vol.1

1001

مثنوى معنوى، متن
۱ بشنو از نى چون حکایت مى‏‌کند * از جدایى‏‌ها شکایت مى‌‏کند
۱Kبشنو این نى چون شکایت می‌کند * از جدایى‏ها حکایت مى‏‌کند
۲ کز نیستان تا مرا ببریده‏اند * در نفیرم مرد و زن نالیده‏اند
۲K *
۳ سینه خواهم شرحه شرحه از فراق‏ * تا بگویم شرح درد اشتیاق‏
۳Kسینه خواهم شَرحه شَرحه از فراق‏ *
۴ هر کسى کاو دور ماند از اصل خویش‏ * باز جوید روزگار وصل خویش‏
۴Kهر کسى کو دور ماند از اصلِ خویش‏ * باز جوید روزگارِ وصل خویش‏
۵ من به هر جمعیتى نالان شدم‏ * جفت بد حالان و خوش حالان شدم‏
۵Kمن بهر جمعیَّتى نالان شدم‏ * جفت بَد حالان و خوش حالان شدم‏
۶ هر کسى از ظن خود شد یار من‏ * از درون من نجست اسرار من‏
۶Kهر کسى از ظنِّ خود شد یارِ من‏ * از درونِ من نجُست اسرارِ من‏
۷ سر من از ناله‏ى من دور نیست‏ * لیک چشم و گوش را آن نور نیست‏
۷Kسِّرِ من از ناله‏ٔ من دور نیست‏ *
۸ تن ز جان و جان ز تن مستور نیست‏ * لیک کس را دید جان دستور نیست‏
۸K * لیک کس را دیدِ جان دستور نیست‏
۹ آتش است این بانگ ناى و نیست باد * هر که این آتش ندارد نیست باد
۹Kآتشست این بانگِ ناى و نیست باد *
۱۰ آتش عشق است کاندر نى فتاد * جوشش عشق است کاندر مى‏فتاد
۱۰Kآتشِ عشق است کاندر نَىْ فتاد * جوششِ عشقست کاندر مَى‏ْ فتاد
۱۱ نى حریف هر که از یارى برید * پرده‏هایش پرده‏هاى ما درید
۱۱Kنى حریفِ هر که از یارى بُرید * پرده‏هااش پرده‏هاى ما درید
۱۲ همچو نى زهرى و تریاقى که دید * همچو نى دمساز و مشتاقى که دید
۱۲Kهمچو نَىْ زهرى و تریاقى که دید * همچو نَىْ دمساز و مشتاقى که دید
۱۳ نى حدیث راه پر خون مى‏کند * قصه‏هاى عشق مجنون مى‏کند
۱۳Kنَىْ حدیثِ راهِ پُر خون مى‏کند * قصّه‏هاى عشقِ مجنون مى‏کند
۱۴ محرم این هوش جز بى‏هوش نیست‏ * مر زبان را مشترى جز گوش نیست‏
۱۴Kمَحْرَمِ این هوش جز بى‏هوش نیست‏ *
۱۵ در غم ما روزها بى‏گاه شد * روزها با سوزها همراه شد
۱۵Kدر غمِ ما روزها بیى‏گاه شد *
۱۶ روزها گر رفت گو رو باک نیست‏ * تو بمان اى آن که چون تو پاک نیست‏
۱۶Kروزها گر رفت گو رَوْ باک نیست‏ *
۱۷ هر که جز ماهى ز آبش سیر شد * هر که بى‏روزى است روزش دیر شد
۱۸ درنیابد حال پخته هیچ خام‏ * پس سخن کوتاه باید و السلام‏
۱۸Kدر نیابد حالِ پُخته هیچ خام‏ * پس سخن کوتاه باید و اْلّسلام‏
۱۹ بند بگسل، باش آزاد اى پسر * چند باشى بند سیم و بند زر
۱۹Kبند بگسِل، باش آزاد اى پَسرْ * چند باشى بندِ سیم و بندِ زَرْ
۲۰ گر بریزى بحر را در کوزه‏اى‏ * چند گنجد قسمت یک روزه‏اى‏
۲۰K * چند گنجد قِسْمتِ یک روزه‏اى‏
۲۱ کوزه‏ى چشم حریصان پر نشد * تا صدف قانع نشد پر در نشد
۲۱Kکوزه‏ى چشم حریصان پُر نشُد * تا صَدف قانع نشُد پُر دَر نشد
۲۲ هر که را جامه ز عشقى چاک شد * او ز حرص و عیب کلى پاک شد
۲۲K * او ز حرص و عیب کُلّى پاک شد
۲۳ شاد باش اى عشق خوش سوداى ما * اى طبیب جمله علتهاى ما
۲۳K * اى طبیب جمله علَّتهاى ما
۲۴ اى دواى نخوت و ناموس ما * اى تو افلاطون و جالینوس ما
۲۴Kاى دواى نَخْوَت و ناموس ما *
۲۵ جسم خاک از عشق بر افلاک شد * کوه در رقص آمد و چالاک شد
۲۶ عشق جان طور آمد عاشقا * طور مست و خر موسى صاعقا
۲۶Kعشق جان طور آمد عاشِقا * طور مست و خرَّ موسى صاعِقا
۲۷ با لب دمساز خود گر جفتمى‏ * همچو نى من گفتنیها گفتمى‏
۲۷Kبا لب دمسازِ خود گر جُفتمى‏ * همچو نَىْ من گفتنیها گفتمى‏
۲۸ هر که او از هم زبانى شد جدا * بى‏زبان شد گر چه دارد صد نوا
۲۹ چون که گل رفت و گلستان در گذشت‏ * نشنوى ز ان پس ز بلبل سر گذشت‏
۲۹K * نشنوى ز ان پَس ز بلبل سَرگذشت‏
۳۰ جمله معشوق است و عاشق پرده‏اى‏ * زنده معشوق است و عاشق مرده‏اى‏
۳۰Kجمله معشوقست و عاشق پَرده‏اى‏ * زنده معشوقست و عاشق مرده‏اى‏
۳۱ چون نباشد عشق را پرواى او * او چو مرغى ماند بى‏پر، واى او
۳۱K * او چو مرغى ماند بى‏پَر، واى او
۳۲ من چگونه هوش دارم پیش و پس‏ * چون نباشد نور یارم پیش و پس‏
۳۳ عشق خواهد کاین سخن بیرون بود * آینه غماز نبود چون بود
۳۳Kعشق خواهد کین سخن بیرون بود * آینه غمَّاز نبود چون بود
۳۴ آینه‏ت دانى چرا غماز نیست‏ * ز انکه زنگار از رخش ممتاز نیست‏
۳۴Kآینه‏ت دانى چرا غمَّاز نیست‏ *
۳۵ بشنوید اى دوستان این داستان‏ * خود حقیقت نقد حال ماست آن‏
۳۵K * خود حقیقت نقدِ حال ماستِ آن‏

1002

حکایت عاشق شدن پادشاهئ بر کنیزکئ و بادشاه کنئزک را
۳۶ بود شاهى در زمانى پیش از این‏ * ملک دنیا بودش و هم ملک دین‏
۳۶K * ملک دنیا بودش و هم ملکِ دین‏
۳۷ اتفاقا شاه روزى شد سوار * با خواص خویش از بهر شکار
۳۷K * با خواصِ خویش از بهرِ شکار
۳۸ یک کنیزک دید شه بر شاه راه‏ * شد غلام آن کنیزک جان شاه‏
۳۸Kیک کنیزک دید شه بر شاهْ راه‏ * شد غلامِ آن کنیزک پادشاه‏
۳۹ مرغ جانش در قفس چون مى‏طپید * داد مال و آن کنیزک را خرید
۴۰ چون خرید او را و برخوردار شد * آن کنیزک از قضا بیمار شد
۴۱ آن یکى خر داشت، پالانش نبود * یافت پالان گرگ خر را در ربود
۴۱Kآن یکى خَر داشت، پالانش نبود *
۴۲ کوزه بودش آب مى‏نامد به دست‏ * آب را چون یافت خود کوزه شکست‏
۴۳ شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست‏ * گفت جان هر دو در دست شماست‏
۴۳K * گفت جانِ هر دو در دست شماست‏
۴۴ جان من سهل است جان جانم اوست‏ * دردمند و خسته‏ام درمانم اوست‏
۴۴Kجانِ من سَهلست جان جانم اوست‏ * دردمند و خَسته‏ام درمانم اوست‏
۴۵ هر که درمان کرد مر جان مرا * برد گنج و در و مرجان مرا
۴۵Kهر که درمان کرد مَر جانِ مرا * برد گنج و دُرّ و مرجانِ مرا
۴۶ جمله گفتندش که جان‏بازى کنیم‏ * فهم گرد آریم و انبازى کنیم‏
۴۷ هر یکى از ما مسیح عالمى است‏ * هر الم را در کف ما مرهمى است‏
۴۷Kهر یکى از ما مسیح عالمیست‏ * هر الَم را در کف ما مرهمیست‏
۴۸ ( (گر خدا خواهد))* نگفتند از بطر * پس خدا بنمودشان عجز بشر
۴۸Kگر خدا خواهد نگفتند از بَطَر * پس خدا بنْمودشان عجزِ بشَر
۴۹ ترک استثنا مرادم قسوتى است‏ * نى همین گفتن که عارض حالتى است‏
۴۹Kترکِ استثنا مُرادم قَسوتیست‏ * نه همین گفتن که عارِض حالتیست‏
۵۰ اى بسا ناورده استثنا به گفت‏ * جان او با جان استثناست جفت‏
۵۰Kاى بسا ناورده اِستثنا بگفت‏ * جانِ او با جانِ استثناست جفت‏
۵۱ هر چه کردند از علاج و از دوا * گشت رنج افزون و حاجت ناروا
۵۲ آن کنیزک از مرض چون موى شد * چشم شه از اشک خون چون جوى شد
۵۲K * چشمِ شه از اشکِ خون چون جوى شد
۵۳ از قضا سرکنگبین صفرا فزود * روغن بادام خشکى مى‏نمود
۵۳K * روغنِ بادام خشکى مى‏نمود
۵۴ از هلیله قبض شد اطلاق رفت‏ * آب آتش را مدد شد همچو نفت‏
۵۴K * آب آتش را مدد شد همچو نُفْت‏

1003

ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجۀ کنیزک بر پادشاه و روی آوردن پادشاه به در گاه خدا و خواب ددن شاه و لی را
۵۵ شه چو عجز آن حکیمان را بدید * پا برهنه جانب مسجد دوید
۵۵Kشه چو عجزِ آن حکیمان را بدید * پا برهنه جانبِ مسجد دوید
۵۶ رفت در مسجد سوى محراب شد * سجده گاه از اشک شه پر آب شد
۵۶K * سجده گاه از اشکِ شه پر آب شد
۵۷ چون به خویش آمد ز غرقاب فنا * خوش زبان بگشاد در مدح و ثنا
۵۸ کاى کمینه بخششت ملک جهان‏ * من چه گویم چون تو مى‏دانى نهان‏
۵۹ اى همیشه حاجت ما را پناه‏ * بار دیگر ما غلط کردیم راه‏
۶۰ لیک گفتى گر چه مى‏دانم سرت‏ * زود هم پیدا کنش بر ظاهرت‏
۶۱ چون بر آورد از میان جان خروش‏ * اندر آمد بحر بخشایش به جوش‏
۶۲ در میان گریه خوابش در ربود * دید در خواب او که پیرى رو نمود
۶۳ گفت اى شه مژده حاجاتت رواست‏ * گر غریبى آیدت فردا ز ماست‏
۶۴ چون که آید او حکیمى حاذق است‏ * صادقش دان که امین و صادق است‏
۶۵ در علاجش سحر مطلق را ببین‏ * در مزاجش قدرت حق را ببین‏
۶۶ چون رسید آن وعده‏گاه و روز شد * آفتاب از شرق، اختر سوز شد
۶۷ بود اندر منظره شه منتظر * تا ببیند آن چه بنمودند سر
۶۸ دید شخصى فاضلى پر مایه‏اى‏ * آفتابى در میان سایه‏اى‏
۶۹ مى‏رسید از دور مانند هلال‏ * نیست بود و هست بر شکل خیال‏
۷۰ نیست وش باشد خیال اندر روان‏ * تو جهانى بر خیالى بین روان‏
۷۱ بر خیالى صلح‏شان و جنگشان‏ * وز خیالى فخرشان و ننگشان‏
۷۲ آن خیالاتى که دام اولیاست‏ * عکس مه رویان بستان خداست‏*
۷۳ آن خیالى که شه اندر خواب دید * در رخ مهمان همى‏آمد پدید
۷۴ شه به جاى حاجیان واپیش رفت‏ * پیش آن مهمان غیب خویش رفت‏
۷۵ هر دو بحرى آشنا آموخته‏ * هر دو جان بى‏دوختن بر دوخته‏
۷۶ گفت معشوقم تو بوده ستى نه آن‏ * لیک کار از کار خیزد در جهان‏
۷۷ اى مرا تو مصطفى من چون عمر * از براى خدمتت بندم کمر

1004

از خداوند و
۷۸ از خدا جوییم توفیق ادب‏ * بى‏ادب محروم گشت از لطف رب*
۷۸Kاز خدا جوییم توفیقِ ادب‏ * بى‏ادب محروم گشت از لطفِ رَب
۷۹ بى‏ادب تنها نه خود را داشت بد * بلکه آتش در همه آفاق زد
۸۰ مایده از آسمان در مى‏رسید * بى‏شرى و بیع و بى‏گفت و شنید
۸۱ در میان قوم موسى چند کس‏ * بى‏ادب گفتند کو سیر و عدس‏
۸۱Kدر میانِ قومِ موسى چَند کس‏ * بى‏ادب گفتند کو سیر وَ عَدَس‏
۸۲ منقطع شد خوان و نان از آسمان‏ * ماند رنج زرع و بیل و داسمان‏
۸۲K * ماند رنجِ زرع و بیل و داسمان‏
۸۳ باز عیسى چون شفاعت کرد، حق‏ * خوان فرستاد و غنیمت بر طبق‏
۸۳Kباز عیسى چون شفاعت کرد حق‏ * خوان فرستاد و غنیمت بر طَبَق‏
۸۴ باز گستاخان ادب بگذاشتند * چون گدایان زله‏ها برداشتند
۸۴Kباز گستاخان ادب بگْذاشتند * چون گدایان زَله‏‌َّها برداشتند
۸۵ لابه کرده عیسى ایشان را که این‏ * دایم است و کم نگردد از زمین‏
۸۵K * دایمست و کم نگردد از زمین‏
۸۶ بد گمانى کردن و حرص آورى‏ * کفر باشد پیش خوان مهترى‏
۸۶Kبد گمانى کردن و حرصآورى‏ * کْفر باشد پیشِ خوانِ مهترى‏
۸۷ ز ان گدا رویان نادیده ز آز * آن در رحمت بر ایشان شد فراز
۸۷Kز آن گدارویانِ نادیده ز آز * آن درِ رحمت بر ایشان شد فراز
۸۸ ابر برناید پى منع زکات‏ * وز زنا افتد وبا اندر جهات‏
۸۸Kابر برناید پىِ منعِ زکات‏ * وز زنِا افتد وَبا اندر جِهات‏
۸۹ هر چه بر تو آید از ظلمات و غم‏ * آن ز بى‏باکى و گستاخى است هم‏
۸۹K * آن ز بى‏باکى و گستاخیست هم‏
۹۰ هر که بى‏باکى کند در راه دوست‏ * ره زن مردان شد و نامرد اوست‏
۹۰K * ره زنِ مردان شد و نَامْرد اوست‏
۹۱ از ادب پر نور گشته است این فلک‏ * وز ادب معصوم و پاک آمد ملک‏
۹۱Kاز ادب پُر نور گشتست این فلک‏ * وز ادب معصوم و پاک آمد مَلَک‏
۹۲ بد ز گستاخى کسوف آفتاب‏ * شد عزازیلى ز جرات رد باب‏*
۹۲Kبُد ز گستاخى کُسوفِ آفتاب‏ * شد عزازیلى ز جُرْأت رَدِّ باب‏*

1005

ملاقات پادشاه با آن طبیب الهی که در خوابش بشارت داده بودند به ملاقات او
۹۳ دست بگشاد و کنارانش گرفت‏ * همچو عشق اندر دل و جانش گرفت‏
۹۴ دست و پیشانیش بوسیدن گرفت‏ * وز مقام و راه پرسیدن گرفت‏
۹۵ پرس پرسان مى‏کشیدش تا به صدر * گفت گنجى یافتم آخر به صبر
۹۵Kپُرس پُرسان مى‏کشیدش تا به صَدْر * گفت گنجى یافتم آخِر به صَبْر
۹۶ گفت اى نور حق و دفع حرج‏ * معنى الصبر مفتاح الفرج‏
۹۶Kگفت اى نور حق و دفع حَرَج‏ْ * معنىِ اّلَّصبُر مِفتاحُ الَفَرج‏ْ
۹۷ اى لقاى تو جواب هر سؤال‏ * مشکل از تو حل شود بى‏قیل و قال‏
۹۷Kاى لِقاى تو جوابِ هر سؤال‏ * مُشَکِل از تو حَل شود بى‏قیل و قال‏
۹۸ ترجمانى هر چه ما را در دل است‏ * دست گیرى هر که پایش در گل است‏
۹۸Kترجمانى هر چه ما را در دلست‏ * دست گیرى هر که پایش در گِلست‏
۹۹ مرحبا یا مجتبى یا مرتضى‏ * إن تغب جاء القضاء ضاق الفضا
۹۹Kمَرحَبا یا مُجْتَبَى یا مُرتَضَى‏ * إِنَ تَغِبْ جآءَ اْلقَضَاء ضَاقَ اْلٔفَضَا
۱۰۰ أنت مولى القوم من لا یشتهی‏ * قد ردى‏ کَلَّا لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ‏
۱۰۰Kأَنْتَ مَوْلَى ٱلَقَوْمِ مَنْ لا یَشَتهِی‏ * قَدْ رَدَى‏ کَلَّا لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ‏

1006

title of 1006
۱۰۱ چون گذشت آن مجلس و خوان کرم‏ * دست او بگرفت و برد اندر حرم‏
۱۰۱K * دستِ او بگرفت و بُرد اندر حَرم‏
۱۰۲ قصه‏ى رنجور و رنجورى بخواند * بعد از آن در پیش رنجورش نشاند
۱۰۲Kقصّه‏‌ى رنجور و رنجورى بخواند * بعد از آن در پیشِ رنجورش نشاند
۱۰۳ رنگ رو و نبض و قاروره بدید * هم علاماتش هم اسبابش شنید
۱۰۳Kرنگِ روی و نبض و قاروره بدید *
۱۰۴ گفت هر دارو که ایشان کرده‏اند * آن عمارت نیست ویران کرده‏اند
۱۰۵ بى‏خبر بودند از حال درون‏ * أستعیذ اللَّه مما یفترون‏
۱۰۵Kبى‏خبر بودند از حالِ درون‏ * أستعیِذُ ٱللَّهَ مَّمِا یَفْتُرون‏
۱۰۶ دید رنج و کشف شد بر وى نهفت‏ * لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت‏
۱۰۷ رنجش از صفرا و از سودا نبود * بوى هر هیزم پدید آید ز دود
۱۰۸ دید از زاریش کو زار دل است‏ * تن خوش است و او گرفتار دل است‏
۱۰۸Kدید از زاریش کو زارِ دِلست‏ * تن خوشست و او گرفتارِ دلست‏
۱۰۹ عاشقى پیداست از زارى دل‏ * نیست بیمارى چو بیمارى دل‏
۱۰۹Kعاشقى پیداست از زارىِ دل‏ * نیست بیمارى چو بیمارىِ دل‏
۱۱۰ علت عاشق ز علتها جداست‏ * عشق اصطرلاب اسرار خداست‏
۱۱۰Kعلّتِ عاشق ز علَّتها جداست‏ * عشق اصْطُرلابِ اسرارِ خداست‏
۱۱۱ عاشقى گر زین سر و گر ز ان سر است‏ * عاقبت ما را بدان سر رهبر است‏
۱۱۱Kعاشقى گر زین سَر و گر ز آن سرست‏ * عاقبت ما را بدان سَر رهبرست‏
۱۱۲ هر چه گویم عشق را شرح و بیان‏ * چون به عشق آیم خجل گردم از آن‏
۱۱۲K * چون به عشق آیم خَجِل باشم از آن‏
۱۱۳ گر چه تفسیر زبان روشن‏گر است‏ * لیک عشق بى‏زبان روشن‏تر است‏
۱۱۳Kگر چه تفسیرِ زبان روشن‏گرست‏ * لیک عشقِ بى‏زبان روشن‏ترست‏
۱۱۴ چون قلم اندر نوشتن مى‏شتافت‏ * چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت‏
۱۱۵ عقل در شرحش چو خر در گل بخفت‏ * شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت‏
۱۱۵Kعقل در شرحش چو خَر در گِل بخفت‏ * شرحِ عشق و عاشقى هم عشق گفت‏
۱۱۶ آفتاب آمد دلیل آفتاب‏ * گر دلیلت باید از وى رو متاب‏
۱۱۶Kآفتاب آمد دلیلِ آفتاب‏ * گر دلیلت باید از وَىْ رُو متاب‏
۱۱۷ از وى ار سایه نشانى مى‏دهد * شمس هر دم نور جانى مى‏دهد
۱۱۷Kاز وَىْ ار سایه نشانى مى‏دهد *
۱۱۸ سایه خواب آرد ترا همچون سمر * چون بر آید شمس‏ انْشَقَّ الْقَمَرُ
۱۱۸Kسایه خواب آرد ترا همچون سَمَرْ * چون بر آید شمس‏ اِنْشَقَّ ٱلْقَمَرُ
۱۱۹ *
۱۱۹Kخود غریبی در جهان چون شمس نیست * شمسِ جانِ باقي کش اَمس نیست
۱۲۰ شمس در خارج اگر چه هست فرد * مى‏توان هم مثل او تصویر کرد
۱۲۰K * مى‏توان هم مثلِ او تصویر کرد
۱۲۱ شمس جان کاو خارج آمد از اثیر * نبودش در ذهن و در خارج نظیر
۱۲۱Kلیک شمس که ازو شد هست اثیر * نبْودش در ذِهْن و در خارج نظیر
۱۲۲ در تصور ذات او را گنج کو * تا در آید در تصور مثل او
۱۲۲Kدر تصُّور ذاتِ او را گنج کو * تا در آید در تصُّور مثلِ او
۱۲۳ چون حدیث روى شمس الدین رسید * شمس چارم آسمان سر در کشید
۱۲۳Kچون حدیثِ روى شَمس ٱلدّین رسید * شمسِ چارم آسمان سر در کشید
۱۲۴ واجب آید چون که آمد نام او * شرح کردن رمزى از انعام او
۱۲۴Kواجب آید چون که آمد نامِ او * شرح کردن رمزى از اِنعامِ او
۱۲۵ این نفس جان دامنم بر تافته ست‏ * بوى پیراهان یوسف یافته ست‏
۱۲۵Kاین نفس جان دامنم بر تافتست‏ * بوى پیراهان یوسف یافتست‏
۱۲۶ از براى حق صحبت سالها * باز گو حالى از آن خوش حالها
۱۲۶Kاز براى حقّ صُحبت سالها *
۱۲۷ تا زمین و آسمان خندان شود * عقل و روح و دیده صد چندان شود
۱۲۸ لا تکلفنی فإنى فی الفنا * کلت أفهامی فلا أحصی ثنا
۱۲۸Kلا تُکلِّفَنی فإِنّى فی الَفنا * کلَّت أَفْهامی فلا أُحصِی ثَنا
۱۲۹ کل شى‏ء قاله غیر المفیق‏ * إن تکلف أو تصلف لا یلیق‏
۱۲۹Kکُلُّ شَى‏ْءٍ قَالُه غَیْرُ الْمُفیِق‏ * إنْ تکَلُّف أَوْ تَصَلَّفْ لاَ یلیِق‏
۱۳۰ من چه گویم یک رگم هشیار نیست‏ * شرح آن یارى که او را یار نیست‏
۱۳۰K * شرحِ آن یارى که او را یار نیست‏
۱۳۱ شرح این هجران و این خون جگر * این زمان بگذار تا وقت دگر
۱۳۱Kشرحِ این هجران و این خونِ جگر *
۱۳۲ قال أطعمنی فإنی جائع‏ * و اعتجل فالوقت سیف قاطع‏
۱۳۲Kقالَ أَطْعِمْنیَ فإِنیّ جائِع‏َّ * وَ ٱعْتَجِلْ فٱلْوَقَتُ سَیْفّ قاطِّع‏
۱۳۳ صوفى ابن الوقت باشد اى رفیق‏ * نیست فردا گفتن از شرط طریق‏
۱۳۳Kصوفى اِبُن ٱلوَقْت باشد اى رفیق‏ * نیست فردا گفتن از شرطِ طریق‏
۱۳۴ تو مگر خود مرد صوفى نیستى‏ * هست را از نسیه خیزد نیستى‏
۱۳۴Kتو مگر خود مردِ صوفى نیستى‏ * هست را از نَسْیه خیزد نیستى‏
۱۳۵ گفتمش پوشیده خوشتر سر یار * خود تو در ضمن حکایت گوش دار
۱۳۵Kگفتمش پوشیده خوشتر سِرِّ یار * خود تو در ضِمنِ حکایت گوش دار
۱۳۶ خوشتر آن باشد که سر دلبران‏ * گفته آید در حدیث دیگران‏
۱۳۶Kخوشتر آن باشد که سِرّ دلبران‏ * گفته آید در حدیثِ دیگران‏
۱۳۷ گفت مکشوف و برهنه گوى این‏ * آشکارا به که پنهان ذکر دین‏
۱۳۷K * آشکارا به که پنهان ذکرِ دین‏
۱۳۸ پرده بردار و برهنه گو که من‏ * مى‏نخسبم با صنم با پیرهن‏
۱۳۹ گفتم ار عریان شود او در عیان‏ * نى تو مانى نى کنارت نى میان‏
۱۳۹K * نه تو مانى نه کنارت نه میان‏
۱۴۰ آرزو مى‏خواه لیک اندازه خواه‏ * بر نتابد کوه را یک برگ کاه‏
۱۴۰K * بر نتابد کوه را یک برگِ کاه‏
۱۴۱ آفتابى کز وى این عالم فروخت‏ * اندکى گر پیش آید جمله سوخت‏
۱۴۱Kآفتابى کز وى این عالَم فروخت‏ *
۱۴۲ فتنه و آشوب و خون‏ریزى مجوى‏ * بیش از این از شمس تبریزى مگوى‏
۱۴۲K * بیش ازین از شمسِ تبریزى مگوى‏
۱۴۳ این ندارد آخر از آغاز گوى‏ * رو تمام این حکایت باز گوى‏
۱۴۳K * رَوْ تمامِ این حکایت باز گوى‏

1007

title of 1007
۱۴۴ گفت اى شه خلوتى کن خانه را * دور کن هم خویش و هم بیگانه را
۱۴۵ کس ندارد گوش در دهلیزها * تا بپرسم زین کنیزک چیزها
۱۴۶ خانه خالى ماند و یک دیار نى‏ * جز طبیب و جز همان بیمار نى‏
۱۴۶Kخانه خالى ماند و یک دَیّار نه * جز طبیب و جز همان بیمار نه
۱۴۷ نرم نرمک گفت شهر تو کجاست‏ * که علاج اهل هر شهرى جداست‏
۱۴۷Kنرم نرمک گفت شهرِ تو کجاست‏ * که علاجِ اهلِ هر شهرى جداست‏
۱۴۸ و اندر آن شهر از قرابت کیستت‏ * خویشى و پیوستگى با چیستت‏
۱۴۹ دست بر نبضش نهاد و یک به یک‏ * باز مى‏پرسید از جور فلک‏
۱۴۹K * باز مى‏پرسید از جورِ فلک‏
۱۵۰ چون کسى را خار در پایش جهد * پاى خود را بر سر زانو نهد
۱۵۰K * پاى خود را بر سرِ زانو نهد
۱۵۱ وز سر سوزن همى‏جوید سرش‏ * ور نیابد مى‏کند با لب ترش‏
۱۵۱Kوز سرِ سوزن همى‏جوید سرش‏ *
۱۵۲ خار در پا شد چنین دشوار یاب‏ * خار در دل چون بود واده جواب‏
۱۵۲Kخار در پا شد چنین دشوارْ یاب‏ * خار در دل چون بود وا‌ دِه جواب‏
۱۵۳ خار در دل گر بدیدى هر خسى‏ * دست کى بودى غمان را بر کسى‏
۱۵۴ کس به زیر دم خر خارى نهد * خر نداند دفع آن بر مى‏جهد
۱۵۴Kکس به زیرِ دُمِّ خر خارى نهد *
۱۵۵ بر جهد و ان خار محکمتر زند * عاقلى باید که خارى بر کند
۱۵۵K * عاقلى باید که خارى بر کَنَد
۱۵۶ خر ز بهر دفع خار از سوز و درد * جفته مى‏انداخت صد جا زخم کرد
۱۵۶K * جُفته مى‏انداخت صد جا زخم کرد
۱۵۷ آن حکیم خارچین استاد بود * دست مى‏زد جا به جا مى‏آزمود
۱۵۸ ز ان کنیزک بر طریق داستان‏ * باز مى‏پرسید حال دوستان‏
۱۵۸Kز ان کنیزک بر طریقِ داستان‏ * باز مى‏پرسید حالِ دوستان‏
۱۵۹ با حکیم او قصه‏ها مى‏گفت فاش‏ * از مقام و خاجگان و شهر تاش‏
۱۵۹Kبا حکیم او قصّه‏‌ها مى‏گفت فاش‏ * از مقام و خواجگان و شهر و باش‏
۱۶۰ سوى قصه گفتنش مى‏داشت گوش‏ * سوى نبض و جستنش مى‏داشت هوش‏
۱۶۰Kسوى قصّه گفتنش مى‏داشت گوش‏ *
۱۶۱ تا که نبض از نام کى گردد جهان‏ * او بود مقصود جانش در جهان‏
۱۶۱Kتا که نبض از نامِ کِى گردد جهان‏ *
۱۶۲ دوستان شهر او را بر شمرد * بعد از آن شهرى دگر را نام برد
۱۶۲K * بعد از آن شهرى دگر را نام بُرد
۱۶۳ گفت چون بیرون شدى از شهر خویش‏ * در کدامین شهر بوده ستى تو بیش‏
۱۶۳Kگفت چون بیرون شدى از شهرِ خویش‏ * در کدامین شهر بودستی تو بیش‏
۱۶۴ نام شهرى گفت وز آن هم در گذشت‏ * رنگ روى و نبض او دیگر نگشت‏
۱۶۴Kنامِ شهرى گفت وز آن هم در گذشت‏ * رنگ روى و نَبضِ او دیگر نگشت‏
۱۶۵ خواجگان و شهرها را یک به یک‏ * باز گفت از جاى و از نان و نمک‏
۱۶۶ شهر شهر و خانه خانه قصه کرد * نى رگش جنبید و نى رخ گشت زرد
۱۶۶Kشهر شهر و خانه خانه قصّه کرد * نه رگش جنبید و نه رخ گشت زرد
۱۶۷ نبض او بر حال خود بد بى‏گزند * تا بپرسید از سمرقند چو قند
۱۶۷Kنبضِ او بر حالِ خود بُد بىی گزند * تا بپرسید از سمرقندِ چو قَند
۱۶۸ نبض جست و روى سرخ و زرد شد * کز سمرقندى زرگر فرد شد
۱۶۸Kنبض جَست و روى سرخ و زرد شد *
۱۶۹ چون ز رنجور آن حکیم این راز یافت‏ * اصل آن درد و بلا را باز یافت‏
۱۶۹K * اصلِ آن درد و بلا را باز یافت‏
۱۷۰ گفت کوى او کدام است در گذر * او سر پل گفت و کوى غاتفر
۱۷۰Kگفت کوى او کدامست در گذر * او سَرِ پُل گفت و کوى غاتِفَر
۱۷۱ گفت دانستم که رنجت چیست زود * در خلاصت سحرها خواهم نمود
۱۷۱K * در خَلاصت سِحْرها خواهم نمود
۱۷۲ شاد باش و فارغ و ایمن که من‏ * آن کنم با تو که باران با چمن‏
۱۷۲Kشاد باش و فارغ و آمِن که من‏ *
۱۷۳ من غم تو مى‏خورم تو غم مخور * بر تو من مشفق‏ترم از صد پدر
۱۷۳Kمن غمِ تو مى‏خورم تو غم مخور * بر تو من مُشفِق‏‌ترم از صد پدر
۱۷۴ هان و هان این راز را با کس مگو * گر چه از تو شه کند بس جستجو
۱۷۴K * گر چه از تو شه کند بس جُست و جو
۱۷۵ چون که اسرارت نهان در دل شود * آن مرادت زودتر حاصل شود
۱۷۵Kگورخانهٔ رازِ تو چون دل شود * آن مُرادت زودتر حاصل شود
۱۷۶ گفت پیغمبر که هر که سر نهفت‏ * زود گردد با مراد خویش جفت‏
۱۷۶Kگفت پیغمبر که هر که سِر نهفت‏ * زود گردد با مرادِ خویش جفت‏
۱۷۷ دانه چون اندر زمین پنهان شود * سر آن سر سبزى بستان شود
۱۷۷K * سِّرِ آن سر سبزى بستان شود
۱۷۸ زر و نقره گر نبودندى نهان‏ * پرورش کى یافتندى زیر کان‏
۱۷۸Kزرّ و نقرهْ گر نبودندى نهان‏ * پرورش کَى یافتندى زیرِ کان‏
۱۷۹ وعده‏ها و لطفهاى آن حکیم‏ * کرد آن رنجور را ایمن ز بیم‏
۱۷۹K * کرد آن رنجور را اآمِن ز بیم‏
۱۸۰ وعده‏ها باشد حقیقى دل پذیر * وعده‏ها باشد مجازى تاسه‏گیر
۱۸۰Kوعده‏ها باشد حقیقى دل‌پذیر *
۱۸۱ وعده‏ى اهل کرم گنج روان‏ * وعده‏ى نااهل شد رنج روان‏
۱۸۱Kوعده‏ى اهلِ کرم گنج روان‏ * وعده‏ى نااهل شد رنجِ روان‏

1008

title of 1008
۱۸۲ بعد از آن برخاست و عزم شاه کرد * شاه را ز ان شمه‏اى آگاه کرد
۱۸۲Kبعد از آن برخاست و عزمِ شاه کرد * شاه را ز ان شمّه‏‌اى آگاه کرد
۱۸۳ گفت تدبیر آن بود کان مرد را * حاضر آریم از پى این درد را
۱۸۳Kگفت تدبیر آن بود کان مَرد را * حاضر آریم از پىِ این درد را
۱۸۴ مرد زرگر را بخوان ز ان شهر دور * با زر و خلعت بده او را غرور
۱۸۴Kمردِ زرگر را بخوان ز ان شهرِ دور * با زر و خِلعت بده او را غرور

1009

title of 1009
۱۸۵ شه فرستاد آن طرف یک دو رسول‏ * حاذقان و کافیان بس عدول‏
۱۸۵K * حاذقان و کافیانِ بس عُدول‏
۱۸۶ تا سمرقند آمدند آن دو امیر * پیش آن زرگر ز شاهنشه بشیر
۱۸۷ کاى لطیف استاد کامل معرفت‏ * فاش اندر شهرها از تو صفت‏
۱۸۷Kکاى لطیف استادِ کامل معرفت‏ * فاش اندر شهرها از تو صِفّت‏
۱۸۸ نک فلان شه از براى زرگرى‏ * اختیارت کرد زیرا مهترى‏
۱۸۸Kنَک فلان شه از براى زرگرى‏ * اختیارت کرد زیرا مِهترى‏
۱۸۹ اینک این خلعت بگیر و زر و سیم‏ * چون بیایى خاص باشى و ندیم‏
۱۸۹Kاینک این خلعت بگیر و زرّ و سیم‏ *
۱۹۰ مرد مال و خلعت بسیار دید * غره شد از شهر و فرزندان برید
۱۹۰Kمردْ مال و خِلعتِ بسیار دید * غِرّه شد از شهر و فرزندان بُرید
۱۹۱ اندر آمد شادمان در راه مرد * بى‏خبر کان شاه قصد جانش کرد
۱۹۱K * بى‏خبر کان شاه قصدِ جانْش کرد
۱۹۲ اسب تازى بر نشست و شاد تاخت‏ * خونبهاى خویش را خلعت شناخت‏
۱۹۲Kاسبِ تازى بر نشست و شاد تاخت‏ *
۱۹۳ اى شده اندر سفر با صد رضا * خود به پاى خویش تا سوء القضا
۱۹۳K * خود به پاى خویش تا سوءُ ٱلْقَضا
۱۹۴ در خیالش ملک و عز و مهترى‏ * گفت عزرائیل رو آرى برى‏
۱۹۴Kدر خیالش ملک و عِزّ و مهترى‏ * گفت عزرائیل رَوْ آرى بَرى‏
۱۹۵ چون رسید از راه آن مرد غریب‏ * اندر آوردش به پیش شه طبیب‏
۱۹۵K * اندر آوردش به پیشِ شه طبیب‏
۱۹۶ سوى شاهنشاه بردندش به ناز * تا بسوزد بر سر شمع طراز
۱۹۶Kسوى شاهنشاه بُردندش بناز * تا بسوزد بر سَرِ شمعِ طِراز
۱۹۷ شاه دید او را بسى تعظیم کرد * مخزن زر را بدو تسلیم کرد
۱۹۷K * مخزنِ زر را بدو تسلیم کرد
۱۹۸ پس حکیمش گفت کاى سلطان مه‏ * آن کنیزک را بدین خواجه بده‏
۱۹۸Kپس حکیمش گفت کاى سلطانِ مه‏ *
۱۹۹ تا کنیزک در وصالش خوش شود * آب وصلش دفع آن آتش شود
۱۹۹Kتا کنیزک در وصالش خَوش شود * آبِ وصلش دفعِ آن آتش شود
۲۰۰ شه بدو بخشید آن مه روى را * جفت کرد آن هر دو صحبت جوى را
۲۰۰Kشه بدو بخشید آن مه‌روى را * جفت کرد آن هر دو صُحبت‌جوى را
۲۰۱ مدت شش ماه مى‏راندند کام‏ * تا به صحت آمد آن دختر تمام‏
۲۰۱Kمدَّتِ شش ماه مى‏راندند کام‏ * تا به صحّت آمد آن دختر تمام‏
۲۰۲ بعد از آن از بهر او شربت بساخت‏ * تا بخورد و پیش دختر مى‏گداخت‏
۲۰۲Kبعد از آن از بهرِ او شَرْبت بساخت‏ * تا بخورد و پیشِ دختر مى‏گداخت‏
۲۰۳ چون ز رنجورى جمال او نماند * جان دختر در وبال او نماند
۲۰۳Kچون ز رنجورى جمالِ او نماند * جانِ دختر در وبالِ او نماند
۲۰۴ چون که زشت و ناخوش و رخ زرد شد * اندک اندک در دل او سرد شد
۲۰۴Kچونکه زشت و ناخوش و رُخ‌زرد شد * اندک اندک در دلِ او سرد شد
۲۰۵ عشقهایى کز پى رنگى بود * عشق نبود عاقبت ننگى بود
۲۰۵Kعشقهایى کز پىِ رنگى بود * عشق نْبود عاقبت ننگى بود
۲۰۶ کاش کان هم ننگ بودى یک سرى‏ * تا نرفتى بر وى آن بد داورى‏
۲۰۶K * تا نرفتى بر وى آن بَدْ‌داورى‏
۲۰۷ خون دوید از چشم همچون جوى او * دشمن جان وى آمد روى او
۲۰۷Kخون دوید از چشمِ همچون جوىِ او * دشمنِ جانِ وى آمد روىِ او
۲۰۸ دشمن طاوس آمد پر او * اى بسى شه را بکشته فر او
۲۰۸Kدشمنِ طاوس آمد پَرِّ او * اى بسى شه را بکُشته فَرِّ او
۲۰۹ گفت من آن آهوم کز ناف من‏ * ریخت این صیاد خون صاف من‏
۲۰۹Kگفت من آن آهَوم کز نافِ من‏ * ریخت این صَّیاد خونِ صافِ من‏
۲۱۰ اى من آن روباه صحرا کز کمین‏ * سر بریدندش براى پوستین‏
۲۱۰Kاى من آن روباهِ صحرا کز کمین‏ * سر بُریدندش براى پوستین‏
۲۱۱ اى من آن پیلى که زخم پیل بان‏ * ریخت خونم از براى استخوان‏
۲۱۱Kاى من آن پیلى که زخمِ پیل‌بان‏ *
۲۱۲ آن که کشتستم پى مادون من‏ * مى‏نداند که نخسبد خون من‏
۲۱۲Kآن که کُشتستم پىِ ما‌دون من‏ * مى‏نداند که نخسپد خونِ من‏
۲۱۳ بر من است امروز و فردا بر وى است‏ * خون چون من کس چنین ضایع کى است‏
۲۱۳Kبر منست امروز و فردا بر وَیَست‏ * خونِ چون من کس چنین ضایع کَیَست‏
۲۱۴ گر چه دیوار افکند سایه‏ى دراز * باز گردد سوى او آن سایه باز
۲۱۵ این جهان کوه است و فعل ما ندا * سوى ما آید نداها را صدا
۲۱۵Kاین جهان کوهست و فعلِ ما ندا *
۲۱۶ این بگفت و رفت در دم زیر خاک‏ * آن کنیزک شد ز عشق و رنج پاک‏
۲۱۶Kاین بگفت و رفت در دَم زیرِ خاک‏ *
۲۱۷ ز انکه عشق مردگان پاینده نیست‏ * ز انکه مرده سوى ما آینده نیست‏
۲۱۷Kزانکه عشق مردگان پاینده نیست‏ * زانکه مرده سوى ما آینده نیست‏
۲۱۸ عشق زنده در روان و در بصر * هر دمى باشد ز غنچه تازه‏تر
۲۱۸Kعشقِ زنده در روان و در بصَر * هر دمى باشد ز غُنچه تازه‏تر
۲۱۹ عشق آن زنده گزین کاو باقى است‏ * کز شراب جان فزایت ساقى است‏
۲۱۹Kعشق آن زنده گزین کاو باقیَست‏ * کز شراب جان فزایت ساقیَست‏
۲۲۰ عشق آن بگزین که جمله انبیا * یافتند از عشق او کار و کیا
۲۲۰Kعشق آن بگزین که جملهٔ انبیا * یافتند از عشقِ او کار و کیا
۲۲۱ تو مگو ما را بدان شه بار نیست‏ * با کریمان کارها دشوار نیست‏

1010

title of 1010
۲۲۲ کشتن آن مرد بر دست حکیم‏ * نى پى اومید بود و نى ز بیم‏
۲۲۲Kکُشتن آن مرد بر دستِ حکیم‏ * نه پى اومید بود و نه ز بیم‏
۲۲۳ او نکشتش از براى طبع شاه‏ * تا نیامد امر و الهام اله‏
۲۲۳Kاو نکُشتش از براى طبع شاه‏ * تا نیامد امر و الهامِ اِلٓه‏
۲۲۴ آن پسر را کش خضر ببرید حلق‏ * سر آن را درنیابد عام خلق‏
۲۲۴Kآن پسر را کِش خَضِر بُبرید حلق‏ * سِرّ آن را درنیابد عامِ خَلق‏
۲۲۵ آن که از حق یابد او وحى و جواب‏ * هر چه فرماید بود عین صواب‏
۲۲۵Kآنکه از حق یابد او وَحْى و جواب‏ * هر چه فرماید بود عینِ صواب‏
۲۲۶ آن که جان بخشد اگر بکشد رواست‏ * نایب است و دست او دست خداست‏
۲۲۶Kآنکه جان بخشد اگر بکشد رواست‏ * نایبست و دستِ او دستِ خداست‏
۲۲۷ همچو اسماعیل پیشش سر بنه‏ * شاد و خندان پیش تیغش جان بده‏
۲۲۷Kهمچو اسماعیل پیشش سَر بنه‏ * شاد و خندان پیشِ تیغش جان بده‏
۲۲۸ تا بماند جانت خندان تا ابد * همچو جان پاک احمد با احد
۲۲۸Kتا بماند جانت خندان تا اَبد * همچو جانِ پاکِ احمد با احَد
۲۲۹ عاشقان جام فرح آن گه کشند * که به دست خویش خوبانشان کشند
۲۲۹Kعاشقان آنگه شراب جان کَشند * که به دستِ خویش خوبانشان کُشند
۲۳۰ شاه آن خون از پى شهوت نکرد * تو رها کن بد گمانى و نبرد
۲۳۰Kشاه آن خون از پى شَهوت نکرد * تو رها کن بدگمانى و نَبَرد
۲۳۱ تو گمان بردى که کرد آلودگى‏ * در صفا غش کى هلد پالودگى‏
۲۳۱Kتو گمان بُردى که کرد آلودگى‏ * در صفا غِش کى هِلَد پالودگى‏
۲۳۲ بهر آن است این ریاضت وین جفا * تا بر آرد کوره از نقره جفا
۲۳۲Kبهرِ آنست این ریاضت وین جَفا * تا بر آرد کُوره از نقره جُفا
۲۳۳ بهر آن است امتحان نیک و بد * تا بجوشد بر سر آرد زر زبد
۲۳۳Kبهر آنست امتحانِ نیک و بد * تا بجوشد بر سَر آرد زر زَبَد
۲۳۴ گر نبودى کارش الهام اله‏ * او سگى بودى دراننده نه شاه‏
۲۳۴Kگر نبودى کارش اِلهامِ اِلٓه‏ *
۲۳۵ پاک بود از شهوت و حرص و هوا * نیک کرد او لیک نیک بد نما
۲۳۵K * نیک کرد او لیک نیکِ بَدنُما
۲۳۶ گر خضر در بحر کشتى را شکست‏ * صد درستى در شکست خضر هست‏
۲۳۶Kگر خَضِر در بحر کَشتى را شکست‏ * صد درستى در شکستِ خِضْر هست‏
۲۳۷ وهم موسى با همه نور و هنر * شد از آن محجوب، تو بى‏پر مپر
۲۳۷Kوهمِ موسى با همه نور و هنر * شد از آن محجوب تو بىی‌پَر مَپَر
۲۳۸ آن گل سرخ است تو خونش مخوان‏ * مست عقل است او تو مجنونش مخوان‏
۲۳۸Kآن گلِ سرخست تو خونش مخوان‏ * مستِ عقلست او تو مجنونش مخوان‏
۲۳۹ گر بدى خون مسلمان کام او * کافرم گر بردمى من نام او
۲۳۹Kگر بُدى خونِ مُسُلْمان کامِ او * کافرم گر بُردَمى من نامِ او
۲۴۰ مى‏بلرزد عرش از مدح شقى‏ * بد گمان گردد ز مدحش متقى‏
۲۴۰Kمى‌‏بلرزد عرش از مدحِ شقى‏ * بد گمان گردد ز مدحش متّقى‏
۲۴۱ شاه بود و شاه بس آگاه بود * خاص بود و خاصه‏ى اللَّه بود
۲۴۱Kشاه بود و شاهِ بس آگاه بود * خاص بود و خاصه‏ٔ لله بود
۲۴۲ آن کسى را کش چنین شاهى کشد * سوى بخت و بهترین جاهى کشد
۲۴۲Kآن کسى را کش چنین شاهى کُشد * سوى بخت و بهترین جاهى کَشد
۲۴۳ گر ندیدى سود او در قهر او * کى شدى آن لطف مطلق قهر جو
۲۴۳Kگر ندیدى سودِ او در قهرِ او * کى شدى آن لطفِ مُطْلَق قَهرجو
۲۴۴ بچه مى‏لرزد از آن نیش حجام‏ * مادر مشفق در آن غم شاد کام‏
۲۴۴Kبچّه مى‏لرزد از آن نیشِ حجام‏ * مادرِ مُشْفِق در آن دم شادکام‏
۲۴۵ نیم جان بستاند و صد جان دهد * آن چه در وهمت نیاید آن دهد
۲۴۵Kنیمْ جان بْستاند و صد جان دهد * آنچ در وهمت نیاید آن دهد
۲۴۶ تو قیاس از خویش مى‏گیرى و لیک‏ * دور دور افتاده‏اى بنگر تو نیک‏
۲۴۶K * دُورِ دور افتاده‏اى بنْگر تو نیک‏

1011

title of 1011
۲۴۷ بود بقالى و وى را طوطیى‏ * خوش نوایى سبز و گویا طوطیى‏
۲۴۷K * خوش نوایى سَبز و گویا طوطیى‏
۲۴۸ بر دکان بودى نگهبان دکان‏ * نکته گفتى با همه سوداگران‏
۲۴۸Kبر دکان بودى نگهبانِ دکان‏ *
۲۴۹ در خطاب آدمى ناطق بدى‏ * در نواى طوطیان حاذق بدى‏
۲۴۹Kدر خطابِ آدمى ناطق بُدى‏ * در نواى طوطیان حاذق بُدى‏
۲۵۰ جست از سوى دکان سویى گریخت‏ * شیشه‏هاى روغن گل را بریخت‏
۲۵۰Kجَست از سوى دکان سویى گریخت‏ * شیشه‏‌هاى روغنِ گُل را بریخت‏
۲۵۱ از سوى خانه بیامد خواجه‏اش‏ * بر دکان بنشست فارغ خواجه‏وش‏
۲۵۱K * بر دکان بنْشست فارغ خواجه‏‌وَش‏
۲۵۲ دید پر روغن دکان و جامه چرب‏ * بر سرش زد گشت طوطى کل ز ضرب‏
۲۵۲Kدید پرُ روغن دکان و جامه چرب‏ * بر سرش زد گشت طوطى کَل ز ضَرْب‏
۲۵۳ روزکى چندى سخن کوتاه کرد * مرد بقال از ندامت آه کرد
۲۵۳K * مردِ بقّال از ندامت آه کرد
۲۵۴ ریش بر مى‏کند و مى‏گفت اى دریغ‏ * کافتاب نعمتم شد زیر میغ‏
۲۵۴Kریش بر مىی‌کَنْد و مى‏‌گفت اى دریغ‏ * کافتابِ نعمتم شد زیرِ میغ‏
۲۵۵ دست من بشکسته بودى آن زمان‏ * که زدم من بر سر آن خوش زبان‏
۲۵۵Kدستِ من بْشکسته بودى آن زمان‏ * که زدم من بر سرِ آن خوش‌زبان‏
۲۵۶ هدیه‏ها مى‏داد هر درویش را * تا بیابد نطق مرغ خویش را
۲۵۶Kهَدْیَه‏‌ها مى‏داد هر درویش را * تا بیابد نطقِ مرغِ خویش را
۲۵۷ بعد سه روز و سه شب حیران و زار * بر دکان بنشسته بد نومید وار
۲۵۷Kبعدِ سه روز و سه شب حیران و زار * بر دکان بنْشسته بُد نومیدوار
۲۵۸ مى‏نمود آن مرغ را هر گون شگفت‏ * تا که باشد کاندر آید او بگفت‏
۲۵۸Kمى‏نمود آن مرغ را هر گون نهَفت‏ * تا که باشد اندر آید او بگُفت‏
۲۵۹ جولقیى سر برهنه مى‏گذشت‏ * با سر بى‏مو چو پشت طاس و طشت‏
۲۵۹Kجَوْلَقیىّ سَر برهنه مى‏گذشت‏ * با سرِ بى‏‌مو چو پُشت طاس و طشت‏
۲۶۰ طوطى اندر گفت آمد در زمان‏‏ * بانگ بر درویش زد که هى فلان‏
۲۶۰Kآمد اندر گفت طوطى آن زمان‏ * بانگ بر درویش زد چون عاقلان‏
۲۶۱ از چه اى کل با کلان آمیختى‏ * تو مگر از شیشه روغن ریختى‏
۲۶۱Kاز چه اى کَل با کَلان آمیختى‏ *
۲۶۲ از قیاسش خنده آمد خلق را * کو چو خود پنداشت صاحب دلق را
۲۶۳ کار پاکان را قیاس از خود مگیر * گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر
۲۶۳Kکارِ پاکان را قیاس از خود مگیر *
۲۶۴ جمله عالم زین سبب گمراه شد * کم کسى ز ابدال حق آگاه شد
۲۶۴Kجملهٔ عالَم زین سبب گمراه شد * کم کسى ز اَبدالِ حقّ آگاه شد
۲۶۵ همسرى با انبیا برداشتند * اولیا را همچو خود پنداشتند
۲۶۵Kهَمسَرى با انبیا برداشتند *
۲۶۶ گفته اینک ما بشر ایشان بشر * ما و ایشان بسته‏ى خوابیم و خور
۲۶۶Kگفته اینک ما بَشَر ایشان بشر * ما و ایشان بسته‏ٔ خوابیم و خَور
۲۶۷ این ندانستند ایشان از عمى‏ * هست فرقى در میان بى‏منتها
۲۶۷Kاین ندانستند ایشان از عَمَى‏ * هست فرقى در میان بی‌مُنتها
۲۶۸ هر دو گون زنبور خوردند از محل‏ * لیک شد ز ان نیش و زین دیگر عسل‏
۲۶۸Kهر دو گون زنبور خوردند از مَحَل‏ * لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل‏
۲۶۹ هر دو گون آهو گیا خوردند و آب‏ * زین یکى سرگین شد و ز ان مشک ناب‏
۲۶۹K * زین یکى سرگین شد و زان مُشکِ ناب‏
۲۷۰ هر دو نى خوردند از یک آب خور * این یکى خالى و آن پر از شکر
۲۷۰Kهر دو نَى خوردند از یک آبخَور * ر
۲۷۱ صد هزاران این چنین اشباه بین‏ * فرقشان هفتاد ساله راه بین‏
۲۷۲ این خورد گردد پلیدى زو جدا * آن خورد گردد همه نور خدا
۲۷۲Kاین خورد گردد پلیدى زو جُدا * آن خورد گردد همه نورِ خدا
۲۷۳ این خورد زاید همه بخل و حسد * و آن خورد زاید همه نور احد
۲۷۳Kاین خورد زاید همه بُخل و حسد * و آن خورد زاید همه نور احَد
۲۷۴ این زمین پاک و ان شوره ست و بد * این فرشته‏ى پاک و ان دیو است و دد
۲۷۴Kاین زمینِ پاک و آن شورهست و بَد * این فرشته‏ٔ پاک و آن دیوست و دَد
۲۷۵ هر دو صورت گر بهم ماند رواست‏ * آب تلخ و آب شیرین را صفاست‏
۲۷۵K * آبِ تلخ و آبِ شیرین را صفاست‏
۲۷۶ جز که صاحب ذوق کى شناسد بیاب‏ * او شناسد آب خوش از شوره آب‏
۲۷۶Kجز که صاحب ذوق کى شْناسد بیاب‏ * او شناسد آبِ خوش از شوره آب‏
۲۷۷ سحر را با معجزه کرده قیاس‏ * هر دو را بر مکر پندارد اساس‏
۲۷۷Kسِحر را با مُعْجِزه کرده قیاس‏ * هر دو را بر مَکر پندارد اساس‏
۲۷۸ ساحران موسى از استیزه را * بر گرفته چون عصاى او عصا
۲۷۸Kساحرانِ موسى از اِستیزه را *
۲۷۹ زین عصا تا آن عصا فرقى است ژرف‏ * زین عمل تا آن عمل راهى شگرف‏
۲۷۹Kزین عصا تا آن عصا فرقیست ژرف‏ *
۲۸۰ لعنة اللَّه این عمل را در قفا * رحمه اللَّه آن عمل را در وفا
۲۸۰Kلَعنةُ اللَّه این عمل را در قفا * رَحمةُ اللَّه آن عمل را در وفا
۲۸۱ کافران اندر مرى بوزینه طبع‏ * آفتى آمد درون سینه طبع‏
۲۸۱Kکافران اندر مِرى بوزینه‌طبع‏ * آفتى آمد درونِ سینه طبع‏
۲۸۲ هر چه مردم مى‏کند بوزینه هم‏ * آن کند کز مرد بیند دم‏به‏دم‏
۲۸۲Kهر چه مردم مى‏کند بوزینه هَم‏ْ * آن کند کز مرد بیند دَم‏ بدَم‏
۲۸۳ او گمان برده که من کژدم چو او * فرق را کى داند آن استیزه رو
۲۸۳Kاو گمان بُرده که من کردم چو او * فرق را کَى داند آن اِستیزه رُو
۲۸۴ این کند از امر و او بهر ستیز * بر سر استیزه رویان خاک ریز
۲۸۴Kاین کند از امر و او بهرِ ستیز * بر سَرِ استیزه‌رویان خاک ریز
۲۸۵ آن منافق با موافق در نماز * از پى استیزه آید نى نیاز
۲۸۵Kآن مُنافِق با مُوافق در نماز * از پَىِ اِستیزه آید نه نیاز
۲۸۶ در نماز و روزه و حج و زکات‏ * با منافق مومنان در برد و مات‏
۲۸۶Kدر نماز و روزه و حجّ و زکات‏ * با منافق مومنان در بُرد و مات‏
۲۸۷ مومنان را برد باشد عاقبت‏ * بر منافق مات اندر آخرت‏
۲۸۷Kمومنان را بُرد باشد عاقبت‏ *
۲۸۸ گر چه هر دو بر سر یک بازى‏اند * هر دو با هم مروزى و رازى‏اند
۲۸۸Kگر چه هر دو بر سَرِ یک بازى‏اند * هر دو با هم مَروزى و رازى‏اند
۲۸۹ هر یکى سوى مقام خود رود * هر یکى بر وفق نام خود رود
۲۸۹Kهر یکى سوى مَقامِ خود رود * هر یکى بر وَفَقِ نامِ خود رود
۲۹۰ مومنش خوانند جانش خوش شود * ور منافق تیز و پر آتش شود
۲۹۰Kمؤمنش خوانند جانش خَوش شود * ور منافق تیز و پُر آتش شود
۲۹۱ نام او محبوب از ذات وى است‏ * نام این مبغوض از آفات وى است‏
۲۹۱Kنامِ او محبوب از ذات وى است‏ * نامِ این مبغوض از آفات وى است‏
۲۹۲ میم و واو و میم و نون تشریف نیست‏ * لفظ مومن جز پى تعریف نیست‏
۲۹۲K * لفظِ مؤمن جز پَى تعریف نیست‏
۲۹۳ گر منافق خوانى‏اش این نام دون‏ * همچو کژدم مى‏خلد در اندرون‏
۲۹۳Kگر منافق خوانیش این نام دون‏ * همچو کژدم مى‏‌خَلَد در اندرون‏
۲۹۴ گرنه این نام اشتقاق دوزخ است‏ * پس چرا در وى مذاق دوزخ است‏
۲۹۴Kگرنه این نام اشتقاقِ دوزخست‏ * پس چرا در وى مذاقِ دوزخست‏
۲۹۵ زشتى آن نام بد از حرف نیست‏ * تلخى آن آب بحر از ظرف نیست‏
۲۹۵Kزشتىِ آن نامِ بَد از حرف نیست‏ * تلخىِ آن آبِ بحر از ظَرْف نیست‏
۲۹۶ حرف ظرف آمد در او معنى چو آب‏ * بحر معنى‏ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ‏
۲۹۶Kحرفْ ظرف آمد درو معنى چو آب‏ * بحرِ معنى‏ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتاب
۲۹۷ بحر تلخ و بحر شیرین در جهان‏ * در میانشان‏ بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ‏
۲۹۷Kبحرِ تلخ و بحرِ شیرین در جهان‏ * در میانشان‏ بَرْزَخٌ لا یَبْغِیان
۲۹۸ وانگه این هر دو ز یک اصلى روان‏ * بر گذر زین هر دو رو تا اصل آن‏
۲۹۸K * بر گذر زین هر دو رَوْ تا اصلِ آن‏
۲۹۹ زر قلب و زر نیکو در عیار * بى‏محک هرگز ندانى ز اعتبار
۲۹۹Kزرّ قلب و زرّ نیکو در عِیار * بی‌مِحک هرگز ندانى ز اعتبار
۳۰۰ هر که را در جان خدا بنهد محک‏ * هر یقین را باز داند او ز شک‏
۳۰۰Kهر کرا در جان خدا بْنهد مِحَک‏ * هر یقین را باز داند او ز شَک‏
۳۰۱ در دهان زنده خاشاکى جهد * آن گه آرامد که بیرونش نهد
۳۰۱Kدر دهانِ زنده خاشاکى جُهد * آنگه آرامد که بیرونش نَهد
۳۰۲ در هزاران لقمه یک خاشاک خرد * چون در آمد حس زنده پى ببرد
۳۰۲Kدر هزاران لقمه یک خاشاکِ خُرْد * چون در آمد حِسِّ زنده پى بُبْرد
۳۰۳ حس دنیا نردبان این جهان‏ * حس دینى نردبان آسمان‏
۳۰۳Kحِسّ دنیا نردبانِ این جهان‏ * حِسِّ دینى نردبانِ آسمان‏
۳۰۴ صحت این حس بجویید از طبیب‏ * صحت آن حس بخواهید از حبیب‏
۳۰۴Kصحّتِ این حِس بجویید از طبیب‏ * صحّتِ آن حِس بخواهید از حبیب‏
۳۰۵ صحت این حس ز معمورى تن‏ * صحت آن حس ز تخریب بدن‏
۳۰۵Kصحَّتِ این حِس ز معمورئ تن‏ * صحَّتِ آن حس ز تخریبِ بدن‏
۳۰۶ راه جان مر جسم را ویران کند * بعد از آن ویرانى آبادان کند
۳۰۶Kراهِ جان مر جسم را ویران کند *
۳۰۷ کرد ویران خانه بهر گنج زر * وز همان گنجش کند معمورتر
۳۰۷Kکرد ویران خانه بهرِ گنجِ زر *
۳۰۸ آب را ببرید و جو را پاک کرد * بعد از آن در جو روان کرد آب خورد
۳۰۸Kآب را بْبرید و جُو را پاک کرد * بعد از ان در جُو روان کرد آب خورد
۳۰۹ پوست را بشکافت و پیکان را کشید * پوست تازه بعد از آتش بردمید
۳۰۹Kپوست را بشْکافت و پیکان را کشید * پوستِ تازه بعد از آتش بر‌دمید
۳۱۰ قلعه ویران کرد و از کافر ستد * بعد از آن بر ساختش صد برج و سد
۳۱۰Kقلعه ویران کرد و از کافر سِتَد * بعد از ان بر ساختش صد بُرج و سَد
۳۱۱ کار بى‏چون را که کیفیت نهد * این که گفتم هم ضرورت مى‏دهد
۳۱۱Kکارِ بى‏چون را که کیفّیت نَهد * اینکه گفتم این ضرورت مى‏‌دهَد
۳۱۲ گه چنین بنماید و گه ضد این‏ * جز که حیرانى نباشد کار دین‏
۳۱۲Kگَه چنین بنْماید و گَه ضِدِّ این‏ * جز که حیرانى نباشد کارِ دین‏
۳۱۳ نى چنان حیران که پشتش سوى اوست‏ * بل چنین حیران و غرق و مست دوست‏
۳۱۳Kنه چنان حیران که پشتش سوى اوست‏ * بل چنان حیران و غرق و مستِ دوست‏
۳۱۴ آن یکى را روى او شد سوى دوست‏ * و آن یکى را روى او خود روى دوست‏
۳۱۴K * و آن یکى را روى او خود روى اوست‏
۳۱۵ روى هر یک مى‏نگر مى‏دار پاس‏ * بو که گردى تو ز خدمت رو شناس‏
۳۱۵K * بُو که گردى تو ز خدمت روشِناس‏
۳۱۶ چون بسى ابلیس آدم روى هست‏ * پس به هر دستى نشاید داد دست‏
۳۱۶Kچون بسى ابلیسِ آدم‌رُوى هست‏ * پس بهَر دستى نشاید داد دست‏
۳۱۷ ز انکه صیاد آورد بانگ صفیر * تا فریبد مرغ را آن مرغ گیر
۳۱۷Kزانکه صیَّاد آورد بانگِ صفیر * تا فریبد مرغ را آن مرغگیر
۳۱۸ بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش‏ * از هوا آید بیابد دام و نیش‏
۳۱۸Kبْشنود آن مرغ بانگِ جنسِ خویش‏ *
۳۱۹ حرف درویشان بدزدد مرد دون‏ * تا بخواند بر سلیمى ز ان فسون‏
۳۱۹Kحرفِ درویشان بُدزدد مردِ دون‏ * تا بخواند بر سلیمى زان فسون‏
۳۲۰ کار مردان روشنى و گرمى است‏ * کار دونان حیله و بى‏شرمى است‏
۳۲۰Kکارِ مردان روشنى و گرمیست‏ * کارِ دونان حیله و بى‏شرمیَست‏
۳۲۱ شیر پشمین از براى کد کنند * بو مسیلم را لقب احمد کنند
۳۲۱Kشیرِ پشمین از براى کَدْ کنند * بُو مُسَیْلمِ را لقب احمد کنند
۳۲۲ بو مسیلم را لقب کذاب ماند * مر محمد را اولو الالباب ماند
۳۲۲Kبو مُسیلم را لقب کذَّاب ماند * مر محَّمد را اُولًو ٱلأَلباب ماند
۳۲۳ آن شراب حق ختامش مشک ناب‏ * باده را ختمش بود گند و عذاب‏
۳۲۳Kآن شرابِ حق خِتامش مُشک ناب‏ * باده را خَتْمش بود گَنْد و عذاب‏

