vol.1

1001

مثنوى معنوى، متن
۱ بشنو از نى چون حكايت مى‏كند * از جدايى‏ها شكايت مى‏كند
۱Kبشنو از نى چون حكايت می‌کندdummy *
۲ كز نيستان تا مرا ببريده‏اند * در نفيرم مرد و زن ناليده‏اند
۲Kكَزْ نيّسْتان تا مَرا بُبْريده‌‏اندdummy *
۳ سينه خواهم شرحه شرحه از فراق‏ * تا بگويم شرح درد اشتياق‏
۴ هر كسى كاو دور ماند از اصل خويش‏ * باز جويد روزگار وصل خويش‏
۵ من به هر جمعيتى نالان شدم‏ * جفت بد حالان و خوش حالان شدم‏
۶ هر كسى از ظن خود شد يار من‏ * از درون من نجست اسرار من‏
۷ سر من از ناله‏ى من دور نيست‏ * ليك چشم و گوش را آن نور نيست‏
۸ تن ز جان و جان ز تن مستور نيست‏ * ليك كس را ديد جان دستور نيست‏
۹ آتش است اين بانگ ناى و نيست باد * هر كه اين آتش ندارد نيست باد
۱۰ آتش عشق است كاندر نى فتاد * جوشش عشق است كاندر مى‏فتاد
۱۱ نى حريف هر كه از يارى بريد * پرده‏هايش پرده‏هاى ما دريد
۱۲ همچو نى زهرى و ترياقى كه ديد * همچو نى دمساز و مشتاقى كه ديد
۱۳ نى حديث راه پر خون مى‏كند * قصه‏هاى عشق مجنون مى‏كند
۱۴ محرم اين هوش جز بى‏هوش نيست‏ * مر زبان را مشترى جز گوش نيست‏
۱۵ در غم ما روزها بى‏گاه شد * روزها با سوزها همراه شد
۱۶ روزها گر رفت گو رو باك نيست‏ * تو بمان اى آن كه چون تو پاك نيست‏
۱۷ هر كه جز ماهى ز آبش سير شد * هر كه بى‏روزى است روزش دير شد
۱۸ درنيابد حال پخته هيچ خام‏ * پس سخن كوتاه بايد و السلام‏
۱۹ بند بگسل، باش آزاد اى پسر * چند باشى بند سيم و بند زر
۲۰ گر بريزى بحر را در كوزه‏اى‏ * چند گنجد قسمت يك روزه‏اى‏
۲۱ كوزه‏ى چشم حريصان پر نشد * تا صدف قانع نشد پر در نشد
۲۲ هر كه را جامه ز عشقى چاك شد * او ز حرص و عيب كلى پاك شد
۲۳ شاد باش اى عشق خوش سوداى ما * اى طبيب جمله علتهاى ما
۲۴ اى دواى نخوت و ناموس ما * اى تو افلاطون و جالينوس ما
۲۵ جسم خاك از عشق بر افلاك شد * كوه در رقص آمد و چالاك شد
۲۶ عشق جان طور آمد عاشقا * طور مست و خر موسى صاعقا
۲۷ با لب دمساز خود گر جفتمى‏ * همچو نى من گفتنيها گفتمى‏
۲۸ هر كه او از هم زبانى شد جدا * بى‏زبان شد گر چه دارد صد نوا
۲۹ چون كه گل رفت و گلستان در گذشت‏ * نشنوى ز ان پس ز بلبل سر گذشت‏
۳۰ جمله معشوق است و عاشق پرده‏اى‏ * زنده معشوق است و عاشق مرده‏اى‏
۳۱ چون نباشد عشق را پرواى او * او چو مرغى ماند بى‏پر، واى او
۳۲ من چگونه هوش دارم پيش و پس‏ * چون نباشد نور يارم پيش و پس‏
۳۳ عشق خواهد كاين سخن بيرون بود * آينه غماز نبود چون بود
۳۴ آينه‏ت دانى چرا غماز نيست‏ * ز انكه زنگار از رخش ممتاز نيست‏
۳۵ بشنويد اى دوستان اين داستان‏ * خود حقيقت نقد حال ماست آن‏

1002

حکايت عاشق شدن پادشاهئ بر كنيزکئ و بادشاه کنئزک را
۳۶ بود شاهى در زمانى پيش از اين‏ * ملك دنيا بودش و هم ملك دين‏
۳۷ اتفاقا شاه روزى شد سوار * با خواص خويش از بهر شكار
۳۸ يك كنيزك ديد شه بر شاه راه‏ * شد غلام آن كنيزك جان شاه‏
۳۹ مرغ جانش در قفس چون مى‏طپيد * داد مال و آن كنيزك را خريد
۴۰ چون خريد او را و برخوردار شد * آن كنيزك از قضا بيمار شد
۴۱ آن يكى خر داشت، پالانش نبود * يافت پالان گرگ خر را در ربود
۴۲ كوزه بودش آب مى‏نامد به دست‏ * آب را چون يافت خود كوزه شكست‏
۴۳ شه طبيبان جمع كرد از چپ و راست‏ * گفت جان هر دو در دست شماست‏
۴۴ جان من سهل است جان جانم اوست‏ * دردمند و خسته‏ام درمانم اوست‏
۴۵ هر كه درمان كرد مر جان مرا * برد گنج و در و مرجان مرا
۴۶ جمله گفتندش كه جان‏بازى كنيم‏ * فهم گرد آريم و انبازى كنيم‏
۴۷ هر يكى از ما مسيح عالمى است‏ * هر الم را در كف ما مرهمى است‏
۴۸ ( (گر خدا خواهد))* نگفتند از بطر * پس خدا بنمودشان عجز بشر
۴۹ ترك استثنا مرادم قسوتى است‏ * نى همين گفتن كه عارض حالتى است‏
۵۰ اى بسا ناورده استثنا به گفت‏ * جان او با جان استثناست جفت‏
۵۱ هر چه كردند از علاج و از دوا * گشت رنج افزون و حاجت ناروا
۵۲ آن كنيزك از مرض چون موى شد * چشم شه از اشك خون چون جوى شد
۵۳ از قضا سركنگبين صفرا فزود * روغن بادام خشكى مى‏نمود
۵۴ از هليله قبض شد اطلاق رفت‏ * آب آتش را مدد شد همچو نفت‏

1003

ظاهر شدن عجز حکيمان از معالجۀ كنيزک بر پادشاه و روی آوردن پادشاه به در گاه خدا و خواب ددن شاه و لی را
۵۵ شه چو عجز آن حكيمان را بديد * پا برهنه جانب مسجد دويد
۵۶ رفت در مسجد سوى محراب شد * سجده گاه از اشك شه پر آب شد
۵۷ چون به خويش آمد ز غرقاب فنا * خوش زبان بگشاد در مدح و ثنا
۵۸ كاى كمينه بخششت ملك جهان‏ * من چه گويم چون تو مى‏دانى نهان‏
۵۹ اى هميشه حاجت ما را پناه‏ * بار ديگر ما غلط كرديم راه‏
۶۰ ليك گفتى گر چه مى‏دانم سرت‏ * زود هم پيدا كنش بر ظاهرت‏
۶۱ چون بر آورد از ميان جان خروش‏ * اندر آمد بحر بخشايش به جوش‏
۶۲ در ميان گريه خوابش در ربود * ديد در خواب او كه پيرى رو نمود
۶۳ گفت اى شه مژده حاجاتت رواست‏ * گر غريبى آيدت فردا ز ماست‏
۶۴ چون كه آيد او حكيمى حاذق است‏ * صادقش دان كه امين و صادق است‏
۶۵ در علاجش سحر مطلق را ببين‏ * در مزاجش قدرت حق را ببين‏
۶۶ چون رسيد آن وعده‏گاه و روز شد * آفتاب از شرق، اختر سوز شد
۶۷ بود اندر منظره شه منتظر * تا ببيند آن چه بنمودند سر
۶۸ ديد شخصى فاضلى پر مايه‏اى‏ * آفتابى در ميان سايه‏اى‏
۶۹ مى‏رسيد از دور مانند هلال‏ * نيست بود و هست بر شكل خيال‏
۷۰ نيست وش باشد خيال اندر روان‏ * تو جهانى بر خيالى بين روان‏
۷۱ بر خيالى صلح‏شان و جنگشان‏ * وز خيالى فخرشان و ننگشان‏
۷۲ آن خيالاتى كه دام اولياست‏ * عكس مه رويان بستان خداست‏*
۷۳ آن خيالى كه شه اندر خواب ديد * در رخ مهمان همى‏آمد پديد
۷۴ شه به جاى حاجيان واپيش رفت‏ * پيش آن مهمان غيب خويش رفت‏
۷۵ هر دو بحرى آشنا آموخته‏ * هر دو جان بى‏دوختن بر دوخته‏
۷۶ گفت معشوقم تو بوده ستى نه آن‏ * ليك كار از كار خيزد در جهان‏
۷۷ اى مرا تو مصطفى من چون عمر * از براى خدمتت بندم كمر

1004

از خداوند و
۷۸ از خدا جوييم توفيق ادب‏ * بى‏ادب محروم گشت از لطف رب*
۷۹ بى‏ادب تنها نه خود را داشت بد * بلكه آتش در همه آفاق زد
۸۰ مايده از آسمان در مى‏رسيد * بى‏شرى و بيع و بى‏گفت و شنيد
۸۱ در ميان قوم موسى چند كس‏ * بى‏ادب گفتند كو سير و عدس‏
۸۲ منقطع شد خوان و نان از آسمان‏ * ماند رنج زرع و بيل و داسمان‏
۸۳ باز عيسى چون شفاعت كرد، حق‏ * خوان فرستاد و غنيمت بر طبق‏
۸۴ باز گستاخان ادب بگذاشتند * چون گدايان زله‏ها برداشتند
۸۵ لابه كرده عيسى ايشان را كه اين‏ * دايم است و كم نگردد از زمين‏
۸۶ بد گمانى كردن و حرص آورى‏ * كفر باشد پيش خوان مهترى‏
۸۷ ز ان گدا رويان ناديده ز آز * آن در رحمت بر ايشان شد فراز
۸۸ ابر برنايد پى منع زكات‏ * وز زنا افتد وبا اندر جهات‏
۸۹ هر چه بر تو آيد از ظلمات و غم‏ * آن ز بى‏باكى و گستاخى است هم‏
۹۰ هر كه بى‏باكى كند در راه دوست‏ * ره زن مردان شد و نامرد اوست‏
۹۱ از ادب پر نور گشته است اين فلك‏ * وز ادب معصوم و پاك آمد ملك‏
۹۲ بد ز گستاخى كسوف آفتاب‏ * شد عزازيلى ز جرات رد باب‏*

1005

ملاقات پادشاه با آن طبيب الهي که در خوابش بشارت داده بودند به ملاقات او
۹۳ دست بگشاد و كنارانش گرفت‏ * همچو عشق اندر دل و جانش گرفت‏
۹۴ دست و پيشانيش بوسيدن گرفت‏ * وز مقام و راه پرسيدن گرفت‏
۹۵ پرس پرسان مى‏كشيدش تا به صدر * گفت گنجى يافتم آخر به صبر
۹۶ گفت اى نور حق و دفع حرج‏ * معنى الصبر مفتاح الفرج‏
۹۷ اى لقاى تو جواب هر سؤال‏ * مشكل از تو حل شود بى‏قيل و قال‏
۹۸ ترجمانى هر چه ما را در دل است‏ * دست گيرى هر كه پايش در گل است‏
۹۹ مرحبا يا مجتبى يا مرتضى‏ * إن تغب جاء القضاء ضاق الفضا
۱۰۰ أنت مولى القوم من لا يشتهي‏ * قد ردى‏ كَلَّا لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ‏

1006

title of 1006
۱۰۱ چون گذشت آن مجلس و خوان كرم‏ * دست او بگرفت و برد اندر حرم‏
۱۰۲ قصه‏ى رنجور و رنجورى بخواند * بعد از آن در پيش رنجورش نشاند
۱۰۳ رنگ رو و نبض و قاروره بديد * هم علاماتش هم اسبابش شنيد
۱۰۴ گفت هر دارو كه ايشان كرده‏اند * آن عمارت نيست ويران كرده‏اند
۱۰۵ بى‏خبر بودند از حال درون‏ * أستعيذ اللَّه مما يفترون‏
۱۰۶ ديد رنج و كشف شد بر وى نهفت‏ * ليك پنهان كرد و با سلطان نگفت‏
۱۰۷ رنجش از صفرا و از سودا نبود * بوى هر هيزم پديد آيد ز دود
۱۰۸ ديد از زاريش كو زار دل است‏ * تن خوش است و او گرفتار دل است‏
۱۰۹ عاشقى پيداست از زارى دل‏ * نيست بيمارى چو بيمارى دل‏
۱۱۰ علت عاشق ز علتها جداست‏ * عشق اصطرلاب اسرار خداست‏
۱۱۱ عاشقى گر زين سر و گر ز ان سر است‏ * عاقبت ما را بدان سر رهبر است‏
۱۱۲ هر چه گويم عشق را شرح و بيان‏ * چون به عشق آيم خجل گردم از آن‏
۱۱۳ گر چه تفسير زبان روشن‏گر است‏ * ليك عشق بى‏زبان روشن‏تر است‏
۱۱۴ چون قلم اندر نوشتن مى‏شتافت‏ * چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت‏
۱۱۵ عقل در شرحش چو خر در گل بخفت‏ * شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت‏
۱۱۶ آفتاب آمد دليل آفتاب‏ * گر دليلت بايد از وى رو متاب‏
۱۱۷ از وى ار سايه نشانى مى‏دهد * شمس هر دم نور جانى مى‏دهد
۱۱۸ سايه خواب آرد ترا همچون سمر * چون بر آيد شمس‏ انْشَقَّ الْقَمَرُ
۱۱۹ *
۱۲۰ شمس در خارج اگر چه هست فرد * مى‏توان هم مثل او تصوير كرد
۱۲۱ شمس جان كاو خارج آمد از اثير * نبودش در ذهن و در خارج نظير
۱۲۲ در تصور ذات او را گنج كو * تا در آيد در تصور مثل او
۱۲۳ چون حديث روى شمس الدين رسيد * شمس چارم آسمان سر در كشيد
۱۲۴ واجب آيد چون كه آمد نام او * شرح كردن رمزى از انعام او
۱۲۵ اين نفس جان دامنم بر تافته ست‏ * بوى پيراهان يوسف يافته ست‏
۱۲۶ از براى حق صحبت سالها * باز گو حالى از آن خوش حالها
۱۲۷ تا زمين و آسمان خندان شود * عقل و روح و ديده صد چندان شود
۱۲۸ لا تكلفني فإنى في الفنا * كلت أفهامي فلا أحصي ثنا
۱۲۹ كل شى‏ء قاله غير المفيق‏ * إن تكلف أو تصلف لا يليق‏
۱۳۰ من چه گويم يك رگم هشيار نيست‏ * شرح آن يارى كه او را يار نيست‏
۱۳۱ شرح اين هجران و اين خون جگر * اين زمان بگذار تا وقت دگر
۱۳۲ قال أطعمني فإني جائع‏ * و اعتجل فالوقت سيف قاطع‏
۱۳۳ صوفى ابن الوقت باشد اى رفيق‏ * نيست فردا گفتن از شرط طريق‏
۱۳۴ تو مگر خود مرد صوفى نيستى‏ * هست را از نسيه خيزد نيستى‏
۱۳۵ گفتمش پوشيده خوشتر سر يار * خود تو در ضمن حكايت گوش دار
۱۳۶ خوشتر آن باشد كه سر دلبران‏ * گفته آيد در حديث ديگران‏
۱۳۷ گفت مكشوف و برهنه گوى اين‏ * آشكارا به كه پنهان ذكر دين‏
۱۳۸ پرده بردار و برهنه گو كه من‏ * مى‏نخسبم با صنم با پيرهن‏
۱۳۹ گفتم ار عريان شود او در عيان‏ * نى تو مانى نى كنارت نى ميان‏
۱۴۰ آرزو مى‏خواه ليك اندازه خواه‏ * بر نتابد كوه را يك برگ كاه‏
۱۴۱ آفتابى كز وى اين عالم فروخت‏ * اندكى گر پيش آيد جمله سوخت‏
۱۴۲ فتنه و آشوب و خون‏ريزى مجوى‏ * بيش از اين از شمس تبريزى مگوى‏
۱۴۳ اين ندارد آخر از آغاز گوى‏ * رو تمام اين حكايت باز گوى‏

