vol.1

Qūniyah Nicholson both

block:1164

title of 1164
۳۸۴۴Nمن چنان مردم که بر خونی خویش * نوش لطف من نشد در قهر نیش
۳۸۴۵Nگفت پیغمبر به گوش چاکرم * کاو برد روزی ز گردن این سرم
۳۸۴۶Nکرد آگه آن رسول از وحی دوست * که هلاکم عاقبت بر دست اوست
۳۸۴۷Nاو همی‌گوید بکش پیشین مرا * تا نیاید از من این منکر خطا
۳۸۴۸Nمن همی‌گویم چو مرگ من ز تست * با قضا من چون توانم حیله جست
۳۸۴۹Nاو همی‌افتد به پیشم کای کریم * مر مرا کن از برای حق دو نیم
۳۸۵۰Nتا نیاید بر من این انجام بد * تا نسوزد جان من بر جان خود
۳۸۵۱Nمن همی‌گویم برو جف القلم * ز آن قلم بس سر نگون گردد علم
۳۸۵۲Nهیچ بغضی نیست در جانم ز تو * ز آن که این را من نمی‌دانم ز تو
۳۸۵۳Nآلت حقی تو فاعل دست حق * چون زنم بر آلت حق طعن و دق
۳۸۵۴Nگفت او پس آن قصاص از بهر چیست * گفت هم از حق و آن سر خفی است
۳۸۵۵Nگر کند بر فعل خود او اعتراض * ز اعتراض خود برویاند ریاض
۳۸۵۶Nاعتراض او را رسد بر فعل خود * ز آن که در قهر است و در لطف او احد
۳۸۵۷Nاندر این شهر حوادث میر اوست * در ممالک مالک تدبیر اوست
۳۸۵۸Nآلت خود را اگر او بشکند * آن شکسته گشته را نیکو کند
۳۸۵۹Nرمز ننسخ آیه او ننسها * نأت خیرا در عقب می‌دان مها
۳۸۶۰Nهر شریعت را که حق منسوخ کرد * او گیا برد و عوض آورد ورد
۳۸۶۱Nشب کند منسوخ شغل روز را * بین جمادی خرد افروز را
۳۸۶۲Nباز شب منسوخ شد از نور روز * تا جمادی سوخت ز آن آتش فروز
۳۸۶۳Nگر چه ظلمت آمد آن نوم و سبات * نی درون ظلمت است آب حیات
۳۸۶۴Nنی در آن ظلمت خردها تازه شد * سکته‌ای سرمایه‌ی آوازه شد
۳۸۶۵Nکه ز ضدها ضدها آمد پدید * در سویدا روشنایی آفرید
۳۸۶۶Nجنگ پیغمبر مدار صلح شد * صلح این آخر زمان ز آن جنگ بد
۳۸۶۷Nصد هزاران سر برید آن دلستان * تا امان یابد سر اهل جهان
۳۸۶۸Nباغبان ز آن می‌برد شاخ مضر * تا بیابد نخل قامتها و بر
۳۸۶۹Nمی‌کند از باغ دانا آن حشیش * تا نماید باغ و میوه خرمیش
۳۸۷۰Nمی‌کند دندان بد را آن طبیب * تا رهد از درد و بیماری حبیب
۳۸۷۱Nبس زیادتها درون نقصهاست * مر شهیدان را حیات اندر فناست
۳۸۷۲Nچون بریده گشت حلق رزق خوار * یرزقون فرحین شد گوار
۳۸۷۳Nحلق حیوان چون بریده شد به عدل * حلق انسان رست و افزون گشت فضل
۳۸۷۴Nحلق انسان چون ببرد هین ببین * تا چه زاید کن قیاس آن بر این
۳۸۷۵Nحلق ثالث زاید و تیمار او * شربت حق باشد و انوار او
۳۸۷۶Nحلق ببریده خورد شربت ولی * حلق از لا رسته مرده در بَلی
۳۸۷۷Nبس کن ای دون همت کوته بنان * تا کی‌ات باشد حیات جان به نان
۳۸۷۸Nز آن نداری میوه‌ای مانند بید * کآبرو بردی پی نان سپید
۳۸۷۹Nگر ندارد صبر زین نان جان حس * کیمیا را گیر و زر گردان تو مس
۳۸۸۰Nجامه شویی کرد خواهی ای فلان * رو مگردان از محله‌ی گازران
۳۸۸۱Nگر چه نان بشکست مر روزه‌ی ترا * در شکسته بند پیچ و برتر آ
۳۸۸۲Nچون شکسته بند آمد دست او * پس رفو باشد یقین اشکست او
۳۸۸۳Nگر تو آن را بشکنی گوید بیا * تو درستش کن نداری دست و پا
۳۸۸۴Nپس شکستن حق او باشد که او * مر شکسته گشته را داند رفو
۳۸۸۵Nآن که داند دوخت او داند درید * هر چه را بفروخت نیکوتر خرید
۳۸۸۶Nخانه را ویران کند زیر و زبر * پس به یک ساعت کند معمورتر
۳۸۸۷Nگر یکی سر را ببرد از بدن * صد هزاران سر بر آرد در زمن
۳۸۸۸Nگر نفرمودی قصاصی بر جناة * یا نگفتی فی القصاص آمد حیات
۳۸۸۹Nخود که را زهره بدی تا او ز خود * بر اسیر حکم حق تیغی زند
۳۸۹۰Nز آن که داند هر که چشمش را گشود * کآن کشنده سخره‌ی تقدیر بود
۳۸۹۱Nهر که را آن حکم بر سر آمدی * بر سر فرزند هم تیغی زدی
۳۸۹۲Nرو بترس و طعنه کم زن بر بدان * پیش دام حکم عجز خود بدان