1012

title of 1012
۳۲۴ بود شاهى در جهودان ظلم ساز * دشمن عیسى و نصرانى گداز
۳۲۴Kبود شاهى در جهودان ظُلم‌ساز * دشمنِ عیسى و نصرانى‌گُداز
۳۲۵ عهد عیسى بود و نوبت آن او * جان موسى او و موسى جان او
۳۲۵Kعهدِ عیسى بود و نوبت آنِ او * جانِ موسى او و موسى جانِ او
۳۲۶ شاه احول کرد در راه خدا * آن دو دمساز خدایى را جدا
۳۲۶Kشاهِ احوَل کرد در راهِ خدا * آن دو دَمسازِ خدایى را جُدا
۳۲۷ گفت استاد احولى را کاندر آ * رو برون آر از وثاق آن شیشه را
۳۲۷K * رَوْ برون آر از وِثاق آن شیشه را
۳۲۸ گفت احول ز ان دو شیشه من کدام‏ * پیش تو آرم بکن شرح تمام‏
۳۲۸Kگفت احول ز‌ان دو شیشه من کدام‏ * پیشِ تو آرم بکن شرحِ تمام‏
۳۲۹ گفت استاد آن دو شیشه نیست رو * احولى بگذار و افزون بین مشو
۳۲۹Kگفت استاد آن دو شیشه نیست رَو * احولى بگْذار و افزون‌بین مَشوْ
۳۳۰ گفت اى استا مرا طعنه مزن‏ * گفت استا ز ان دو یک را در شکن‏
۳۳۰Kگفت اى اُستا مرا طعنه مزن‏ * گفت اُستا زان دو یک را در شکن‏
۳۳۱ شیشه یک بود و به چشمش دو نمود * چون شکست او شیشه را دیگر نبود
۳۳۱Kچون یکى بشْکست هر دو شد ز چشم‏ * مردمِ احول گردد از مَیْلان و خشم‏
۳۳۲ چون یکى بشکست هر دو شد ز چشم‏ * مردم احول گردد از میلان و خشم‏
۳۳۲Kشیشه یک بود و به چشمش دو نمود * چون شکست او شیشه را دیگر نبود
۳۳۳ خشم و شهوت مرد را احول کند * ز استقامت روح را مبدل کند
۳۳۳K * ز اِستقامت روح را مُبدَل کند
۳۳۴ چون غرض آمد هنر پوشیده شد * صد حجاب از دل به سوى دیده شد
۳۳۵ چون دهد قاضى به دل رشوت قرار * کى شناسد ظالم از مظلوم زار
۳۳۵K * کَىْ شناسد ظالم از مظلومِ زار
۳۳۶ شاه از حقد جهودانه چنان‏ * گشت احول کالامان یا رب امان‏
۳۳۶Kشاه از حقدِ جهودانه چنان‏ * گشت احول کالأَمان یا ربّ امان‏
۳۳۷ صد هزاران مومن مظلوم کشت‏ * که پناهم دین موسى را و پشت‏
۳۳۷Kصد هزاران مؤمنِ مظلوم کُشت‏ * که پناهم دینِ موسى را و پُشت‏

1013

title of 1013
۳۳۸ او وزیرى داشت گبر و عشوه‏ده‏ * کاو بر آب از مکر بر بستى گره‏
۳۳۸Kاو وزیرى داشت گبر و عِشوه‏‌دِه‏ * کو بر آب از مکر بر بستى گِره‏
۳۳۹ گفت ترسایان پناه جان کنند * دین خود را از ملک پنهان کنند
۳۳۹Kگفت ترسایان پناهِ جان کنند * دینِ خود را از مَلِک پنهان کنند
۳۴۰ کم کش ایشان را که کشتن سود نیست‏ * دین ندارد بوى، مشک و عود نیست‏
۳۴۰Kکم کُش ایشان را که کُشتن سود نیست‏ * دین ندارد بُوىْ مُشک و عود نیست‏
۳۴۱ سر پنهان است اندر صد غلاف‏ * ظاهرش با تست و باطن بر خلاف‏
۳۴۱Kسِرِّ پنهانست اندر صد غلاف‏ * ظاهرش با تُست و باطن بَر خلاف‏
۳۴۲ شاه گفتش پس بگو تدبیر چیست‏ * چاره‏ى آن مکر و ان تزویر چیست‏
۳۴۲K * چاره‏ٔ آن مکر و آن تزویر چیست‏
۳۴۳ تا نماند در جهان نصرانیى‏ * نى هویدا دین و نى پنهانیى‏
۳۴۳Kتا نماند در جهان نَصرانیى‏ * نى هویدا دین و نه پنهانیى‏
۳۴۴ گفت اى شه گوش و دستم را ببر * بینى‏ام بشکاف و لب در حکم مر
۳۴۴Kگفت اى شه گوش و دستم را بُبر * بینى‏ام بشْکاف و لب در حُکمِ مُر
۳۴۵ بعد از آن در زیر دار آور مرا * تا بخواهد یک شفاعت‏گر مرا
۳۴۵Kبعد از ان در زیرِ دار آور مرا *
۳۴۶ بر منادى گاه کن این کار تو * بر سر راهى که باشد چار سو
۳۴۶Kبر مُنادى‌گاه کن این کار تو * بر سرِ راهى که باشد چار سو
۳۴۷ آنگهم از خود بران تا شهر دور * تا در اندازم در ایشان شر و شور
۳۴۷Kانگهم از خود بران تا شهر دور * تا در اندازم در ایشان شرّ و شور

1014

title of 1014
۳۴۸ پس بگویم من به سر نصرانى‏ام‏ * اى خداى راز دان مى‏دانى‏ام‏
۳۴۸Kپس بگویم من به سر نصرانیم‏ * اى خداى راز‌دان مى‏‌دانیَم‏
۳۴۹ شاه واقف گشت از ایمان من‏ * وز تعصب کرد قصد جان من‏
۳۴۹Kشاه واقف گشت از ایمانِ من‏ * وز تعصُّب کرد قصدِ جانِ من‏
۳۵۰ خواستم تا دین ز شه پنهان کنم‏ * آن که دین اوست ظاهر آن کنم‏
۳۵۰Kخواستم تا دین ز شَه پنهان کنم‏ * انکه دینِ اوست ظاهر آن کنم‏
۳۵۱ شاه بویى برد از اسرار من‏ * متهم شد پیش شه گفتار من‏
۳۵۱Kشاه بویى بُرد از اسرارِ من‏ * مُتَّهَم شد پیشِ شه گفتارِ من‏
۳۵۲ گفت گفت تو چو در نان سوزن است‏ * از دل من تا دل تو روزن است‏
۳۵۲Kگفت گفتِ تو چو در نان سوزنست‏ * از دلِ من تا دلِ تو روزنست‏
۳۵۳ من از آن روزن بدیدم حال تو * حال تو دیدم ننوشم قال تو
۳۵۳Kمن از ان روزن بدیدم حالِ تو * حالِ تو دیدم ننوشم قالِ تو
۳۵۴ گر نبودى جان عیسى چاره‏ام‏ * او جهودانه بکردى پاره‏ام‏
۳۵۴Kگر نبودى جانِ عیسى چاره‏ام‏ *
۳۵۵ بهر عیسى جان سپارم سر دهم‏ * صد هزاران منتش بر خود نهم‏
۳۵۵Kبهرِ عیسى جان سپارم سَر دهم‏ * صد هزاران مَّنتش بر خود نهم‏
۳۵۶ جان دریغم نیست از عیسى و لیک‏ * واقفم بر علم دینش نیک نیک‏
۳۵۶Kجان دریغم نیست از عیسى و‌لیک‏ * واقفم بر علمِ دینش نیک نیک‏
۳۵۷ حیف مى‏آمد مرا کان دین پاک‏ * در میان جاهلان گردد هلاک‏
۳۵۷Kحیف مى‏‌آمد مرا کان دینِ پاک‏ * در میانِ جاهلان گردد هلاک‏
۳۵۸ شکر ایزد را و عیسى را که ما * گشته‏ایم آن کیش حق را رهنما
۳۵۸Kشُکر ایزد را و عیسى را که ما * گشته‏ایم آن کیشِ حق راَ رهنُما
۳۵۹ از جهود و از جهودى رسته‏ام‏ * تا به زنارى میان را بسته‏ام‏
۳۵۹K * تا به زنَّارى میان را بسته‏ام‏
۳۶۰ دور دور عیسى است اى مردمان‏ * بشنوید اسرار کیش او به جان‏
۳۶۰Kدَوْر دَوْرِ عیسى است اى مردمان‏ * بشنوید اسرارِ کیشِ او به جان‏
۳۶۱ کرد با وى شاه آن کارى که گفت‏ * خلق حیران مانده ز ان مکر نهفت‏
۳۶۱K * خلق حیران مانده ز‌ان مَکرِ نهفت‏
۳۶۲ راند او را جانب نصرانیان‏ * کرد در دعوت شروع او بعد از آن‏
۳۶۲Kرانْد او را جانبِ نصرانیان‏ * کرد در دعوت شروع او بعد از ان‏

1015

title of 1015
۳۶۳ صد هزاران مرد ترسا سوى او * اندک اندک جمع شد در کوى او
۳۶۳Kصد هزاران مردِ ترسا سوى او *
۳۶۴ او بیان مى‏کرد با ایشان به راز * سر انگلیون و زنار و نماز
۳۶۴Kاو بیان مى‏کرد با ایشان براز * سِرّ انگلیون و زُنَّار و نماز
۳۶۵ او به ظاهر واعظ احکام بود * لیک در باطن صفیر و دام بود
۳۶۵Kاو به ظاهر واعظِ احکام بود *
۳۶۶ بهر این بعضى صحابه از رسول‏ * ملتمس بودند مکر نفس غول‏
۳۶۶Kبهرِ این بعضى صَحابه از رسول‏ * مُلتَمِس بودند مکرِ نَفْسِ غول‏
۳۶۷ کاو چه آمیزد ز اغراض نهان‏ * در عبادتها و در اخلاص جان‏
۳۶۷Kکو چه آمیزد ز اغراضِ نهان‏ * در عبادتها و در اِخلاصِ جان‏
۳۶۸ فضل طاعت را نجستندى از او * عیب ظاهر را بجستندى که کو
۳۶۸Kفضلِ طاعت را نجُستندى ازو * عیبِ ظاهر را بجُستندى که کو
۳۶۹ مو به مو و ذره ذره مکر نفس‏ * مى‏شناسیدند چون گل از کرفس‏
۳۶۹Kمو بمو و ذرَّه ذرَّه مکرِ نَفْس‏ * مى‌‏شناسیدند چون گُل از کَرَفْس‏
۳۷۰ موشکافان صحابه هم در آن‏ * وعظ ایشان خیره گشتندى به جان‏
۳۷۰Kموشِکافانِ صحابه هم در آن‏ * وعظِ ایشان خیره گشتندى به جان‏

1016

title of 1016
۳۷۱ دل بدو دادند ترسایان تمام‏ * خود چه باشد قوت تقلید عام‏
۳۷۱K * خود چه باشد قوّتِ تقلیدِ عام‏
۳۷۲ در درون سینه مهرش کاشتند * نایب عیساش مى‏پنداشتند
۳۷۲Kدر درونِ سینه مِهرش کاشتند * نایبِ عیسیش مى‏پنداشتند
۳۷۳ او به سر دجال یک چشم لعین‏ * اى خدا فریادرس نعم المعین‏
۳۷۳Kاو بِسر دجَّالِ یک چشمِ لعین‏ * اى خدا فریادَرس نِعْمَ المُعیِن‏
۳۷۴ صد هزاران دام و دانه ست اى خدا * ما چو مرغان حریص بى‏نوا
۳۷۴Kصد هزاران دام و دانه‌ست اى خدا * ما چو مرغانِ حریصِ بى‏نوا
۳۷۵ دم‏به‏دم ما بسته‏ى دام نویم‏ * هر یکى گر باز و سیمرغى شویم‏
۳۷۵Kدَم‏‌بدَم ما بسته‏ٔ دامِ نَویم‏ *
۳۷۶ مى‏رهانى هر دمى ما را و باز * سوى دامى مى‏رویم اى بى‏نیاز
۳۷۶Kمى‏‌رهانى هر دَمى ما را و باز *
۳۷۷ ما در این انبار گندم مى‏کنیم‏ * گندم جمع آمده گم مى‏کنیم‏
۳۷۷Kما درین انبار گندم مى‏کنیم‏ * گندمِ جمع آمده گُم مى‏کنیم‏
۳۷۸ مى‏نیندیشیم آخر ما به هوش‏ * کین خلل در گندم است از مکر موش‏
۳۷۸K * کین خلل در گندمست از مکرِ موش‏
۳۷۹ موش تا انبار ما حفره زده ست‏ * وز فنش انبار ما ویران شده ست‏
۳۷۹Kموش تا انبارِ ما حُفره زدَست‏ * وز فّنّش انبارِ ما ویران شدست‏
۳۸۰ اول اى جان دفع شر موش کن‏ * وانگهان در جمع گندم جوش کن‏
۳۸۰Kاوَّل اى جان دفعِ شَرِّ موش کن‏ * وانگهان در جمعِ گندم جوش کن‏
۳۸۱ بشنو از اخبار آن صدر الصدور * لا صلاة تم الا بالحضور
۳۸۱Kبشْنو از اخبارِ آن صدر الصُّدُور * لا صَلٰوة تَمَّ اِلّا بالُحضور
۳۸۲ گر نه موشى دزد در انبار ماست‏ * گندم اعمال چل ساله کجاست‏
۳۸۲Kگر نه موشى دزد در انبارِ ماست‏ * گندم اعمالِ چِل ساله کجاست‏
۳۸۳ ریزه ریزه صدق هر روزه چرا * جمع مى‏ناید در این انبار ما
۳۸۳Kریزه ریزه صدقِ هر روزه چرا * جمع مى‏ناید درین انبارِ ما
۳۸۴ بس ستاره‏ى آتش از آهن جهید * و ان دل سوزیده پذرفت و کشید
۳۸۴Kبس ستاره‏ٔ آتش از آهن جهید * و‌ان دلِ سوزیده پُذرفت و کشید
۳۸۵ لیک در ظلمت یکى دزدى نهان‏ * مى‏نهد انگشت بر استارگان‏
۳۸۵K * مى‏‌نهد انگشت بر اِسَتارگان‏
۳۸۶ مى‏کشد استارگان را یک به یک‏ * تا که نفروزد چراغى از فلک‏
۳۸۷ گر هزاران دام باشد در قدم‏ * چون تو با مایى نباشد هیچ غم‏
۳۸۸ هر شبى از دام تن ارواح را * مى‏رهانى مى‏کنى الواح را
۳۸۸Kهر شبى از دامِ تن ارواح را * مى‏رهانى مى‏کَنى الواح را
۳۸۹ مى‏رهند ارواح هر شب زین قفس‏ * فارغان، نه حاکم و محکوم کس‏
۳۸۹Kمى‏رهند ارواح هر شب زین قفَس‏ * فارغان نه حاکم و محکوم کَس‏
۳۹۰ شب ز زندان بى‏خبر زندانیان‏ * شب ز دولت بى‏خبر سلطانیان‏
۳۹۰K * شب ز دولت بى‏خبر سُلطانیان‏
۳۹۱ نه غم و اندیشه‏ى سود و زیان‏ * نه خیال این فلان و آن فلان‏
۳۹۱Kنه غم و اندیشه‏ٔ سود و زیان‏ * نه خیالِ این فلان و آن فلان‏
۳۹۲ حال عارف این بود بى‏خواب هم‏ * گفت ایزد هُمْ رُقُودٌ زین مرم‏
۳۹۲Kحالِ عارف این بود بى‏خواب هم‏ * گفت ایزد هُمْ رُقُودٌ زین مَرَم‏
۳۹۳ خفته از احوال دنیا روز و شب‏ * چون قلم در پنجه‏ى تقلیب رب‏
۳۹۳Kخُفته از احوالِ دنیا روز و شب‏ * چون قلم در پنجه‏ٔ تقلیبِ رَب‏
۳۹۴ آن که او پنجه نبیند در رقم‏ * فعل پندارد به جنبش از قلم‏
۳۹۴Kانکه او پنجه نبیند در رَقَم‏ * فِعَل پندارد به جُنْبِش از قلَم‏
۳۹۵ شمه‏اى زین حال عارف وانمود * خلق را هم خواب حسى در ربود
۳۹۵Kشّمه‏اى زین حالِ عارف وانمود * خلق را هم خوابِ حسّى در رُبود
۳۹۶ رفته در صحراى بى‏چون جانشان‏ * روحشان آسوده و ابدانشان‏
۳۹۶Kرَفته در صحراى بى‏چون جانشان‏ *
۳۹۷ وز صفیرى باز دام اندر کشى‏ * جمله را در داد و در داور کشى‏
۳۹۷K *
۳۹۸ فالِقُ الْإِصْباحِ‏ اسرافیل‏وار * جمله را در صورت آرد ز ان دیار
۳۹۹ روحهاى منبسط را تن کند * هر تنى را باز آبستن کند
۳۹۹Kرُوحهاى منبسط را تن کند *
۴۰۰ اسب جانها را کند عارى ز زین‏ * سر النوم اخ الموت است این‏
۴۰۰Kاسبِ جانها را کند عارى ز زین‏ * سِرِّ آلَّنومُ اخ المَوتست این‏
۴۰۱ لیک بهر آن که روز آیند باز * بر نهد بر پایشان بند دراز
۴۰۱Kلیک بهرِ انکه روز آیند باز * بر نهد بر پایشان بندِ دراز
۴۰۲ تا که روزش واکشد ز ان مرغزار * وز چراگاه آردش در زیر بار
۴۰۲Kتا که روزش وا‌ کَشَد ز‌ان مَرغزار * وز چراگاه آردش در زیرِ بار
۴۰۳ کاش چون اصحاب کهف این روح را * حفظ کردى یا چو کشتى نوح را
۴۰۳Kکاش چون اصحابِ کهف این روح را * حفظ کردى یا چو کشتىْ نوح را
۴۰۴ تا از این طوفان بیدارى و هوش‏ * وارهیدى این ضمیر چشم و گوش‏
۴۰۴Kازاین طوفانِ بیدارى و هوش‏ * وارهیدى این ضمیر و چشم و گوش‏
۴۰۵ اى بسى اصحاب کهف اندر جهان‏ * پهلوى تو پیش تو هست این زمان‏
۴۰۵Kاى بسى اصحابِ کهف اندر جهان‏ * پهلوى تو پیشِ تو هست این زمان‏
۴۰۶ غار با او یار با او در سرود * مهر بر چشم است و بر گوشت چه سود
۴۰۶Kیار با او غار با او در سُرود * مُهر بر چشمست و بر گوشت چه سود

1017

title of 1017
۴۰۷ گفت لیلى را خلیفه کان توى‏ * کز تو مجنون شد پریشان و غوى‏
۴۰۸ از دگر خوبان تو افزون نیستى‏ * گفت خامش چون تو مجنون نیستى‏
۴۰۹ هر که بیدار است او در خواب‏تر * هست بیداریش از خوابش بتر
۴۰۹Kهر که بیدارست او در خواب‏تر *
۴۱۰ چون به حق بیدار نبود جان ما * هست بیدارى چو در بندان ما
۴۱۰Kچون بحق بیدار نبود جانِ ما * هست بیدارى چو در بندانِ ما
۴۱۱ جان همه روز از لگدکوب خیال‏ * وز زیان و سود وز خوف زوال‏
۴۱۱Kجان همه روز از لگدکوبِ خیال‏ * وز زیان و سود وز خوفِ زوال‏
۴۱۲ نى صفا مى‏ماندش نى لطف و فر * نى به سوى آسمان راه سفر
۴۱۲Kنى صفا مى‏ماندش نى لطف و فَر * نى بسوى آسمان راهِ سفر
۴۱۳ خفته آن باشد که او از هر خیال‏ * دارد اومید و کند با او مقال‏
۴۱۴ دیو را چون حور بیند او به خواب‏ * پس ز شهوت ریزد او با دیو آب‏
۴۱۴Kدیو را چون حور بیند او بخواب‏ *
۴۱۵ چون که تخم نسل را در شوره ریخت‏ * او به خویش آمد خیال از وى گریخت‏
۴۱۵Kچونکه تخمِ نسل را در شوره ریخت‏ * او بخویش آمد خیال از وى گریخت‏
۴۱۶ ضعف سر بیند از آن و تن پلید * آه از آن نقش پدید ناپدید
۴۱۶Kضعفِ سَر بیند از آن و تن پلید * آه ازان نقشِ پدیدِ ناپدید
۴۱۷ مرغ بر بالا و زیر آن سایه‏اش‏ * مى‏دود بر خاک پران مرغ‏وش‏
۴۱۷Kمرغ بر بالا و زیرِ آن سایه‏اش‏ * مى‏دود بر خاک پَراّن مرغ‏وش‏
۴۱۸ ابلهى صیاد آن سایه شود * مى‏دود چندان که بى‏مایه شود
۴۱۸Kابلهى صیَّادِ آن سایه شود * مى‏دود چندانکه بى‏مایه شود
۴۱۹ بى‏خبر کان عکس آن مرغ هواست‏ * بى‏خبر که اصل آن سایه کجاست‏
۴۱۹Kبى‏خبر کان عکسِ آن مرغِ هواست‏ * بى‏خبر که اصلِ آن سایه کجاست‏
۴۲۰ تیر اندازد به سوى سایه او * ترکشش خالى شود از جستجو
۴۲۰Kتیر اندازد بسوى سایه او * ترکشش خالى شود از جُست و جو
۴۲۱ ترکش عمرش تهى شد عمر رفت‏ * از دویدن در شکار سایه تفت‏
۴۲۱Kترکشِ عُمرش تهى شد عمر رفت‏ * از دویدن در شکارِ سایه تَفْت‏
۴۲۲ سایه‏ى یزدان چو باشد دایه‏اش‏ * وارهاند از خیال و سایه‏اش‏
۴۲۲Kسایه‏ٔ یزدان چو باشد دایه‏اش‏ * وا رهاند از خیال و سایه‏اش‏
۴۲۳ سایه‏ى یزدان بود بنده‏ى خدا * مرده او زین عالم و زنده‏ى خدا
۴۲۳Kسایه‏ٔ یزدان بود بنده‏ٔ خدا * مرده او زین عالم و زنده‏ٔ خدا
۴۲۴ دامن او گیر زودتر بى‏گمان‏ * تا رهى در دامن آخر زمان‏
۴۲۴K * تا رهى در دامنِ آخر زمان‏
۴۲۵ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَ‏ نقش اولیاست‏ * کاو دلیل نور خورشید خداست‏
۴۲۵Kکَیْفَ مَدَّ الظِّلَ‏ نقشِ اولیاست‏ * کو دلیلِ نورِ خورشیدِ خداست‏
۴۲۶ اندر این وادى مرو بى‏این دلیل‏ * لا أُحِبُّ الْآفِلِینَ‏ گو چون خلیل‏
۴۲۶Kاندرین وادى مَرو بى‏این دلیل‏ *
۴۲۷ رو ز سایه آفتابى را بیاب‏ * دامن شه شمس تبریزى بتاب‏
۴۲۷Kرَوْ ز سایه آفتابى را بیاب‏ * دامنِ شه شمسِ تبریزى بتاب‏
۴۲۸ ره ندانى جانب این سور و عرس‏ * از ضیاء الحق حسام الدین بپرس‏
۴۲۸Kرَه ندانى جانبِ این سُور و عُرس‏ * از ضِیاء الحق حُسامُ الدّین بپرس‏
۴۲۹ ور حسد گیرد ترا در ره گلو * در حسد ابلیس را باشد غلو
۴۲۹Kور حسد گیرد ترا در رَه گُلُو * در حَسد ابلیس را باشد غُلُو
۴۳۰ کاو ز آدم ننگ دارد از حسد * با سعادت جنگ دارد از حسد
۴۳۰Kکو ز آدم ننگ دارد از حسد *
۴۳۱ اى خنک آن کش حسد همراه نیست‏ * عقبه‏اى زین صعب‏تر در راه نیست‏
۴۳۱Kعقبه‏اى زین صعب‏تر در راه نیست‏ * اى خُنُک آنکش حسد همراه نیست‏
۴۳۲ این جسد خانه‏ى حسد آمد بدان‏ * از حسد آلوده باشد خاندان‏
۴۳۲Kاین جَسَد خانه‏ٔ حسد آمد بدان‏ *
۴۳۳ گر جسد خانه‏ى حسد باشد و لیک‏ * آن جسد را پاک کرد اللَّه نیک‏
۴۳۳Kگر جسد خانه‏ٔ حسد باشد و‌لیک‏ *
۴۳۴ طَهِّرا بَیْتِیَ‏ بیان پاکى است‏ * گنج نور است ار طلسمش خاکى است‏
۴۳۴Kطَهِّرا بَیْتِیَ‏ بیانِ پاکیست‏ * گنج نورست ار طِلِسمش خاکیست‏
۴۳۵ چون کنى بر بى‏جسد مکر و حسد * ز آن حسد دل را سیاهیها رسد
۴۳۵K * زان حسد دل را سیاهیها رسد
۴۳۶ خاک شو مردان حق را زیر پا * خاک بر سر کن حسد را همچو ما
۴۳۶Kخاک شو مردانِ حق را زیرِ پا *

1018

title of 1018
۴۳۷ آن وزیرک از حسد بودش نژاد * تا به باطل گوش و بینى باد داد
۴۳۷K * تا بباطل گوش و بینى باد داد
۴۳۸ بر امید آن که از نیش حسد * زهر او در جان مسکینان رسد
۴۳۸Kبر امیدِ انکه از نیشِ حسَد * زهرِ او در جانِ مسکینان رسد
۴۳۹ هر کسى کاو از حسد بینى کند * خویشتن بى‏گوش و بى‏بینى کند
۴۳۹Kهر کسى کبو از حسد بینى کَنَد * خویش را بى‏گوش و بى‏بینى کَند
۴۴۰ بینى آن باشد که او بویى برد * بوى او را جانب کویى برد
۴۴۰Kبینى آن باشد که او بویى بَرَد * بوى او را جانب کویى بَرَد
۴۴۱ هر که بویش نیست بى‏بینى بود * بوى آن بوى است کان دینى بود
۴۴۱K * بوى آن بوست است کان دینى بود
۴۴۲ چون که بویى برد و شکر آن نکرد * کفر نعمت آمد و بینیش خورد
۴۴۲Kچونکه بویى بُرد و شُکر آن نکرد * کفرِ نعمت آمد و بینیش خَورد
۴۴۳ شکر کن مر شاکران را بنده باش‏ * پیش ایشان مرده شو پاینده باش‏
۴۴۳K * پیشِ ایشان مرده شَو پاینده باش‏
۴۴۴ چون وزیر از ره زنى مایه مساز * خلق را تو بر میاور از نماز
۴۴۴Kچون وزیر از ره‌زنى مایه مساز *
۴۴۵ ناصح دین گشته آن کافر وزیر * کرده او از مکر در لوزینه سیر
۴۴۵Kناصحِ دین گشته آن کافر وزیر * کرده او از مکر در گوزینه سیر

1019

title of 1019
۴۴۶ هر که صاحب ذوق بود از گفت او * لذتى مى‏دید و تلخى جفت او
۴۴۶K * لذَّتى مى‏دید و تلخى جُفتِ او
۴۴۷ نکته‏ها مى‏گفت او آمیخته‏ * در جلاب قند زهرى ریخته‏
۴۴۷K * در جُلابِ قند زهرى ریخته‏
۴۴۸ ظاهرش مى‏گفت در ره چیست شو * وز اثر مى‏گفت جان را سست شو
۴۴۸Kظاهرش مى‏گفت در ره چُست شَو * وز اَثر مى‏گفت جان را سُست شَو
۴۴۹ ظاهر نقره گر اسپید است و نو * دست و جامه مى سیه گردد ازو
۴۴۹Kظاهرِ نُقره گر اِسپیدست و نُو *
۴۵۰ آتش ار چه سرخ روى است از شرر * تو ز فعل او سیه کارى نگر
۴۵۰Kآتش ار چه سرخ رویست از شرر * تو ز فعلِ او سیه کارى نگر
۴۵۱ برق اگر نورى نماید در نظر * لیک هست از خاصیت دزد بصر
۴۵۱Kبرق اگر نورى نماید در نظَر * لیک هست از خاصیت دزدِ بصَر
۴۵۲ هر که جز آگاه و صاحب ذوق بود * گفت او در گردن او طوق بود
۴۵۲K * گفتِ او در گردنِ او طَوْق بود
۴۵۳ مدت شش سال در هجران شاه‏ * شد وزیر اتباع عیسى را پناه‏
۴۵۳Kمدَّتی شش سال در هجرانِ شاه‏ * شد وزیر اَتْباعِ عیسى را پناه‏
۴۵۴ دین و دل را کل بدو بسپرد خلق‏ * پیش امر و حکم او مى‏مرد خلق‏
۴۵۴Kدین و دل را کل بدو بسْپرد خلق‏ * پیشِ امر و حُکمِ او مى‏مرد خلق‏

1020

title of 1020
۴۵۵ در میان شاه و او پیغامها * شاه را پنهان بدو آرامها
۴۵۶ پیش او بنوشت شه کاى مقبلم‏ * وقت آمد زود فارغ کن دلم‏
۴۵۷ گفت اینک اندر آن کارم شها * کافکنم در دین عیسى فتنه‏ها

1021

title of 1021
۴۵۸ قوم عیسى را بد اندر دار و گیر * حاکمانشان ده امیر و دو امیر
۴۵۸Kقومِ عیسى را بُد اندر دار و گیر *
۴۵۹ هر فریقى مر امیرى را تبع‏ * بنده گشته میر خود را از طمع‏
۴۵۹Kهر فریقى مر امیرى را تَبَع‏ * بنده گشته میرِ خود را از طَمَع‏
۴۶۰ این ده و این دو امیر و قومشان‏ * گشته بند آن وزیر بدنشان‏
۴۶۰K * گشته بَندِ آن وزیرِ بَدْنِشان‏
۴۶۱ اعتماد جمله بر گفتار او * اقتداى جمله بر رفتار او
۴۶۱Kاعتمادِ جمله بر گفتارِ او * اقتداى جمله بر رفتارِ او
۴۶۲ پیش او در وقت و ساعت هر امیر * جان بدادى گر بدو گفتى بمیر
۴۶۲Kپیشِ او در وقت و ساعت هر امیر *

1022

title of 1022
۴۶۳ ساخت طومارى به نام هر یکى‏ * نقش هر طومار دیگر مسلکى‏
۴۶۳Kساخت طومارى به نامِ هر یکى‏ * نقشِ هر طومار دیگر مَسْلَکى‏
۴۶۴ حکم‏هاى هر یکى نوعى دگر * این خلاف آن ز پایان تا به سر
۴۶۴K * این خلاف آن ز پایان تا بسَر
۴۶۵ در یکى راه ریاضت را و جوع‏ * رکن توبه کرده و شرط رجوع‏
۴۶۵Kدر یکى راهِ ریاضت را و جوع‏ * رکنِ توبه کرده و شرطِ رجوع‏
۴۶۶ در یکى گفته ریاضت سود نیست‏ * اندر این ره مخلصى جز جود نیست‏
۴۶۶K * اندرین ره مَخْلّصى جز جود نیست‏
۴۶۷ در یکى گفته که جوع و جود تو * شرک باشد از تو با معبود تو
۴۶۷K * شرک باشد از تو با معبودِ تو
۴۶۸ جز توکل جز که تسلیم تمام‏ * در غم و راحت همه مکر است و دام‏
۴۶۸Kجز توکُّل جز که تسلیمِ تمام‏ * در غم و راحت همه مکرست و دام‏
۴۶۹ در یکى گفته که واجب خدمت است‏ * ور نه اندیشه‏ى توکل تهمت است‏
۴۶۹Kدر یکى گفته که واجب خدمتست‏ * ور‌نه اندیشهٔ توکُّل تُهمتَست‏
۴۷۰ در یکى گفته که امر و نهیهاست‏ * بهر کردن نیست شرح عجز ماست‏
۴۷۰Kدر یکى گفته که امر و نَهیهاست‏ * بهرِ کردن نیست شَرْحِ عجزِ ماست‏
۴۷۱ تا که عجز خود ببینیم اندر آن‏ * قدرت حق را بدانیم آن زمان‏
۴۷۱Kتا که عجز خود ببینیم اندران‏ * قدرتِ او را بدانیم آن زمان‏
۴۷۲ در یکى گفته که عجز خود مبین‏ * کفر نعمت کردن است آن عجز هین‏
۴۷۲Kدر یکى گفته که عجزِ خود مبین‏ * کفرِ نعمت کردنست آن عجز هین‏
۴۷۳ قدرت خود بین که این قدرت از اوست‏ * قدرت تو نعمت او دان که هوست‏
۴۷۳Kقدرتِ خود بین که این قدرت ازوست‏ * قدرتِ تو نعمتِ او دان که هُوست‏
۴۷۴ در یکى گفته کز این دو بر گذر * بت بود هر چه بگنجد در نظر
۴۷۴Kدر یکى گفته کزین دو بر‌گذَر * بُت بود هر چه بگنجد در نظَر
۴۷۵ در یکى گفته مکش این شمع را * کین نظر چون شمع آمد جمع را
۴۷۵Kدر یکى گفته مکُش این شمع را *
۴۷۶ از نظر چون بگذرى و از خیال‏ * کشته باشى نیم شب شمع وصال‏
۴۷۶K * کُشته باشى نیم شب شمعِ وصال‏
۴۷۷ در یکى گفته بکش باکى مدار * تا عوض بینى نظر را صد هزار
۴۷۷Kدر یکى گفته بکُش باکى مدار *
۴۷۸ که ز کشتن شمع جان افزون شود * لیلى‏ات از صبر تو مجنون شود
۴۷۸Kکه ز کُشتن شمعِ جان افزون شود * لیلى‏ات از صبرِ تو مجنون شود
۴۷۹ ترک دنیا هر که کرد از زهد خویش‏ * بیش آید پیش او دنیا و پیش‏
۴۷۹Kترکِ دنیا هر که کرد از زهدِ خویش‏ * بیش آید پیشِ او دنیا و پیش‏
۴۸۰ در یکى گفته که آن چه‏ت داد حق‏ * بر تو شیرین کرد در ایجاد حق‏
۴۸۰Kدر یکى گفته که آنچه‏ت داد حق‏ *
۴۸۱ بر تو آسان کرد و خوش آن را بگیر * خویشتن را در میفگن در زحیر
۴۸۱K * خویشتن را در مَیفَگن در زحیر
۴۸۲ در یکى گفته که بگذار آن خود * کان قبول طبع تو ردست و بد
۴۸۲Kدر یکى گفته که بگذار آنِ خَود * کان قبولِ طبعِ تو رَدّست و بَد
۴۸۳ راههاى مختلف آسان شده ست‏ * هر یکى را ملتى چون جان شده ست‏
۴۸۳Kراههاى مختلف آسان شدست‏ * هر یکى را مِلَّتى چون جان شدست‏
۴۸۴ گر میسر کردن حق ره بدى‏ * هر جهود و گبر از او آگه بدى‏
۴۸۴Kگر میسَّر کردنِ حق ره بُدى‏ * هر جُهود و گبر ازو آگه بُدى‏
۴۸۵ در یکى گفته میسر آن بود * که حیات دل غذاى جان بود
۴۸۵Kدر یکى گفته میسَّر آن بود * که حیاتِ دل غذاى جان بود
۴۸۶ هر چه ذوق طبع باشد چون گذشت‏ * بر نیارد همچو شوره ریع و کشت‏
۴۸۶Kهر چه ذوقِ طبع باشد چون گذشت‏ * بر نه‌ آرد همچو شوره رَیْع و کَشت‏
۴۸۷ جز پشیمانى نباشد ریع او * جز خسارت پیش نارد بیع او
۴۸۷Kجز پشیمانى نباشد رَیْعِ او * جز خسارت پیش نارد بَیْعِ او
۴۸۸ آن میسر نبود اندر عاقبت‏ * نام او باشد معسر عاقبت‏
۴۸۸Kآن میسَّر نبود اندر عاقبت‏ * نامِ او باشد معسَّر عاقبت‏
۴۸۹ تو معسر از میسر باز دان‏ * عاقبت بنگر جمال این و آن‏
۴۸۹Kتو معسَّر از میسَّر باز دان‏ * عاقبت بنگر جمالِ این و آن‏
۴۹۰ در یکى گفته که استادى طلب‏ * عاقبت بینى نیابى در حسب‏
۴۹۰K * عاقبت بینى نیابى در حَسَب‏
۴۹۱ عاقبت دیدند هر گون ملتى‏ * لاجرم گشتند اسیر زلتى‏
۴۹۱Kعاقبت دیدند هر گون مِلّتى‏ * لاجرم گشتند اسیرِ زلَّتى‏
۴۹۲ عاقبت دیدن نباشد دست‏باف‏ * ور نه کى بودى ز دینها اختلاف‏
۴۹۲K * ور نه کَى بودى ز دینها اختلاف‏
۴۹۳ در یکى گفته که استا هم تویى‏ * ز انکه استا را شناسا هم تویى‏
۴۹۳Kدر یکى گفته که اُستا هم تویى‏ * زانک اُستا را شناسا هم تویى‏
۴۹۴ مرد باش و سخره‏ى مردان مشو * رو سر خود گیر و سر گردان مشو
۴۹۴Kمَرد باش و سُخره‏ٔ مَردان مشو * رَوْ سَرِ خود گیر و سَر‌گردان مشو
۴۹۵ در یکى گفته که این جمله یکى است‏ * هر که او دو بیند احول مردکى است‏
۴۹۵Kدر یکى گفته که این جمله یکیست‏ * هر که او دو بیند احول مَردَکیست‏
۴۹۶ در یکى گفته که صد یک چون بود * این کى اندیشد مگر مجنون بود
۴۹۷ هر یکى قولى است ضد همدگر * چون یکى باشد یکى زهر و شکر
۴۹۷Kهر یکى قولیست ضّد همدگر *
۴۹۸ تا ز زهر و از شکر در نگذرى‏ * کى تو از گلزار وحدت بر برى‏
۴۹۸Kتا ز زَهْر و از شکَر در نگذرى‏ * کَى تو از گلزار وحدت بو بَرى‏
۴۹۹ این نمط وین نوع ده طومار و دو * بر نوشت آن دین عیسى را عدو
۴۹۹Kاین نمط وین نوع دَه طومار و دو * بر نوشت آن دینِ عیسى را عَدْو

1023

title of 1023
۵۰۰ او ز یک رنگى عیسى بو نداشت‏ * وز مزاج خم عیسى خو نداشت‏
۵۰۰K * وز مزاجِ خُمِّ عیسى خو نداشت‏
۵۰۱ جامه‏ى صد رنگ از آن خم صفا * ساده و یک رنگ گشتى چون صبا
۵۰۱Kجامه‏ٔ صد رنگ از آن خُمِّ صفا *
۵۰۲ نیست یک رنگى کز او خیزد ملال‏ * بل مثال ماهى و آب زلال‏
۵۰۲Kنیست یک رنگى کزو خیزد ملال‏ * بل مثالِ ماهى و آبِ زلال‏
۵۰۳ گر چه در خشکى هزاران رنگهاست‏ * ماهیان را با یبوست جنگهاست‏
۵۰۳K * ماهیان را با یُبوسَتْ جنگهاست‏
۵۰۴ کیست ماهى چیست دریا در مثل‏ * تا بدان ماند ملک عز و جل‏
۵۰۵ صد هزاران بحر و ماهى در وجود * سجده آرد پیش آن اکرام و جود
۵۰۵K * سجده آرد پیشِ آن اِکرام و جُود
۵۰۶ چند باران عطا باران شده‏ * تا بدان آن بحر در افشان شده‏
۵۰۶K * تا بدان آن بحر دُر‌ّافشان شده‏
۵۰۷ چند خورشید کرم افروخته‏ * تا که ابر و بحر جود آموخته‏
۵۰۷Kچند خورشیدِ کرم افروخته‏ *
۵۰۸ پرتو دانش زده بر آب و طین‏ * تا شده دانه پذیرنده‏ى زمین‏
۵۰۸Kپرتوِ دانش زده بر خاک و طین‏ * تا که شد دانه پذیرنده‏ زمین‏
۵۰۹ خاک امین و هر چه در وى کاشتى‏ * بى‏خیانت جنسِ آن برداشتى‏
۵۱۰ این امانت ز آن امانت یافته ست‏ * کافتاب عدل بر وى تافته ست‏
۵۱۰Kاین امانت زان امانت یافتست‏ * کافتابِ عدل بر وَىْ تافتست‏
۵۱۱ تا نشان حق نیارد نو بهار * خاک سرها را نکرده آشکار
۵۱۱Kتا نشانِ حق نیارد نَو‌بهار * خاک سِرها را نکرده آشکار
۵۱۲ آن جوادى که جمادى را بداد * این خبرها وین امانت وین سداد
۵۱۲K * این خبرها وین امانت وین سَداد
۵۱۳ مر جمادى را کند فضلش خبیر * عاقلان را کرده قهر او ضریر
۵۱۳K * عاقلان را کرده قهرِ او ضریر
۵۱۴ جان و دل را طاقت آن جوش نیست‏ * با که گویم در جهان یک گوش نیست‏
۵۱۴Kجان و دل را طاقتِ آن جوش نیست‏ *
۵۱۵ هر کجا گوشى بد از وى چشم گشت‏ * هر کجا سنگى بد از وى یشم گشت‏
۵۱۵Kهر کجا گوشى بُد از وى چشم گشت‏ * هر کجا سنگى بُد از وى یَشم گشت‏
۵۱۶ کیمیا ساز است چه بود کیمیا * معجزه بخش است چه بود سیمیا
۵۱۶Kکیمیاسازست چه بْوَد کیمیا * مُعْجِزه بخش است چه بْوَد سیمیا
۵۱۷ این ثنا گفتن ز من ترک ثناست‏ * کین دلیل هستى و هستى خطاست‏
۵۱۷Kاین ثنا گفتن زِ من ترکِ ثناست‏ * کین دلیلِ هستى و هستى خطاست‏
۵۱۸ پیش هست او بباید نیست بود * چیست هستى پیش او کور و کبود
۵۱۸Kپیشِ هستِ او بباید نیست بود * چیست هستى پیشِ او کور و کبود
۵۱۹ گر نبودى کور از او بگداختى‏ * گرمى خورشید را بشناختى‏
۵۱۹Kگر نبودى کور زو بگداختى‏ * گرمىِ خورشید را بشناختى‏
۵۲۰ ور نبودى او کبود از تعزیت‏ * کى فسردى همچو یخ این ناحیت‏
۵۲۰Kور نبودى او کبود از تَعْزِیَت‏ * کَى فسردى همچو یخ این ناحیت‏

1024

title of 1024
۵۲۱ همچو شه نادان و غافل بد وزیر * پنجه مى‏زد با قدیم ناگزیر
۵۲۱Kهمچو شه نادان و غافل بُد وزیر * پنجه مى‏زد با قدیم ناگُزیر
۵۲۲ با چنان قادر خدایى کز عدم‏ * صد چو عالم هست گرداند به دم‏
۵۲۲K * صد چو عالَم هست گرداند بدَم‏
۵۲۳ صد چو عالم در نظر پیدا کند * چون که چشمت را به خود بینا کند
۵۲۳Kصد چو عالَم در نظر پیدا کند * چونک چشمت را بخود بینا کند
۵۲۴ گر جهان پیشت بزرگ و بى‏بنى است‏ * پیش قدرت ذره اى مى‏دان که نیست‏
۵۲۴Kگر جهان پیشت بزرگ و بى‌‏بُنیست‏ * پیشِ قدرت ذرّه‌اى مى‏دان که نیست‏
۵۲۵ این جهان خود حبس جانهاى شماست‏ * هین روید آن سو که صحراى شماست‏
۵۲۵Kاین جهان خود حبسِ جانهاى شماست‏ *
۵۲۶ این جهان محدود و آن خود بى‏حد است‏ * نقش و صورت پیش آن معنى سد است‏
۵۲۶Kاین جهان محدود و آن خود بى‏حَدست‏ * نقش و صورت پیشِ آن معنى سد‌ست‏
۵۲۷ صد هزاران نیزه‏ى فرعون را * در شکست از موسیى با یک عصا
۵۲۷Kصد هزاران نیزه‏ٔ فرعون را *
۵۲۸ صد هزاران طب جالینوس بود * پیش عیسى و دمش افسوس بود
۵۲۸Kصد هزاران طِبِّ جالینوس بود * پیشِ عیسى و دَمش افسوس بود
۵۲۹ صد هزاران دفتر اشعار بود * پیش حرف امیى آن عار بود
۵۲۹Kصد هزاران دفترِ اشعار بود * پیشِ حَرْفِ اُمِّیى‌اش عار بود
۵۳۰ با چنین غالب خداوندى کسى‏ * چون نمیرد گر نباشد او خسى‏
۵۳۱ بس دل چون کوه را انگیخت او * مرغ زیرک با دو پا آویخت او
۵۳۱Kبس دلِ چون کوه را انگیخت او * مرغِ زیرک با دو پا آویخت او
۵۳۲ فهم و خاطر تیز کردن نیست راه‏ * جز شکسته مى‏نگیرد فضل شاه‏
۵۳۲K * جز شکسته مى‏نگیرد فضلِ شاه‏
۵۳۳ اى بسا گنج آگنان کنج کاو * کان خیال اندیش را شد ریش گاو
۵۳۳Kاى بسا گنج آگنانِ کُنج‌کاو * کان خیال‌اندیش را شد ریشِ گاو
۵۳۴ گاو که بود تا تو ریش او شوى‏ * خاک چه بود تا حشیش او شوى‏
۵۳۴Kگاو که بْوَد تا تو ریشِ او شوى‏ * خاک چه بْوَد تا حشیشِ او شوى‏
۵۳۵ چون زنى از کار بد شد روى زرد * مسخ کرد او را خدا و زهره کرد
۵۳۵Kچون زنى از کارِ بَد شد روى زرد * مَسْخ کرد او را خدا و زُهره کرد
۵۳۶ عورتى را زهره کردن مسخ بود * خاک و گل گشتن نه مسخ است اى عنود
۵۳۶Kعورتى را زُهره کردن مسخ بود * خاک و گِل گشتن نه مسخست اى عنود
۵۳۷ روح مى‏بردت سوى چرخ برین‏ * سوى آب و گل شدى در اسفلین‏
۵۳۷Kروح مى‏بُردت سوى چرخِ برین‏ * سوى آب و گل شدى در اَسفَلین‏
۵۳۸ خویشتن را مسخ کردى زین سفول‏ * ز آن وجودى که بد آن رشک عقول‏
۵۳۸Kخویشتن را مسخ کردى زین سُفول‏ * زان وجودى که بُد آن رشکِ عقول‏
۵۳۹ پس ببین کین مسخ کردن چون بود * پیش آن مسخ این به غایت دون بود
۵۳۹K * پیشِ آن مسخ این به غایت دون بود
۵۴۰ اسب همت سوى اختر تاختى‏ * آدم مسجود را نشناختى‏
۵۴۰Kاسبِ همَّت سوى اختر تاختى‏ * آدمِ مسجود راَ نْشناختى‏
۵۴۱ آخر آدم زاده‏اى اى ناخلف‏ * چند پندارى تو پستى را شرف‏
۵۴۱Kآخر آدم‌زاده‏اى اى ناخَلَف‏ * چند پندارى تو پَستى را شرف‏
۵۴۲ چند گویى من بگیرم عالمى‏ * این جهان را پر کنم از خود همى‏
۵۴۲Kچند گویى من بگیرم عالَمى‏ *
۵۴۳ گر جهان پر برف گردد سربه‏سر * تاب خور بگدازدش با یک نظر
۵۴۳Kگر جهان پُر برف گردد سربسر * تابِ خور بگْدازدش با یک نظَر
۵۴۴ وزر او و صد وزیر و صد هزار * نیست گرداند خدا از یک شرار
۵۴۴Kوِزرِ او و صد وزیر و صد هزار * نیست گرداند خدا از یک شَرار
۵۴۵ عین آن تخییل را حکمت کند * عین آن زهر آب را شربت کند
۵۴۵Kعینِ آن تخییل را حکمت کند * عینِ آن زهر‌آب را شربت کند
۵۴۶ آن گمان انگیز را سازد یقین‏ * مهرها رویاند از اسباب کین‏
۵۴۶Kآن گمان‌انگیز را سازد یقین‏ * مِهرها رویاند از اسبابِ کین‏
۵۴۷ پرورد در آتش ابراهیم را * ایمنى روح سازد بیم را
۵۴۸ از سبب سوزیش من سودایى‏ام‏ * در خیالاتش چو سوفسطایى‏ام‏
۵۴۸Kاز سبب سوزیش من سوداییَم‏ * در خیالاتش چو سوفسطاییَم‏

1025

title of 1025
۵۴۹ مکر دیگر آن وزیر از خود ببست‏ * وعظ را بگذاشت و در خلوت نشست‏
۵۴۹K * وعظ را بگْذاشت و در خلوت نشست‏
۵۵۰ در مریدان در فکند از شوق سوز * بود در خلوت چهل پنجاه روز
۵۵۰Kدر مُریدان در فگند از شوق سوز *
۵۵۱ خلق دیوانه شدند از شوق او * از فراق حال و قال و ذوق او
۵۵۱K * از فراقِ حال و قال و ذوقِ او
۵۵۲ لابه و زارى همى‏کردند و او * از ریاضت گشته در خلوت دو تو
۵۵۳ گفته ایشان نیست ما را بى‏تو نور * بى‏عصا کش چون بود احوال کور
۵۵۳K * بى‏عصا‌کش چون بود احوالِ کور
۵۵۴ از سر اکرام و از بهر خدا * بیش از این ما را مدار از خود جدا
۵۵۴Kاز سرِ اِکرام و از بهرِ خدا * بیش ازین ما را مدار از خود جدا
۵۵۵ ما چو طفلانیم و ما را دایه تو * بر سر ما گستران آن سایه تو
۵۵۵K * بر سرِ ما گُستَران آن سایه تو
۵۵۶ گفت جانم از محبان دور نیست‏ * لیک بیرون آمدن دستور نیست‏
۵۵۶Kگفت جانم از مُحِّبان دور نیست‏ *
۵۵۷ آن امیران در شفاعت آمدند * و آن مریدان در شناعت آمدند
۵۵۷K * وان و مریدان در شناعت آمدند
۵۵۸ کاین چه بد بختى است ما را اى کریم‏ * از دل و دین مانده ما بى‏تو یتیم‏
۵۵۸Kکاین چه بدبختیست ما را اى کریم‏ *
۵۵۹ تو بهانه مى‏کنى و ما ز درد * مى‏زنیم از سوز دل دمهاى سرد
۵۵۹K * مى‏زنیم از سوزِ دل دمهاى سَرد
۵۶۰ ما به گفتار خوشت خو کرده‏ایم‏ * ما ز شیر حکمت تو خورده‏ایم‏
۵۶۰Kما بگفتارِ خوشت خو کرده‏ایم‏ * ما ز شیرِ حکمتِ تو خَورده‏ایم‏
۵۶۱ اللَّه الله این جفا با ما مکن‏ * خیر کن امروز را فردا مکن‏
۵۶۲ مى‏دهد دل مر ترا کاین بى‏دلان‏ * بى‏تو گردند آخر از بى‏حاصلان‏
۵۶۳ جمله در خشکى چو ماهى مى‏تپند * آب را بگشا ز جو بر دار بند
۵۶۳Kجمله در خشکى چو ماهى مى‏‌طپند * آب را بگْشا ز جُو بر دار بند
۵۶۴ اى که چون تو در زمانه نیست کس‏ * اللَّه اللَّه خلق را فریاد رس‏
۵۶۴K * اللَّه اللَّه خلق را فریاد رَس‏

1026

title of 1026
۵۶۵ گفت هان اى سخرگان گفت‏وگو * وعظ و گفتار زبان و گوش جو
۵۶۵K * وعظ و گفتارِ زبان و گوش جو
۵۶۶ پنبه اندر گوش حس دون کنید * بند حس از چشم خود بیرون کنید
۵۶۶Kپنبه اندر گوشِ حسِّ دون کنید * بندِ حسِّ از چشمِ خود بیرون کنید
۵۶۷ پنبه‏ى آن گوش سر گوش سر است‏ * تا نگردد این کر آن باطن کر است‏
۵۶۷Kپنبه‏ٔ آن گوشِ سِّر گوش سَرست‏ * تا نگردد این کَر آن باطن کَر است‏
۵۶۸ بى‏حس و بى‏گوش و بى‏فکرت شوید * تا خطاب‏ ارْجِعِی‏ را بشنوید
۵۶۸Kبى‏حِس و بى‏گوش و بى‏فکرت شوید * تا خطابِ‏ اِرْجِعِی‏ را بِشْنوید
۵۶۹ تا به گفت‏وگوى بیدارى درى‏ * تو ز گفت خواب بویى کى برى‏
۵۶۹Kتا بگفت‏وگوى بیدارى دَرى‏ * تو ز گفتِ خواب بویى کَى بَرى‏
۵۷۰ سیر بیرونى است قول و فعل ما * سیر باطن هست بالاى سما
۵۷۰Kسَیْرِ بیرونیست قول و فعلِ ما * سَیْرِ باطن هست بالاى سَما
۵۷۱ حس خشکى دید کز خشکى بزاد * عیسى جان پاى بر دریا نهاد
۵۷۱Kحِسّ خشکى دید کز خشکى بزاد *
۵۷۲ سیر جسم خشک بر خشکى فتاد * سیر جان پا در دل دریا نهاد
۵۷۲Kسَیْرِ جسم خشک بر خشکى فتاد * سَیْرِ جان پا در دلِ دریا نهاد
۵۷۳ چون که عمر اندر ره خشکى گذشت‏ * گاه کوه و گاه صحرا گاه دشت‏
۵۷۳Kچونک عمر اندر رهِ خشکى گذشت‏ * گاه کوه و گاه دریا گاه دشت‏
۵۷۴ آب حیوان از کجا خواهى تو یافت‏ * موج دریا را کجا خواهى شکافت‏
۵۷۴Kآبِ حیوان از کجا خواهى تو یافت‏ * موجِ دریا را کجا خواهى شکافت‏
۵۷۵ موج خاکى وهم و فهم و فکر ماست‏ * موج آبى محو و سکر است و فناست‏
۵۷۵Kموجِ خاکى وهم و فهم و فکرِ ماست‏ * موج آبى محو و سُکَرست و فناست‏
۵۷۶ تا در این سکرى از آن سکرى تو دور * تا از این مستى از آن جامى تو دور
۵۷۶K * تا ازین مستى ازان جامى تو کور
۵۷۷ گفت‏وگوى ظاهر آمد چون غبار * مدتى خاموش خو کن هوش دار
۵۷۷Kگفت ‏و گوىِ ظاهر آمد چون غبار * مدَّتى خاموش خُو کن هوش دار

1027

title of 1027
۵۷۸ جمله گفتند اى حکیم رخنه جو * این فریب و این جفا با ما مگو
۵۷۸Kجمله گفتند اى حکیمِ رَخنه جُو *
۵۷۹ چار پا را قدر طاقت بار نه‏ * بر ضعیفان قدر قوت کار نه‏
۵۷۹Kچار پا را قدرِ طاقت بار نِه‏ * بر ضعیفان قدرِ قُوَّت کار نِه‏
۵۸۰ دانه‏ى هر مرغ اندازه‏ى وى است‏ * طعمه‏ى هر مرغ انجیرى کى است‏
۵۸۰Kدانه‏ٔ هر مرغ اندازه‏ٔ وَیَست‏ * طُعْمه‏ٔ هر مرغ انجیرى کَیَست‏
۵۸۱ طفل را گر نان دهى بر جاى شیر * طفل مسکین را از آن نان مرده گیر
۵۸۱Kطِفل را‌‌گر نان دهى بر جاى شیر * طفلِ مسکین را از آن نان مرده گیر
۵۸۲ چون که دندانها بر آرد بعد از آن‏ * هم بخود گردد دلش جویاى نان‏
۵۸۲Kچونک دندانها بر آرد بعد از آن‏ *
۵۸۳ مرغ پر نارسته چون پران شود * لقمه‏ى هر گربه‏ى دران شود
۵۸۳Kمرغِ پر نارُسته چون پَراّن شود * لقمه‏ٔ هر گربه‏ٔ دَرّان شود
۵۸۴ چون بر آرد پر بپرد او به خود * بى‏تکلف بى‏صفیر نیک و بد
۵۸۴Kچون بر آرد پَر بپَّرد او بخَود * بى‏تکلّف بى‏صفیرِ نیک و بد
۵۸۵ دیو را نطق تو خامش مى‏کند * گوش ما را گفت تو هش مى‏کند
۵۸۵Kدیو را نطقِ تو خامُش مى‏کند * گوشِ ما را گفت تو هُش مى‏کند
۵۸۶ گوش ما هوش است چون گویا تویى‏ * خشک ما بحر است چون دریا تویى‏
۵۸۶Kگوشِ ما هوش‌ست چون گویا تویى‏ * خشکِ ما بحرست چون دریا تویى‏
۵۸۷ با تو ما را خاک بهتر از فلک‏ * اى سماک از تو منور تا سمک‏
۵۸۷K * اى سماک از تو منَّور تا سَمَک‏
۵۸۸ بى‏تو ما را بر فلک تاریکى است‏ * با تو اى ماه این فلک بارى کى است‏
۵۸۸Kبى‏تو ما را بر فلک تاریکىیَست‏ * با تو اى ماه این فلک بارى کِیَست‏
۵۸۹ صورت رفعت بود افلاک را * معنى رفعت روان پاک را
۵۸۹Kصورتِ رفعت بود افلاک را *
۵۹۰ صورت رفعت براى جسمهاست‏ * جسمها در پیش معنى اسمهاست‏
۵۹۰Kصورتِ رفعت براى جسمهاست‏ * جسمها در پیشِ معنى اسمهاست‏

1028

title of 1028
۵۹۱ گفت حجتهاى خود کوته کنید * پند را در جان و در دل ره کنید
۵۹۱Kگفت حُجَّتهاى خود کوته کنید *
۵۹۲ گر امینم متهم نبود امین‏ * گر بگویم آسمان را من زمین‏
۵۹۲Kگر امینم مَّتهم نبْود امین‏ *
۵۹۳ گر کمالم با کمال انکار چیست‏ * ور نیم این زحمت و آزار چیست‏
۵۹۳Kگر کمالم با کمال اِنکار چیست‏ * ور نِیَم این زحمت و آزار چیست‏
۵۹۴ من نخواهم شد ازین خلوت برون‏ * ز آنکه مشغولم به احوال درون‏
۵۹۴Kمن نخواهم شد از این خلوت برون‏ * زانک مشغولم به احوالِ درون‏

1029

title of 1029
۵۹۵ جمله گفتند اى وزیر انکار نیست‏ * گفت ما چون گفتن اغیار نیست‏
۵۹۵Kجمله گفتند اى وزیرِ انکار نیست‏ * گفتِ ما چون گفتنِ اغیار نیست‏
۵۹۶ اشک دیده‏ست از فراق تو دوان‏ * آه آه است از میان جان روان‏
۵۹۷ طفل با دایه نه استیزد و لیک‏ * گرید او گر چه نه بد داند نه نیک‏
۵۹۸ ما چون چنگیم و تو زخمه مى‏زنى‏ * زارى از ما نى تو زارى مى‏کنى‏
۵۹۹ ما چو ناییم و نوا در ما ز تست‏ * ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست‏
۶۰۰ ما چو شطرنجیم اندر برد و مات‏ * برد و مات ما ز تست اى خوش صفات‏
۶۰۱ ما که باشیم اى تو ما را جان جان‏ * تا که ما باشیم با تو در میان‏
۶۰۲ ما عدمهاییم و هستیهاى ما * تو وجود مطلقى فانى نما
۶۰۳ ما همه شیران ولى شیر علم‏ * حمله‏شان از باد باشد دم‏به‏دم‏
۶۰۴ حمله شان پیدا و ناپیداست باد * آن که ناپیداست هرگز کم مباد
۶۰۵ باد ما و بود ما از داد تست‏ * هستى ما جمله از ایجاد تست‏
۶۰۶ لذت هستى نمودى نیست را * عاشق خود کرده بودى نیست را
۶۰۷ لذت انعام خود را وامگیر * نقل و باده و جام خود را وامگیر
۶۰۸ ور بگیرى کیت جستجو کند * نقش با نقاش چون نیرو کند
۶۰۹ منگر اندر ما، مکن در ما نظر * اندر اکرام و سخاى خود نگر
۶۱۰ ما نبودیم و تقاضامان نبود * لطف تو ناگفته‏ى ما مى‏شنود
۶۱۱ نقش باشد پیش نقاش و قلم‏ * عاجز و بسته چو کودک در شکم‏
۶۱۲ پیش قدرت خلق جمله بارگه‏ * عاجزان چون پیش سوزن کارگه‏
۶۱۳ گاه نقشش دیو و گه آدم کند * گاه نقشش شادى و گه غم کند
۶۱۴ دست نه تا دست جنباند به دفع‏ * نطق نه تا دم زند در ضر و نفع‏
۶۱۵ تو ز قرآن باز خوان تفسیر بیت‏ * گفت ایزد ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ‏
۶۱۶ گر بپرانیم تیر آن نه ز ماست‏ * ما کمان و تیر اندازش خداست‏
۶۱۷ این نه جبر این معنى جبارى است‏ * ذکر جبارى براى زارى است‏
۶۱۸ زارى ما شد دلیل اضطرار * خجلت ما شد دلیل اختیار
۶۱۹ گر نبودى اختیار این شرم چیست‏ * وین دریغ و خجلت و آزرم چیست‏
۶۲۰ زجر استادان و شاگردان چراست‏ * خاطر از تدبیرها گردان چراست‏
۶۲۱ ور تو گویى غافل است از جبر او * ماه حق پنهان کند در ابر رو
۶۲۲ هست این را خوش جواب ار بشنوى‏ * بگذرى از کفر و در دین بگروى‏
۶۲۳ حسرت و زارى گه بیمارى است‏ * وقت بیمارى همه بیدارى است‏
۶۲۴ آن زمان که مى‏شوى بیمار تو * مى‏کنى از جرم استغفار تو
۶۲۵ مى‏نماید بر تو زشتى گنه‏ * مى‏کنى نیت که باز آیم به ره‏
۶۲۶ عهد و پیمان مى‏کنى که بعد از این‏ * جز که طاعت نبودم کار گزین‏
۶۲۷ پس یقین گشت این که بیمارى ترا * مى‏ببخشد هوش و بیدارى ترا
۶۲۸ پس بدان این اصل را اى اصل جو * هر که را درد است او برده ست بو
۶۲۹ هر که او بیدارتر پر دردتر * هر که او آگاه‏تر رخ زردتر
۶۳۰ گر ز جبرش آگهى زاریت کو * بینش زنجیر جباریت کو
۶۳۱ بسته در زنجیر چون شادى کند * کى اسیر حبس آزادى کند
۶۳۲ ور تو مى‏بینى که پایت بسته‏اند * بر تو سرهنگان شه بنشسته‏اند
۶۳۳ پس تو سرهنگى مکن با عاجزان‏ * ز آن که نبود طبع و خوى عاجز آن‏
۶۳۴ چون تو جبر او نمى‏بینى مگو * ور همى‏بینى نشان دید کو
۶۳۵ در هر آن کارى که میل استت بدان‏ * قدرت خود را همى‏بینى عیان‏
۶۳۶ و اندر آن کارى که میلت نیست و خواست‏ * خویش را جبرى کنى کاین از خداست‏
۶۳۷ انبیا در کار دنیا جبرى‏اند * کافران در کار عقبى جبرى‏اند
۶۳۸ انبیا را کار عقبى اختیار * جاهلان را کار دنیا اختیار
۶۳۹ ز آن که هر مرغى به سوى جنس خویش‏ * مى‏پرد او در پس و جان پیش پیش‏
۶۴۰ کافران چون جنس سجین آمدند * سجن دنیا را خوش آیین آمدند
۶۴۱ انبیا چون جنس علیین بدند * سوى علیین جان و دل شدند
۶۴۲ این سخن پایان ندارد لیک ما * باز گوییم آن تمامى قصه را

1030

title of 1030
۶۴۳ آن وزیر از اندرون آواز داد * کاى مریدان از من این معلوم باد
۶۴۴ که مرا عیسى چنین پیغام کرد * کز همه یاران و خویشان باش فرد
۶۴۵ روى در دیوار کن تنها نشین‏ * وز وجود خویش هم خلوت گزین‏
۶۴۶ بعد از این دستورى گفتار نیست‏ * بعد از این با گفت و گویم کار نیست‏
۶۴۷ الوداع اى دوستان من مرده‏ام‏ * رخت بر چارم فلک بر برده‏ام‏
۶۴۸ تا به زیر چرخ نارى چون حطب‏ * من نسوزم در عنا و در عطب‏
۶۴۹ پهلوى عیسى نشینم بعد از این‏ * بر فراز آسمان چارمین‏

1031

title of 1031
۶۵۰ و آنگهانى آن امیران را بخواند * یک به یک تنها به هر یک حرف راند
۶۵۱ گفت هر یک را به دین عیسوى‏ * نایب حق و خلیفه‏ى من توى‏
۶۵۲ و آن امیران دگر اتباع تو * کرد عیسى جمله را اشیاع تو
۶۵۳ هر امیرى کو کشید گردن بگیر * یا بکش یا خود همى‏دارش اسیر
۶۵۴ لیک تا من زنده‏ام این وامگو * تا نمیرم این ریاست را مجو
۶۵۵ تا نمیرم من تو این پیدا مکن‏ * دعوى شاهى و استیلا مکن‏
۶۵۶ اینک این طومار و احکام مسیح‏ * یک به یک بر خوان تو بر امت فصیح‏
۶۵۷ هر امیرى را چنین گفت او جدا * نیست نایب جز تو در دین خدا
۶۵۸ هر یکى را کرد او یک یک عزیز * هر چه آن را گفت این را گفت نیز
۶۵۹ هر یکى را او یکى طومار داد * هر یکى ضد دگر بود المراد
۶۶۰ جملگى طومارها بد مختلف‏ * چون حروف آن جمله از یا تا الف‏
۶۶۱ حکم این طومار ضد حکم آن‏ * پیش از این کردیم این ضد را بیان‏