1007

title of 1007
۱۴۴ گفت اى شه خلوتى كن خانه را * دور كن هم خويش و هم بيگانه را
۱۴۵ كس ندارد گوش در دهليزها * تا بپرسم زين كنيزك چيزها
۱۴۶ خانه خالى ماند و يك ديار نى‏ * جز طبيب و جز همان بيمار نى‏
۱۴۷ نرم نرمك گفت شهر تو كجاست‏ * كه علاج اهل هر شهرى جداست‏
۱۴۸ و اندر آن شهر از قرابت كيستت‏ * خويشى و پيوستگى با چيستت‏
۱۴۹ دست بر نبضش نهاد و يك به يك‏ * باز مى‏پرسيد از جور فلك‏
۱۵۰ چون كسى را خار در پايش جهد * پاى خود را بر سر زانو نهد
۱۵۱ وز سر سوزن همى‏جويد سرش‏ * ور نيابد مى‏كند با لب ترش‏
۱۵۲ خار در پا شد چنين دشوار ياب‏ * خار در دل چون بود واده جواب‏
۱۵۳ خار در دل گر بديدى هر خسى‏ * دست كى بودى غمان را بر كسى‏
۱۵۴ كس به زير دم خر خارى نهد * خر نداند دفع آن بر مى‏جهد
۱۵۵ بر جهد و ان خار محكمتر زند * عاقلى بايد كه خارى بر كند
۱۵۶ خر ز بهر دفع خار از سوز و درد * جفته مى‏انداخت صد جا زخم كرد
۱۵۷ آن حكيم خارچين استاد بود * دست مى‏زد جا به جا مى‏آزمود
۱۵۸ ز ان كنيزك بر طريق داستان‏ * باز مى‏پرسيد حال دوستان‏
۱۵۹ با حكيم او قصه‏ها مى‏گفت فاش‏ * از مقام و خاجگان و شهر تاش‏
۱۶۰ سوى قصه گفتنش مى‏داشت گوش‏ * سوى نبض و جستنش مى‏داشت هوش‏
۱۶۱ تا كه نبض از نام كى گردد جهان‏ * او بود مقصود جانش در جهان‏
۱۶۲ دوستان شهر او را بر شمرد * بعد از آن شهرى دگر را نام برد
۱۶۳ گفت چون بيرون شدى از شهر خويش‏ * در كدامين شهر بوده ستى تو بيش‏
۱۶۴ نام شهرى گفت وز آن هم در گذشت‏ * رنگ روى و نبض او ديگر نگشت‏
۱۶۵ خواجگان و شهرها را يك به يك‏ * باز گفت از جاى و از نان و نمك‏
۱۶۶ شهر شهر و خانه خانه قصه كرد * نى رگش جنبيد و نى رخ گشت زرد
۱۶۷ نبض او بر حال خود بد بى‏گزند * تا بپرسيد از سمرقند چو قند
۱۶۸ نبض جست و روى سرخ و زرد شد * كز سمرقندى زرگر فرد شد
۱۶۹ چون ز رنجور آن حكيم اين راز يافت‏ * اصل آن درد و بلا را باز يافت‏
۱۷۰ گفت كوى او كدام است در گذر * او سر پل گفت و كوى غاتفر
۱۷۱ گفت دانستم كه رنجت چيست زود * در خلاصت سحرها خواهم نمود
۱۷۲ شاد باش و فارغ و ايمن كه من‏ * آن كنم با تو كه باران با چمن‏
۱۷۳ من غم تو مى‏خورم تو غم مخور * بر تو من مشفق‏ترم از صد پدر
۱۷۴ هان و هان اين راز را با كس مگو * گر چه از تو شه كند بس جستجو
۱۷۵ چون كه اسرارت نهان در دل شود * آن مرادت زودتر حاصل شود
۱۷۶ گفت پيغمبر كه هر كه سر نهفت‏ * زود گردد با مراد خويش جفت‏
۱۷۷ دانه چون اندر زمين پنهان شود * سر آن سر سبزى بستان شود
۱۷۸ زر و نقره گر نبودندى نهان‏ * پرورش كى يافتندى زير كان‏
۱۷۹ وعده‏ها و لطفهاى آن حكيم‏ * كرد آن رنجور را ايمن ز بيم‏
۱۸۰ وعده‏ها باشد حقيقى دل پذير * وعده‏ها باشد مجازى تاسه‏گير
۱۸۱ وعده‏ى اهل كرم گنج روان‏ * وعده‏ى نااهل شد رنج روان‏

1008

title of 1008
۱۸۲ بعد از آن برخاست و عزم شاه كرد * شاه را ز ان شمه‏اى آگاه كرد
۱۸۳ گفت تدبير آن بود كان مرد را * حاضر آريم از پى اين درد را
۱۸۴ مرد زرگر را بخوان ز ان شهر دور * با زر و خلعت بده او را غرور

1009

title of 1009
۱۸۵ شه فرستاد آن طرف يك دو رسول‏ * حاذقان و كافيان بس عدول‏
۱۸۶ تا سمرقند آمدند آن دو امير * پيش آن زرگر ز شاهنشه بشير
۱۸۷ كاى لطيف استاد كامل معرفت‏ * فاش اندر شهرها از تو صفت‏
۱۸۸ نك فلان شه از براى زرگرى‏ * اختيارت كرد زيرا مهترى‏
۱۸۹ اينك اين خلعت بگير و زر و سيم‏ * چون بيايى خاص باشى و نديم‏
۱۹۰ مرد مال و خلعت بسيار ديد * غره شد از شهر و فرزندان بريد
۱۹۱ اندر آمد شادمان در راه مرد * بى‏خبر كان شاه قصد جانش كرد
۱۹۲ اسب تازى بر نشست و شاد تاخت‏ * خونبهاى خويش را خلعت شناخت‏
۱۹۳ اى شده اندر سفر با صد رضا * خود به پاى خويش تا سوء القضا
۱۹۴ در خيالش ملك و عز و مهترى‏ * گفت عزرائيل رو آرى برى‏
۱۹۵ چون رسيد از راه آن مرد غريب‏ * اندر آوردش به پيش شه طبيب‏
۱۹۶ سوى شاهنشاه بردندش به ناز * تا بسوزد بر سر شمع طراز
۱۹۷ شاه ديد او را بسى تعظيم كرد * مخزن زر را بدو تسليم كرد
۱۹۸ پس حكيمش گفت كاى سلطان مه‏ * آن كنيزك را بدين خواجه بده‏
۱۹۹ تا كنيزك در وصالش خوش شود * آب وصلش دفع آن آتش شود
۲۰۰ شه بدو بخشيد آن مه روى را * جفت كرد آن هر دو صحبت جوى را
۲۰۱ مدت شش ماه مى‏راندند كام‏ * تا به صحت آمد آن دختر تمام‏
۲۰۲ بعد از آن از بهر او شربت بساخت‏ * تا بخورد و پيش دختر مى‏گداخت‏
۲۰۳ چون ز رنجورى جمال او نماند * جان دختر در وبال او نماند
۲۰۴ چون كه زشت و ناخوش و رخ زرد شد * اندك اندك در دل او سرد شد
۲۰۵ عشقهايى كز پى رنگى بود * عشق نبود عاقبت ننگى بود
۲۰۶ كاش كان هم ننگ بودى يك سرى‏ * تا نرفتى بر وى آن بد داورى‏
۲۰۷ خون دويد از چشم همچون جوى او * دشمن جان وى آمد روى او
۲۰۸ دشمن طاوس آمد پر او * اى بسى شه را بكشته فر او
۲۰۹ گفت من آن آهوم كز ناف من‏ * ريخت اين صياد خون صاف من‏
۲۱۰ اى من آن روباه صحرا كز كمين‏ * سر بريدندش براى پوستين‏
۲۱۱ اى من آن پيلى كه زخم پيل بان‏ * ريخت خونم از براى استخوان‏
۲۱۲ آن كه كشتستم پى مادون من‏ * مى‏نداند كه نخسبد خون من‏
۲۱۳ بر من است امروز و فردا بر وى است‏ * خون چون من كس چنين ضايع كى است‏
۲۱۴ گر چه ديوار افكند سايه‏ى دراز * باز گردد سوى او آن سايه باز
۲۱۵ اين جهان كوه است و فعل ما ندا * سوى ما آيد نداها را صدا
۲۱۶ اين بگفت و رفت در دم زير خاك‏ * آن كنيزك شد ز عشق و رنج پاك‏
۲۱۷ ز انكه عشق مردگان پاينده نيست‏ * ز انكه مرده سوى ما آينده نيست‏
۲۱۸ عشق زنده در روان و در بصر * هر دمى باشد ز غنچه تازه‏تر
۲۱۹ عشق آن زنده گزين كاو باقى است‏ * كز شراب جان فزايت ساقى است‏
۲۲۰ عشق آن بگزين كه جمله انبيا * يافتند از عشق او كار و كيا
۲۲۱ تو مگو ما را بدان شه بار نيست‏ * با كريمان كارها دشوار نيست‏

1010

title of 1010
۲۲۲ كشتن آن مرد بر دست حكيم‏ * نى پى اوميد بود و نى ز بيم‏
۲۲۳ او نكشتش از براى طبع شاه‏ * تا نيامد امر و الهام اله‏
۲۲۴ آن پسر را كش خضر ببريد حلق‏ * سر آن را درنيابد عام خلق‏
۲۲۵ آن كه از حق يابد او وحى و جواب‏ * هر چه فرمايد بود عين صواب‏
۲۲۶ آن كه جان بخشد اگر بكشد رواست‏ * نايب است و دست او دست خداست‏
۲۲۷ همچو اسماعيل پيشش سر بنه‏ * شاد و خندان پيش تيغش جان بده‏
۲۲۸ تا بماند جانت خندان تا ابد * همچو جان پاك احمد با احد
۲۲۹ عاشقان جام فرح آن گه كشند * كه به دست خويش خوبانشان كشند
۲۳۰ شاه آن خون از پى شهوت نكرد * تو رها كن بد گمانى و نبرد
۲۳۱ تو گمان بردى كه كرد آلودگى‏ * در صفا غش كى هلد پالودگى‏
۲۳۲ بهر آن است اين رياضت وين جفا * تا بر آرد كوره از نقره جفا
۲۳۳ بهر آن است امتحان نيك و بد * تا بجوشد بر سر آرد زر زبد
۲۳۴ گر نبودى كارش الهام اله‏ * او سگى بودى دراننده نه شاه‏
۲۳۵ پاك بود از شهوت و حرص و هوا * نيك كرد او ليك نيك بد نما
۲۳۶ گر خضر در بحر كشتى را شكست‏ * صد درستى در شكست خضر هست‏
۲۳۷ وهم موسى با همه نور و هنر * شد از آن محجوب، تو بى‏پر مپر
۲۳۸ آن گل سرخ است تو خونش مخوان‏ * مست عقل است او تو مجنونش مخوان‏
۲۳۹ گر بدى خون مسلمان كام او * كافرم گر بردمى من نام او
۲۴۰ مى‏بلرزد عرش از مدح شقى‏ * بد گمان گردد ز مدحش متقى‏
۲۴۱ شاه بود و شاه بس آگاه بود * خاص بود و خاصه‏ى اللَّه بود
۲۴۲ آن كسى را كش چنين شاهى كشد * سوى بخت و بهترين جاهى كشد
۲۴۳ گر نديدى سود او در قهر او * كى شدى آن لطف مطلق قهر جو
۲۴۴ بچه مى‏لرزد از آن نيش حجام‏ * مادر مشفق در آن غم شاد كام‏
۲۴۵ نيم جان بستاند و صد جان دهد * آن چه در وهمت نيايد آن دهد
۲۴۶ تو قياس از خويش مى‏گيرى و ليك‏ * دور دور افتاده‏اى بنگر تو نيك‏

1011

title of 1011
۲۴۷ بود بقالى و وى را طوطيى‏ * خوش نوايى سبز و گويا طوطيى‏
۲۴۸ بر دكان بودى نگهبان دكان‏ * نكته گفتى با همه سوداگران‏
۲۴۹ در خطاب آدمى ناطق بدى‏ * در نواى طوطيان حاذق بدى‏
۲۵۰ جست از سوى دكان سويى گريخت‏ * شيشه‏هاى روغن گل را بريخت‏
۲۵۱ از سوى خانه بيامد خواجه‏اش‏ * بر دكان بنشست فارغ خواجه‏وش‏
۲۵۲ ديد پر روغن دكان و جامه چرب‏ * بر سرش زد گشت طوطى كل ز ضرب‏
۲۵۳ روزكى چندى سخن كوتاه كرد * مرد بقال از ندامت آه كرد
۲۵۴ ريش بر مى‏كند و مى‏گفت اى دريغ‏ * كافتاب نعمتم شد زير ميغ‏
۲۵۵ دست من بشكسته بودى آن زمان‏ * كه زدم من بر سر آن خوش زبان‏
۲۵۶ هديه‏ها مى‏داد هر درويش را * تا بيابد نطق مرغ خويش را
۲۵۷ بعد سه روز و سه شب حيران و زار * بر دكان بنشسته بد نوميد وار
۲۵۸ مى‏نمود آن مرغ را هر گون شگفت‏ * تا كه باشد كاندر آيد او بگفت‏
۲۵۹ جولقيى سر برهنه مى‏گذشت‏ * با سر بى‏مو چو پشت طاس و طشت‏
۲۶۰ طوطى اندر گفت آمد در زمان‏ * بانگ بر درويش زد كه هى فلان‏
۲۶۱ از چه اى كل با كلان آميختى‏ * تو مگر از شيشه روغن ريختى‏
۲۶۲ از قياسش خنده آمد خلق را * كو چو خود پنداشت صاحب دلق را
۲۶۳ كار پاكان را قياس از خود مگير * گر چه ماند در نبشتن شير و شير
۲۶۴ جمله عالم زين سبب گمراه شد * كم كسى ز ابدال حق آگاه شد
۲۶۵ همسرى با انبيا برداشتند * اوليا را همچو خود پنداشتند
۲۶۶ گفته اينك ما بشر ايشان بشر * ما و ايشان بسته‏ى خوابيم و خور
۲۶۷ اين ندانستند ايشان از عمى‏ * هست فرقى در ميان بى‏منتها
۲۶۸ هر دو گون زنبور خوردند از محل‏ * ليك شد ز ان نيش و زين ديگر عسل‏
۲۶۹ هر دو گون آهو گيا خوردند و آب‏ * زين يكى سرگين شد و ز ان مشك ناب‏
۲۷۰ هر دو نى خوردند از يك آب خور * اين يكى خالى و آن پر از شكر
۲۷۱ صد هزاران اين چنين اشباه بين‏ * فرقشان هفتاد ساله راه بين‏
۲۷۲ اين خورد گردد پليدى زو جدا * آن خورد گردد همه نور خدا
۲۷۳ اين خورد زايد همه بخل و حسد * و آن خورد زايد همه نور احد
۲۷۴ اين زمين پاك و ان شوره ست و بد * اين فرشته‏ى پاك و ان ديو است و دد
۲۷۵ هر دو صورت گر بهم ماند رواست‏ * آب تلخ و آب شيرين را صفاست‏
۲۷۶ جز كه صاحب ذوق كى شناسد بياب‏ * او شناسد آب خوش از شوره آب‏
۲۷۷ سحر را با معجزه كرده قياس‏ * هر دو را بر مكر پندارد اساس‏
۲۷۸ ساحران موسى از استيزه را * بر گرفته چون عصاى او عصا
۲۷۹ زين عصا تا آن عصا فرقى است ژرف‏ * زين عمل تا آن عمل راهى شگرف‏
۲۸۰ لعنة اللَّه اين عمل را در قفا * رحمه اللَّه آن عمل را در وفا
۲۸۱ كافران اندر مرى بوزينه طبع‏ * آفتى آمد درون سينه طبع‏
۲۸۲ هر چه مردم مى‏كند بوزينه هم‏ * آن كند كز مرد بيند دم‏به‏دم‏
۲۸۳ او گمان برده كه من كژدم چو او * فرق را كى داند آن استيزه رو
۲۸۴ اين كند از امر و او بهر ستيز * بر سر استيزه رويان خاك ريز
۲۸۵ آن منافق با موافق در نماز * از پى استيزه آيد نى نياز
۲۸۶ در نماز و روزه و حج و زكات‏ * با منافق مومنان در برد و مات‏
۲۸۷ مومنان را برد باشد عاقبت‏ * بر منافق مات اندر آخرت‏
۲۸۸ گر چه هر دو بر سر يك بازى‏اند * هر دو با هم مروزى و رازى‏اند
۲۸۹ هر يكى سوى مقام خود رود * هر يكى بر وفق نام خود رود
۲۹۰ مومنش خوانند جانش خوش شود * ور منافق تيز و پر آتش شود
۲۹۱ نام او محبوب از ذات وى است‏ * نام اين مبغوض از آفات وى است‏
۲۹۲ ميم و واو و ميم و نون تشريف نيست‏ * لفظ مومن جز پى تعريف نيست‏
۲۹۳ گر منافق خوانى‏اش اين نام دون‏ * همچو كژدم مى‏خلد در اندرون‏
۲۹۴ گرنه اين نام اشتقاق دوزخ است‏ * پس چرا در وى مذاق دوزخ است‏
۲۹۵ زشتى آن نام بد از حرف نيست‏ * تلخى آن آب بحر از ظرف نيست‏
۲۹۶ حرف ظرف آمد در او معنى چو آب‏ * بحر معنى‏ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ‏
۲۹۷ بحر تلخ و بحر شيرين در جهان‏ * در ميانشان‏ بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ‏
۲۹۸ وانگه اين هر دو ز يك اصلى روان‏ * بر گذر زين هر دو رو تا اصل آن‏
۲۹۹ زر قلب و زر نيكو در عيار * بى‏محك هرگز ندانى ز اعتبار
۳۰۰ هر كه را در جان خدا بنهد محك‏ * هر يقين را باز داند او ز شك‏
۳۰۱ در دهان زنده خاشاكى جهد * آن گه آرامد كه بيرونش نهد
۳۰۲ در هزاران لقمه يك خاشاك خرد * چون در آمد حس زنده پى ببرد
۳۰۳ حس دنيا نردبان اين جهان‏ * حس دينى نردبان آسمان‏
۳۰۴ صحت اين حس بجوييد از طبيب‏ * صحت آن حس بخواهيد از حبيب‏
۳۰۵ صحت اين حس ز معمورى تن‏ * صحت آن حس ز تخريب بدن‏
۳۰۶ راه جان مر جسم را ويران كند * بعد از آن ويرانى آبادان كند
۳۰۷ كرد ويران خانه بهر گنج زر * وز همان گنجش كند معمورتر
۳۰۸ آب را ببريد و جو را پاك كرد * بعد از آن در جو روان كرد آب خورد
۳۰۹ پوست را بشكافت و پيكان را كشيد * پوست تازه بعد از آتش بردميد
۳۱۰ قلعه ويران كرد و از كافر ستد * بعد از آن بر ساختش صد برج و سد
۳۱۱ كار بى‏چون را كه كيفيت نهد * اين كه گفتم هم ضرورت مى‏دهد
۳۱۲ گه چنين بنمايد و گه ضد اين‏ * جز كه حيرانى نباشد كار دين‏
۳۱۳ نى چنان حيران كه پشتش سوى اوست‏ * بل چنين حيران و غرق و مست دوست‏
۳۱۴ آن يكى را روى او شد سوى دوست‏ * و آن يكى را روى او خود روى دوست‏
۳۱۵ روى هر يك مى‏نگر مى‏دار پاس‏ * بو كه گردى تو ز خدمت رو شناس‏
۳۱۶ چون بسى ابليس آدم روى هست‏ * پس به هر دستى نشايد داد دست‏
۳۱۷ ز انكه صياد آورد بانگ صفير * تا فريبد مرغ را آن مرغ گير
۳۱۸ بشنود آن مرغ بانگ جنس خويش‏ * از هوا آيد بيابد دام و نيش‏
۳۱۹ حرف درويشان بدزدد مرد دون‏ * تا بخواند بر سليمى ز ان فسون‏
۳۲۰ كار مردان روشنى و گرمى است‏ * كار دونان حيله و بى‏شرمى است‏
۳۲۱ شير پشمين از براى كد كنند * بو مسيلم را لقب احمد كنند
۳۲۲ بو مسيلم را لقب كذاب ماند * مر محمد را اولو الالباب ماند
۳۲۳ آن شراب حق ختامش مشك ناب‏ * باده را ختمش بود گند و عذاب‏

