vol.1

Qūniyah Nicholson both

block:1164

گفتن پیغامبر صلی الله علیه وسلم بگوش رکابدار امیرالمؤمنین علی کرّم الله وجهه کی کشتن علی بر دست تو خواهد بودن خبرت کردم
۳۸۴۴Qمن چنان مَردم که بر خونیِ خویش * نوشِ لطفِ من نشد در قهر نیش
۳۸۴۴Nمن چنان مردم که بر خونی خویش * نوش لطف من نشد در قهر نیش
۳۸۴۵Qگفت پیغامبر بگوشِ چاکرم * کو بُرَد روزی ز گردن این سرم
۳۸۴۵Nگفت پیغمبر به گوش چاکرم * کاو برد روزی ز گردن این سرم
۳۸۴۶Qکرد آگه آن رسول از وَحیِ دوست * که هلاکم عاقبت بَر دستِ اوست
۳۸۴۶Nکرد آگه آن رسول از وحی دوست * که هلاکم عاقبت بر دست اوست
۳۸۴۷Qاو همی‌گوید بکُش پیشین مرا * تا نیاید از من این مُنکَر خطا
۳۸۴۷Nاو همی‌گوید بکش پیشین مرا * تا نیاید از من این منکر خطا
۳۸۴۸Qمن همی‌گویم چو مرگِ من ز تُست * با قَضا من چون توانم حیله جُست
۳۸۴۸Nمن همی‌گویم چو مرگ من ز تست * با قضا من چون توانم حیله جست
۳۸۴۹Qاو همی‌افتد بپیشم کای کریم * مر مرا کُن از برای حق دُو نیم
۳۸۴۹Nاو همی‌افتد به پیشم کای کریم * مر مرا کن از برای حق دو نیم
۳۸۵۰Qتا نه یاید بر من این انجامِ بَد * تا نسوزد جانِ من بر جانِ خَود
۳۸۵۰Nتا نیاید بر من این انجام بد * تا نسوزد جان من بر جان خود
۳۸۵۱Qمن همی‌گویم برَوْ جَفَّ الْقَلَم * زان قلم بس سرنگون گردد عََلَم
۳۸۵۱Nمن همی‌گویم برو جف القلم * ز آن قلم بس سر نگون گردد علم
۳۸۵۲Qهیچ بُغضی نیست در جانم ز تُو * زانک این را من نمی‌دانم ز تو
۳۸۵۲Nهیچ بغضی نیست در جانم ز تو * ز آن که این را من نمی‌دانم ز تو
۳۸۵۳Qآلتِ حقّی تو فاعل دستِ حق * چون زنم بر آلتِ حق طعن و دَق
۳۸۵۳Nآلت حقی تو فاعل دست حق * چون زنم بر آلت حق طعن و دق
۳۸۵۴Qگفت او پس آن قصاص از بهرِ چیست * گفت هم از حَقّ و آن سِرِّ خفیست
۳۸۵۴Nگفت او پس آن قصاص از بهر چیست * گفت هم از حق و آن سر خفی است
۳۸۵۵Qگر کُند بر فعلِ خود او اِعتراض * ز اعتراضِ خود برویاند ریاض
۳۸۵۵Nگر کند بر فعل خود او اعتراض * ز اعتراض خود برویاند ریاض
۳۸۵۶Qاعتراض او را رَسد بر فعلِ خود * زانک در قَهرست و در لُطف او اَحَد
۳۸۵۶Nاعتراض او را رسد بر فعل خود * ز آن که در قهر است و در لطف او احد
۳۸۵۷Qاندرین شهرِ حوادث میر اوست * در ممالک مالکِ تدبیر اوست
۳۸۵۷Nاندر این شهر حوادث میر اوست * در ممالک مالک تدبیر اوست
۳۸۵۸Qآلتِ خود را اگر او بشکند * آن شکسته گشته را نیکو کند
۳۸۵۸Nآلت خود را اگر او بشکند * آن شکسته گشته را نیکو کند