1032

title of 1032
۶۶۲ بعد از آن چل روز دیگر در ببست‏ * خویش کشت و از وجود خود برست‏
۶۶۳ چون که خلق از مرگ او آگاه شد * بر سر گورش قیامت‏گاه شد
۶۶۴ خلق چندان جمع شد بر گور او * موکنان جامه دران در شور او
۶۶۵ کان عدد را هم خدا داند شمرد * از عرب وز ترک و از رومى و کرد
۶۶۶ خاک او کردند بر سرهاى خویش‏ * درد او دیدند درمان جاى خویش‏
۶۶۷ آن خلایق بر سر گورش مهى‏ * کرده خون را از دو چشم خود رهى‏

1033

title of 1033
۶۶۸ بعد ماهى خلق گفتند اى مهان‏ * از امیران کیست بر جایش نشان‏
۶۶۹ تا به جاى او شناسیمش امام‏ * دست و دامن را بدست او دهیم‏
۶۷۰ چون که شد خورشید و ما را کرد داغ‏ * چاره نبود بر مقامش از چراغ‏
۶۷۱ چون که شد از پیش دیده وصل یار * نایبى باید از او مان یادگار
۶۷۲ چون که گل بگذشت و گلشن شد خراب‏ * بوى گل را از که یابیم از گلاب‏
۶۷۳ چون خدا اندر نیاید در عیان‏ * نایب حق‏اند این پیغمبران‏
۶۷۴ نه غلط گفتم که نایب با منوب‏ * گر دو پندارى قبیح آید نه خوب‏
۶۷۵ نه دو باشد تا تویى صورت پرست‏ * پیش او یک گشت کز صورت برست‏
۶۷۶ چون به صورت بنگرى چشم تو دست‏ * تو به نورش درنگر کز چشم رست‏
۶۷۷ نور هر دو چشم نتوان فرق کرد * چون که در نورش نظر انداخت مرد
۶۷۸ ده چراغ ار حاضر آید در مکان‏ * هر یکى باشد به صورت غیر آن‏
۶۷۹ فرق نتوان کرد نور هر یکى‏ * چون به نورش روى آرى بى‏شکى‏
۶۸۰ گر تو صد سیب و صد آبى بشمرى‏ * صد نماند یک شود چون بفشرى‏
۶۸۱ در معانى قسمت و اعداد نیست‏ * در معانى تجزیه و افراد نیست‏
۶۸۲ اتحاد یار با یاران خوش است‏ * پاى معنى گیر صورت سرکش است‏
۶۸۳ صورت سرکش گدازان کن به رنج‏ * تا ببینى زیر او وحدت چو گنج‏
۶۸۴ ور تو نگذارى عنایتهاى او * خود گدازد اى دلم مولاى او
۶۸۵ او نماید هم به دلها خویش را * او بدوزد خرقه‏ى درویش را
۶۸۶ منبسط بودیم و یک جوهر همه‏ * بى‏سر و بى‏پا بدیم آن سر همه‏
۶۸۷ یک گهر بودیم همچون آفتاب‏ * بى‏گره بودیم و صافى همچو آب‏
۶۸۸ چون به صورت آمد آن نور سره‏ * شد عدد چون سایه‏هاى کنگره‏
۶۸۹ کنگره ویران کنید از منجنیق‏ * تا رود فرق از میان این فریق‏
۶۹۰ شرح این را گفتمى من از مرى‏ * لیک ترسم تا نلغزد خاطرى‏
۶۹۱ نکته‏ها چون تیغ پولاد است تیز * گر ندارى تو سپر واپس گریز
۶۹۲ پیش این الماس بى‏اسپر میا * کز بریدن تیغ را نبود حیا
۶۹۳ زین سبب من تیغ کردم در غلاف‏ * تا که کج خوانى نخواند بر خلاف‏
۶۹۴ آمدیم اندر تمامى داستان‏ * وز وفادارى جمع راستان‏
۶۹۵ کز پس این پیشوا برخاستند * بر مقامش نایبى مى‏خواستند

1034

title of 1034
۶۹۶ یک امیرى ز آن امیران پیش رفت‏ * پیش آن قوم وفا اندیش رفت‏
۶۹۷ گفت اینک نایب آن مرد من‏ * نایب عیسى منم اندر زمن‏
۶۹۸ اینک این طومار برهان من است‏ * کاین نیابت بعد از او آن من است‏
۶۹۹ آن امیر دیگر آمد از کمین‏ * دعوى او در خلافت بد همین‏
۷۰۰ از بغل او نیز طومارى نمود * تا بر آمد هر دو را خشم جهود
۷۰۱ آن امیران دگر یک یک قطار * بر کشیده تیغهاى آب دار
۷۰۲ هر یکى را تیغ و طومارى به دست‏ * درهم‏افتادند چون پیلان مست‏
۷۰۳ صد هزاران مرد ترسا کشته شد * تا ز سرهاى بریده پشته شد
۷۰۴ خون روان شد همچو سیل از چپ و راست‏ * کوه کوه اندر هوا زین گرد خاست‏
۷۰۵ تخمهاى فتنه‏ها کاو کشته بود * آفت سرهاى ایشان گشته بود
۷۰۶ جوزها بشکست و آن کان مغز داشت‏ * بعد کشتن روح پاک نغز داشت‏
۷۰۷ کشتن و مردن که بر نقش تن است‏ * چون انار و سیب را بشکستن است‏
۷۰۸ آن چه شیرین است او شد ناردانگ‏ * و آن که پوسیده ست نبود غیر بانگ‏
۷۰۹ آن چه با معنى است خود پیدا شود * و آن چه پوسیده ست او رسوا شود
۷۱۰ رو به معنى کوش اى صورت پرست‏ * ز آن که معنى بر تن صورت پر است‏
۷۱۱ همنشین اهل معنى باش تا * هم عطا یابى و هم باشى فتا
۷۱۲ جان بى‏معنى در این تن بى‏خلاف‏ * هست همچون تیغ چوبین در غلاف‏
۷۱۳ تا غلاف اندر بود با قیمت است‏ * چون برون شد سوختن را آلت است‏
۷۱۴ تیغ چوبین را مبر در کارزار * بنگر اول تا نگردد کار زار
۷۱۵ گر بود چوبین برو دیگر طلب‏ * ور بود الماس پیش آ با طرب‏
۷۱۶ تیغ در زرادخانه‏ى اولیاست‏ * دیدن ایشان شما را کیمیاست‏
۷۱۷ جمله دانایان همین گفته همین‏ * هست دانا رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ‏
۷۱۸ گر انارى مى‏خرى خندان بخر * تا دهد خنده ز دانه‏ى او خبر
۷۱۹ اى مبارک خنده‏اش کاو از دهان‏ * مى‏نماید دل چو در از درج جان‏
۷۲۰ نامبارک خنده‏ى آن لاله بود * کز دهان او سیاهى دل نمود
۷۲۱ نار خندان باغ را خندان کند * صحبت مردانت از مردان کند
۷۲۲ گر تو سنگ صخره و مرمر شوى‏ * چون به صاحب دل رسى گوهر شوى‏
۷۲۳ مهر پاکان در میان جان نشان‏ * دل مده الا به مهر دل خوشان‏
۷۲۴ کوى نومیدى مرو امیدهاست‏ * سوى تاریکى مرو خورشیدهاست‏
۷۲۵ دل ترا در کوى اهل دل کشد * تن ترا در حبس آب و گل کشد
۷۲۶ هین غذاى دل بده از هم دلى‏ * رو بجو اقبال را از مقبلى‏

1035

title of 1035
۷۲۷ بود در انجیل نام مصطفى‏ * آن سر پیغمبران بحر صفا
۷۲۸ بود ذکر حلیه‏ها و شکل او * بود ذکر غزو و صوم و اکل او
۷۲۹ طایفه‏ى نصرانیان بهر ثواب‏ * چون رسیدندى بدان نام و خطاب‏
۷۳۰ بوسه دادندى بر آن نام شریف‏ * رو نهادندى بر آن وصف لطیف‏
۷۳۱ اندر این فتنه که گفتیم آن گروه‏ * ایمن از فتنه بدند و از شکوه‏
۷۳۲ ایمن از شر امیران و وزیر * در پناه نام احمد مستجیر
۷۳۳ نسل ایشان نیز هم بسیار شد * نور احمد ناصر آمد یار شد
۷۳۴ و آن گروه دیگر از نصرانیان‏ * نام احمد داشتندى مستهان‏
۷۳۵ مستهان و خوار گشتند از فتن‏ * از وزیر شوم راى شوم فن‏
۷۳۶ هم مخبط دینشان و حکمشان‏ * از پى طومارهاى کژ بیان‏
۷۳۷ نام احمد این چنین یارى کند * تا که نورش چون نگهدارى کند
۷۳۸ نام احمد چون حصارى شد حصین‏ * تا چه باشد ذات آن روح الامین‏
۷۳۹ بعد از این خون‏ریز درمان‏ناپذیر * کاندر افتاد از بلاى آن وزیر

1036

title of 1036
۷۴۰ یک شه دیگر ز نسل آن جهود * در هلاک قوم عیسى رو نمود
۷۴۱ گر خبر خواهى از این دیگر خروج‏ * سوره بر خوان و السما ذات البروج‏
۷۴۲ سنت بد کز شه اول بزاد * این شه دیگر قدم بر وى نهاد
۷۴۳ هر که او بنهاد ناخوش سنتى‏ * سوى او نفرین رود هر ساعتى‏
۷۴۴ نیکوان رفتند و سنتها بماند * وز لئیمان ظلم و لعنتها بماند
۷۴۵ تا قیامت هر که جنس آن بدان‏ * در وجود آید بود رویش بدان‏
۷۴۶ رگ رگ است این آب شیرین و آب شور * در خلایق مى‏رود تا نفخ صور
۷۴۷ نیکوان را هست میراث از خوش‏آب‏ * آن چه میراث است‏ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ‏
۷۴۸ شد نیاز طالبان ار بنگرى‏ * شعله‏ها از گوهر پیغمبرى‏
۷۴۹ شعله‏ها با گوهران گردان بود * شعله آن جانب رود هم کان بود
۷۵۰ نور روزن گرد خانه مى‏دود * ز آنکه خور برجى به برجى مى‏رود
۷۵۱ هر که را با اخترى پیوستگى است‏ * مر و را با اختر خود هم تگى است‏
۷۵۲ طالعش گر زهره باشد در طرب‏ * میل کلى دارد و عشق و طلب‏
۷۵۳ ور بود مریخى خون‏ریز خو * جنگ و بهتان و خصومت جوید او
۷۵۴ اخترانند از وراى اختران‏ * که احتراق و نحس نبود اندر آن‏
۷۵۵ سایران در آسمانهاى دگر * غیر این هفت آسمان معتبر
۷۵۶ راسخان در تاب انوار خدا * نى بهم پیوسته نى از هم جدا
۷۵۷ هر که باشد طالع او ز آن نجوم‏ * نفس او کفار سوزد در رجوم‏
۷۵۸ خشم مریخى نباشد خشم او * منقلب رو غالب و مغلوب خو
۷۵۹ نور غالب ایمن از نقص و غسق‏ * در میان اصبعین نور حق‏
۷۶۰ حق فشاند آن نور را بر جانها * مقبلان برداشته دامانها
۷۶۱ و آن نثار نور را وایافته‏ * روى از غیر خدا بر تافته‏
۷۶۲ هر که را دامان عشقى نابده‏ * ز آن نثار نور بى‏بهره شده‏
۷۶۳ جزوها را رویها سوى کل است‏ * بلبلان را عشق با روى گل است‏
۷۶۴ گاو را رنگ از برون و مرد را * از درون جو رنگ سرخ و زرد را
۷۶۵ رنگهاى نیک از خم صفاست‏ * رنگ زشتان از سیاه‏آبه‏ى جفاست‏
۷۶۶ صِبْغَةَ اللَّهِ‏ نام آن رنگ لطیف‏ * لَعْنَةُ اللَّهِ* بوى این رنگ کثیف‏
۷۶۷ آن چه از دریا به دریا مى‏رود * از همانجا کامد آن جا مى‏رود
۷۶۸ از سر که سیلهاى تیز رو * وز تن ما جان عشق آمیز رو

1037

title of 1037
۷۶۹ آن جهود سگ ببین چه راى کرد * پهلوى آتش بتى بر پاى کرد
۷۷۰ کان که این بت را سجود آرد برست‏ * ور نیارد در دل آتش نشست‏
۷۷۱ چون سزاى این بت نفس او نداد * از بت نفسش بتى دیگر بزاد
۷۷۲ مادر بتها بت نفس شماست‏ * ز آن که آن بت مار و این بت اژدهاست‏
۷۷۳ آهن و سنگ است نفس و بت شرار * آن شرار از آب مى‏گیرد قرار
۷۷۴ سنگ و آهن ز آب کى ساکن شود * آدمى با این دو کى ایمن شود
۷۷۵ بت سیاه‏آبه‏ست در کوزه نهان‏ * نفس مر آب سیه را چشمه دان‏
۷۷۶ آن بت منحوت چون سیل سیاه‏ * نفس بتگر چشمه‏اى بر آب راه‏
۷۷۷ صد سبو را بشکند یک پاره سنگ‏ * و آب چشمه مى‏زهاند بى‏درنگ‏
۷۷۸ بت شکستن سهل باشد نیک سهل‏ * سهل دیدن نفس را جهل است جهل‏
۷۷۹ صورت نفس ار بجویى اى پسر * قصه‏ى دوزخ بخوان با هفت در
۷۸۰ هر نفس مکرى و در هر مکر ز آن‏ * غرقه صد فرعون با فرعونیان‏
۷۸۱ در خداى موسى و موسى گریز * آب ایمان را ز فرعونى مریز
۷۸۲ دست را اندر احد و احمد بزن‏ * اى برادر واره از بو جهل تن‏

1038

title of 1038
۷۸۳ یک زنى با طفل آورد آن جهود * پیش آن بت و آتش اندر شعله بود
۷۸۴ طفل از او بستد در آتش در فکند * زن بترسید و دل از ایمان بکند
۷۸۵ خواست تا او سجده آرد پیش بت‏ * بانگ زد آن طفل إنی لم أمت‏
۷۸۶ اندر آ اى مادر اینجا من خوشم‏ * گر چه در صورت میان آتشم‏
۷۸۷ چشم بند است آتش از بهر حجاب‏ * رحمت است این سر بر آورده ز جیب‏
۷۸۸ اندر آ مادر ببین برهان حق‏ * تا ببینى عشرت خاصان حق‏
۷۸۹ اندر آ و آب بین آتش مثال‏ * از جهانى کاتش است آبش مثال‏
۷۹۰ اندر آ اسرار ابراهیم بین‏ * کاو در آتش یافت سرو و یاسمین‏
۷۹۱ مرگ مى‏دیدم گه زادن ز تو * سخت خوفم بود افتادن ز تو
۷۹۲ چون بزادم رستم از زندان تنگ‏ * در جهان خوش هواى خوب رنگ‏
۷۹۳ من جهان را چون رحم دیدم کنون‏ * چون در این آتش بدیدم این سکون‏
۷۹۴ اندر این آتش بدیدم عالمى‏ * ذره ذره اندر او عیسى دمى‏
۷۹۵ نک جهان نیست شکل هست ذات‏ * و آن جهان هست شکل بى‏ثبات‏
۷۹۶ اندر آ مادر به حق مادرى‏ * بین که این آذر ندارد آذرى‏
۷۹۷ اندر آ مادر که اقبال آمده ست‏ * اندر آ مادر مده دولت ز دست‏
۷۹۸ قدرت آن سگ بدیدى اندر آ * تا ببینى قدرت و لطف خدا
۷۹۹ من ز رحمت مى‏کشانم پاى تو * کز طرب خود نیستم پرواى تو
۸۰۰ اندر آ و دیگران را هم بخوان‏ * کاندر آتش شاه بنهاده ست خوان‏
۸۰۱ اندر آیید اى مسلمانان همه‏ * غیر عذب دین عذاب است آن همه‏
۸۰۲ اندر آیید اى همه پروانه‏وار * اندر این بهره که دارد صد بهار
۸۰۳ بانگ مى‏زد در میان آن گروه‏ * پر همى‏شد جان خلقان از شکوه‏
۸۰۴ خلق خود را بعد از آن بى‏خویشتن‏ * مى‏فگندند اندر آتش مرد و زن‏
۸۰۵ بى‏موکل بى‏کشش از عشق دوست‏ * ز آن که شیرین کردن هر تلخ از اوست‏
۸۰۶ تا چنان شد کان عوانان خلق را * منع مى‏کردند کاتش در میا
۸۰۷ آن یهودى شد سیه رو و خجل‏ * شد پشیمان زین سبب بیمار دل‏
۸۰۸ کاندر ایمان خلق عاشق‏تر شدند * در فناى جسم صادق‏تر شدند
۸۰۹ مکر شیطان هم در او پیچید شکر * دیو هم خود را سیه رو دید شکر
۸۱۰ آن چه مى‏مالید در روى کسان‏ * جمع شد در چهره‏ى آن ناکس آن‏
۸۱۱ آنکه مى‏درید جامه‏ى خلق چست‏ * شد دریده آن او ایشان درست‏

1039

title of 1039
۸۱۲ آن دهان کژ کرد و از تسخر بخواند * مر محمد را دهانش کژ بماند
۸۱۳ باز آمد کاى محمد عفو کن‏ * اى ترا الطاف و علم من لدن‏
۸۱۴ من ترا افسوس مى‏کردم ز جهل‏ * من بدم افسوس را منسوب و اهل‏
۸۱۵ چون خدا خواهد که پرده‏ى کس درد * میلش اندر طعنه‏ى پاکان برد
۸۱۶ چون خدا خواهد که پوشد عیب کس‏ * کم زند در عیب معیوبان نفس‏
۸۱۷ چون خدا خواهد که‏مان یارى کند * میل ما را جانب زارى کند
۸۱۸ اى خنک چشمى که آن گریان اوست‏ * وى همایون دل که آن بریان اوست‏
۸۱۹ آخر هر گریه آخر خنده‏اى است‏ * مرد آخر بین مبارک بنده‏اى است‏
۸۲۰ هر کجا آب روان سبزه بود * هر کجا اشک روان رحمت شود
۸۲۱ باش چون دولاب نالان چشم تر * تا ز صحن جانت بر روید خضر
۸۲۲ اشک خواهى رحم کن بر اشک بار * رحم خواهى بر ضعیفان رحم آر

1040

title of 1040
۸۲۳ رو به آتش کرد شه کاى تند خو * آن جهان سوز طبیعى خوت کو
۸۲۴ چون نمى‏سوزى چه شد خاصیتت‏ * یا ز بخت ما دگر شد نیتت‏
۸۲۵ مى‏نبخشایى تو بر آتش پرست‏ * آن که نپرستد ترا او چون برست‏
۸۲۶ هرگز اى آتش تو صابر نیستى‏ * چون نسوزى چیست قادر نیستى‏
۸۲۷ چشم بند است این عجب یا هوش بند * چون نسوزاند چنین شعله‏ى بلند
۸۲۸ جادویى کردت کسى یا سیمیاست‏ * یا خلاف طبع تو از بخت ماست‏
۸۲۹ گفت آتش من همانم اى شمن‏ * اندر آ تو تا ببینى تاب من‏
۸۳۰ طبع من دیگر نگشت و عنصرم‏ * تیغ حقم هم به دستورى برم‏
۸۳۱ بر در خرگه سگان ترکمان‏ * چاپلوسى کرده پیش میهمان‏
۸۳۲ ور به خرگه بگذرد بیگانه رو * حمله بیند از سگان شیرانه او
۸۳۳ من ز سگ کم نیستم در بندگى‏ * کم ز ترکى نیست حق در زندگى‏
۸۳۴ آتش طبعت اگر غمگین کند * سوزش از امر ملیک دین کند
۸۳۵ آتش طبعت اگر شادى دهد * اندر او شادى ملیک دین نهد
۸۳۶ چون که غم بینى تو استغفار کن‏ * غم به امر خالق آمد کار کن‏
۸۳۷ چون بخواهد عین غم شادى شود * عین بند پاى، آزادى شود
۸۳۸ باد و خاک و آب و آتش بنده‏اند * با من و تو مرده با حق زنده‏اند
۸۳۹ پیش حق آتش همیشه در قیام‏ * همچو عاشق روز و شب پیچان مدام‏
۸۴۰ سنگ بر آهن زنى بیرون جهد * هم به امر حق قدم بیرون نهد
۸۴۱ آهن و سنگ ستم بر هم مزن‏ * کاین دو مى‏زایند همچون مرد و زن‏
۸۴۲ سنگ و آهن خود سبب آمد و لیک‏ * تو به بالاتر نگر اى مرد نیک‏
۸۴۳ کاین سبب را آن سبب آورد پیش‏ * بى‏سبب کى شد سبب هرگز ز خویش‏
۸۴۴ و آن سببها کانبیا را رهبر است‏ * آن سببها زین سببها برتر است‏
۸۴۵ این سبب را آن سبب عامل کند * باز گاهى بى‏بر و عاطل کند
۸۴۶ این سبب را محرم آمد عقلها * و آن سببها راست محرم انبیا
۸۴۷ این سبب چه بود به تازى گو رسن‏ * اندر این چه این رسن آمد به فن‏
۸۴۸ گردش چرخه رسن را علت است‏ * چرخه گردان را ندیدن زلت است‏
۸۴۹ این رسنهاى سببها در جهان‏ * هان و هان زین چرخ سر گردان مدان‏
۸۵۰ تا نمانى صفر و سر گردان چو چرخ‏ * تا نسوزى تو ز بى‏مغزى چو مرخ‏
۸۵۱ باد آتش مى‏خورد از امر حق‏ * هر دو سر مست آمدند از خمر حق‏
۸۵۲ آب حلم و آتش خشم اى پسر * هم ز حق بینى چو بگشایى بصر
۸۵۳ گر نبودى واقف از حق جان باد * فرق کى کردى میان قوم عاد

1041

title of 1041
۸۵۴ هود گرد مومنان خطى کشید * نرم مى‏شد باد کانجا مى‏رسید
۸۵۵ هر که بیرون بود ز آن خط جمله را * پاره پاره مى‏گسست اندر هوا
۸۵۶ همچنین شیبان راعى مى‏کشید * گرد بر گرد رمه خطى پدید
۸۵۷ چون به جمعه مى‏شد او وقت نماز * تا نیارد گرگ آن جا ترک تاز
۸۵۸ هیچ گرگى در نرفتى اندر آن‏ * گوسفندى هم نگشتى ز آن نشان‏
۸۵۹ باد حرص گرگ و حرص گوسفند * دایره‏ى مرد خدا را بود بند
۸۶۰ همچنین باد اجل با عارفان‏ * نرم و خوش همچون نسیم یوسفان‏
۸۶۱ آتش ابراهیم را دندان نزد * چون گزیده‏ى حق بود چونش گزد
۸۶۲ ز آتش شهوت نسوزد اهل دین‏ * باقیان را برده تا قعر زمین‏
۸۶۳ موج دریا چون به امر حق بتاخت‏ * اهل موسى را ز قبطى واشناخت‏
۸۶۴ خاک قارون را چو فرمان در رسید * با زر و تختش به قعر خود کشید
۸۶۵ آب و گل چون از دم عیسى چرید * بال و پر بگشاد مرغى شد پرید
۸۶۶ هست تسبیحت بخار آب و گل‏ * مرغ جنت شد ز نفخ صدق دل‏
۸۶۷ کوه طور از نور موسى شد به رقص‏ * صوفى کامل شد و رست او ز نقص‏
۸۶۸ چه عجب گر کوه صوفى شد عزیز * جسم موسى از کلوخى بود نیز

1042

title of 1042
۸۶۹ این عجایب دید آن شاه جهود * جز که طنز و جز که انکارش نبود
۸۷۰ ناصحان گفتند از حد مگذران‏ * مرکب استیزه را چندین مران‏
۸۷۱ ناصحان را دست بست و بند کرد * ظلم را پیوند در پیوند کرد
۸۷۲ بانگ آمد کار چون اینجا رسید * پاى دار اى سگ که قهر ما رسید
۸۷۳ بعد از آن آتش چهل گز بر فروخت‏ * حلقه گشت و آن جهودان را بسوخت‏
۸۷۴ اصل ایشان بود آتش ابتدا * سوى اصل خویش رفتند انتها
۸۷۵ هم ز آتش زاده بودند آن فریق‏ * جزوها را سوى کل باشد طریق‏
۸۷۶ آتشى بودند مومن سوز و بس‏ * سوخت خود را آتش ایشان چو خس‏
۸۷۷ آن که بوده ست امه الهاویه‏ * هاویه آمد مر او را زاویه‏
۸۷۸ مادر فرزند جویان وى است‏ * اصلها مر فرعها را در پى است‏
۸۷۹ آب اندر حوض اگر زندانى است‏ * باد نشفش مى‏کند کار کانى است‏
۸۸۰ مى‏رهاند مى‏برد تا معدنش‏ * اندک اندک تا نبینى بردنش‏
۸۸۱ وین نفس جانهاى ما را همچنان‏ * اندک اندک دزدد از حبس جهان‏
۸۸۲ تا إلیه یصعد أطیاب الکلم‏ * صاعدا منا إلى حیث علم‏
۸۸۳ ترتقی أنفاسنا بالمنتقى‏ * متحفا منا إلى دار البقا
۸۸۴ ثم تاتینا مکافات المقال‏ * ضعف ذاک رحمة من ذى الجلال‏
۸۸۵ ثم یلجینا الى امثالها * کى ینال العبد مما نالها
۸۸۶ هکذا تعرج و تنزل دایما * ذا فلا زلت علیه قائما
۸۸۷ پارسى گوییم یعنى این کشش‏ * ز آن طرف آید که آمد آن چشش‏
۸۸۸ چشم هر قومى به سویى مانده است‏ * کان طرف یک روز ذوقى رانده است‏
۸۸۹ ذوق جنس از جنس خود باشد یقین‏ * ذوق جزو از کل خود باشد ببین‏
۸۹۰ یا مگر آن قابل جنسى بود * چون بدو پیوست جنس او شود
۸۹۱ همچو آب و نان که جنس ما نبود * گشت جنس ما و اندر ما فزود
۸۹۲ نقش جنسیت ندارد آب و نان‏ * ز اعتبار آخر آن را جنس دان‏
۸۹۳ ور ز غیر جنس باشد ذوق ما * آن مگر مانند باشد جنس را
۸۹۴ آن که مانند است باشد عاریت‏ * عاریت باقى نماند عاقبت‏
۸۹۵ مرغ را گر ذوق آید از صفیر * چون که جنس خود نیابد شد نفیر
۸۹۶ تشنه را گر ذوق آید از سراب‏ * چون رسد در وى گریزد جوید آب‏
۸۹۷ مفلسان هم خوش شوند از زر قلب‏ * لیک آن رسوا شود در دار ضرب‏
۸۹۸ تا زر اندودیت از ره نفگند * تا خیال کژ ترا چه نفگند
۸۹۹ از کلیله باز جو آن قصه را * و اندر آن قصه طلب کن حصه را

1043

title of 1043
۹۰۰ طایفه‏ى نخجیر در وادى خوش‏ * بودشان از شیر دایم کش مکش‏
۹۰۱ بس که آن شیر از کمین درمى‏ربود * آن چرا بر جمله ناخوش گشته بود
۹۰۲ حیله کردند آمدند ایشان بشیر * کز وظیفه ما ترا داریم سیر
۹۰۳ بعد از این اندر پى صیدى میا * تا نگردد تلخ بر ما این گیا

1044

title of 1044
۹۰۴ گفت آرى گر وفا بینم نه مکر * مکرها بس دیده‏ام از زید و بکر
۹۰۵ من هلاک فعل و مکر مردمم‏ * من گزیده‏ى زخم مار و کژدمم‏
۹۰۶ مردم نفس از درونم در کمین‏ * از همه مردم بتر در مکر و کین‏
۹۰۷ گوش من لا یلدغ المؤمن شنید * قول پیغمبر به جان و دل گزید

1045

title of 1045
۹۰۸ جمله گفتند اى حکیم با خبر * الحذر دع لیس یغنى عن قدر
۹۰۹ در حذر شوریدن شور و شر است‏ * رو توکل کن توکل بهتر است‏
۹۱۰ با قضا پنجه مزن اى تند و تیز * تا نگیرد هم قضا با تو ستیز
۹۱۱ مرده باید بود پیش حکم حق‏ * تا نیاید زخم از رب الفلق‏

1046

title of 1046
۹۱۲ گفت آرى گر توکل رهبر است‏ * این سبب هم سنت پیغمبر است‏
۹۱۳ گفت پیغمبر به آواز بلند * با توکل زانوى اشتر ببند
۹۱۴ رمز الکاسب حبیب اللَّه شنو * از توکل در سبب کاهل مشو

1047

title of 1047
۹۱۵ قوم گفتندش که کسب از ضعف خلق‏ * لقمه‏ى تزویر دان بر قدر حلق‏
۹۱۶ نیست کسبى از توکل خوبتر * چیست از تسلیم خود محبوبتر
۹۱۷ بس گریزند از بلا سوى بلا * بس جهند از مار سوى اژدها
۹۱۸ حیله کرد انسان و حیله‏ش دام بود * آن که جان پنداشت خون آشام بود
۹۱۹ در ببست و دشمن اندر خانه بود * حیله‏ى فرعون زین افسانه بود
۹۲۰ صد هزاران طفل کشت آن کینه کش‏ * و آن که او مى‏جست اندر خانه‏اش‏
۹۲۱ دیده‏ى ما چون بسى علت در اوست‏ * رو فنا کن دید خود در دید دوست‏
۹۲۲ دید ما را دید او نعم العوض‏ * یابى اندر دید او کل غرض‏
۹۲۳ طفل تا گیرا و تا پویا نبود * مرکبش جز گردن بابا نبود
۹۲۴ چون فضولى گشت و دست و پا نمود * در عنا افتاد و در کور و کبود
۹۲۵ جانهاى خلق پیش از دست و پا * مى‏پریدند از وفا اندر صفا
۹۲۶ چون به امر اهْبِطُوا* بندى شدند * حبس خشم و حرص و خرسندى شدند
۹۲۷ ما عیال حضرتیم و شیر خواه‏ * گفت الخلق عیال للإله‏
۹۲۸ آنکه او از آسمان باران دهد * هم تواند کاو ز رحمت نان دهد

1048

title of 1048
۹۲۹ گفت شیر آرى ولى رب العباد * نردبانى پیش پاى ما نهاد
۹۳۰ پایه پایه رفت باید سوى بام‏ * هست جبرى بودن اینجا طمع خام‏
۹۳۱ پاى دارى چون کنى خود را تو لنگ‏ * دست دارى چون کنى پنهان تو چنگ‏
۹۳۲ خواجه چون بیلى به دست بنده داد * بى‏زبان معلوم شد او را مراد
۹۳۳ دست همچون بیل اشارتهاى اوست‏ * آخر اندیشى عبارتهاى اوست‏
۹۳۴ چون اشارتهاش را بر جان نهى‏ * در وفاى آن اشارت جان دهى‏
۹۳۵ پس اشارتهاى اسرارت دهد * بار بر دارد ز تو کارت دهد
۹۳۶ حاملى محمول گرداند ترا * قابلى مقبول گرداند ترا
۹۳۷ قابل امر ویى قایل شوى‏ * وصل جویى بعد از آن واصل شوى‏
۹۳۸ سعى شکر نعمتش قدرت بود * جبر تو انکار آن نعمت بود
۹۳۹ شکر قدرت قدرتت افزون کند * جبر نعمت از کفت بیرون کند
۹۴۰ جبر تو خفتن بود در ره مخسب‏ * تا نبینى آن در و درگه مخسب‏
۹۴۱ هان مخسب اى جبرى بى‏اعتبار * جز به زیر آن درخت میوه‏دار
۹۴۲ تا که شاخ افشان کند هر لحظه باد * بر سر خفته بریزد نقل و زاد
۹۴۳ جبر و خفتن در میان ره زنان‏ * مرغ بى‏هنگام کى یابد امان‏
۹۴۴ ور اشارتهاش را بینى زنى‏ * مرد پندارى و چون بینى زنى‏
۹۴۵ این قدر عقلى که دارى گم شود * سر که عقل از وى بپرد دم شود
۹۴۶ ز آن که بى‏شکرى بود شوم و شنار * مى‏برد بى‏شکر را در قعر نار
۹۴۷ گر توکل مى‏کنى در کار کن‏ * کشت کن پس تکیه بر جبار کن‏

1049

title of 1049
۹۴۸ جمله با وى بانگها برداشتند * کان حریصان که سببها کاشتند
۹۴۹ صد هزار اندر هزار از مرد و زن‏ * پس چرا محروم ماندند از زمن‏
۹۵۰ صد هزاران قرن ز آغاز جهان‏ * همچو اژدرها گشاده صد دهان‏
۹۵۱ مکرها کردند آن دانا گروه‏ * که ز بن بر کنده شد ز آن مکر کوه‏
۹۵۲ کرد وصف مکرهاشان ذو الجلال‏ * لتزول منه اقلال الجبال‏
۹۵۳ جز که آن قسمت که رفت اندر ازل‏ * روى ننمود از شکار و از عمل‏
۹۵۴ جمله افتادند از تدبیر و کار * ماند کار و حکم‏هاى کردگار
۹۵۵ کسب جز نامى مدان اى نامدار * جهد جز وهمى مپندار اى عیار

1050

title of 1050
۹۵۶ زاد مردى چاشتگاهى در رسید * در سرا عدل سلیمان در دوید
۹۵۷ رویش از غم زرد و هر دو لب کبود * پس سلیمان گفت اى خواجه چه بود
۹۵۸ گفت عزراییل در من این چنین‏ * یک نظر انداخت پر از خشم و کین‏
۹۵۹ گفت هین اکنون چه مى‏خواهى بخواه‏ * گفت فرما باد را اى جان پناه‏
۹۶۰ تا مرا ز ینجا به هندستان برد * بو که بنده کان طرف شد جان برد
۹۶۱ نک ز درویشى گریزانند خلق‏ * لقمه‏ى حرص و امل ز آنند خلق‏
۹۶۲ ترس درویشى مثال آن هراس‏ * حرص و کوشش را تو هندستان شناس‏
۹۶۳ باد را فرمود تا او را شتاب‏ * برد سوى قعر هندستان بر آب‏
۹۶۴ روز دیگر وقت دیوان و لقا * پس سلیمان گفت عزراییل را
۹۶۵ کان مسلمان را بخشم از چه چنان‏ * بنگریدى تا شد آواره ز خان‏
۹۶۶ گفت من از خشم کى کردم نظر * از تعجب دیدمش در رهگذر
۹۶۷ که مرا فرمود حق که امروز هان‏ * جان او را تو به هندستان ستان‏
۹۶۸ از عجب گفتم گر او را صد پر است‏ * او به هندستان شدن دور اندر است‏
۹۶۹ تو همه کار جهان را همچنین‏ * کن قیاس و چشم بگشا و ببین‏
۹۷۰ از که بگریزیم از خود اى محال‏ * از که برباییم از حق اى وبال‏

1051

title of 1051
۹۷۱ شیر گفت آرى و لیکن هم ببین‏ * جهدهاى انبیا و مومنین‏
۹۷۲ حق تعالى جهدشان را راست کرد * آن چه دیدند از جفا و گرم و سرد
۹۷۳ حیله‏هاشان جمله حال آمد لطیف‏ * کل شی‏ء من ظریف هو ظریف‏
۹۷۴ دامهاشان مرغ گردونى گرفت‏ * نقصهاشان جمله افزونى گرفت‏
۹۷۵ جهد مى‏کن تا توانى اى کیا * در طریق انبیا و اولیا
۹۷۶ با قضا پنجه زدن نبود جهاد * ز آن که این را هم قضا بر ما نهاد
۹۷۷ کافرم من گر زیان کرده ست کس‏ * در ره ایمان و طاعت یک نفس‏
۹۷۸ سر شکسته نیست این سر را مبند * یک دو روزک جهد کن باقى بخند
۹۷۹ بد محالى جست کاو دنیا بجست‏ * نیک حالى جست کاو عقبى بجست‏
۹۸۰ مکرها در کسب دنیا بارد است‏ * مکرها در ترک دنیا وارد است‏
۹۸۱ مکر آن باشد که زندان حفره کرد * آن که حفره بست آن مکرى ست سرد
۹۸۲ این جهان زندان و ما زندانیان‏ * حفره کن زندان و خود را وارهان‏
۹۸۳ چیست دنیا از خدا غافل بدن‏ * نى قماش و نقره و میزان و زن‏
۹۸۴ مال را کز بهر دین باشى حمول‏ * نعم مال صالح خواندش رسول‏
۹۸۵ آب در کشتى هلاک کشتى است‏ * آب اندر زیر کشتى پشتى است‏
۹۸۶ چون که مال و ملک را از دل براند * ز آن سلیمان خویش جز مسکین نخواند
۹۸۷ کوزه‏ى سر بسته اندر آب زفت‏ * از دل پر باد فوق آب رفت‏
۹۸۸ باد درویشى چو در باطن بود * بر سر آب جهان ساکن بود
۹۸۹ گر چه جمله‏ى این جهان ملک وى است‏ * ملک در چشم دل او لا شى است‏
۹۹۰ پس دهان دل ببند و مهر کن‏ * پر کنش از باد کبر من لدن‏
۹۹۱ جهد حق است و دوا حق است و درد * منکر اندر نفى جهدش جهد کرد

1052

title of 1052
۹۹۲ زین نمط بسیار برهان گفت شیر * کز جواب آن جبریان گشتند سیر
۹۹۳ روبه و آهو و خرگوش و شغال‏ * جبر را بگذاشتند و قیل و قال‏
۹۹۴ عهدها کردند با شیر ژیان‏ * کاندر این بیعت نیفتد در زیان‏
۹۹۵ قسم هر روزش بیاید بى‏جگر * حاجتش نبود تقاضاى دگر
۹۹۶ قرعه بر هر که فتادى روز روز * سوى آن شیر او دویدى همچو یوز
۹۹۷ چون به خرگوش آمد این ساغر به دور * بانگ زد خرگوش کاخر چند جور

1053

title of 1053
۹۹۸ قوم گفتندش که چندین گاه ما * جان فدا کردیم در عهد و وفا
۹۹۹ تو مجو بد نامى ما اى عنود * تا نرنجد شیر رو رو زود زود

1054

title of 1054
۱۰۰۰ گفت اى یاران مرا مهلت دهید * تا به مکرم از بلا بیرون جهید
۱۰۰۱ تا امان یابد به مکرم جانتان‏ * ماند این میراث فرزندانتان‏
۱۰۰۲ هر پیمبر امتان را در جهان‏ * همچنین تا مخلصى مى‏خواندشان‏
۱۰۰۳ کز فلک راه برون شو دیده بود * در نظر چون مردمک پیچیده بود
۱۰۰۴ مردمش چون مردمک دیدند خرد * در بزرگى مردمک کس ره نبرد

1055

title of 1055
۱۰۰۵ قوم گفتندش که اى خر گوش دار * خویش را اندازه‏ى خرگوش دار
۱۰۰۶ هین چه لاف است این که از تو بهتران‏ * در نیاوردند اندر خاطر آن‏
۱۰۰۷ معجبى یا خود قضامان در پى است‏ * ور نه این دم لایق چون تو کى است‏

1056

title of 1056
۱۰۰۸ گفت اى یاران حقم الهام داد * مر ضعیفى را قوى رایى فتاد
۱۰۰۹ آن چه حق آموخت مر زنبور را * آن نباشد شیر را و گور را
۱۰۱۰ خانه‏ها سازد پر از حلواى تر * حق بر او آن علم را بگشاد در
۱۰۱۱ آن چه حق آموخت کرم پیله را * هیچ پیلى داند آن گون حیله را
۱۰۱۲ آدم خاکى ز حق آموخت علم‏ * تا به هفتم آسمان افروخت علم‏
۱۰۱۳ نام و ناموس ملک را در شکست‏ * کورى آن کس که در حق در شک است‏
۱۰۱۴ زاهد چندین هزاران ساله را * پوز بندى ساخت آن گوساله را
۱۰۱۵ تا نتاند شیر علم دین کشید * تا نگردد گرد آن قصر مشید
۱۰۱۶ علمهاى اهل حس شد پوز بند * تا نگیرد شیر ز آن علم بلند
۱۰۱۷ قطره‏ى دل را یکى گوهر فتاد * کان به دریاها و گردونها نداد
۱۰۱۸ چند صورت آخر اى صورت پرست‏ * جان بى‏معنیت از صورت نرست‏
۱۰۱۹ گر به صورت آدمى انسان بدى‏ * احمد و بو جهل خود یکسان بدى‏
۱۰۲۰ نقش بر دیوار مثل آدم است‏ * بنگر از صورت چه چیز او کم است‏
۱۰۲۱ جان کم است آن صورت با تاب را * رو بجو آن گوهر کمیاب را
۱۰۲۲ شد سر شیران عالم جمله پست‏ * چون سگ اصحاب را دادند دست‏
۱۰۲۳ چه زیان استش از آن نقش نفور * چون که جانش غرق شد در بحر نور
۱۰۲۴ وصف صورت نیست اندر خامه‏ها * عالم و عادل بود در نامه‏ها
۱۰۲۵ عالم و عادل همه معنى است بس‏ * کش نیابى در مکان و پیش و پس‏
۱۰۲۶ مى‏زند بر تن ز سوى لامکان‏ * مى‏نگنجد در فلک خورشید جان‏

1057

title of 1057
۱۰۲۷ این سخن پایان ندارد هوش دار * گوش سوى قصه‏ى خرگوش دار
۱۰۲۸ گوش خر بفروش و دیگر گوش خر * کاین سخن را در نیابد گوش خر
۱۰۲۹ رو تو روبه بازى خرگوش بین‏ * مکر و شیر اندازى خرگوش بین‏
۱۰۳۰ خاتم ملک سلیمان است علم‏ * جمله عالم صورت و جان است علم‏
۱۰۳۱ آدمى را زین هنر بى‏چاره گشت‏ * خلق دریاها و خلق کوه و دشت‏
۱۰۳۲ زو پلنگ و شیر ترسان همچو موش‏ * زو نهنگ و بحر در صفرا و جوش‏
۱۰۳۳ زو پرى و دیو ساحلها گرفت‏ * هر یکى در جاى پنهان جا گرفت‏
۱۰۳۴ آدمى را دشمن پنهان بسى است‏ * آدمى با حذر عاقل کسى است‏
۱۰۳۵ خلق پنهان زشتشان و خوبشان‏ * مى‏زند در دل بهر دم کوبشان‏
۱۰۳۶ بهر غسل ار در روى در جویبار * بر تو آسیبى زند در آب خار
۱۰۳۷ گر چه پنهان خار در آب است پست‏ * چون که در تو مى‏خلد دانى که هست‏
۱۰۳۸ خار خار وحیها و وسوسه‏ * از هزاران کس بود نى یک کسه‏
۱۰۳۹ باش تا حسهاى تو مبدل شود * تا ببینیشان و مشکل حل شود
۱۰۴۰ تا سخنهاى کیان رد کرده‏اى‏ * تا کیان را سرور خود کرده‏اى‏

1058

title of 1058
۱۰۴۱ بعد از آن گفتند کاى خرگوش چست‏ * در میان آر آن چه در ادراک تست‏
۱۰۴۲ اى که با شیرى تو در پیچیده‏اى‏ * باز گو رایى که اندیشیده‏اى‏
۱۰۴۳ مشورت ادراک و هشیارى دهد * عقلها مر عقل را یارى دهد
۱۰۴۴ گفت پیغمبر بکن اى رایزن‏ * مشورت کالمستشار موتمن‏

1059

title of 1059
۱۰۴۵ گفت هر رازى نشاید باز گفت‏ * جفت طاق آید گهى گه طاق جفت‏
۱۰۴۶ از صفا گر دم زنى با آینه‏ * تیره گردد زود با ما آینه‏
۱۰۴۷ در بیان این سه کم جنبان لبت‏ * از ذهاب و از ذهب وز مذهبت‏
۱۰۴۸ کین سه را خصم است بسیار و عدو * در کمینت ایستد چون داند او
۱۰۴۹ ور بگویى با یکى دو الوداع‏ * کل سر جاوز الاثنین شاع‏
۱۰۵۰ گر دو سه پرنده را بندى به هم‏ * بر زمین مانند محبوس از الم‏
۱۰۵۱ مشورت دارند سرپوشیده خوب‏ * در کنایت با غلط افکن مشوب‏
۱۰۵۲ مشورت کردى پیمبر بسته سر * گفته ایشانش جواب و بى‏خبر
۱۰۵۳ در مثالى بسته گفتى راى را * تا نداند خصم از سر پاى را
۱۰۵۴ او جواب خویش بگرفتى از او * وز سؤالش مى‏نبردى غیر بو

1060

title of 1060
۱۰۵۵ ساعتى تاخیر کرد اندر شدن‏ * بعد از آن شد پیش شیر پنجه زن‏
۱۰۵۶ ز آن سبب کاندر شدن او ماند دیر * خاک را مى‏کند و مى‏غرید شیر
۱۰۵۷ گفت من گفتم که عهد آن خسان‏ * خام باشد خام و سست و نارسان‏
۱۰۵۸ دمدمه‏ى ایشان مرا از خر فگند * چند بفریبد مرا این دهر چند
۱۰۵۹ سخت درماند امیر سست ریش‏ * چون نه پس بیند نه پیش از احمقیش‏
۱۰۶۰ راه هموار است و زیرش دامها * قحط معنى در میان نامها
۱۰۶۱ لفظها و نامها چون دامهاست‏ * لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست‏
۱۰۶۲ آن یکى ریگى که جوشد آب ازو * سخت کمیاب است رو آن را بجو
۱۰۶۳ منبع حکمت شود حکمت طلب‏ * فارغ آید او ز تحصیل و سبب‏
۱۰۶۴ لوح حافظ لوح محفوظى شود * عقل او از روح محظوظى شود
۱۰۶۵ چون معلم بود عقلش ز ابتدا * بعد از این شد عقل شاگردى و را
۱۰۶۶ عقل چون جبریل گوید احمدا * گر یکى گامى نهم سوزد مرا
۱۰۶۷ تو مرا بگذار زین پس پیش ران‏ * حد من این بود اى سلطان جان‏
۱۰۶۸ هر که ماند از کاهلى بى‏شکر و صبر * او همین داند که گیرد پاى جبر
۱۰۶۹ هر که جبر آورد خود رنجور کرد * تا همان رنجورى‏اش در گور کرد
۱۰۷۰ گفت پیغمبر که رنجورى به لاغ‏ * رنج آرد تا بمیرد چون چراغ‏
۱۰۷۱ جبر چه بود بستن اشکسته را * یا بپیوستن رگى بگسسته را
۱۰۷۲ چون در این ره پاى خود نشکسته‏اى‏ * بر که مى‏خندى چه پا را بسته‏اى‏
۱۰۷۳ و آن که پایش در ره کوشش شکست‏ * در رسید او را براق و بر نشست‏
۱۰۷۴ حامل دین بود او محمول شد * قابل فرمان بد او مقبول شد
۱۰۷۵ تا کنون فرمان پذیرفتى ز شاه‏ * بعد از این فرمان رساند بر سپاه‏
۱۰۷۶ تا کنون اختر اثر کردى در او * بعد از این باشد امیر اختر او
۱۰۷۷ گر ترا اشکال آید در نظر * پس تو شک دارى در انْشَقَّ الْقَمَرُ
۱۰۷۸ تازه کن ایمان نه از گفت زبان‏ * اى هوا را تازه کرده در نهان‏
۱۰۷۹ تا هوا تازه ست ایمان تازه نیست‏ * کاین هوا جز قفل آن دروازه نیست‏
۱۰۸۰ کرده‏اى تاویل حرف بکر را * خویش را تاویل کن نى ذکر را
۱۰۸۱ بر هوا تاویل قرآن مى‏کنى‏ * پست و کژ شد از تو معنى سنى‏

1061

title of 1061
۱۰۸۲ آن مگس بر برگ کاه و بول خر * همچو کشتى‏بان همى‏افراشت سر
۱۰۸۳ گفت من دریا و کشتى خوانده‏ام‏ * مدتى در فکر آن مى‏مانده‏ام‏
۱۰۸۴ اینک این دریا و این کشتى و من‏ * مرد کشتیبان و اهل و رایزن‏
۱۰۸۵ بر سر دریا همى‏راند او عمد * مى‏نمودش آن قدر بیرون ز حد
۱۰۸۶ بود بى‏حد آن چمین نسبت بدو * آن نظر که بیند آن را راست کو
۱۰۸۷ عالمش چندان بود کش بینش است‏ * چشم چندین بحر هم چندینش است‏
۱۰۸۸ صاحب تاویل باطل چون مگس‏ * وهم او بول خر و تصویر خس‏
۱۰۸۹ گر مگس تاویل بگذارد به راى‏ * آن مگس را بخت گرداند هماى‏
۱۰۹۰ آن مگس نبود کش این عبرت بود * روح او نى در خور صورت بود

1062

title of 1062
۱۰۹۱ همچو آن خرگوش کاو بر شیر زد * روح او کى بود اندر خورد قد
۱۰۹۲ شیر مى‏گفت از سر تیزى و خشم‏ * کز ره گوشم عدو بر بست چشم‏
۱۰۹۳ مکرهاى جبریانم بسته کرد * تیغ چوبینشان تنم را خسته کرد
۱۰۹۴ زین سپس من نشنوم آن دمدمه‏ * بانگ دیوان است و غولان آن همه‏
۱۰۹۵ بردران اى دل تو ایشان را مه‏ایست‏ * پوستشان بر کن کشان جز پوست نیست‏
۱۰۹۶ پوست چه بود گفتهاى رنگ رنگ‏ * چون زره بر آب کش نبود درنگ‏
۱۰۹۷ این سخن چون پوست و معنى مغز دان‏ * این سخن چون نقش و معنى همچو جان‏
۱۰۹۸ پوست باشد مغز بد را عیب پوش‏ * مغز نیکو را ز غیرت غیب پوش‏
۱۰۹۹ چون قلم از باد بد دفتر ز آب‏ * هر چه بنویسى فنا گردد شتاب‏
۱۱۰۰ نقش آب است ار وفا جویى از آن‏ * باز گردى دستهاى خود گزان‏
۱۱۰۱ باد در مردم هوا و آرزوست‏ * چون هوا بگذاشتى پیغام هوست‏
۱۱۰۲ خوش بود پیغامهاى کردگار * کاو ز سر تا پاى باشد پایدار
۱۱۰۳ خطبه‏ى شاهان بگردد و آن کیا * جز کیا و خطبه‏هاى انبیا
۱۱۰۴ ز آن که بوش پادشاهان از هواست‏ * بار نامه‏ى انبیا از کبریاست‏
۱۱۰۵ از درمها نام شاهان بر کنند * نام احمد تا ابد بر مى‏زنند
۱۱۰۶ نام احمد نام جمله انبیاست‏ * چون که صد آمد نود هم پیش ماست‏

1063

title of 1063
۱۱۰۷ در شدن خرگوش بس تاخیر کرد * مکر را با خویشتن تقریر کرد
۱۱۰۸ در ره آمد بعد تاخیر دراز * تا به گوش شیر گوید یک دو راز
۱۱۰۹ تا چه عالمهاست در سوداى عقل‏ * تا چه با پهناست این دریاى عقل‏
۱۱۱۰ صورت ما اندر این بحر عذاب‏ * مى‏دود چون کاسه‏ها بر روى آب‏
۱۱۱۱ تا نشد پر بر سر دریا چو طشت‏ * چون که پر شد طشت در وى غرق گشت‏
۱۱۱۲ عقل پنهان است و ظاهر عالمى‏ * صورت ما موج یا از وى نمى‏
۱۱۱۳ هر چه صورت مى وسیلت سازدش‏ * ز آن وسیلت بحر دور اندازدش‏
۱۱۱۴ تا نبیند دل دهنده‏ى راز را * تا نبیند تیر دور انداز را
۱۱۱۵ اسب خود را یاوه داند وز ستیز * مى‏دواند اسب خود در راه تیز
۱۱۱۶ اسب خود را یاوه داند آن جواد * و اسب خود او را کشان کرده چو باد
۱۱۱۷ در فغان و جستجو آن خیره‏سر * هر طرف پرسان و جویان دربدر
۱۱۱۸ کان که دزدید اسب ما را کو و کیست‏ * این که زیر ران تست اى خواجه چیست‏
۱۱۱۹ آرى این اسب است لیک این اسب کو * با خود آ اى شهسوار اسب جو
۱۱۲۰ جان ز پیدایى و نزدیکى است گم‏ * چون شکم پر آب و لب خشکى چو خم‏
۱۱۲۱ کى ببینى سرخ و سبز و فور را * تا نبینى پیش از این سه نور را
۱۱۲۲ لیک چون در رنگ گم شد هوش تو * شد ز نور آن رنگها رو پوش تو
۱۱۲۳ چون که شب آن رنگها مستور بود * پس بدیدى دید رنگ از نور بود
۱۱۲۴ نیست دید رنگ بى‏نور برون‏ * همچنین رنگ خیال اندرون‏
۱۱۲۵ این برون از آفتاب و از سها * و اندرون از عکس انوار على‏
۱۱۲۶ نور نور چشم خود نور دل است‏ * نور چشم از نور دلها حاصل است‏
۱۱۲۷ باز نور نور دل نور خداست‏ * کاو ز نور عقل و حس پاک و جداست‏
۱۱۲۸ شب نبد نورى ندیدى رنگها * پس به ضد نور پیدا شد ترا
۱۱۲۹ دیدن نور است آن گه دید رنگ‏ * وین به ضد نور دانى بى‏درنگ‏
۱۱۳۰ رنج و غم را حق پى آن آفرید * تا بدین ضد خوش دلى آید پدید
۱۱۳۱ پس نهانیها به ضد پیدا شود * چون که حق را نیست ضد پنهان بود
۱۱۳۲ که نظر بر نور بود آن گه به رنگ‏ * ضد به ضد پیدا بود چون روم و زنگ‏
۱۱۳۳ پس به ضد نور دانستى تو نور * ضد ضد را مى‏نماید در صدور
۱۱۳۴ نور حق را نیست ضدى در وجود * تا به ضد او را توان پیدا نمود
۱۱۳۵ لاجرم أبصارنا لا تدرکه‏ * و هو یدرک بین تو از موسى و که‏
۱۱۳۶ صورت از معنى چو شیر از بیشه دان‏ * یا چو آواز و سخن ز اندیشه دان‏
۱۱۳۷ این سخن و آواز از اندیشه خاست‏ * تو ندانى بحر اندیشه کجاست‏
۱۱۳۸ لیک چون موج سخن دیدى لطیف‏ * بحر آن دانى که باشد هم شریف‏
۱۱۳۹ چون ز دانش موج اندیشه بتاخت‏ * از سخن و آواز او صورت بساخت‏
۱۱۴۰ از سخن صورت بزاد و باز مرد * موج خود را باز اندر بحر برد
۱۱۴۱ صورت از بى‏صورتى آمد برون‏ * باز شد که‏ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ‏
۱۱۴۲ پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتى است‏ * مصطفى فرمود دنیا ساعتى است‏
۱۱۴۳ فکر ما تیرى است از هو در هوا * در هوا کى پاید آید تا خدا
۱۱۴۴ هر نفس نو مى‏شود دنیا و ما * بى‏خبر از نو شدن اندر بقا
۱۱۴۵ عمر همچون جوى نو نو مى‏رسد * مستمرى مى‏نماید در جسد
۱۱۴۶ آن ز تیرى مستمر شکل آمده ست‏ * چون شرر کش تیز جنبانى به دست‏
۱۱۴۷ شاخ آتش را بجنبانى به ساز * در نظر آتش نماید بس دراز
۱۱۴۸ این درازى مدت از تیزى صنع‏ * مى‏نماید سرعت انگیزى صنع‏
۱۱۴۹ طالب این سر اگر علامه‏اى است‏ * نک حسام الدین که سامى نامه‏اى است‏

1064

title of 1064
۱۱۵۰ شیر اندر آتش و در خشم و شور * دید کان خرگوش مى‏آید ز دور
۱۱۵۱ مى‏دود بى‏دهشت و گستاخ او * خشمگین و تند و تیز و ترش رو
۱۱۵۲ کز شکسته آمدن تهمت بود * وز دلیرى دفع هر ریبت بود
۱۱۵۳ چون رسید او پیشتر نزدیک صف‏ * بانگ بر زد شیرهاى اى ناخلف‏
۱۱۵۴ من که گاوان را ز هم بدریده‏ام‏ * من که گوش پیل نر مالیده‏ام‏
۱۱۵۵ نیم خرگوشى که باشد که چنین‏ * امر ما را افکند او بر زمین‏
۱۱۵۶ ترک خواب غفلت خرگوش کن‏ * غره‏ى این شیر اى خر گوش کن‏

1065

title of 1065
۱۱۵۷ گفت خرگوش الامان عذریم هست‏ * گر دهد عفو خداوندیت دست‏
۱۱۵۸ گفت چه عذر اى قصور ابلهان‏ * این زمان آیند در پیش شهان‏
۱۱۵۹ مرغ بى‏وقتى سرت باید برید * عذر احمق را نمى شاید شنید
۱۱۶۰ عذر احمق بدتر از جرمش بود * عذر نادان زهر هر دانش بود
۱۱۶۱ عذرت اى خرگوش از دانش تهى‏ * من چه خرگوشم که در گوشم نهى‏
۱۱۶۲ گفت اى شه ناکسى را کس شمار * عذر استم دیده‏اى را گوش دار
۱۱۶۳ خاص از بهر زکات جاه خود * گمرهى را تو مران از راه خود
۱۱۶۴ بحر کاو آبى به هر جو مى‏دهد * هر خسى را بر سر و رو مى‏نهد
۱۱۶۵ کم نخواهد گشت دریا زین کرم‏ * از کرم دریا نگردد بیش و کم‏
۱۱۶۶ گفت دارم من کرم بر جاى او * جامه‏ى هر کس برم بالاى او
۱۱۶۷ گفت بشنو گر نباشم جاى لطف‏ * سر نهادم پیش اژدرهاى عنف‏
۱۱۶۸ من به وقت چاشت در راه آمدم‏ * با رفیق خود سوى شاه آمدم‏
۱۱۶۹ با من از بهر تو خرگوشى دگر * جفت و همره کرده بودند آن نفر
۱۱۷۰ شیرى اندر راه قصد بنده کرد * قصد هر دو همره آینده کرد
۱۱۷۱ گفتمش ما بنده‏ى شاهنشه‏ایم‏ * خواجه‏تاشان که آن درگه‏ایم‏
۱۱۷۲ گفت شاهنشه که باشد شرم دار * پیش من تو یاد هر ناکس میار
۱۱۷۳ هم ترا و هم شهت را بر درم‏ * گر تو با یارت بگردید از درم‏
۱۱۷۴ گفتمش بگذار تا بار دگر * روى شه بینم برم از تو خبر
۱۱۷۵ گفت همره را گرو نه پیش من‏ * ور نه قربانى تو اندر کیش من‏
۱۱۷۶ لابه کردیمش بسى سودى نکرد * یار من بستد مرا بگذاشت فرد
۱۱۷۷ یارم از زفتى دو چندان بد که من‏ * هم به لطف و هم به خوبى هم به تن‏
۱۱۷۸ بعد از این ز آن شیر این ره بسته شد * رشته‏ى ایمان ما بگسسته شد
۱۱۷۹ از وظیفه بعد از این اومید بر * حق همى‏گویم ترا و الحق مر
۱۱۸۰ گر وظیفه بایدت ره پاک کن‏ * هین بیا و دفع آن بى‏باک کن‏

1066

title of 1066
۱۱۸۱ گفت بسم اللَّه بیا تا او کجاست‏ * پیش در شو گر همى‏گویى تو راست‏
۱۱۸۲ تا سزاى او و صد چون او دهم‏ * ور دروغ است این سزاى تو دهم‏
۱۱۸۳ اندر آمد چون قلاووزى به پیش‏ * تا برد او را به سوى دام خویش‏
۱۱۸۴ سوى چاهى کاو نشانش کرده بود * چاه مغ را دام جانش کرده بود
۱۱۸۵ مى‏شدند این هر دو تا نزدیک چاه‏ * اینت خرگوشى چو آبى زیر کاه‏
۱۱۸۶ آب کاهى را به هامون مى‏برد * آب کوهى را عجب چون مى‏برد
۱۱۸۷ دام مکر او کمند شیر بود * طرفه خرگوشى که شیرى مى‏ربود
۱۱۸۸ موسیى فرعون را با رود نیل‏ * مى‏کشد با لشکر و جمع ثقیل‏
۱۱۸۹ پشه‏اى نمرود را با نیم پر * مى‏شکافد بى‏محابا درز سر
۱۱۹۰ حال آن کاو قول دشمن را شنود * بین جزاى آن که شد یار حسود
۱۱۹۱ حال فرعونى که هامان را شنود * حال نمرودى که شیطان را شنود
۱۱۹۲ دشمن ار چه دوستانه گویدت‏ * دام دان گر چه ز دانه گویدت‏
۱۱۹۳ گر ترا قندى دهد آن زهر دان‏ * گر به تن لطفى کند آن قهر دان‏
۱۱۹۴ چون قضا آید نبینى غیر پوست‏ * دشمنان را باز نشناسى ز دوست‏
۱۱۹۵ چون چنین شد ابتهال آغاز کن‏ * ناله و تسبیح و روزه ساز کن‏
۱۱۹۶ ناله مى‏کن کاى تو علام الغیوب‏ * زیر سنگ مکر بد ما را مکوب‏
۱۱۹۷ گر سگى کردیم اى شیر آفرین‏ * شیر را مگمار بر ما زین کمین‏
۱۱۹۸ آب خوش را صورت آتش مده‏ * اندر آتش صورت آبى منه‏
۱۱۹۹ از شراب قهر چون مستى دهى‏ * نیستها را صورت هستى دهى‏
۱۲۰۰ چیست مستى بند چشم از دید چشم‏ * تا نماید سنگ گوهر پشم یشم‏
۱۲۰۱ چیست مستى حسها مبدل شدن‏ * چوب گز اندر نظر صندل شدن‏

1067

title of 1067
۱۲۰۲ چون سلیمان را سراپرده زدند * جمله مرغانش به خدمت آمدند
۱۲۰۳ هم زبان و محرم خود یافتند * پیش او یک یک به جان بشتافتند
۱۲۰۴ جمله مرغان ترک کرده جیک جیک‏ * با سلیمان گشته افصح من اخیک‏
۱۲۰۵ هم زبانى خویشى و پیوندى است‏ * مرد با نامحرمان چون بندى است‏
۱۲۰۶ اى بسا هندو و ترک هم زبان‏ * اى بسا دو ترک چون بیگانگان‏
۱۲۰۷ پس زبان محرمى خود دیگر است‏ * هم دلى از هم زبانى بهتر است‏
۱۲۰۸ غیر نطق و غیر ایما و سجل‏ * صد هزاران ترجمان خیزد ز دل‏
۱۲۰۹ جمله مرغان هر یکى اسرار خود * از هنر وز دانش و از کار خود
۱۲۱۰ با سلیمان یک به یک وامى‏نمود * از براى عرضه خود را مى‏ستود
۱۲۱۱ از تکبر نى و از هستى خویش‏ * بهر آن تا ره دهد او را به پیش‏
۱۲۱۲ چون بباید برده‏اى را خواجه‏اى‏ * عرضه دارد از هنر دیباجه‏اى‏
۱۲۱۳ چون که دارد از خریداریش ننگ‏ * خود کند بیمار و کر و شل و لنگ‏
۱۲۱۴ نوبت هدهد رسید و پیشه‏اش‏ * و آن بیان صنعت و اندیشه‏اش‏
۱۲۱۵ گفت اى شه یک هنر کان کهتر است‏ * باز گویم گفت کوته بهتر است‏
۱۲۱۶ گفت بر گو تا کدام است آن هنر * گفت من آن گه که باشم اوج بر
۱۲۱۷ بنگرم از اوج با چشم یقین‏ * من ببینم آب در قعر زمین‏
۱۲۱۸ تا کجایست و چه عمق استش چه رنگ‏ * از چه مى‏جوشد ز خاکى یا ز سنگ‏
۱۲۱۹ اى سلیمان بهر لشکرگاه را * در سفر مى‏دار این آگاه را
۱۲۲۰ پس سلیمان گفت اى نیکو رفیق‏ * در بیابانهاى بى‏آب عمیق‏

1068

title of 1068
۱۲۲۱ زاغ چون بشنود آمد از حسد * با سلیمان گفت کاو کژ گفت و بد
۱۲۲۲ از ادب نبود به پیش شه مقال‏ * خاصه خود لاف دروغین و محال‏
۱۲۲۳ گر مر او را این نظر بودى مدام‏ * چون ندیدى زیر مشتى خاک دام‏
۱۲۲۴ چون گرفتار آمدى در دام او * چون قفس اندر شدى ناکام او
۱۲۲۵ پس سلیمان گفت اى هدهد رواست‏ * کز تو در اول قدح این درد خاست‏
۱۲۲۶ چون نمایى مستى اى خورده تو دوغ‏ * پیش من لافى زنى آن گه دروغ‏