1012

title of 1012
۳۲۴ بود شاهى در جهودان ظلم ساز * دشمن عيسى و نصرانى گداز
۳۲۵ عهد عيسى بود و نوبت آن او * جان موسى او و موسى جان او
۳۲۶ شاه احول كرد در راه خدا * آن دو دمساز خدايى را جدا
۳۲۷ گفت استاد احولى را كاندر آ * رو برون آر از وثاق آن شيشه را
۳۲۸ گفت احول ز ان دو شيشه من كدام‏ * پيش تو آرم بكن شرح تمام‏
۳۲۹ گفت استاد آن دو شيشه نيست رو * احولى بگذار و افزون بين مشو
۳۳۰ گفت اى استا مرا طعنه مزن‏ * گفت استا ز ان دو يك را در شكن‏
۳۳۱ شيشه يك بود و به چشمش دو نمود * چون شكست او شيشه را ديگر نبود
۳۳۲ چون يكى بشكست هر دو شد ز چشم‏ * مردم احول گردد از ميلان و خشم‏
۳۳۳ خشم و شهوت مرد را احول كند * ز استقامت روح را مبدل كند
۳۳۴ چون غرض آمد هنر پوشيده شد * صد حجاب از دل به سوى ديده شد
۳۳۵ چون دهد قاضى به دل رشوت قرار * كى شناسد ظالم از مظلوم زار
۳۳۶ شاه از حقد جهودانه چنان‏ * گشت احول كالامان يا رب امان‏
۳۳۷ صد هزاران مومن مظلوم كشت‏ * كه پناهم دين موسى را و پشت‏

1013

title of 1013
۳۳۸ او وزيرى داشت گبر و عشوه‏ده‏ * كاو بر آب از مكر بر بستى گره‏
۳۳۹ گفت ترسايان پناه جان كنند * دين خود را از ملك پنهان كنند
۳۴۰ كم كش ايشان را كه كشتن سود نيست‏ * دين ندارد بوى، مشك و عود نيست‏
۳۴۱ سر پنهان است اندر صد غلاف‏ * ظاهرش با تست و باطن بر خلاف‏
۳۴۲ شاه گفتش پس بگو تدبير چيست‏ * چاره‏ى آن مكر و ان تزوير چيست‏
۳۴۳ تا نماند در جهان نصرانيى‏ * نى هويدا دين و نى پنهانيى‏
۳۴۴ گفت اى شه گوش و دستم را ببر * بينى‏ام بشكاف و لب در حكم مر
۳۴۵ بعد از آن در زير دار آور مرا * تا بخواهد يك شفاعت‏گر مرا
۳۴۶ بر منادى گاه كن اين كار تو * بر سر راهى كه باشد چار سو
۳۴۷ آنگهم از خود بران تا شهر دور * تا در اندازم در ايشان شر و شور

1014

title of 1014
۳۴۸ پس بگويم من به سر نصرانى‏ام‏ * اى خداى راز دان مى‏دانى‏ام‏
۳۴۹ شاه واقف گشت از ايمان من‏ * وز تعصب كرد قصد جان من‏
۳۵۰ خواستم تا دين ز شه پنهان كنم‏ * آن كه دين اوست ظاهر آن كنم‏
۳۵۱ شاه بويى برد از اسرار من‏ * متهم شد پيش شه گفتار من‏
۳۵۲ گفت گفت تو چو در نان سوزن است‏ * از دل من تا دل تو روزن است‏
۳۵۳ من از آن روزن بديدم حال تو * حال تو ديدم ننوشم قال تو
۳۵۴ گر نبودى جان عيسى چاره‏ام‏ * او جهودانه بكردى پاره‏ام‏
۳۵۵ بهر عيسى جان سپارم سر دهم‏ * صد هزاران منتش بر خود نهم‏
۳۵۶ جان دريغم نيست از عيسى و ليك‏ * واقفم بر علم دينش نيك نيك‏
۳۵۷ حيف مى‏آمد مرا كان دين پاك‏ * در ميان جاهلان گردد هلاك‏
۳۵۸ شكر ايزد را و عيسى را كه ما * گشته‏ايم آن كيش حق را رهنما
۳۵۹ از جهود و از جهودى رسته‏ام‏ * تا به زنارى ميان را بسته‏ام‏
۳۶۰ دور دور عيسى است اى مردمان‏ * بشنويد اسرار كيش او به جان‏
۳۶۱ كرد با وى شاه آن كارى كه گفت‏ * خلق حيران مانده ز ان مكر نهفت‏
۳۶۲ راند او را جانب نصرانيان‏ * كرد در دعوت شروع او بعد از آن‏

1015

title of 1015
۳۶۳ صد هزاران مرد ترسا سوى او * اندك اندك جمع شد در كوى او
۳۶۴ او بيان مى‏كرد با ايشان به راز * سر انگليون و زنار و نماز
۳۶۵ او به ظاهر واعظ احكام بود * ليك در باطن صفير و دام بود
۳۶۶ بهر اين بعضى صحابه از رسول‏ * ملتمس بودند مكر نفس غول‏
۳۶۷ كاو چه آميزد ز اغراض نهان‏ * در عبادتها و در اخلاص جان‏
۳۶۸ فضل طاعت را نجستندى از او * عيب ظاهر را بجستندى كه كو
۳۶۹ مو به مو و ذره ذره مكر نفس‏ * مى‏شناسيدند چون گل از كرفس‏
۳۷۰ موشكافان صحابه هم در آن‏ * وعظ ايشان خيره گشتندى به جان‏

1016

title of 1016
۳۷۱ دل بدو دادند ترسايان تمام‏ * خود چه باشد قوت تقليد عام‏
۳۷۲ در درون سينه مهرش كاشتند * نايب عيساش مى‏پنداشتند
۳۷۳ او به سر دجال يك چشم لعين‏ * اى خدا فريادرس نعم المعين‏
۳۷۴ صد هزاران دام و دانه ست اى خدا * ما چو مرغان حريص بى‏نوا
۳۷۵ دم‏به‏دم ما بسته‏ى دام نويم‏ * هر يكى گر باز و سيمرغى شويم‏
۳۷۶ مى‏رهانى هر دمى ما را و باز * سوى دامى مى‏رويم اى بى‏نياز
۳۷۷ ما در اين انبار گندم مى‏كنيم‏ * گندم جمع آمده گم مى‏كنيم‏
۳۷۸ مى‏نينديشيم آخر ما به هوش‏ * كين خلل در گندم است از مكر موش‏
۳۷۹ موش تا انبار ما حفره زده ست‏ * وز فنش انبار ما ويران شده ست‏
۳۸۰ اول اى جان دفع شر موش كن‏ * وانگهان در جمع گندم جوش كن‏
۳۸۱ بشنو از اخبار آن صدر الصدور * لا صلاة تم الا بالحضور
۳۸۲ گر نه موشى دزد در انبار ماست‏ * گندم اعمال چل ساله كجاست‏
۳۸۳ ريزه ريزه صدق هر روزه چرا * جمع مى‏نايد در اين انبار ما
۳۸۴ بس ستاره‏ى آتش از آهن جهيد * و ان دل سوزيده پذرفت و كشيد
۳۸۵ ليك در ظلمت يكى دزدى نهان‏ * مى‏نهد انگشت بر استارگان‏
۳۸۶ مى‏كشد استارگان را يك به يك‏ * تا كه نفروزد چراغى از فلك‏
۳۸۷ گر هزاران دام باشد در قدم‏ * چون تو با مايى نباشد هيچ غم‏
۳۸۸ هر شبى از دام تن ارواح را * مى‏رهانى مى‏كنى الواح را
۳۸۹ مى‏رهند ارواح هر شب زين قفس‏ * فارغان، نه حاكم و محكوم كس‏
۳۹۰ شب ز زندان بى‏خبر زندانيان‏ * شب ز دولت بى‏خبر سلطانيان‏
۳۹۱ نه غم و انديشه‏ى سود و زيان‏ * نه خيال اين فلان و آن فلان‏
۳۹۲ حال عارف اين بود بى‏خواب هم‏ * گفت ايزد هُمْ رُقُودٌ زين مرم‏
۳۹۳ خفته از احوال دنيا روز و شب‏ * چون قلم در پنجه‏ى تقليب رب‏
۳۹۴ آن كه او پنجه نبيند در رقم‏ * فعل پندارد به جنبش از قلم‏
۳۹۵ شمه‏اى زين حال عارف وانمود * خلق را هم خواب حسى در ربود
۳۹۶ رفته در صحراى بى‏چون جانشان‏ * روحشان آسوده و ابدانشان‏
۳۹۷ وز صفيرى باز دام اندر كشى‏ * جمله را در داد و در داور كشى‏
۳۹۸ فالِقُ الْإِصْباحِ‏ اسرافيل‏وار * جمله را در صورت آرد ز ان ديار
۳۹۹ روحهاى منبسط را تن كند * هر تنى را باز آبستن كند
۴۰۰ اسب جانها را كند عارى ز زين‏ * سر النوم اخ الموت است اين‏
۴۰۱ ليك بهر آن كه روز آيند باز * بر نهد بر پايشان بند دراز
۴۰۲ تا كه روزش واكشد ز ان مرغزار * وز چراگاه آردش در زير بار
۴۰۳ كاش چون اصحاب كهف اين روح را * حفظ كردى يا چو كشتى نوح را
۴۰۴ تا از اين طوفان بيدارى و هوش‏ * وارهيدى اين ضمير چشم و گوش‏
۴۰۵ اى بسى اصحاب كهف اندر جهان‏ * پهلوى تو پيش تو هست اين زمان‏
۴۰۶ غار با او يار با او در سرود * مهر بر چشم است و بر گوشت چه سود

1017

title of 1017
۴۰۷ گفت ليلى را خليفه كان توى‏ * كز تو مجنون شد پريشان و غوى‏
۴۰۸ از دگر خوبان تو افزون نيستى‏ * گفت خامش چون تو مجنون نيستى‏
۴۰۹ هر كه بيدار است او در خواب‏تر * هست بيداريش از خوابش بتر
۴۱۰ چون به حق بيدار نبود جان ما * هست بيدارى چو در بندان ما
۴۱۱ جان همه روز از لگدكوب خيال‏ * وز زيان و سود وز خوف زوال‏
۴۱۲ نى صفا مى‏ماندش نى لطف و فر * نى به سوى آسمان راه سفر
۴۱۳ خفته آن باشد كه او از هر خيال‏ * دارد اوميد و كند با او مقال‏
۴۱۴ ديو را چون حور بيند او به خواب‏ * پس ز شهوت ريزد او با ديو آب‏
۴۱۵ چون كه تخم نسل را در شوره ريخت‏ * او به خويش آمد خيال از وى گريخت‏
۴۱۶ ضعف سر بيند از آن و تن پليد * آه از آن نقش پديد ناپديد
۴۱۷ مرغ بر بالا و زير آن سايه‏اش‏ * مى‏دود بر خاك پران مرغ‏وش‏
۴۱۸ ابلهى صياد آن سايه شود * مى‏دود چندان كه بى‏مايه شود
۴۱۹ بى‏خبر كان عكس آن مرغ هواست‏ * بى‏خبر كه اصل آن سايه كجاست‏
۴۲۰ تير اندازد به سوى سايه او * تركشش خالى شود از جستجو
۴۲۱ تركش عمرش تهى شد عمر رفت‏ * از دويدن در شكار سايه تفت‏
۴۲۲ سايه‏ى يزدان چو باشد دايه‏اش‏ * وارهاند از خيال و سايه‏اش‏
۴۲۳ سايه‏ى يزدان بود بنده‏ى خدا * مرده او زين عالم و زنده‏ى خدا
۴۲۴ دامن او گير زودتر بى‏گمان‏ * تا رهى در دامن آخر زمان‏
۴۲۵ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَ‏ نقش اولياست‏ * كاو دليل نور خورشيد خداست‏
۴۲۶ اندر اين وادى مرو بى‏اين دليل‏ * لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ‏ گو چون خليل‏
۴۲۷ رو ز سايه آفتابى را بياب‏ * دامن شه شمس تبريزى بتاب‏
۴۲۸ ره ندانى جانب اين سور و عرس‏ * از ضياء الحق حسام الدين بپرس‏
۴۲۹ ور حسد گيرد ترا در ره گلو * در حسد ابليس را باشد غلو
۴۳۰ كاو ز آدم ننگ دارد از حسد * با سعادت جنگ دارد از حسد
۴۳۱ اى خنك آن كش حسد همراه نيست‏ * عقبه‏اى زين صعب‏تر در راه نيست‏
۴۳۲ اين جسد خانه‏ى حسد آمد بدان‏ * از حسد آلوده باشد خاندان‏
۴۳۳ گر جسد خانه‏ى حسد باشد و ليك‏ * آن جسد را پاك كرد اللَّه نيك‏
۴۳۴ طَهِّرا بَيْتِيَ‏ بيان پاكى است‏ * گنج نور است ار طلسمش خاكى است‏
۴۳۵ چون كنى بر بى‏جسد مكر و حسد * ز آن حسد دل را سياهيها رسد
۴۳۶ خاك شو مردان حق را زير پا * خاك بر سر كن حسد را همچو ما

1018

title of 1018
۴۳۷ آن وزيرك از حسد بودش نژاد * تا به باطل گوش و بينى باد داد
۴۳۸ بر اميد آن كه از نيش حسد * زهر او در جان مسكينان رسد
۴۳۹ هر كسى كاو از حسد بينى كند * خويشتن بى‏گوش و بى‏بينى كند
۴۴۰ بينى آن باشد كه او بويى برد * بوى او را جانب كويى برد
۴۴۱ هر كه بويش نيست بى‏بينى بود * بوى آن بوى است كان دينى بود
۴۴۲ چون كه بويى برد و شكر آن نكرد * كفر نعمت آمد و بينيش خورد
۴۴۳ شكر كن مر شاكران را بنده باش‏ * پيش ايشان مرده شو پاينده باش‏
۴۴۴ چون وزير از ره زنى مايه مساز * خلق را تو بر مياور از نماز
۴۴۵ ناصح دين گشته آن كافر وزير * كرده او از مكر در لوزينه سير

1019

title of 1019
۴۴۶ هر كه صاحب ذوق بود از گفت او * لذتى مى‏ديد و تلخى جفت او
۴۴۷ نكته‏ها مى‏گفت او آميخته‏ * در جلاب قند زهرى ريخته‏
۴۴۸ ظاهرش مى‏گفت در ره چيست شو * وز اثر مى‏گفت جان را سست شو
۴۴۹ ظاهر نقره گر اسپيد است و نو * دست و جامه مى سيه گردد ازو
۴۵۰ آتش ار چه سرخ روى است از شرر * تو ز فعل او سيه كارى نگر
۴۵۱ برق اگر نورى نمايد در نظر * ليك هست از خاصيت دزد بصر
۴۵۲ هر كه جز آگاه و صاحب ذوق بود * گفت او در گردن او طوق بود
۴۵۳ مدت شش سال در هجران شاه‏ * شد وزير اتباع عيسى را پناه‏
۴۵۴ دين و دل را كل بدو بسپرد خلق‏ * پيش امر و حكم او مى‏مرد خلق‏

1020

title of 1020
۴۵۵ در ميان شاه و او پيغامها * شاه را پنهان بدو آرامها
۴۵۶ پيش او بنوشت شه كاى مقبلم‏ * وقت آمد زود فارغ كن دلم‏
۴۵۷ گفت اينك اندر آن كارم شها * كافكنم در دين عيسى فتنه‏ها

1021

title of 1021
۴۵۸ قوم عيسى را بد اندر دار و گير * حاكمانشان ده امير و دو امير
۴۵۹ هر فريقى مر اميرى را تبع‏ * بنده گشته مير خود را از طمع‏
۴۶۰ اين ده و اين دو امير و قومشان‏ * گشته بند آن وزير بدنشان‏
۴۶۱ اعتماد جمله بر گفتار او * اقتداى جمله بر رفتار او
۴۶۲ پيش او در وقت و ساعت هر امير * جان بدادى گر بدو گفتى بمير

