳۰۷۷Qگفت یارش کاندر آ ای جمله من * نی مخالف چون گل و خارِ چمَن
۳۰۷۷Nگفت یارش کاندر آ ای جمله من * نی مخالف چون گل و خار چمن
۳۰۷۸Qرشته یکتا شد غلط کم شَو کنون * گر دو تا بینی حُروفِ کاف و نون
۳۰۷۸Nرشته یکتا شد غلط کم شد کنون * گر دو تا بینی حروف کاف و نون
۳۰۷۹Qکاف و نون همچون کمند آمد جَذوب * تا کَشاند مر عدم را در خُطوب
۳۰۷۹Nکاف و نون همچون کمند آمد جذوب * تا کشاند مر عدم را در خطوب
۳۰۸۰Qپس دو تا باید کمند اندر صُوَر * گر چه یکتا باشد آن دو در اثَر
۳۰۸۰Nپس دو تا باید کمند اندر صور * گر چه یکتا باشد آن دو در اثر
۳۰۸۱Qگر دو پا گر چار پا رَه را بَرَد * همچو مقراضِ دو تا یکتا بُرَد
۳۰۸۱Nگر دو پا گر چار پا ره را برد * همچو مقراض دو تا یکتا برد
۳۰۸۲Qآن دُو همبازانِ گازر را ببین * هست در ظاهر خلافی زان و زین
۳۰۸۲Nآن دو همبازان گازر را ببین * هست در ظاهر خلافی ز آن و ز این
۳۰۸۳Qآن یکی کِرباس را در آب زد * وان دگر همباز خُشکش می‌کند
۳۰۸۳Nآن یکی کرباس را در آب زد * و آن دگر همباز خشکش می‌کند
۳۰۸۴Qباز او آن خشک را تَر می‌کند * گوییا ز استیزه ضِد بر می‌تند
۳۰۸۴Nباز او آن خشک را تر می‌کند * گوییا ز استیزه ضد بر می‌تند
۳۰۸۵Qلیک این دو ضِدِّ استیزه‌نما * یک دل و یک کار باشد در رضا
۳۰۸۵Nلیک این دو ضد استیزه نما * یکدل و یک کار باشد در رضا
۳۰۸۶Qهر نبی و هر ولی را مَسلَکیست * لیک تا حق می‌بَرَد جمله یکیست
۳۰۸۶Nهر نبی و هر ولی را مسلکی است * لیک تا حق می‌برد جمله یکی است
۳۰۸۷Qچونک جمعِ مستمع را خواب بُرد * سنگهای آسیا را آب بُرد
۳۰۸۷Nچون که جمع مستمع را خواب برد * سنگهای آسیا را آب برد
۳۰۸۸Qرفتنِ این آب فُوقِ آسیاست * رفتنش در آسیا بهرِ شماست
۳۰۸۸Nرفتن این آب فوق آسیاست * رفتنش در آسیا بهر شماست
۳۰۸۹Qچون شما را حاجتِ طاحون نماند * آب را در جویِ اصلی باز راند
۳۰۸۹Nچون شما را حاجت طاحون نماند * آب را در جوی اصلی باز راند
۳۰۹۰Qناطقه سوی دهان تعلیم راست * ور نه خود آن نطق را جُویی جداست
۳۰۹۰Nناطقه سوی دهان تعلیم راست * ور نه خود آن نطق را جویی جداست
۳۰۹۱Qمی‌رود بی‌بانگ و بی‌تکرارها * تَحْتَهَا الْأَنْهارُ تا گُلزارها
۳۰۹۱Nمی‌رود بی‌بانگ و بی‌تکرارها * تَحْتَهَا الْأَنْهارُ تا گلزارها
۳۰۹۲Qای خدا جان را تو بنما آن مقام * کاندرو بی‌حرف می‌روید کلام
۳۰۹۲Nای خدا جان را تو بنما آن مقام * کاندر او بی‌حرف می‌روید کلام
۳۰۹۳Qتا که سازد جانِ پاک از سَر قدم * سوی عرصۀ دُورْ پهنای عدَم
۳۰۹۳Nتا که سازد جان پاک از سر قدم * سوی عرصه‌ی دور پهنای عدم
۳۰۹۴Qعرصۀ بس با گشاد و با فضَا * وین خیال و هست یابد زو نوا
۳۰۹۴Nعرصه‌ای بس با گشاد و با فضا * وین خیال و هست یابد زو نوا
۳۰۹۵Q تنگ‌تر آمد خیالات از عدم * زان سبب باشد خیال اسبابِ غم
۳۰۹۵Nتنگتر آمد خیالات از عدم * ز آن سبب باشد خیال اسباب غم
۳۰۹۶Qباز هستی تنگ‌تر بود از خیال * زان شود در وَی قمر همچون هلال
۳۰۹۶Nباز هستی تنگتر بود از خیال * ز آن شود در وی قمر همچون هلال
۳۰۹۷Qباز هستی جهانِ حِسّ و رنگ * تنگ‌تر آمد که زندانیست تنگ
۳۰۹۷Nباز هستی جهان حس و رنگ * تنگتر آمد که زندانی است تنگ
۳۰۹۸Qعلّتِ تنگیست ترکیب و عدد * جانبِ ترکیب حِسها می‌کَشد
۳۰۹۸Nعلت تنگی است ترکیب و عدد * جانب ترکیب حسها می‌کشد
۳۰۹۹Qزان سوی حِس عالمِ توحید دان * گر یکی خواهی بدان جانب بران
۳۰۹۹Nز آن سوی حس عالم توحید دان * گر یکی خواهی بدان جانب بران
۳۱۰۰Qامرِ کُن یک فعل بود و نون و کاف * در سخن افتاد و معنی بود صاف
۳۱۰۰Nامر کن یک فعل بود و نون و کاف * در سخن افتاد و معنی بود صاف
۳۱۰۱Qاین سخن پایان ندارد باز گرد * تا چه شد احوالِ گرگ اندر نَبَرد
۳۱۰۱Nاین سخن پایان ندارد باز گرد * تا چه شد احوال گرگ اندر نبرد