1069

title of 1069
۱۲۲۷ گفت اى شه بر من عور گداى‏ * قول دشمن مشنو از بهر خداى‏
۱۲۲۸ گر به بطلان است دعوى کردنم‏ * من نهادم سر ببر این گردنم‏
۱۲۲۹ زاغ کاو حکم قضا را منکر است‏ * گر هزاران عقل دارد کافر است‏
۱۲۳۰ در تو تا کافى بود از کافران‏ * جاى گند و شهوتى چون کاف ران‏
۱۲۳۱ من ببینم دام را اندر هوا * گر نپوشد چشم عقلم را قضا
۱۲۳۲ چون قضا آید شود دانش به خواب‏ * مه سیه گردد بگیرد آفتاب‏
۱۲۳۳ از قضا این تعبیه کى نادر است‏ * از قضا دان کاو قضا را منکر است‏

1070

title of 1070
۱۲۳۴ بو البشر کاو علم الاسما بگ است‏ * صد هزاران علمش اندر هر رگ است‏
۱۲۳۵ اسم هر چیزى چنان کان چیز هست‏ * تا به پایان جان او را داد دست‏
۱۲۳۶ هر لقب کاو داد آن مبدل نشد * آن که چستش خواند او کاهل نشد
۱۲۳۷ هر که آخر مومن است اول بدید * هر که آخر کافر او را شد پدید
۱۲۳۸ اسم هر چیزى تو از دانا شنو * سر رمز علم الاسما شنو
۱۲۳۹ اسم هر چیزى بر ما ظاهرش‏ * اسم هر چیزى بر خالق سرش‏
۱۲۴۰ نزد موسى نام چوبش بد عصا * نزد خالق بود نامش اژدها
۱۲۴۱ بد عمر را نام اینجا بت پرست‏ * لیک مومن بود نامش در الست‏
۱۲۴۲ آن که بد نزدیک ما نامش منى‏ * پیش حق این نقش بد که با منى‏
۱۲۴۳ صورتى بود این منى اندر عدم‏ * پیش حق موجود نه بیش و نه کم‏
۱۲۴۴ حاصل آن آمد حقیقت نام ما * پیش حضرت کان بود انجام ما
۱۲۴۵ مرد را بر عاقبت نامى نهد * نه بر آن کاو عاریت نامى نهد
۱۲۴۶ چشم آدم چون به نور پاک دید * جان و سر نامها گشتش پدید
۱۲۴۷ چون ملک انوار حق در وى بیافت‏ * در سجود افتاد و در خدمت شتافت‏
۱۲۴۸ مدح این آدم که نامش مى‏برم‏ * قاصرم گر تا قیامت بشمرم‏
۱۲۴۹ این همه دانست و چون آمد قضا * دانش یک نهى شد بر وى خطا
۱۲۵۰ کاى عجب نهى از پى تحریم بود * یا به تاویلى بد و توهیم بود
۱۲۵۱ در دلش تاویل چون ترجیح یافت‏ * طبع در حیرت سوى گندم شتافت‏
۱۲۵۲ باغبان را خار چون در پاى رفت‏ * دزد فرصت یافت، کالا برد تفت‏
۱۲۵۳ چون ز حیرت رست باز آمد به راه‏ * دید برده دزد رخت از کارگاه‏
۱۲۵۴ ربنا إنا ظلمنا گفت و آه‏ * یعنى آمد ظلمت و گم گشت راه‏
۱۲۵۵ پس قضا ابرى بود خورشید پوش‏ * شیر و اژدرها شود زو همچو موش‏
۱۲۵۶ من اگر دامى نبینم گاه حکم‏ * من نه تنها جاهلم در راه حکم‏
۱۲۵۷ اى خنک آن کاو نکو کارى گرفت‏ * زور را بگذاشت او زارى گرفت‏
۱۲۵۸ گر قضا پوشد سیه همچون شبت‏ * هم قضا دستت بگیرد عاقبت‏
۱۲۵۹ گر قضا صد بار قصد جان کند * هم قضا جانت دهد درمان کند
۱۲۶۰ این قضا صد بار اگر راهت زند * بر فراز چرخ خرگاهت زند
۱۲۶۱ از کرم دان این که مى‏ترساندت‏ * تا به ملک ایمنى بنشاندت‏
۱۲۶۲ این سخن پایان ندارد گشت دیر * گوش کن تو قصه‏ى خرگوش و شیر

1071

title of 1071
۱۲۶۳ چون که نزد چاه آمد شیر دید * کز ره آن خرگوش ماند و پا کشید
۱۲۶۴ گفت پا واپس کشیدى تو چرا * پاى را واپس مکش پیش اندر آ
۱۲۶۵ گفت کو پایم که دست و پاى رفت‏ * جان من لرزید و دل از جاى رفت‏
۱۲۶۶ رنگ رویم را نمى‏بینى چو زر * ز اندرون خود مى‏دهد رنگم خبر
۱۲۶۷ حق چو سیما را معرف خوانده است‏ * چشم عارف سوى سیما مانده است‏
۱۲۶۸ رنگ و بو غماز آمد چون جرس‏ * از فرس آگه کند بانگ فرس‏
۱۲۶۹ بانگ هر چیزى رساند زو خبر * تا بدانى بانگ خر از بانگ در
۱۲۷۰ گفت پیغمبر به تمییز کسان‏ * مرء مخفى لدى طى اللسان‏
۱۲۷۱ رنگ رو از حال دل دارد نشان‏ * رحمتم کن مهر من در دل نشان‏
۱۲۷۲ رنگ روى سرخ دارد بانگ شکر * بانگ روى زرد باشد صبر و نکر
۱۲۷۳ در من آمد آن که دست و پا برد * رنگ رو و قوت و سیما برد
۱۲۷۴ آن که در هر چه در آید بشکند * هر درخت از بیخ و بن او بر کند
۱۲۷۵ در من آمد آن که از وى گشت مات‏ * آدمى و جانور جامد نبات‏
۱۲۷۶ این خود اجزایند کلیات از او * زرد کرده رنگ و فاسد کرده بو
۱۲۷۷ تا جهان گه صابر است و گه شکور * بوستان گه حله پوشد گاه عور
۱۲۷۸ آفتابى کاو بر آید نارگون‏ * ساعتى دیگر شود او سر نگون‏
۱۲۷۹ اختران تافته بر چار طاق‏ * لحظه لحظه مبتلاى احتراق‏
۱۲۸۰ ماه کاو افزود ز اختر در جمال‏ * شد ز رنج دق او همچون خیال‏
۱۲۸۱ این زمین با سکون با ادب‏ * اندر آرد زلزله‏ش در لرز تب‏
۱۲۸۲ اى بسا که زین بلاى مرده‏ریگ‏ * گشته است اندر جهان او خرد و ریگ‏
۱۲۸۳ این هوا با روح آمد مقترن‏ * چون قضا آید وبا گشت و عفن‏
۱۲۸۴ آب خوش کاو روح را همشیره شد * در غدیرى زرد و تلخ و تیره شد
۱۲۸۵ آتشى کاو باد دارد در بروت‏ * هم یکى بادى بر او خواند یموت‏
۱۲۸۶ حال دریا ز اضطراب و جوش او * فهم کن تبدیلهاى هوش او
۱۲۸۷ چرخ سر گردان که اندر جستجوست‏ * حال او چون حال فرزندان اوست‏
۱۲۸۸ گه حضیض و گه میانه گاه اوج‏ * اندر او از سعد و نحسى فوج فوج‏
۱۲۸۹ از خود اى جزوى ز کلها مختلط * فهم مى‏کن حالت هر منبسط
۱۲۹۰ چون که کلیات را رنج است و درد * جزو ایشان چون نباشد روى زرد
۱۲۹۱ خاصه جزوى کاو ز اضداد است جمع‏ * ز آب و خاک و آتش و باد است جمع‏
۱۲۹۲ این عجب نبود که میش از گرگ جست‏ * این عجب کاین میش دل در گرگ بست‏
۱۲۹۳ زندگانى آشتى ضدهاست‏ * مرگ آن کاندر میانشان جنگ خاست‏
۱۲۹۴ لطف حق این شیر را و گور را * الف داده ست این دو ضد دور را
۱۲۹۵ چون جهان رنجور و زندانى بود * چه عجب رنجور اگر فانى بود
۱۲۹۶ خواند بر شیر او از این رو پندها * گفت من پس مانده‏ام زین بندها

1072

title of 1072
۱۲۹۷ شیر گفتش تو ز اسباب مرض‏ * این سبب گو خاص کاین استم غرض‏
۱۲۹۸ گفت آن شیر اندر این چه ساکن است‏ * اندر این قلعه ز آفات ایمن است‏
۱۲۹۹ قعر چه بگزید هر کى عاقل است‏ * ز آن که در خلوت صفاهاى دل است‏
۱۳۰۰ ظلمت چه به که ظلمتهاى خلق‏ * سر نبرد آن کس که گیرد پاى خلق‏
۱۳۰۱ گفت پیش آ زخمم او را قاهر است‏ * تو ببین کان شیر در چه حاضر است‏
۱۳۰۲ گفت من سوزیده‏ام ز آن آتشى‏ * تو مگر اندر بر خویشم کشى‏
۱۳۰۳ تا بپشت تو من اى کان کرم‏ * چشم بگشایم به چه در بنگرم‏

1073

title of 1073
۱۳۰۴ چونکه شیر اندر بر خویشش کشید * در پناه شیر تا چه مى‏دوید
۱۳۰۵ چونکه در چه بنگریدند اندر آب‏ * اندر آب از شیر و او در تافت تاب‏
۱۳۰۶ شیر عکس خویش دید از آب تفت‏ * شکل شیرى در برش خرگوش زفت‏
۱۳۰۷ چون که خصم خویش را در آب دید * مر و را بگذاشت و اندر چه جهید
۱۳۰۸ در فتاد اندر چهى کاو کنده بود * ز آن که ظلمش در سرش آینده بود
۱۳۰۹ چاه مظلم گشت ظلم ظالمان‏ * این چنین گفتند جمله عالمان‏
۱۳۱۰ هر که ظالمتر چهش با هول‏تر * عدل فرموده ست بدتر را بتر
۱۳۱۱ اى که تو از ظلم چاهى مى‏کنى‏ * دان که بهر خویش دامى مى‏کنى‏
۱۳۱۲ گرد خود چون کرم پیله بر متن‏ * بهر خود چه مى‏کنى اندازه کن‏
۱۳۱۳ مر ضعیفان را تو بى‏خصمى مدان‏ * از نبى ذا جاء نصر اللَّه خوان‏
۱۳۱۴ گر تو پیلى خصم تو از تو رمید * نک جزا طیرا ابابیلت رسید
۱۳۱۵ گر ضعیفى در زمین خواهد امان‏ * غلغل افتد در سپاه آسمان‏
۱۳۱۶ گر بدندانش گزى پر خون کنى‏ * درد دندانت بگیرد چون کنى‏
۱۳۱۷ شیر خود را دید در چه وز غلو * خویش را نشناخت آن دم از عدو
۱۳۱۸ عکس خود را او عدوى خویش دید * لا جرم بر خویش شمشیرى کشید
۱۳۱۹ اى بسا ظلمى که بینى از کسان‏ * خوى تو باشد در ایشان اى فلان‏
۱۳۲۰ اندر ایشان تافته هستى تو * از نفاق و ظلم و بد مستى تو
۱۳۲۱ آن تویى و آن زخم بر خود مى‏زنى‏ * بر خود آن دم تار لعنت مى‏تنى‏
۱۳۲۲ در خود آن بد را نمى‏بینى عیان‏ * ور نه دشمن بودیى خود را به جان‏
۱۳۲۳ حمله بر خود مى‏کنى اى ساده مرد * همچو آن شیرى که بر خود حمله کرد
۱۳۲۴ چون به قعر خوى خود اندر رسى‏ * پس بدانى کز تو بود آن ناکسى‏
۱۳۲۵ شیر را در قعر پیدا شد که بود * نقش او آن کش دگر کس مى‏نمود
۱۳۲۶ هر که دندان ضعیفى مى‏کند * کار آن شیر غلط بین مى‏کند
۱۳۲۷ اى بدیده عکس بد بر روى عم‏ * بد نه عم است آن تویى از خود مرم‏
۱۳۲۸ مومنان آیینه‏ى همدیگرند * این خبر مى‏از پیمبر آورند
۱۳۲۹ پیش چشمت داشتى شیشه‏ى کبود * ز آن سبب عالم کبودت مى‏نمود
۱۳۳۰ گر نه کورى این کبودى دان ز خویش‏ * خویش را بد گو، مگو کس را تو بیش‏
۱۳۳۱ مومن ار ینظر بنور اللَّه نبود * غیب مومن را برهنه چون نمود
۱۳۳۲ چون که تو ینظر بنار اللَّه بدى‏ * در بدى از نیکویى غافل شدى‏
۱۳۳۳ اندک اندک آب بر آتش بزن‏ * تا شود نار تو نور اى بو الحزن‏
۱۳۳۴ تو بزن یا ربنا آب طهور * تا شود این نار عالم جمله نور
۱۳۳۵ آب دریا جمله در فرمان تست‏ * آب و آتش اى خداوند آن تست‏
۱۳۳۶ گر تو خواهى آتش آب خوش شود * ور نخواهى آب هم آتش شود
۱۳۳۷ این طلب در ما هم از ایجاد تست‏ * رستن از بى‏داد یا رب داد تست‏
۱۳۳۸ بى‏طلب تو این طلب‏مان داده‏اى‏ * گنج احسان بر همه بگشاده‏اى‏

1074

title of 1074
۱۳۳۹ چونکه خرگوش از رهایى شاد گشت‏ * سوى نخجیران دوان شد تا به دشت‏
۱۳۴۰ شیر را چون دید در چه کشته زار * چرخ مى‏زد شادمان تا مرغزار
۱۳۴۱ دست مى‏زد چون رهید از دست مرگ‏ * سبز و رقصان در هوا چون شاخ و برگ‏
۱۳۴۲ شاخ و برگ از حبس خاک آزاد شد * سر بر آورد و حریف باد شد
۱۳۴۳ برگها چون شاخ را بشکافتند * تا به بالاى درخت اشتافتند
۱۳۴۴ با زبان شطاه شکر خدا * مى‏سراید هر بر و برگى جدا
۱۳۴۵ که بپرورد اصل ما را ذو العطا * تا درخت استغلظ آمد و استوى‏
۱۳۴۶ جانهاى بسته اندر آب و گل‏ * چون رهند از آب و گلها شاد دل‏
۱۳۴۷ در هواى عشق حق رقصان شوند * همچو قرص بدر بى‏نقصان شوند
۱۳۴۸ جسمشان در رقص و جانها خود مپرس‏ * و آن که گرد جان از آنها خود مپرس‏
۱۳۴۹ شیر را خرگوش در زندان نشاند * ننگ شیرى کاو ز خرگوشى بماند
۱۳۵۰ در چنان ننگى و آن گه این عجب‏ * فخر دین خواهد که گویندش لقب‏
۱۳۵۱ اى تو شیرى در تک این چاه فرد * نفس چون خرگوش خونت ریخت و خورد
۱۳۵۲ نفس خرگوشت به صحرا در چرا * تو به قعر این چه چون و چرا
۱۳۵۳ سوى نخجیران دوید آن شیر گیر * کابشروا یا قوم إذ جاء البشیر
۱۳۵۴ مژده مژده اى گروه عیش‏ساز * کان سگ دوزخ به دوزخ رفت باز
۱۳۵۵ مژده مژده کان عدوى جانها * کند قهر خالقش دندانها
۱۳۵۶ آن که از پنجه بسى سرها بکوفت‏ * همچو خس جاروب مرگش هم بروفت‏

1075

title of 1075
۱۳۵۷ جمع گشتند آن زمان جمله وحوش‏ * شاد و خندان از طرب در ذوق و جوش‏
۱۳۵۸ حلقه کردند او چو شمعى در میان‏ * سجده آوردند و گفتندش که هان‏
۱۳۵۹ تو فرشته‏ى آسمانى یا پرى‏ * نى تو عزراییل شیران نرى‏
۱۳۶۰ هر چه هستى جان ما قربان تست‏ * دست بردى دست و بازویت درست‏
۱۳۶۱ راند حق این آب را در جوى تو * آفرین بر دست و بر بازوى تو
۱۳۶۲ باز گو تا چون سگالیدى به مکر * آن عوان را چون بمالیدى به مکر
۱۳۶۳ باز گو تا قصه درمانها شود * باز گو تا مرهم جانها شود
۱۳۶۴ باز گو کز ظلم آن استم نما * صد هزاران زخم دارد جان ما
۱۳۶۵ گفت تایید خدا بود اى مهان‏ * ور نه خرگوشى که باشد در جهان‏
۱۳۶۶ قوتم بخشید و دل را نور داد * نور دل مر دست و پا را زور داد
۱۳۶۷ از بر حق مى‏رسد تفضیلها * باز هم از حق رسد تبدیلها
۱۳۶۸ حق به دور و نوبت این تایید را * مى‏نماید اهل ظن و دید را
۱۳۶۹ هین به ملک نوبتى شادى مکن‏ * اى تو بسته‏ى نوبت آزادى مکن‏
۱۳۷۰ آن که ملکش برتر از نوبت تنند * برتر از هفت انجمش نوبت زنند
۱۳۷۱ برتر از نوبت ملوک باقى‏اند * دور دایم روحها با ساقى‏اند
۱۳۷۲ ترک این شرب ار بگویى یک دو روز * در کنى اندر شراب خلد پوز

1076

title of 1076
۱۳۷۳ اى شهان کشتیم ما خصم برون‏ * ماند خصمى زو بتر در اندرون‏
۱۳۷۴ کشتن این کار عقل و هوش نیست‏ * شیر باطن سخره‏ى خرگوش نیست‏
۱۳۷۵ دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست‏ * کاو به دریاها نگردد کم و کاست‏
۱۳۷۶ هفت دریا را در آشامد هنوز * کم نگردد سوزش آن خلق سوز
۱۳۷۷ سنگها و کافران سنگ دل‏ * اندر آیند اندر او زار و خجل‏
۱۳۷۸ هم نگردد ساکن از چندین غذا * تا ز حق آید مر او را این ندا
۱۳۷۹ سیر گشتى سیر گوید نى هنوز * اینت آتش اینت تابش اینت سوز
۱۳۸۰ عالمى را لقمه کرد و در کشید * معده‏اش نعره زنان‏ هَلْ مِنْ مَزِیدٍ
۱۳۸۱ حق قدم بر وى نهد از لا مکان‏ * آن گه او ساکن شود از کن فکان‏
۱۳۸۲ چون که جزو دوزخ است این نفس ما * طبع کل دارد همیشه جزوها
۱۳۸۳ این قدم حق را بود کاو را کشد * غیر حق خود کى کمان او کشد
۱۳۸۴ در کمان ننهند الا تیر راست‏ * این کمان را باژگون کژ تیرهاست‏
۱۳۸۵ راست شو چون تیر و واره از کمان‏ * کز کمان هر راست بجهد بى‏گمان‏
۱۳۸۶ چون که واگشتم ز پیکار برون‏ * روى آوردم به پیکار درون‏
۱۳۸۷ قد رجعنا من جهاد الاصغریم‏ * با نبى اندر جهاد اکبریم‏
۱۳۸۸ قوت از حق خواهم و توفیق و لاف‏ * تا به سوزن بر کنم این کوه قاف‏
۱۳۸۹ سهل شیرى دان که صفها بشکند * شیر آن است آن که خود را بشکند

1077

title of 1077
۱۳۹۰ تا عمر آمد ز قیصر یک رسول‏ * در مدینه از بیابان نغول‏
۱۳۹۱ گفت کو قصر خلیفه اى حشم‏ * تا من اسب و رخت را آن جا کشم‏
۱۳۹۲ قوم گفتندش که او را قصر نیست‏ * مر عمر را قصر، جان روشنى است‏
۱۳۹۳ گر چه از میرى و را آوازه‏اى است‏ * همچو درویشان مر او را کازه‏اى است‏
۱۳۹۴ اى برادر چون ببینى قصر او * چون که در چشم دلت رسته ست مو
۱۳۹۵ چشم دل از مو و علت پاک آر * و آن گهان دیدار قصرش چشم دار
۱۳۹۶ هر که را هست از هوسها جان پاک‏ * زود بیند حضرت و ایوان پاک‏
۱۳۹۷ چون محمد پاک شد زین نار و دود * هر کجا رو کرد وجه اللَّه بود
۱۳۹۸ چون رفیقى وسوسه‏ى بد خواه را * کى بدانى ثم وجه اللَّه را
۱۳۹۹ هر که را باشد ز سینه فتح باب‏ * او ز هر شهرى ببیند آفتاب‏
۱۴۰۰ حق پدید است از میان دیگران‏ * همچو ماه اندر میان اختران‏
۱۴۰۱ دو سر انگشت بر دو چشم نه‏ * هیچ بینى از جهان انصاف ده‏
۱۴۰۲ گر نبینى این جهان معدوم نیست‏ * عیب جز ز انگشت نفس شوم نیست‏
۱۴۰۳ تو ز چشم انگشت را بردار هین‏ * و آن گهانى هر چه مى‏خواهى ببین‏
۱۴۰۴ نوح را گفتند امت کو ثواب‏ * گفت او ز آن سوى و استغشوا ثیاب‏
۱۴۰۵ رو و سر در جامه‏ها پیچیده‏اید * لا جرم با دیده و نادیده‏اید
۱۴۰۶ آدمى دید است و باقى پوست است‏ * دید آن است آن که دید دوست است‏
۱۴۰۷ چون که دید دوست نبود کور به‏ * دوست کاو باقى نباشد دور به‏
۱۴۰۸ چون رسول روم این الفاظ تر * در سماع آورد شد مشتاق‏تر
۱۴۰۹ دیده را بر جستن عمر گماشت‏ * رخت را و اسب را ضایع گذاشت‏
۱۴۱۰ هر طرف اندر پى آن مرد کار * مى‏شدى پرسان او دیوانه‏وار
۱۴۱۱ کاین چنین مردى بود اندر جهان‏ * وز جهان مانند جان باشد نهان‏
۱۴۱۲ جست او را تاش چون بنده بود * لا جرم جوینده یابنده بود
۱۴۱۳ دید اعرابى زنى او را دخیل‏ * گفت عمر نک به زیر آن نخیل‏
۱۴۱۴ زیر خرما بن ز خلقان او جدا * زیر سایه خفته بین سایه‏ى خدا

1078

title of 1078
۱۴۱۵ آمد او آن جا و از دور ایستاد * مر عمر را دید و در لرز اوفتاد
۱۴۱۶ هیبتى ز آن خفته آمد بر رسول‏ * حالتى خوش کرد بر جانش نزول‏
۱۴۱۷ مهر و هیبت هست ضد همدگر * این دو ضد را دید جمع اندر جگر
۱۴۱۸ گفت با خود من شهان را دیده‏ام‏ * پیش سلطانان مه و بگزیده‏ام‏
۱۴۱۹ از شهانم هیبت و ترسى نبود * هیبت این مرد هوشم را ربود
۱۴۲۰ رفته‏ام در بیشه‏ى شیر و پلنگ‏ * روى من ز یشان نگردانید رنگ‏
۱۴۲۱ بس شده‏ستم در مصاف و کارزار * همچو شیر آن دم که باشد کار زار
۱۴۲۲ بس که خوردم بس زدم زخم گران‏ * دل قوى تر بوده‏ام از دیگران‏
۱۴۲۳ بى‏سلاح این مرد خفته بر زمین‏ * من به هفت اندام لرزان چیست این‏
۱۴۲۴ هیبت حق است این از خلق نیست‏ * هیبت این مرد صاحب دلق نیست‏
۱۴۲۵ هر که ترسید از حق و تقوى گزید * ترسد از وى جن و انس و هر که دید
۱۴۲۶ اندر این فکرت به حرمت دست بست‏ * بعد یک ساعت عمر از خواب جست‏

1079

title of 1079
۱۴۲۷ کرد خدمت مر عمر را و سلام‏ * گفت پیغمبر سلام آن گه کلام‏
۱۴۲۸ پس علیکش گفت و او را پیش خواند * ایمنش کرد و به پیش خود نشاند
۱۴۲۹ لا تخافوا هست نزل خایفان‏ * هست در خور از براى خایف آن‏
۱۴۳۰ هر که ترسد مر و را ایمن کنند * مر دل ترسنده را ساکن کنند
۱۴۳۱ آن که خوفش نیست چون گویى مترس‏ * درس چه دهى نیست او محتاج درس‏
۱۴۳۲ آن دل از جا رفته را دل شاد کرد * خاطر ویرانش را آباد کرد
۱۴۳۳ بعد از آن گفتش سخنهاى دقیق‏ * وز صفات پاک حق نعم الرفیق‏
۱۴۳۴ وز نوازشهاى حق ابدال را * تا بداند او مقام و حال را
۱۴۳۵ حال چون جلوه ست ز آن زیبا عروس‏ * وین مقام آن خلوت آمد با عروس‏
۱۴۳۶ جلوه بیند شاه و غیر شاه نیز * وقت خلوت نیست جز شاه عزیز
۱۴۳۷ جلوه کرده خاص و عامان را عروس‏ * خلوت اندر شاه باشد با عروس‏
۱۴۳۸ هست بسیار اهل حال از صوفیان‏ * نادر است اهل مقام اندر میان‏
۱۴۳۹ از منازلهاى جانش یاد داد * وز سفرهاى روانش یاد داد
۱۴۴۰ وز زمانى کز زمان خالى بده ست‏ * وز مقام قدس که اجلالى بده ست‏
۱۴۴۱ وز هوایى کاندر او سیمرغ روح‏ * پیش از این دیده ست پرواز و فتوح‏
۱۴۴۲ هر یکى پروازش از آفاق بیش‏ * وز امید و نهمت مشتاق بیش‏
۱۴۴۳ چون عمر اغیار رو را یار یافت‏ * جان او را طالب اسرار یافت‏
۱۴۴۴ شیخ کامل بود و طالب مشتهى‏ * مرد چابک بود و مرکب درگهى‏
۱۴۴۵ دید آن مرشد که او ارشاد داشت‏ * تخم پاک اندر زمین پاک کاشت‏

1080

title of 1080
۱۴۴۶ مرد گفتش کاى امیر المؤمنین‏ * جان ز بالا چون در آمد در زمین‏
۱۴۴۷ مرغ بى‏اندازه چون شد در قفص‏ * گفت حق بر جان فسون خواند و قصص‏
۱۴۴۸ بر عدمها کان ندارد چشم و گوش‏ * چون فسون خواند همى‏آید به جوش‏
۱۴۴۹ از فسون او عدمها زود زود * خوش معلق مى‏زند سوى وجود
۱۴۵۰ باز بر موجود افسونى چو خواند * زو دو اسبه در عدم موجود راند
۱۴۵۱ گفت در گوش گل و خندانش کرد * گفت با سنگ و عقیق کانش کرد
۱۴۵۲ گفت با جسم آیتى تا جان شد او * گفت با خورشید تا رخشان شد او
۱۴۵۳ باز در گوشش دمد نکته‏ى مخوف‏ * در رخ خورشید افتد صد کسوف‏
۱۴۵۴ تا به گوش ابر آن گویا چه خواند * کاو چو مشک از دیده‏ى خود اشک راند
۱۴۵۵ تا به گوش خاک حق چه خوانده است‏ * کاو مراقب گشت و خامش مانده است‏
۱۴۵۶ در تردد هر که او آشفته است‏ * حق به گوش او معما گفته است‏
۱۴۵۷ تا کند محبوسش اندر دو گمان‏ * آن کنم کاو گفت یا خود ضد آن‏
۱۴۵۸ هم ز حق ترجیح یابد یک طرف‏ * ز آن دو یک را بر گزیند ز آن کنف‏
۱۴۵۹ گر نخواهى در تردد هوش جان‏ * کم فشار این پنبه اندر گوش جان‏
۱۴۶۰ تا کنى فهم آن معماهاش را * تا کنى ادراک رمز و فاش را
۱۴۶۱ پس محل وحى گردد گوش جان‏ * وحى چه بود گفتنى از حس نهان‏
۱۴۶۲ گوش جان و چشم جان جز این حس است‏ * گوش عقل و گوش ظن زین مفلس است‏
۱۴۶۳ لفظ جبرم عشق را بى‏صبر کرد * و آن که عاشق نیست حبس جبر کرد
۱۴۶۴ این معیت با حق است و جبر نیست‏ * این تجلى مه است این ابر نیست‏
۱۴۶۵ ور بود این جبر جبر عامه نیست‏ * جبر آن اماره‏ى خودکامه نیست‏
۱۴۶۶ جبر را ایشان شناسند اى پسر * که خدا بگشادشان در دل بصر
۱۴۶۷ غیب و آینده بر ایشان گشت فاش‏ * ذکر ماضى پیش ایشان گشت لاش‏
۱۴۶۸ اختیار و جبر ایشان دیگر است‏ * قطره‏ها اندر صدفها گوهر است‏
۱۴۶۹ هست بیرون قطره‏ى خرد و بزرگ‏ * در صدف آن در خرد است و سترگ‏
۱۴۷۰ طبع ناف آهو است آن قوم را * از برون خون و درونشان مشکها
۱۴۷۱ تو مگو کاین مایه بیرون خون بود * چون رود در ناف مشکى چون شود
۱۴۷۲ تو مگو کاین مس برون بد محتقر * در دل اکسیر چون گیرد گهر
۱۴۷۳ اختیار و جبر در تو بد خیال‏ * چون در ایشان رفت شد نور جلال‏
۱۴۷۴ نان چو در سفره ست باشد آن جماد * در تن مردم شود او روح شاد
۱۴۷۵ در دل سفره نگردد مستحیل‏ * مستحیلش جان کند از سلسبیل‏
۱۴۷۶ قوت جان است این اى راست خوان‏ * تا چه باشد قوت آن جان جان‏
۱۴۷۷ گوشت پاره‏ى آدمى با عقل و جان‏ * مى‏شکافد کوه را با بحر و کان‏
۱۴۷۸ زور جان کوه کن شق حجر * زور جان جان در انْشَقَّ الْقَمَرُ
۱۴۷۹ گر گشاید دل سر انبان راز * جان به سوى عرش سازد ترک تاز

1081

title of 1081
۱۴۸۰ کرد حق و کرد ما هر دو ببین‏ * کرد ما را هست دان پیداست این‏
۱۴۸۱ گر نباشد فعل خلق اندر میان‏ * پس مگو کس را چرا کردى چنان‏
۱۴۸۲ خلق حق افعال ما را موجد است‏ * فعل ما آثار خلق ایزد است‏
۱۴۸۳ ناطقى یا حرف بیند یا غرض‏ * کى شود یک دم محیط دو عرض‏
۱۴۸۴ گر به معنى رفت شد غافل ز حرف‏ * پیش و پس یک دم نبیند هیچ طرف‏
۱۴۸۵ آن زمان که پیش بینى آن زمان‏ * تو پس خود کى ببینى این بدان‏
۱۴۸۶ چون محیط حرف و معنى نیست جان‏ * چون بود جان خالق این هر دوان‏
۱۴۸۷ حق محیط جمله آمد اى پسر * وا ندارد کارش از کار دگر
۱۴۸۸ گفت شیطان که‏ بِما أَغْوَیْتَنِی‏ * کرد فعل خود نهان دیو دنى‏
۱۴۸۹ گفت آدم که ظلمنا نفسنا * او ز فعل حق نبد غافل چو ما
۱۴۹۰ در گنه او از ادب پنهانش کرد * ز آن گنه بر خود زدن او بر بخورد
۱۴۹۱ بعد توبه گفتش اى آدم نه من‏ * آفریدم در تو آن جرم و محن‏
۱۴۹۲ نه که تقدیر و قضاى من بد آن‏ * چون به وقت عذر کردى آن نهان‏
۱۴۹۳ گفت ترسیدم ادب نگذاشتم‏ * گفت هم من پاس آنت داشتم‏
۱۴۹۴ هر که آرد حرمت او حرمت برد * هر که آرد قند لوزینه خورد
۱۴۹۵ طیبات از بهر که للطیبین‏ * یار را خوش کن برنجان و ببین‏
۱۴۹۶ یک مثال اى دل پى فرقى بیار * تا بدانى جبر را از اختیار
۱۴۹۷ دست کان لرزان بود از ارتعاش‏ * و آن که دستى را تو لرزانى ز جاش‏
۱۴۹۸ هر دو جنبش آفریده‏ى حق شناس‏ * لیک نتوان کرد این با آن قیاس‏
۱۴۹۹ ز آن پشیمانى که لرزانیدى‏اش‏ * مرتعش را کى پشیمان دیدى‏اش‏
۱۵۰۰ بحث عقل است این چه عقل آن حیله‏گر * تا ضعیفى ره برد آن جا مگر
۱۵۰۱ بحث عقلى گر در و مرجان بود * آن دگر باشد که بحث جان بود
۱۵۰۲ بحث جان اندر مقامى دیگر است‏ * باده‏ى جان را قوامى دیگر است‏
۱۵۰۳ آن زمان که بحث عقلى ساز بود * این عمر با بو الحکم هم راز بود
۱۵۰۴ چون عمر از عقل آمد سوى جان‏ * بو الحکم بو جهل شد در حکم آن‏
۱۵۰۵ سوى حس و سوى عقل او کامل است‏ * گر چه خود نسبت به جان او جاهل است‏
۱۵۰۶ بحث عقل و حس اثر دان یا سبب‏ * بحث جانى یا عجب یا بو العجب‏
۱۵۰۷ ضوء جان آمد نماند اى مستضى‏ * لازم و ملزوم و نافى مقتضى‏
۱۵۰۸ ز آن که بینایى که نورش بازغ است‏ * از دلیل چون عصا بس فارغ است‏

1082

title of 1082
۱۵۰۹ بار دیگر ما به قصه آمدیم‏ * ما از آن قصه برون خود کى شدیم‏
۱۵۱۰ گر به جهل آییم آن زندان اوست‏ * ور به علم آییم آن ایوان اوست‏
۱۵۱۱ ور به خواب آییم مستان وى‏ایم‏ * ور به بیدارى به دستان وى‏ایم‏
۱۵۱۲ ور بگرییم ابر پر زرق وى‏ایم‏ * ور بخندیم آن زمان برق وى‏ایم‏
۱۵۱۳ ور به خشم و جنگ عکس قهر اوست‏ * ور به صلح و عذر عکس مهر اوست‏
۱۵۱۴ ما که‏ایم اندر جهان پیچ پیچ‏ * چون الف او خود چه دارد هیچ هیچ‏

1083

title of 1083
۱۵۱۵ گفت یا عمر چه حکمت بود و سر * حبس آن صافى در این جاى کدر
۱۵۱۶ آب صافى در گلى پنهان شده‏ * جان صافى بسته‏ى ابدان شده‏
۱۵۱۷ گفت تو بحثى شگرفى مى‏کنى‏ * معنیى را بند حرفى مى‏کنى‏
۱۵۱۸ حبس کردى معنى آزاد را * بند حرفى کرده اى تو یاد را
۱۵۱۹ از براى فایده این کرده‏اى‏ * تو که خود از فایده در پرده‏اى‏
۱۵۲۰ آن که از وى فایده زاییده شد * چون نبیند آن چه ما را دیده شد
۱۵۲۱ صد هزاران فایده ست و هر یکى‏ * صد هزاران پیش آن یک اندکى‏
۱۵۲۲ آن دم نطقت که جزو جزوهاست‏ * فایده شد کل کل خالى چراست‏
۱۵۲۳ تو که جزوى کار تو با فایده ست‏ * پس چرا در طعن کل آرى تو دست‏
۱۵۲۴ گفت را گر فایده نبود مگو * ور بود هل اعتراض و شکر جو
۱۵۲۵ شکر یزدان طوق هر گردن بود * نه جدال و رو ترش کردن بود
۱۵۲۶ گر ترش رو بودن آمد شکر و بس‏ * پس چو سرکه شکر گویى نیست کس‏
۱۵۲۷ سرکه را گر راه باید در جگر * گو بشو سرکنگبین او از شکر
۱۵۲۸ معنى اندر شعر جز با خبط نیست‏ * چون قلاسنگ است اندر ضبط نیست‏

1084

title of 1084
۱۵۲۹ آن رسول از خود بشد زین یک دو جام‏ * نه رسالت یاد ماندش نه پیام‏
۱۵۳۰ واله اندر قدرت اللَّه شد * آن رسول اینجا رسید و شاه شد
۱۵۳۱ سیل چون آمد به دریا بحر گشت‏ * دانه چون آمد به مزرع گشت کشت‏
۱۵۳۲ چون تعلق یافت نان با بو البشر * نان مرده زنده گشت و با خبر
۱۵۳۳ موم و هیزم چون فداى نار شد * ذات ظلمانى او انوار شد
۱۵۳۴ سنگ سرمه چون که شد در دیده‏گان‏ * گشت بینایى شد آن جا دیدبان‏
۱۵۳۵ اى خنک آن مرد کز خود رسته شد * در وجود زنده‏اى پیوسته شد
۱۵۳۶ واى آن زنده که با مرده نشست‏ * مرده گشت و زندگى از وى بجست‏
۱۵۳۷ چون تو در قرآن حق بگریختى‏ * با روان انبیا آمیختى‏
۱۵۳۸ هست قرآن حالهاى انبیا * ماهیان بحر پاک کبریا
۱۵۳۹ ور بخوانى و نه‏اى قرآن پذیر * انبیا و اولیا را دیده گیر
۱۵۴۰ ور پذیرایى چو بر خوانى قصص‏ * مرغ جانت تنگ آید در قفص‏
۱۵۴۱ مرغ کاو اندر قفس زندانى است‏ * مى‏نجوید رستن از نادانى است‏
۱۵۴۲ روحهایى کز قفسها رسته‏اند * انبیاى رهبر شایسته‏اند
۱۵۴۳ از برون آوازشان آید ز دین‏ * که ره رستن ترا این است این‏
۱۵۴۴ ما به دین رستیم زین ننگین قفس‏ * جز که این ره نیست چاره‏ى این قفس‏
۱۵۴۵ خویش را رنجور سازى زار زار * تا ترا بیرون کنند از اشتهار
۱۵۴۶ که اشتهار خلق بند محکم است‏ * در ره این از بند آهن کى کم است‏

1085

title of 1085
۱۵۴۷ بود بازرگان و او را طوطیى‏ * در قفس محبوس زیبا طوطیى‏
۱۵۴۸ چون که بازرگان سفر را ساز کرد * سوى هندستان شدن آغاز کرد
۱۵۴۹ هر غلام و هر کنیزک را ز جود * گفت بهر تو چه آرم گوى زود
۱۵۵۰ هر یکى از وى مرادى خواست کرد * جمله را وعده بداد آن نیک مرد
۱۵۵۱ گفت طوطى را چه خواهى ارمغان‏ * کارمت از خطه‏ى هندوستان‏
۱۵۵۲ گفتش آن طوطى که آن جا طوطیان‏ * چون ببینى کن ز حال من بیان‏
۱۵۵۳ کان فلان طوطى که مشتاق شماست‏ * از قضاى آسمان در حبس ماست‏
۱۵۵۴ بر شما کرد او سلام و داد خواست‏ * وز شما چاره و ره ارشاد خواست‏
۱۵۵۵ گفت مى‏شاید که من در اشتیاق‏ * جان دهم اینجا بمیرم در فراق‏
۱۵۵۶ این روا باشد که من در بند سخت‏ * گه شما بر سبزه گاهى بر درخت‏
۱۵۵۷ این چنین باشد وفاى دوستان‏ * من در این حبس و شما در بوستان‏
۱۵۵۸ یاد آرید اى مهان زین مرغ زار * یک صبوحى در میان مرغزار
۱۵۵۹ یاد یاران یار را میمون بود * خاصه کان لیلى و این مجنون بود
۱۵۶۰ اى حریفان بت موزون خود * من قدحها مى‏خورم پر خون خود
۱۵۶۱ یک قدح مى نوش کن بر یاد من‏ * گر همى‏خواهى که بدهى داد من‏
۱۵۶۲ یا به یاد این فتاده‏ى خاک بیز * چون که خوردى جرعه اى بر خاک ریز
۱۵۶۳ اى عجب آن عهد و آن سوگند کو * وعده‏هاى آن لب چون قند کو
۱۵۶۴ گر فراق بنده از بنده از بد بندگى است‏ * چون تو با بد بد کنى پس فرق چیست‏
۱۵۶۵ اى بدى که تو کنى در خشم و جنگ‏ * با طرب تر از سماع و بانگ چنگ‏
۱۵۶۶ اى جفاى تو ز دولت خوبتر * و انتقام تو ز جان محبوبتر
۱۵۶۷ نار تو این است نورت چون بود * ماتم این تا خود که سورت چون بود
۱۵۶۸ از حلاوتها که دارد جور تو * وز لطافت کس نیابد غور تو
۱۵۶۹ نالم و ترسم که او باور کند * وز کرم آن جور را کمتر کند
۱۵۷۰ عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد * بو العجب من عاشق این هر دو ضد
۱۵۷۱ و الله ار زین خار در بستان شوم‏ * همچو بلبل زین سبب نالان شوم‏
۱۵۷۲ این عجب بلبل که بگشاید دهان‏ * تا خورد او خار را با گلستان‏
۱۵۷۳ این چه بلبل این نهنگ آتشى است‏ * جمله ناخوشها ز عشق او را خوشى است‏
۱۵۷۴ عاشق کل است و خود کل است او * عاشق خویش است و عشق خویش جو

1086

title of 1086
۱۵۷۵ قصه‏ى طوطى جان زین سان بود * کو کسى کو محرم مرغان بود
۱۵۷۶ کو یکى مرغى ضعیفى بى‏گناه‏ * و اندرون او سلیمان با سپاه‏
۱۵۷۷ چون بنالد زار بى‏شکر و گله‏ * افتد اندر هفت گردون غلغله‏
۱۵۷۸ هر دمش صد نامه صد پیک از خدا * یا ربى زو شصت لبیک از خدا
۱۵۷۹ زلت او به ز طاعت نزد حق‏ * پیش کفرش جمله ایمانها خلق‏
۱۵۸۰ هر دمى او را یکى معراج خاص‏ * بر سر تاجش نهد صد تاج خاص‏
۱۵۸۱ صورتش بر خاک و جان بر لامکان‏ * لامکانى فوق وهم سالکان‏
۱۵۸۲ لامکانى نه که در فهم آیدت‏ * هر دمى در وى خیالى زایدت‏
۱۵۸۳ بل مکان و لامکان در حکم او * همچو در حکم بهشتى چارجو
۱۵۸۴ شرح این کوته کن و رخ زین بتاب‏ * دم مزن و الله اعلم بالصواب‏
۱۵۸۵ باز مى‏گردیم ما اى دوستان‏ * سوى مرغ و تاجر و هندوستان‏
۱۵۸۶ مرد بازرگان پذیرفت این پیام‏ * کاو رساند سوى جنس از وى سلام‏

1087

title of 1087
۱۵۸۷ چون که تا اقصاى هندوستان رسید * در بیابان طوطى چندى بدید
۱۵۸۸ مرکب استانید پس آواز داد * آن سلام و آن امانت باز داد
۱۵۸۹ طوطیى ز آن طوطیان لرزید بس‏ * اوفتاد و مرد و بگسستش نفس‏
۱۵۹۰ شد پشیمان خواجه از گفت خبر * گفت رفتم در هلاک جانور
۱۵۹۱ این مگر خویش است با آن طوطیک‏ * این مگر دو جسم بود و روح یک‏
۱۵۹۲ این چرا کردم چرا دادم پیام‏ * سوختم بى‏چاره را زین گفت خام‏
۱۵۹۳ این زبان چون سنگ و هم آهن‏وش است‏ * و آن چه بجهد از زبان چون آتش است‏
۱۵۹۴ سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف‏ * گه ز روى نقل و گاه از روى لاف‏
۱۵۹۵ ز آن که تاریک است و هر سو پنبه زار * در میان پنبه چون باشد شرار
۱۵۹۶ ظالم آن قومى که چشمان دوختند * ز آن سخنها عالمى را سوختند
۱۵۹۷ عالمى را یک سخن ویران کند * روبهان مرده را شیران کند
۱۵۹۸ جانها در اصل خود عیسى دمند * یک زمان زخمند و گاهى مرهمند
۱۵۹۹ گر حجاب از جانها برخاستى‏ * گفت هر جانى مسیح آساستى‏
۱۶۰۰ گر سخن خواهى که گویى چون شکر * صبر کن از حرص و این حلوا مخور
۱۶۰۱ صبر باشد مشتهاى زیرکان‏ * هست حلوا آرزوى کودکان‏
۱۶۰۲ هر که صبر آورد گردون بر رود * هر که حلوا خورد واپس‏تر رود

1088

title of 1088
۱۶۰۳ صاحب دل را ندارد آن زیان‏ * گر خورد او زهر قاتل را عیان‏
۱۶۰۴ ز آن که صحت یافت و از پرهیز رست‏ * طالب مسکین میان تب در است‏
۱۶۰۵ گفت پیغمبر که اى مرد جرى‏ * هان مکن با هیچ مطلوبى مرى‏
۱۶۰۶ در تو نمرودى است آتش در مرو * رفت خواهى اول ابراهیم شو
۱۶۰۷ چون نه‏اى سباح و نه دریاییى‏ * در میفکن خویش از خود راییى‏
۱۶۰۸ او ز آتش ورد احمر آورد * از زیانها سود بر سر آورد
۱۶۰۹ کاملى گر خاک گیرد زر شود * ناقص ار زر برد خاکستر شود
۱۶۱۰ چون قبول حق بود آن مرد راست‏ * دست او در کارها دست خداست‏
۱۶۱۱ دست ناقص دست شیطان است و دیو * ز آن که اندر دام تکلیف است و ریو
۱۶۱۲ جهل آید پیش او دانش شود * جهل شد علمى که در ناقص رود
۱۶۱۳ هر چه گیرد علتى علت شود * کفر گیرد کاملى ملت شود
۱۶۱۴ اى مرى کرده پیاده با سوار * سر نخواهى برد اکنون پاى دار

1089

title of 1089
۱۶۱۵ ساحران در عهد فرعون لعین‏ * چون مرى کردند با موسى به کین‏
۱۶۱۶ لیک موسى را مقدم داشتند * ساحران او را مکرم داشتند
۱۶۱۷ ز آن که گفتندش که فرمان آن تست‏ * گر تو مى‏خواهى عصا بفکن نخست‏
۱۶۱۸ گفت نى اول شما اى ساحران‏ * افکنید آن مکرها را در میان‏
۱۶۱۹ این قدر تعظیم دینشان را خرید * کز مرى آن دست و پاهاشان برید
۱۶۲۰ ساحران چون حق او بشناختند * دست و پا در جرم آن درباختند
۱۶۲۱ لقمه و نکته ست کامل را حلال‏ * تو نه‏اى کامل مخور مى‏باش لال‏
۱۶۲۲ چون تو گوشى او زبان نى جنس تو * گوشها را حق بفرمود أَنْصِتُوا
۱۶۲۳ کودک اول چون بزاید شیر نوش‏ * مدتى خامش بود او جمله گوش‏
۱۶۲۴ مدتى مى‏بایدش لب دوختن‏ * از سخن تا او سخن آموختن‏
۱۶۲۵ ور نباشد گوش و تى‏تى مى‏کند * خویشتن را گنگ گیتى مى‏کند
۱۶۲۶ کر اصلى کش نبود آغاز گوش‏ * لال باشد کى کند در نطق جوش‏
۱۶۲۷ ز آن که اول سمع باید نطق را * سوى منطق از ره سمع اندر آ
۱۶۲۸ ادخلوا الأبیات من أبوابها * و اطلبوا الأغراض فی أسبابها
۱۶۲۹ نطق کان موقوف راه سمع نیست‏ * جز که نطق خالق بى‏طمع نیست‏
۱۶۳۰ مبدع است او تابع استاد نى‏ * مسند جمله و را اسناد نى‏
۱۶۳۱ باقیان هم در حرف هم در مقال‏ * تابع استاد و محتاج مثال‏
۱۶۳۲ زین سخن گر نیستى بیگانه‏اى‏ * دلق و اشکى گیر در ویرانه‏اى‏
۱۶۳۳ ز آن که آدم ز آن عتاب از اشک رست‏ * اشک تر باشد دم توبه پرست‏
۱۶۳۴ بهر گریه آمد آدم بر زمین‏ * تا بود گریان و نالان و حزین‏
۱۶۳۵ آدم از فردوس و از بالاى هفت‏ * پاى ماچان از براى عذر رفت‏
۱۶۳۶ گر ز پشت آدمى وز صلب او * در طلب مى‏باش هم در طلب او
۱۶۳۷ ز آتش دل و آب دیده نقل ساز * بوستان از ابر و خورشید است باز
۱۶۳۸ تو چه دانى قدر آب دیده‏گان‏ * عاشق نانى تو چون نادیدگان‏
۱۶۳۹ گر تو این انبان ز نان خالى کنى‏ * پر ز گوهرهاى اجلالى کنى‏
۱۶۴۰ طفل جان از شیر شیطان باز کن‏ * بعد از آنش با ملک انباز کن‏
۱۶۴۱ تا تو تاریک و ملول و تیره‏اى‏ * دان که با دیو لعین همشیره‏اى‏
۱۶۴۲ لقمه‏اى کان نور افزود و کمال‏ * آن بود آورده از کسب حلال‏
۱۶۴۳ روغنى کاید چراغ ما کشد * آب خوانش چون چراغى را کشد
۱۶۴۴ علم و حکمت زاید از لقمه‏ى حلال‏ * عشق و رقت آید از لقمه‏ى حلال‏
۱۶۴۵ چون ز لقمه تو حسد بینى و دام‏ * جهل و غفلت زاید آن را دان حرام‏
۱۶۴۶ هیچ گندم کارى و جو بر دهد * دیده‏اى اسبى که کره‏ى خر دهد
۱۶۴۷ لقمه تخم است و برش اندیشه‏ها * لقمه بحر و گوهرش اندیشه‏ها
۱۶۴۸ زاید از لقمه‏ى حلال اندر دهان‏ * میل خدمت عزم رفتن آن جهان‏

1090

title of 1090
۱۶۴۹ کرد بازرگان تجارت را تمام‏ * باز آمد سوى منزل دوست کام‏
۱۶۵۰ هر غلامى را بیاورد ارمغان‏ * هر کنیزک را ببخشید او نشان‏
۱۶۵۱ گفت طوطى ارمغان بنده کو * آن چه دیدى و آن چه گفتى باز گو
۱۶۵۲ گفت نى من خود پشیمانم از آن‏ * دست خود خایان و انگشتان گزان‏
۱۶۵۳ من چرا پیغام خامى از گزاف‏ * بردم از بى‏دانشى و از نشاف‏
۱۶۵۴ گفت اى خواجه پشیمانى ز چیست‏ * چیست آن کاین خشم و غم را مقتضى است‏
۱۶۵۵ گفت گفتم آن شکایتهاى تو * با گروهى طوطیان همتاى تو
۱۶۵۶ آن یکى طوطى ز دردت بوى برد * زهره‏اش بدرید و لرزید و بمرد
۱۶۵۷ من پشیمان گشتم این گفتن چه بود * لیک چون گفتم پشیمانى چه سود
۱۶۵۸ نکته اى کان جست ناگه از زبان‏ * همچو تیرى دان که جست آن از کمان‏
۱۶۵۹ وانگردد از ره آن تیر اى پسر * بند باید کرد سیلى را ز سر
۱۶۶۰ چون گذشت از سر جهانى را گرفت‏ * گر جهان ویران کند نبود شگفت‏
۱۶۶۱ فعل را در غیب اثرها زادنى است‏ * و آن موالیدش به حکم خلق نیست‏
۱۶۶۲ بى‏شریکى جمله مخلوق خداست‏ * آن موالید ار چه نسبتشان به ماست‏
۱۶۶۳ زید پرانید تیرى سوى عمر * عمر را بگرفت تیرش همچو نمر
۱۶۶۴ مدت سالى همى‏زایید درد * دردها را آفریند حق نه مرد
۱۶۶۵ زید رامى آن دم ار مرد از وجل‏ * دردها مى‏زاید آن جا تا اجل‏
۱۶۶۶ ز آن موالید وجع چون مرد او * زید را ز اول سبب قتال گو
۱۶۶۷ آن وجعها را بدو منسوب دار * گر چه هست آن جمله صنع کردگار
۱۶۶۸ همچنین کشت و دم و دام و جماع‏ * آن موالید است حق را مستطاع‏
۱۶۶۹ اولیا را هست قدرت از اله‏ * تیر جسته باز آرندش ز راه‏
۱۶۷۰ بسته درهاى موالید از سبب‏ * چون پشیمان شد ولى ز آن دست رب‏
۱۶۷۱ گفته ناگفته کند از فتح باب‏ * تا از آن نه سیخ سوزد نه کباب‏
۱۶۷۲ از همه دلها که آن نکته شنید * آن سخن را کرد محو و ناپدید
۱۶۷۳ گرت برهان باید و حجت مها * باز خوان‏ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنْسِها
۱۶۷۴ آیت‏ أَنْسَوْکُمْ ذِکْرِی‏ بخوان‏ * قدرت نسیان نهادنشان بدان‏
۱۶۷۵ چون به تذکیر و به نسیان قادراند * بر همه دلهاى خلقان قاهراند
۱۶۷۶ چون به نسیان بست او راه نظر * کار نتوان کرد ور باشد هنر
۱۶۷۷ خلتم سخریه اهل السمو * از نبى خوانید تا أَنْسَوْکُمْ‏
۱۶۷۸ صاحب ده پادشاه جسمهاست‏ * صاحب دل شاه دلهاى شماست‏
۱۶۷۹ فرع دید آمد عمل بى‏هیچ شک‏ * پس نباشد مردم الا مردمک‏
۱۶۸۰ من تمام این نیارم گفت از آن‏ * منع مى‏آید ز صاحب مرکزان‏
۱۶۸۱ چون فراموشى خلق و یادشان‏ * با وى است و او رسد فریادشان‏
۱۶۸۲ صد هزاران نیک و بد را آن بهى‏ * مى‏کند هر شب ز دلهاشان تهى‏
۱۶۸۳ روز دلها را از آن پر مى‏کند * آن صدفها را پر از در مى‏کند
۱۶۸۴ آن همه اندیشه‏ى پیشانها * مى‏شناسند از هدایت جانها
۱۶۸۵ پیشه و فرهنگ تو آید به تو * تا در اسباب بگشاید به تو
۱۶۸۶ پیشه‏ى زرگر به آهنگر نشد * خوى این خوش خوبه آن منکر نشد
۱۶۸۷ پیشه‏ها و خلقها همچون جهیز * سوى خصم آیند روز رستخیز
۱۶۸۸ پیشه‏ها و خلقها از بعد خواب‏ * واپس آید هم به خصم خود شتاب‏
۱۶۸۹ پیشه‏ها و اندیشه‏ها در وقت صبح‏ * هم بدانجا شد که بود آن حسن و قبح‏
۱۶۹۰ چون کبوترهاى پیک از شهرها * سوى شهر خویش آرد بهرها

1091

title of 1091
۱۶۹۱ چون شنید آن مرغ کان طوطى چه کرد * پس بلرزید اوفتاد و گشت سرد
۱۶۹۲ خواجه چون دیدش فتاده همچنین‏ * بر جهید و زد کله را بر زمین‏
۱۶۹۳ چون بدین رنگ و بدین حالش بدید * خواجه بر جست و گریبان را درید
۱۶۹۴ گفت اى طوطى خوب خوش حنین‏ * این چه بودت این چرا گشتى چنین‏
۱۶۹۵ اى دریغا مرغ خوش آواز من‏ * اى دریغا هم دم و هم راز من‏
۱۶۹۶ اى دریغا مرغ خوش الحان من‏ * راح روح و روضه و ریحان من‏
۱۶۹۷ گر سلیمان را چنین مرغى بدى‏ * کى خود او مشغول آن مرغان شدى‏
۱۶۹۸ اى دریغا مرغ کارزان یافتم‏ * زود روى از روى او بر تافتم‏
۱۶۹۹ اى زبان تو بس زیانى بر ورى‏ * چون تویى گویا چه گویم من ترا
۱۷۰۰ اى زبان هم آتش و هم خرمنى‏ * چند این آتش در این خرمن زنى‏
۱۷۰۱ در نهان جان از تو افغان مى‏کند * گر چه هر چه گویى‏اش آن مى‏کند
۱۷۰۲ اى زبان هم گنج بى‏پایان تویى‏ * اى زبان هم رنج بى‏درمان تویى‏
۱۷۰۳ هم صفیر و خدعه‏ى مرغان تویى‏ * هم انیس وحشت هجران تویى‏
۱۷۰۴ چند امانم مى‏دهى اى بى‏امان‏ * اى تو زه کرده به کین من کمان‏
۱۷۰۵ نک بپرانیده اى مرغ مرا * در چراگاه ستم کم کن چرا
۱۷۰۶ یا جواب من بگو یا داد ده‏ * یا مرا ز اسباب شادى یاد ده‏
۱۷۰۷ اى دریغا نور ظلمت سوز من‏ * اى دریغا صبح روز افروز من‏
۱۷۰۸ اى دریغا مرغ خوش پرواز من‏ * ز انتها پریده تا آغاز من‏
۱۷۰۹ عاشق رنج است نادان تا ابد * خیز لا أُقْسِمُ‏ بخوان تا فِی کَبَدٍ
۱۷۱۰ از کبد فارغ بدم با روى تو * وز زبد صافى بدم در جوى تو
۱۷۱۱ این دریغاها خیال دیدن است‏ * وز وجود نقد خود ببریدن است‏
۱۷۱۲ غیرت حق بود و با حق چاره نیست‏ * کو دلى کز حکم حق صد پاره نیست‏
۱۷۱۳ غیرت آن باشد که او غیر همه ست‏ * آن که افزون از بیان و دمدمه ست‏
۱۷۱۴ اى دریغا اشک من دریا بدى‏ * تا نثار دل بر زیبا بدى‏
۱۷۱۵ طوطى من مرغ زیرکسار من‏ * ترجمان فکرت و اسرار من‏
۱۷۱۶ هر چه روزى داد و ناداد آیدم‏ * او ز اول گفته تا یاد آیدم‏
۱۷۱۷ طوطیى کاید ز وحى آواز او * پیش از آغاز وجود آغاز او
۱۷۱۸ اندرون تست آن طوطى نهان‏ * عکس او را دیده تو بر این و آن‏
۱۷۱۹ مى‏برد شادیت را تو شاد از او * مى‏پذیرى ظلم را چون داد از او
۱۷۲۰ اى که جان را بهر تن مى‏سوختى‏ * سوختى جان را و تن افروختى‏
۱۷۲۱ سوختم من سوخته خواهد کسى‏ * تا ز من آتش زند اندر خسى‏
۱۷۲۲ سوخته چون قابل آتش بود * سوخته بستان که آتش کش بود
۱۷۲۳ اى دریغا اى دریغا اى دریغ‏ * کانچنان ماهى نهان شد زیر میغ‏
۱۷۲۴ چون زنم دم کاتش دل تیز شد * شیر هجر آشفته و خون ریز شد
۱۷۲۵ آن که او هوشیار خود تند است و مست‏ * چون بود چون او قدح گیرد به دست‏
۱۷۲۶ شیر مستى کز صفت بیرون بود * از بسیط مرغزار افزون بود
۱۷۲۷ قافیه اندیشم و دل دار من‏ * گویدم مندیش جز دیدار من‏
۱۷۲۸ خوش نشین اى قافیه اندیش من‏ * قافیه‏ى دولت تویى در پیش من‏
۱۷۲۹ حرف چه بود تا تو اندیشى از آن‏ * حرف چه بود خار دیوار رزان‏
۱۷۳۰ حرف و صوت و گفت را بر هم زنم‏ * تا که بى‏این هر سه با تو دم زنم‏
۱۷۳۱ آن دمى کز آدمش کردم نهان‏ * با تو گویم اى تو اسرار جهان‏
۱۷۳۲ آن دمى را که نگفتم با خلیل‏ * و آن غمى را که نداند جبرئیل‏
۱۷۳۳ آن دمى کز وى مسیحا دم نزد * حق ز غیرت نیز بى‏ما هم نزد
۱۷۳۴ ما چه باشد در لغت اثبات و نفى‏ * من نه اثباتم منم بى‏ذات و نفى‏
۱۷۳۵ من کسى در ناکسى دریافتم‏ * پس کسى در ناکسى دربافتم‏
۱۷۳۶ جمله شاهان بنده‏ى بنده‏ى خودند * جمله خلقان مرده‏ى مرده‏ى خودند
۱۷۳۷ جمله شاهان پست، پست خویش را * جمله خلقان مست، مست خویش را
۱۷۳۸ مى‏شود صیاد، مرغان را شکار * تا کند ناگاه ایشان را شکار
۱۷۳۹ بى‏دلان را دلبران جسته به جان‏ * جمله معشوقان شکار عاشقان‏
۱۷۴۰ هر که عاشق دیدى‏اش معشوق دان‏ * کو به نسبت هست هم این و هم آن‏
۱۷۴۱ تشنگان گر آب جویند از جهان‏ * آب جوید هم به عالم تشنگان‏
۱۷۴۲ چون که عاشق اوست تو خاموش باش‏ * او چو گوشت مى‏کشد تو گوش باش‏
۱۷۴۳ بند کن چون سیل سیلانى کند * ور نه رسوایى و ویرانى کند
۱۷۴۴ من چه غم دارم که ویرانى بود * زیر ویران گنج سلطانى بود
۱۷۴۵ غرق حق خواهد که باشد غرق‏تر * همچو موج بحر جان زیر و زبر
۱۷۴۶ زیر دریا خوشتر آید یا زبر * تیر او دل کش تر آید یا سپر
۱۷۴۷ پاره کرده‏ى وسوسه باشى دلا * گر طرب را باز دانى از بلا
۱۷۴۸ گر مرادت را مذاق شکر است‏ * بى‏مرادى نه مراد دل بر است‏
۱۷۴۹ هر ستاره‏ش خونبهاى صد هلال‏ * خون عالم ریختن او را حلال‏
۱۷۵۰ ما بها و خونبها را یافتیم‏ * جانب جان باختن بشتافتیم‏
۱۷۵۱ اى حیات عاشقان در مردگى‏ * دل نیابى جز که در دل بردگى‏
۱۷۵۲ من دلش جسته به صد ناز و دلال‏ * او بهانه کرده با من از ملال‏
۱۷۵۳ گفتم آخر غرق تست این عقل و جان‏ * گفت رو رو بر من این افسون مخوان‏
۱۷۵۴ من ندانم آن چه اندیشیده‏اى‏ * اى دو دیده دوست را چون دیده‏اى‏
۱۷۵۵ اى گران جان خوار دیده ستى و را * ز آن که بس ارزان خریده ستى و را
۱۷۵۶ هر که او ارزان خرد ارزان دهد * گوهرى طفلى به قرصى نان دهد
۱۷۵۷ غرق عشقى‏ام که غرق است اندر این‏ * عشقهاى اولین و آخرین‏
۱۷۵۸ مجملش گفتم نکردم ز آن بیان‏ * ور نه هم افهام سوزد هم زبان‏
۱۷۵۹ من چو لب گویم لب دریا بود * من چو لا گویم مراد الا بود
۱۷۶۰ من ز شیرینى نشستم رو ترش‏ * من ز بسیارى گفتارم خمش‏
۱۷۶۱ تا که شیرینى ما از دو جهان‏ * در حجاب رو ترش باشد نهان‏
۱۷۶۲ تا که در هر گوش ناید این سخن‏ * یک همى‏گویم ز صد سر لدن‏