1022

title of 1022
۴۶۳ ساخت طومارى به نام هر يكى‏ * نقش هر طومار ديگر مسلكى‏
۴۶۴ حكم‏هاى هر يكى نوعى دگر * اين خلاف آن ز پايان تا به سر
۴۶۵ در يكى راه رياضت را و جوع‏ * ركن توبه كرده و شرط رجوع‏
۴۶۶ در يكى گفته رياضت سود نيست‏ * اندر اين ره مخلصى جز جود نيست‏
۴۶۷ در يكى گفته كه جوع و جود تو * شرك باشد از تو با معبود تو
۴۶۸ جز توكل جز كه تسليم تمام‏ * در غم و راحت همه مكر است و دام‏
۴۶۹ در يكى گفته كه واجب خدمت است‏ * ور نه انديشه‏ى توكل تهمت است‏
۴۷۰ در يكى گفته كه امر و نهيهاست‏ * بهر كردن نيست شرح عجز ماست‏
۴۷۱ تا كه عجز خود ببينيم اندر آن‏ * قدرت حق را بدانيم آن زمان‏
۴۷۲ در يكى گفته كه عجز خود مبين‏ * كفر نعمت كردن است آن عجز هين‏
۴۷۳ قدرت خود بين كه اين قدرت از اوست‏ * قدرت تو نعمت او دان كه هوست‏
۴۷۴ در يكى گفته كز اين دو بر گذر * بت بود هر چه بگنجد در نظر
۴۷۵ در يكى گفته مكش اين شمع را * كين نظر چون شمع آمد جمع را
۴۷۶ از نظر چون بگذرى و از خيال‏ * كشته باشى نيم شب شمع وصال‏
۴۷۷ در يكى گفته بكش باكى مدار * تا عوض بينى نظر را صد هزار
۴۷۸ كه ز كشتن شمع جان افزون شود * ليلى‏ات از صبر تو مجنون شود
۴۷۹ ترك دنيا هر كه كرد از زهد خويش‏ * بيش آيد پيش او دنيا و پيش‏
۴۸۰ در يكى گفته كه آن چه‏ت داد حق‏ * بر تو شيرين كرد در ايجاد حق‏
۴۸۱ بر تو آسان كرد و خوش آن را بگير * خويشتن را در ميفگن در زحير
۴۸۲ در يكى گفته كه بگذار آن خود * كان قبول طبع تو ردست و بد
۴۸۳ راههاى مختلف آسان شده ست‏ * هر يكى را ملتى چون جان شده ست‏
۴۸۴ گر ميسر كردن حق ره بدى‏ * هر جهود و گبر از او آگه بدى‏
۴۸۵ در يكى گفته ميسر آن بود * كه حيات دل غذاى جان بود
۴۸۶ هر چه ذوق طبع باشد چون گذشت‏ * بر نيارد همچو شوره ريع و كشت‏
۴۸۷ جز پشيمانى نباشد ريع او * جز خسارت پيش نارد بيع او
۴۸۸ آن ميسر نبود اندر عاقبت‏ * نام او باشد معسر عاقبت‏
۴۸۹ تو معسر از ميسر باز دان‏ * عاقبت بنگر جمال اين و آن‏
۴۹۰ در يكى گفته كه استادى طلب‏ * عاقبت بينى نيابى در حسب‏
۴۹۱ عاقبت ديدند هر گون ملتى‏ * لاجرم گشتند اسير زلتى‏
۴۹۲ عاقبت ديدن نباشد دست‏باف‏ * ور نه كى بودى ز دينها اختلاف‏
۴۹۳ در يكى گفته كه استا هم تويى‏ * ز انكه استا را شناسا هم تويى‏
۴۹۴ مرد باش و سخره‏ى مردان مشو * رو سر خود گير و سر گردان مشو
۴۹۵ در يكى گفته كه اين جمله يكى است‏ * هر كه او دو بيند احول مردكى است‏
۴۹۶ در يكى گفته كه صد يك چون بود * اين كى انديشد مگر مجنون بود
۴۹۷ هر يكى قولى است ضد همدگر * چون يكى باشد يكى زهر و شكر
۴۹۸ تا ز زهر و از شكر در نگذرى‏ * كى تو از گلزار وحدت بر برى‏
۴۹۹ اين نمط وين نوع ده طومار و دو * بر نوشت آن دين عيسى را عدو

1023

title of 1023
۵۰۰ او ز يك رنگى عيسى بو نداشت‏ * وز مزاج خم عيسى خو نداشت‏
۵۰۱ جامه‏ى صد رنگ از آن خم صفا * ساده و يك رنگ گشتى چون صبا
۵۰۲ نيست يك رنگى كز او خيزد ملال‏ * بل مثال ماهى و آب زلال‏
۵۰۳ گر چه در خشكى هزاران رنگهاست‏ * ماهيان را با يبوست جنگهاست‏
۵۰۴ كيست ماهى چيست دريا در مثل‏ * تا بدان ماند ملك عز و جل‏
۵۰۵ صد هزاران بحر و ماهى در وجود * سجده آرد پيش آن اكرام و جود
۵۰۶ چند باران عطا باران شده‏ * تا بدان آن بحر در افشان شده‏
۵۰۷ چند خورشيد كرم افروخته‏ * تا كه ابر و بحر جود آموخته‏
۵۰۸ پرتو دانش زده بر آب و طين‏ * تا شده دانه پذيرنده‏ى زمين‏
۵۰۹ خاك امين و هر چه در وى كاشتى‏ * بى‏خيانت جنس آن برداشتى‏
۵۱۰ اين امانت ز آن امانت يافته ست‏ * كافتاب عدل بر وى تافته ست‏
۵۱۱ تا نشان حق نيارد نو بهار * خاك سرها را نكرده آشكار
۵۱۲ آن جوادى كه جمادى را بداد * اين خبرها وين امانت وين سداد
۵۱۳ مر جمادى را كند فضلش خبير * عاقلان را كرده قهر او ضرير
۵۱۴ جان و دل را طاقت آن جوش نيست‏ * با كه گويم در جهان يك گوش نيست‏
۵۱۵ هر كجا گوشى بد از وى چشم گشت‏ * هر كجا سنگى بد از وى يشم گشت‏
۵۱۶ كيميا ساز است چه بود كيميا * معجزه بخش است چه بود سيميا
۵۱۷ اين ثنا گفتن ز من ترك ثناست‏ * كين دليل هستى و هستى خطاست‏
۵۱۸ پيش هست او ببايد نيست بود * چيست هستى پيش او كور و كبود
۵۱۹ گر نبودى كور از او بگداختى‏ * گرمى خورشيد را بشناختى‏
۵۲۰ ور نبودى او كبود از تعزيت‏ * كى فسردى همچو يخ اين ناحيت‏

1024

title of 1024
۵۲۱ همچو شه نادان و غافل بد وزير * پنجه مى‏زد با قديم ناگزير
۵۲۲ با چنان قادر خدايى كز عدم‏ * صد چو عالم هست گرداند به دم‏
۵۲۳ صد چو عالم در نظر پيدا كند * چون كه چشمت را به خود بينا كند
۵۲۴ گر جهان پيشت بزرگ و بى‏بنى است‏ * پيش قدرت ذره اى مى‏دان كه نيست‏
۵۲۵ اين جهان خود حبس جانهاى شماست‏ * هين رويد آن سو كه صحراى شماست‏
۵۲۶ اين جهان محدود و آن خود بى‏حد است‏ * نقش و صورت پيش آن معنى سد است‏
۵۲۷ صد هزاران نيزه‏ى فرعون را * در شكست از موسيى با يك عصا
۵۲۸ صد هزاران طب جالينوس بود * پيش عيسى و دمش افسوس بود
۵۲۹ صد هزاران دفتر اشعار بود * پيش حرف اميى آن عار بود
۵۳۰ با چنين غالب خداوندى كسى‏ * چون نميرد گر نباشد او خسى‏
۵۳۱ بس دل چون كوه را انگيخت او * مرغ زيرك با دو پا آويخت او
۵۳۲ فهم و خاطر تيز كردن نيست راه‏ * جز شكسته مى‏نگيرد فضل شاه‏
۵۳۳ اى بسا گنج آگنان كنج كاو * كان خيال انديش را شد ريش گاو
۵۳۴ گاو كه بود تا تو ريش او شوى‏ * خاك چه بود تا حشيش او شوى‏
۵۳۵ چون زنى از كار بد شد روى زرد * مسخ كرد او را خدا و زهره كرد
۵۳۶ عورتى را زهره كردن مسخ بود * خاك و گل گشتن نه مسخ است اى عنود
۵۳۷ روح مى‏بردت سوى چرخ برين‏ * سوى آب و گل شدى در اسفلين‏
۵۳۸ خويشتن را مسخ كردى زين سفول‏ * ز آن وجودى كه بد آن رشك عقول‏
۵۳۹ پس ببين كين مسخ كردن چون بود * پيش آن مسخ اين به غايت دون بود
۵۴۰ اسب همت سوى اختر تاختى‏ * آدم مسجود را نشناختى‏
۵۴۱ آخر آدم زاده‏اى اى ناخلف‏ * چند پندارى تو پستى را شرف‏
۵۴۲ چند گويى من بگيرم عالمى‏ * اين جهان را پر كنم از خود همى‏
۵۴۳ گر جهان پر برف گردد سربه‏سر * تاب خور بگدازدش با يك نظر
۵۴۴ وزر او و صد وزير و صد هزار * نيست گرداند خدا از يك شرار
۵۴۵ عين آن تخييل را حكمت كند * عين آن زهر آب را شربت كند
۵۴۶ آن گمان انگيز را سازد يقين‏ * مهرها روياند از اسباب كين‏
۵۴۷ پرورد در آتش ابراهيم را * ايمنى روح سازد بيم را
۵۴۸ از سبب سوزيش من سودايى‏ام‏ * در خيالاتش چو سوفسطايى‏ام‏

1025

title of 1025
۵۴۹ مكر ديگر آن وزير از خود ببست‏ * وعظ را بگذاشت و در خلوت نشست‏
۵۵۰ در مريدان در فكند از شوق سوز * بود در خلوت چهل پنجاه روز
۵۵۱ خلق ديوانه شدند از شوق او * از فراق حال و قال و ذوق او
۵۵۲ لابه و زارى همى‏كردند و او * از رياضت گشته در خلوت دو تو
۵۵۳ گفته ايشان نيست ما را بى‏تو نور * بى‏عصا كش چون بود احوال كور
۵۵۴ از سر اكرام و از بهر خدا * بيش از اين ما را مدار از خود جدا
۵۵۵ ما چو طفلانيم و ما را دايه تو * بر سر ما گستران آن سايه تو
۵۵۶ گفت جانم از محبان دور نيست‏ * ليك بيرون آمدن دستور نيست‏
۵۵۷ آن اميران در شفاعت آمدند * و آن مريدان در شناعت آمدند
۵۵۸ كاين چه بد بختى است ما را اى كريم‏ * از دل و دين مانده ما بى‏تو يتيم‏
۵۵۹ تو بهانه مى‏كنى و ما ز درد * مى‏زنيم از سوز دل دمهاى سرد
۵۶۰ ما به گفتار خوشت خو كرده‏ايم‏ * ما ز شير حكمت تو خورده‏ايم‏
۵۶۱ اللَّه الله اين جفا با ما مكن‏ * خير كن امروز را فردا مكن‏
۵۶۲ مى‏دهد دل مر ترا كاين بى‏دلان‏ * بى‏تو گردند آخر از بى‏حاصلان‏
۵۶۳ جمله در خشكى چو ماهى مى‏تپند * آب را بگشا ز جو بر دار بند
۵۶۴ اى كه چون تو در زمانه نيست كس‏ * اللَّه اللَّه خلق را فرياد رس‏

1026

title of 1026
۵۶۵ گفت هان اى سخرگان گفت‏وگو * وعظ و گفتار زبان و گوش جو
۵۶۶ پنبه اندر گوش حس دون كنيد * بند حس از چشم خود بيرون كنيد
۵۶۷ پنبه‏ى آن گوش سر گوش سر است‏ * تا نگردد اين كر آن باطن كر است‏
۵۶۸ بى‏حس و بى‏گوش و بى‏فكرت شويد * تا خطاب‏ ارْجِعِي‏ را بشنويد
۵۶۹ تا به گفت‏وگوى بيدارى درى‏ * تو ز گفت خواب بويى كى برى‏
۵۷۰ سير بيرونى است قول و فعل ما * سير باطن هست بالاى سما
۵۷۱ حس خشكى ديد كز خشكى بزاد * عيسى جان پاى بر دريا نهاد
۵۷۲ سير جسم خشك بر خشكى فتاد * سير جان پا در دل دريا نهاد
۵۷۳ چون كه عمر اندر ره خشكى گذشت‏ * گاه كوه و گاه صحرا گاه دشت‏
۵۷۴ آب حيوان از كجا خواهى تو يافت‏ * موج دريا را كجا خواهى شكافت‏
۵۷۵ موج خاكى وهم و فهم و فكر ماست‏ * موج آبى محو و سكر است و فناست‏
۵۷۶ تا در اين سكرى از آن سكرى تو دور * تا از اين مستى از آن جامى تو دور
۵۷۷ گفت‏وگوى ظاهر آمد چون غبار * مدتى خاموش خو كن هوش دار

1027

title of 1027
۵۷۸ جمله گفتند اى حكيم رخنه جو * اين فريب و اين جفا با ما مگو
۵۷۹ چار پا را قدر طاقت بار نه‏ * بر ضعيفان قدر قوت كار نه‏
۵۸۰ دانه‏ى هر مرغ اندازه‏ى وى است‏ * طعمه‏ى هر مرغ انجيرى كى است‏
۵۸۱ طفل را گر نان دهى بر جاى شير * طفل مسكين را از آن نان مرده گير
۵۸۲ چون كه دندانها بر آرد بعد از آن‏ * هم بخود گردد دلش جوياى نان‏
۵۸۳ مرغ پر نارسته چون پران شود * لقمه‏ى هر گربه‏ى دران شود
۵۸۴ چون بر آرد پر بپرد او به خود * بى‏تكلف بى‏صفير نيك و بد
۵۸۵ ديو را نطق تو خامش مى‏كند * گوش ما را گفت تو هش مى‏كند
۵۸۶ گوش ما هوش است چون گويا تويى‏ * خشك ما بحر است چون دريا تويى‏
۵۸۷ با تو ما را خاك بهتر از فلك‏ * اى سماك از تو منور تا سمك‏
۵۸۸ بى‏تو ما را بر فلك تاريكى است‏ * با تو اى ماه اين فلك بارى كى است‏
۵۸۹ صورت رفعت بود افلاك را * معنى رفعت روان پاك را
۵۹۰ صورت رفعت براى جسمهاست‏ * جسمها در پيش معنى اسمهاست‏

1028

title of 1028
۵۹۱ گفت حجتهاى خود كوته كنيد * پند را در جان و در دل ره كنيد
۵۹۲ گر امينم متهم نبود امين‏ * گر بگويم آسمان را من زمين‏
۵۹۳ گر كمالم با كمال انكار چيست‏ * ور نيم اين زحمت و آزار چيست‏
۵۹۴ من نخواهم شد از اين خلوت برون‏ * ز آن كه مشغولم به احوال درون‏

1029

title of 1029
۵۹۵ جمله گفتند اى وزير انكار نيست‏ * گفت ما چون گفتن اغيار نيست‏
۵۹۶ اشك ديده‏ست از فراق تو دوان‏ * آه آه است از ميان جان روان‏
۵۹۷ طفل با دايه نه استيزد و ليك‏ * گريد او گر چه نه بد داند نه نيك‏
۵۹۸ ما چون چنگيم و تو زخمه مى‏زنى‏ * زارى از ما نى تو زارى مى‏كنى‏
۵۹۹ ما چو ناييم و نوا در ما ز تست‏ * ما چو كوهيم و صدا در ما ز تست‏
۶۰۰ ما چو شطرنجيم اندر برد و مات‏ * برد و مات ما ز تست اى خوش صفات‏
۶۰۱ ما كه باشيم اى تو ما را جان جان‏ * تا كه ما باشيم با تو در ميان‏
۶۰۲ ما عدمهاييم و هستيهاى ما * تو وجود مطلقى فانى نما
۶۰۳ ما همه شيران ولى شير علم‏ * حمله‏شان از باد باشد دم‏به‏دم‏
۶۰۴ حمله شان پيدا و ناپيداست باد * آن كه ناپيداست هرگز كم مباد
۶۰۵ باد ما و بود ما از داد تست‏ * هستى ما جمله از ايجاد تست‏
۶۰۶ لذت هستى نمودى نيست را * عاشق خود كرده بودى نيست را
۶۰۷ لذت انعام خود را وامگير * نقل و باده و جام خود را وامگير
۶۰۸ ور بگيرى كيت جستجو كند * نقش با نقاش چون نيرو كند
۶۰۹ منگر اندر ما، مكن در ما نظر * اندر اكرام و سخاى خود نگر
۶۱۰ ما نبوديم و تقاضامان نبود * لطف تو ناگفته‏ى ما مى‏شنود
۶۱۱ نقش باشد پيش نقاش و قلم‏ * عاجز و بسته چو كودك در شكم‏
۶۱۲ پيش قدرت خلق جمله بارگه‏ * عاجزان چون پيش سوزن كارگه‏
۶۱۳ گاه نقشش ديو و گه آدم كند * گاه نقشش شادى و گه غم كند
۶۱۴ دست نه تا دست جنباند به دفع‏ * نطق نه تا دم زند در ضر و نفع‏
۶۱۵ تو ز قرآن باز خوان تفسير بيت‏ * گفت ايزد ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ‏
۶۱۶ گر بپرانيم تير آن نه ز ماست‏ * ما كمان و تير اندازش خداست‏
۶۱۷ اين نه جبر اين معنى جبارى است‏ * ذكر جبارى براى زارى است‏
۶۱۸ زارى ما شد دليل اضطرار * خجلت ما شد دليل اختيار
۶۱۹ گر نبودى اختيار اين شرم چيست‏ * وين دريغ و خجلت و آزرم چيست‏
۶۲۰ زجر استادان و شاگردان چراست‏ * خاطر از تدبيرها گردان چراست‏
۶۲۱ ور تو گويى غافل است از جبر او * ماه حق پنهان كند در ابر رو
۶۲۲ هست اين را خوش جواب ار بشنوى‏ * بگذرى از كفر و در دين بگروى‏
۶۲۳ حسرت و زارى گه بيمارى است‏ * وقت بيمارى همه بيدارى است‏
۶۲۴ آن زمان كه مى‏شوى بيمار تو * مى‏كنى از جرم استغفار تو
۶۲۵ مى‏نمايد بر تو زشتى گنه‏ * مى‏كنى نيت كه باز آيم به ره‏
۶۲۶ عهد و پيمان مى‏كنى كه بعد از اين‏ * جز كه طاعت نبودم كار گزين‏
۶۲۷ پس يقين گشت اين كه بيمارى ترا * مى‏ببخشد هوش و بيدارى ترا
۶۲۸ پس بدان اين اصل را اى اصل جو * هر كه را درد است او برده ست بو
۶۲۹ هر كه او بيدارتر پر دردتر * هر كه او آگاه‏تر رخ زردتر
۶۳۰ گر ز جبرش آگهى زاريت كو * بينش زنجير جباريت كو
۶۳۱ بسته در زنجير چون شادى كند * كى اسير حبس آزادى كند
۶۳۲ ور تو مى‏بينى كه پايت بسته‏اند * بر تو سرهنگان شه بنشسته‏اند
۶۳۳ پس تو سرهنگى مكن با عاجزان‏ * ز آن كه نبود طبع و خوى عاجز آن‏
۶۳۴ چون تو جبر او نمى‏بينى مگو * ور همى‏بينى نشان ديد كو
۶۳۵ در هر آن كارى كه ميل استت بدان‏ * قدرت خود را همى‏بينى عيان‏
۶۳۶ و اندر آن كارى كه ميلت نيست و خواست‏ * خويش را جبرى كنى كاين از خداست‏
۶۳۷ انبيا در كار دنيا جبرى‏اند * كافران در كار عقبى جبرى‏اند
۶۳۸ انبيا را كار عقبى اختيار * جاهلان را كار دنيا اختيار
۶۳۹ ز آن كه هر مرغى به سوى جنس خويش‏ * مى‏پرد او در پس و جان پيش پيش‏
۶۴۰ كافران چون جنس سجين آمدند * سجن دنيا را خوش آيين آمدند
۶۴۱ انبيا چون جنس عليين بدند * سوى عليين جان و دل شدند
۶۴۲ اين سخن پايان ندارد ليك ما * باز گوييم آن تمامى قصه را