۳۸۵۹Qرمزِ نَنْسَخْ آیهً أَوْ نُنْسِهَا * نأتِ خیراً در عَقِب می‌دان مِها
۳۸۵۹Nرمز ننسخ آیه او ننسها * نأت خیرا در عقب می‌دان مها
۳۸۶۰Qهر شریعت را که حق منسوخ کرد * او گیا بُرد و عوض آورد وَرْد
۳۸۶۰Nهر شریعت را که حق منسوخ کرد * او گیا برد و عوض آورد ورد
۳۸۶۱Qشب کند منسوخ شُغلِ روز را * بین جمادیِ خِرَدْ افروز را
۳۸۶۱Nشب کند منسوخ شغل روز را * بین جمادی خرد افروز را
۳۸۶۲Qباز شب منسوخ شد از نورِ روز * تا جمادی سوخت ز آن آتش‌فروز
۳۸۶۲Nباز شب منسوخ شد از نور روز * تا جمادی سوخت ز آن آتش فروز
۳۸۶۳Qگرچه ظلمت آمد آن نوم و سُبات * نه درونِ ظُلمتست آبِ حیات
۳۸۶۳Nگر چه ظلمت آمد آن نوم و سبات * نی درون ظلمت است آب حیات
۳۸۶۴Qنه در آن ظلمت خِرَدها تازه شد * سکتۀِ سرمایۀ آوازه شد
۳۸۶۴Nنی در آن ظلمت خردها تازه شد * سکته‌ای سرمایه‌ی آوازه شد
۳۸۶۵Qکه ز ضِدها ضِدّها آمد پدید * در سُوَیدا روشنایی آفرید
۳۸۶۵Nکه ز ضدها ضدها آمد پدید * در سویدا روشنایی آفرید
۳۸۶۶Qجنگِ پیغامبر مدارِ صلح شد * صلحِ این آخر زمان ز آن جنگ بُد
۳۸۶۶Nجنگ پیغمبر مدار صلح شد * صلح این آخر زمان ز آن جنگ بد
۳۸۶۷Qصد هزاران سَر بُرید آن دلسِتان * تا امان یابد سَرِ اهلِ جهان
۳۸۶۷Nصد هزاران سر برید آن دلستان * تا امان یابد سر اهل جهان
۳۸۶۸Qباغبان ز آن می‌بُرَد شاخِ مُضِر * تا بیابد نخل قامتها و بِر
۳۸۶۸Nباغبان ز آن می‌برد شاخ مضر * تا بیابد نخل قامتها و بر
۳۸۶۹Q می‌کند از باغ دانا آن حشیش * تا نماید باغ و میوه خُرَّمیش
۳۸۶۹Nمی‌کند از باغ دانا آن حشیش * تا نماید باغ و میوه خرمیش
۳۸۷۰Qمی‌کَنَد دندانِ بد را آن طبیب * تا رهد از درد و بیماری حبیب
۳۸۷۰Nمی‌کند دندان بد را آن طبیب * تا رهد از درد و بیماری حبیب
۳۸۷۱Qبس زیادتها درونِ نَقصهاست * مر شهیدان را حیات اندر فناست
۳۸۷۱Nبس زیادتها درون نقصهاست * مر شهیدان را حیات اندر فناست
۳۸۷۲Qچون بُریده گشت حلقِ رزق‌خوار * یُرْزَقُونَ فَرِحِینَ شد گوار
۳۸۷۲Nچون بریده گشت حلق رزق خوار * یرزقون فرحین شد گوار
۳۸۷۳Qحلقِ حیوان چون بُریده شد بعدل * حلقِ انسان رُست و افزون گشت فضل
۳۸۷۳Nحلق حیوان چون بریده شد به عدل * حلق انسان رست و افزون گشت فضل
۳۸۷۴Qحلقِ انسان چون ببُرَّد هین ببین * تا چه زاید کن قیاسِ آن برین
۳۸۷۴Nحلق انسان چون ببرد هین ببین * تا چه زاید کن قیاس آن بر این
۳۸۷۵Qحلقِ ثالث زاید و تیمارِ او * شربتِ حق باشد و انوارِ او
۳۸۷۵Nحلق ثالث زاید و تیمار او * شربت حق باشد و انوار او