1092

title of 1092
۱۷۶۳ جمله عالم ز آن غیور آمد که حق‏ * برد در غیرت بر این عالم سبق‏
۱۷۶۴ او چو جان است و جهان چون کالبد * کالبد از جان پذیرد نیک و بد
۱۷۶۵ هر که محراب نمازش گشت عین‏ * سوى ایمان رفتنش مى‏دان تو شین‏
۱۷۶۶ هر که شد مر شاه را او جامه‏دار * هست خسران بهر شاهش اتجار
۱۷۶۷ هر که با سلطان شود او همنشین‏ * بر درش بودن بود حیف و غبین‏
۱۷۶۸ دست‏بوسش چون رسید از پادشاه‏ * گر گزیند بوس پا باشد گناه‏
۱۷۶۹ گر چه سر بر پا نهادن خدمت است‏ * پیش آن خدمت خطا و زلت است‏
۱۷۷۰ شاه را غیرت بود بر هر که او * بو گزیند بعد از آن که دید رو
۱۷۷۱ غیرت حق بر مثل گندم بود * کاه خرمن غیرت مردم بود
۱۷۷۲ اصل غیرتها بدانید از اله‏ * آن خلقان فرع حق بى‏اشتباه‏
۱۷۷۳ شرح این بگذارم و گیرم گله‏ * از جفاى آن نگار ده دله‏
۱۷۷۴ نالم ایرا ناله‏ها خوش آیدش‏ * از دو عالم ناله و غم بایدش‏
۱۷۷۵ چون ننالم تلخ از دستان او * چون نیم در حلقه‏ى مستان او
۱۷۷۶ چون نباشم همچو شب بى‏روز او * بى‏وصال روى روز افروز او
۱۷۷۷ ناخوش او خوش بود در جان من‏ * جان فداى یار دل رنجان من‏
۱۷۷۸ عاشقم بر رنج خویش و درد خویش‏ * بهر خشنودى شاه فرد خویش‏
۱۷۷۹ خاک غم را سرمه سازم بهر چشم‏ * تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم‏
۱۷۸۰ اشک کان از بهر او بارند خلق‏ * گوهر است و اشک پندارند خلق‏
۱۷۸۱ من ز جان جان شکایت مى‏کنم‏ * من نیم شاکى روایت مى‏کنم‏
۱۷۸۲ دل همى‏گوید کز او رنجیده‏ام‏ * وز نفاق سست مى‏خندیده‏ام‏
۱۷۸۳ راستى کن اى تو فخر راستان‏ * اى تو صدر و من درت را آستان‏
۱۷۸۴ آستان و صدر در معنى کجاست‏ * ما و من کو آن طرف کان یار ماست‏
۱۷۸۵ اى رهیده جان تو از ما و من‏ * اى لطیفه‏ى روح اندر مرد و زن‏
۱۷۸۶ مرد و زن چون یک شود آن یک تویى‏ * چون که یک جا محو شد آنک تویى‏
۱۷۸۷ این من و ما بهر آن بر ساختى‏ * تا تو با خود نرد خدمت باختى‏
۱۷۸۸ تا من و توها همه یک جان شوند * عاقبت مستغرق جانان شوند
۱۷۸۹ این همه هست و بیا اى امر کُنْ‏ * اى منزه از بیان و از سخن‏
۱۷۹۰ جسم جسمانه تواند دیدنت‏ * در خیال آرد غم و خندیدنت‏
۱۷۹۱ دل که او بسته‏ى غم و خندیدن است‏ * تو مگو کاو لایق آن دیدن است‏
۱۷۹۲ آن که او بسته‏ى غم و خنده بود * او بدین دو عاریت زنده بود
۱۷۹۳ باغ سبز عشق کاو بى‏منتهاست‏ * جز غم و شادى در او بس میوه‏هاست‏
۱۷۹۴ عاشقى زین هر دو حالت برتر است‏ * بى‏بهار و بى‏خزان سبز و تر است‏
۱۷۹۵ ده زکات روى خوب اى خوب رو * شرح جان شرحه شرحه باز گو
۱۷۹۶ کز کرشم غمزه‏ى غمازه‏اى‏ * بر دلم بنهاد داغى تازه‏اى‏
۱۷۹۷ من حلالش کردم از خونم بریخت‏ * من همى‏گفتم حلال او مى‏گریخت‏
۱۷۹۸ چون گریزانى ز ناله‏ى خاکیان‏ * غم چه ریزى بر دل غمناکیان‏
۱۷۹۹ اى که هر صبحى که از مشرق بتافت‏ * همچو چشمه‏ى مشرقت در جوش یافت‏
۱۸۰۰ چون بهانه دادى این شیدات را * اى بهانه شکر لبهات را
۱۸۰۱ اى جهان کهنه را تو جان نو * از تن بى‏جان و دل افغان شنو
۱۸۰۲ شرح گل بگذار از بهر خدا * شرح بلبل گو که شد از گل جدا
۱۸۰۳ از غم و شادى نباشد جوش ما * با خیال و وهم نبود هوش ما
۱۸۰۴ حالتى دیگر بود کان نادر است‏ * تو مشو منکر که حق بس قادر است‏
۱۸۰۵ تو قیاس از حالت انسان مکن‏ * منزل اندر جور و در احسان مکن‏
۱۸۰۶ جور و احسان رنج و شادى حادث است‏ * حادثان میرند و حقشان وارث است‏
۱۸۰۷ صبح شد اى صبح را پشت و پناه‏ * عذر مخدومى حسام الدین بخواه‏
۱۸۰۸ عذر خواه عقل کل و جان تویى‏ * جان جان و تابش مرجان تویى‏
۱۸۰۹ تافت نور صبح و ما از نور تو * در صبوحى با مى منصور تو
۱۸۱۰ داده‏ى تو چون چنین دارد مرا * باده که بود کاو طرب آرد مرا
۱۸۱۱ باده در جوشش گداى جوش ماست‏ * چرخ در گردش گداى هوش ماست‏
۱۸۱۲ باده از ما مست شد نى ما از او * قالب از ما هست شد نى ما از او
۱۸۱۳ ما چو زنبوریم و قالبها چو موم‏ * خانه خانه کرده قالب را چو موم‏

1093

title of 1093
۱۸۱۴ بس دراز است این حدیث خواجه گو * تا چه شد احوال آن مرد نکو
۱۸۱۵ خواجه اندر آتش و درد و حنین‏ * صد پراکنده همى‏گفت این چنین‏
۱۸۱۶ گه تناقض گاه ناز و گه نیاز * گاه سوداى حقیقت گه مجاز
۱۸۱۷ مرد غرقه گشته جانى مى‏کند * دست را در هر گیاهى مى‏زند
۱۸۱۸ تا کدامش دست گیرد در خطر * دست و پایى مى‏زند از بیم سر
۱۸۱۹ دوست دارد یار این آشفتگى‏ * کوشش بى‏هوده به از خفتگى‏
۱۸۲۰ آن که او شاه است او بى‏کار نیست‏ * ناله از وى طرفه کاو بیمار نیست‏
۱۸۲۱ بهر این فرمود رحمان اى پسر * کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ‏ اى پسر
۱۸۲۲ اندر این ره مى‏تراش و مى‏خراش‏ * تا دم آخر دمى فارغ مباش‏
۱۸۲۳ تا دم آخر دمى آخر بود * که عنایت با تو صاحب سر بود
۱۸۲۴ هر چه مى‏کوشند اگر مرد و زن است‏ * گوش و چشم شاه جان بر روزن است‏

1094

title of 1094
۱۸۲۵ بعد از آنش از قفس بیرون فگند * طوطیک پرید تا شاخ بلند
۱۸۲۶ طوطى مرده چنان پرواز کرد * کافتاب از چرخ ترکى تاز کرد
۱۸۲۷ خواجه حیران گشت اندر کار مرغ‏ * بى‏خبر ناگه بدید اسرار مرغ‏
۱۸۲۸ روى بالا کرد و گفت اى عندلیب‏ * از بیان حال خودمان ده نصیب‏
۱۸۲۹ او چه کرد آن جا که تو آموختى‏ * ساختى مکرى و ما را سوختى‏
۱۸۳۰ گفت طوطى کاو به فعلم پند داد * که رها کن لطف آواز و وداد
۱۸۳۱ ز آن که آوازت ترا در بند کرد * خویشتن مرده پى این پند کرد
۱۸۳۲ یعنى اى مطرب شده با عام و خاص‏ * مرده شو چون من که تا یابى خلاص‏
۱۸۳۳ دانه باشى مرغکانت بر چنند * غنچه باشى کودکانت بر کنند
۱۸۳۴ دانه پنهان کن بکلى دام شو * غنچه پنهان کن گیاه بام شو
۱۸۳۵ هر که داد او حسن خود را در مزاد * صد قضاى بد سوى او رو نهاد
۱۸۳۶ چشمها و خشمها و رشکها * بر سرش ریزد چو آب از مشکها
۱۸۳۷ دشمنان او را ز غیرت مى‏درند * دوستان هم روزگارش مى‏برند
۱۸۳۸ آن که غافل بود از کشت بهار * او چه داند قیمت این روزگار
۱۸۳۹ در پناه لطف حق باید گریخت‏ * کاو هزاران لطف بر ارواح ریخت‏
۱۸۴۰ تا پناهى یابى آن گه چون پناه‏ * آب و آتش مر ترا گردد سپاه‏
۱۸۴۱ نوح و موسى را نه دریا یار شد * نه بر اعداشان به کین قهار شد
۱۸۴۲ آتش ابراهیم را نى قلعه بود * تا بر آورد از دل نمرود دود
۱۸۴۳ کوه یحیى را نه سوى خویش خواند * قاصدانش را به زخم سنگ راند
۱۸۴۴ گفت اى یحیى بیا در من گریز * تا پناهت باشم از شمشیر تیز

1095

title of 1095
۱۸۴۵ یک دو پندش داد طوطى بى‏نفاق‏ * بعد از آن گفتش سلام الفراق‏
۱۸۴۶ خواجه گفتش فى أمان الله برو * مر مرا اکنون نمودى راه نو
۱۸۴۷ خواجه با خود گفت کاین پند من است‏ * راه او گیرم که این ره روشن است‏
۱۸۴۸ جان من کمتر ز طوطى کى بود * جان چنین باید که نیکو پى بود

1096

title of 1096
۱۸۴۹ تن قفس شکل است تن شد خار جان‏ * در فریب داخلان و خارجان‏
۱۸۵۰ اینش گوید من شوم هم راز تو * و آنش گوید نى منم انباز تو
۱۸۵۱ اینش گوید نیست چون تو در وجود * در جمال و فضل و در احسان و جود
۱۸۵۲ آنش گوید هر دو عالم آن تست‏ * جمله جانهامان طفیل جان تست‏
۱۸۵۳ او چو بیند خلق را سر مست خویش‏ * از تکبر مى‏رود از دست خویش‏
۱۸۵۴ او نداند که هزاران را چو او * دیو افکنده ست اندر آب جو
۱۸۵۵ لطف و سالوس جهان خوش لقمه‏اى است‏ * کمترش خور کان پر آتش لقمه‏اى است‏
۱۸۵۶ آتشش پنهان و ذوقش آشکار * دود او ظاهر شود پایان کار
۱۸۵۷ تو مگو آن مدح را من کى خورم‏ * از طمع مى‏گوید او پى مى‏برم‏
۱۸۵۸ مادحت گر هجو گوید بر ملا * روزها سوزد دلت ز آن سوزها
۱۸۵۹ گر چه دانى کاو ز حرمان گفت آن‏ * کان طمع که داشت از تو شد زیان‏
۱۸۶۰ آن اثر مى‏ماندت در اندرون‏ * در مدیح این حالتت هست آزمون‏
۱۸۶۱ آن اثر هم روزها باقى بود * مایه‏ى کبر و خداع جان شود
۱۸۶۲ لیک ننماید چو شیرین است مدح‏ * بد نماید ز آن که تلخ افتاد قدح‏
۱۸۶۳ همچو مطبوخ است و حب کان را خورى‏ * تا به دیرى شورش و رنج اندرى‏
۱۸۶۴ ور خورى حلوا بود ذوقش دمى‏ * این اثر چون آن نمى‏پاید همى‏
۱۸۶۵ چون نمى‏پاید همى‏پاید نهان‏ * هر ضدى را تو به ضد او بدان‏
۱۸۶۶ چون شکر پاید نهان تاثیر او * بعد حینى دمل آرد نیش جو
۱۸۶۷ نفس از بس مدحها فرعون شد * کن ذلیل النفس هونا لا تسد
۱۸۶۸ تا توانى بنده شو سلطان مباش‏ * زخم کش چون گوى شو چوگان مباش‏
۱۸۶۹ ور نه چون لطفت نماند وین جمال‏ * از تو آید آن حریفان را ملال‏
۱۸۷۰ آن جماعت کت همى‏دادند ریو * چون ببینندت بگویندت که دیو
۱۸۷۱ جمله گویندت چو بینندت به در * مرده‏اى از گور خود بر کرد سر
۱۸۷۲ همچو امرد که خدا نامش کنند * تا بدین سالوس در دامش کنند
۱۸۷۳ چون که در بد نامى آمد ریش او * دیو را ننگ آید از تفتیش او
۱۸۷۴ دیو سوى آدمى شد بهر شر * سوى تو ناید که از دیوى بتر
۱۸۷۵ تا تو بودى آدمى دیو از پى‏ات‏ * مى‏دوید و مى‏چشانید او مى‏ات‏
۱۸۷۶ چون شدى در خوى دیوى استوار * مى‏گریزد از تو دیو نابکار
۱۸۷۷ آن که اندر دامنت آویخت او * چون چنین گشتى ز تو بگریخت او

1097

title of 1097
۱۸۷۸ این همه گفتیم لیک اندر بسیچ‏ * بى‏عنایات خدا هیچیم هیچ‏
۱۸۷۹ بى‏عنایات حق و خاصان حق‏ * گر ملک باشد سیاه استش ورق‏
۱۸۸۰ اى خدا اى فضل تو حاجت روا * با تو یاد هیچ کس نبود روا
۱۸۸۱ این قدر ارشاد تو بخشیده‏اى‏ * تا بدین بس عیب ما پوشیده‏اى‏
۱۸۸۲ قطره‏اى دانش که بخشیدى ز پیش‏ * متصل گردان به دریاهاى خویش‏
۱۸۸۳ قطره‏اى علم است اندر جان من‏ * وارهانش از هوا وز خاک تن‏
۱۸۸۴ پیش از آن کاین خاکها خسفش کنند * پیش از آن کاین بادها نشفش کنند
۱۸۸۵ گر چه چون نشفش کند تو قادرى‏ * کش از ایشان واستانى واخرى‏
۱۸۸۶ قطره‏اى کاو در هوا شد یا که ریخت‏ * از خزینه‏ى قدرت تو کى گریخت‏
۱۸۸۷ گر در آید در عدم یا صد عدم‏ * چون بخوانیش او کند از سر قدم‏
۱۸۸۸ صد هزاران ضد ضد را مى‏کشد * بازشان حکم تو بیرون مى‏کشد
۱۸۸۹ از عدمها سوى هستى هر زمان‏ * هست یا رب کاروان در کاروان‏
۱۸۹۰ خاصه هر شب جمله افکار و عقول‏ * نیست گردد غرق در بحر نغول‏
۱۸۹۱ باز وقت صبح آن اللهیان‏ * بر زنند از بحر سر چون ماهیان‏
۱۸۹۲ در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ‏ * از هزیمت رفته در دریاى مرگ‏
۱۸۹۳ زاغ پوشیده سیه چون نوحه‏گر * در گلستان نوحه کرده بر خضر
۱۸۹۴ باز فرمان آید از سالار ده‏ * مر عدم را کانچه خوردى باز ده‏
۱۸۹۵ آن چه خوردى واده اى مرگ سیاه‏ * از نبات و دارو و برگ و گیاه‏
۱۸۹۶ اى برادر عقل یک دم با خود آر * دم به دم در تو خزان است و بهار
۱۸۹۷ باغ دل را سبز و تر و تازه بین‏ * پر ز غنچه‏ى ورد و سرو و یاسمین‏
۱۸۹۸ ز انبهى برگ پنهان گشته شاخ‏ * ز انبهى گل نهان صحرا و کاخ‏
۱۸۹۹ این سخنهایى که از عقل کل است‏ * بوى آن گلزار و سرو و سنبل است‏
۱۹۰۰ بوى گل دیدى که آن جا گل نبود * جوش مل دیدى که آن جا مل نبود
۱۹۰۱ بو قلاووز است و رهبر مر ترا * مى‏برد تا خلد و کوثر مر ترا
۱۹۰۲ بو دواى چشم باشد نور ساز * شد ز بویى دیده‏ى یعقوب باز
۱۹۰۳ بوى بد مر دیده را تارى کند * بوى یوسف دیده را یارى کند
۱۹۰۴ تو که یوسف نیستى یعقوب باش‏ * همچو او با گریه و آشوب باش‏
۱۹۰۵ بشنو این پند از حکیم غزنوى‏ * تا بیابى در تن کهنه نوى‏
۱۹۰۶ ناز را رویى بباید همچو ورد * چون ندارى گرد بد خویى مگرد
۱۹۰۷ زشت باشد روى نازیبا و ناز * سخت باشد چشم نابینا و درد
۱۹۰۸ پیش یوسف نازش و خوبى مکن‏ * جز نیاز و آه یعقوبى مکن‏
۱۹۰۹ معنى مردن ز طوطى بد نیاز * در نیاز و فقر خود را مرده ساز
۱۹۱۰ تا دم عیسى ترا زنده کند * همچو خویشت خوب و فرخنده کند
۱۹۱۱ از بهاران کى شود سر سبز سنگ‏ * خاک شو تا گل برویى رنگ رنگ‏
۱۹۱۲ سالها تو سنگ بودى دل خراش‏ * آزمون را یک زمانى خاک باش‏

1098

title of 1098
۱۹۱۳ آن شنیده ستى که در عهد عمر * بود چنگى مطربى با کر و فر
۱۹۱۴ بلبل از آواز او بى‏خود شدى‏ * یک طرب ز آواز خوبش صد شدى‏
۱۹۱۵ مجلس و مجمع دمش آراستى‏ * وز نواى او قیامت خاستى‏
۱۹۱۶ همچو اسرافیل کاوازش به فن‏ * مردگان را جان در آرد در بدن‏
۱۹۱۷ یا رسیلى بود اسرافیل را * کز سماعش پر برستى فیل را
۱۹۱۸ سازد اسرافیل روزى ناله را * جان دهد پوسیده‏ى صد ساله را
۱۹۱۹ انبیا را در درون هم نغمه‏هاست‏ * طالبان را ز آن حیات بى‏بهاست‏
۱۹۲۰ نشنود آن نغمه‏ها را گوش حس‏ * کز ستمها گوش حس باشد نجس‏
۱۹۲۱ نشنود نغمه‏ى پرى را آدمى‏ * کاو بود ز اسرار پریان اعجمى‏
۱۹۲۲ گر چه هم نغمه‏ى پرى زین عالم است‏ * نغمه‏ى دل برتر از هر دو دم است‏
۱۹۲۳ که پرى و آدمى زندانى‏اند * هر دو در زندان این نادانى‏اند
۱۹۲۴ معشر الجن سوره‏ى رحمان بخوان‏ * تستطیعوا تنفذوا را باز دان‏
۱۹۲۵ نغمه‏هاى اندرون اولیا * اولا گوید که اى اجزاى لا
۱۹۲۶ هین ز لاى نفى سرها بر زنید * این خیال و وهم یک سو افکنید
۱۹۲۷ اى همه پوسیده در کون و فساد * جان باقیتان نرویید و نزاد
۱۹۲۸ گر بگویم شمه‏اى ز آن نغمه‏ها * جانها سر بر زنند از دخمه‏ها
۱۹۲۹ گوش را نزدیک کن کان دور نیست‏ * لیک نقل آن به تو دستور نیست‏
۱۹۳۰ هین که اسرافیل وقت‏اند اولیا * مرده را ز یشان حیات است و حیا
۱۹۳۱ جان هر یک مرده‏اى از گور تن‏ * بر جهد ز آوازشان اندر کفن‏
۱۹۳۲ گوید این آواز ز آوازها جداست‏ * زنده کردن کار آواز خداست‏
۱۹۳۳ ما بمردیم و بکلى کاستیم‏ * بانگ حق آمد همه برخاستیم‏
۱۹۳۴ بانگ حق اندر حجاب و بى‏حجاب‏ * آن دهد کو داد مریم را ز جیب‏
۱۹۳۵ اى فناتان نیست کرده زیر پوست‏ * باز گردید از عدم ز آواز دوست‏
۱۹۳۶ مطلق آن آواز خود از شه بود * گر چه از حلقوم عبد الله بود
۱۹۳۷ گفته او را من زبان و چشم تو * من حواس و من رضا و خشم تو
۱۹۳۸ رو که بى‏یسمع و بى‏یبصر تویى‏ * سر تویى چه جاى صاحب سر تویى‏
۱۹۳۹ چون شدى من کان لله از وله‏ * من ترا باشم که کان اللَّه له‏
۱۹۴۰ گه تویى گویم ترا گاهى منم‏ * هر چه گویم آفتاب روشنم‏
۱۹۴۱ هر کجا تابم ز مشکات دمى‏ * حل شد آن جا مشکلات عالمى‏
۱۹۴۲ ظلمتى را کافتابش بر نداشت‏ * از دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت‏
۱۹۴۳ آدمى را او به خویش اسما نمود * دیگران را ز آدم اسما مى‏گشود
۱۹۴۴ خواه ز آدم گیر نورش خواه از او * خواه از خم گیر مى‏خواه از کدو
۱۹۴۵ کاین کدو با خنب پیوسته ست سخت‏ * نى چو تو شاد آن کدوى نیک بخت‏
۱۹۴۶ گفت طوبى من رآنی مصطفا * و الذی یبصر لمن وجهی رأى‏
۱۹۴۷ چون چراغى نور شمعى را کشید * هر که دید آن را یقین آن شمع دید
۱۹۴۸ همچنین تا صد چراغ ار نقل شد * دیدن آخر لقاى اصل شد
۱۹۴۹ خواه از نور پسین بستان تو آن‏ * هیچ فرقى نیست خواه از شمع‏دان‏
۱۹۵۰ خواه بین نور از چراغ آخرین‏ * خواه بین نورش ز شمع غابرین‏

1099

title of 1099
۱۹۵۱ گفت پیغمبر که نفحتهاى حق‏ * اندر این ایام مى‏آرد سبق‏
۱۹۵۲ گوش و هش دارید این اوقات را * در ربایید این چنین نفحات را
۱۹۵۳ نفحه آمد مر شما را دید و رفت‏ * هر که را که خواست جان بخشید و رفت‏
۱۹۵۴ نفحه‏ى دیگر رسید آگاه باش‏ * تا از این هم وانمانى خواجه‏تاش‏
۱۹۵۵ جان نارى یافت از وى انطفا * مرده پوشید از بقاى او قبا
۱۹۵۶ تازگى و جنبش طوبى است این‏ * همچو جنبشهاى حیوان نیست این‏
۱۹۵۷ گر در افتد در زمین و آسمان‏ * زهره‏هاشان آب گردد در زمان‏
۱۹۵۸ خود ز بیم این دم بى‏منتها * باز خوان‏ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها
۱۹۵۹ ور نه خود أَشْفَقْنَ مِنْها چون بدى‏ * گرنه از بیمش دل که خون شدى‏
۱۹۶۰ دوش دیگر لون این مى‏داد دست‏ * لقمه‏ى چندى در آمد ره ببست‏
۱۹۶۱ بهر لقمه گشته لقمانى گرو * وقت لقمان است اى لقمه برو
۱۹۶۲ از هواى لقمه‏ى این خار خار * از کف لقمان همى‏جویید خار
۱۹۶۳ در کف او خار و سایه‏ش نیز نیست‏ * لیکتان از حرص آن تمییز نیست‏
۱۹۶۴ خار دان آن را که خرما دیده‏اى‏ * ز آن که بس نان کور و بس نادیده‏اى‏
۱۹۶۵ جان لقمان که گلستان خداست‏ * پاى جانش خسته‏ى خارى چراست‏
۱۹۶۶ اشتر آمد این وجود خار خوار * مصطفى زادى بر این اشتر سوار
۱۹۶۷ اشترا تنگ گلى بر پشت تست‏ * کز نسیمش در تو صد گلزار رست‏
۱۹۶۸ میل تو سوى مغیلان است و ریگ‏ * تا چه گل چینى ز خار مرده‏ریگ‏
۱۹۶۹ اى بگشته زین طلب از کو به کو * چند گویى کین گلستان کو و کو
۱۹۷۰ پیش از آن کین خار پا بیرون کنى‏ * چشم تاریک است جولان چون کنى‏
۱۹۷۱ آدمى کاو مى‏نگنجد در جهان‏ * در سر خارى همى‏گردد نهان‏
۱۹۷۲ مصطفى آمد که سازد هم دمى‏ * کلمینی یا حمیراء کلمى‏
۱۹۷۳ اى حمیراء اندر آتش نه تو نعل‏ * ناز نعل تو شود این کوه لعل‏
۱۹۷۴ این حمیراء لفظ تانیث است و جان‏ * نام تانیث‏اش نهند این تازیان‏
۱۹۷۵ لیک از تانیث جان را باک نیست‏ * روح را با مرد و زن اشراک نیست‏
۱۹۷۶ از مونث وز مذکر برتر است‏ * این نه آن جان است کز خشک و تر است‏
۱۹۷۷ این نه آن جان است کافزاید ز نان‏ * یا گهى باشد چنین گاهى چنان‏
۱۹۷۸ خوش کننده ست و خوش و عین خوشى‏ * بى‏خوشى نبود خوشى اى مرتشى‏
۱۹۷۹ چون تو شیرین از شکر باشى بود * کان شکر گاهى ز تو غایب شود
۱۹۸۰ چون شکر گردى ز تاثیر وفا * پس شکر کى از شکر باشد جدا
۱۹۸۱ عاشق از خود چون غذا یابد رحیق‏ * عقل آن جا گم شود گم اى رفیق‏
۱۹۸۲ عقل جزوى عشق را منکر بود * گر چه بنماید که صاحب سر بود
۱۹۸۳ زیرک و داناست اما نیست نیست‏ * تا فرشته لا نشد اهریمنى است‏
۱۹۸۴ او به قول و فعل یار ما بود * چون به حکم حال آیى لا بود
۱۹۸۵ لا بود چون او نشد از هست نیست‏ * چون که طوعا لا نشد کرها بسى است‏
۱۹۸۶ جان کمال است و نداى او کمال‏ * مصطفى گویان ارحنا یا بلال‏
۱۹۸۷ اى بلال افراز بانگ سلسلت‏ * ز آن دمى کاندر دمیدم در دلت‏
۱۹۸۸ ز آن دمى کادم از آن مدهوش گشت‏ * هوش اهل آسمان بى‏هوش گشت‏
۱۹۸۹ مصطفى بى‏خویش شد ز آن خوب صوت‏ * شد نمازش از شب تعریس فوت‏
۱۹۹۰ سر از آن خواب مبارک بر نداشت‏ * تا نماز صبحدم آمد به چاشت‏
۱۹۹۱ در شب تعریس پیش آن عروس‏ * یافت جان پاک ایشان دستبوس‏
۱۹۹۲ عشق و جان هر دو نهانند و ستیر * گر عروسش خوانده‏ام عیبى مگیر
۱۹۹۳ از ملولى یار خامش کردمى‏ * گر همو مهلت بدادى یک دمى‏
۱۹۹۴ لیک مى‏گوید بگو هین عیب نیست‏ * جز تقاضاى قضاى غیب نیست‏
۱۹۹۵ عیب باشد کاو نبیند جز که عیب‏ * عیب کى بیند روان پاک غیب‏
۱۹۹۶ عیب شد نسبت به مخلوق جهول‏ * نى به نسبت با خداوند قبول‏
۱۹۹۷ کفر هم نسبت به خالق حکمت است‏ * چون به ما نسبت کنى کفر آفت است‏
۱۹۹۸ ور یکى عیبى بود با صد حیات‏ * بر مثال چوب باشد در نبات‏
۱۹۹۹ در ترازو هر دو را یکسان کشند * ز آن که آن هر دو چو جسم و جان خوشند
۲۰۰۰ پس بزرگان این نگفتند از گزاف‏ * جسم پاکان عین جان افتاد صاف‏
۲۰۰۱ گفتشان و نفسشان و نقششان‏ * جمله جان مطلق آمد بى‏نشان‏
۲۰۰۲ جان دشمن دارشان جسم است صرف‏ * چون زیاد از نرد او اسم است صرف‏
۲۰۰۳ آن به خاک اندر شد و کل خاک شد * وین نمک اندر شد و کل پاک شد
۲۰۰۴ آن نمک کز وى محمد املح است‏ * ز آن حدیث با نمک او افصح است‏
۲۰۰۵ این نمک باقى است از میراث او * با تواند آن وارثان او بجو
۲۰۰۶ پیش تو شسته ترا خود پیش کو * پیش هستت جان پیش اندیش کو
۲۰۰۷ گر تو خود را پیش و پس دارى گمان‏ * بسته‏ى جسمى و محرومى ز جان‏
۲۰۰۸ زیر و بالا پیش و پس وصف تن است‏ * بى‏جهت آن ذات جان روشن است‏
۲۰۰۹ بر گشا از نور پاک شه نظر * تا نپندارى تو چون کوته نظر
۲۰۱۰ که همینى در غم و شادى و بس‏ * اى عدم کو مر عدم را پیش و پس‏
۲۰۱۱ روز باران است مى‏رو تا به شب‏ * نى از این باران از آن باران رب‏

1100

title of 1100
۲۰۱۲ مصطفى روزى به گورستان برفت‏ * با جنازه‏ى مردى از یاران برفت‏
۲۰۱۳ خاک را در گور او آگنده کرد * زیر خاک آن دانه‏اش را زنده کرد
۲۰۱۴ این درختانند همچون خاکیان‏ * دستها بر کرده‏اند از خاکدان‏
۲۰۱۵ سوى خلقان صد اشارت مى‏کنند * و آن که گوش استش عبارت مى‏کنند
۲۰۱۶ با زبان سبز و با دست دراز * از ضمیر خاک مى‏گویند راز
۲۰۱۷ همچو بطان سر فرو برده به آب‏ * گشته طاوسان و بوده چون غراب‏
۲۰۱۸ در زمستانشان اگر محبوس کرد * آن غرابان را خدا طاوس کرد
۲۰۱۹ در زمستانشان اگر چه داد مرگ‏ * زنده‏شان کرد از بهار و داد برگ‏
۲۰۲۰ منکران گویند خود هست این قدیم‏ * این چرا بندیم بر رب کریم‏
۲۰۲۱ کورى ایشان درون دوستان‏ * حق برویانید باغ و بوستان‏
۲۰۲۲ هر گلى کاندر درون بویا بود * آن گل از اسرار کل گویا بود
۲۰۲۳ بوى ایشان رغم انف منکران‏ * گرد عالم مى‏رود پرده دران‏
۲۰۲۴ منکران همچون جعل ز آن بوى گل‏ * یا چو نازک مغز در بانگ دهل‏
۲۰۲۵ خویشتن مشغول مى‏سازند و غرق‏ * چشم مى‏دزدند زین لمعان برق‏
۲۰۲۶ چشم مى‏دزدند و آن جا چشم نى‏ * چشم آن باشد که بیند مأمنى‏
۲۰۲۷ چون ز گورستان پیمبر باز گشت‏ * سوى صدیقه شد و هم راز گشت‏
۲۰۲۸ چشم صدیقه چو بر رویش فتاد * پیش آمد دست بر وى مى‏نهاد
۲۰۲۹ بر عمامه و روى او و موى او * بر گریبان و بر و بازوى او
۲۰۳۰ گفت پیغمبر چه مى‏جویى شتاب‏ * گفت باران آمد امروز از سحاب‏
۲۰۳۱ جامه‏هایت مى‏بجویم از طلب‏ * تر نمى‏بینم ز باران اى عجب‏
۲۰۳۲ گفت چه بر سر فگندى از ازار * گفت کردم آن رداى تو خمار
۲۰۳۳ گفت بهر آن نمود اى پاک جیب‏ * چشم پاکت را خدا باران غیب‏
۲۰۳۴ نیست آن باران از این ابر شما * هست ابرى دیگر و دیگر سما

1101

title of 1101
۲۰۳۵ غیب را ابرى و آبى دیگر است‏ * آسمان و آفتابى دیگر است‏
۲۰۳۶ ناید آن الا که بر خاصان پدید * باقیان‏ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ
۲۰۳۷ هست باران از پى پروردگى‏ * هست باران از پى پژمردگى‏
۲۰۳۸ نفع باران بهاران بو العجب‏ * باغ را باران پاییزى چو تب‏
۲۰۳۹ آن بهارى ناز پروردش کند * وین خزانى ناخوش و زردش کند
۲۰۴۰ همچنین سرما و باد و آفتاب‏ * بر تفاوت دان و سر رشته بیاب‏
۲۰۴۱ همچنین در غیب انواع است این‏ * در زیان و سود و در ربح و غبین‏
۲۰۴۲ این دم ابدال باشد ز آن بهار * در دل و جان روید از وى سبزه‏زار
۲۰۴۳ فعل باران بهارى با درخت‏ * آید از انفاسشان در نیک بخت‏
۲۰۴۴ گر درخت خشک باشد در مکان‏ * عیب آن از باد جان افزا مدان‏
۲۰۴۵ باد کار خویش کرد و بروزید * آن که جانى داشت بر جانش گزید

1102

title of 1102
۲۰۴۶ گفت پیغمبر ز سرماى بهار * تن مپوشانید یاران زینهار
۲۰۴۷ ز آن که با جان شما آن مى‏کند * کان بهاران با درختان مى‏کند
۲۰۴۸ لیک بگریزید از سرد خزان‏ * کان کند کاو کرد با باغ و رزان‏
۲۰۴۹ راویان این را به ظاهر برده‏اند * هم بر آن صورت قناعت کرده‏اند
۲۰۵۰ بى‏خبر بودند از جان آن گروه‏ * کوه را دیده ندیده کان بکوه‏
۲۰۵۱ آن خزان نزد خدا نفس و هواست‏ * عقل و جان عین بهار است و بقاست‏
۲۰۵۲ مر ترا عقل است جزوى در نهان‏ * کامل العقلى بجو اندر جهان‏
۲۰۵۳ جزو تو از کل او کلى شود * عقل کل بر نفس چون غلى شود
۲۰۵۴ پس به تاویل این بود کانفاس پاک‏ * چون بهار است و حیات برگ و تاک‏
۲۰۵۵ از حدیث اولیا نرم و درشت‏ * تن مپوشان ز آن که دینت راست پشت‏
۲۰۵۶ گرم گوید سرد گوید خوش بگیر * تا ز گرم و سرد بجهى وز سعیر
۲۰۵۷ گرم و سردش نو بهار زندگى است‏ * مایه‏ى صدق و یقین و بندگى است‏
۲۰۵۸ ز آن که زو بستان جانها زنده است‏ * این جواهر بحر دل آگنده است‏
۲۰۵۹ بر دل عاقل هزاران غم بود * گر ز باغ دل خلالى کم شود

1103

title of 1103
۲۰۶۰ گفت صدیقه که اى زبده‏ى وجود * حکمت باران امروزین چه بود
۲۰۶۱ این ز بارانهاى رحمت بود یا * بهر تهدید است و عدل کبریا
۲۰۶۲ این از آن لطف بهاریات بود * یا ز پاییزى پر آفات بود
۲۰۶۳ گفت این از بهر تسکین غم است‏ * کز مصیبت بر نژاد آدم است‏
۲۰۶۴ گر بر آن آتش بماندى آدمى‏ * بس خرابى در فتادى و کمى‏
۲۰۶۵ این جهان ویران شدى اندر زمان‏ * حرصها بیرون شدى از مردمان‏
۲۰۶۶ استن این عالم اى جان غفلت است‏ * هوشیارى این جهان را آفت است‏
۲۰۶۷ هوشیارى ز آن جهان است و چو آن‏ * غالب آید پست گردد این جهان‏
۲۰۶۸ هوشیارى آفتاب و حرص یخ‏ * هوشیارى آب و این عالم وسخ‏
۲۰۶۹ ز آن جهان اندک ترشح مى‏رسد * تا نغرد در جهان حرص و حسد
۲۰۷۰ گر ترشح بیشتر گردد ز غیب‏ * نى هنر ماند در این عالم نه عیب‏
۲۰۷۱ این ندارد حد سوى آغاز رو * سوى قصه‏ى مرد مطرب باز رو

1104

title of 1104
۲۰۷۲ مطربى کز وى جهان شد پر طرب‏ * رسته ز آوازش خیالات عجب‏
۲۰۷۳ از نوایش مرغ دل پران شدى‏ * وز صدایش هوش جان حیران شدى‏
۲۰۷۴ چون بر آمد روزگار و پیر شد * باز جانش از عجز پشه‏گیر شد
۲۰۷۵ پشت او خم گشت همچون پشت خم‏ * ابروان بر چشم همچون پالدم‏
۲۰۷۶ گشت آواز لطیف جان فزاش‏ * زشت و نزد کس نیرزیدى به لاش‏
۲۰۷۷ آن نواى رشک زهره آمده‏ * همچو آواز خر پیرى شده‏
۲۰۷۸ خود کدامین خوش که او ناخوش نشد * یا کدامین سقف کان مفرش نشد
۲۰۷۹ غیر آواز عزیزان در صدور * که بود از عکس دمشان نفخ صور
۲۰۸۰ اندرونى کاندرونها مست از اوست‏ * نیستى کاین هستهامان هست از اوست‏
۲۰۸۱ کهرباى فکر و هر آواز او * لذت الهام و وحى و راز او
۲۰۸۲ چون که مطرب پیرتر گشت و ضعیف‏ * شد ز بى‏کسبى رهین یک رغیف‏
۲۰۸۳ گفت عمر و مهلتم دادى بسى‏ * لطفها کردى خدایا با خسى‏
۲۰۸۴ معصیت ورزیده‏ام هفتاد سال‏ * باز نگرفتى ز من روزى نوال‏
۲۰۸۵ نیست کسب امروز مهمان توام‏ * چنگ بهر تو زنم آن توام‏
۲۰۸۶ چنگ را برداشت و شد اللَّه جو * سوى گورستان یثرب آه گو
۲۰۸۷ گفت خواهم از حق ابریشم بها * کاو به نیکویى پذیرد قلبها
۲۰۸۸ چون که زد بسیار و گریان سر نهاد * چنگ بالین کرد و بر گورى فتاد
۲۰۸۹ خواب بردش مرغ جانش از حبس رست‏ * چنگ و چنگى را رها کرد و بجست‏
۲۰۹۰ گشت آزاد از تن و رنج جهان‏ * در جهان ساده و صحراى جان‏
۲۰۹۱ جان او آن جا سرایان ماجرا * کاندر اینجا گر بماندندى مرا
۲۰۹۲ خوش بدى جانم در این باغ و بهار * مست این صحرا و غیبى لاله‏زار
۲۰۹۳ بى‏پر و بى‏پا سفر مى‏کردمى‏ * بى‏لب و دندان شکر مى‏خوردمى‏
۲۰۹۴ ذکر و فکرى فارغ از رنج دماغ‏ * کردمى با ساکنان چرخ لاغ‏
۲۰۹۵ چشم بسته عالمى مى‏دیدمى‏ * ورد و ریحان بى‏کفى مى‏چیدمى‏
۲۰۹۶ مرغ آبى غرق دریاى عسل‏ * عین ایوبى شراب و مغتسل‏
۲۰۹۷ که بدو ایوب از پا تا به فرق‏ * پاک شد از رنجها چون نور شرق‏
۲۰۹۸ مثنوى در حجم گر بودى چو چرخ‏ * درنگنجیدى در او زین نیم برخ‏
۲۰۹۹ کان زمین و آسمان بس فراخ‏ * کرد از تنگى دلم را شاخ شاخ‏
۲۱۰۰ وین جهانى کاندر این خوابم نمود * از گشایش پر و بالم را گشود
۲۱۰۱ این جهان و راهش ار پیدا بدى‏ * کم کسى یک لحظه‏اى آن جا بدى‏
۲۱۰۲ امر مى‏آمد که نى طامع مشو * چون ز پایت خار بیرون شد برو
۲۱۰۳ مول مولى مى‏زد آن جا جان او * در فضاى رحمت و احسان او

1105

title of 1105
۲۱۰۴ آن زمان حق بر عمر خوابى گماشت‏ * تا که خویش از خواب نتوانست داشت‏
۲۱۰۵ در عجب افتاد کاین معهود نیست‏ * این ز غیب افتاد بى‏مقصود نیست‏
۲۱۰۶ سر نهاد و خواب بردش خواب دید * کامدش از حق ندا جانش شنید
۲۱۰۷ آن ندایى کاصل هر بانگ و نواست‏ * خود ندا آن است و این باقى صداست‏
۲۱۰۸ ترک و کرد و پارسى گو و عرب‏ * فهم کرده آن ندا بى‏گوش و لب‏
۲۱۰۹ خود چه جاى ترک و تاجیک است و زنگ‏ * فهم کرده ست آن ندا را چوب و سنگ‏
۲۱۱۰ هر دمى از وى همى‏آید أَ لَسْتُ‏ * جوهر و اعراض مى‏گردند هست‏
۲۱۱۱ گر نمى‏آید بَلى‏ ز یشان ولى‏ * آمدنشان از عدم باشد بلى‏
۲۱۱۲ ز آن چه گفتم من ز فهم سنگ و چوب‏ * در بیانش قصه‏اى هش دار خوب‏

1106

title of 1106
۲۱۱۳ استن حنانه از هجر رسول‏ * ناله مى‏زد همچو ارباب عقول‏
۲۱۱۴ گفت پیغمبر چه خواهى اى ستون‏ * گفت جانم از فراقت گشت خون‏
۲۱۱۵ مسندت من بودم از من تاختى‏ * بر سر منبر تو مسند ساختى‏
۲۱۱۶ گفت خواهى که ترا نخلى کنند * شرقى و غربى ز تو میوه چنند
۲۱۱۷ یا در آن عالم حقت سروى کند * تا تر و تازه بمانى تا ابد
۲۱۱۸ گفت آن خواهم که دایم شد بقاش‏ * بشنو اى غافل کم از چوبى مباش‏
۲۱۱۹ آن ستون را دفن کرد اندر زمین‏ * تا چو مردم حشر گردد یوم دین‏
۲۱۲۰ تا بدانى هر که را یزدان بخواند * از همه کار جهان بى‏کار ماند
۲۱۲۱ هر که را باشد ز یزدان کار و بار * یافت بار آن جا و بیرون شد ز کار
۲۱۲۲ آن که او را نبود از اسرار داد * کى کند تصدیق او ناله‏ى جماد
۲۱۲۳ گوید آرى نه ز دل بهر وفاق‏ * تا نگویندش که هست اهل نفاق‏
۲۱۲۴ گر نیندى واقفان امر کُنْ‏ * در جهان رد گشته بودى این سخن‏
۲۱۲۵ صد هزاران ز اهل تقلید و نشان‏ * افکندشان نیم وهمى در گمان‏
۲۱۲۶ که به ظن تقلید و استدلالشان‏ * قایم است و جمله پر و بالشان‏
۲۱۲۷ شبهه‏اى انگیزد آن شیطان دون‏ * در فتند این جمله کوران سر نگون‏
۲۱۲۸ پاى استدلالیان چوبین بود * پاى چوبین سخت بى‏تمکین بود
۲۱۲۹ غیر آن قطب زمان دیده‏ور * کز ثباتش کوه گردد خیره‏سر
۲۱۳۰ پاى نابینا عصا باشد عصا * تا نیفتد سر نگون او بر حصا
۲۱۳۱ آن سوارى کاو سپه را شد ظفر * اهل دین را کیست سلطان بصر
۲۱۳۲ با عصا کوران اگر ره دیده‏اند * در پناه خلق روشن دیده‏اند
۲۱۳۳ گرنه بینایان بدندى و شهان‏ * جمله کوران مرده‏اندى در جهان‏
۲۱۳۴ نى ز کوران کشت آید نه درود * نه عمارت نه تجارتها و سود
۲۱۳۵ گر نکردى رحمت و افضالتان‏ * در شکستى چوب استدلالتان‏
۲۱۳۶ این عصا چه بود قیاسات و دلیل‏ * آن عصا کى دادشان بینا جلیل‏
۲۱۳۷ چون عصا شد آلت جنگ و نفیر * آن عصا را خرد بشکن اى ضریر
۲۱۳۸ او عصاتان داد تا پیش آمدید * آن عصا از خشم هم بر وى زدید
۲۱۳۹ حلقه‏ى کوران به چه کار اندرید * دیدبان را در میانه آورید
۲۱۴۰ دامن او گیر کاو دادت عصا * در نگر کادم چها دید از عصى‏
۲۱۴۱ معجزه‏ى موسى و احمد را نگر * چون عصا شد مار و استن با خبر
۲۱۴۲ از عصا مارى و از استن حنین‏ * پنج نوبت مى‏زنند از بهر دین‏
۲۱۴۳ گرنه نامعقول بودى این مزه‏ * کى بدى حاجت به چندین معجزه‏
۲۱۴۴ هر چه معقول است عقلش مى‏خورد * بى‏بیان معجزه بى‏جر و مد
۲۱۴۵ این طریق بکر نامعقول بین‏ * در دل هر مقبلى مقبول بین‏
۲۱۴۶ همچنان کز بیم آدم دیو و دد * در جزایر در رمیدند از حسد
۲۱۴۷ هم ز بیم معجزات انبیا * سر کشیده منکران زیر گیا
۲۱۴۸ تا به ناموس مسلمانى زى‏اند * در تسلس تا ندانى که کى‏اند
۲۱۴۹ همچو قلابان بر آن نقد تباه‏ * نقره مى‏مالند و نام پادشاه‏
۲۱۵۰ ظاهر الفاظشان توحید و شرع‏ * باطن آن همچو در نان تخم صرع‏
۲۱۵۱ فلسفى را زهره نى تا دم زند * دم زند دین حقش بر هم زند
۲۱۵۲ دست و پاى او جماد و جان او * هر چه گوید آن دو در فرمان او
۲۱۵۳ با زبان گر چه که تهمت مى‏نهند * دست و پاهاشان گواهى مى‏دهند

1107

title of 1107
۲۱۵۴ سنگها اندر کف بو جهل بود * گفت اى احمد بگو این چیست زود
۲۱۵۵ گر رسولى چیست در مشتم نهان‏ * چون خبر دارى ز راز آسمان‏
۲۱۵۶ گفت چون خواهى بگویم کان چهاست‏ * یا بگویند آن که ما حقیم و راست‏
۲۱۵۷ گفت بو جهل این دوم نادرتر است‏ * گفت آرى حق از آن قادرتر است‏
۲۱۵۸ از میان مشت او هر پاره سنگ‏ * در شهادت گفتن آمد بى‏درنگ‏
۲۱۵۹ لا إِلهَ‏ گفت و إِلَّا اللَّهُ‏ گفت‏ * گوهر احمد رسول اللَّه سفت‏
۲۱۶۰ چون شنید از سنگها بو جهل این‏ * زد ز خشم آن سنگها را بر زمین‏

1108

title of 1108
۲۱۶۱ باز گرد و حال مطرب گوش دار * ز آن که عاجز گشت مطرب ز انتظار
۲۱۶۲ بانگ آمد مر عمر را کاى عمر * بنده‏ى ما را ز حاجت باز خر
۲۱۶۳ بنده‏اى داریم خاص و محترم‏ * سوى گورستان تو رنجه کن قدم‏
۲۱۶۴ اى عمر برجه ز بیت المال عام‏ * هفت صد دینار در کف نه تمام‏
۲۱۶۵ پیش او بر کاى تو ما را اختیار * این قدر بستان کنون معذور دار
۲۱۶۶ این قدر از بهر ابریشم بها * خرج کن چون خرج شد اینجا بیا
۲۱۶۷ پس عمر ز آن هیبت آواز جست‏ * تا میان را بهر این خدمت ببست‏
۲۱۶۸ سوى گورستان عمر بنهاد رو * در بغل همیان دوان در جستجو
۲۱۶۹ گرد گورستان دوانه شد بسى‏ * غیر آن پیر او ندید آن جا کسى‏
۲۱۷۰ گفت این نبود دگر باره دوید * مانده گشت و غیر آن پیر او ندید
۲۱۷۱ گفت حق فرمود ما را بنده‏اى است‏ * صافى و شایسته و فرخنده‏اى است‏
۲۱۷۲ پیر چنگى کى بود خاص خدا * حبذا اى سر پنهان حبذا
۲۱۷۳ بار دیگر گرد گورستان بگشت‏ * همچو آن شیر شکارى گرد دشت‏
۲۱۷۴ چون یقین گشتش که غیر پیر نیست‏ * گفت در ظلمت دل روشن بسى است‏
۲۱۷۵ آمد او با صد ادب آن جا نشست‏ * بر عمر عطسه فتاد و پیر جست‏
۲۱۷۶ مر عمر را دید و ماند اندر شگفت‏ * عزم رفتن کرد و لرزیدن گرفت‏
۲۱۷۷ گفت در باطن خدایا از تو داد * محتسب بر پیرکى چنگى فتاد
۲۱۷۸ چون نظر اندر رخ آن پیر کرد * دید او را شرمسار و روى زرد
۲۱۷۹ پس عمر گفتش مترس از من مرم‏ * کت بشارتها ز حق آورده‏ام‏
۲۱۸۰ چند یزدان مدحت خوى تو کرد * تا عمر را عاشق روى تو کرد
۲۱۸۱ پیش من بنشین و مهجورى مساز * تا به گوشت گویم از اقبال راز
۲۱۸۲ حق سلامت مى‏کند مى‏پرسدت‏ * چونى از رنج و غمان بى‏حدت‏
۲۱۸۳ نک قراضه‏ى چند ابریشم بها * خرج کن این را و باز اینجا بیا
۲۱۸۴ پیر لرزان گشت چون این را شنید * دست مى‏خایید و بر خود مى‏تپید
۲۱۸۵ بانگ مى‏زد کاى خداى بى‏نظیر * بس که از شرم آب شد بى‏چاره پیر
۲۱۸۶ چون بسى بگریست و از حد رفت درد * چنگ را زد بر زمین و خرد کرد
۲۱۸۷ گفت اى بوده حجابم از اله‏ * اى مرا تو راه زن از شاه راه‏
۲۱۸۸ اى بخورده خون من هفتاد سال‏ * اى ز تو رویم سیه پیش کمال‏
۲۱۸۹ اى خداى با عطاى با وفا * رحم کن بر عمر رفته در جفا
۲۱۹۰ داد حق عمرى که هر روزى از آن‏ * کس نداند قیمت آن در جهان‏
۲۱۹۱ خرج کردم عمر خود را دم‏به‏دم‏ * در دمیدم جمله را در زیر و بم‏
۲۱۹۲ آه کز یاد ره و پرده‏ى عراق‏ * رفت از یادم دم تلخ فراق‏
۲۱۹۳ واى کز ترى زیر افکند خرد * خشک شد کشت دل من دل بمرد
۲۱۹۴ واى کز آواز این بیست و چهار * کاروان بگذشت و بى‏گه شد نهار
۲۱۹۵ اى خدا فریاد زین فریادخواه‏ * داد خواهم نه ز کس زین داد خواه‏
۲۱۹۶ داد خود از کس نیابم جز مگر * ز آن که او از من به من نزدیکتر
۲۱۹۷ کاین منى از وى رسد دم دم مرا * پس و را بینم چو این شد کم مرا
۲۱۹۸ همچو آن کاو با تو باشد زر شمر * سوى او دارى نه سوى خود نظر

1109

title of 1109
۲۱۹۹ پس عمر گفتش که این زارى تو * هست هم آثار هشیارى تو
۲۲۰۰ راه فانى گشته راهى دیگر است‏ * ز آن که هشیارى گناهى دیگر است‏
۲۲۰۱ هست هشیارى ز یاد ما مضى‏ * ماضى و مستقبلت پرده‏ى خدا
۲۲۰۲ آتش اندر زن به هر دو تا به کى‏ * پر گره باشى از این هر دو چو نى‏
۲۲۰۳ تا گره با نى بود هم راز نیست‏ * همنشین آن لب و آواز نیست‏
۲۲۰۴ چون به طوفى خود به طوفى مرتدى‏ * چون به خانه آمدى هم با خودى‏
۲۲۰۵ اى خبرهات از خبر ده بى‏خبر * توبه‏ى تو از گناه تو بتر
۲۲۰۶ اى تو از حال گذشته توبه جو * کى کنى توبه از این توبه بگو
۲۲۰۷ گاه بانگ زیر را قبله کنى‏ * گاه گریه‏ى زار را قبله زنى‏
۲۲۰۸ چون که فاروق آینه‏ى اسرار شد * جان پیر از اندرون بیدار شد
۲۲۰۹ همچو جان بى‏گریه و بى‏خنده شد * جانش رفت و جان دیگر زنده شد
۲۲۱۰ حیرتى آمد درونش آن زمان‏ * که برون شد از زمین و آسمان‏
۲۲۱۱ جستجویى از وراى جستجو * من نمى‏دانم تو مى‏دانى بگو
۲۲۱۲ حال و قالى از وراى حال و قال‏ * غرقه گشته در جمال ذو الجلال‏
۲۲۱۳ غرقه‏اى نه که خلاصى باشدش‏ * یا بجز دریا کسى بشناسدش‏
۲۲۱۴ عقل جزو از کل گویا نیستى‏ * گر تقاضا بر تقاضا نیستى‏
۲۲۱۵ چون تقاضا بر تقاضا مى‏رسد * موج آن دریا بدین جا مى‏رسد
۲۲۱۶ چون که قصه‏ى حال پیر اینجا رسید * پیر و حالش روى در پرده کشید
۲۲۱۷ پیر دامن را ز گفت‏وگو فشاند * نیم گفته در دهان ما بماند
۲۲۱۸ از پى این عیش و عشرت ساختن‏ * صد هزاران جان بشاید باختن‏
۲۲۱۹ در شکار بیشه‏ى جان باز باش‏ * همچو خورشید جهان جان‏باز باش‏
۲۲۲۰ جان فشان افتاد خورشید بلند * هر دمى تى مى‏شود پر مى‏کنند
۲۲۲۱ جان فشان اى آفتاب معنوى‏ * مر جهان کهنه را بنما نوى‏
۲۲۲۲ در وجود آدمى جان و روان‏ * مى‏رسد از غیب چون آب روان‏

1110

title of 1110
۲۲۲۳ گفت پیغمبر که دایم بهر پند * دو فرشته‏ى خوش منادى مى‏کنند
۲۲۲۴ کاى خدایا منفقان را سیر دار * هر درمشان را عوض ده صد هزار
۲۲۲۵ اى خدایا ممسکان را در جهان‏ * تو مده الا زیان اندر زیان‏
۲۲۲۶ اى بسا امساک کز انفاق به‏ * مال حق را جز به امر حق مده‏
۲۲۲۷ تا عوض یابى تو گنج بى‏کران‏ * تا نباشى از عداد کافران‏
۲۲۲۸ کاشتران قربان همى‏کردند تا * چیره گردد تیغشان بر مصطفا
۲۲۲۹ امر حق را باز جو از واصلى‏ * امر حق را در نیابد هر دلى‏
۲۲۳۰ چون غلام یاغیى کاو عدل کرد * مال شه بر باغیان او بذل کرد
۲۲۳۱ در نبى انذار اهل غفلت است‏ * کان همه انفاقهاشان حسرت است‏
۲۲۳۲ عدل این یاغى و دادش نزد شاه‏ * چه فزاید دورى و روى سیاه‏
۲۲۳۳ سروران مکه در حرب رسول‏ * بودشان قربان به اومید قبول‏
۲۲۳۴ بهر این مومن همى‏گوید ز بیم‏ * در نماز اهد الصراط المستقیم‏
۲۲۳۵ آن درم دادن سخى را لایق است‏ * جان سپردن خود سخاى عاشق است‏
۲۲۳۶ نان دهى از بهر حق نانت دهند * جان دهى از بهر حق جانت دهند
۲۲۳۷ گر بریزد برگهاى این چنار * برگ بى‏برگیش بخشد کردگار
۲۲۳۸ گر نماند از جود در دست تو مال‏ * کى کند فضل خدایت پاى مال‏
۲۲۳۹ هر که کارد گردد انبارش تهى‏ * لیکش اندر مزرعه باشد بهى‏
۲۲۴۰ و آن که در انبار ماند و صرفه کرد * اشپش و موش و حوادث پاک خورد
۲۲۴۱ این جهان نفى است در اثبات جو * صورتت صفر است در معنات جو
۲۲۴۲ جان شور تلخ پیش تیغ بر * جان چون دریاى شیرین را بخر
۲۲۴۳ ور نمى‏دانى شدن زین آستان‏ * بارى از من گوش کن این داستان‏

1111

title of 1111
۲۲۴۴ یک خلیفه بود در ایام پیش‏ * کرده حاتم را غلام جود خویش‏
۲۲۴۵ رایت اکرام و داد افراشته‏ * فقر و حاجت از جهان برداشته‏
۲۲۴۶ بحر و کان از بخشش‏اش صاف آمده‏ * داد او از قاف تا قاف آمده‏
۲۲۴۷ در جهان خاک ابر و آب بود * مظهر بخشایش وهاب بود
۲۲۴۸ از عطایش بحر و کان در زلزله‏ * سوى جودش قافله بر قافله‏
۲۲۴۹ قبله‏ى حاجت در و دروازه‏اش‏ * رفته در عالم به جود آوازه‏اش‏
۲۲۵۰ هم عجم هم روم هم ترک و عرب‏ * مانده از جود و سخایش در عجب‏
۲۲۵۱ آب حیوان بود و دریاى کرم‏ * زنده گشته هم عرب زو هم عجم‏

1112

title of 1112
۲۲۵۲ یک شب اعرابى زنى مر شوى را * گفت و از حد برد گفت‏وگوى را
۲۲۵۳ کاین همه فقر و جفا ما مى‏کشیم‏ * جمله عالم در خوشى ما ناخوشیم‏
۲۲۵۴ نان‏مان نى نان خورشمان درد و رشک‏ * کوزه‏مان نه آبمان از دیده اشک‏
۲۲۵۵ جامه‏ى ما روز تاب آفتاب‏ * شب نهالین و لحاف از ماهتاب‏
۲۲۵۶ قرص مه را قرص نان پنداشته‏ * دست سوى آسمان برداشته‏
۲۲۵۷ ننگ درویشان ز درویشى ما * روز شب از روزى اندیشى ما
۲۲۵۸ خویش و بیگانه شده از ما رمان‏ * بر مثال سامرى از مردمان‏
۲۲۵۹ گر بخواهم از کسى یک مشت نسک‏ * مر مرا گوید خمش کن مرگ و جسک‏
۲۲۶۰ مر عرب را فخر غزو است و عطا * در عرب تو همچو اندر خط خطا
۲۲۶۱ چه غزا ما بى‏غزا خود کشته‏ایم‏ * ما به تیغ فقر بى‏سر گشته‏ایم‏
۲۲۶۲ چه عطا ما بر گدایى مى‏تنیم‏ * مر مگس را در هوا رگ مى‏زنیم‏
۲۲۶۳ گر کسى مهمان رسد گر من منم‏ * شب بخسبد قصد دلق او کنم‏

1113

title of 1113
۲۲۶۴ بهر این گفتند دانایان به فن‏ * میهمان محسنان باید شدن‏
۲۲۶۵ تو مرید و میهمان آن کسى‏ * کاو ستاند حاصلت را از خسى‏
۲۲۶۶ نیست چیره چون ترا چیره کند * نور ندهد مر ترا تیره کند
۲۲۶۷ چون و را نورى نبود اندر قران‏ * نور کى یابند از وى دیگران‏
۲۲۶۸ همچو اعمش کو کند داروى چشم‏ * چه کشد در چشمها الا که یشم‏
۲۲۶۹ حال ما این است در فقر و عنا * هیچ مهمانى مبا مغرور ما
۲۲۷۰ قحط ده سال ار ندیدى در صور * چشمها بگشا و اندر ما نگر
۲۲۷۱ ظاهر ما چون درون مدعى‏ * در دلش ظلمت زبانش شعشعى‏
۲۲۷۲ از خدا بویى نه او را نى اثر * دعویش افزون ز شیث و بو البشر
۲۲۷۳ دیو ننموده و را هم نقش خویش‏ * او همى‏گوید ز ابدالیم و بیش‏
۲۲۷۴ حرف درویشان بدزدیده بسى‏ * تا گمان آید که هست او خود کسى‏
۲۲۷۵ خرده گیرد در سخن بر بایزید * ننگ دارد از درون او یزید
۲۲۷۶ بى‏نوا از نان و خوان آسمان‏ * پیش او ننداخت حق یک استخوان‏
۲۲۷۷ او ندا کرده که خوان بنهاده‏ام‏ * نایب حقم خلیفه زاده‏ام‏
۲۲۷۸ الصلا ساده دلان پیچ پیچ‏ * تا خورید از خوان جودم سیر هیچ‏
۲۲۷۹ سالها بر وعده‏ى فردا کسان‏ * گرد آن در گشته فردا نارسان‏
۲۲۸۰ دیر باید تا که سر آدمى‏ * آشکارا گردد از بیش و کمى‏
۲۲۸۱ زیر دیوار بدن گنج است یا * خانه‏ى مار است و مور و اژدها
۲۲۸۲ چون که پیدا گشت کاو چیزى نبود * عمر طالب رفت آگاهى چه سود

1114

title of 1114
۲۲۸۳ لیک نادر طالب آید کز فروغ‏ * در حق او نافع آید آن دروغ‏
۲۲۸۴ او به قصد نیک خود جایى رسد * گر چه جان پنداشت و آن آمد جسد
۲۲۸۵ چون تحرى در دل شب قبله را * قبله نى و آن نماز او روا
۲۲۸۶ مدعى را قحط جان اندر سر است‏ * لیک ما را قحط نان بر ظاهر است‏
۲۲۸۷ ما چرا چون مدعى پنهان کنیم‏ * بهر ناموس مزور جان کنیم‏

1115

title of 1115
۲۲۸۸ شوى گفتش چند جویى دخل و کشت‏ * خود چه ماند از عمر افزون‏تر گذشت‏
۲۲۸۹ عاقل اندر بیش و نقصان ننگرد * ز آن که هر دو همچو سیلى بگذرد
۲۲۹۰ خواه صاف و خواه سیل تیره رو * چون نمى‏پاید دمى از وى مگو
۲۲۹۱ اندر این عالم هزاران جانور * مى‏زید خوش عیش بى‏زیر و زبر
۲۲۹۲ شکر مى‏گوید خدا را فاخته‏ * بر درخت و برگ شب ناساخته‏
۲۲۹۳ حمد مى‏گوید خدا را عندلیب‏ * کاعتماد رزق بر تست اى مجیب‏
۲۲۹۴ باز دست شاه را کرده نوید * از همه مردار ببریده امید
۲۲۹۵ همچنین از پشه‏گیرى تا به پیل‏ * شد عیال اللَّه و حق نعم المعیل‏
۲۲۹۶ این همه غمها که اندر سینه‏هاست‏ * از بخار و گرد بود و باد ماست‏
۲۲۹۷ این غمان بیخ کن چون داس ماست‏ * این چنین شد و آن چنان وسواس ماست‏
۲۲۹۸ دان که هر رنجى ز مردن پاره‏اى است‏ * جزو مرگ از خود بران گر چاره‏اى است‏
۲۲۹۹ چون ز جزو مرگ نتوانى گریخت‏ * دان که کلش بر سرت خواهند ریخت‏
۲۳۰۰ جزو مرگ ار گشت شیرین مر ترا * دان که شیرین مى‏کند کل را خدا
۲۳۰۱ دردها از مرگ مى‏آید رسول‏ * از رسولش رو مگردان اى فضول‏
۲۳۰۲ هر که شیرین مى‏زید او تلخ مرد * هر که او تن را پرستد جان نبرد
۲۳۰۳ گوسفندان را ز صحرا مى‏کشند * آن که فربه تر مر آن را مى‏کشند
۲۳۰۴ شب گذشت و صبح آمد اى تمر * چند گیرى این فسانه‏ى زر ز سر
۲۳۰۵ تو جوان بودى و قانع‏تر بدى‏ * زر طلب گشتى خود اول زر بدى‏
۲۳۰۶ رز بدى پر میوه چون کاسد شدى‏ * وقت میوه پختنت فاسد شدى‏
۲۳۰۷ میوه‏ات باید که شیرین‏تر شود * چون رسن تابان نه واپس‏تر رود
۲۳۰۸ جفت مایى جفت باید هم صفت‏ * تا بر آید کارها با مصلحت‏
۲۳۰۹ جفت باید بر مثال همدگر * در دو جفت کفش و موزه در نگر
۲۳۱۰ گر یکى کفش از دو تنگ آید بپا * هر دو جفتش کار ناید مر ترا
۲۳۱۱ جفت در یک خرد و آن دیگر بزرگ‏ * جفت شیر بیشه دیدى هیچ گرگ‏
۲۳۱۲ راست ناید بر شتر جفت جوال‏ * آن یکى خالى و این پر مال مال‏
۲۳۱۳ من روم سوى قناعت دل قوى‏ * تو چرا سوى شناعت مى‏روى‏
۲۳۱۴ مرد قانع از سر اخلاص و سوز * زین نسق مى‏گفت با زن تا به روز

1116

title of 1116
۲۳۱۵ زن بر او زد بانگ کاى ناموس کیش‏ * من فسون تو نخواهم خورد بیش‏
۲۳۱۶ ترهات از دعوى و دعوت مگو * رو سخن از کبر وز نخوت مگو
۲۳۱۷ چند حرف طمطراق و کار و بار * کار و حال خود ببین و شرم دار
۲۳۱۸ کبر زشت و از گدایان زشت‏تر * روز سرد و برف و آن گه جامه تر
۲۳۱۹ چند دعوى و دم و باد و بروت‏ * اى ترا خانه چو بیت العنکبوت‏
۲۳۲۰ از قناعت کى تو جان افروختى‏ * از قناعتها تو نام آموختى‏
۲۳۲۱ گفت پیغمبر قناعت چیست گنج‏ * گنج را تو وا نمى‏دانى ز رنج‏
۲۳۲۲ این قناعت نیست جز گنج روان‏ * تو مزن لاف اى غم و رنج روان‏
۲۳۲۳ تو مخوانم جفت، کمتر زن بغل‏ * جفت انصافم نیم جفت دغل‏
۲۳۲۴ چون قدم با میر و با بگ مى‏زنى‏ * چون ملخ را در هوا رگ مى‏زنى‏
۲۳۲۵ با سگان زین استخوان در چالشى‏ * چون نى اشکم تهى در نالشى‏
۲۳۲۶ سوى من منگر به خوارى سست سست‏ * تا نگویم آن چه در رگهاى تست‏
۲۳۲۷ عقل خود را از من افزون دیده‏اى‏ * مر من کم عقل را چون دیده‏اى‏
۲۳۲۸ همچو گرگ غافل اندر ما مجه‏ * اى ز ننگ عقل تو بى‏عقل به‏
۲۳۲۹ چون که عقل تو عقیله‏ى مردم است‏ * آن نه عقل است آن که مار و کژدم است‏
۲۳۳۰ خصم ظلم و مکر تو اللَّه باد * فضل و عقل تو ز ما کوتاه باد
۲۳۳۱ هم تو مارى هم فسون‏گر اى عجب‏ * مارگیر و مارى اى ننگ عرب‏
۲۳۳۲ زاغ اگر زشتى خود بشناختى‏ * همچو برف از درد و غم بگداختى‏
۲۳۳۳ مرد افسونگر بخواند چون عدو * او فسون بر مار و مار افسون بر او
۲۳۳۴ گر نبودى دام او افسون مار * کى فسون مار را گشتى شکار
۲۳۳۵ مرد افسونگر ز حرص کسب و کار * در نیابد آن زمان افسون مار
۲۳۳۶ مار گوید اى فسون‏گر هین و هین‏ * آن خود دیدى فسون من ببین‏
۲۳۳۷ تو به نام حق فریبى مر مرا * تا کنى رسواى شور و شر مرا
۲۳۳۸ نام حقم بست نه آن راى تو * نام حق را دام کردى واى تو
۲۳۳۹ نام حق بستاند از تو داد من‏ * من به نام حق سپردم جان و تن‏
۲۳۴۰ یا به زخم من رگ جانت برد * یا که همچون من به زندانت برد
۲۳۴۱ زن از این گونه خشن گفتارها * خواند بر شوى جوان طومارها