1030

title of 1030
۶۴۳ آن وزير از اندرون آواز داد * كاى مريدان از من اين معلوم باد
۶۴۴ كه مرا عيسى چنين پيغام كرد * كز همه ياران و خويشان باش فرد
۶۴۵ روى در ديوار كن تنها نشين‏ * وز وجود خويش هم خلوت گزين‏
۶۴۶ بعد از اين دستورى گفتار نيست‏ * بعد از اين با گفت و گويم كار نيست‏
۶۴۷ الوداع اى دوستان من مرده‏ام‏ * رخت بر چارم فلك بر برده‏ام‏
۶۴۸ تا به زير چرخ نارى چون حطب‏ * من نسوزم در عنا و در عطب‏
۶۴۹ پهلوى عيسى نشينم بعد از اين‏ * بر فراز آسمان چارمين‏

1031

title of 1031
۶۵۰ و آنگهانى آن اميران را بخواند * يك به يك تنها به هر يك حرف راند
۶۵۱ گفت هر يك را به دين عيسوى‏ * نايب حق و خليفه‏ى من توى‏
۶۵۲ و آن اميران دگر اتباع تو * كرد عيسى جمله را اشياع تو
۶۵۳ هر اميرى كو كشيد گردن بگير * يا بكش يا خود همى‏دارش اسير
۶۵۴ ليك تا من زنده‏ام اين وامگو * تا نميرم اين رياست را مجو
۶۵۵ تا نميرم من تو اين پيدا مكن‏ * دعوى شاهى و استيلا مكن‏
۶۵۶ اينك اين طومار و احكام مسيح‏ * يك به يك بر خوان تو بر امت فصيح‏
۶۵۷ هر اميرى را چنين گفت او جدا * نيست نايب جز تو در دين خدا
۶۵۸ هر يكى را كرد او يك يك عزيز * هر چه آن را گفت اين را گفت نيز
۶۵۹ هر يكى را او يكى طومار داد * هر يكى ضد دگر بود المراد
۶۶۰ جملگى طومارها بد مختلف‏ * چون حروف آن جمله از يا تا الف‏
۶۶۱ حكم اين طومار ضد حكم آن‏ * پيش از اين كرديم اين ضد را بيان‏

1032

title of 1032
۶۶۲ بعد از آن چل روز ديگر در ببست‏ * خويش كشت و از وجود خود برست‏
۶۶۳ چون كه خلق از مرگ او آگاه شد * بر سر گورش قيامت‏گاه شد
۶۶۴ خلق چندان جمع شد بر گور او * موكنان جامه دران در شور او
۶۶۵ كان عدد را هم خدا داند شمرد * از عرب وز ترك و از رومى و كرد
۶۶۶ خاك او كردند بر سرهاى خويش‏ * درد او ديدند درمان جاى خويش‏
۶۶۷ آن خلايق بر سر گورش مهى‏ * كرده خون را از دو چشم خود رهى‏

1033

title of 1033
۶۶۸ بعد ماهى خلق گفتند اى مهان‏ * از اميران كيست بر جايش نشان‏
۶۶۹ تا به جاى او شناسيمش امام‏ * دست و دامن را بدست او دهيم‏
۶۷۰ چون كه شد خورشيد و ما را كرد داغ‏ * چاره نبود بر مقامش از چراغ‏
۶۷۱ چون كه شد از پيش ديده وصل يار * نايبى بايد از او مان يادگار
۶۷۲ چون كه گل بگذشت و گلشن شد خراب‏ * بوى گل را از كه يابيم از گلاب‏
۶۷۳ چون خدا اندر نيايد در عيان‏ * نايب حق‏اند اين پيغمبران‏
۶۷۴ نه غلط گفتم كه نايب با منوب‏ * گر دو پندارى قبيح آيد نه خوب‏
۶۷۵ نه دو باشد تا تويى صورت پرست‏ * پيش او يك گشت كز صورت برست‏
۶۷۶ چون به صورت بنگرى چشم تو دست‏ * تو به نورش درنگر كز چشم رست‏
۶۷۷ نور هر دو چشم نتوان فرق كرد * چون كه در نورش نظر انداخت مرد
۶۷۸ ده چراغ ار حاضر آيد در مكان‏ * هر يكى باشد به صورت غير آن‏
۶۷۹ فرق نتوان كرد نور هر يكى‏ * چون به نورش روى آرى بى‏شكى‏
۶۸۰ گر تو صد سيب و صد آبى بشمرى‏ * صد نماند يك شود چون بفشرى‏
۶۸۱ در معانى قسمت و اعداد نيست‏ * در معانى تجزيه و افراد نيست‏
۶۸۲ اتحاد يار با ياران خوش است‏ * پاى معنى گير صورت سركش است‏
۶۸۳ صورت سركش گدازان كن به رنج‏ * تا ببينى زير او وحدت چو گنج‏
۶۸۴ ور تو نگذارى عنايتهاى او * خود گدازد اى دلم مولاى او
۶۸۵ او نمايد هم به دلها خويش را * او بدوزد خرقه‏ى درويش را
۶۸۶ منبسط بوديم و يك جوهر همه‏ * بى‏سر و بى‏پا بديم آن سر همه‏
۶۸۷ يك گهر بوديم همچون آفتاب‏ * بى‏گره بوديم و صافى همچو آب‏
۶۸۸ چون به صورت آمد آن نور سره‏ * شد عدد چون سايه‏هاى كنگره‏
۶۸۹ كنگره ويران كنيد از منجنيق‏ * تا رود فرق از ميان اين فريق‏
۶۹۰ شرح اين را گفتمى من از مرى‏ * ليك ترسم تا نلغزد خاطرى‏
۶۹۱ نكته‏ها چون تيغ پولاد است تيز * گر ندارى تو سپر واپس گريز
۶۹۲ پيش اين الماس بى‏اسپر ميا * كز بريدن تيغ را نبود حيا
۶۹۳ زين سبب من تيغ كردم در غلاف‏ * تا كه كج خوانى نخواند بر خلاف‏
۶۹۴ آمديم اندر تمامى داستان‏ * وز وفادارى جمع راستان‏
۶۹۵ كز پس اين پيشوا برخاستند * بر مقامش نايبى مى‏خواستند

1034

title of 1034
۶۹۶ يك اميرى ز آن اميران پيش رفت‏ * پيش آن قوم وفا انديش رفت‏
۶۹۷ گفت اينك نايب آن مرد من‏ * نايب عيسى منم اندر زمن‏
۶۹۸ اينك اين طومار برهان من است‏ * كاين نيابت بعد از او آن من است‏
۶۹۹ آن امير ديگر آمد از كمين‏ * دعوى او در خلافت بد همين‏
۷۰۰ از بغل او نيز طومارى نمود * تا بر آمد هر دو را خشم جهود
۷۰۱ آن اميران دگر يك يك قطار * بر كشيده تيغهاى آب دار
۷۰۲ هر يكى را تيغ و طومارى به دست‏ * درهم‏افتادند چون پيلان مست‏
۷۰۳ صد هزاران مرد ترسا كشته شد * تا ز سرهاى بريده پشته شد
۷۰۴ خون روان شد همچو سيل از چپ و راست‏ * كوه كوه اندر هوا زين گرد خاست‏
۷۰۵ تخمهاى فتنه‏ها كاو كشته بود * آفت سرهاى ايشان گشته بود
۷۰۶ جوزها بشكست و آن كان مغز داشت‏ * بعد كشتن روح پاك نغز داشت‏
۷۰۷ كشتن و مردن كه بر نقش تن است‏ * چون انار و سيب را بشكستن است‏
۷۰۸ آن چه شيرين است او شد ناردانگ‏ * و آن كه پوسيده ست نبود غير بانگ‏
۷۰۹ آن چه با معنى است خود پيدا شود * و آن چه پوسيده ست او رسوا شود
۷۱۰ رو به معنى كوش اى صورت پرست‏ * ز آن كه معنى بر تن صورت پر است‏
۷۱۱ همنشين اهل معنى باش تا * هم عطا يابى و هم باشى فتا
۷۱۲ جان بى‏معنى در اين تن بى‏خلاف‏ * هست همچون تيغ چوبين در غلاف‏
۷۱۳ تا غلاف اندر بود با قيمت است‏ * چون برون شد سوختن را آلت است‏
۷۱۴ تيغ چوبين را مبر در كارزار * بنگر اول تا نگردد كار زار
۷۱۵ گر بود چوبين برو ديگر طلب‏ * ور بود الماس پيش آ با طرب‏
۷۱۶ تيغ در زرادخانه‏ى اولياست‏ * ديدن ايشان شما را كيمياست‏
۷۱۷ جمله دانايان همين گفته همين‏ * هست دانا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ‏
۷۱۸ گر انارى مى‏خرى خندان بخر * تا دهد خنده ز دانه‏ى او خبر
۷۱۹ اى مبارك خنده‏اش كاو از دهان‏ * مى‏نمايد دل چو در از درج جان‏
۷۲۰ نامبارك خنده‏ى آن لاله بود * كز دهان او سياهى دل نمود
۷۲۱ نار خندان باغ را خندان كند * صحبت مردانت از مردان كند
۷۲۲ گر تو سنگ صخره و مرمر شوى‏ * چون به صاحب دل رسى گوهر شوى‏
۷۲۳ مهر پاكان در ميان جان نشان‏ * دل مده الا به مهر دل خوشان‏
۷۲۴ كوى نوميدى مرو اميدهاست‏ * سوى تاريكى مرو خورشيدهاست‏
۷۲۵ دل ترا در كوى اهل دل كشد * تن ترا در حبس آب و گل كشد
۷۲۶ هين غذاى دل بده از هم دلى‏ * رو بجو اقبال را از مقبلى‏

1035

title of 1035
۷۲۷ بود در انجيل نام مصطفى‏ * آن سر پيغمبران بحر صفا
۷۲۸ بود ذكر حليه‏ها و شكل او * بود ذكر غزو و صوم و اكل او
۷۲۹ طايفه‏ى نصرانيان بهر ثواب‏ * چون رسيدندى بدان نام و خطاب‏
۷۳۰ بوسه دادندى بر آن نام شريف‏ * رو نهادندى بر آن وصف لطيف‏
۷۳۱ اندر اين فتنه كه گفتيم آن گروه‏ * ايمن از فتنه بدند و از شكوه‏
۷۳۲ ايمن از شر اميران و وزير * در پناه نام احمد مستجير
۷۳۳ نسل ايشان نيز هم بسيار شد * نور احمد ناصر آمد يار شد
۷۳۴ و آن گروه ديگر از نصرانيان‏ * نام احمد داشتندى مستهان‏
۷۳۵ مستهان و خوار گشتند از فتن‏ * از وزير شوم راى شوم فن‏
۷۳۶ هم مخبط دينشان و حكمشان‏ * از پى طومارهاى كژ بيان‏
۷۳۷ نام احمد اين چنين يارى كند * تا كه نورش چون نگهدارى كند
۷۳۸ نام احمد چون حصارى شد حصين‏ * تا چه باشد ذات آن روح الامين‏
۷۳۹ بعد از اين خون‏ريز درمان‏ناپذير * كاندر افتاد از بلاى آن وزير

1036

title of 1036
۷۴۰ يك شه ديگر ز نسل آن جهود * در هلاك قوم عيسى رو نمود
۷۴۱ گر خبر خواهى از اين ديگر خروج‏ * سوره بر خوان و السما ذات البروج‏
۷۴۲ سنت بد كز شه اول بزاد * اين شه ديگر قدم بر وى نهاد
۷۴۳ هر كه او بنهاد ناخوش سنتى‏ * سوى او نفرين رود هر ساعتى‏
۷۴۴ نيكوان رفتند و سنتها بماند * وز لئيمان ظلم و لعنتها بماند
۷۴۵ تا قيامت هر كه جنس آن بدان‏ * در وجود آيد بود رويش بدان‏
۷۴۶ رگ رگ است اين آب شيرين و آب شور * در خلايق مى‏رود تا نفخ صور
۷۴۷ نيكوان را هست ميراث از خوش‏آب‏ * آن چه ميراث است‏ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ‏
۷۴۸ شد نياز طالبان ار بنگرى‏ * شعله‏ها از گوهر پيغمبرى‏
۷۴۹ شعله‏ها با گوهران گردان بود * شعله آن جانب رود هم كان بود
۷۵۰ نور روزن گرد خانه مى‏دود * ز آنكه خور برجى به برجى مى‏رود
۷۵۱ هر كه را با اخترى پيوستگى است‏ * مر و را با اختر خود هم تگى است‏
۷۵۲ طالعش گر زهره باشد در طرب‏ * ميل كلى دارد و عشق و طلب‏
۷۵۳ ور بود مريخى خون‏ريز خو * جنگ و بهتان و خصومت جويد او
۷۵۴ اخترانند از وراى اختران‏ * كه احتراق و نحس نبود اندر آن‏
۷۵۵ سايران در آسمانهاى دگر * غير اين هفت آسمان معتبر
۷۵۶ راسخان در تاب انوار خدا * نى بهم پيوسته نى از هم جدا
۷۵۷ هر كه باشد طالع او ز آن نجوم‏ * نفس او كفار سوزد در رجوم‏
۷۵۸ خشم مريخى نباشد خشم او * منقلب رو غالب و مغلوب خو
۷۵۹ نور غالب ايمن از نقص و غسق‏ * در ميان اصبعين نور حق‏
۷۶۰ حق فشاند آن نور را بر جانها * مقبلان برداشته دامانها
۷۶۱ و آن نثار نور را وايافته‏ * روى از غير خدا بر تافته‏
۷۶۲ هر كه را دامان عشقى نابده‏ * ز آن نثار نور بى‏بهره شده‏
۷۶۳ جزوها را رويها سوى كل است‏ * بلبلان را عشق با روى گل است‏
۷۶۴ گاو را رنگ از برون و مرد را * از درون جو رنگ سرخ و زرد را
۷۶۵ رنگهاى نيك از خم صفاست‏ * رنگ زشتان از سياه‏آبه‏ى جفاست‏
۷۶۶ صِبْغَةَ اللَّهِ‏ نام آن رنگ لطيف‏ * لَعْنَةُ اللَّهِ* بوى اين رنگ كثيف‏
۷۶۷ آن چه از دريا به دريا مى‏رود * از همانجا كامد آن جا مى‏رود
۷۶۸ از سر كه سيلهاى تيز رو * وز تن ما جان عشق آميز رو

1037

title of 1037
۷۶۹ آن جهود سگ ببين چه راى كرد * پهلوى آتش بتى بر پاى كرد
۷۷۰ كان كه اين بت را سجود آرد برست‏ * ور نيارد در دل آتش نشست‏
۷۷۱ چون سزاى اين بت نفس او نداد * از بت نفسش بتى ديگر بزاد
۷۷۲ مادر بتها بت نفس شماست‏ * ز آن كه آن بت مار و اين بت اژدهاست‏
۷۷۳ آهن و سنگ است نفس و بت شرار * آن شرار از آب مى‏گيرد قرار
۷۷۴ سنگ و آهن ز آب كى ساكن شود * آدمى با اين دو كى ايمن شود
۷۷۵ بت سياه‏آبه‏ست در كوزه نهان‏ * نفس مر آب سيه را چشمه دان‏
۷۷۶ آن بت منحوت چون سيل سياه‏ * نفس بتگر چشمه‏اى بر آب راه‏
۷۷۷ صد سبو را بشكند يك پاره سنگ‏ * و آب چشمه مى‏زهاند بى‏درنگ‏
۷۷۸ بت شكستن سهل باشد نيك سهل‏ * سهل ديدن نفس را جهل است جهل‏
۷۷۹ صورت نفس ار بجويى اى پسر * قصه‏ى دوزخ بخوان با هفت در
۷۸۰ هر نفس مكرى و در هر مكر ز آن‏ * غرقه صد فرعون با فرعونيان‏
۷۸۱ در خداى موسى و موسى گريز * آب ايمان را ز فرعونى مريز
۷۸۲ دست را اندر احد و احمد بزن‏ * اى برادر واره از بو جهل تن‏