۳۸۷۶Qحلقِ بُبریده خورد شربت ولی * حلق از لا رَسته مُرده در بَلی
۳۸۷۶Nحلق ببریده خورد شربت ولی * حلق از لا رسته مرده در بَلی
۳۸۷۷Qبس کن ای دون‌همّتِ کوته‌بَنان * تا کَیَت باشد حیاتِ جان بنان
۳۸۷۷Nبس کن ای دون همت کوته بنان * تا کی‌ات باشد حیات جان به نان
۳۸۷۸Qزان نداری میوۀ مانندِ بید * کآب‌رو بُردی پیِ نانِ سپید
۳۸۷۸Nز آن نداری میوه‌ای مانند بید * کآبرو بردی پی نان سپید
۳۸۷۹Qگر ندارد صبر زین نان جانِ حس * کیمیا را گیر و زر گردان تو مس
۳۸۷۹Nگر ندارد صبر زین نان جان حس * کیمیا را گیر و زر گردان تو مس
۳۸۸۰Qجامه‌شویی کرد خواهی ای فلان * رُو مگردان از محلّۀ گازران
۳۸۸۰Nجامه شویی کرد خواهی ای فلان * رو مگردان از محله‌ی گازران
۳۸۸۱Qگرچه نان بشکست مر روزۀ ترا * در شکسته‌بند پیچ و برتر آ
۳۸۸۱Nگر چه نان بشکست مر روزه‌ی ترا * در شکسته بند پیچ و برتر آ
۳۸۸۲Qچون شکسته‌بند آمد دستِ او * پس رَفُو باشد یقین اِشکستِ او
۳۸۸۲Nچون شکسته بند آمد دست او * پس رفو باشد یقین اشکست او
۳۸۸۳Qگر تو آن را بشکنی گوید بیا * تو دُرُستش کن نداری دست و پا
۳۸۸۳Nگر تو آن را بشکنی گوید بیا * تو درستش کن نداری دست و پا
۳۸۸۴Qپس شکستن حقِّ او باشد که او * مر شکسته گشته را داند رفو
۳۸۸۴Nپس شکستن حق او باشد که او * مر شکسته گشته را داند رفو
۳۸۸۵Qآنک داند دوخت او داند درید * هر چه را بفروخت نیکوتر خرید
۳۸۸۵Nآن که داند دوخت او داند درید * هر چه را بفروخت نیکوتر خرید
۳۸۸۶Qخانه را ویران کند زیر و زبَر * پس بیک ساعت کند معمورتر
۳۸۸۶Nخانه را ویران کند زیر و زبر * پس به یک ساعت کند معمورتر
۳۸۸۷Qگر یکی سر را ببُرّد از بدن * صد هزاران سر برآرد در زمن
۳۸۸۷Nگر یکی سر را ببرد از بدن * صد هزاران سر بر آرد در زمن
۳۸۸۸Qگر نفرمودی قصاصی بر جُناة * یا نگفتی فی القصاص آمد حیات
۳۸۸۸Nگر نفرمودی قصاصی بر جناة * یا نگفتی فِی القِصاص آمد حیات
۳۸۸۹Qخود کرا زَهره بُدی تا او ز خود * بر اسیرِ حکمِ حق تیغی زند
۳۸۸۹Nخود که را زهره بدی تا او ز خود * بر اسیر حکم حق تیغی زند
۳۸۹۰Qزانک داند هر که چشمش را گشود * کآن کُشنده سخرۀ تقدیر بود
۳۸۹۰Nز آن که داند هر که چشمش را گشود * کآن کشنده سخره‌ی تقدیر بود
۳۸۹۱Qهر کرا آن حکم بر سر آمدی * بر سرِ فرزند هم تیغی زدی
۳۸۹۱Nهر که را آن حکم بر سر آمدی * بر سر فرزند هم تیغی زدی
۳۸۹۲Qرَو بترس و طعنه کم زن بر بَدان * پیشِ دامِ حُکمِ عجزِ خود بدان
۳۸۹۲Nرو بترس و طعنه کم زن بر بدان * پیش دام حکم عجز خود بدان