1117

title of 1117
۲۳۴۲ گفت اى زن تو زنى یا بو الحزن‏ * فقر فخر آمد مرا بر سر مزن‏
۲۳۴۳ مال و زر سر را بود همچون کلاه‏ * کل بود او کز کله سازد پناه‏
۲۳۴۴ آن که زلف جعد و رعنا باشدش‏ * چون کلاهش رفت خوشتر آیدش‏
۲۳۴۵ مرد حق باشد به مانند بصر * پس برهنه‏ش به که پوشیده نظر
۲۳۴۶ وقت عرضه کردن آن برده فروش‏ * بر کند از بنده جامه‏ى عیب پوش‏
۲۳۴۷ ور بود عیبى برهنه کى کند * بل به جامه خدعه‏اى با وى کند
۲۳۴۸ گوید این شرمنده است از نیک و بد * از برهنه کردن او از تو رمد
۲۳۴۹ خواجه در عیب است غرقه تا به گوش‏ * خواجه را مال است و مالش عیب پوش‏
۲۳۵۰ کز طمع عیبش نبیند طامعى‏ * گشت دلها را طمعها جامعى‏
۲۳۵۱ ور گدا گوید سخن چون زر کان‏ * ره نیابد کاله‏ى او در دکان‏
۲۳۵۲ کار درویشى وراى فهم تست‏ * سوى درویشى بمنگر سست سست‏
۲۳۵۳ ز آن که درویشان وراى ملک و مال‏ * روزیى دارند ژرف از ذو الجلال‏
۲۳۵۴ حق تعالى عادل است و عادلان‏ * کى کنند استمگرى بر بى‏دلان‏
۲۳۵۵ آن یکى را نعمت و کالا دهند * وین دگر را بر سر آتش نهند
۲۳۵۶ آتشش سوزا که دارد این گمان‏ * بر خداى خالق هر دو جهان‏
۲۳۵۷ فقر فخرى از گزاف است و مجاز * نى هزاران عز پنهان است و ناز
۲۳۵۸ از غضب بر من لقبها راندى‏ * یارگیر و مار گیرم خواندى‏
۲۳۵۹ گر بگیرم بر کنم دندان مار * تاش از سر کوفتن نبود ضرار
۲۳۶۰ ز آن که آن دندان عدوى جان اوست‏ * من عدو را مى‏کنم زین علم دوست‏
۲۳۶۱ از طمع هرگز نخوانم من فسون‏ * این طمع را کرده‏ام من سر نگون‏
۲۳۶۲ حاش لله طمع من از خلق نیست‏ * از قناعت در دل من عالمى است‏
۲۳۶۳ بر سر امرودبن بینى چنان‏ * ز آن فرود آ تا نماند آن گمان‏
۲۳۶۴ چون که بر گردى و سر گشته شوى‏ * خانه را گردنده بینى و آن توى‏

1118

title of 1118
۲۳۶۵ دید احمد را ابو جهل و بگفت‏ * زشت نقشى کز بنى هاشم شگفت‏
۲۳۶۶ گفت احمد مر و را که راستى‏ * راست گفتى گر چه کار افزاستى‏
۲۳۶۷ دید صدیقش بگفت اى آفتاب‏ * نى ز شرقى نى ز غربى خوش بتاب‏
۲۳۶۸ گفت احمد راست گفتى اى عزیز * اى رهیده تو ز دنیاى نه چیز
۲۳۶۹ حاضران گفتند اى صدر الورى‏ * راست گو گفتى دو ضد گو را چرا
۲۳۷۰ گفت من آیینه‏ام مصقول دست‏ * ترک و هندو در من آن بیند که هست‏
۲۳۷۱ اى زن ار طماع مى‏بینى مرا * زین تحرى زنانه برتر آ
۲۳۷۲ این طمع را ماند و رحمت بود * کو طمع آن جا که آن نعمت بود
۲۳۷۳ امتحان کن فقر را روزى دو تو * تا به فقر اندر غنا بینى دو تو
۲۳۷۴ صبر کن با فقر و بگذار این ملال‏ * ز آن که در فقر است عز ذو الجلال‏
۲۳۷۵ سرکه مفروش و هزاران جان ببین‏ * از قناعت غرق بحر انگبین‏
۲۳۷۶ صد هزاران جان تلخى کش نگر * همچو گل آغشته اندر گل شکر
۲۳۷۷ اى دریغا مر ترا گنجا بدى‏ * تا ز جانم شرح دل پیدا شدى‏
۲۳۷۸ این سخن شیر است در پستان جان‏ * بى‏کشنده خوش نمى‏گردد روان‏
۲۳۷۹ مستمع چون تشنه و جوینده شد * واعظ ار مرده بود گوینده شد
۲۳۸۰ مستمع چون تازه آمد بى‏ملال‏ * صد زبان گردد به گفتن گنگ و لال‏
۲۳۸۱ چون که نامحرم در آید از درم‏ * پرده در پنهان شوند اهل حرم‏
۲۳۸۲ ور در آید محرمى دور از گزند * بر گشایند آن ستیران روى‏بند
۲۳۸۳ هر چه را خوب و خوش و زیبا کنند * از براى دیده‏ى بینا کنند
۲۳۸۴ کى بود آواز چنگ و زیر و بم‏ * از براى گوش بى‏حس اصم‏
۲۳۸۵ مشک را بى‏هوده حق خوش دم نکرد * بهر حس کرد او پى اخشم نکرد
۲۳۸۶ حق زمین و آسمان بر ساخته ست‏ * در میان بس نار و نور افراخته ست‏
۲۳۸۷ این زمین را از براى خاکیان‏ * آسمان را مسکن افلاکیان‏
۲۳۸۸ مرد سفلى دشمن بالا بود * مشترى هر مکان پیدا بود
۲۳۸۹ اى ستیره هیچ تو برخاستى‏ * خویشتن را بهر کور آراستى‏
۲۳۹۰ گر جهان را پر در مکنون کنم‏ * روزى تو چون نباشد چون کنم‏
۲۳۹۱ ترک جنگ و ره زنى اى زن بگو * ور نمى‏گویى به ترک من بگو
۲۳۹۲ مر مرا چه جاى جنگ نیک و بد * کاین دلم از صلحها هم مى‏رمد
۲۳۹۳ گر خمش کردى و گرنه آن کنم‏ * که همین دم ترک خان و مان کنم‏

1119

title of 1119
۲۳۹۴ زن چو دید او را که تند و توسن است‏ * گشت گریان گریه خود دام زن است‏
۲۳۹۵ گفت از تو کى چنین پنداشتم‏ * از تو من اومید دیگر داشتم‏
۲۳۹۶ زن در آمد از طریق نیستى‏ * گفت من خاک شمایم نه ستى‏
۲۳۹۷ جسم و جان و هر چه هستم آن تست‏ * حکم و فرمان جملگى فرمان تست‏
۲۳۹۸ گر ز درویشى دلم از صبر جست‏ * بهر خویشم نیست آن بهر تو است‏
۲۳۹۹ تو مرا در دردها بودى دوا * من نمى‏خواهم که باشى بى‏نوا
۲۴۰۰ جان تو کز بهر خویشم نیست این‏ * از براى تستم این ناله و حنین‏
۲۴۰۱ خویش من و الله که بهر خویش تو * هر نفس خواهد که میرد پیش تو
۲۴۰۲ کاش جانت کش روان من فدى‏ * از ضمیر جان من واقف بدى‏
۲۴۰۳ چون تو با من این چنین بودى به ظن‏ * هم ز جان بیزار گشتم هم ز تن‏
۲۴۰۴ خاک را بر سیم و زر کردیم چون‏ * تو چنینى با من اى جان را سکون‏
۲۴۰۵ تو که در جان و دلم جا مى‏کنى‏ * زین قدر از من تبرا مى‏کنى‏
۲۴۰۶ تو تبرا کن که هستت دستگاه‏ * اى تبراى ترا جان عذر خواه‏
۲۴۰۷ یاد مى‏کن آن زمانى را که من‏ * چون صنم بودم تو بودى چون شمن‏
۲۴۰۸ بنده بر وفق تو دل افروخته ست‏ * هر چه گویى پخت گوید سوخته ست‏
۲۴۰۹ من سپاناخ تو با هر چم پزى‏ * یا ترش با یا که شیرین مى‏سزى‏
۲۴۱۰ کفر گفتم نک به ایمان آمدم‏ * پیش حکمت از سر جان آمدم‏
۲۴۱۱ خوى شاهانه‏ى ترا نشناختم‏ * پیش تو گستاخ خر در تاختم‏
۲۴۱۲ چون ز عفو تو چراغى ساختم‏ * توبه کردم اعتراض انداختم‏
۲۴۱۳ مى‏نهم پیش تو شمشیر و کفن‏ * مى‏کشم پیش تو گردن را بزن‏
۲۴۱۴ از فراق تلخ مى‏گویى سخن‏ * هر چه خواهى کن و لیکن این مکن‏
۲۴۱۵ در تو از من عذر خواهى هست سر * با تو بى‏من او شفیعى مستمر
۲۴۱۶ عذر خواهم در درونت خلق تست‏ * ز اعتماد او دل من جرم جست‏
۲۴۱۷ رحم کن پنهان ز خود اى خشمگین‏ * اى که خلقت به ز صد من انگبین‏
۲۴۱۸ زین نسق مى‏گفت با لطف و گشاد * در میانه گریه‏اى بر وى فتاد
۲۴۱۹ گریه چون از حد گذشت و هاى هاى‏ * زو که بى‏گریه بد او خود دل رباى‏
۲۴۲۰ شد از آن باران یکى برقى پدید * زد شرارى در دل مرد وحید
۲۴۲۱ آن که بنده‏ى روى خوبش بود مرد * چون بود چون بندگى آغاز کرد
۲۴۲۲ آن که از کبرش دلت لرزان بود * چون شوى چون پیش تو گریان شود
۲۴۲۳ آن که از نازش دل و جان خون بود * چون که آید در نیاز او چون بود
۲۴۲۴ آن که در جور و جفایش دام ماست‏ * عذر ما چه بود چو او در عذر خاست‏
۲۴۲۵ زُیِّنَ لِلنَّاسِ‏ حق آراسته ست‏ * ز آن چه حق آراست چون دانند جست‏
۲۴۲۶ چون پى یسکن الیهاش آفرید * کى تواند آدم از حوا برید
۲۴۲۷ رستم زال ار بود وز حمزه بیش‏ * هست در فرمان اسیر زال خویش‏
۲۴۲۸ آن که عالم مست گفتش آمدى‏ * کلمینى یا حمیراء مى‏زدى‏
۲۴۲۹ آب غالب شد بر آتش از نهیب‏ * آتشش جوشد چو باشد در حجاب‏
۲۴۳۰ چون که دیگى حایل آید هر دو را * نیست کرد آن آب را کردش هوا
۲۴۳۱ ظاهرا بر زن چو آب ار غالبى‏ * باطنا مغلوب و زن را طالبى‏
۲۴۳۲ این چنین خاصیتى در آدمى است‏ * مهر حیوان را کم است آن از کمى است‏

1120

title of 1120
۲۴۳۳ گفت پیغمبر که زن بر عاقلان‏ * غالب آید سخت و بر صاحب دلان‏
۲۴۳۴ باز بر زن جاهلان چیره شوند * ز آن که ایشان تند و بس خیره روند
۲۴۳۵ کم بودشان رقت و لطف و وداد * ز آن که حیوانى است غالب بر نهاد
۲۴۳۶ مهر و رقت وصف انسانى بود * خشم و شهوت وصف حیوانى بود
۲۴۳۷ پرتو حق است آن معشوق نیست‏ * خالق است آن گوییا مخلوق نیست‏

1121

title of 1121
۲۴۳۸ مرد ز آن گفتن پشیمان شد چنان‏ * کز عوانى ساعت مردن عوان‏
۲۴۳۹ گفت خصم جان جان چون آمدم‏ * بر سر جان من لگدها چون زدم‏
۲۴۴۰ چون قضا آید فرو پوشد بصر * تا نداند عقل ما پا را ز سر
۲۴۴۱ چون قضا بگذشت خود را مى‏خورد * پرده بدریده گریبان مى‏درد
۲۴۴۲ مرد گفت اى زن پشیمان مى‏شوم‏ * گر بدم کافر مسلمان مى‏شوم‏
۲۴۴۳ من گنه‏کارم توام رحمى بکن‏ * بر مکن یک بارگیم از بیخ و بن‏
۲۴۴۴ کافر پیر ار پشیمان مى‏شود * چون که عذر آرد مسلمان مى‏شود
۲۴۴۵ حضرت پر رحمت است و پر کرم‏ * عاشق او هم وجود و هم عدم‏
۲۴۴۶ کفر و ایمان عاشق آن کبریا * مس و نقره بنده‏ى آن کیمیا

1122

title of 1122
۲۴۴۷ موسى و فرعون معنى را رهى‏ * ظاهر آن ره دارد و این بى‏رهى‏
۲۴۴۸ روز موسى پیش حق نالان شده‏ * نیم شب فرعون گریان آمده‏
۲۴۴۹ کاین چه غل است اى خدا بر گردنم‏ * ور نه غل باشد که گوید من منم‏
۲۴۵۰ ز آن که موسى را منور کرده‏اى‏ * مر مرا ز آن هم مکدر کرده‏اى‏
۲۴۵۱ ز آن که موسى را تو مه رو کرده‏اى‏ * ماه جانم را سیه رو کرده‏اى‏
۲۴۵۲ بهتر از ماهى نبود استاره‏ام‏ * چون خسوف آمد چه باشد چاره‏ام‏
۲۴۵۳ نوبتم گر رب و سلطان مى‏زنند * مه گرفت و خلق پنگان مى‏زنند
۲۴۵۴ مى‏زنند آن طاس و غوغا مى‏کنند * ماه را ز آن زخمه رسوا مى‏کنند
۲۴۵۵ من که فرعونم ز شهرت واى من‏ * زخم طاس آن ربی الاعلاى من‏
۲۴۵۶ خواجه‏تاشانیم اما تیشه‏ات‏ * مى‏شکافد شاخ را در بیشه‏ات‏
۲۴۵۷ باز شاخى را موصل مى‏کند * شاخ دیگر را معطل مى‏کند
۲۴۵۸ شاخ را بر تیشه دستى هست نى‏ * هیچ شاخ از دست تیشه جست نى‏
۲۴۵۹ حق آن قدرت که آن تیشه تراست‏ * از کرم کن این کژیها را تو راست‏
۲۴۶۰ باز با خود گفته فرعون اى عجب‏ * من نه در یا ربناام جمله شب‏
۲۴۶۱ در نهان خاکى و موزون مى‏شوم‏ * چون به موسى مى‏رسم چون مى‏شوم‏
۲۴۶۲ رنگ زر قلب ده‏تو مى‏شود * پیش آتش چون سیه رو مى‏شود
۲۴۶۳ نى که قلب و قالبم در حکم اوست‏ * لحظه‏اى مغزم کند یک لحظه پوست‏
۲۴۶۴ سبز گردم چون که گوید کشت باش‏ * زرد گردم چون که گوید زشت باش‏
۲۴۶۵ لحظه‏اى ماهم کند یک دم سیاه‏ * خود چه باشد غیر این کار اله‏
۲۴۶۶ پیش چوگانهاى حکم کن فکان‏ * مى‏دویم اندر مکان و لامکان‏
۲۴۶۷ چون که بى‏رنگى اسیر رنگ شد * موسیى با موسیى در جنگ شد
۲۴۶۸ چون به بى‏رنگى رسى کان داشتى‏ * موسى و فرعون دارند آشتى‏
۲۴۶۹ گر ترا آید بر این نکته سؤال‏ * رنگ کى خالى بود از قیل و قال‏
۲۴۷۰ این عجب کاین رنگ از بى‏رنگ خاست‏ * رنگ با بى‏رنگ چون در جنگ خاست‏
۲۴۷۱ چون که روغن را ز آب اسرشته‏اند * آب با روغن چرا ضد گشته‏اند
۲۴۷۲ چون گل از خار است و خار از گل چرا * هر دو در جنگند و اندر ماجرا
۲۴۷۳ یا نه جنگ است این براى حکمت است‏ * همچو جنگ خر فروشان صنعت است‏
۲۴۷۴ یا نه این است و نه آن حیرانى است‏ * گنج باید جست این ویرانى است‏
۲۴۷۵ آن چه تو گنجش توهم مى‏کنى‏ * ز آن توهم گنج را گم مى‏کنى‏
۲۴۷۶ چون عمارت دان تو وهم و رایها * گنج نبود در عمارت جایها
۲۴۷۷ در عمارت هستى و جنگى بود * نیست را از هستها ننگى بود
۲۴۷۸ نى که هست از نیستى فریاد کرد * بلکه نیست آن هست را واداد کرد
۲۴۷۹ تو مگو که من گریزانم ز نیست‏ * بلکه او از تو گریزان است بیست‏
۲۴۸۰ ظاهرا مى‏خواندت او سوى خود * وز درون مى‏راندت با چوب رد
۲۴۸۱ نعلهاى باژگونه ست اى سلیم‏ * نفرت فرعون مى‏دان از کلیم‏

1123

title of 1123
۲۴۸۲ چون حکیمک اعتقادى کرده است‏ * کاسمان بیضه زمین چون زرده است‏
۲۴۸۳ گفت سائل چون بماند این خاکدان‏ * در میان این محیط آسمان‏
۲۴۸۴ همچو قندیلى معلق در هوا * نى به اسفل مى‏رود نى بر على‏
۲۴۸۵ آن حکیمش گفت کز جذب سما * از جهات شش بماند اندر هوا
۲۴۸۶ چون ز مغناطیس قبه‏ى ریخته‏ * در میان ماند آهنى آویخته‏
۲۴۸۷ آن دگر گفت آسمان با صفا * کى کشد در خود زمین تیره را
۲۴۸۸ بلکه دفعش مى‏کند از شش جهات‏ * ز آن بماند اندر میان عاصفات‏
۲۴۸۹ پس ز دفع خاطر اهل کمال‏ * جان فرعونان بماند اندر ضلال‏
۲۴۹۰ پس ز دفع این جهان و آن جهان‏ * مانده‏اند این بى‏رهان بى‏این و آن‏
۲۴۹۱ سرکشى از بندگان ذو الجلال‏ * دان که دارند از وجود تو ملال‏
۲۴۹۲ کهربا دارند چون پیدا کنند * کاه هستى ترا شیدا کنند
۲۴۹۳ کهرباى خویش چون پنهان کنند * زود تسلیم ترا طغیان کنند
۲۴۹۴ آن چنان که مرتبه‏ى حیوانى است‏ * کاو اسیر و سغبه‏ى انسانى است‏
۲۴۹۵ مرتبه‏ى انسان به دست اولیا * سغبه چون حیوان شناسش اى کیا
۲۴۹۶ بنده‏ى خود خواند احمد در رشاد * جمله عالم را بخوان‏ قُلْ یا عِبادِ
۲۴۹۷ عقل تو همچون شتربان تو شتر * مى‏کشاند هر طرف در حکم مر
۲۴۹۸ عقل عقلند اولیا و عقلها * بر مثال اشتران تا انتها
۲۴۹۹ اندر ایشان بنگر آخر ز اعتبار * یک قلاووز است جان صد هزار
۲۵۰۰ چه قلاووز و چه اشتربان بیاب‏ * دیده اى کان دیده بیند آفتاب‏
۲۵۰۱ نک جهان در شب بمانده میخ دوز * منتظر موقوف خورشید است و روز
۲۵۰۲ اینت خورشیدى نهان در ذره‏اى‏ * شیر نر در پوستین بره‏اى‏
۲۵۰۳ اینت دریایى نهان در زیر کاه‏ * پا بر این که هین منه با اشتباه‏
۲۵۰۴ اشتباهى و گمانى در درون‏ * رحمت حق است بهر رهنمون‏
۲۵۰۵ هر پیمبر فرد آمد در جهان‏ * فرد بود آن رهنمایش در نهان‏
۲۵۰۶ عالم کبرى به قدرت سحر کرد * کرد خود را در کهین نقشى نورد
۲۵۰۷ ابلهانش فرد دیدند و ضعیف‏ * کى ضعیف است آن که با شه شد حریف‏
۲۵۰۸ ابلهان گفتند مردى بیش نیست‏ * واى آن کاو عاقبت اندیش نیست‏

1124

title of 1124
۲۵۰۹ ناقه‏ى صالح به صورت بد شتر * پى بریدندش ز جهل آن قوم مر
۲۵۱۰ از براى آب چون خصمش شدند * نان کور و آب کور ایشان بدند
۲۵۱۱ ناقة الله آب خورد از جوى و میغ‏ * آب حق را داشتند از حق دریغ‏
۲۵۱۲ ناقه‏ى صالح چو جسم صالحان‏ * شد کمینى در هلاک طالحان‏
۲۵۱۳ تا بر آن امت ز حکم مرگ و درد * ناقَةَ اللَّهِ وَ سُقْیاها چه کرد
۲۵۱۴ شحنه‏ى قهر خدا ز یشان بجست‏ * خونبهاى اشترى شهرى درست‏
۲۵۱۵ روح همچون صالح و تن ناقه است‏ * روح اندر وصل و تن در فاقه است‏
۲۵۱۶ روح صالح قابل آفات نیست‏ * زخم بر ناقه بود بر ذات نیست‏
۲۵۱۷ کس نیابد بر دل ایشان ظفر * بر صدف آمد ضرر نى بر گهر
۲۵۱۸ روح صالح قابل آزار نیست‏ * نور یزدان سغبه‏ى کفار نیست‏
۲۵۱۹ حق از آن پیوست با جسمى نهان‏ * تاش آزارند و بینند امتحان‏
۲۵۲۰ بى‏خبر کآزار این آزار اوست‏ * آب این خم متصل با آب جوست‏
۲۵۲۱ ز آن تعلق کرد با جسمى اله‏ * تا که گردد جمله عالم را پناه‏
۲۵۲۲ ناقه‏ى جسم ولى را بنده باش‏ * تا شوى با روح صالح خواجه‏تاش‏
۲۵۲۳ گفت صالح چون که کردید این حسد * بعد سه روز از خدا نقمت رسد
۲۵۲۴ بعد سه روز دگر از جان ستان‏ * آفتى آید که دارد سه نشان‏
۲۵۲۵ رنگ روى جمله تان گردد دگر * رنگ رنگ مختلف اندر نظر
۲۵۲۶ روز اول رویتان چون زعفران‏ * در دوم رو سرخ همچون ارغوان‏
۲۵۲۷ در سوم گردد همه روها سیاه‏ * بعد از آن اندر رسد قهر اله‏
۲۵۲۸ گر نشان خواهید از من زین وعید * کره‏ى ناقه به سوى که دوید
۲۵۲۹ گر توانیدش گرفتن چاره هست‏ * ور نه خود مرغ امید از دام جست‏
۲۵۳۰ کس نتانست اندر آن کره رسید * رفت در کهسارها شد ناپدید
۲۵۳۱ گفت دیدید آن قضا مبرم شده ست‏ * صورت اومید را گردن زده ست‏
۲۵۳۲ کره‏ى ناقه چه باشد خاطرش‏ * که بجا آرید ز احسان و برش‏
۲۵۳۳ گر بجا آید دلش رستید از آن‏ * ور نه نومیدید و ساعد را گزان‏
۲۵۳۴ چون شنیدند این وعید منکدر * چشم بنهادند و آن را منتظر
۲۵۳۵ روز اول روى خود دیدند زرد * مى‏زدند از ناامیدى آه سرد
۲۵۳۶ سرخ شد روى همه روز دوم‏ * نوبت اومید و توبه گشت گم‏
۲۵۳۷ شد سیه روز سوم روى همه‏ * حکم صالح راست شد بى‏ملحمه‏
۲۵۳۸ چون همه در ناامیدى سر زدند * همچو مرغان در دو زانو آمدند
۲۵۳۹ در نبى آورد جبریل امین‏ * شرح این زانو زدن را جاثمین‏
۲۵۴۰ زانو آن دم زن که تعلیمت کنند * وز چنین زانو زدن بیمت کنند
۲۵۴۱ منتظر گشتند زخم قهر را * قهر آمد نیست کرد آن شهر را
۲۵۴۲ صالح از خلوت به سوى شهر رفت‏ * شهر دید اندر میان دود و تفت‏
۲۵۴۳ ناله از اجزاى ایشان مى‏شنید * نوحه پیدا نوحه گویان ناپدید
۲۵۴۴ ز استخوانهاشان شنید او ناله‏ها * اشک ریز از جانشان چون ژاله‏ها
۲۵۴۵ صالح آن بشنید و گریه ساز کرد * نوحه بر نوحه گران آغاز کرد
۲۵۴۶ گفت اى قومى به باطل زیسته‏ * وز شما من پیش حق بگریسته‏
۲۵۴۷ حق بگفته صبر کن بر جورشان‏ * پندشان ده بس نماند از دورشان‏
۲۵۴۸ من بگفته پند شد بند از جفا * شیر پند از مهر جوشد وز صفا
۲۵۴۹ بس که کردید از جفا بر جاى من‏ * شیر پند افسرد در رگهاى من‏
۲۵۵۰ حق مرا گفته ترا لطفى دهم‏ * بر سر آن زخمها مرهم نهم‏
۲۵۵۱ صاف کرده حق دلم را چون سما * روفته از خاطرم جور شما
۲۵۵۲ در نصیحت من شده بار دگر * گفته امثال و سخنها چون شکر
۲۵۵۳ شیر تازه از شکر انگیخته‏ * شیر و شهدى با سخن آمیخته‏
۲۵۵۴ در شما چون زهر گشته آن سخن‏ * ز آن که زهرستان بدید از بیخ و بن‏
۲۵۵۵ چون شوم غمگین که غم شد سر نگون‏ * غم شما بودید اى قوم حرون‏
۲۵۵۶ هیچ کس بر مرگ غم نوحه کند * ریش سر چون شد کسى مو بر کند
۲۵۵۷ رو به خود کرد و بگفت اى نوحه‏گر * نوحه‏ات را مى‏نیرزد آن نفر
۲۵۵۸ کژ مخوان اى راست خواننده‏ى مبین‏ * کیف آسى قل لقوم ظالمین‏
۲۵۵۹ باز اندر چشم و دل او گریه یافت‏ * رحمتى بى‏علتى در وى بتافت‏
۲۵۶۰ قطره مى‏بارید و حیران گشته بود * قطره‏ى بى‏علت از دریاى جود
۲۵۶۱ عقل او مى‏گفت کین گریه ز چیست‏ * بر چنان افسوسیان شاید گریست‏
۲۵۶۲ بر چه مى‏گریى بگو بر فعلشان‏ * بر سپاه کینه توز بدنشان‏
۲۵۶۳ بر دل تاریک پر زنگارشان‏ * بر زبان زهر همچون مارشان‏
۲۵۶۴ بر دم و دندان سگسارانه‏شان‏ * بر دهان و چشم کژدم خانه‏شان‏
۲۵۶۵ بر ستیز و تسخر و افسوسشان‏ * شکر کن چون کرد حق محبوسشان‏
۲۵۶۶ دستشان کژ پایشان کژ چشم کژ * مهرشان کژ صلح‏شان کژ خشم کژ
۲۵۶۷ از پى تقلید و معقولات نقل‏ * پا نهاده بر جمال پیر عقل‏
۲۵۶۸ پیر خر نى جمله گشته پیر خر * از ریاى چشم و گوش همدگر
۲۵۶۹ از بهشت آورد یزدان بردگان‏ * تا نمایدشان سقر پروردگان‏

1125

title of 1125
۲۵۷۰ اهل نار و خلد را بین هم دکان‏ * در میانشان‏ بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ‏
۲۵۷۱ اهل نار و اهل نور آمیخته‏ * در میانشان کوه قاف انگیخته‏
۲۵۷۲ همچو در کان خاک و زر کرد اختلاط * در میانشان صد بیابان و رباط
۲۵۷۳ همچنان که عقد در در و شبه‏ * مختلط چون میهمان یک شبه‏
۲۵۷۴ بحر را نیمیش شیرین چون شکر * طعم شیرین رنگ روشن چون قمر
۲۵۷۵ نیم دیگر تلخ همچون زهر مار * طعم تلخ و رنگ مظلم فیروار
۲۵۷۶ هر دو بر هم مى‏زنند از تحت و اوج‏ * بر مثال آب دریا موج موج‏
۲۵۷۷ صورت بر هم زدن از جسم تنگ‏ * اختلاط جانها در صلح و جنگ‏
۲۵۷۸ موجهاى صلح بر هم مى‏زند * کینه‏ها از سینه‏ها بر مى‏کند
۲۵۷۹ موجهاى جنگ بر شکل دگر * مهرها را مى‏کند زیر و زبر
۲۵۸۰ مهر تلخان را به شیرین مى‏کشد * ز آن که اصل مهرها باشد رشد
۲۵۸۱ قهر شیرین را به تلخى مى‏برد * تلخ با شیرین کجا اندر خورد
۲۵۸۲ تلخ و شیرین زین نظر ناید پدید * از دریچه‏ى عاقبت دانند دید
۲۵۸۳ چشم آخر بین تواند دید راست‏ * چشم آخر بین غرور است و خطاست‏
۲۵۸۴ اى بسا شیرین که چون شکر بود * لیک زهر اندر شکر مضمر بود
۲۵۸۵ آن که زیرک‏تر به بو بشناسدش‏ * و آن دگر چون بر لب و دندان زدش‏
۲۵۸۶ پس لبش ردش کند پیش از گلو * گر چه نعره مى‏زند شیطان کلوا
۲۵۸۷ و آن دگر را در گلو پیدا کند * و آن دگر را در بدن رسوا کند
۲۵۸۸ و آن دگر را در حدث سوزش دهد * ذوق آن زخم جگر دوزش دهد
۲۵۸۹ و آن دگر را بعد ایام و شهور * و آن دگر را بعد مرگ از قعر گور
۲۵۹۰ ور دهندش مهلت اندر قعر گور * لا بد آن پیدا شود یوم النشور
۲۵۹۱ هر نبات و شکرى را در جهان‏ * مهلتى پیداست از دور زمان‏
۲۵۹۲ سالها باید که اندر آفتاب‏ * لعل یابد رنگ و رخشانى و تاب‏
۲۵۹۳ باز تره در دو ماه اندر رسد * باز تا سالى گل احمر رسد
۲۵۹۴ بهر این فرمود حق عز و جل‏ * سوره الانعام در ذکر اجل‏
۲۵۹۵ این شنیدى مو به مویت گوش باد * آب حیوان است خوردى نوش باد
۲۵۹۶ آب حیوان خوان مخوان این را سخن‏ * روح نو بین در تن حرف کهن‏
۲۵۹۷ نکته‏ى دیگر تو بشنو اى رفیق‏ * همچو جان او سخت پیدا و دقیق‏
۲۵۹۸ در مقامى هست هم این زهر مار * از تصاریف خدایى خوش گوار
۲۵۹۹ در مقامى زهر و در جایى دوا * در مقامى کفر و در جایى روا
۲۶۰۰ گر چه آن جا او گزند جان بود * چون بدین جا در رسد درمان بود
۲۶۰۱ آب در غوره ترش باشد و لیک‏ * چون به انگورى رسد شیرین و نیک‏
۲۶۰۲ باز در خم او شود تلخ و حرام‏ * در مقام سرکگى نعم الادام‏

1126

title of 1126
۲۶۰۳ گر ولى زهرى خورد نوشى شود * ور خورد طالب سیه هوشى شود
۲۶۰۴ رب‏ هَبْ لِی‏ از سلیمان آمده ست‏ * که مده غیر مرا این ملک و دست‏
۲۶۰۵ تو مکن با غیر من این لطف و جود * این حسد را ماند اما آن نبود
۲۶۰۶ نکته‏ى‏ لا یَنْبَغِی‏ مى‏خوان به جان‏ * سر مِنْ بَعْدِی‏ ز بخل او مدان‏
۲۶۰۷ بلکه اندر ملک دید او صد خطر * مو به مو ملک جهان بد بیم سر
۲۶۰۸ بیم سر با بیم سر با بیم دین‏ * امتحانى نیست ما را مثل این‏
۲۶۰۹ پس سلیمان همتى باید که او * بگذرد زین صد هزاران رنگ و بو
۲۶۱۰ با چنان قوت که او را بود هم‏ * موج آن ملکش فرومى‏بست دم‏
۲۶۱۱ چون بر او بنشست زین اندوه گرد * بر همه شاهان عالم رحم کرد
۲۶۱۲ شد شفیع و گفت این ملک و لوا * با کمالى ده که دادى مر مرا
۲۶۱۳ هر که را بدهى و بکنى آن کرم‏ * او سلیمان است و آن کس هم منم‏
۲۶۱۴ او نباشد بعدى او باشد معى‏ * خود معى چه بود منم بى‏مدعى‏
۲۶۱۵ شرح این فرض است گفتن لیک من‏ * باز مى‏گردم به قصه‏ى مرد و زن‏

1127

title of 1127
۲۶۱۶ ماجراى مرد و زن را مخلصى‏ * باز مى‏جوید درون مخلصى‏
۲۶۱۷ ماجراى مرد و زن افتاد نقل‏ * آن مثال نفس خود مى‏دان و عقل‏
۲۶۱۸ این زن و مردى که نفس است و خرد * نیک بایسته ست بهر نیک و بد
۲۶۱۹ وین دو بایسته در این خاکى سرا * روز و شب در جنگ و اندر ماجرا
۲۶۲۰ زن همى‏خواهد هویج خانگاه‏ * یعنى آب رو و نان و خوان و جاه‏
۲۶۲۱ نفس همچون زن پى چاره‏گرى‏ * گاه خاکى گاه جوید سرورى‏
۲۶۲۲ عقل خود زین فکرها آگاه نیست‏ * در دماغش جز غم اللَّه نیست‏
۲۶۲۳ گر چه سر قصه این دانه ست و دام‏ * صورت قصه شنو اکنون تمام‏
۲۶۲۴ گر بیان معنوى کافى شدى‏ * خلق عالم عاطل و باطل بدى‏
۲۶۲۵ گر محبت فکرت و معنیستى‏ * صورت روزه و نمازت نیستى‏
۲۶۲۶ هدیه‏هاى دوستان با همدیگر * نیست اندر دوستى الا صور
۲۶۲۷ تا گواهى داده باشد هدیه‏ها * بر محبتهاى مضمر در حفا
۲۶۲۸ ز آن که احسانهاى ظاهر شاهدند * بر محبتهاى سر اى ارجمند
۲۶۲۹ شاهدت گه راست باشد گه دروغ‏ * مست گاهى از مى و گاهى ز دوغ‏
۲۶۳۰ دوغ خورده مستیى پیدا کند * هاى و هوى و سر گرانیها کند
۲۶۳۱ آن مرایى در صیام و در صلاست‏ * تا گمان آید که او مست ولاست‏
۲۶۳۲ حاصل افعال برونى دیگر است‏ * تا نشان باشد بر آن چه مضمر است‏
۲۶۳۳ یا رب آن تمییز ده ما را به خواست‏ * تا شناسیم آن نشان کژ ز راست‏
۲۶۳۴ حس را تمییز دانى چون شود * آن که حس ینظر بنور اللَّه بود
۲۶۳۵ ور اثر نبود سبب هم مظهر است‏ * همچو خویشى کز محبت مخبر است‏
۲۶۳۶ نبود آن که نور حقش شد امام‏ * مر اثر را یا سببها را غلام‏
۲۶۳۷ یا محبت در درون شعله زند * زفت گردد وز اثر فارغ کند
۲۶۳۸ حاجتش نبود پى اعلام مهر * چون محبت نور خود زد بر سپهر
۲۶۳۹ هست تفصیلات تا گردد تمام‏ * این سخن لیکن بجو تو و السلام‏
۲۶۴۰ گر چه شد معنى در این صورت پدید * صورت از معنى قریب است و بعید
۲۶۴۱ در دلالت همچو آب‏اند و درخت‏ * چون به ماهیت روى دورند سخت‏
۲۶۴۲ ترک ماهیات و خاصیات گو * شرح کن احوال آن دو ماهرو

1128

title of 1128
۲۶۴۳ مرد گفت اکنون گذشتم از خلاف‏ * حکم دارى تیغ بر کش از غلاف‏
۲۶۴۴ هر چه گویى من ترا فرمان‏برم‏ * در بد و نیک آمد آن ننگرم‏
۲۶۴۵ در وجود تو شوم من منعدم‏ * چون محبم حب یعمى و یصم‏
۲۶۴۶ گفت زن آهنگ برم مى‏کنى‏ * یا به حیلت کشف سرم مى‏کنى‏
۲۶۴۷ گفت و الله عالم السر الخفى‏ * کافرید از خاک آدم را صفى‏
۲۶۴۸ دو سه گز قالب که دادش وانمود * هر چه در الواح و در ارواح بود
۲۶۴۹ تا ابد هر چه بود او پیش پیش‏ * درس کرد از علم الاسماء خویش‏
۲۶۵۰ تا ملک بى‏خود شد از تدریس او * قدس دیگر یافت از تقدیس او
۲۶۵۱ آن گشادى‏شان کز آدم رو نمود * در گشاد آسمانهاشان نبود
۲۶۵۲ در فراخى عرصه‏ى آن پاک جان‏ * تنگ آمد عرصه‏ى هفت آسمان‏
۲۶۵۳ گفت پیغمبر که حق فرموده است‏ * من نگنجم هیچ در بالا و پست‏
۲۶۵۴ در زمین و آسمان و عرش نیز * من نگنجم این یقین دان اى عزیز
۲۶۵۵ در دل مومن بگنجم اى عجب‏ * گر مرا جویى در آن دلها طلب‏
۲۶۵۶ گفت ادخل فى عبادی تلتقی‏ * جنة من رؤیتی یا متقی‏
۲۶۵۷ عرش با آن نور با پهناى خویش‏ * چون بدید آن را برفت از جاى خویش‏
۲۶۵۸ خود بزرگى عرش باشد بس مدید * لیک صورت کیست چون معنى رسید
۲۶۵۹ هر ملک مى‏گفت ما را پیش از این‏ * الفتى مى‏بود بر گرد زمین‏
۲۶۶۰ تخم خدمت بر زمین مى‏کاشتیم‏ * ز آن تعلق ما عجب مى‏داشتیم‏
۲۶۶۱ کاین تعلق چیست با این خاکمان‏ * چون سرشت ما بده ست از آسمان‏
۲۶۶۲ الف ما انوار با ظلمات چیست‏ * چون تواند نور با ظلمات زیست‏
۲۶۶۳ آدما آن الف از بوى تو بود * ز آن که جسمت را زمین بد تار و پود
۲۶۶۴ جسم خاکت را از اینجا بافتند * نور پاکت را در اینجا یافتند
۲۶۶۵ این که جان ما ز روحت یافته ست‏ * پیش پیش از خاک آن مى‏تافته ست‏
۲۶۶۶ در زمین بودیم و غافل از زمین‏ * غافل از گنجى که در وى بد دفین‏
۲۶۶۷ چون سفر فرمود ما را ز آن مقام‏ * تلخ شد ما را از آن تحویل کام‏
۲۶۶۸ تا که حجتها همى‏گفتیم ما * که بجاى ما کى آید اى خدا
۲۶۶۹ نور این تسبیح و این تهلیل را * مى‏فروشى بهر قال و قیل را
۲۶۷۰ حکم حق گسترد بهر ما بساط * که بگویید از طریق انبساط
۲۶۷۱ هر چه آید بر زبانتان بى‏حذر * همچو طفلان یگانه با پدر
۲۶۷۲ ز آن که این دمها چه گر نالایق است‏ * رحمت من بر غضب هم سابق است‏
۲۶۷۳ از پى اظهار این سبق اى ملک‏ * در تو بنهم داعیه‏ى اشکال و شک‏
۲۶۷۴ تا بگویى و نگیرم بر تو من‏ * منکر حلمم نیارد دم زدن‏
۲۶۷۵ صد پدر صد مادر اندر حلم ما * هر نفس زاید در افتد در فنا
۲۶۷۶ حلم ایشان کف بحر حلم ماست‏ * کف رود آید ولى دریا به جاست‏
۲۶۷۷ خود چه گویم پیش آن در این صدف‏ * نیست الا کف کف کف کف‏
۲۶۷۸ حق آن کف حق آن دریاى صاف‏ * که امتحانى نیست این گفت و نه لاف‏
۲۶۷۹ از سر مهر و صفاء است و خضوع‏ * حق آن کس که بدو دارم رجوع‏
۲۶۸۰ گر به پیشت امتحان است این هوس‏ * امتحان را امتحان کن یک نفس‏
۲۶۸۱ سر مپوشان تا پدید آید سرم‏ * امر کن تو هر چه بر وى قادرم‏
۲۶۸۲ دل مپوشان تا پدید آید دلم‏ * تا قبول آرم هر آن چه قابلم‏
۲۶۸۳ چون کنم در دست من چه چاره است‏ * در نگر تا جان من چه کاره است‏

1129

title of 1129
۲۶۸۴ گفت زن یک آفتابى تافته ست‏ * عالمى زو روشنایى یافته ست‏
۲۶۸۵ نایب رحمان خلیفه‏ى کردگار * شهر بغداد است از وى چون بهار
۲۶۸۶ گر بپیوندى بدان شه شه شوى‏ * سوى هر ادبار تا کى مى‏روى‏
۲۶۸۷ همنشینى مقبلان چون کیمیاست‏ * چون نظرشان کیمیایى خود کجاست‏
۲۶۸۸ چشم احمد بر ابو بکرى زده‏ * او ز یک تصدیق صدیق آمده‏
۲۶۸۹ گفت من شه را پذیرا چون شوم‏ * بى‏بهانه سوى او من چون روم‏
۲۶۹۰ نسبتى باید مرا یا حیلتى‏ * هیچ پیشه راست شد بى‏آلتى‏
۲۶۹۱ همچو آن مجنون که بشنید از یکى‏ * که مرض آمد به لیلى اندکى‏
۲۶۹۲ گفت آوه بى‏بهانه چون روم‏ * ور بمانم از عیادت چون شوم‏
۲۶۹۳ لیتنی کنت طبیبا حاذقا * کنت أمشی نحو لیلى سابقا
۲۶۹۴ قُلْ تَعالَوْا گفت حق ما را بدان‏ * تا بود شرم اشکنى ما را نشان‏
۲۶۹۵ شب پران را گر نظر و آلت بدى‏ * روزشان جولان و خوش حالت بدى‏
۲۶۹۶ گفت چون شاه کرم میدان رود * عین هر بى‏آلتى آلت شود
۲۶۹۷ ز آن که آلت دعوى است و هستى است‏ * کار در بى‏آلتى و پستى است‏
۲۶۹۸ گفت کى بى‏آلتى سودا کنم‏ * تا نه من بى‏آلتى پیدا کنم‏
۲۶۹۹ پس گواهى بایدم بر مفلسى‏ * تا شهم رحمى کند یا مونسى‏
۲۷۰۰ تو گواهى غیر گفت‏وگو و رنگ‏ * وانما تا رحم آرد شاه شنگ‏
۲۷۰۱ کاین گواهى که ز گفت و رنگ بد * نزد آن قاضى القضاة آن جرح شد
۲۷۰۲ صدق مى‏خواهد گواه حال او * تا بتابد نور او بى‏قال او

1130

title of 1130
۲۷۰۳ گفت زن صدق آن بود کز بود خویش‏ * پاک برخیزى تو از مجهود خویش‏
۲۷۰۴ آب باران است ما را در سبو * ملکت و سرمایه و اسباب تو
۲۷۰۵ این سبوى آب را بردار و رو * هدیه ساز و پیش شاهنشاه شو
۲۷۰۶ گو که ما را غیر این اسباب نیست‏ * در مفازه هیچ به زین آب نیست‏
۲۷۰۷ گر خزینه‏ش پر متاع فاخر است‏ * این چنین آبش نباشد نادر است‏
۲۷۰۸ چیست آن کوزه تن محصور ما * اندر او آب حواس شور ما
۲۷۰۹ اى خداوند این خم و کوزه‏ى مرا * در پذیر از فضل اللَّه اشترى‏
۲۷۱۰ کوزه‏اى با پنج لوله‏ى پنج حس‏ * پاک دار این آب را از هر نجس‏
۲۷۱۱ تا شود زین کوزه منفذ سوى بحر * تا بگیرد کوزه‏ى من خوى بحر
۲۷۱۲ تا چو هدیه پیش سلطانش برى‏ * پاک بیند باشدش شه مشترى‏
۲۷۱۳ بى‏نهایت گردد آبش بعد از آن‏ * پر شود از کوزه‏ى من صد جهان‏
۲۷۱۴ لوله‏ها بر بند و پر دارش ز خم‏ * گفت غضوا عن هوا ابصارکم‏
۲۷۱۵ ریش او پر باد کاین هدیه کراست‏ * لایق چون او شهى این است راست‏
۲۷۱۶ زن نمى‏دانست کانجا بر گذر * هست جارى دجله‏ى همچون شکر
۲۷۱۷ در میان شهر چون دریا روان‏ * پر ز کشتیها و شست ماهیان‏
۲۷۱۸ رو بر سلطان و کار و بار بین‏ * حس‏ تَجْرِی تَحْتَهَا الْأَنْهارُ بین‏
۲۷۱۹ این چنین حسها و ادراکات ما * قطره‏اى باشد در آن نهر صفا

1131

title of 1131
۲۷۲۰ مرد گفت آرى سبو را سر ببند * هین که این هدیه ست ما را سودمند
۲۷۲۱ در نمد در دوز تو این کوزه را * تا گشاید شه به هدیه روزه را
۲۷۲۲ کاین چنین اندر همه آفاق نیست‏ * جز رحیق و مایه‏ى اذواق نیست‏
۲۷۲۳ ز آن که ایشان ز آبهاى تلخ و شور * دایما پر علت‏اند و نیم کور
۲۷۲۴ مرغ کآب شور باشد مسکنش‏ * او چه داند جاى آب روشنش‏
۲۷۲۵ این که اندر چشمه‏ى شور است جات‏ * تو چه دانى شط و جیحون و فرات‏
۲۷۲۶ اى تو نارسته از این فانى رباط * تو چه دانى محو و سکر و انبساط
۲۷۲۷ ور بدانى نقلت از اب وز جد است‏ * پیش تو این نامها چون ابجد است‏
۲۷۲۸ ابجد و هوز چه فاش است و پدید * بر همه طفلان و معنى بس بعید
۲۷۲۹ پس سبو برداشت آن مرد عرب‏ * در سفر شد مى‏کشیدش روز و شب‏
۲۷۳۰ بر سبو لرزان بد از آفات دهر * هم کشیدش از بیابان تا به شهر
۲۷۳۱ زن مصلا باز کرده از نیاز * رب سلم ورد کرده در نماز
۲۷۳۲ که نگه دار آب ما را از خسان‏ * یا رب آن گوهر بدان دریا رسان‏
۲۷۳۳ گر چه شویم آگه است و پر فن است‏ * لیک گوهر را هزاران دشمن است‏
۲۷۳۴ خود چه باشد گوهر آب کوثر است‏ * قطره‏اى زین است کاصل گوهر است‏
۲۷۳۵ از دعاهاى زن و زارى او * وز غم مرد و گرانبارى او
۲۷۳۶ سالم از دزدان و از آسیب سنگ‏ * برد تا دار الخلافه بى‏درنگ‏
۲۷۳۷ دید درگاهى پر از انعامها * اهل حاجت گستریده دامها
۲۷۳۸ دم به دم هر سوى صاحب حاجتى‏ * یافته ز آن در عطا و خلعتى‏
۲۷۳۹ بهر گبر و مومن و زیبا و زشت‏ * همچو خورشید و مطر نى چون بهشت‏
۲۷۴۰ دید قومى در نظر آراسته‏ * قوم دیگر منتظر برخاسته‏
۲۷۴۱ خاص و عامه از سلیمان تا به مور * زنده گشته چون جهان از نفخ صور
۲۷۴۲ اهل صورت در جواهر بافته‏ * اهل معنى بحر معنى یافته‏
۲۷۴۳ آن که بى‏همت چه با همت شده‏ * و آن که با همت چه با نعمت شده‏

1132

title of 1132
۲۷۴۴ بانگ مى‏آمد که اى طالب بیا * جود محتاج گدایان چون گدا
۲۷۴۵ جود مى‏جوید گدایان و ضعاف‏ * همچو خوبان کاینه جویند صاف‏
۲۷۴۶ روى خوبان ز آینه زیبا شود * روى احسان از گدا پیدا شود
۲۷۴۷ پس از این فرمود حق در و الضحى‏ * بانگ کم زن اى محمد بر گدا
۲۷۴۸ چون گدا آیینه‏ى جود است هان‏ * دم بود بر روى آیینه زیان‏
۲۷۴۹ آن یکى جودش گدا آرد پدید * و آن دگر بخشد گدایان را مزید
۲۷۵۰ پس گدایان آیت جود حق‏اند * و آن که با حقند جود مطلق‏اند
۲۷۵۱ و آن که جز این دوست او خود مرده‏اى است‏ * او بر این در نیست نقش پرده‏اى است‏

1133

title of 1133
۲۷۵۲ نقش درویش است او نى اهل نان‏ * نقش سگ را تو مینداز استخوان‏
۲۷۵۳ فقر لقمه دارد او نى فقر حق‏ * پیش نقش مرده‏اى کم نه طبق‏
۲۷۵۴ ماهى خاکى بود درویش نان‏ * شکل ماهى لیک از دریا رمان‏
۲۷۵۵ مرغ خانه ست او نه سیمرغ هوا * لوت نوشد او ننوشد از خدا
۲۷۵۶ عاشق حق است او بهر نوال‏ * نیست جانش عاشق حسن و جمال‏
۲۷۵۷ گر توهم مى‏کند او عشق ذات‏ * ذات نبود وهم اسما و صفات‏
۲۷۵۸ وهم مخلوق است و مولود آمده ست‏ * حق نزاییده ست او لَمْ یُولَدْ است‏
۲۷۵۹ عاشق تصویر و وهم خویشتن‏ * کى بود از عاشقان ذو المنن‏
۲۷۶۰ عاشق آن وهم اگر صادق بود * آن مجاز او حقیقت کش شود
۲۷۶۱ شرح مى‏خواهد بیان این سخن‏ * لیک مى‏ترسم ز افهام کهن‏
۲۷۶۲ فهم‏هاى کهنه‏ى کوته نظر * صد خیال بد در آرد در فکر
۲۷۶۳ بر سماع راست هر کس چیر نیست‏ * لقمه‏ى هر مرغکى انجیر نیست‏
۲۷۶۴ خاصه مرغى مرده‏اى پوسیده‏اى‏ * پر خیالى اعمیى بى‏دیده‏اى‏
۲۷۶۵ نقش ماهى را چه دریا و چه خاک‏ * رنگ هندو را چه صابون و چه زاک‏
۲۷۶۶ نقش اگر غمگین نگارى بر ورق‏ * او ندارد از غم و شادى سبق‏
۲۷۶۷ صورتش غمگین و او فارغ از آن‏ * صورتش خندان و او ز آن بى‏نشان‏
۲۷۶۸ وین غم و شادى که اندر دل خفى است‏ * پیش آن شادى و غم جز نقش نیست‏
۲۷۶۹ صورت خندان نقش از بهر تست‏ * تا از آن صورت شود معنى درست‏
۲۷۷۰ نقشهایى کاندر این حمامهاست‏ * از برون جامه کن چون جامهاست‏
۲۷۷۱ تا برونى جامه‏ها بینى و بس‏ * جامه بیرون کن در آ اى هم نفس‏
۲۷۷۲ ز آن که با جامه درون سو راه نیست‏ * تن ز جان جامه ز تن آگاه نیست‏

1134

title of 1134
۲۷۷۳ آن عرابى از بیابان بعید * بر در دار الخلافه چون رسید
۲۷۷۴ پس نقیبان پیش او باز آمدند * بس گلاب لطف بر جیبش زدند
۲۷۷۵ حاجت او فهمشان شد بى‏مقال‏ * کار ایشان بد عطا پیش از سؤال‏
۲۷۷۶ پس بدو گفتند یا وجه العرب‏ * از کجایى چونى از راه و تعب‏
۲۷۷۷ گفت وجهم گر مرا وجهى دهید * بى‏وجوهم چون پس پشتم نهید
۲۷۷۸ اى که در روتان نشان مهترى‏ * فرتان خوشتر ز زر جعفرى‏
۲۷۷۹ اى که یک دیدارتان دیدارها * اى نثار دینتان دینارها
۲۷۸۰ اى همه ینظر بنور اللَّه شده‏ * از بر حق بهر بخشش آمده‏
۲۷۸۱ تا زنید آن کیمیاهاى نظر * بر سر مسهاى اشخاص بشر
۲۷۸۲ من غریبم از بیابان آمدم‏ * بر امید لطف سلطان آمدم‏
۲۷۸۳ بوى لطف او بیابانها گرفت‏ * ذره‏هاى ریگ هم جانها گرفت‏
۲۷۸۴ تا بدین جا بهر دینار آمدم‏ * چون رسیدم مست دیدار آمدم‏
۲۷۸۵ بهر نان شخصى سوى نانوا دوید * داد جان چون حسن نانوا را بدید
۲۷۸۶ بهر فرجه شد یکى تا گلستان‏ * فرجه‏ى او شد جمال باغبان‏
۲۷۸۷ همچو اعرابى که آب از چه کشید * آب حیوان از رخ یوسف چشید
۲۷۸۸ رفت موسى کاتش آرد او به دست‏ * آتشى دید او که از آتش برست‏
۲۷۸۹ جست عیسى تا رهد از دشمنان‏ * بردش آن جستن به چارم آسمان‏
۲۷۹۰ دام آدم خوشه‏ى گندم شده‏ * تا وجودش خوشه‏ى مردم شده‏
۲۷۹۱ باز آید سوى دام از بهر خور * ساعد شه یابد و اقبال و فر
۲۷۹۲ طفل شد مکتب پى کسب هنر * بر امید مرغ با لطف پدر
۲۷۹۳ پس ز مکتب آن یکى صدرى شده‏ * ماهگانه داده و بدرى شده‏
۲۷۹۴ آمده عباس حرب از بهر کین‏ * بهر قمع احمد و استیز دین‏
۲۷۹۵ گشته دین را تا قیامت پشت و رو * در خلافت او و فرزندان او
۲۷۹۶ من بر این در طالب چیز آمدم‏ * صدر گشتم چون به دهلیز آمدم‏
۲۷۹۷ آب آوردم به تحفه بهر نان‏ * بوى نانم برد تا صدر جنان‏
۲۷۹۸ نان برون راند آدمى را از بهشت‏ * نان مرا اندر بهشتى در سرشت‏
۲۷۹۹ رستم از آب و ز نان همچون ملک‏ * بى‏غرض گردم بر این در چون فلک‏
۲۸۰۰ بى‏غرض نبود به گردش در جهان‏ * غیر جسم و غیر جان عاشقان‏

1135

title of 1135
۲۸۰۱ عاشقان کل نه این عشاق جزو * ماند از کل آن که شد مشتاق جزو
۲۸۰۲ چون که جزوى عاشق جزوى شود * زود معشوقش به کل خود رود
۲۸۰۳ ریش گاو بنده‏ى غیر آمد او * غرقه شد کف در ضعیفى در زد او
۲۸۰۴ نیست حاکم تا کند تیمار او * کار خواجه‏ى خود کند یا کار او

1136

title of 1136
۲۸۰۵ فازن بالحرة پى این شد مثل‏ * فاسرق الدرة بدین شد منتقل‏
۲۸۰۶ بنده سوى خواجه شد او ماند زار * بوى گل شد سوى گل او ماند خار
۲۸۰۷ او بمانده دور از مطلوب خویش‏ * سعى ضایع رنج باطل پاى ریش‏
۲۸۰۸ همچو صیادى که گیرد سایه‏اى‏ * سایه کى گردد و را سرمایه‏اى‏
۲۸۰۹ سایه‏ى مرغى گرفته مرد سخت‏ * مرغ حیران گشته بر شاخ درخت‏
۲۸۱۰ کاین مدمغ بر که مى‏خندد عجب‏ * اینت باطل اینت پوسیده سبب‏
۲۸۱۱ ور تو گویى جزو پیوسته‏ى کل است‏ * خار مى‏خور خار مقرون گل است‏
۲۸۱۲ جز ز یک رو نیست پیوسته به کل‏ * ور نه خود باطل بدى بعث رسل‏
۲۸۱۳ چون رسولان از پى پیوستن‏اند * پس چه پیوندندشان چون یک تن‏اند
۲۸۱۴ این سخن پایان ندارد اى غلام‏ * روز بى‏گه شد حکایت کن تمام‏

1137

title of 1137
۲۸۱۵ آن سبوى آب را در پیش داشت‏ * تخم خدمت را در آن حضرت بکاشت‏
۲۸۱۶ گفت این هدیه بدان سلطان برید * سایل شه را ز حاجت واخرید
۲۸۱۷ آب شیرین و سبوى سبز و نو * ز آب بارانى که جمع آمد به گو
۲۸۱۸ خنده مى‏آمد نقیبان را از آن‏ * لیک پذرفتند آن را همچو جان‏
۲۸۱۹ ز آن که لطف شاه خوب با خبر * کرده بود اندر همه ارکان اثر
۲۸۲۰ خوى شاهان در رعیت جا کند * چرخ اخضر خاک را خضرا کند
۲۸۲۱ شه چو حوضى دان حشم چون لوله‏ها * آب از لوله روان در کوله‏ها
۲۸۲۲ چون که آب جمله از حوضى است پاک‏ * هر یکى آبى دهد خوش ذوقناک‏
۲۸۲۳ ور در آن حوض آب شور است و پلید * هر یکى لوله همان آرد پدید
۲۸۲۴ ز آن که پیوسته ست هر لوله به حوض‏ * خوض کن در معنى این حرف خوض‏
۲۸۲۵ لطف شاهنشاه جان بى‏وطن‏ * چون اثر کرده ست اندر کل تن‏
۲۸۲۶ لطف عقل خوش نهاد خوش نسب‏ * چون همه تن را در آرد در ادب‏
۲۸۲۷ عشق شنگ بى‏قرار بى‏سکون‏ * چون در آرد کل تن را در جنون‏
۲۸۲۸ لطف آب بحر کاو چون کوثر است‏ * سنگ ریزه‏ش جمله در و گوهر است‏
۲۸۲۹ هر هنر که استا بدان معروف شد * جان شاگردان بدان موصوف شد
۲۸۳۰ پیش استاد اصولى هم اصول‏ * خواند آن شاگرد چست با حصول‏
۲۸۳۱ پیش استاد فقیه آن فقه خوان‏ * فقه خواند نى اصول اندر بیان‏
۲۸۳۲ پیش استادى که او نحوى بود * جان شاگردش از او نحوى شود
۲۸۳۳ باز استادى که او محو ره است‏ * جان شاگردش از او محو شه است‏
۲۸۳۴ زین همه انواع دانش روز مرگ‏ * دانش فقر است ساز راه و برگ‏

1138

title of 1138
۲۸۳۵ آن یکى نحوى به کشتى درنشست‏ * رو به کشتیبان نهاد آن خود پرست‏
۲۸۳۶ گفت هیچ از نحو خواندى گفت لا * گفت نیم عمر تو شد در فنا
۲۸۳۷ دل شکسته گشت کشتیبان ز تاب‏ * لیک آن دم کرد خامش از جواب‏
۲۸۳۸ باد کشتى را به گردابى فگند * گفت کشتیبان به آن نحوى بلند
۲۸۳۹ هیچ دانى آشنا کردن بگو * گفت نى اى خوش جواب خوب رو
۲۸۴۰ گفت کل عمرت اى نحوى فناست‏ * ز آن که کشتى غرق این گردابهاست‏
۲۸۴۱ محو مى‏باید نه نحو اینجا بدان‏ * گر تو محوى بى‏خطر در آب ران‏
۲۸۴۲ آب دریا مرده را بر سر نهد * ور بود زنده ز دریا کى رهد
۲۸۴۳ چون بمردى تو ز اوصاف بشر * بحر اسرارت نهد بر فرق سر
۲۸۴۴ اى که خلقان را تو خر مى‏خوانده‏اى‏ * این زمان چون خر بر این یخ مانده‏اى‏
۲۸۴۵ گر تو علامه‏ى زمانى در جهان‏ * نک فناى این جهان بین وین زمان‏
۲۸۴۶ مرد نحوى را از آن در دوختیم‏ * تا شما را نحو محو آموختیم‏
۲۸۴۷ فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف‏ * در کم آمد یابى اى یار شگرف‏
۲۸۴۸ آن سبوى آب دانشهاى ماست‏ * و آن خلیفه دجله‏ى علم خداست‏
۲۸۴۹ ما سبوها پر به دجله مى‏بریم‏ * گر نه خر دانیم خود را ما خریم‏
۲۸۵۰ بارى اعرابى بدان معذور بود * کو ز دجله بى‏خبر بود و ز رود
۲۸۵۱ گر ز دجله با خبر بودى چو ما * او نبردى آن سبو را جا به جا
۲۸۵۲ بلکه از دجله چو واقف آمدى‏ * آن سبو را بر سر سنگى زدى‏