1038

title of 1038
۷۸۳ يك زنى با طفل آورد آن جهود * پيش آن بت و آتش اندر شعله بود
۷۸۴ طفل از او بستد در آتش در فكند * زن بترسيد و دل از ايمان بكند
۷۸۵ خواست تا او سجده آرد پيش بت‏ * بانگ زد آن طفل إني لم أمت‏
۷۸۶ اندر آ اى مادر اينجا من خوشم‏ * گر چه در صورت ميان آتشم‏
۷۸۷ چشم بند است آتش از بهر حجاب‏ * رحمت است اين سر بر آورده ز جيب‏
۷۸۸ اندر آ مادر ببين برهان حق‏ * تا ببينى عشرت خاصان حق‏
۷۸۹ اندر آ و آب بين آتش مثال‏ * از جهانى كاتش است آبش مثال‏
۷۹۰ اندر آ اسرار ابراهيم بين‏ * كاو در آتش يافت سرو و ياسمين‏
۷۹۱ مرگ مى‏ديدم گه زادن ز تو * سخت خوفم بود افتادن ز تو
۷۹۲ چون بزادم رستم از زندان تنگ‏ * در جهان خوش هواى خوب رنگ‏
۷۹۳ من جهان را چون رحم ديدم كنون‏ * چون در اين آتش بديدم اين سكون‏
۷۹۴ اندر اين آتش بديدم عالمى‏ * ذره ذره اندر او عيسى دمى‏
۷۹۵ نك جهان نيست شكل هست ذات‏ * و آن جهان هست شكل بى‏ثبات‏
۷۹۶ اندر آ مادر به حق مادرى‏ * بين كه اين آذر ندارد آذرى‏
۷۹۷ اندر آ مادر كه اقبال آمده ست‏ * اندر آ مادر مده دولت ز دست‏
۷۹۸ قدرت آن سگ بديدى اندر آ * تا ببينى قدرت و لطف خدا
۷۹۹ من ز رحمت مى‏كشانم پاى تو * كز طرب خود نيستم پرواى تو
۸۰۰ اندر آ و ديگران را هم بخوان‏ * كاندر آتش شاه بنهاده ست خوان‏
۸۰۱ اندر آييد اى مسلمانان همه‏ * غير عذب دين عذاب است آن همه‏
۸۰۲ اندر آييد اى همه پروانه‏وار * اندر اين بهره كه دارد صد بهار
۸۰۳ بانگ مى‏زد در ميان آن گروه‏ * پر همى‏شد جان خلقان از شكوه‏
۸۰۴ خلق خود را بعد از آن بى‏خويشتن‏ * مى‏فگندند اندر آتش مرد و زن‏
۸۰۵ بى‏موكل بى‏كشش از عشق دوست‏ * ز آن كه شيرين كردن هر تلخ از اوست‏
۸۰۶ تا چنان شد كان عوانان خلق را * منع مى‏كردند كاتش در ميا
۸۰۷ آن يهودى شد سيه رو و خجل‏ * شد پشيمان زين سبب بيمار دل‏
۸۰۸ كاندر ايمان خلق عاشق‏تر شدند * در فناى جسم صادق‏تر شدند
۸۰۹ مكر شيطان هم در او پيچيد شكر * ديو هم خود را سيه رو ديد شكر
۸۱۰ آن چه مى‏ماليد در روى كسان‏ * جمع شد در چهره‏ى آن ناكس آن‏
۸۱۱ آنكه مى‏دريد جامه‏ى خلق چست‏ * شد دريده آن او ايشان درست‏

1039

title of 1039
۸۱۲ آن دهان كژ كرد و از تسخر بخواند * مر محمد را دهانش كژ بماند
۸۱۳ باز آمد كاى محمد عفو كن‏ * اى ترا الطاف و علم من لدن‏
۸۱۴ من ترا افسوس مى‏كردم ز جهل‏ * من بدم افسوس را منسوب و اهل‏
۸۱۵ چون خدا خواهد كه پرده‏ى كس درد * ميلش اندر طعنه‏ى پاكان برد
۸۱۶ چون خدا خواهد كه پوشد عيب كس‏ * كم زند در عيب معيوبان نفس‏
۸۱۷ چون خدا خواهد كه‏مان يارى كند * ميل ما را جانب زارى كند
۸۱۸ اى خنك چشمى كه آن گريان اوست‏ * وى همايون دل كه آن بريان اوست‏
۸۱۹ آخر هر گريه آخر خنده‏اى است‏ * مرد آخر بين مبارك بنده‏اى است‏
۸۲۰ هر كجا آب روان سبزه بود * هر كجا اشك روان رحمت شود
۸۲۱ باش چون دولاب نالان چشم تر * تا ز صحن جانت بر رويد خضر
۸۲۲ اشك خواهى رحم كن بر اشك بار * رحم خواهى بر ضعيفان رحم آر

1040

title of 1040
۸۲۳ رو به آتش كرد شه كاى تند خو * آن جهان سوز طبيعى خوت كو
۸۲۴ چون نمى‏سوزى چه شد خاصيتت‏ * يا ز بخت ما دگر شد نيتت‏
۸۲۵ مى‏نبخشايى تو بر آتش پرست‏ * آن كه نپرستد ترا او چون برست‏
۸۲۶ هرگز اى آتش تو صابر نيستى‏ * چون نسوزى چيست قادر نيستى‏
۸۲۷ چشم بند است اين عجب يا هوش بند * چون نسوزاند چنين شعله‏ى بلند
۸۲۸ جادويى كردت كسى يا سيمياست‏ * يا خلاف طبع تو از بخت ماست‏
۸۲۹ گفت آتش من همانم اى شمن‏ * اندر آ تو تا ببينى تاب من‏
۸۳۰ طبع من ديگر نگشت و عنصرم‏ * تيغ حقم هم به دستورى برم‏
۸۳۱ بر در خرگه سگان تركمان‏ * چاپلوسى كرده پيش ميهمان‏
۸۳۲ ور به خرگه بگذرد بيگانه رو * حمله بيند از سگان شيرانه او
۸۳۳ من ز سگ كم نيستم در بندگى‏ * كم ز تركى نيست حق در زندگى‏
۸۳۴ آتش طبعت اگر غمگين كند * سوزش از امر مليك دين كند
۸۳۵ آتش طبعت اگر شادى دهد * اندر او شادى مليك دين نهد
۸۳۶ چون كه غم بينى تو استغفار كن‏ * غم به امر خالق آمد كار كن‏
۸۳۷ چون بخواهد عين غم شادى شود * عين بند پاى، آزادى شود
۸۳۸ باد و خاك و آب و آتش بنده‏اند * با من و تو مرده با حق زنده‏اند
۸۳۹ پيش حق آتش هميشه در قيام‏ * همچو عاشق روز و شب پيچان مدام‏
۸۴۰ سنگ بر آهن زنى بيرون جهد * هم به امر حق قدم بيرون نهد
۸۴۱ آهن و سنگ ستم بر هم مزن‏ * كاين دو مى‏زايند همچون مرد و زن‏
۸۴۲ سنگ و آهن خود سبب آمد و ليك‏ * تو به بالاتر نگر اى مرد نيك‏
۸۴۳ كاين سبب را آن سبب آورد پيش‏ * بى‏سبب كى شد سبب هرگز ز خويش‏
۸۴۴ و آن سببها كانبيا را رهبر است‏ * آن سببها زين سببها برتر است‏
۸۴۵ اين سبب را آن سبب عامل كند * باز گاهى بى‏بر و عاطل كند
۸۴۶ اين سبب را محرم آمد عقلها * و آن سببها راست محرم انبيا
۸۴۷ اين سبب چه بود به تازى گو رسن‏ * اندر اين چه اين رسن آمد به فن‏
۸۴۸ گردش چرخه رسن را علت است‏ * چرخه گردان را نديدن زلت است‏
۸۴۹ اين رسنهاى سببها در جهان‏ * هان و هان زين چرخ سر گردان مدان‏
۸۵۰ تا نمانى صفر و سر گردان چو چرخ‏ * تا نسوزى تو ز بى‏مغزى چو مرخ‏
۸۵۱ باد آتش مى‏خورد از امر حق‏ * هر دو سر مست آمدند از خمر حق‏
۸۵۲ آب حلم و آتش خشم اى پسر * هم ز حق بينى چو بگشايى بصر
۸۵۳ گر نبودى واقف از حق جان باد * فرق كى كردى ميان قوم عاد

1041

title of 1041
۸۵۴ هود گرد مومنان خطى كشيد * نرم مى‏شد باد كانجا مى‏رسيد
۸۵۵ هر كه بيرون بود ز آن خط جمله را * پاره پاره مى‏گسست اندر هوا
۸۵۶ همچنين شيبان راعى مى‏كشيد * گرد بر گرد رمه خطى پديد
۸۵۷ چون به جمعه مى‏شد او وقت نماز * تا نيارد گرگ آن جا ترك تاز
۸۵۸ هيچ گرگى در نرفتى اندر آن‏ * گوسفندى هم نگشتى ز آن نشان‏
۸۵۹ باد حرص گرگ و حرص گوسفند * دايره‏ى مرد خدا را بود بند
۸۶۰ همچنين باد اجل با عارفان‏ * نرم و خوش همچون نسيم يوسفان‏
۸۶۱ آتش ابراهيم را دندان نزد * چون گزيده‏ى حق بود چونش گزد
۸۶۲ ز آتش شهوت نسوزد اهل دين‏ * باقيان را برده تا قعر زمين‏
۸۶۳ موج دريا چون به امر حق بتاخت‏ * اهل موسى را ز قبطى واشناخت‏
۸۶۴ خاك قارون را چو فرمان در رسيد * با زر و تختش به قعر خود كشيد
۸۶۵ آب و گل چون از دم عيسى چريد * بال و پر بگشاد مرغى شد پريد
۸۶۶ هست تسبيحت بخار آب و گل‏ * مرغ جنت شد ز نفخ صدق دل‏
۸۶۷ كوه طور از نور موسى شد به رقص‏ * صوفى كامل شد و رست او ز نقص‏
۸۶۸ چه عجب گر كوه صوفى شد عزيز * جسم موسى از كلوخى بود نيز

1042

title of 1042
۸۶۹ اين عجايب ديد آن شاه جهود * جز كه طنز و جز كه انكارش نبود
۸۷۰ ناصحان گفتند از حد مگذران‏ * مركب استيزه را چندين مران‏
۸۷۱ ناصحان را دست بست و بند كرد * ظلم را پيوند در پيوند كرد
۸۷۲ بانگ آمد كار چون اينجا رسيد * پاى دار اى سگ كه قهر ما رسيد
۸۷۳ بعد از آن آتش چهل گز بر فروخت‏ * حلقه گشت و آن جهودان را بسوخت‏
۸۷۴ اصل ايشان بود آتش ابتدا * سوى اصل خويش رفتند انتها
۸۷۵ هم ز آتش زاده بودند آن فريق‏ * جزوها را سوى كل باشد طريق‏
۸۷۶ آتشى بودند مومن سوز و بس‏ * سوخت خود را آتش ايشان چو خس‏
۸۷۷ آن كه بوده ست امه الهاويه‏ * هاويه آمد مر او را زاويه‏
۸۷۸ مادر فرزند جويان وى است‏ * اصلها مر فرعها را در پى است‏
۸۷۹ آب اندر حوض اگر زندانى است‏ * باد نشفش مى‏كند كار كانى است‏
۸۸۰ مى‏رهاند مى‏برد تا معدنش‏ * اندك اندك تا نبينى بردنش‏
۸۸۱ وين نفس جانهاى ما را همچنان‏ * اندك اندك دزدد از حبس جهان‏
۸۸۲ تا إليه يصعد أطياب الكلم‏ * صاعدا منا إلى حيث علم‏
۸۸۳ ترتقي أنفاسنا بالمنتقى‏ * متحفا منا إلى دار البقا
۸۸۴ ثم تاتينا مكافات المقال‏ * ضعف ذاك رحمة من ذى الجلال‏
۸۸۵ ثم يلجينا الى امثالها * كى ينال العبد مما نالها
۸۸۶ هكذا تعرج و تنزل دايما * ذا فلا زلت عليه قائما
۸۸۷ پارسى گوييم يعنى اين كشش‏ * ز آن طرف آيد كه آمد آن چشش‏
۸۸۸ چشم هر قومى به سويى مانده است‏ * كان طرف يك روز ذوقى رانده است‏
۸۸۹ ذوق جنس از جنس خود باشد يقين‏ * ذوق جزو از كل خود باشد ببين‏
۸۹۰ يا مگر آن قابل جنسى بود * چون بدو پيوست جنس او شود
۸۹۱ همچو آب و نان كه جنس ما نبود * گشت جنس ما و اندر ما فزود
۸۹۲ نقش جنسيت ندارد آب و نان‏ * ز اعتبار آخر آن را جنس دان‏
۸۹۳ ور ز غير جنس باشد ذوق ما * آن مگر مانند باشد جنس را
۸۹۴ آن كه مانند است باشد عاريت‏ * عاريت باقى نماند عاقبت‏
۸۹۵ مرغ را گر ذوق آيد از صفير * چون كه جنس خود نيابد شد نفير
۸۹۶ تشنه را گر ذوق آيد از سراب‏ * چون رسد در وى گريزد جويد آب‏
۸۹۷ مفلسان هم خوش شوند از زر قلب‏ * ليك آن رسوا شود در دار ضرب‏
۸۹۸ تا زر اندوديت از ره نفگند * تا خيال كژ ترا چه نفگند
۸۹۹ از كليله باز جو آن قصه را * و اندر آن قصه طلب كن حصه را

1043

title of 1043
۹۰۰ طايفه‏ى نخجير در وادى خوش‏ * بودشان از شير دايم كش مكش‏
۹۰۱ بس كه آن شير از كمين درمى‏ربود * آن چرا بر جمله ناخوش گشته بود
۹۰۲ حيله كردند آمدند ايشان بشير * كز وظيفه ما ترا داريم سير
۹۰۳ بعد از اين اندر پى صيدى ميا * تا نگردد تلخ بر ما اين گيا

1044

title of 1044
۹۰۴ گفت آرى گر وفا بينم نه مكر * مكرها بس ديده‏ام از زيد و بكر
۹۰۵ من هلاك فعل و مكر مردمم‏ * من گزيده‏ى زخم مار و كژدمم‏
۹۰۶ مردم نفس از درونم در كمين‏ * از همه مردم بتر در مكر و كين‏
۹۰۷ گوش من لا يلدغ المؤمن شنيد * قول پيغمبر به جان و دل گزيد

1045

title of 1045
۹۰۸ جمله گفتند اى حكيم با خبر * الحذر دع ليس يغنى عن قدر
۹۰۹ در حذر شوريدن شور و شر است‏ * رو توكل كن توكل بهتر است‏
۹۱۰ با قضا پنجه مزن اى تند و تيز * تا نگيرد هم قضا با تو ستيز
۹۱۱ مرده بايد بود پيش حكم حق‏ * تا نيايد زخم از رب الفلق‏

1046

title of 1046
۹۱۲ گفت آرى گر توكل رهبر است‏ * اين سبب هم سنت پيغمبر است‏
۹۱۳ گفت پيغمبر به آواز بلند * با توكل زانوى اشتر ببند
۹۱۴ رمز الكاسب حبيب اللَّه شنو * از توكل در سبب كاهل مشو

1047

title of 1047
۹۱۵ قوم گفتندش كه كسب از ضعف خلق‏ * لقمه‏ى تزوير دان بر قدر حلق‏
۹۱۶ نيست كسبى از توكل خوبتر * چيست از تسليم خود محبوبتر
۹۱۷ بس گريزند از بلا سوى بلا * بس جهند از مار سوى اژدها
۹۱۸ حيله كرد انسان و حيله‏ش دام بود * آن كه جان پنداشت خون آشام بود
۹۱۹ در ببست و دشمن اندر خانه بود * حيله‏ى فرعون زين افسانه بود
۹۲۰ صد هزاران طفل كشت آن كينه كش‏ * و آن كه او مى‏جست اندر خانه‏اش‏
۹۲۱ ديده‏ى ما چون بسى علت در اوست‏ * رو فنا كن ديد خود در ديد دوست‏
۹۲۲ ديد ما را ديد او نعم العوض‏ * يابى اندر ديد او كل غرض‏
۹۲۳ طفل تا گيرا و تا پويا نبود * مركبش جز گردن بابا نبود
۹۲۴ چون فضولى گشت و دست و پا نمود * در عنا افتاد و در كور و كبود
۹۲۵ جانهاى خلق پيش از دست و پا * مى‏پريدند از وفا اندر صفا
۹۲۶ چون به امر اهْبِطُوا* بندى شدند * حبس خشم و حرص و خرسندى شدند
۹۲۷ ما عيال حضرتيم و شير خواه‏ * گفت الخلق عيال للإله‏
۹۲۸ آنكه او از آسمان باران دهد * هم تواند كاو ز رحمت نان دهد