1139

title of 1139
۲۸۵۳ چون خلیفه دید و احوالش شنید * آن سبو را پر ز زر کرد و مزید
۲۸۵۴ آن عرب را کرد از فاقه خلاص‏ * داد بخششها و خلعتهاى خاص‏
۲۸۵۵ کاین سبو پر زر به دست او دهید * چون که واگردد سوى دجله‏ش برید
۲۸۵۶ از ره خشک آمده ست و از سفر * از ره آبش بود نزدیکتر
۲۸۵۷ چون به کشتى درنشست و دجله دید * سجده مى‏کرد از حیا و مى‏خمید
۲۸۵۸ کاى عجب لطف این شه وهاب را * وین عجبتر کو ستد آن آب را
۲۸۵۹ چون پذیرفت از من آن دریاى جود * آن چنان نقد دغل را زود زود
۲۸۶۰ کل عالم را سبو دان اى پسر * کاو بود از علم و خوبى تا به سر
۲۸۶۱ قطره‏اى از دجله‏ى خوبى اوست‏ * کان نمى‏گنجد ز پرى زیر پوست‏
۲۸۶۲ گنج مخفى بد ز پرى چاک کرد * خاک را تابان تر از افلاک کرد
۲۸۶۳ گنج مخفى بد ز پرى جوش کرد * خاک را سلطان اطلس پوش کرد
۲۸۶۴ ور بدیدى شاخى از دجله‏ى خدا * آن سبو را او فنا کردى فنا
۲۸۶۵ آن که دیدندش همیشه بى‏خودند * بى‏خودانه بر سبو سنگى زدند
۲۸۶۶ اى ز غیرت بر سبو سنگى زده‏ * و این سبو ز اشکست کاملتر شده‏
۲۸۶۷ خم شکسته آب از او ناریخته‏ * صد درستى زین شکست انگیخته‏
۲۸۶۸ جزو جزو خم به رقص است و به حال‏ * عقل جزوى را نموده این محال‏
۲۸۶۹ نى سبو پیدا در این حالت نه آب‏ * خوش ببین و اللَّه اعلم بالصواب‏
۲۸۷۰ چون در معنى زنى بازت کنند * پر فکرت زن که شهبازت کنند
۲۸۷۱ پر فکرت شد گل آلود و گران‏ * ز آن که گل خوارى ترا گل شد چو نان‏
۲۸۷۲ نان گل است و گوشت کمتر خور از این‏ * تا نمانى همچو گل اندر زمین‏
۲۸۷۳ چون گرسنه مى‏شوى سگ مى‏شوى‏ * تند و بد پیوند و بد رگ مى‏شوى‏
۲۸۷۴ چون شدى تو سیر مردارى شدى‏ * بى‏خبر بى‏پا چو دیوارى شدى‏
۲۸۷۵ پس دمى مردار و دیگر دم سگى‏ * چون کنى در راه شیران خوش تگى‏
۲۸۷۶ آلت اشکار خود جز سگ مدان‏ * کمترک انداز سگ را استخوان‏
۲۸۷۷ ز آن که سگ چون سیر شد سرکش شود * کى سوى صید و شکار خوش دود
۲۸۷۸ آن عرب را بى‏نوایى مى‏کشید * تا بدان درگاه و آن دولت رسید
۲۸۷۹ در حکایت گفته‏ایم احسان شاه‏ * در حق آن بى‏نواى بى‏پناه‏
۲۸۸۰ هر چه گوید مرد عاشق بوى عشق‏ * از دهانش مى‏جهد در کوى عشق‏
۲۸۸۱ گر بگوید فقه فقر آید همه‏ * بوى فقر آید از آن خوش دمدمه‏
۲۸۸۲ ور بگوید کفر دارد بوى دین‏ * ور به شک گوید شکش گردد یقین‏
۲۸۸۳ کف کژ کز بحر صدقى خاسته است‏ * اصل صاف آن فرع را آراسته است‏
۲۸۸۴ آن کفش را صافى و محقوق دان‏ * همچو دشنام لب معشوق دان‏
۲۸۸۵ گشته آن دشنام نامطلوب او * خوش ز بهر عارض محبوب او
۲۸۸۶ گر بگوید کژ نماید راستى‏ * اى کژى که راست را آراستى‏
۲۸۸۷ از شکر گر شکل نانى مى‏پزى‏ * طعم قند آید نه نان چون مى‏مزى‏
۲۸۸۸ ور بیابد مومنى زرین وثن‏ * کى هلد آن را براى هر شمن‏
۲۸۸۹ بلکه گیرد اندر آتش افکند * صورت عاریتش را بشکند
۲۸۹۰ تا نماند بر ذهب شکل وثن‏ * ز آن که صورت مانع است و راه زن‏
۲۸۹۱ ذات زرش ذات ربانیت است‏ * نقش بت بر نقد زر عاریت است‏
۲۸۹۲ بهر کیکى تو گلیمى را مسوز * وز صداع هر مگس مگذار روز
۲۸۹۳ بت پرستى چون بمانى در صور * صورتش بگذار و در معنى نگر
۲۸۹۴ مرد حجى همره حاجى طلب‏ * خواه هندو خواه ترک و یا عرب‏
۲۸۹۵ منگر اندر نقش و اندر رنگ او * بنگر اندر عزم و در آهنگ او
۲۸۹۶ گر سیاه است او هم آهنگ تو است‏ * تو سپیدش خوان که هم رنگ تو است‏
۲۸۹۷ این حکایت گفته شد زیر و زبر * همچو فکر عاشقان بى‏پا و سر
۲۸۹۸ سر ندارد چون ز ازل بوده ست پیش‏ * پا ندارد با ابد بوده ست خویش‏
۲۸۹۹ بلکه چون آب است هر قطره از آن‏ * هم سر است و پا و هم بى‏هردوان‏
۲۹۰۰ حاش لله این حکایت نیست هین‏ * نقد حال ما و تست این خوش ببین‏
۲۹۰۱ ز آن که صوفى با کر و با فر بود * هر چه آن ماضى است لا یذکر بود
۲۹۰۲ هم عرب ما هم سبو ما هم ملک‏ * جمله ما یُؤْفَکُ عَنْهُ مَنْ أُفِکَ‏
۲۹۰۳ عقل را شو دان و زن را نفس و طمع‏ * این دو ظلمانى و منکر عقل شمع‏
۲۹۰۴ بشنو اکنون اصل انکار از چه خاست‏ * ز آن که کل را گونه گونه جزوهاست‏
۲۹۰۵ جزو کل نى جزوها نسبت به کل‏ * نى چو بوى گل که باشد جزو گل‏
۲۹۰۶ لطف سبزه جزو لطف گل بود * بانگ قمرى جزو آن بلبل بود
۲۹۰۷ گر شوم مشغول اشکال و جواب‏ * تشنگان را کى توانم داد آب‏
۲۹۰۸ گر تو اشکالى به کلى و حرج‏ * صبر کن الصبر مفتاح الفرج‏
۲۹۰۹ احتما کن احتما ز اندیشه‏ها * فکر شیر و گور و دلها بیشه‏ها
۲۹۱۰ احتماها بر دواها سرور است‏ * ز آن که خاریدن فزونى گر است‏
۲۹۱۱ احتما اصل دوا آمد یقین‏ * احتما کن قوت جان را ببین‏
۲۹۱۲ قابل این گفته‏ها شو گوش‏وار * تا که از زر سازمت من گوشوار
۲۹۱۳ حلقه در گوش مه زرگر شوى‏ * تا به ماه و تا ثریا بر شوى‏
۲۹۱۴ اولا بشنو که خلق مختلف‏ * مختلف جانند از یا تا الف‏
۲۹۱۵ در حروف مختلف شور و شکى است‏ * گر چه از یک رو ز سر تا پا یکى است‏
۲۹۱۶ از یکى رو ضد و یک رو متحد * از یکى رو هزل و از یک روى جد
۲۹۱۷ پس قیامت روز عرض اکبر است‏ * عرض او خواهد که با زیب و فر است‏
۲۹۱۸ هر که چون هندوى بد سودایى است‏ * روز عرضش نوبت رسوایى است‏
۲۹۱۹ چون ندارد روى همچون آفتاب‏ * او نخواهد جز شبى همچون نقاب‏
۲۹۲۰ برگ یک گل چون ندارد خار او * شد بهاران دشمن اسرار او
۲۹۲۱ و انکه سر تا پا گل است و سوسن است‏ * پس بهار او را دو چشم روشن است‏
۲۹۲۲ خار بى‏معنى خزان خواهد خزان‏ * تا زند پهلوى خود با گلستان‏
۲۹۲۳ تا بپوشد حسن آن و ننگ این‏ * تا نبینى رنگ آن و رنگ این‏
۲۹۲۴ پس خزان او را بهار است و حیات‏ * یک نماید سنگ و یاقوت زکات‏
۲۹۲۵ باغبان هم داند آن را در خزان‏ * لیک دید یک به از دید جهان‏
۲۹۲۶ خود جهان آن یک کس است او ابله است‏ * هر ستاره بر فلک جزو مه است‏
۲۹۲۷ پس همى‏گویند هر نقش و نگار * مژده مژده نک همى‏آید بهار
۲۹۲۸ تا بود تابان شکوفه چون زره‏ * کى کند آن میوه‏ها پیدا گره‏
۲۹۲۹ چون شکوفه ریخت میوه سر کند * چون که تن بشکست جان سر بر زند
۲۹۳۰ میوه معنى و شکوفه صورتش‏ * آن شکوفه مژده میوه نعمتش‏
۲۹۳۱ چون شکوفه ریخت میوه شد پدید * چون که آن کم شد شد این اندر مزید
۲۹۳۲ تا که نان نشکست قوت کى دهد * ناشکسته خوشه‏ها کى مى‏دهد
۲۹۳۳ تا هلیله نشکند با ادویه‏ * کى شود خود صحت افزا ادویه‏

1140

title of 1140
۲۹۳۴ اى ضیاء الحق حسام الدین بگیر * یک دو کاغذ بر فزا در وصف پیر
۲۹۳۵ گر چه جسم نازکت را زور نیست‏ * لیک بى‏خورشید ما را نور نیست‏
۲۹۳۶ گر چه مصباح و زجاجه گشته‏اى‏ * لیک سر خیل دلى سر رشته‏اى‏
۲۹۳۷ چون سر رشته به دست و کام تست‏ * درهاى عقد دل ز انعام تست‏
۲۹۳۸ بر نویس احوال پیر راهدان‏ * پیر را بگزین و عین راه دان‏
۲۹۳۹ پیر تابستان و خلقان تیر ماه‏ * خلق مانند شب‏اند و پیر ماه‏
۲۹۴۰ کرده‏ام بخت جوان را نام پیر * کاو ز حق پیر است نز ایام پیر
۲۹۴۱ او چنان پیرى است کش آغاز نیست‏ * با چنان در یتیم انباز نیست‏
۲۹۴۲ خود قوى‏تر مى‏شود خمر کهن‏ * خاصه آن خمرى که باشد من لدن‏
۲۹۴۳ پیر را بگزین که بى‏پیر این سفر * هست بس پر آفت و خوف و خطر
۲۹۴۴ آن رهى که بارها تو رفته‏اى‏ * بى‏قلاووز اندر آن آشفته‏اى‏
۲۹۴۵ پس رهى را که ندیده ستى تو هیچ‏ * هین مرو تنها ز رهبر سر مپیچ‏
۲۹۴۶ گر نباشد سایه‏ى او بر تو گول‏ * پس ترا سر گشته دارد بانگ غول‏
۲۹۴۷ غولت از ره افکند اندر گزند * از تو داهى‏تر در این ره بس بدند
۲۹۴۸ از نبى بشنو ضلال رهروان‏ * که چشان کرد آن بلیس بد روان‏
۲۹۴۹ صد هزاران ساله راه از جاده دور * بردشان و کردشان ادبار و عور
۲۹۵۰ استخوانهاشان ببین و مویشان‏ * عبرتى گیر و مران خر سویشان‏
۲۹۵۱ گردن خر گیر و سوى راه کش‏ * سوى ره‏بانان و ره دانان خوش‏
۲۹۵۲ هین مهل خر را و دست از وى مدار * ز آن که عشق اوست سوى سبزه‏زار
۲۹۵۳ گر یکى دم تو به غفلت واهلیش‏ * او رود فرسنگ‏ها سوى حشیش‏
۲۹۵۴ دشمن راه است خر مست علف‏ * اى که بس خر بنده را کرد او تلف‏
۲۹۵۵ گر ندانى ره هر آن چه خر بخواست‏ * عکس آن کن خود بود آن راه راست‏
۲۹۵۶ شاوِروهُنَّ پس آن گه خالفوا * إن من لم یعصهن تالف‏
۲۹۵۷ با هوا و آرزو کم باش دوست‏ * چون یضلک عن سبیل الله اوست‏
۲۹۵۸ این هوا را نشکند اندر جهان‏ * هیچ چیزى همچو سایه‏ى همرهان‏

1141

title of 1141
۲۹۵۹ گفت پیغمبر على را کاى على‏ * شیر حقى پهلوانى پر دلى‏
۲۹۶۰ لیک بر شیرى مکن هم اعتماد * اندر آ در سایه‏ى نخل امید
۲۹۶۱ اندر آ در سایه‏ى آن عاقلى‏ * کش نداند برد از ره ناقلى‏
۲۹۶۲ ظل او اندر زمین چون کوه قاف‏ * روح او سیمرغ بس عالى طواف‏
۲۹۶۳ گر بگویم تا قیامت نعت او * هیچ آن را مقطع و غایت مجو
۲۹۶۴ در بشر رو پوش کرده ست آفتاب‏ * فهم کن و الله اعلم بالصواب‏
۲۹۶۵ یا على از جمله‏ى طاعات راه‏ * بر گزین تو سایه‏ى خاص اله‏
۲۹۶۶ هر کسى در طاعتى بگریختند * خویشتن را مخلصى انگیختند
۲۹۶۷ تر برو در سایه‏ى عاقل گریز * تا رهى ز آن دشمن پنهان ستیز
۲۹۶۸ از همه طاعات اینت بهتر است‏ * سبق یابى بر هر آن سابق که هست‏
۲۹۶۹ چون گرفتت پیر هین تسلیم شو * همچو موسى زیر حکم خضر رو
۲۹۷۰ صبر کن بر کار خضرى بى‏نفاق‏ * تا نگوید خضر رو هذا فراق‏
۲۹۷۱ گر چه کشتى بشکند تو دم مزن‏ * گر چه طفلى را کشد تو مو مکن‏
۲۹۷۲ دست او را حق چو دست خویش خواند * تا یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ‏ براند
۲۹۷۳ دست حق میراندش زنده‏ش کند * زنده چه بود جان پاینده‏ش کند
۲۹۷۴ هر که تنها نادرا این ره برید * هم به عون همت پیران رسید
۲۹۷۵ دست پیر از غایبان کوتاه نیست‏ * دست او جز قبضه‏ى اللَّه نیست‏
۲۹۷۶ غایبان را چون چنین خلعت دهند * حاضران از غایبان لا شک بهند
۲۹۷۷ غایبان را چون نواله مى‏دهند * پیش مهمان تا چه نعمتها نهند
۲۹۷۸ کو کسى که پیش شه بندد کمر * تا کسى که هست بیرون سوى در
۲۹۷۹ چون گزیدى پیر نازک دل مباش‏ * سست و ریزیده چو آب و گل مباش‏
۲۹۸۰ گر بهر زخمى تو پر کینه شوى‏ * پس کجا بى‏صیقل آیینه شوى‏

1142

title of 1142
۲۹۸۱ این حکایت بشنو از صاحب بیان‏ * در طریق و عادت قزوینیان‏
۲۹۸۲ بر تن و دست و کتفها بى‏گزند * از سر سوزن کبودیها زنند
۲۹۸۳ سوى دلاکى بشد قزوینیى‏ * که کبودم زن بکن شیرینیى‏
۲۹۸۴ گفت چه صورت زنم اى پهلوان‏ * گفت بر زن صورت شیر ژیان‏
۲۹۸۵ طالعم شیر است نقش شیر زن‏ * جهد کن رنگ کبودى سیر زن‏
۲۹۸۶ گفت بر چه موضعت صورت زنم‏ * گفت بر شانه‏گهم زن آن رقم‏
۲۹۸۷ چون که او سوزن فرو بردن گرفت‏ * درد آن در شانگه مسکن گرفت‏
۲۹۸۸ پهلوان در ناله آمد کاى سنى‏ * مر مرا کشتى چه صورت مى‏زنى‏
۲۹۸۹ گفت آخر شیر فرمودى مرا * گفت از چه عضو کردى ابتدا
۲۹۹۰ گفت از دمگاه آغازیده‏ام‏ * گفت دم بگذار اى دو دیده‏ام‏
۲۹۹۱ از دم و دمگاه شیرم دم گرفت‏ * دمگه او دمگهم محکم گرفت‏
۲۹۹۲ شیر بى‏دم باش گو اى شیر ساز * که دلم سستى گرفت از زخم گاز
۲۹۹۳ جانب دیگر گرفت آن شخص زخم‏ * بى‏محابا بى‏مواسا بى‏ز رحم‏
۲۹۹۴ بانگ کرد او کاین چه اندام است از او * گفت این گوش است اى مرد نکو
۲۹۹۵ گفت تا گوشش نباشد اى حکیم‏ * گوش را بگذار و کوته کن گلیم‏
۲۹۹۶ جانب دیگر خلش آغاز کرد * باز قزوینى فغان را ساز کرد
۲۹۹۷ کاین سوم جانب چه اندام است نیز * گفت این است اشکم شیر اى عزیز
۲۹۹۸ گفت تا اشکم نباشد شیر را * چه شکم باید نگار سیر را
۲۹۹۹ خیره شد دلاک و بس حیران بماند * تا به دیر انگشت در دندان بماند
۳۰۰۰ بر زمین زد سوزن از خشم اوستاد * گفت در عالم کسى را این فتاد
۳۰۰۱ شیر بى‏دم و سر و اشکم که دید * این چنین شیرى خدا خود نافرید
۳۰۰۲ اى برادر صبر کن بر درد نیش‏ * تا رهى از نیش نفس گبر خویش‏
۳۰۰۳ کان گروهى که رهیدند از وجود * چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود
۳۰۰۴ هر که مرد اندر تن او نفس گبر * مر و را فرمان برد خورشید و ابر
۳۰۰۵ چون دلش آموخت شمع افروختن‏ * آفتاب او را نیارد سوختن‏
۳۰۰۶ گفت حق در آفتاب منتجم‏ * ذکر تزاور کذا عن کهفهم‏
۳۰۰۷ خار جمله لطف چون گل مى‏شود * پیش جزوى کاو سوى کل مى‏رود
۳۰۰۸ چیست تعظیم خدا افراشتن‏ * خویشتن را خوار و خاکى داشتن‏
۳۰۰۹ چیست توحید خدا آموختن‏ * خویشتن را پیش واحد سوختن‏
۳۰۱۰ گر همى‏خواهى که بفروزى چو روز * هستى همچون شب خود را بسوز
۳۰۱۱ هستى‏ات در هست آن هستى نواز * همچو مس در کیمیا اندر گداز
۳۰۱۲ در من و ما سخت کرده ستى دو دست‏ * هست این جمله‏ى خرابى از دو هست‏

1143

title of 1143
۳۰۱۳ شیر و گرگ و روبهى بهر شکار * رفته بودند از طلب در کوهسار
۳۰۱۴ تا به پشت همدگر بر صیدها * سخت بر بندند بار قیدها
۳۰۱۵ هر سه با هم اندر آن صحراى ژرف‏ * صیدها گیرند بسیار و شگرف‏
۳۰۱۶ گر چه ز یشان شیر نر را ننگ بود * لیک کرد اکرام و همراهى نمود
۳۰۱۷ این چنین شه را ز لشکر زحمت است‏ * لیک همره شد جماعت رحمت است‏
۳۰۱۸ این چنین مه را ز اختر ننگهاست‏ * او میان اختران بهر سخاست‏
۳۰۱۹ امر شاوِرْهُمْ‏ پیمبر را رسید * گر چه رایى نیست رایش را ندید
۳۰۲۰ در ترازو جو رفیق زر شده ست‏ * نى از آن که جو چو زر گوهر شده ست‏
۳۰۲۱ روح قالب را کنون همره شده ست‏ * مدتى سگ حارس درگه شده ست‏
۳۰۲۲ چون که رفتند این جماعت سوى کوه‏ * در رکاب شیر با فر و شکوه‏
۳۰۲۳ گاو کوهى و بز و خرگوش زفت‏ * یافتند و کار ایشان پیش رفت‏
۳۰۲۴ هر که باشد در پى شیر حراب‏ * کم نیاید روز و شب او را کباب‏
۳۰۲۵ چون ز که در بیشه آوردندشان‏ * کشته و مجروح و اندر خون کشان‏
۳۰۲۶ گرگ و روبه را طمع بود اندر آن‏ * که رود قسمت به عدل خسروان‏
۳۰۲۷ عکس طمع هر دوشان بر شیر زد * شیر دانست آن طمعها را سند
۳۰۲۸ هر که باشد شیر اسرار و امیر * او بداند هر چه اندیشد ضمیر
۳۰۲۹ هین نگه دار اى دل اندیشه جو * دل ز اندیشه‏ى بدى در پیش او
۳۰۳۰ داند و خر را همى‏راند خموش‏ * در رخت خندد براى روى‏پوش‏
۳۰۳۱ شیر چون دانست آن وسواسشان‏ * وانگفت و داشت آن دم پاسشان‏
۳۰۳۲ لیک با خود گفت بنمایم سزا * مر شما را اى خسیسان گدا
۳۰۳۳ مر شما را بس نیامد راى من‏ * ظنتان این است در اعطاى من‏
۳۰۳۴ اى عقول و رایتان از راى من‏ * از عطاهاى جهان آراى من‏
۳۰۳۵ نقش با نقاش چه سگالد دگر * چون سگالش اوش بخشید و خبر
۳۰۳۶ این چنین ظن خسیسانه به من‏ * مر شما را بود ننگان زمن‏
۳۰۳۷ ظانین بالله ظن السوء را * گر نبرم سر بود عین خطا
۳۰۳۸ وارهانم چرخ را از ننگتان‏ * تا بماند بر جهان این داستان‏
۳۰۳۹ شیر با این فکر مى‏زد خنده فاش‏ * بر تبسمهاى شیر ایمن مباش‏
۳۰۴۰ مال دنیا شد تبسمهاى حق‏ * کرد ما را مست و مغرور و خلق‏
۳۰۴۱ فقر و رنجورى به استت اى سند * کان تبسم دام خود را بر کند

1144

title of 1144
۳۰۴۲ گفت شیر اى گرگ این را بخش کن‏ * معدلت را نو کن اى گرگ کهن‏
۳۰۴۳ نایب من باش در قسمت‏گرى‏ * تا پدید آید که تو چه گوهرى‏
۳۰۴۴ گفت اى شه گاو وحشى بخش تست‏ * آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست‏
۳۰۴۵ بز مرا که بز میانه ست و وسط * روبها خرگوش بستان بى‏غلط
۳۰۴۶ شیر گفت اى گرگ چون گفتى بگو * چون که من باشم تو گویى ما و تو
۳۰۴۷ گرگ خود چه سگ بود کاو خویش دید * پیش چون من شیر بى‏مثل و ندید
۳۰۴۸ گفت پیش آ اى خرى کاو خود بدید * پیشش آمد پنجه زد او را درید
۳۰۴۹ چون ندیدش مغز و تدبیر رشید * در سیاست پوستش از سر کشید
۳۰۵۰ گفت چون دید منت از خود نبرد * این چنین جان را بباید زار مرد
۳۰۵۱ چون نبودى فانى اندر پیش من‏ * فضل آمد مر ترا گردن زدن‏
۳۰۵۲ کُلُّ شَیْ‏ءٍ هالِکٌ‏ جز وجه او * چون نه‏اى در وجه او هستى مجو
۳۰۵۳ هر که اندر وجه ما باشد فنا * کُلُّ شَیْ‏ءٍ هالِکٌ‏ نبود جزا
۳۰۵۴ ز آن که در الاست او از لا گذشت‏ * هر که در الاست او فانى نگشت‏
۳۰۵۵ هر که بر در او من و ما مى‏زند * رد باب است او و بر لا مى‏تند

1145

title of 1145
۳۰۵۶ آن یکى آمد در یارى بزد * گفت یارش کیستى اى معتمد
۳۰۵۷ گفت من، گفتش برو هنگام نیست‏ * بر چنین خوانى مقام خام نیست‏
۳۰۵۸ خام را جز آتش هجر و فراق‏ * کى پزد کى وا رهاند از نفاق‏
۳۰۵۹ رفت آن مسکین و سالى در سفر * در فراق دوست سوزید از شرر
۳۰۶۰ پخته گشت آن سوخته پس باز گشت‏ * باز گرد خانه‏ى همباز گشت‏
۳۰۶۱ حلقه زد بر در به صد ترس و ادب‏ * تا بنجهد بى‏ادب لفظى ز لب‏
۳۰۶۲ بانگ زد یارش که بر در کیست آن‏ * گفت بر درهم تویى اى دلستان‏
۳۰۶۳ گفت اکنون چون منى اى من در آ * نیست گنجایى دو من را در سرا
۳۰۶۴ نیست سوزن را سر رشته دو تا * چون که یکتایى درین سوزن در آ
۳۰۶۵ رشته را با سوزن آمد ارتباط * نیست در خور با جمل سم الخیاط
۳۰۶۶ کى شود باریک هستى جمل‏ * جز به مقراض ریاضات و عمل‏
۳۰۶۷ دست حق باید مر آن را اى فلان‏ * کاو بود بر هر محالى کن فکان‏
۳۰۶۸ هر محال از دست او ممکن شود * هر حرون از بیم او ساکن شود
۳۰۶۹ اکمه و ابرص چه باشد مرده نیز * زنده گردد از فسون آن عزیز
۳۰۷۰ و آن عدم کز مرده مرده‏تر بود * در کف ایجاد او مضطر بود
۳۰۷۱ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ‏ بخوان‏ * مر و را بى‏کار و بى‏فعلى مدان‏
۳۰۷۲ کمترین کاریش هر روز است آن‏ * کاو سه لشکر را کند این سو روان‏
۳۰۷۳ لشکرى ز اصلاب سوى امهات‏ * بهر آن تا در رحم روید نبات‏
۳۰۷۴ لشکرى ز ارحام سوى خاکدان‏ * تا ز نر و ماده پر گردد جهان‏
۳۰۷۵ لشکرى از خاک ز آن سوى اجل‏ * تا ببیند هر کسى حسن عمل‏
۳۰۷۶ این سخن پایان ندارد هین بتاز * سوى آن دو یار پاک پاک باز

1146

title of 1146
۳۰۷۷ گفت یارش کاندر آ اى جمله من‏ * نى مخالف چون گل و خار چمن‏
۳۰۷۸ رشته یکتا شد غلط کم شد کنون‏ * گر دو تا بینى حروف کاف و نون‏
۳۰۷۹ کاف و نون همچون کمند آمد جذوب‏ * تا کشاند مر عدم را در خطوب‏
۳۰۸۰ پس دو تا باید کمند اندر صور * گر چه یکتا باشد آن دو در اثر
۳۰۸۱ گر دو پا گر چار پا ره را برد * همچو مقراض دو تا یکتا برد
۳۰۸۲ آن دو همبازان گازر را ببین‏ * هست در ظاهر خلافى ز آن و ز این‏
۳۰۸۳ آن یکى کرباس را در آب زد * و آن دگر همباز خشکش مى‏کند
۳۰۸۴ باز او آن خشک را تر مى‏کند * گوییا ز استیزه ضد بر مى‏تند
۳۰۸۵ لیک این دو ضد استیزه نما * یکدل و یک کار باشد در رضا
۳۰۸۶ هر نبى و هر ولى را مسلکى است‏ * لیک تا حق مى‏برد جمله یکى است‏
۳۰۸۷ چون که جمع مستمع را خواب برد * سنگهاى آسیا را آب برد
۳۰۸۸ رفتن این آب فوق آسیاست‏ * رفتنش در آسیا بهر شماست‏
۳۰۸۹ چون شما را حاجت طاحون نماند * آب را در جوى اصلى باز راند
۳۰۹۰ ناطقه سوى دهان تعلیم راست‏ * ور نه خود آن نطق را جویى جداست‏
۳۰۹۱ مى‏رود بى‏بانگ و بى‏تکرارها * تَحْتَهَا الْأَنْهارُ تا گلزارها
۳۰۹۲ اى خدا جان را تو بنما آن مقام‏ * کاندر او بى‏حرف مى‏روید کلام‏
۳۰۹۳ تا که سازد جان پاک از سر قدم‏ * سوى عرصه‏ى دور پهناى عدم‏
۳۰۹۴ عرصه‏اى بس با گشاد و با فضا * وین خیال و هست یابد زو نوا
۳۰۹۵ تنگتر آمد خیالات از عدم‏ * ز آن سبب باشد خیال اسباب غم‏
۳۰۹۶ باز هستى تنگتر بود از خیال‏ * ز آن شود در وى قمر همچون هلال‏
۳۰۹۷ باز هستى جهان حس و رنگ‏ * تنگتر آمد که زندانى است تنگ‏
۳۰۹۸ علت تنگى است ترکیب و عدد * جانب ترکیب حسها مى‏کشد
۳۰۹۹ ز آن سوى حس عالم توحید دان‏ * گر یکى خواهى بدان جانب بران‏
۳۱۰۰ امر کن یک فعل بود و نون و کاف‏ * در سخن افتاد و معنى بود صاف‏
۳۱۰۱ این سخن پایان ندارد باز گرد * تا چه شد احوال گرگ اندر نبرد

1147

title of 1147
۳۱۰۲ گرگ را بر کند سر آن سر فراز * تا نماند دو سرى و امتیاز
۳۱۰۳ فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ‏ است اى گرگ پیر * چون نبودى مرده در پیش امیر
۳۱۰۴ بعد از آن رو شیر با روباه کرد * گفت این را بخش کن از بهر خورد
۳۱۰۵ سجده کرد و گفت کاین گاو سمین‏ * چاشت خوردت باشد اى شاه گزین‏
۳۱۰۶ و آن بز از بهر میان روز را * یخنیى باشد شه پیروز را
۳۱۰۷ و آن دگر خرگوش بهر شام هم‏ * شب چره‏ى این شاه با لطف و کرم‏
۳۱۰۸ گفت اى روبه تو عدل افروختى‏ * این چنین قسمت ز کى آموختى‏
۳۱۰۹ از کجا آموختى این اى بزرگ‏ * گفت اى شاه جهان از حال گرگ‏
۳۱۱۰ گفت چون در عشق ما گشتى گرو * هر سه را برگیر و بستان و برو
۳۱۱۱ روبها چون جملگى ما را شدى‏ * چونت آزاریم چون تو ما شدى‏
۳۱۱۲ ما ترا و جمله اشکاران ترا * پاى بر گردون هفتم نه بر آ
۳۱۱۳ چون گرفتى عبرت از گرگ دنى‏ * پس تو روبه نیستى شیر منى‏
۳۱۱۴ عاقل آن باشد که عبرت گیرد از * مرگ یاران در بلاى محترز
۳۱۱۵ روبه آن دم بر زبان صد شکر راند * که مرا شیر از پى آن گرگ خواند
۳۱۱۶ گر مرا اول بفرمودى که تو * بخش کن این را که بردى جان از او
۳۱۱۷ پس سپاس او را که ما را در جهان‏ * کرد پیدا از پس پیشینیان‏
۳۱۱۸ تا شنیدیم آن سیاستهاى حق‏ * بر قرون ماضیه اندر سبق‏
۳۱۱۹ تا که ما از حال آن گرگان پیش‏ * همچو روبه پاس خود داریم بیش‏
۳۱۲۰ امت مرحومه زین رو خواندمان‏ * آن رسول حق و صادق در بیان‏
۳۱۲۱ استخوان و پشم آن گرگان عیان‏ * بنگرید و پند گیرید اى مهان‏
۳۱۲۲ عاقل از سر بنهد این هستى و باد * چون شنید انجام فرعونان و عاد
۳۱۲۳ ور بننهد دیگران از حال او * عبرتى گیرند از اضلال او

1148

title of 1148
۳۱۲۴ گفت نوح اى سرکشان من من نى‏ام‏ * من ز جان مرده به جانان مى‏زى‏ام‏
۳۱۲۵ چون بمردم از حواس بو البشر * حق مرا شد سمع و ادراک و بصر
۳۱۲۶ چون که من من نیستم این دم ز هوست‏ * پیش این دم هر که دم زد کافر اوست‏
۳۱۲۷ هست اندر نقش این روباه شیر * سوى این روبه نشاید شد دلیر
۳۱۲۸ گر ز روى صورتش مى‏نگروى‏ * غره‏ى شیران از او مى‏نشنوى‏
۳۱۲۹ گر نبودى نوح را از حق یدى‏ * پس جهانى را چرا بر هم زدى‏
۳۱۳۰ صد هزاران شیر بود او در تنى‏ * او چو آتش بود و عالم خرمنى‏
۳۱۳۱ چون که خرمن پاس عشر او نداشت‏ * او چنان شعله بر آن خرمن گماشت‏
۳۱۳۲ هر که او در پیش این شیر نهان‏ * بى‏ادب چون گرگ بگشاید دهان‏
۳۱۳۳ همچو گرگ آن شیر بردراندش‏ * فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ‏ بر خواندش‏
۳۱۳۴ زخم یابد همچو گرگ از دست شیر * پیش شیر ابله بود کاو شد دلیر
۳۱۳۵ کاشکى آن زخم بر تن آمدى‏ * تا بدى کایمان و دل سالم بدى‏
۳۱۳۶ قوتم بگسست چون اینجا رسید * چون توانم کرد این سر را پدید
۳۱۳۷ همچو آن روبه کم اشکم کنید * پیش او روباه بازى کم کنید
۳۱۳۸ جمله ما و من به پیش او نهید * ملک ملک اوست ملک او را دهید
۳۱۳۹ چون فقیر آیید اندر راه راست‏ * شیر و صید شیر خود آن شماست‏
۳۱۴۰ ز آنکه او پاک است و سبحان وصف اوست‏ * بى‏نیاز است او ز نغز و مغز و پوست‏
۳۱۴۱ هر شکار و هر کراماتى که هست‏ * از براى بندگان آن شه است‏
۳۱۴۲ نیست شه را طمع بهر خلق ساخت‏ * این همه دولت خنک آن کاو شناخت‏
۳۱۴۳ آن که دولت آفرید و دو سرا * ملک دولتها چه کار آید و را
۳۱۴۴ پیش سبحان بس نگه دارید دل‏ * تا نگردید از گمان بد خجل‏
۳۱۴۵ کاو ببیند سر و فکر و جستجو * همچو اندر شیر خالص تار مو
۳۱۴۶ آن که او بى‏نقش ساده سینه شد * نقشهاى غیب را آیینه شد
۳۱۴۷ سر ما را بى‏گمان موقن شود * ز آن که مومن آینه‏ى مومن شود
۳۱۴۸ چون زند او نقد ما را بر محک‏ * پس یقین را باز داند او ز شک‏
۳۱۴۹ چون شود جانش محک نقدها * پس ببیند قلب را و قلب را

1149

title of 1149
۳۱۵۰ پادشاهان را چنان عادت بود * این شنیده باشى ار یادت بود
۳۱۵۱ دست چپشان پهلوانان ایستند * ز آنکه دل پهلوى چپ باشد ببند
۳۱۵۲ مشرف و اهل قلم بر دست راست‏ * ز آن که علم و خط و ثبت آن دست راست‏
۳۱۵۳ صوفیان را پیش رو موضع دهند * کاینه‏ى جان‏اند و ز آیینه بهند
۳۱۵۴ سینه صیقلها زده در ذکر و فکر * تا پذیرد آینه‏ى دل نقش بکر
۳۱۵۵ هر که او از صلب فطرت خوب زاد * آینه در پیش او باید نهاد
۳۱۵۶ عاشق آیینه باشد روى خوب‏ * صیقل جان آمد و تَقْوَى الْقُلُوبِ‏

1150

title of 1150
۳۱۵۷ آمد از آفاق یار مهربان‏ * یوسف صدیق را شد میهمان‏
۳۱۵۸ کآشنا بودند وقت کودکى‏ * بر وساده‏ى آشنایى متکى‏
۳۱۵۹ یاد دادش جور اخوان و حسد * گفت کان زنجیر بود و ما اسد
۳۱۶۰ عار نبود شیر را از سلسله‏ * نیست ما را از قضاى حق گله‏
۳۱۶۱ شیر را بر گردن ار زنجیر بود * بر همه زنجیر سازان میر بود
۳۱۶۲ گفت چون بودى ز زندان و ز چاه‏ * گفت همچون در محاق و کاست ماه‏
۳۱۶۳ در محاق ار ماه نو گردد دو تا * نى در آخر بدر گردد بر سما
۳۱۶۴ گر چه دردانه به هاون کوفتند * نور چشم و دل شد و بیند بلند
۳۱۶۵ گندمى را زیر خاک انداختند * پس ز خاکش خوشه‏ها بر ساختند
۳۱۶۶ بار دیگر کوفتندش ز آسیا * قیمتش افزود و نان شد جان فزا
۳۱۶۷ باز نان را زیر دندان کوفتند * گشت عقل و جان و فهم هوشمند
۳۱۶۸ باز آن جان چون که محو عشق گشت‏ * یُعْجِبُ الزُّرَّاعَ‏ آمد بعد کشت‏
۳۱۶۹ این سخن پایان ندارد باز گرد * تا که با یوسف چه گفت آن نیک مرد
۳۱۷۰ بعد قصه گفتنش گفت اى فلان‏ * هین چه آوردى تو ما را ارمغان‏
۳۱۷۱ بر در یاران تهى دست اى فتى‏ * هست چون بى‏گندمى در آسیا
۳۱۷۲ حق تعالى خلق را گوید به حشر * ارمغان کو از براى روز نشر
۳۱۷۳ جِئْتُمُونا و فُرادى‏ بى‏نوا * هم بدان سان که‏ خَلَقْناکُمْ‏ کذا
۳۱۷۴ هین چه آوردید دست آویز را * ارمغانى روز رستاخیز را
۳۱۷۵ یا امید باز گشتنتان نبود * وعده‏ى امروز باطلتان نمود
۳۱۷۶ وعده‏ى مهمانى‏اش را منکرى‏ * پس ز مطبخ خاک و خاکستر برى‏
۳۱۷۷ ور نه‏اى منکر چنین دست تهى‏ * در در آن دوست چون پا مى‏نهى‏
۳۱۷۸ اندکى صرفه بکن از خواب و خور * ارمغان بهر ملاقاتش ببر
۳۱۷۹ شو قلیل النوم مما یَهْجَعُونَ‏ * باش در اسحار از یَسْتَغْفِرُونَ‏
۳۱۸۰ اندکى جنبش بکن همچون جنین‏ * تا ببخشندت حواس نور بین‏
۳۱۸۱ وز جهان چون رحم بیرون روى‏ * از زمین در عرصه‏ى واسع شوى‏
۳۱۸۲ آن که ارض اللَّه واسع گفته‏اند * عرصه‏اى دان کانبیا در رفته‏اند
۳۱۸۳ دل نگردد تنگ ز آن عرصه‏ى فراخ‏ * نخل تر آن جا نگردد خشک شاخ‏
۳۱۸۴ حاملى تو مر حواست را کنون‏ * کند و مانده مى‏شوى و سر نگون‏
۳۱۸۵ چون که محمولى نه حامل وقت خواب‏ * ماندگى رفت و شدى بى‏رنج و تاب‏
۳۱۸۶ چاشنیى دان تو حال خواب را * پیش محمولى حال اولیا
۳۱۸۷ اولیا اصحاب کهفند اى عنود * در قیام و در تقلب‏ هُمْ رُقُودٌ
۳۱۸۸ مى‏کشدشان بى‏تکلف در فعال‏ * بى‏خبر ذات الیمین ذات الشمال‏
۳۱۸۹ چیست آن ذات الیمین فعل حسن‏ * چیست آن ذات الشمال اشغال تن‏
۳۱۹۰ مى‏رود این هر دو کار از انبیا * بى‏خبر زین هر دو ایشان چون صدا
۳۱۹۱ گر صدایت بشنواند خیر و شر * ذات کوه از هر دو باشد بى‏خبر

1151

title of 1151
۳۱۹۲ گفت یوسف هین بیاور ارمغان‏ * او ز شرم این تقاضا زد فغان‏
۳۱۹۳ گفت من چند ارمغان جستم ترا * ارمغانى در نظر نامد مرا
۳۱۹۴ حبه‏اى را جانب کان چون برم‏ * قطره‏اى را سوى عمان چون برم‏
۳۱۹۵ زیره را من سوى کرمان آورم‏ * گر به پیش تو دل و جان آورم‏
۳۱۹۶ نیست تخمى کاندر این انبار نیست‏ * غیر حسن تو که آن را یار نیست‏
۳۱۹۷ لایق آن دیدم که من آیینه‏اى‏ * پیش تو آرم چو نور سینه‏اى‏
۳۱۹۸ تا ببینى روى خوب خود در آن‏ * اى تو چون خورشید شمع آسمان‏
۳۱۹۹ آینه آوردمت اى روشنى‏ * تا چو بینى روى خود یادم کنى‏
۳۲۰۰ آینه بیرون کشید او از بغل‏ * خوب را آیینه باشد مشتغل‏
۳۲۰۱ آینه‏ى هستى چه باشد نیستى‏ * نیستى بر گر تو ابله نیستى‏
۳۲۰۲ هستى اندر نیستى بتوان نمود * مال داران بر فقیر آرند جود
۳۲۰۳ آینه‏ى صافى نان خود گرسنه ست‏ * سوخته هم آینه‏ى آتش زنه ست‏
۳۲۰۴ نیستى و نقص هر جایى که خاست‏ * آینه‏ى خوبى جمله‏ى پیشه‏هاست‏
۳۲۰۵ چون که جامه چست و دوزیده بود * مظهر فرهنگ درزى چون شود
۳۲۰۶ ناتراشیده همى‏باید جذوع‏ * تا دروگر اصل سازد یا فروع‏
۳۲۰۷ خواجه‏ى اشکسته بند آن جا رود * که در آن جا پاى اشکسته بود
۳۲۰۸ کى شود چون نیست رنجور نزار * آن جمال صنعت طب آشکار
۳۲۰۹ خوارى و دونى مسها بر ملا * گر نباشد کى نماید کیمیا
۳۲۱۰ نقصها آیینه‏ى وصف کمال‏ * و آن حقارت آینه‏ى عز و جلال‏
۳۲۱۱ ز آن که ضد را ضد کند پیدا یقین‏ * ز آن که با سرکه پدید است انگبین‏
۳۲۱۲ هر که نقص خویش را دید و شناخت‏ * اندر استکمال خود ده اسبه تاخت‏
۳۲۱۳ ز آن نمى‏پرد به سوى ذو الجلال‏ * کاو گمانى مى‏برد خود را کمال‏
۳۲۱۴ علتى بدتر ز پندار کمال‏ * نیست اندر جان تو اى ذو دلال‏
۳۲۱۵ از دل و از دیده‏ات بس خون رود * تا ز تو این معجبى بیرون رود
۳۲۱۶ علت ابلیس انا خیرى بده ست‏ * وین مرض در نفس هر مخلوق هست‏
۳۲۱۷ گر چه خود را بس شکسته بیند او * آب صافى دان و سرگین زیر جو
۳۲۱۸ چون بشوراند ترا در امتحان‏ * آب سرگین رنگ گردد در زمان‏
۳۲۱۹ در تگ جو هست سرگین اى فتى‏ * گر چه جو صافى نماید مر ترا
۳۲۲۰ هست پیر راه دان پر فطن‏ * باغهاى نفس کل را جوى کن‏
۳۲۲۱ جوى خود را کى تواند پاک کرد * نافع از علم خدا شد علم مرد
۳۲۲۲ کى تراشد تیغ دسته‏ى خویش را * رو به جراحى سپار این ریش را
۳۲۲۳ بر سر هر ریش جمع آمد مگس‏ * تا نبیند قبح ریش خویش کس‏
۳۲۲۴ آن مگس اندیشه‏ها و آن مال تو * ریش تو آن ظلمت احوال تو
۳۲۲۵ ور نهد مرهم بر آن ریش تو پیر * آن زمان ساکن شود درد و نفیر
۳۲۲۶ تا که پندارد که صحت یافته ست‏ * پرتو مرهم بر آن جا تافته ست‏
۳۲۲۷ هین ز مرهم سر مکش اى پشت ریش‏ * و آن ز پرتو دان مدان از اصل خویش‏

1152

title of 1152
۳۲۲۸ پیش از عثمان یکى نساخ بود * کاو به نسخ وحى جدى مى‏نمود
۳۲۲۹ چون نبى از وحى فرمودى سبق‏ * او همان را وانبشتى بر ورق‏
۳۲۳۰ پرتو آن وحى بر وى تافتى‏ * او درون خویش حکمت یافتى‏
۳۲۳۱ عین آن حکمت بفرمودى رسول‏ * زین قدر گمراه شد آن بو الفضول‏
۳۲۳۲ کانچه مى‏گوید رسول مستنیر * مر مرا هست آن حقیقت در ضمیر
۳۲۳۳ پرتو اندیشه‏اش زد بر رسول‏ * قهر حق آورد بر جانش نزول‏
۳۲۳۴ هم ز نساخى بر آمد هم ز دین‏ * شد عدوى مصطفى و دین به کین‏
۳۲۳۵ مصطفى فرمود کاى گبر عنود * چون سیه گشتى اگر نور از تو بود
۳۲۳۶ گر تو ینبوع الهى بودیى‏ * این چنین آب سیه نگشودیى‏
۳۲۳۷ تا که ناموسش به پیش این و آن‏ * نشکند بر بست این او را دهان‏
۳۲۳۸ اندرون مى‏سوختش هم زین سبب‏ * توبه کردن مى‏نیارست این عجب‏
۳۲۳۹ آه مى‏کرد و نبودش آه سود * چون در آمد تیغ و سر را در ربود
۳۲۴۰ کرده حق ناموس را صد من حدید * اى بسا بسته به بند ناپدید
۳۲۴۱ کبر و کفر آن سان ببست آن راه را * که نیارد کرد ظاهر آه را
۳۲۴۲ گفت اغلالا فهم به مقمحون‏ * نیست آن اغلال بر ما از برون‏
۳۲۴۳ خلفهم سدا فأغشیناهم‏ * مى‏نبیند بند را پیش و پس او
۳۲۴۴ رنگ صحرا دارد آن سدى که خاست‏ * او نمى‏داند که آن سد قضاست‏
۳۲۴۵ شاهد تو سد روى شاهد است‏ * مرشد تو سد گفت مرشد است‏
۳۲۴۶ اى بسا کفار را سوداى دین‏ * بندشان ناموس و کبر آن و این‏
۳۲۴۷ بند پنهان لیک از آهن بتر * بند آهن را کند پاره تبر
۳۲۴۸ بند آهن را توان کردن جدا * بند غیبى را نداند کس دوا
۳۲۴۹ مرد را زنبور اگر نیشى زند * طبع او آن لحظه بر دفعى تند
۳۲۵۰ زخم نیش اما چو از هستى تست‏ * غم قوى باشد نگردد درد سست‏
۳۲۵۱ شرح این از سینه بیرون مى‏جهد * لیک مى‏ترسم که نومیدى دهد
۳۲۵۲ نى مشو نومید و خود را شاد کن‏ * پیش آن فریادرس فریاد کن‏
۳۲۵۳ کاى محب عفو از ما عفو کن‏ * اى طبیب رنج ناسور کهن‏
۳۲۵۴ عکس حکمت آن شقى را یاوه کرد * خود مبین تا بر نیارد از تو گرد
۳۲۵۵ اى برادر بر تو حکمت جاریه ست‏ * آن ز ابدال است و بر تو عاریه ست‏
۳۲۵۶ گر چه در خود خانه نورى یافته ست‏ * آن ز همسایه‏ى منور تافته ست‏
۳۲۵۷ شکر کن غره مشو بینى مکن‏ * گوش دار و هیچ خود بینى مکن‏
۳۲۵۸ صد دریغ و درد کاین عاریتى‏ * امتان را دور کرد از امتى‏
۳۲۵۹ من غلام آن که او در هر رباط * خویش را واصل نداند بر سماط
۳۲۶۰ بس رباطى که بباید ترک کرد * تا به مسکن در رسد یک روز مرد
۳۲۶۱ گر چه آهن سرخ شد او سرخ نیست‏ * پرتو عاریت آتش زنى است‏
۳۲۶۲ گر شود پر نور روزن یا سرا * تو مدان روشن مگر خورشید را
۳۲۶۳ هر در و دیوار گوید روشنم‏ * پرتو غیرى ندارم این منم‏
۳۲۶۴ پس بگوید آفتاب اى نارشید * چون که من غارب شوم آید پدید
۳۲۶۵ سبزه‏ها گویند ما سبز از خودیم‏ * شاد و خندانیم و بس زیبا خدیم‏
۳۲۶۶ فصل تابستان بگوید اى امم‏ * خویش را بینید چون من بگذرم‏
۳۲۶۷ تن همى‏نازد به خوبى و جمال‏ * روح پنهان کرده فر و پر و بال‏
۳۲۶۸ گویدش اى مزبله تو کیستى‏ * یک دو روز از پرتو من زیستى‏
۳۲۶۹ غنج و نازت مى‏نگنجد در جهان‏ * باش تا که من شوم از تو جهان‏
۳۲۷۰ گرم‏دارانت ترا گورى کنند * طعمه‏ى موران و مارانت کنند
۳۲۷۱ بینى از گند تو گیرد آن کسى‏ * کاو به پیش تو همى‏مردى بسى‏
۳۲۷۲ پرتو روح است نطق و چشم و گوش‏ * پرتو آتش بود در آب جوش‏
۳۲۷۳ آن چنان که پرتو جان بر تن است‏ * پرتو ابدال بر جان من است‏
۳۲۷۴ جان جان چون واکشد پا را ز جان‏ * جان چنان گردد که بى‏جان تن بدان‏
۳۲۷۵ سر از آن رو مى‏نهم من بر زمین‏ * تا گواه من بود در روز دین‏
۳۲۷۶ یوم دین که زلزلت زلزالها * این زمین باشد گواه حالها
۳۲۷۷ کاو تحدث جهرة أخبارها * در سخن آید زمین و خاره‏ها
۳۲۷۸ فلسفى منکر شود در فکر و ظن‏ * گو برو سر را بر آن دیوار زن‏
۳۲۷۹ نطق آب و نطق خاک و نطق گل‏ * هست محسوس حواس اهل دل‏
۳۲۸۰ فلسفى کاو منکر حنانه است‏ * از حواس اولیا بیگانه است‏
۳۲۸۱ گوید او که پرتو سوداى خلق‏ * بس خیالات آورد در راى خلق‏
۳۲۸۲ بلکه عکس آن فساد و کفر او * این خیال منکرى را زد بر او
۳۲۸۳ فلسفى مر دیو را منکر شود * در همان دم سخره‏ى دیوى بود
۳۲۸۴ گر ندیدى دیو را خود را ببین‏ * بى‏جنون نبود کبودى بر جبین‏
۳۲۸۵ هر که را در دل شک و پیچانى است‏ * در جهان او فلسفى پنهانى است‏
۳۲۸۶ مى‏نماید اعتقاد و گاه گاه‏ * آن رگ فلسف کند رویش سیاه‏
۳۲۸۷ الحذر اى مومنان کان در شماست‏ * در شما بس عالم بى‏منتهاست‏
۳۲۸۸ جمله هفتاد و دو ملت در تو است‏ * وه که روزى آن بر آرد از تو دست‏
۳۲۸۹ هر که او را برگ آن ایمان بود * همچو برگ از بیم این لرزان بود
۳۲۹۰ بر بلیس و دیو از آن خندیده‏اى‏ * که تو خود را نیک مردم دیده‏اى‏
۳۲۹۱ چون کند جان باژگونه پوستین‏ * چند وا ویلا بر آید ز اهل دین‏
۳۲۹۲ بر دکان هر زرنما خندان شده ست‏ * ز آنکه سنگ امتحان پنهان شده ست‏
۳۲۹۳ پرده اى ستار از ما بر مگیر * باش اندر امتحان ما مجیر
۳۲۹۴ قلب پهلو مى‏زند با زر به شب‏ * انتظار روز مى‏دارد ذهب‏
۳۲۹۵ با زبان حال زر گوید که باش‏ * اى مزور تا بر آید روز فاش‏
۳۲۹۶ صد هزاران سال ابلیس لعین‏ * بود ز ابدال و امیر المؤمنین‏
۳۲۹۷ پنجه زد با آدم از نازى که داشت‏ * گشت رسوا همچو سرگین وقت چاشت‏

1153

title of 1153
۳۲۹۸ بلعم باعور را خلق جهان‏ * سغبه شد مانند عیساى زمان‏
۳۲۹۹ سجده ناوردند کس را دون او * صحت رنجور بود افسون او
۳۳۰۰ پنجه زد با موسى از کبر و کمال‏ * آن چنان شد که شنیده ستى تو حال‏
۳۳۰۱ صد هزار ابلیس و بلعم در جهان‏ * همچنین بوده ست پیدا و نهان‏
۳۳۰۲ این دو را مشهور گردانید اله‏ * تا که باشد این دو بر باقى گواه‏
۳۳۰۳ این دو دزد آویخت از دار بلند * ور نه اندر قهر بس دزدان بدند
۳۳۰۴ این دو را پرچم به سوى شهر برد * کشتگان قهر را نتوان شمرد
۳۳۰۵ نازنینى تو ولى در حد خویش‏ * اللَّه الله پا منه از حد خویش‏
۳۳۰۶ گر زنى بر نازنین تر از خودت‏ * در تگ هفتم زمین زیر آردت‏
۳۳۰۷ قصه‏ى عاد و ثمود از بهر چیست‏ * تا بدانى کانبیا را نازکى است‏
۳۳۰۸ این نشان خسف و قذف و صاعقه‏ * شد بیان عز نفس ناطقه‏
۳۳۰۹ جمله حیوان را پى انسان بکش‏ * جمله انسان را بکش از بهر هش‏
۳۳۱۰ هش چه باشد عقل کل هوشمند * هوش جزوى هش بود اما نژند
۳۳۱۱ جمله حیوانات وحشى ز آدمى‏ * باشد از حیوان انسى در کمى‏
۳۳۱۲ خون آنها خلق را باشد سبیل‏ * ز انکه وحشى‏اند از عقل جلیل‏
۳۳۱۳ عزت وحشى بدین افتاد پست‏ * که مر انسان را مخالف آمده ست‏
۳۳۱۴ پس چه عزت باشدت اى نادره‏ * چون شدى تو حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ
۳۳۱۵ خر نشاید کشت از بهر صلاح‏ * چون شود وحشى شود خونش مباح‏
۳۳۱۶ گر چه خر را دانش زاجر نبود * هیچ معذورش نمى‏دارد ودود
۳۳۱۷ پس چو وحشى شد از آن دم آدمى‏ * کى بود معذور اى یار سمى‏
۳۳۱۸ لاجرم کفار را شد خون مباح‏ * همچو وحشى پیش نشاب و رماح‏
۳۳۱۹ جفت و فرزندانشان جمله سبیل‏ * ز آنکه بى‏عقلند و مردود و ذلیل‏
۳۳۲۰ باز عقلى کاو رمد از عقل عقل‏ * کرد از عقلى به حیوانات نقل‏

1154

title of 1154
۳۳۲۱ همچو هاروت و چو ماروت شهیر * از بطر خوردند زهر آلود تیر
۳۳۲۲ اعتمادى بودشان بر قدس خویش‏ * چیست بر شیر اعتماد گاومیش‏
۳۳۲۳ گر چه او با شاخ صد چاره کند * شاخ شاخش شیر نر پاره کند
۳۳۲۴ گر شود پر شاخ همچون خار پشت‏ * شیر خواهد گاو را ناچار کشت‏
۳۳۲۵ گر چه صرصر بس درختان مى‏کند * با گیاه تر وى احسان مى‏کند
۳۳۲۶ بر ضعیفى گیاه آن باد تند * رحم کرد اى دل تو از قوت ملند
۳۳۲۷ تیشه را ز انبوهى شاخ درخت‏ * کى هراس آید ببرد لخت لخت‏
۳۳۲۸ لیک بر برگى نکوبد خویش را * جز که بر نیشى نکوبد نیش را
۳۳۲۹ شعله را ز انبوهى هیزم چه غم‏ * کى رمد قصاب از خیل غنم‏
۳۳۳۰ پیش معنى چیست صورت بس زبون‏ * چرخ را معنیش مى‏دارد نگون‏
۳۳۳۱ تو قیاس از چرخ دولابى بگیر * گردشش از کیست از عقل مشیر
۳۳۳۲ گردش این قالب همچون سپر * هست از روح مستر اى پسر
۳۳۳۳ گردش این باد از معنى اوست‏ * همچو چرخى کان اسیر آب جوست‏
۳۳۳۴ جر و مد و دخل و خرج این نفس‏ * از که باشد جز ز جان پر هوس‏
۳۳۳۵ گاه جیمش مى‏کند گه حا و دال‏ * گاه صلحش مى‏کند گاهى جدال‏
۳۳۳۶ همچنین این باد را یزدان ما * کرده بد بر عاد همچون اژدها
۳۳۳۷ باز هم آن باد را بر مومنان‏ * کرده بد صلح و مراعات و امان‏
۳۳۳۸ گفت المعنى هو اللَّه شیخ دین‏ * بحر معنیهاى رب العالمین‏
۳۳۳۹ جمله اطباق زمین و آسمان‏ * همچو خاشاکى در آن بحر روان‏
۳۳۴۰ حمله‏ها و رقص خاشاک اندر آب‏ * هم ز آب آمد به وقت اضطراب‏
۳۳۴۱ چون که ساکن خواهدش کرد از مرا * سوى ساحل افکند خاشاک را
۳۳۴۲ چون کشد از ساحلش در موج گاه‏ * آن کند با او که آتش با گیاه‏
۳۳۴۳ این حدیث آخر ندارد باز ران‏ * جانب هاروت و ماروت اى جوان‏

1155

title of 1155
۳۳۴۴ چون گناه و فسق خلقان جهان‏ * مى‏شدى بر هر دو روشن آن زمان‏
۳۳۴۵ دست‏خاییدن گرفتندى ز خشم‏ * لیک عیب خود ندیدندى به چشم‏
۳۳۴۶ خویش در آیینه دید آن زشت مرد * رو بگردانید از آن و خشم کرد
۳۳۴۷ خویش بین چون از کسى جرمى بدید * آتشى در وى ز دوزخ شد پدید
۳۳۴۸ حمیت دین خواند او آن کبر را * ننگرد در خویش نفس گبر را
۳۳۴۹ حمیت دین را نشانى دیگر است‏ * که از آن آتش جهانى اخضر است‏
۳۳۵۰ گفت حقشان گر شما روشان‏گرید * در سیه کاران مغفل منگرید
۳۳۵۱ شکر گویید اى سپاه و چاکران‏ * رسته‏اید از شهوت و از چاک ران‏
۳۳۵۲ گر از آن معنى نهم من بر شما * مر شما را بیش نپذیرد سما
۳۳۵۳ عصمتى که مر شما را در تن است‏ * آن ز عکس عصمت و حفظ من است‏
۳۳۵۴ آن ز من بینید نز خود هین و هین‏ * تا نچربد بر شما دیو لعین‏
۳۳۵۵ آن چنان که کاتب وحى رسول‏ * دید حکمت در خود و نور اصول‏
۳۳۵۶ خویش را هم صوت مرغان خدا * مى‏شمرد آن بد صفیرى چون صدا
۳۳۵۷ لحن مرغان را اگر واصف شوى‏ * بر مراد مرغ کى واقف شوى‏
۳۳۵۸ گر بیاموزى صفیر بلبلى‏ * تو چه دانى کاو چه دارد با گلى‏
۳۳۵۹ ور بدانى باشد آن هم از گمان‏ * چون ز لب جنبان گمانهاى کران‏

1156

title of 1156
۳۳۶۰ آن کرى را گفت افزون مایه‏اى‏ * که ترا رنجور شد همسایه‏اى‏
۳۳۶۱ گفت با خود کر که با گوش گران‏ * من چه دریابم ز گفت آن جوان‏
۳۳۶۲ خاصه رنجور و ضعیف آواز شد * لیک باید رفت آن جا نیست بد
۳۳۶۳ چون ببینم کان لبش جنبان شود * من قیاسى گیرم آن را هم ز خود
۳۳۶۴ چون بگویم چونى اى محنت کشم‏ * او بخواهد گفت نیکم یا خوشم‏
۳۳۶۵ من بگویم شکر چه خوردى ابا * او بگوید شربتى یا ماشبا
۳۳۶۶ من بگویم صحه نوشت کیست آن‏ * از طبیبان پیش تو گوید فلان‏
۳۳۶۷ من بگویم بس مبارک پاست او * چون که او آمد شود کارت نکو
۳۳۶۸ پاى او را آزمودستیم ما * هر کجا شد مى‏شود حاجت روا
۳۳۶۹ این جوابات قیاسى راست کرد * پیش آن رنجور شد آن نیک مرد
۳۳۷۰ گفت چونى گفت مردم گفت شکر * شد از این رنجور پر آزار و نکر
۳۳۷۱ کین چه شکر است او مگر با ما بد است‏ * کر قیاسى کرد و آن کژ آمده ست‏
۳۳۷۲ بعد از آن گفتش چه خوردى گفت زهر * گفت نوشت باد افزون گشت قهر
۳۳۷۳ بعد از آن گفت از طبیبان کیست او * کاو همى‏آید به چاره پیش تو
۳۳۷۴ گفت عزراییل مى‏آید برو * گفت پایش بس مبارک شاد شو
۳۳۷۵ کر برون آمد بگفت او شادمان‏ * شکر کش کردم مراعات این زمان‏
۳۳۷۶ گفت رنجور این عدوى جان ماست‏ * ما ندانستیم کاو کان جفاست‏
۳۳۷۷ خاطر رنجور جویان صد سقط * تا که پیغامش کند از هر نمط
۳۳۷۸ چون کسى کاو خورده باشد آش بد * مى‏بشوراند دلش تا قى کند
۳۳۷۹ کظم غیظ این است آن را قى مکن‏ * تا بیابى در جزا شیرین سخن‏
۳۳۸۰ چون نبودش صبر مى‏پیچید او * کاین سگ زن روسپى حیز کو
۳۳۸۱ تا بریزم بر وى آن چه گفته بود * کان زمان شیر ضمیرم خفته بود
۳۳۸۲ چون عیادت بهر دل آرامى است‏ * این عیادت نیست دشمن کامى است‏
۳۳۸۳ تا ببیند دشمن خود را نزار * تا بگیرد خاطر زشتش قرار
۳۳۸۴ بس کسان کایشان ز طاعت گمره‏اند * دل به رضوان و ثواب آن دهند
۳۳۸۵ خود حقیقت معصیت باشد خفى‏ * بس کدر کان را تو پندارى صفى‏
۳۳۸۶ همچو آن کر که همى‏پنداشته ست‏ * کو نکویى کرد و آن بر عکس جست‏
۳۳۸۷ او نشسته خوش که خدمت کرده‏ام‏ * حق همسایه به جا آورده‏ام‏
۳۳۸۸ بهر خود او آتشى افروخته ست‏ * در دل رنجور و خود را سوخته ست‏
۳۳۸۹ فاتقوا النار التی أوقدتم‏ * إنکم فی المعصیة ازددتم‏
۳۳۹۰ گفت پیغمبر به یک صاحب ریا * صل إنک لم تصل یا فتى‏
۳۳۹۱ از براى چاره‏ى این خوفها * آمد اندر هر نمازى‏ اهْدِنَا
۳۳۹۲ کاین نمازم را میامیز اى خدا * با نماز ضالین و اهل ریا
۳۳۹۳ از قیاسى که بکرد آن کر گزین‏ * صحبت ده ساله باطل شد بدین‏
۳۳۹۴ خاصه اى خواجه قیاس حس دون‏ * اندر آن وحیى که هست از حد فزون‏
۳۳۹۵ گوش حس تو به حرف ار در خور است‏ * دان که گوش غیب گیر تو کر است‏

1157

title of 1157
۳۳۹۶ اول آن کس کاین قیاسکها نمود * پیش انوار خدا ابلیس بود
۳۳۹۷ گفت نار از خاک بى‏شک بهتر است‏ * من ز نار و او ز خاک اکدر است‏
۳۳۹۸ پس قیاس فرع بر اصلش کنیم‏ * او ز ظلمت ما ز نور روشنیم‏
۳۳۹۹ گفت حق نى بل که لا انساب شد * زهد و تقوى فضل را محراب شد
۳۴۰۰ این نه میراث جهان فانى است‏ * که به انسابش بیابى جانى است‏
۳۴۰۱ بلکه این میراثهاى انبیاست‏ * وارث این جانهاى اتقیاست‏
۳۴۰۲ پور آن بو جهل شد مومن عیان‏ * پور آن نوح نبى از گمرهان‏
۳۴۰۳ زاده‏ى خاکى منور شد چو ماه‏ * زاده‏ى آتش تویى رو رو سیاه‏
۳۴۰۴ این قیاسات و تحرى روز ابر * یا به شب مر قبله را کرده ست حبر
۳۴۰۵ لیک با خورشید و کعبه پیش رو * این قیاس و این تحرى را مجو
۳۴۰۶ کعبه نادیده مکن رو زو متاب‏ * از قیاس اللَّه أعلم بالصواب‏
۳۴۰۷ چون صفیرى بشنوى از مرغ حق‏ * ظاهرش را یاد گیرى چون سبق‏
۳۴۰۸ وانگهى از خود قیاساتى کنى‏ * مر خیال محض را ذاتى کنى‏
۳۴۰۹ اصطلاحاتى است مر ابدال را * که نباشد ز آن خبر اقوال را
۳۴۱۰ منطق الطیرى به صوت آموختى‏ * صد قیاس و صد هوس افروختى‏
۳۴۱۱ همچو آن رنجور دلها از تو خست‏ * کر به پندار اصابت گشته مست‏
۳۴۱۲ کاتب آن وحى ز آن آواز مرغ‏ * برده ظنى کاو بود همباز مرغ‏
۳۴۱۳ مرغ پرى زد مر او را کور کرد * نک فرو بردش به قعر مرگ و درد
۳۴۱۴ هین به عکسى یا به ظنى هم شما * در میفتید از مقامات سما
۳۴۱۵ گر چه هاروتید و ماروت و فزون‏ * از همه بر بام نحن الصافون‏
۳۴۱۶ بر بدیهاى بدان رحمت کنید * بر منى و خویش بینى کم تنید
۳۴۱۷ هین مبادا غیرت آید از کمین‏ * سر نگون افتید در قعر زمین‏
۳۴۱۸ هر دو گفتند اى خدا فرمان تراست‏ * بى‏امان تو امانى خود کجاست‏
۳۴۱۹ این همى‏گفتند و دلشان مى‏طپید * بد کجا آید ز ما نعم العبید
۳۴۲۰ خار خار دو فرشته هم نهشت‏ * تا که تخم خویش بینى را نکشت‏
۳۴۲۱ پس همى‏گفتند کاى ارکانیان‏ * بى‏خبر از پاکى روحانیان‏
۳۴۲۲ ما بر این گردون تتقها مى‏تنیم‏ * بر زمین آییم و شادُروان زنیم‏
۳۴۲۳ عدل توزیم و عبادت آوریم‏ * باز هر شب سوى گردون بر پریم‏
۳۴۲۴ تا شویم اعجوبه‏ى دور زمان‏ * تا نهیم اندر زمین امن و امان‏
۳۴۲۵ آن قیاس حال گردون بر زمین‏ * راست ناید فرق دارد در کمین‏

1158

title of 1158
۳۴۲۶ بشنو الفاظ حکیم پرده‏اى‏ * سر همانجا نه که باده خورده‏اى‏
۳۴۲۷ چون که از میخانه مستى ضال شد * تسخر و بازیچه‏ى اطفال شد
۳۴۲۸ مى‏فتد او سو به سو بر هر رهى‏ * در گل و مى‏خنددش هر ابلهى‏
۳۴۲۹ او چنین و کودکان اندر پى‏اش‏ * بى‏خبر از مستى و ذوق مى‏اش‏
۳۴۳۰ خلق اطفال‏اند جز مست خدا * نیست بالغ جز رهیده از هوا
۳۴۳۱ گفت دنیا لعب و لهو است و شما * کودکید و راست فرماید خدا
۳۴۳۲ از لعب بیرون نرفتى کودکى‏ * بى‏ذکات روح کى باشد ذکى‏
۳۴۳۳ چون جماع طفل دان این شهوتى‏ * که همى‏رانند اینجا اى فتى‏
۳۴۳۴ آن جماع طفل چه بود بازیى‏ * با جماع رستمى و غازیى‏
۳۴۳۵ جنگ خلقان همچو جنگ کودکان‏ * جمله بى‏معنى و بى‏مغز و مهان‏
۳۴۳۶ جمله با شمشیر چوبین جنگشان‏ * جمله در لاینفعى آهنگشان‏
۳۴۳۷ جمله‏شان گشته سواره بر نیى‏ * کاین براق ماست یا دلدل پیى‏
۳۴۳۸ حامل‏اند و خود ز جهل افراشته‏ * راکب و محمول ره پنداشته‏
۳۴۳۹ باش تا روزى که محمولان حق‏ * اسب تازان بگذرند از نه طبق‏
۳۴۴۰ تعرج الروح إلیه و الملک‏ * من عروج الروح یهتز الفلک‏
۳۴۴۱ همچو طفلان جمله‏تان دامن سوار * گوشه‏ى دامن گرفته اسب‏وار
۳۴۴۲ از حق‏ إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی‏ رسید * مرکب ظن بر فلک‏ها کى دوید
۳۴۴۳ اغلب الظنین فى ترجیح ذا * لا تمارى الشمس فى توضیحها
۳۴۴۴ آن گهى بینید مرکبهاى خویش‏ * مرکبى سازیده‏اید از پاى خویش‏
۳۴۴۵ وهم و فکر و حس و ادراک شما * همچو نى دان مرکب کودک هلا
۳۴۴۶ علمهاى اهل دل حمالشان‏ * علمهاى اهل تن احمالشان‏
۳۴۴۷ علم چون بر دل زند یارى شود * علم چون بر تن زند بارى شود
۳۴۴۸ گفت ایزد یحمل اسفاره‏ * بار باشد علم کان نبود ز هو
۳۴۴۹ علم کان نبود ز هو بى‏واسطه‏ * آن نپاید همچو رنگ ماشطه‏
۳۴۵۰ لیک چون این بار را نیکو کشى‏ * بار بر گیرند و بخشندت خوشى‏
۳۴۵۱ هین مکش بهر هوا آن بار علم‏ * تا ببینى در درون انبار علم‏
۳۴۵۲ تا که بر رهوار علم آیى سوار * بعد از آن افتد ترا از دوش بار
۳۴۵۳ از هواها کى رهى بى‏جام هو * اى ز هو قانع شده با نام هو
۳۴۵۴ از صفت و ز نام چه زاید خیال‏ * و آن خیالش هست دلال وصال‏
۳۴۵۵ دیده‏اى دلال بى‏مدلول هیچ‏ * تا نباشد جاده نبود غول هیچ‏
۳۴۵۶ هیچ نامى بى‏حقیقت دیده‏اى‏ * یا ز گاف و لام گل گل چیده‏اى‏
۳۴۵۷ اسم خواندى رو مسمى را بجو * مه به بالا دان نه اندر آب جو
۳۴۵۸ گر ز نام و حرف خواهى بگذرى‏ * پاک کن خود را ز خود هین یک سرى‏
۳۴۵۹ همچو آهن ز آهنى بى‏رنگ شو * در ریاضت آینه‏ى بى‏زنگ شو
۳۴۶۰ خویش را صافى کن از اوصاف خود * تا ببینى ذات پاک صاف خود
۳۴۶۱ بینى اندر دل علوم انبیا * بى‏کتاب و بى‏معید و اوستا
۳۴۶۲ گفت پیغمبر که هست از امتم‏ * کاو بود هم گوهر و هم همتم‏
۳۴۶۳ مر مرا ز آن نور بیند جانشان‏ * که من ایشان را همى‏بینم بدان‏
۳۴۶۴ بى‏صحیحین و احادیث و رواه‏ * بلکه اندر مشرب آب حیات‏
۳۴۶۵ سر امسینا لکردیا بدان‏ * راز اصبحنا عرابیا بخوان‏
۳۴۶۶ ور مثالى خواهى از علم نهان‏ * قصه گو از رومیان و چینیان‏

1159

title of 1159
۳۴۶۷ چینیان گفتند ما نقاش‏تر * رومیان گفتند ما را کر و فر
۳۴۶۸ گفت سلطان امتحان خواهم در این‏ * کز شماها کیست در دعوى گزین‏
۳۴۶۹ اهل چین و روم چون حاضر شدند * رومیان از بحث در مکث آمدند
۳۴۷۰ چینیان گفتند یک خانه به ما * خاص بسپارید و یک آن شما
۳۴۷۱ بود دو خانه مقابل دربدر * ز آن یکى چینى ستد رومى دگر
۳۴۷۲ چینیان صد رنگ از شه خواستند * پس خزینه باز کرد آن ارجمند
۳۴۷۳ هر صباحى از خزینه رنگها * چینیان را راتبه بود از عطا
۳۴۷۴ رومیان گفتند نى نقش و نه رنگ‏ * در خور آید کار را جز دفع زنگ‏
۳۴۷۵ در فرو بستند و صیقل مى‏زدند * همچو گردون ساده و صافى شدند
۳۴۷۶ از دو صد رنگى به بى‏رنگى رهى است‏ * رنگ چون ابر است و بى‏رنگى مهى است‏
۳۴۷۷ هر چه اندر ابر ضو بینى و تاب‏ * آن ز اختر دان و ماه و آفتاب‏
۳۴۷۸ چینیان چون از عمل فارغ شدند * از پى شادى دهلها مى‏زدند
۳۴۷۹ شه در آمد دید آن جا نقشها * مى‏ربود آن عقل را و فهم را
۳۴۸۰ بعد از آن آمد به سوى رومیان‏ * پرده را بالا کشیدند از میان‏
۳۴۸۱ عکس آن تصویر و آن کردارها * زد بر این صافى شده دیوارها
۳۴۸۲ هر چه آن جا دید اینجا به نمود * دیده را از دیده خانه مى‏ربود
۳۴۸۳ رومیان آن صوفیانند اى پدر * بى‏ز تکرار و کتاب و بى‏هنر
۳۴۸۴ لیک صیقل کرده‏اند آن سینه‏ها * پاک از آز و حرص و بخل و کینه‏ها
۳۴۸۵ آن صفاى آینه وصف دل است‏ * کاو نقوش بى‏عدد را قابل است‏
۳۴۸۶ صورت بى‏صورت بى‏حد غیب‏ * ز آینه‏ى دل تافت بر موسى ز جیب*
۳۴۸۷ گر چه آن صورت نگنجد در فلک‏ * نه به عرش و فرش و دریا و سمک‏
۳۴۸۸ ز آن که محدود است و معدود است آن‏ * آینه‏ى دل را نباشد حد بدان‏
۳۴۸۹ عقل اینجا ساکت آمد یا مضل‏ * ز آنکه دل با اوست یا خود اوست دل‏
۳۴۹۰ عکس هر نقشى نتابد تا ابد * جز ز دل هم با عدد هم بى‏عدد
۳۴۹۱ تا ابد هر نقش نو کاید بر او * مى‏نماید بى‏حجابى اندر او
۳۴۹۲ اهل صیقل رسته‏اند از بوى و رنگ‏ * هر دمى بینند خوبى بى‏درنگ‏
۳۴۹۳ نقش و قشر علم را بگذاشتند * رایت عین الیقین افراشتند
۳۴۹۴ رفت فکر و روشنایى یافتند * نحر و بحر آشنایى یافتند
۳۴۹۵ مرگ کاین جمله از او در وحشت‏اند * مى‏کنند این قوم بر وى ریشخند
۳۴۹۶ کس نیابد بر دل ایشان ظفر * بر صدف آید ضرر نى بر گهر
۳۴۹۷ گر چه نحو و فقه را بگذاشتند * لیک محو و فقر را برداشتند
۳۴۹۸ تا نقوش هشت جنت تافته ست‏ * لوح دلشان را پذیرا یافته ست‏
۳۴۹۹ برترند از عرش و کرسى و خلا * ساکنان مقعد صدق خدا

1160

title of 1160
۳۵۰۰ گفت پیغمبر صباحى زید را * کیف اصبحت اى رفیق با صفا
۳۵۰۱ گفت عبدا مومنا باز اوش گفت‏ * کو نشان از باغ ایمان گر شگفت‏
۳۵۰۲ گفت تشنه بوده‏ام من روزها * شب نخفته ستم ز عشق و سوزها
۳۵۰۳ تا ز روز و شب گذر کردم چنان‏ * که از اسپر بگذرد نوک سنان‏
۳۵۰۴ که از آن سو جمله‏ى ملت یکى ست‏ * صد هزاران سال و یک ساعت یکى ست‏
۳۵۰۵ هست ازل را و ابد را اتحاد * عقل را ره نیست آن سو ز افتقاد
۳۵۰۶ گفت از این ره کو رهاوردى بیار * در خور فهم و عقول این دیار
۳۵۰۷ گفت خلقان چون ببینند آسمان‏ * من ببینم عرش را با عرشیان‏
۳۵۰۸ هشت جنت هفت دوزخ پیش من‏ * هست پیدا همچو بت پیش شمن‏
۳۵۰۹ یک به یک وامى‏شناسم خلق را * همچو گندم من ز جو در آسیا
۳۵۱۰ که بهشتى کیست و بیگانه کى است‏ * پیش من پیدا چو مار و ماهى است‏
۳۵۱۱ این زمان پیدا شده بر این گروه‏ * یوم تبیض و تسود وجوه‏
۳۵۱۲ پیش از این هر چند جان پر عیب بود * در رحم بود و ز خلقان غیب بود
۳۵۱۳ الشقى من شقى فى بطن الام‏ * من سمات الجسم یعرف حالهم‏
۳۵۱۴ تن چو مادر طفل جان را حامله‏ * مرگ درد زادن است و زلزله‏
۳۵۱۵ جمله جانهاى گذشته منتظر * تا چگونه زاید آن جان بطر
۳۵۱۶ زنگیان گویند خود از ماست او * رومیان گویند بس زیباست او
۳۵۱۷ چون بزاید در جهان جان و جود * پس نماند اختلاف بیض و سود
۳۵۱۸ گر بود زنگى برندش زنگیان‏ * روم را رومى برد هم از میان‏
۳۵۱۹ تا نزاد او مشکلات عالم است‏ * آن که نازاده شناسد او کم است‏
۳۵۲۰ او مگر ینظر بنور اللَّه بود * کاندرون پوست او را ره بود
۳۵۲۱ اصل آب نطفه اسپید است و خوش‏ * لیک عکس جان رومى و حبش‏
۳۵۲۲ مى‏دهد رنگ احسن التقویم را * تا به اسفل مى‏برد این نیم را
۳۵۲۳ این سخن پایان ندارد باز ران‏ * تا نمانیم از قطار کاروان‏
۳۵۲۴ یوم تبیض و تسود وجوه‏ * ترک و هندو شهره گردد ز آن گروه‏
۳۵۲۵ در رحم پیدا نباشد هند و ترک‏ * چون که زاید بیندش زار و سترگ‏
۳۵۲۶ جمله را چون روز رستاخیز من‏ * فاش مى‏بینم عیان از مرد و زن‏
۳۵۲۷ هین بگویم یا فرو بندم نفس‏ * لب گزیدش مصطفى یعنى که بس‏
۳۵۲۸ یا رسول اللَّه بگویم سر حشر * در جهان پیدا کنم امروز نشر
۳۵۲۹ هل مرا تا پرده‏ها را بر درم‏ * تا چو خورشیدى بتابد گوهرم‏
۳۵۳۰ تا کسوف آید ز من خورشید را * تا نمایم نخل را و بید را
۳۵۳۱ وا نمایم راز رستاخیز را * نقد را و نقد قلب آمیز را
۳۵۳۲ دستها ببریده اصحاب شمال‏ * وانمایم رنگ کفر و رنگ آل‏
۳۵۳۳ واگشایم هفت سوراخ نفاق‏ * در ضیاى ماه بى‏خسف و محاق‏
۳۵۳۴ وانمایم من پلاس اشقیا * بشنوانم طبل و کوس انبیا
۳۵۳۵ دوزخ و جنات و برزخ در میان‏ * پیش چشم کافران آرم عیان‏
۳۵۳۶ وانمایم حوض کوثر را به جوش‏ * کآب بر روشان زند بانگش به گوش‏
۳۵۳۷ و آن کسان که تشنه بر گردش دوان‏ * گشته‏اند این دم نمایم من عیان‏
۳۵۳۸ مى‏بساید دوششان بر دوش من‏ * نعره‏هاشان مى‏رسد در گوش من‏
۳۵۳۹ اهل جنت پیش چشمم ز اختیار * در کشیده یکدگر را در کنار
۳۵۴۰ دست همدیگر زیارت مى‏کنند * از لبان هم بوسه غارت مى‏کنند
۳۵۴۱ کر شد این گوشم ز بانگ آه آه‏ * از خسان و نعره‏ى وا حسرتاه‏
۳۵۴۲ این اشارتهاست گویم از نغول‏ * لیک مى‏ترسم ز آزار رسول‏
۳۵۴۳ همچنین مى‏گفت سر مست و خراب‏ * داد پیغمبر گریبانش به تاب‏
۳۵۴۴ گفت هین در کش که اسبت گرم شد * عکس حق‏ لا یَسْتَحْیِی‏ زد شرم شد
۳۵۴۵ آینه‏ى تو جست بیرون از غلاف‏ * آینه و میزان کجا گوید خلاف‏
۳۵۴۶ آینه و میزان کجا بندد نفس‏ * بهر آزار و حیاى هیچ کس‏
۳۵۴۷ آینه و میزان محکهاى سنى‏ * گر دو صد سالش تو خدمتها کنى‏
۳۵۴۸ کز براى من بپوشان راستى‏ * بر فزون بنما و منما کاستى‏
۳۵۴۹ اوت گوید ریش و سبلت بر مخند * آینه و میزان و آن گه ریو و پند
۳۵۵۰ چون خدا ما را براى آن فراخت‏ * که به ما بتوان حقیقت را شناخت‏
۳۵۵۱ این نباشد ما چه ارزیم اى جوان‏ * کى شویم آیین روى نیکوان‏
۳۵۵۲ لیک در کش در نمد آیینه را * گر تجلى کرد سینا سینه را
۳۵۵۳ گفت آخر هیچ گنجد در بغل‏ * آفتاب حق و خورشید ازل‏
۳۵۵۴ هم دغل را هم بغل را بر درد * نه جنون ماند به پیشش نه خرد
۳۵۵۵ گفت یک اصبع چو بر چشمى نهى‏ * بیند از خورشید عالم را تهى‏
۳۵۵۶ یک سر انگشت پرده‏ى ماه شد * وین نشان ساترى اللَّه شد
۳۵۵۷ تا بپوشاند جهان را نقطه‏اى‏ * مهر گردد منکسف از سقطه‏اى‏
۳۵۵۸ لب ببند و غور دریایى نگر * بحر را حق کرد محکوم بشر
۳۵۵۹ همچو چشمه‏ى سلسبیل و زنجبیل‏ * هست در حکم بهشتى جلیل‏
۳۵۶۰ چار جوى جنت اندر حکم ماست‏ * این نه زور ما ز فرمان خداست‏
۳۵۶۱ هر کجا خواهیم داریمش روان‏ * همچو سحر اندر مراد ساحران‏
۳۵۶۲ همچو این دو چشمه‏ى چشم روان‏ * هست در حکم دل و فرمان جان‏
۳۵۶۳ گر بخواهد رفت سوى زهر و مار * ور بخواهد رفت سوى اعتبار
۳۵۶۴ گر بخواهد سوى محسوسات رفت‏ * ور بخواهد سوى ملبوسات رفت‏
۳۵۶۵ گر بخواهد سوى کلیات راند * ور بخواهد حبس جزویات ماند
۳۵۶۶ همچنین هر پنج حس چون نایزه‏ * بر مراد و امر دل شد جایزه‏
۳۵۶۷ هر طرف که دل اشارت کردشان‏ * مى‏رود هر پنج حس دامن کشان‏
۳۵۶۸ دست و پا در امر دل اندر ملا * همچو اندر دست موسى آن عصا
۳۵۶۹ دل بخواهد پا در آید زو به رقص‏ * یا گریزد سوى افزونى ز نقص‏
۳۵۷۰ دل بخواهد دست آید در حساب‏ * با اصابع تا نویسد او کتاب‏
۳۵۷۱ دست در دست نهانى مانده است‏ * او درون تن را برون بنشانده است‏
۳۵۷۲ گر بخواهد بر عدو مارى شود * ور بخواهد بر ولى یارى شود
۳۵۷۳ ور بخواهد کفچه‏اى در خوردنى‏ * ور بخواهد همچو گرز ده منى‏
۳۵۷۴ دل چه مى‏گوید بدیشان اى عجب‏ * طرفه وصلت طرفه پنهانى سبب‏
۳۵۷۵ دل مگر مهر سلیمان یافته ست‏ * که مهار پنج حس بر تافته ست‏
۳۵۷۶ پنج حسى از برون میسور او * پنج حسى از درون مأمور او
۳۵۷۷ ده حس است و هفت اندام و دگر * آن چه اندر گفت ناید مى‏شمر
۳۵۷۸ چون سلیمانى دلا در مهترى‏ * بر پرى و دیو زن انگشترى‏
۳۵۷۹ گر در این ملکت برى باشى ز ریو * خاتم از دست تو نستاند سه دیو
۳۵۸۰ بعد از آن عالم بگیرد اسم تو * دو جهان محکوم تو چون جسم تو
۳۵۸۱ ور ز دستت دیو خاتم را ببرد * پادشاهى فوت شد بختت بمرد
۳۵۸۲ بعد از آن یا حسرتا شد یا عباد * بر شما محتوم تا یوم التناد
۳۵۸۳ مکر خود را گر تو انکار آورى‏ * از ترازو و آینه کى جان برى‏

1161

title of 1161
۳۵۸۴ بود لقمان پیش خواجه‏ى خویشتن‏ * در میان بندگانش خوار تن‏
۳۵۸۵ مى‏فرستاد او غلامان را به باغ‏ * تا که میوه آیدش بهر فراغ‏
۳۵۸۶ بود لقمان در غلامان چون طفیل‏ * پر معانى تیره صورت همچو لیل‏
۳۵۸۷ آن غلامان میوه‏هاى جمع را * خوش بخوردند از نهیب طمع را
۳۵۸۸ خواجه را گفتند لقمان خورد آن‏ * خواجه بر لقمان ترش گشت و گران‏
۳۵۸۹ چون تفحص کرد لقمان از سبب‏ * در عتاب خواجه‏اش بگشاد لب‏
۳۵۹۰ گفت لقمان سیدا پیش خدا * بنده‏ى خاین نباشد مرتضا
۳۵۹۱ امتحان کن جمله‏مان را اى کریم‏ * سیرمان در ده تو از آب حمیم‏
۳۵۹۲ بعد از آن ما را به صحرایى کلان‏ * تو سواره ما پیاده مى‏دوان‏
۳۵۹۳ آن گهان بنگر تو بد کردار را * صنعهاى کاشف الاسرار را
۳۵۹۴ گشت ساقى خواجه از آب حمیم‏ * مر غلامان را و خوردند آن ز بیم‏
۳۵۹۵ بعد از آن مى‏راندشان در دشتها * مى‏دویدندى میان کشتها
۳۵۹۶ قى در افتادند ایشان از عنا * آب مى‏آورد ز یشان میوه‏ها
۳۵۹۷ چون که لقمان را در آمد قى ز ناف‏ * مى‏برآمد از درونش آب صاف‏
۳۵۹۸ حکمت لقمان چو داند این نمود * پس چه باشد حکمت رب الوجود
۳۵۹۹ یَوْمَ تُبْلَى، السَّرائِرُ کلها * بان منکم کامن لا یشتهى‏
۳۶۰۰ چون‏ سُقُوا ماءً حَمِیماً قطعت‏ * جملة الأستار مما أفظعت‏
۳۶۰۱ نار از آن آمد عذاب کافران‏ * که حجر را نار باشد امتحان‏
۳۶۰۲ آن دل چون سنگ را ما چند چند * نرم گفتیم و نمى‏پذرفت پند
۳۶۰۳ ریش بد را داروى بد یافت رگ‏ * مر سر خر را سزد دندان سگ‏
۳۶۰۴ الخبیثات الخبیثین حکمت است‏ * زشت را هم زشت جفت و بابت است‏
۳۶۰۵ پس تو هر جفتى که مى‏خواهى برو * محو و هم شکل و صفات او بشو
۳۶۰۶ نور خواهى مستعد نور شو * دور خواهى خویش بین و دور شو
۳۶۰۷ ور رهى خواهى ازین سجن خرب‏ * سر مکش از دوست‏ وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ‏

1162

title of 1162
۳۶۰۸ این سخن پایان ندارد خیز زید * بر براق ناطقه بر بند قید
۳۶۰۹ ناطقه چون فاضح آمد عیب را * مى‏دراند پرده‏هاى غیب را
۳۶۱۰ غیب مطلوب حق آمد چند گاه‏ * این دهل‏زن را بران بر بند راه‏
۳۶۱۱ تک مران در کش عنان مستور به‏ * هر کس از پندار خود مسرور به‏
۳۶۱۲ حق همى‏خواهد که نومیدان او * زین عبادت هم نگردانند رو
۳۶۱۳ هم به اومیدى مشرف مى‏شوند * چند روزى در رکابش مى‏دوند
۳۶۱۴ خواهد آن رحمت بتابد بر همه‏ * بر بد و نیک از عموم مرحمه‏
۳۶۱۵ حق همى‏خواهد که هر میر و اسیر * با رجا و خوف باشند و حذیر
۳۶۱۶ این رجا و خوف در پرده بود * تا پس این پرده پرورده شود
۳۶۱۷ چون دریدى پرده کو خوف و رجا * غیب را شد کر و فرى بر ملا
۳۶۱۸ بر لب جو برد ظنى یک فتا * که سلیمان است ماهى‏گیر ما
۳۶۱۹ گر وى است این از چه فرد است و خفى است‏ * ور نه سیماى سلیمانیش چیست‏
۳۶۲۰ اندر این اندیشه مى‏بود او دو دل‏ * تا سلیمان گشت شاه و مستقل‏
۳۶۲۱ دیو رفت از ملک و تخت او گریخت‏ * تیغ بختش خون آن شیطان بریخت‏
۳۶۲۲ کرد در انگشت خود انگشترى‏ * جمع آمد لشکر دیو و پرى‏
۳۶۲۳ آمدند از بهر نظاره رجال‏ * در میانشان آن که بد صاحب خیال‏
۳۶۲۴ چون در انگشتش بدید انگشترى‏ * رفت اندیشه و تحرى یک سرى‏
۳۶۲۵ وهم آن گاه است کان پوشیده است‏ * این تحرى از پى نادیده است‏
۳۶۲۶ شد خیال غایب اندر سینه زفت‏ * چون که حاضر شد خیال او برفت‏
۳۶۲۷ گر سماى نور بى‏باریده نیست‏ * هم زمین تار بى‏بالیده نیست‏
۳۶۲۸ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ‏ مى‏باید مرا * ز آن ببستم روزن فانى سرا
۳۶۲۹ چون شکافم آسمان را در ظهور * چون بگویم هل ترى فیها فطور
۳۶۳۰ تا در این ظلمت تحرى گسترند * هر کسى رو جانبى مى‏آورند
۳۶۳۱ مدتى معکوس باشد کارها * شحنه را دزد آورد بر دارها
۳۶۳۲ تا که بس سلطان و عالى همتى‏ * بنده‏ى بنده‏ى خود آید مدتى‏
۳۶۳۳ بندگى در غیب آید خوب و گش‏ * حفظ غیب آید در استعباد خوش‏
۳۶۳۴ کو که مدح شاه گوید پیش او * تا که در غیبت بود او شرم رو
۳۶۳۵ قلعه دارى کز کنار مملکت‏ * دور از سلطان و سایه‏ى سلطنت‏
۳۶۳۶ پاس دارد قلعه را از دشمنان‏ * قلعه نفروشد به مال بى‏کران‏
۳۶۳۷ غایب از شه در کنار ثغرها * همچو حاضر او نگه دارد وفا
۳۶۳۸ پیش شه او به بود از دیگران‏ * که به خدمت حاضرند و جان فشان‏
۳۶۳۹ پس به غیبت نیم ذره‏ى حفظ کار * به که اندر حاضرى ز آن صد هزار
۳۶۴۰ طاعت و ایمان کنون محمود شد * بعد مرگ اندر عیان مردود شد
۳۶۴۱ چون که غیب و غایب و رو پوش به‏ * پس لبان بر بند لب خاموش به‏
۳۶۴۲ اى برادر دست وا دار از سخن‏ * خود خدا پیدا کند علم لدن‏
۳۶۴۳ بس بود خورشید را رویش گواه‏ * أَی شی‏ء أعظم الشاهد إله‏
۳۶۴۴ نه بگویم چون قرین شد در بیان‏ * هم خدا و هم ملک هم عالمان‏
۳۶۴۵ یشهد اللَّه و الملک و اهل العلوم‏ * إنه لا رب إلا من یدوم‏
۳۶۴۶ چون گواهى داد حق که بود ملک‏ * تا شود اندر گواهى مشترک‏
۳۶۴۷ ز آن که شعشاع حضور آفتاب‏ * بر نتابد چشم و دلهاى خراب‏
۳۶۴۸ چون خفاشى کاو تف خورشید را * بر نتابد بگسلد اومید را
۳۶۴۹ پس ملایک را چو ما هم یار دان‏ * جلوه گر خورشید را بر آسمان‏
۳۶۵۰ کاین ضیا ما ز آفتابى یافتیم‏ * چون خلیفه بر ضعیفان تافتیم‏
۳۶۵۱ چون مه نو یا سه روزه یا که بدر * مرتبه‏ى هر یک ملک در نور و قدر
۳۶۵۲ ز اجنحه‏ى نور ثلاث او رباع‏ * بر مراتب هر ملک را آن شعاع‏
۳۶۵۳ همچو پرهاى عقول انسیان‏ * که بسى فرق است شان اندر میان‏
۳۶۵۴ پس قرین هر بشر در نیک و بد * آن ملک باشد که مانندش بود
۳۶۵۵ چشم اعمش چون که خور را بر نتافت‏ * اختر او را شمع شد تا ره بیافت‏

1163

title of 1163
۳۶۵۶ گفت پیغمبر که اصحابى نجوم‏ * رهروان را شمع و شیطان را رجوم‏
۳۶۵۷ هر کسى را گر بدى آن چشم و زور * کاو گرفتى ز آفتاب چرخ نور
۳۶۵۸ کى ستاره حاجت استى اى ذلیل‏ * که بدى بر نور خورشید او دلیل‏
۳۶۵۹ ماه مى‏گوید به خاک و ابر و فى‏ * من بشر بودم ولى یوحى الى‏
۳۶۶۰ چون شما تاریک بودم در نهاد * وحى خورشیدم چنین نورى بداد
۳۶۶۱ ظلمتى دارم به نسبت با شموس‏ * نور دارم بهر ظلمات نفوس‏
۳۶۶۲ ز آن ضعیفم تا تو تابى آورى‏ * که نه مرد آفتاب انورى‏
۳۶۶۳ همچو شهد و سرکه در هم بافتم‏ * تا سوى رنج جگر ره یافتم‏
۳۶۶۴ چون ز علت وارهیدى اى رهین‏ * سرکه را بگذار و مى‏خور انگبین‏
۳۶۶۵ تخت دل معمور شد پاک از هوا * بین که‏ الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‏
۳۶۶۶ حکم بر دل بعد از این بى‏واسطه‏ * حق کند چون یافت دل این رابطه‏
۳۶۶۷ این سخن پایان ندارد زید کو * تا دهم پندش که رسوایى مجو

1164

title of 1164
۳۶۶۸ زید را اکنون نیابى کاو گریخت‏ * جست از صف نعال و نعل ریخت‏
۳۶۶۹ تو که باشى زید هم خود را نیافت‏ * همچو اختر که بر او خورشید تافت‏
۳۶۷۰ نى از او نقشى بیابى نى نشان‏ * نى کهى یابى نه راه کهکشان‏
۳۶۷۱ شد حواس و نطق با پایان ما * محو نور دانش سلطان ما
۳۶۷۲ حسها و عقلهاشان در درون‏ * موج در موج‏ لَدَیْنا مُحْضَرُونَ‏
۳۶۷۳ چون شب آمد باز وقت بار شد * انجم پنهان شده بر کار شد
۳۶۷۴ بى‏هشان را وادهد حق هوشها * حلقه حلقه حلقه‏ها در گوشها
۳۶۷۵ پاى کوبان دست افشان در ثنا * ناز نازان ربنا أحییتنا
۳۶۷۶ آن جلود و آن عظام ریخته‏ * فارسان گشته غبار انگیخته‏
۳۶۷۷ حمله آرند از عدم سوى وجود * در قیامت هم شکور و هم کنود
۳۶۷۸ سر چه مى‏پیچى کنى نادیده‏اى‏ * در عدم ز اول نه سرپیچیده‏اى‏
۳۶۷۹ در عدم افشرده بودى پاى خویش‏ * که مرا که بر کند از جاى خویش‏
۳۶۸۰ مى‏نبینى صنع ربانیت را * که کشید او موى پیشانیت را
۳۶۸۱ تا کشیدت اندر این انواع حال‏ * که نبودت در گمان و در خیال‏
۳۶۸۲ آن عدم او را هماره بنده است‏ * کار کن دیوا سلیمان زنده است‏
۳۶۸۳ دیو مى‏سازد جِفانٍ کَالْجَوابِ‏ * زهره نى تا دفع گوید یا جواب‏
۳۶۸۴ خویش را بین چون همى‏لرزى ز بیم‏ * مر عدم را نیز لرزان دان مقیم‏
۳۶۸۵ ور تو دست اندر مناصب مى‏زنى‏ * هم ز ترس است آن که جانى مى‏کنى‏
۳۶۸۶ هر چه جز عشق خداى احسن است‏ * گر شکر خوارى است آن جان کندن است‏
۳۶۸۷ چیست جان کندن سوى مرگ آمدن‏ * دست در آب حیاتى نازدن‏
۳۶۸۸ خلق را دو دیده در خاک و ممات‏ * صد گمان دارند در آب حیات‏
۳۶۸۹ جهد کن تا صد گمان گردد نود * شب برو ور تو بخسبى شب رود
۳۶۹۰ در شب تاریک جوى آن روز را * پیش کن آن عقل ظلمت سوز را
۳۶۹۱ در شب بد رنگ بس نیکى بود * آب حیوان جفت تاریکى بود
۳۶۹۲ سر ز خفتن کى توان برداشتن‏ * با چنین صد تخم غفلت کاشتن‏
۳۶۹۳ خواب مرده لقمه‏ى مرده یار شد * خواجه خفت و دزد شب بر کار شد
۳۶۹۴ تو نمى‏دانى که خصمانت کى‏اند * ناریان خصم وجود خاکى‏اند
۳۶۹۵ نار خصم آب و فرزندان اوست‏ * همچنان که آب خصم جان اوست‏
۳۶۹۶ آب آتش را کشد زیرا که او * خصم فرزندان آب است و عدو
۳۶۹۷ بعد از آن این نار نار شهوت است‏ * کاندر او اصل گناه و زلت است‏
۳۶۹۸ نار بیرونى به آبى بفسرد * نار شهوت تا به دوزخ مى‏برد
۳۶۹۹ نار شهوت مى‏نیارامد به آب‏ * ز انکه دارد طبع دوزخ در عذاب‏
۳۷۰۰ نار شهوت را چه چاره نور دین‏ * نورکم اطفاء نار الکافرین‏
۳۷۰۱ چه کشد این نار را نور خدا * نور ابراهیم را ساز اوستا
۳۷۰۲ تا ز نار نفس چون نمرود تو * وارهد این جسم همچون عود تو
۳۷۰۳ شهوت نارى به راندن کم نشد * او به ماندن کم شود بى‏هیچ بد
۳۷۰۴ تا که هیزم مى‏نهى بر آتشى‏ * کى بمیرد آتش از هیزم کشى‏
۳۷۰۵ چون که هیزم باز گیرى نار مرد * ز انکه تقوى آب سوى نار برد
۳۷۰۶ کى سیه گردد ز آتش روى خوب‏ * کاو نهد گلگونه از تَقْوَى الْقُلُوبِ‏

1165

title of 1165
۳۷۰۷ آتشى افتاد در عهد عمر * همچو چوب خشک مى‏خورد او حجر
۳۷۰۸ در فتاد اندر بنا و خانه‏ها * تا زد اندر پر مرغ و لانه‏ها
۳۷۰۹ نیم شهر از شعله‏ها آتش گرفت‏ * آب مى‏ترسید از آن و مى‏شگفت‏
۳۷۱۰ مشکهاى آب و سرکه مى‏زدند * بر سر آتش کسان هوشمند
۳۷۱۱ آتش از استیزه افزون مى‏شدى‏ * مى‏رسید او را مدد از بى‏حدى‏
۳۷۱۲ خلق آمد جانب عمر شتاب‏ * کاتش ما مى‏نمیرد هیچ از آب‏
۳۷۱۳ گفت آن آتش ز آیات خداست‏ * شعله‏اى از آتش بخل شماست‏
۳۷۱۴ آب بگذارید و نان قسمت کنید * بخل بگذارید اگر آل منید
۳۷۱۵ خلق گفتندش که در بگشوده‏ایم‏ * ما سخى و اهل فتوت بوده‏ایم‏
۳۷۱۶ گفت نان در رسم و عادت داده‏اید * دست از بهر خدا نگشاده‏اید
۳۷۱۷ بهر فخر و بهر بوش و بهر ناز * نه از براى ترس و تقوى و نیاز
۳۷۱۸ مال تخم است و به هر شوره منه‏ * تیغ را در دست هر ره زن مده‏
۳۷۱۹ اهل دین را باز دان از اهل کین‏ * همنشین حق بجو با او نشین‏
۳۷۲۰ هر کسى بر قوم خود ایثار کرد * کاغه پندارد که او خود کار کرد

1166

title of 1166
۳۷۲۱ از على آموز اخلاص عمل‏ * شیر حق را دان مطهر از دغل‏
۳۷۲۲ در غزا بر پهلوانى دست یافت‏ * زود شمشیرى بر آورد و شتافت‏
۳۷۲۳ او خدو انداخت در روى على‏ * افتخار هر نبى و هر ولى‏
۳۷۲۴ آن خدو زد بر رخى که روى ماه‏ * سجده آرد پیش او در سجده‏گاه‏
۳۷۲۵ در زمان انداخت شمشیر آن على‏ * کرد او اندر غزایش کاهلى‏
۳۷۲۶ گشت حیران آن مبارز زین عمل‏ * وز نمودن عفو و رحمت بى‏محل‏
۳۷۲۷ گفت بر من تیغ تیز افراشتى‏ * از چه افکندى مرا بگذاشتى‏
۳۷۲۸ آن چه دیدى بهتر از پیکار من‏ * تا شدى تو سست در اشکار من‏
۳۷۲۹ آن چه دیدى که چنین خشمت نشست‏ * تا چنان برقى نمود و باز جست‏
۳۷۳۰ آن چه دیدى که مرا ز آن عکس دید * در دل و جان شعله اى آمد پدید
۳۷۳۱ آن چه دیدى برتر از کون و مکان‏ * که به از جان بود و بخشیدیم جان‏
۳۷۳۲ در شجاعت شیر ربانى ستى‏ * در مروت خود که داند کیستى‏
۳۷۳۳ در مروت ابر موسایى به تیه‏ * کآمد از وى خوان و نان بى‏شبیه‏
۳۷۳۴ ابرها گندم دهد کان را به جهد * پخته و شیرین کند مردم چو شهد
۳۷۳۵ ابر موسى پر رحمت بر گشاد * پخته و شیرین بى‏زحمت بداد
۳۷۳۶ از براى پخته خواران کرم‏ * رحمتش افراشت در عالم علم‏
۳۷۳۷ تا چهل سال آن وظیفه و آن عطا * کم نشد یک روز از آن اهل رجا
۳۷۳۸ تا هم ایشان از خسیسى خاستند * گندنا و تره و خس خواستند
۳۷۳۹ امت احمد که هستند از کرام‏ * تا قیامت هست باقى آن طعام‏
۳۷۴۰ چون ابیت عند ربى فاش شد * یطعم و یسقى کنایت زاش شد
۳۷۴۱ هیچ بى‏تاویل این را در پذیر * تا در آید در گلو چون شهد و شیر
۳۷۴۲ ز آن که تاویل است وا داد عطا * چون که بیند آن حقیقت را خطا
۳۷۴۳ آن خطا دیدن ز ضعف عقل اوست‏ * عقل کل مغز است و عقل جزو پوست‏
۳۷۴۴ خویش را تاویل کن نه اخبار را * مغز را بد گوى نى گلزار را
۳۷۴۵ اى على که جمله عقل و دیده‏اى‏ * شمه اى واگو از آن چه دیده‏اى‏
۳۷۴۶ تیغ حلمت جان ما را چاک کرد * آب علمت خاک ما را پاک کرد
۳۷۴۷ باز گو دانم که این اسرار هوست‏ * ز آن که بى‏شمشیر کشتن کار اوست‏
۳۷۴۸ صانع بى‏آلت و بى‏جارحه‏ * واهب این هدیه‏هاى رابحه‏
۳۷۴۹ صد هزاران مى‏چشاند هوش را * که خبر نبود دو چشم و گوش را
۳۷۵۰ باز گو اى باز عرش خوش شکار * تا چه دیدى این زمان از کردگار
۳۷۵۱ چشم تو ادراک غیب آموخته‏ * چشمهاى حاضران بر دوخته‏
۳۷۵۲ آن یکى ماهى همى‏بیند عیان‏ * و آن یکى تاریک مى‏بیند جهان‏
۳۷۵۳ و آن یکى سه ماه مى‏بیند به هم‏ * این سه کس بنشسته یک موضع نعم‏
۳۷۵۴ چشم هر سه باز و گوش هر سه تیز * در تو آویزان و از من در گریز
۳۷۵۵ سحر عین است این عجب لطف خفى است‏ * بر تو نقش گرگ و بر من یوسفى است‏
۳۷۵۶ عالم ار هجده هزار است و فزون‏ * هر نظر را نیست این هجده زبون‏
۳۷۵۷ راز بگشا اى على مرتضى‏ * اى پس سوء القضاء حسن القضاء
۳۷۵۸ یا تو واگو آن چه عقلت یافته ست‏ * یا بگویم آن چه بر من تافته ست‏
۳۷۵۹ از تو بر من تافت چون دارى نهان‏ * مى‏فشانى نور چون مه بى‏زبان‏
۳۷۶۰ لیک اگر در گفت آید قرص ماه‏ * شب روان را زودتر آرد به راه‏
۳۷۶۱ از غلط ایمن شوند و از ذهول‏ * بانگ مه غالب شود بر بانگ غول‏
۳۷۶۲ ماه بى‏گفتن چو باشد رهنما * چون بگوید شد ضیا اندر ضیا
۳۷۶۳ چون تو بابى آن مدینه‏ى علم را * چون شعاعى آفتاب حلم را
۳۷۶۴ باز باش اى باب بر جویاى باب‏ * تا رسد از تو قشور اندر لباب‏
۳۷۶۵ باز باش اى باب رحمت تا ابد * بارگاه ما لَهُ کُفُواً أَحَدٌ
۳۷۶۶ هر هوا و ذره‏اى خود منظرى است‏ * ناگشاده کى گود کانجا درى است‏
۳۷۶۷ تا بنگشاید دزى را دیدبان‏ * در درون هرگز نجنبد این گمان‏
۳۷۶۸ چون گشاده شد دزى حیران شود * مرغ اومید و طمع پران شود
۳۷۶۹ غافلى ناگه به ویران گنج یافت‏ * سوى هر ویران از آن پس مى‏شتافت‏
۳۷۷۰ تا ز درویشى نیابى تو گهر * کى گهر جویى ز درویشى دگر
۳۷۷۱ سالها گر ظن دود با پاى خویش‏ * نگذرد ز اشکاف بینیهاى خویش‏
۳۷۷۲ *

1167

title of 1167
۳۷۷۳ *
۳۷۷۴ *
۳۷۷۵ چون که وقت آید که جان گیرد جنین‏ * آفتابش آن زمان گردد معین‏
۳۷۷۶ این جنین در جنبش آید ز آفتاب‏ * کافتابش جان همى‏بخشد شتاب‏
۳۷۷۷ از دگر انجم بجز نقشى نیافت‏ * این جنین تا آفتابش بر نتافت‏
۳۷۷۸ از کدامین ره تعلق یافت او * در رحم با آفتاب خوب رو
۳۷۷۹ از ره پنهان که دور از حس ماست‏ * آفتاب چرخ را بس راههاست‏
۳۷۸۰ آن رهى که زر بیابد قوت از او * و آن رهى که سنگ شد یاقوت از او
۳۷۸۱ آن رهى که سرخ سازد لعل را * و آن رهى که برق بخشد نعل را
۳۷۸۲ آن رهى که پخته سازد میوه را * و آن رهى که دل دهد کالیوه را
۳۷۸۳ باز گو اى باز پر افروخته‏ * با شه و با ساعدش آموخته‏
۳۷۸۴ باز گو اى باز عنقا گیر شاه‏ * اى سپاه اشکن به خود نى با سپاه‏
۳۷۸۵ امت وحدى یکى و صد هزار * باز گو اى بنده بازت را شکار
۳۷۸۶ در محل قهر این رحمت ز چیست‏ * اژدها را دست‏دادن راه کیست‏

1168

title of 1168
۳۷۸۷ گفت من تیغ از پى حق مى‏زنم‏ * بنده‏ى حقم نه مأمور تنم‏
۳۷۸۸ شیر حقم نیستم شیر هوا * فعل من بر دین من باشد گوا
۳۷۸۹ ما رمیت إذ رمیتم در حراب‏ * من چو تیغم و آن زننده آفتاب‏
۳۷۹۰ رخت خود را من ز ره برداشتم‏ * غیر حق را من عدم انگاشتم‏
۳۷۹۱ سایه‏ام من کدخدایم آفتاب‏ * حاجبم من نیستم او را حجاب‏
۳۷۹۲ من چو تیغم پر گهرهاى وصال‏ * زنده گردانم نه کشته در قتال‏
۳۷۹۳ خون نپوشد گوهر تیغ مرا * باد از جا کى برد میغ مرا
۳۷۹۴ که نیم کوهم ز حلم و صبر و داد * کوه را کى در رباید تند باد
۳۷۹۵ آن که از بادى رود از جا خسى است‏ * ز آن که باد ناموافق خود بسى است‏
۳۷۹۶ باد خشم و باد شهوت باد آز * برد او را که نبود اهل نماز
۳۷۹۷ کوهم و هستى من بنیاد اوست‏ * ور شوم چون کاه با دم یاد اوست‏
۳۷۹۸ جز به باد او نجنبد میل من‏ * نیست جز عشق احد سر خیل من‏
۳۷۹۹ خشم بر شاهان شه و ما را غلام‏ * خشم را هم بسته‏ام زیر لگام‏
۳۸۰۰ تیغ حلمم گردن خشمم زده ست‏ * خشم حق بر من چو رحمت آمده ست‏
۳۸۰۱ غرق نورم گر چه سقفم شد خراب‏ * روضه گشتم گر چه هستم بو تراب‏
۳۸۰۲ چون در آمد علتى اندر غزا * تیغ را دیدم نهان کردن سزا
۳۸۰۳ تا احب لله آید نام من‏ * تا که ابغض لله آید کام من‏
۳۸۰۴ تا که اعطا لله آید جود من‏ * تا که امسک لله آید بود من‏
۳۸۰۵ بخل من لله عطا لله و بس‏ * جمله لله‏ام نیم من آن کس‏
۳۸۰۶ و آن چه لله مى‏کنم تقلید نیست‏ * نیست تخییل و گمان جز دید نیست‏
۳۸۰۷ ز اجتهاد و از تحرى رسته‏ام‏ * آستین بر دامن حق بسته‏ام‏
۳۸۰۸ گر همى‏پرم همى‏بینم مطار * ور همى‏گردم همى‏بینم مدار
۳۸۰۹ ور کشم بارى بدانم تا کجا * ماهم و خورشید پیشم پیشوا
۳۸۱۰ بیش از این با خلق گفتن روى نیست‏ * بحر را گنجایى اندر جوى نیست‏
۳۸۱۱ پست مى‏گویم به اندازه‏ى عقول‏ * عیب نبود این بود کار رسول‏
۳۸۱۲ از غرض حرم گواهى حر شنو * که گواهى بندگان نه ارزد دو جو
۳۸۱۳ در شریعت مر گواهى بنده را * نیست قدرى وقت دعوى و قضا
۳۸۱۴ گر هزاران بنده باشندت گواه‏ * بر نسنجد شرع ایشان را به کاه‏
۳۸۱۵ بنده‏ى شهوت بتر نزدیک حق‏ * از غلام و بندگان مسترق‏
۳۸۱۶ کاین به یک لفظى شود از خواجه حر * و آن زید شیرین و میرد سخت مر
۳۸۱۷ بنده‏ى شهوت ندارد خود خلاص‏ * جز به فضل ایزد و انعام خاص‏
۳۸۱۸ در چهى افتاد کان را غور نیست‏ * و آن گناه اوست جبر و جور نیست‏
۳۸۱۹ در چهى انداخت او خود را که من‏ * در خور قعرش نمى‏یابم رسن‏
۳۸۲۰ بس کنم گر این سخن افزون شود * خود جگر چه بود که خارا خون شود
۳۸۲۱ این جگرها خون نشد نز سختى است‏ * غفلت و مشغولى و بد بختى است‏
۳۸۲۲ خون شود روزى که خونش سود نیست‏ * خون شو آن وقتى که خون مردود نیست‏
۳۸۲۳ چون گواهى بندگان مقبول نیست‏ * عدل او باشد که بنده‏ى غول نیست‏
۳۸۲۴ گشت ارسلناک شاهد در نذر * ز آن که بود از کون او حر ابن حر
۳۸۲۵ چون که حرم خشم کى بندد مرا * نیست اینجا جز صفات حق در آ
۳۸۲۶ اندر آ کازاد کردت فضل حق‏ * ز آن که رحمت داشت بر خشمش سبق‏
۳۸۲۷ اندر آ اکنون که رستى از خطر * سنگ بودى کیمیا کردت گهر
۳۸۲۸ رسته‏اى از کفر و خارستان او * چون گلى بشکفته در بستان هو
۳۸۲۹ تو منى و من توام اى محتشم‏ * تو على بودى على را چون کشم‏
۳۸۳۰ معصیت کردى به از هر طاعتى‏ * آسمان پیموده‏اى در ساعتى‏
۳۸۳۱ بس خجسته معصیت کان کرد مرد * نى ز خارى بر دمد اوراق ورد
۳۸۳۲ نى گناه عمر و قصد رسول‏ * مى‏کشیدش تا به درگاه قبول‏
۳۸۳۳ نى به سحر ساحران فرعونشان‏ * مى‏کشید و گشت دولت عونشان‏
۳۸۳۴ گر نبودى سحرشان و آن جحود * کى کشیدیشان به فرعون عنود
۳۸۳۵ کى بدیدندى عصا و معجزات‏ * معصیت طاعت شد اى قوم عصات‏
۳۸۳۶ ناامیدى را خدا گردن زده است‏ * چون گنه مانند طاعت آمده ست‏
۳۸۳۷ چون مبدل مى‏کند او سیئات‏ * طاعتى‏اش مى‏کند رغم وشات‏
۳۸۳۸ زین شود مرجوم شیطان رجیم‏ * و ز حسد او بطرقد گردد دو نیم‏
۳۸۳۹ او بکوشد تا گناهى پرورد * ز آن گنه ما را به چاهى آورد
۳۸۴۰ چون ببیند کان گنه شد طاعتى‏ * گردد او را نامبارک ساعتى‏
۳۸۴۱ اندر آ من در گشادم مر ترا * تف زدى و تحفه دادم مر ترا
۳۸۴۲ مر جفاگر را چنینها مى‏دهم‏ * پیش پاى چپ چه سان سر مى‏نهم‏
۳۸۴۳ پس وفاگر را چه بخشم تو بدان‏ * گنجها و ملکهاى جاودان‏

1169

title of 1169
۳۸۴۴ من چنان مردم که بر خونى خویش‏ * نوش لطف من نشد در قهر نیش‏
۳۸۴۵ گفت پیغمبر به گوش چاکرم‏ * کاو برد روزى ز گردن این سرم‏
۳۸۴۶ کرد آگه آن رسول از وحى دوست‏ * که هلاکم عاقبت بر دست اوست‏
۳۸۴۷ او همى‏گوید بکش پیشین مرا * تا نیاید از من این منکر خطا
۳۸۴۸ من همى‏گویم چو مرگ من ز تست‏ * با قضا من چون توانم حیله جست‏
۳۸۴۹ او همى‏افتد به پیشم کاى کریم‏ * مر مرا کن از براى حق دو نیم‏
۳۸۵۰ تا نیاید بر من این انجام بد * تا نسوزد جان من بر جان خود
۳۸۵۱ من همى‏گویم برو جف القلم‏ * ز آن قلم بس سر نگون گردد علم‏
۳۸۵۲ هیچ بغضى نیست در جانم ز تو * ز آن که این را من نمى‏دانم ز تو
۳۸۵۳ آلت حقى تو فاعل دست حق‏ * چون زنم بر آلت حق طعن و دق‏
۳۸۵۴ گفت او پس آن قصاص از بهر چیست‏ * گفت هم از حق و آن سر خفى است‏
۳۸۵۵ گر کند بر فعل خود او اعتراض‏ * ز اعتراض خود برویاند ریاض‏
۳۸۵۶ اعتراض او را رسد بر فعل خود * ز آن که در قهر است و در لطف او احد
۳۸۵۷ اندر این شهر حوادث میر اوست‏ * در ممالک مالک تدبیر اوست‏
۳۸۵۸ آلت خود را اگر او بشکند * آن شکسته گشته را نیکو کند
۳۸۵۹ رمز ننسخ آیه او ننسها * نأت خیرا در عقب مى‏دان مها
۳۸۶۰ هر شریعت را که حق منسوخ کرد * او گیا برد و عوض آورد ورد
۳۸۶۱ شب کند منسوخ شغل روز را * بین جمادى خرد افروز را
۳۸۶۲ باز شب منسوخ شد از نور روز * تا جمادى سوخت ز آن آتش فروز
۳۸۶۳ گر چه ظلمت آمد آن نوم و سبات‏ * نى درون ظلمت است آب حیات‏
۳۸۶۴ نى در آن ظلمت خردها تازه شد * سکته‏اى سرمایه‏ى آوازه شد
۳۸۶۵ که ز ضدها ضدها آمد پدید * در سویدا روشنایى آفرید
۳۸۶۶ جنگ پیغمبر مدار صلح شد * صلح این آخر زمان ز آن جنگ بد
۳۸۶۷ صد هزاران سر برید آن دلستان‏ * تا امان یابد سر اهل جهان‏
۳۸۶۸ باغبان ز آن مى‏برد شاخ مضر * تا بیابد نخل قامتها و بر
۳۸۶۹ مى‏کند از باغ دانا آن حشیش‏ * تا نماید باغ و میوه خرمیش‏
۳۸۷۰ مى‏کند دندان بد را آن طبیب‏ * تا رهد از درد و بیمارى حبیب‏
۳۸۷۱ بس زیادتها درون نقصهاست‏ * مر شهیدان را حیات اندر فناست‏
۳۸۷۲ چون بریده گشت حلق رزق خوار * یرزقون فرحین شد گوار
۳۸۷۳ حلق حیوان چون بریده شد به عدل‏ * حلق انسان رست و افزون گشت فضل‏
۳۸۷۴ حلق انسان چون ببرد هین ببین‏ * تا چه زاید کن قیاس آن بر این‏
۳۸۷۵ حلق ثالث زاید و تیمار او * شربت حق باشد و انوار او
۳۸۷۶ حلق ببریده خورد شربت ولى‏ * حلق از لا رسته مرده در بَلى‏
۳۸۷۷ بس کن اى دون همت کوته بنان‏ * تا کى‏ات باشد حیات جان به نان‏
۳۸۷۸ ز آن ندارى میوه‏اى مانند بید * کآبرو بردى پى نان سپید
۳۸۷۹ گر ندارد صبر زین نان جان حس‏ * کیمیا را گیر و زر گردان تو مس‏
۳۸۸۰ جامه شویى کرد خواهى اى فلان‏ * رو مگردان از محله‏ى گازران‏
۳۸۸۱ گر چه نان بشکست مر روزه‏ى ترا * در شکسته بند پیچ و برتر آ
۳۸۸۲ چون شکسته بند آمد دست او * پس رفو باشد یقین اشکست او
۳۸۸۳ گر تو آن را بشکنى گوید بیا * تو درستش کن ندارى دست و پا
۳۸۸۴ پس شکستن حق او باشد که او * مر شکسته گشته را داند رفو
۳۸۸۵ آن که داند دوخت او داند درید * هر چه را بفروخت نیکوتر خرید
۳۸۸۶ خانه را ویران کند زیر و زبر * پس به یک ساعت کند معمورتر
۳۸۸۷ گر یکى سر را ببرد از بدن‏ * صد هزاران سر بر آرد در زمن‏
۳۸۸۸ گر نفرمودى قصاصى بر جناة * یا نگفتى فى القصاص آمد حیات‏
۳۸۸۹ خود که را زهره بدى تا او ز خود * بر اسیر حکم حق تیغى زند
۳۸۹۰ ز آن که داند هر که چشمش را گشود * کآن کشنده سخره‏ى تقدیر بود
۳۸۹۱ هر که را آن حکم بر سر آمدى‏ * بر سر فرزند هم تیغى زدى‏
۳۸۹۲ رو بترس و طعنه کم زن بر بدان‏ * پیش دام حکم عجز خود بدان‏

1170

title of 1170
۳۸۹۳ چشم آدم بر بلیسى کو شقى ست‏ * از حقارت و از زیافت بنگریست‏
۳۸۹۴ خویش بینى کرد و آمد خود گزین‏ * خنده زد بر کار ابلیس لعین‏
۳۸۹۵ بانگ بر زد غیرت حق کاى صفى‏ * تو نمى‏دانى ز اسرار خفى‏
۳۸۹۶ پوستین را باژگونه گر کند * کوه را از بیخ و از بن بر کند
۳۸۹۷ پرده‏ى صد آدم آن دم بر درد * صد بلیس نو مسلمان آورد
۳۸۹۸ گفت آدم توبه کردم زین نظر * این چنین گستاخ نندیشم دگر
۳۸۹۹ یا غیاث المستغیثین‏ اهْدِنَا * لا افتخار بالعلوم و الغنى‏
۳۹۰۰ لا تزغ قلبا هدیت بالکرم‏ * و اصرف السوء الذى خط القلم‏
۳۹۰۱ بگذران از جان ما سوء القضا * وا مبر ما را ز اخوان صفا
۳۹۰۲ تلخ‏تر از فرقت تو هیچ نیست‏ * بى‏پناهت غیر پیچا پیچ نیست‏
۳۹۰۳ رخت ما هم رخت ما را راه زن‏ * جسم ما مر جان ما را جامه کن‏
۳۹۰۴ دست ما چون پاى ما را مى‏خورد * بى‏امان تو کسى جان چون برد
۳۹۰۵ ور برد جان زین خطرهاى عظیم‏ * برده باشد مایه‏ى ادبار و بیم‏
۳۹۰۶ ز آن که جان چون واصل جانان نبود * تا ابد با خویش کور است و کبود
۳۹۰۷ چون تو ندهى راه جان خود برده گیر * جان که بى‏تو زنده باشد مرده گیر
۳۹۰۸ گر تو طعنه مى‏زنى بر بندگان‏ * مر ترا آن مى‏رسد اى کامران‏
۳۹۰۹ ور تو ماه و مهر را گویى جفا * ور تو قد سرو را گویى دوتا
۳۹۱۰ ور تو چرخ و عرش را خوانى حقیر * ور تو کان و بحر را گویى فقیر
۳۹۱۱ آن به نسبت با کمال تو رواست‏ * ملک اکمال فناها مر تراست‏
۳۹۱۲ که تو پاکى از خطر و ز نیستى‏ * نیستان را موجد و معنیستى‏
۳۹۱۳ آن که رویانید داند سوختن‏ * ز آن که چون بدرید داند دوختن‏
۳۹۱۴ مى‏بسوزد هر خزان مر باغ را * باز رویاند گل صباغ را
۳۹۱۵ کاى بسوزیده برون آ تازه شو * بار دیگر خوب و خوب آوازه شو
۳۹۱۶ چشم نرگس کور شد بازش بساخت‏ * حلق نى ببرید و بازش خود نواخت‏
۳۹۱۷ ما چو مصنوعیم و صانع نیستیم‏ * جز زبون و جز که قانع نیستیم‏
۳۹۱۸ ما همه نفسى و نفسى مى‏زنیم‏ * گر نخوانى ما همه اهرمنیم‏
۳۹۱۹ ز آن ز اهرمن رهیدستیم ما * که خریدى جان ما را از عمى‏
۳۹۲۰ تو عصا کش هر که را که زندگى است‏ * بى‏عصا و بى‏عصا کش کور چیست‏
۳۹۲۱ غیر تو هر چه خوش است و ناخوش است‏ * آدمى سوز است و عین آتش است‏
۳۹۲۲ هر که را آتش پناه و پشت شد * هم مجوسى گشت و هم زردشت شد
۳۹۲۳ کل شی‏ء ما خلا اللَّه باطل‏ * إن فضل اللَّه غیم هاطل‏

1171

title of 1171
۳۹۲۴ باز رو سوى على و خونى‏اش‏ * و آن کرم با خونى و افزونى‏اش‏
۳۹۲۵ گفت دشمن را همى‏مى‏بینم به چشم‏ * روز و شب بر وى ندارم هیچ خشم‏
۳۹۲۶ ز آنکه مرگم همچو من خوش آمده ست‏ * مرگ من در بعث چنگ اندر زده ست‏
۳۹۲۷ مرگ بى‏مرگى بود ما را حلال‏ * برگ بى‏برگى بود ما را نوال‏
۳۹۲۸ ظاهرش مرگ و به باطن زندگى‏ * ظاهرش ابتر نهان پایندگى‏
۳۹۲۹ در رحم زادن جنین را رفتن است‏ * در جهان او را ز نو بشکفتن است‏
۳۹۳۰ چون مرا سوى اجل عشق و هواست‏ * نهى‏ لا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ‏ مراست‏
۳۹۳۱ ز آنکه نهى از دانه‏ى شیرین بود * تلخ را خود نهى حاجت کى شود
۳۹۳۲ دانه‏اى که تلخ باشد مغز و پوست‏ * تلخى و مکروهى‏اش خود نهى اوست‏
۳۹۳۳ دانه‏ى مردن مرا شیرین شده ست‏ * بل هم احیاء پى من آمده ست‏
۳۹۳۴ اقتلونی یا ثقاتی لائما * إن فی قتلی حیاتی دایما
۳۹۳۵ إن فی موتی حیاتی یا فتى‏ * کم أفارق موطنی حتى متى‏
۳۹۳۶ فرقتی لو لم تکن فی ذا السکون‏ * لم یقل‏ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ‏
۳۹۳۷ راجع آن باشد که باز آید به شهر * سوى وحدت آید از تفریق دهر

1172

title of 1172
۳۹۳۸ باز آمد کاى على زودم بکش‏ * تا نبینم آن دم و وقت ترش‏
۳۹۳۹ من حلالت مى‏کنم خونم بریز * تا نبیند چشم من آن رستخیز
۳۹۴۰ گفتم ار هر ذره‏اى خونى شود * خنجر اندر کف به قصد تو رود
۳۹۴۱ یک سر مو از تو نتواند برید * چون قلم بر تو چنان خطى کشید
۳۹۴۲ لیک بى‏غم شو شفیع تو منم‏ * خواجه‏ى روحم نه مملوک تنم‏
۳۹۴۳ پیش من این تن ندارد قیمتى‏ * بى‏تن خویشم فتى ابن الفتى‏
۳۹۴۴ خنجر و شمشیر شد ریحان من‏ * مرگ من شد بزم و نرگسدان من‏
۳۹۴۵ آن که او تن را بدین سان پى کند * حرص میرى و خلافت کى کند
۳۹۴۶ ز آن به ظاهر کوشد اندر جاه و حکم‏ * تا امیران را نماید راه و حکم‏
۳۹۴۷ تا امیرى را دهد جانى دگر * تا دهد نخل خلافت را ثمر

1173

title of 1173
۳۹۴۸ جهد پیغمبر به فتح مکه هم‏ * کى بود در حب دنیا متهم‏
۳۹۴۹ آن که او از مخزن هفت آسمان‏ * چشم و دل بر بست روز امتحان‏
۳۹۵۰ از پى نظاره‏ى او حور و جان‏ * پر شده آفاق هر هفت آسمان‏
۳۹۵۱ خویشتن آراسته از بهر او * خود و را پرواى غیر دوست کو
۳۹۵۲ آن چنان پر گشته از اجلال حق‏ * که در او هم ره نیابد آل حق‏
۳۹۵۳ لا یسع فینا نبی مرسل‏ * و الملک و الروح ایضا فاعقلوا
۳۹۵۴ گفت ما زاغیم همچون زاغ نه‏ * مست صباغیم مست باغ نه‏
۳۹۵۵ چون که مخزنهاى افلاک و عقول‏ * چون خسى آمد بر چشم رسول‏
۳۹۵۶ پس چه باشد مکه و شام و عراق‏ * که نماید او نبرد و اشتیاق‏
۳۹۵۷ آن گمان بر وى ضمیر بد کند * که قیاس از جهل و حرص خود کند
۳۹۵۸ آبگینه‏ى زرد چون سازى نقاب‏ * زرد بینى جمله نور آفتاب‏
۳۹۵۹ بشکن آن شیشه‏ى کبود و زرد را * تا شناسى گرد را و مرد را
۳۹۶۰ گرد فارس گرد سر افراشته‏ * گرد را تو مرد حق پنداشته‏
۳۹۶۱ گرد دید ابلیس و گفت این فرع طین‏ * چون فزاید بر من آتش جبین‏
۳۹۶۲ تا تو مى‏بینى عزیزان را بشر * دان که میراث بلیس است آن نظر
۳۹۶۳ گر نه فرزند بلیسى اى عنید * پس به تو میراث آن سگ چون رسید
۳۹۶۴ من نیم سگ شیر حقم حق پرست‏ * شیر حق آن است کز صورت برست‏
۳۹۶۵ شیر دنیا جوید اشکارى و برگ‏ * شیر مولى جوید آزادى و مرگ‏
۳۹۶۶ چون که اندر مرگ بیند صد وجود * همچو پروانه بسوزاند وجود
۳۹۶۷ شد هواى مرگ طوق صادقان‏ * که جهودان را بد این دم امتحان‏
۳۹۶۸ در نبى فرمود کاى قوم یهود * صادقان را مرگ باشد گنج و سود
۳۹۶۹ همچنان که آرزوى سود هست‏ * آرزوى مرگ بردن ز آن به است‏
۳۹۷۰ اى جهودان بهر ناموس کسان‏ * بگذرانید این تمنا بر زبان‏
۳۹۷۱ یک جهودى این قدر زهره نداشت‏ * چون محمد این علم را بر فراشت‏
۳۹۷۲ گفت اگر رانید این را بر زبان‏ * یک یهودى خود نماند در جهان‏
۳۹۷۳ پس یهودان مال بردند و خراج‏ * که مکن رسوا تو ما را اى سراج‏
۳۹۷۴ این سخن را نیست پایانى پدید * دست با من ده چو چشمت دوست دید

1174

title of 1174
۳۹۷۵ گفت امیر المؤمنین با آن جوان‏ * که به هنگام نبرد اى پهلوان‏
۳۹۷۶ چون خدو انداختى در روى من‏ * نفس جنبید و تبه شد خوى من‏
۳۹۷۷ نیم بهر حق شد و نیمى هوا * شرکت اندر کار حق نبود روا
۳۹۷۸ تو نگاریده‏ى کف مولاستى‏ * آن حقى کرده‏ى من نیستى‏
۳۹۷۹ نقش حق را هم به امر حق شکن‏ * بر زجاجه‏ى دوست سنگ دوست زن‏
۳۹۸۰ گبر این بشنید و نورى شد پدید * در دل او تا که زنارى برید
۳۹۸۱ گفت من تخم جفا مى‏کاشتم‏ * من ترا نوعى دگر پنداشتم‏
۳۹۸۲ تو ترازوى احد خو بوده‏اى‏ * بل زبانه‏ى هر ترازو بوده‏اى‏
۳۹۸۳ تو تبار و اصل و خویشم بوده‏اى‏ * تو فروغ شمع کیشم بوده‏اى‏
۳۹۸۴ من غلام آن چراغ چشم جو * که چراغت روشنى پذرفت از او
۳۹۸۵ من غلام موج آن دریاى نور * که چنین گوهر بر آرد در ظهور
۳۹۸۶ عرضه کن بر من شهادت را که من‏ * مر ترا دیدم سرافراز زمن‏
۳۹۸۷ قرب پنجه کس ز خویش و قوم او * عاشقانه سوى دین کردند رو
۳۹۸۸ او به تیغ حلم چندین حلق را * وا خرید از تیغ و چندین خلق را
۳۹۸۹ تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر * بل ز صد لشکر ظفر انگیزتر
۳۹۹۰ اى دریغا لقمه‏اى دو خورده شد * جوشش فکرت از آن افسرده شد
۳۹۹۱ گندمى خورشید آدم را کسوف‏ * چون ذنب شعشاع بدرى را خسوف‏
۳۹۹۲ اینت لطف دل که از یک مشت گل‏ * ماه او چون مى‏شود پروین گسل‏
۳۹۹۳ نان چو معنى بود خوردش سود بود * چون که صورت گشت انگیزد جحود
۳۹۹۴ همچو خار سبز کاشتر مى‏خورد * ز ان خورش صد نفع و لذت مى‏برد
۳۹۹۵ چون که آن سبزیش رفت و خشک گشت‏ * چون همان را مى‏خورد اشتر ز دشت‏
۳۹۹۶ مى‏دراند کام و لنجش اى دریغ‏ * کان چنان ورد مربى گشت تیغ‏
۳۹۹۷ نان چو معنى بود بود آن خار سبز * چون که صورت شد کنون خشک است و گبز
۳۹۹۸ تو بد آن عادت که او را پیش از این‏ * خورده بودى اى وجود نازنین‏
۳۹۹۹ بر همان بو مى‏خورى این خشک را * بعد از آن کامیخت معنى با ثرى‏
۴۰۰۰ گشت خاک آمیز و خشک و گوشت بر * ز آن گیاه اکنون بپرهیز اى شتر
۴۰۰۱ سخت خاک آلود مى‏آید سخن‏ * آب تیره شد سر چه بند کن‏
۴۰۰۲ تا خدایش باز صاف و خوش کند * او که تیره کرد هم صافش کند
۴۰۰۳ صبر آرد آرزو را نه شتاب‏ * صبر کن و الله اعلم بالصواب‏