1048

title of 1048
۹۲۹ گفت شير آرى ولى رب العباد * نردبانى پيش پاى ما نهاد
۹۳۰ پايه پايه رفت بايد سوى بام‏ * هست جبرى بودن اينجا طمع خام‏
۹۳۱ پاى دارى چون كنى خود را تو لنگ‏ * دست دارى چون كنى پنهان تو چنگ‏
۹۳۲ خواجه چون بيلى به دست بنده داد * بى‏زبان معلوم شد او را مراد
۹۳۳ دست همچون بيل اشارتهاى اوست‏ * آخر انديشى عبارتهاى اوست‏
۹۳۴ چون اشارتهاش را بر جان نهى‏ * در وفاى آن اشارت جان دهى‏
۹۳۵ پس اشارتهاى اسرارت دهد * بار بر دارد ز تو كارت دهد
۹۳۶ حاملى محمول گرداند ترا * قابلى مقبول گرداند ترا
۹۳۷ قابل امر ويى قايل شوى‏ * وصل جويى بعد از آن واصل شوى‏
۹۳۸ سعى شكر نعمتش قدرت بود * جبر تو انكار آن نعمت بود
۹۳۹ شكر قدرت قدرتت افزون كند * جبر نعمت از كفت بيرون كند
۹۴۰ جبر تو خفتن بود در ره مخسب‏ * تا نبينى آن در و درگه مخسب‏
۹۴۱ هان مخسب اى جبرى بى‏اعتبار * جز به زير آن درخت ميوه‏دار
۹۴۲ تا كه شاخ افشان كند هر لحظه باد * بر سر خفته بريزد نقل و زاد
۹۴۳ جبر و خفتن در ميان ره زنان‏ * مرغ بى‏هنگام كى يابد امان‏
۹۴۴ ور اشارتهاش را بينى زنى‏ * مرد پندارى و چون بينى زنى‏
۹۴۵ اين قدر عقلى كه دارى گم شود * سر كه عقل از وى بپرد دم شود
۹۴۶ ز آن كه بى‏شكرى بود شوم و شنار * مى‏برد بى‏شكر را در قعر نار
۹۴۷ گر توكل مى‏كنى در كار كن‏ * كشت كن پس تكيه بر جبار كن‏

1049

title of 1049
۹۴۸ جمله با وى بانگها برداشتند * كان حريصان كه سببها كاشتند
۹۴۹ صد هزار اندر هزار از مرد و زن‏ * پس چرا محروم ماندند از زمن‏
۹۵۰ صد هزاران قرن ز آغاز جهان‏ * همچو اژدرها گشاده صد دهان‏
۹۵۱ مكرها كردند آن دانا گروه‏ * كه ز بن بر كنده شد ز آن مكر كوه‏
۹۵۲ كرد وصف مكرهاشان ذو الجلال‏ * لتزول منه اقلال الجبال‏
۹۵۳ جز كه آن قسمت كه رفت اندر ازل‏ * روى ننمود از شكار و از عمل‏
۹۵۴ جمله افتادند از تدبير و كار * ماند كار و حكم‏هاى كردگار
۹۵۵ كسب جز نامى مدان اى نامدار * جهد جز وهمى مپندار اى عيار

1050

title of 1050
۹۵۶ زاد مردى چاشتگاهى در رسيد * در سرا عدل سليمان در دويد
۹۵۷ رويش از غم زرد و هر دو لب كبود * پس سليمان گفت اى خواجه چه بود
۹۵۸ گفت عزراييل در من اين چنين‏ * يك نظر انداخت پر از خشم و كين‏
۹۵۹ گفت هين اكنون چه مى‏خواهى بخواه‏ * گفت فرما باد را اى جان پناه‏
۹۶۰ تا مرا ز ينجا به هندستان برد * بو كه بنده كان طرف شد جان برد
۹۶۱ نك ز درويشى گريزانند خلق‏ * لقمه‏ى حرص و امل ز آنند خلق‏
۹۶۲ ترس درويشى مثال آن هراس‏ * حرص و كوشش را تو هندستان شناس‏
۹۶۳ باد را فرمود تا او را شتاب‏ * برد سوى قعر هندستان بر آب‏
۹۶۴ روز ديگر وقت ديوان و لقا * پس سليمان گفت عزراييل را
۹۶۵ كان مسلمان را بخشم از چه چنان‏ * بنگريدى تا شد آواره ز خان‏
۹۶۶ گفت من از خشم كى كردم نظر * از تعجب ديدمش در رهگذر
۹۶۷ كه مرا فرمود حق كه امروز هان‏ * جان او را تو به هندستان ستان‏
۹۶۸ از عجب گفتم گر او را صد پر است‏ * او به هندستان شدن دور اندر است‏
۹۶۹ تو همه كار جهان را همچنين‏ * كن قياس و چشم بگشا و ببين‏
۹۷۰ از كه بگريزيم از خود اى محال‏ * از كه برباييم از حق اى وبال‏

1051

title of 1051
۹۷۱ شير گفت آرى و ليكن هم ببين‏ * جهدهاى انبيا و مومنين‏
۹۷۲ حق تعالى جهدشان را راست كرد * آن چه ديدند از جفا و گرم و سرد
۹۷۳ حيله‏هاشان جمله حال آمد لطيف‏ * كل شي‏ء من ظريف هو ظريف‏
۹۷۴ دامهاشان مرغ گردونى گرفت‏ * نقصهاشان جمله افزونى گرفت‏
۹۷۵ جهد مى‏كن تا توانى اى كيا * در طريق انبيا و اوليا
۹۷۶ با قضا پنجه زدن نبود جهاد * ز آن كه اين را هم قضا بر ما نهاد
۹۷۷ كافرم من گر زيان كرده ست كس‏ * در ره ايمان و طاعت يك نفس‏
۹۷۸ سر شكسته نيست اين سر را مبند * يك دو روزك جهد كن باقى بخند
۹۷۹ بد محالى جست كاو دنيا بجست‏ * نيك حالى جست كاو عقبى بجست‏
۹۸۰ مكرها در كسب دنيا بارد است‏ * مكرها در ترك دنيا وارد است‏
۹۸۱ مكر آن باشد كه زندان حفره كرد * آن كه حفره بست آن مكرى ست سرد
۹۸۲ اين جهان زندان و ما زندانيان‏ * حفره كن زندان و خود را وارهان‏
۹۸۳ چيست دنيا از خدا غافل بدن‏ * نى قماش و نقره و ميزان و زن‏
۹۸۴ مال را كز بهر دين باشى حمول‏ * نعم مال صالح خواندش رسول‏
۹۸۵ آب در كشتى هلاك كشتى است‏ * آب اندر زير كشتى پشتى است‏
۹۸۶ چون كه مال و ملك را از دل براند * ز آن سليمان خويش جز مسكين نخواند
۹۸۷ كوزه‏ى سر بسته اندر آب زفت‏ * از دل پر باد فوق آب رفت‏
۹۸۸ باد درويشى چو در باطن بود * بر سر آب جهان ساكن بود
۹۸۹ گر چه جمله‏ى اين جهان ملك وى است‏ * ملك در چشم دل او لا شى است‏
۹۹۰ پس دهان دل ببند و مهر كن‏ * پر كنش از باد كبر من لدن‏
۹۹۱ جهد حق است و دوا حق است و درد * منكر اندر نفى جهدش جهد كرد

1052

title of 1052
۹۹۲ زين نمط بسيار برهان گفت شير * كز جواب آن جبريان گشتند سير
۹۹۳ روبه و آهو و خرگوش و شغال‏ * جبر را بگذاشتند و قيل و قال‏
۹۹۴ عهدها كردند با شير ژيان‏ * كاندر اين بيعت نيفتد در زيان‏
۹۹۵ قسم هر روزش بيايد بى‏جگر * حاجتش نبود تقاضاى دگر
۹۹۶ قرعه بر هر كه فتادى روز روز * سوى آن شير او دويدى همچو يوز
۹۹۷ چون به خرگوش آمد اين ساغر به دور * بانگ زد خرگوش كاخر چند جور

1053

title of 1053
۹۹۸ قوم گفتندش كه چندين گاه ما * جان فدا كرديم در عهد و وفا
۹۹۹ تو مجو بد نامى ما اى عنود * تا نرنجد شير رو رو زود زود

1054

title of 1054
۱۰۰۰ گفت اى ياران مرا مهلت دهيد * تا به مكرم از بلا بيرون جهيد
۱۰۰۱ تا امان يابد به مكرم جانتان‏ * ماند اين ميراث فرزندانتان‏
۱۰۰۲ هر پيمبر امتان را در جهان‏ * همچنين تا مخلصى مى‏خواندشان‏
۱۰۰۳ كز فلك راه برون شو ديده بود * در نظر چون مردمك پيچيده بود
۱۰۰۴ مردمش چون مردمك ديدند خرد * در بزرگى مردمك كس ره نبرد

1055

title of 1055
۱۰۰۵ قوم گفتندش كه اى خر گوش دار * خويش را اندازه‏ى خرگوش دار
۱۰۰۶ هين چه لاف است اين كه از تو بهتران‏ * در نياوردند اندر خاطر آن‏
۱۰۰۷ معجبى يا خود قضامان در پى است‏ * ور نه اين دم لايق چون تو كى است‏

1056

title of 1056
۱۰۰۸ گفت اى ياران حقم الهام داد * مر ضعيفى را قوى رايى فتاد
۱۰۰۹ آن چه حق آموخت مر زنبور را * آن نباشد شير را و گور را
۱۰۱۰ خانه‏ها سازد پر از حلواى تر * حق بر او آن علم را بگشاد در
۱۰۱۱ آن چه حق آموخت كرم پيله را * هيچ پيلى داند آن گون حيله را
۱۰۱۲ آدم خاكى ز حق آموخت علم‏ * تا به هفتم آسمان افروخت علم‏
۱۰۱۳ نام و ناموس ملك را در شكست‏ * كورى آن كس كه در حق در شك است‏
۱۰۱۴ زاهد چندين هزاران ساله را * پوز بندى ساخت آن گوساله را
۱۰۱۵ تا نتاند شير علم دين كشيد * تا نگردد گرد آن قصر مشيد
۱۰۱۶ علمهاى اهل حس شد پوز بند * تا نگيرد شير ز آن علم بلند
۱۰۱۷ قطره‏ى دل را يكى گوهر فتاد * كان به درياها و گردونها نداد
۱۰۱۸ چند صورت آخر اى صورت پرست‏ * جان بى‏معنيت از صورت نرست‏
۱۰۱۹ گر به صورت آدمى انسان بدى‏ * احمد و بو جهل خود يكسان بدى‏
۱۰۲۰ نقش بر ديوار مثل آدم است‏ * بنگر از صورت چه چيز او كم است‏
۱۰۲۱ جان كم است آن صورت با تاب را * رو بجو آن گوهر كمياب را
۱۰۲۲ شد سر شيران عالم جمله پست‏ * چون سگ اصحاب را دادند دست‏
۱۰۲۳ چه زيان استش از آن نقش نفور * چون كه جانش غرق شد در بحر نور
۱۰۲۴ وصف صورت نيست اندر خامه‏ها * عالم و عادل بود در نامه‏ها
۱۰۲۵ عالم و عادل همه معنى است بس‏ * كش نيابى در مكان و پيش و پس‏
۱۰۲۶ مى‏زند بر تن ز سوى لامكان‏ * مى‏نگنجد در فلك خورشيد جان‏

1057

title of 1057
۱۰۲۷ اين سخن پايان ندارد هوش دار * گوش سوى قصه‏ى خرگوش دار
۱۰۲۸ گوش خر بفروش و ديگر گوش خر * كاين سخن را در نيابد گوش خر
۱۰۲۹ رو تو روبه بازى خرگوش بين‏ * مكر و شير اندازى خرگوش بين‏
۱۰۳۰ خاتم ملك سليمان است علم‏ * جمله عالم صورت و جان است علم‏
۱۰۳۱ آدمى را زين هنر بى‏چاره گشت‏ * خلق درياها و خلق كوه و دشت‏
۱۰۳۲ زو پلنگ و شير ترسان همچو موش‏ * زو نهنگ و بحر در صفرا و جوش‏
۱۰۳۳ زو پرى و ديو ساحلها گرفت‏ * هر يكى در جاى پنهان جا گرفت‏
۱۰۳۴ آدمى را دشمن پنهان بسى است‏ * آدمى با حذر عاقل كسى است‏
۱۰۳۵ خلق پنهان زشتشان و خوبشان‏ * مى‏زند در دل بهر دم كوبشان‏
۱۰۳۶ بهر غسل ار در روى در جويبار * بر تو آسيبى زند در آب خار
۱۰۳۷ گر چه پنهان خار در آب است پست‏ * چون كه در تو مى‏خلد دانى كه هست‏
۱۰۳۸ خار خار وحيها و وسوسه‏ * از هزاران كس بود نى يك كسه‏
۱۰۳۹ باش تا حسهاى تو مبدل شود * تا ببينيشان و مشكل حل شود
۱۰۴۰ تا سخنهاى كيان رد كرده‏اى‏ * تا كيان را سرور خود كرده‏اى‏

1058

title of 1058
۱۰۴۱ بعد از آن گفتند كاى خرگوش چست‏ * در ميان آر آن چه در ادراك تست‏
۱۰۴۲ اى كه با شيرى تو در پيچيده‏اى‏ * باز گو رايى كه انديشيده‏اى‏
۱۰۴۳ مشورت ادراك و هشيارى دهد * عقلها مر عقل را يارى دهد
۱۰۴۴ گفت پيغمبر بكن اى رايزن‏ * مشورت كالمستشار موتمن‏

1059

title of 1059
۱۰۴۵ گفت هر رازى نشايد باز گفت‏ * جفت طاق آيد گهى گه طاق جفت‏
۱۰۴۶ از صفا گر دم زنى با آينه‏ * تيره گردد زود با ما آينه‏
۱۰۴۷ در بيان اين سه كم جنبان لبت‏ * از ذهاب و از ذهب وز مذهبت‏
۱۰۴۸ كين سه را خصم است بسيار و عدو * در كمينت ايستد چون داند او
۱۰۴۹ ور بگويى با يكى دو الوداع‏ * كل سر جاوز الاثنين شاع‏
۱۰۵۰ گر دو سه پرنده را بندى به هم‏ * بر زمين مانند محبوس از الم‏
۱۰۵۱ مشورت دارند سرپوشيده خوب‏ * در كنايت با غلط افكن مشوب‏
۱۰۵۲ مشورت كردى پيمبر بسته سر * گفته ايشانش جواب و بى‏خبر
۱۰۵۳ در مثالى بسته گفتى راى را * تا نداند خصم از سر پاى را
۱۰۵۴ او جواب خويش بگرفتى از او * وز سؤالش مى‏نبردى غير بو

1060

title of 1060
۱۰۵۵ ساعتى تاخير كرد اندر شدن‏ * بعد از آن شد پيش شير پنجه زن‏
۱۰۵۶ ز آن سبب كاندر شدن او ماند دير * خاك را مى‏كند و مى‏غريد شير
۱۰۵۷ گفت من گفتم كه عهد آن خسان‏ * خام باشد خام و سست و نارسان‏
۱۰۵۸ دمدمه‏ى ايشان مرا از خر فگند * چند بفريبد مرا اين دهر چند
۱۰۵۹ سخت درماند امير سست ريش‏ * چون نه پس بيند نه پيش از احمقيش‏
۱۰۶۰ راه هموار است و زيرش دامها * قحط معنى در ميان نامها
۱۰۶۱ لفظها و نامها چون دامهاست‏ * لفظ شيرين ريگ آب عمر ماست‏
۱۰۶۲ آن يكى ريگى كه جوشد آب ازو * سخت كمياب است رو آن را بجو
۱۰۶۳ منبع حكمت شود حكمت طلب‏ * فارغ آيد او ز تحصيل و سبب‏
۱۰۶۴ لوح حافظ لوح محفوظى شود * عقل او از روح محظوظى شود
۱۰۶۵ چون معلم بود عقلش ز ابتدا * بعد از اين شد عقل شاگردى و را
۱۰۶۶ عقل چون جبريل گويد احمدا * گر يكى گامى نهم سوزد مرا
۱۰۶۷ تو مرا بگذار زين پس پيش ران‏ * حد من اين بود اى سلطان جان‏
۱۰۶۸ هر كه ماند از كاهلى بى‏شكر و صبر * او همين داند كه گيرد پاى جبر
۱۰۶۹ هر كه جبر آورد خود رنجور كرد * تا همان رنجورى‏اش در گور كرد
۱۰۷۰ گفت پيغمبر كه رنجورى به لاغ‏ * رنج آرد تا بميرد چون چراغ‏
۱۰۷۱ جبر چه بود بستن اشكسته را * يا بپيوستن رگى بگسسته را
۱۰۷۲ چون در اين ره پاى خود نشكسته‏اى‏ * بر كه مى‏خندى چه پا را بسته‏اى‏
۱۰۷۳ و آن كه پايش در ره كوشش شكست‏ * در رسيد او را براق و بر نشست‏
۱۰۷۴ حامل دين بود او محمول شد * قابل فرمان بد او مقبول شد
۱۰۷۵ تا كنون فرمان پذيرفتى ز شاه‏ * بعد از اين فرمان رساند بر سپاه‏
۱۰۷۶ تا كنون اختر اثر كردى در او * بعد از اين باشد امير اختر او
۱۰۷۷ گر ترا اشكال آيد در نظر * پس تو شك دارى در انْشَقَّ الْقَمَرُ
۱۰۷۸ تازه كن ايمان نه از گفت زبان‏ * اى هوا را تازه كرده در نهان‏
۱۰۷۹ تا هوا تازه ست ايمان تازه نيست‏ * كاين هوا جز قفل آن دروازه نيست‏
۱۰۸۰ كرده‏اى تاويل حرف بكر را * خويش را تاويل كن نى ذكر را
۱۰۸۱ بر هوا تاويل قرآن مى‏كنى‏ * پست و كژ شد از تو معنى سنى‏

1061

title of 1061
۱۰۸۲ آن مگس بر برگ كاه و بول خر * همچو كشتى‏بان همى‏افراشت سر
۱۰۸۳ گفت من دريا و كشتى خوانده‏ام‏ * مدتى در فكر آن مى‏مانده‏ام‏
۱۰۸۴ اينك اين دريا و اين كشتى و من‏ * مرد كشتيبان و اهل و رايزن‏
۱۰۸۵ بر سر دريا همى‏راند او عمد * مى‏نمودش آن قدر بيرون ز حد
۱۰۸۶ بود بى‏حد آن چمين نسبت بدو * آن نظر كه بيند آن را راست كو
۱۰۸۷ عالمش چندان بود كش بينش است‏ * چشم چندين بحر هم چندينش است‏
۱۰۸۸ صاحب تاويل باطل چون مگس‏ * وهم او بول خر و تصوير خس‏
۱۰۸۹ گر مگس تاويل بگذارد به راى‏ * آن مگس را بخت گرداند هماى‏
۱۰۹۰ آن مگس نبود كش اين عبرت بود * روح او نى در خور صورت بود

1062

title of 1062
۱۰۹۱ همچو آن خرگوش كاو بر شير زد * روح او كى بود اندر خورد قد
۱۰۹۲ شير مى‏گفت از سر تيزى و خشم‏ * كز ره گوشم عدو بر بست چشم‏
۱۰۹۳ مكرهاى جبريانم بسته كرد * تيغ چوبينشان تنم را خسته كرد
۱۰۹۴ زين سپس من نشنوم آن دمدمه‏ * بانگ ديوان است و غولان آن همه‏
۱۰۹۵ بردران اى دل تو ايشان را مه‏ايست‏ * پوستشان بر كن كشان جز پوست نيست‏
۱۰۹۶ پوست چه بود گفتهاى رنگ رنگ‏ * چون زره بر آب كش نبود درنگ‏
۱۰۹۷ اين سخن چون پوست و معنى مغز دان‏ * اين سخن چون نقش و معنى همچو جان‏
۱۰۹۸ پوست باشد مغز بد را عيب پوش‏ * مغز نيكو را ز غيرت غيب پوش‏
۱۰۹۹ چون قلم از باد بد دفتر ز آب‏ * هر چه بنويسى فنا گردد شتاب‏
۱۱۰۰ نقش آب است ار وفا جويى از آن‏ * باز گردى دستهاى خود گزان‏
۱۱۰۱ باد در مردم هوا و آرزوست‏ * چون هوا بگذاشتى پيغام هوست‏
۱۱۰۲ خوش بود پيغامهاى كردگار * كاو ز سر تا پاى باشد پايدار
۱۱۰۳ خطبه‏ى شاهان بگردد و آن كيا * جز كيا و خطبه‏هاى انبيا
۱۱۰۴ ز آن كه بوش پادشاهان از هواست‏ * بار نامه‏ى انبيا از كبرياست‏
۱۱۰۵ از درمها نام شاهان بر كنند * نام احمد تا ابد بر مى‏زنند
۱۱۰۶ نام احمد نام جمله انبياست‏ * چون كه صد آمد نود هم پيش ماست‏

1063

title of 1063
۱۱۰۷ در شدن خرگوش بس تاخير كرد * مكر را با خويشتن تقرير كرد
۱۱۰۸ در ره آمد بعد تاخير دراز * تا به گوش شير گويد يك دو راز
۱۱۰۹ تا چه عالمهاست در سوداى عقل‏ * تا چه با پهناست اين درياى عقل‏
۱۱۱۰ صورت ما اندر اين بحر عذاب‏ * مى‏دود چون كاسه‏ها بر روى آب‏
۱۱۱۱ تا نشد پر بر سر دريا چو طشت‏ * چون كه پر شد طشت در وى غرق گشت‏
۱۱۱۲ عقل پنهان است و ظاهر عالمى‏ * صورت ما موج يا از وى نمى‏
۱۱۱۳ هر چه صورت مى وسيلت سازدش‏ * ز آن وسيلت بحر دور اندازدش‏
۱۱۱۴ تا نبيند دل دهنده‏ى راز را * تا نبيند تير دور انداز را
۱۱۱۵ اسب خود را ياوه داند وز ستيز * مى‏دواند اسب خود در راه تيز
۱۱۱۶ اسب خود را ياوه داند آن جواد * و اسب خود او را كشان كرده چو باد
۱۱۱۷ در فغان و جستجو آن خيره‏سر * هر طرف پرسان و جويان دربدر
۱۱۱۸ كان كه دزديد اسب ما را كو و كيست‏ * اين كه زير ران تست اى خواجه چيست‏
۱۱۱۹ آرى اين اسب است ليك اين اسب كو * با خود آ اى شهسوار اسب جو
۱۱۲۰ جان ز پيدايى و نزديكى است گم‏ * چون شكم پر آب و لب خشكى چو خم‏
۱۱۲۱ كى ببينى سرخ و سبز و فور را * تا نبينى پيش از اين سه نور را
۱۱۲۲ ليك چون در رنگ گم شد هوش تو * شد ز نور آن رنگها رو پوش تو
۱۱۲۳ چون كه شب آن رنگها مستور بود * پس بديدى ديد رنگ از نور بود
۱۱۲۴ نيست ديد رنگ بى‏نور برون‏ * همچنين رنگ خيال اندرون‏
۱۱۲۵ اين برون از آفتاب و از سها * و اندرون از عكس انوار على‏
۱۱۲۶ نور نور چشم خود نور دل است‏ * نور چشم از نور دلها حاصل است‏
۱۱۲۷ باز نور نور دل نور خداست‏ * كاو ز نور عقل و حس پاك و جداست‏
۱۱۲۸ شب نبد نورى نديدى رنگها * پس به ضد نور پيدا شد ترا
۱۱۲۹ ديدن نور است آن گه ديد رنگ‏ * وين به ضد نور دانى بى‏درنگ‏
۱۱۳۰ رنج و غم را حق پى آن آفريد * تا بدين ضد خوش دلى آيد پديد
۱۱۳۱ پس نهانيها به ضد پيدا شود * چون كه حق را نيست ضد پنهان بود
۱۱۳۲ كه نظر بر نور بود آن گه به رنگ‏ * ضد به ضد پيدا بود چون روم و زنگ‏
۱۱۳۳ پس به ضد نور دانستى تو نور * ضد ضد را مى‏نمايد در صدور
۱۱۳۴ نور حق را نيست ضدى در وجود * تا به ضد او را توان پيدا نمود
۱۱۳۵ لاجرم أبصارنا لا تدركه‏ * و هو يدرك بين تو از موسى و كه‏
۱۱۳۶ صورت از معنى چو شير از بيشه دان‏ * يا چو آواز و سخن ز انديشه دان‏
۱۱۳۷ اين سخن و آواز از انديشه خاست‏ * تو ندانى بحر انديشه كجاست‏
۱۱۳۸ ليك چون موج سخن ديدى لطيف‏ * بحر آن دانى كه باشد هم شريف‏
۱۱۳۹ چون ز دانش موج انديشه بتاخت‏ * از سخن و آواز او صورت بساخت‏
۱۱۴۰ از سخن صورت بزاد و باز مرد * موج خود را باز اندر بحر برد
۱۱۴۱ صورت از بى‏صورتى آمد برون‏ * باز شد كه‏ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‏
۱۱۴۲ پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتى است‏ * مصطفى فرمود دنيا ساعتى است‏
۱۱۴۳ فكر ما تيرى است از هو در هوا * در هوا كى پايد آيد تا خدا
۱۱۴۴ هر نفس نو مى‏شود دنيا و ما * بى‏خبر از نو شدن اندر بقا
۱۱۴۵ عمر همچون جوى نو نو مى‏رسد * مستمرى مى‏نمايد در جسد
۱۱۴۶ آن ز تيرى مستمر شكل آمده ست‏ * چون شرر كش تيز جنبانى به دست‏
۱۱۴۷ شاخ آتش را بجنبانى به ساز * در نظر آتش نمايد بس دراز
۱۱۴۸ اين درازى مدت از تيزى صنع‏ * مى‏نمايد سرعت انگيزى صنع‏
۱۱۴۹ طالب اين سر اگر علامه‏اى است‏ * نك حسام الدين كه سامى نامه‏اى است‏

1064

title of 1064
۱۱۵۰ شير اندر آتش و در خشم و شور * ديد كان خرگوش مى‏آيد ز دور
۱۱۵۱ مى‏دود بى‏دهشت و گستاخ او * خشمگين و تند و تيز و ترش رو
۱۱۵۲ كز شكسته آمدن تهمت بود * وز دليرى دفع هر ريبت بود
۱۱۵۳ چون رسيد او پيشتر نزديك صف‏ * بانگ بر زد شيرهاى اى ناخلف‏
۱۱۵۴ من كه گاوان را ز هم بدريده‏ام‏ * من كه گوش پيل نر ماليده‏ام‏
۱۱۵۵ نيم خرگوشى كه باشد كه چنين‏ * امر ما را افكند او بر زمين‏
۱۱۵۶ ترك خواب غفلت خرگوش كن‏ * غره‏ى اين شير اى خر گوش كن‏

1065

title of 1065
۱۱۵۷ گفت خرگوش الامان عذريم هست‏ * گر دهد عفو خداونديت دست‏
۱۱۵۸ گفت چه عذر اى قصور ابلهان‏ * اين زمان آيند در پيش شهان‏
۱۱۵۹ مرغ بى‏وقتى سرت بايد بريد * عذر احمق را نمى شايد شنيد
۱۱۶۰ عذر احمق بدتر از جرمش بود * عذر نادان زهر هر دانش بود
۱۱۶۱ عذرت اى خرگوش از دانش تهى‏ * من چه خرگوشم كه در گوشم نهى‏
۱۱۶۲ گفت اى شه ناكسى را كس شمار * عذر استم ديده‏اى را گوش دار
۱۱۶۳ خاص از بهر زكات جاه خود * گمرهى را تو مران از راه خود
۱۱۶۴ بحر كاو آبى به هر جو مى‏دهد * هر خسى را بر سر و رو مى‏نهد
۱۱۶۵ كم نخواهد گشت دريا زين كرم‏ * از كرم دريا نگردد بيش و كم‏
۱۱۶۶ گفت دارم من كرم بر جاى او * جامه‏ى هر كس برم بالاى او
۱۱۶۷ گفت بشنو گر نباشم جاى لطف‏ * سر نهادم پيش اژدرهاى عنف‏
۱۱۶۸ من به وقت چاشت در راه آمدم‏ * با رفيق خود سوى شاه آمدم‏
۱۱۶۹ با من از بهر تو خرگوشى دگر * جفت و همره كرده بودند آن نفر
۱۱۷۰ شيرى اندر راه قصد بنده كرد * قصد هر دو همره آينده كرد
۱۱۷۱ گفتمش ما بنده‏ى شاهنشه‏ايم‏ * خواجه‏تاشان كه آن درگه‏ايم‏
۱۱۷۲ گفت شاهنشه كه باشد شرم دار * پيش من تو ياد هر ناكس ميار
۱۱۷۳ هم ترا و هم شهت را بر درم‏ * گر تو با يارت بگرديد از درم‏
۱۱۷۴ گفتمش بگذار تا بار دگر * روى شه بينم برم از تو خبر
۱۱۷۵ گفت همره را گرو نه پيش من‏ * ور نه قربانى تو اندر كيش من‏
۱۱۷۶ لابه كرديمش بسى سودى نكرد * يار من بستد مرا بگذاشت فرد
۱۱۷۷ يارم از زفتى دو چندان بد كه من‏ * هم به لطف و هم به خوبى هم به تن‏
۱۱۷۸ بعد از اين ز آن شير اين ره بسته شد * رشته‏ى ايمان ما بگسسته شد
۱۱۷۹ از وظيفه بعد از اين اوميد بر * حق همى‏گويم ترا و الحق مر
۱۱۸۰ گر وظيفه بايدت ره پاك كن‏ * هين بيا و دفع آن بى‏باك كن‏

1066

title of 1066
۱۱۸۱ گفت بسم اللَّه بيا تا او كجاست‏ * پيش در شو گر همى‏گويى تو راست‏
۱۱۸۲ تا سزاى او و صد چون او دهم‏ * ور دروغ است اين سزاى تو دهم‏
۱۱۸۳ اندر آمد چون قلاووزى به پيش‏ * تا برد او را به سوى دام خويش‏
۱۱۸۴ سوى چاهى كاو نشانش كرده بود * چاه مغ را دام جانش كرده بود
۱۱۸۵ مى‏شدند اين هر دو تا نزديك چاه‏ * اينت خرگوشى چو آبى زير كاه‏
۱۱۸۶ آب كاهى را به هامون مى‏برد * آب كوهى را عجب چون مى‏برد
۱۱۸۷ دام مكر او كمند شير بود * طرفه خرگوشى كه شيرى مى‏ربود
۱۱۸۸ موسيى فرعون را با رود نيل‏ * مى‏كشد با لشكر و جمع ثقيل‏
۱۱۸۹ پشه‏اى نمرود را با نيم پر * مى‏شكافد بى‏محابا درز سر
۱۱۹۰ حال آن كاو قول دشمن را شنود * بين جزاى آن كه شد يار حسود
۱۱۹۱ حال فرعونى كه هامان را شنود * حال نمرودى كه شيطان را شنود
۱۱۹۲ دشمن ار چه دوستانه گويدت‏ * دام دان گر چه ز دانه گويدت‏
۱۱۹۳ گر ترا قندى دهد آن زهر دان‏ * گر به تن لطفى كند آن قهر دان‏
۱۱۹۴ چون قضا آيد نبينى غير پوست‏ * دشمنان را باز نشناسى ز دوست‏
۱۱۹۵ چون چنين شد ابتهال آغاز كن‏ * ناله و تسبيح و روزه ساز كن‏
۱۱۹۶ ناله مى‏كن كاى تو علام الغيوب‏ * زير سنگ مكر بد ما را مكوب‏
۱۱۹۷ گر سگى كرديم اى شير آفرين‏ * شير را مگمار بر ما زين كمين‏
۱۱۹۸ آب خوش را صورت آتش مده‏ * اندر آتش صورت آبى منه‏
۱۱۹۹ از شراب قهر چون مستى دهى‏ * نيستها را صورت هستى دهى‏
۱۲۰۰ چيست مستى بند چشم از ديد چشم‏ * تا نمايد سنگ گوهر پشم يشم‏
۱۲۰۱ چيست مستى حسها مبدل شدن‏ * چوب گز اندر نظر صندل شدن‏

1067

title of 1067
۱۲۰۲ چون سليمان را سراپرده زدند * جمله مرغانش به خدمت آمدند
۱۲۰۳ هم زبان و محرم خود يافتند * پيش او يك يك به جان بشتافتند
۱۲۰۴ جمله مرغان ترك كرده جيك جيك‏ * با سليمان گشته افصح من اخيك‏
۱۲۰۵ هم زبانى خويشى و پيوندى است‏ * مرد با نامحرمان چون بندى است‏
۱۲۰۶ اى بسا هندو و ترك هم زبان‏ * اى بسا دو ترك چون بيگانگان‏
۱۲۰۷ پس زبان محرمى خود ديگر است‏ * هم دلى از هم زبانى بهتر است‏
۱۲۰۸ غير نطق و غير ايما و سجل‏ * صد هزاران ترجمان خيزد ز دل‏
۱۲۰۹ جمله مرغان هر يكى اسرار خود * از هنر وز دانش و از كار خود
۱۲۱۰ با سليمان يك به يك وامى‏نمود * از براى عرضه خود را مى‏ستود
۱۲۱۱ از تكبر نى و از هستى خويش‏ * بهر آن تا ره دهد او را به پيش‏
۱۲۱۲ چون ببايد برده‏اى را خواجه‏اى‏ * عرضه دارد از هنر ديباجه‏اى‏
۱۲۱۳ چون كه دارد از خريداريش ننگ‏ * خود كند بيمار و كر و شل و لنگ‏
۱۲۱۴ نوبت هدهد رسيد و پيشه‏اش‏ * و آن بيان صنعت و انديشه‏اش‏
۱۲۱۵ گفت اى شه يك هنر كان كهتر است‏ * باز گويم گفت كوته بهتر است‏
۱۲۱۶ گفت بر گو تا كدام است آن هنر * گفت من آن گه كه باشم اوج بر
۱۲۱۷ بنگرم از اوج با چشم يقين‏ * من ببينم آب در قعر زمين‏
۱۲۱۸ تا كجايست و چه عمق استش چه رنگ‏ * از چه مى‏جوشد ز خاكى يا ز سنگ‏
۱۲۱۹ اى سليمان بهر لشكرگاه را * در سفر مى‏دار اين آگاه را
۱۲۲۰ پس سليمان گفت اى نيكو رفيق‏ * در بيابانهاى بى‏آب عميق‏

1068

title of 1068
۱۲۲۱ زاغ چون بشنود آمد از حسد * با سليمان گفت كاو كژ گفت و بد
۱۲۲۲ از ادب نبود به پيش شه مقال‏ * خاصه خود لاف دروغين و محال‏
۱۲۲۳ گر مر او را اين نظر بودى مدام‏ * چون نديدى زير مشتى خاك دام‏
۱۲۲۴ چون گرفتار آمدى در دام او * چون قفس اندر شدى ناكام او
۱۲۲۵ پس سليمان گفت اى هدهد رواست‏ * كز تو در اول قدح اين درد خاست‏
۱۲۲۶ چون نمايى مستى اى خورده تو دوغ‏ * پيش من لافى زنى آن گه دروغ‏

1069

title of 1069
۱۲۲۷ گفت اى شه بر من عور گداى‏ * قول دشمن مشنو از بهر خداى‏
۱۲۲۸ گر به بطلان است دعوى كردنم‏ * من نهادم سر ببر اين گردنم‏
۱۲۲۹ زاغ كاو حكم قضا را منكر است‏ * گر هزاران عقل دارد كافر است‏
۱۲۳۰ در تو تا كافى بود از كافران‏ * جاى گند و شهوتى چون كاف ران‏
۱۲۳۱ من ببينم دام را اندر هوا * گر نپوشد چشم عقلم را قضا
۱۲۳۲ چون قضا آيد شود دانش به خواب‏ * مه سيه گردد بگيرد آفتاب‏
۱۲۳۳ از قضا اين تعبيه كى نادر است‏ * از قضا دان كاو قضا را منكر است‏

1070

title of 1070
۱۲۳۴ بو البشر كاو علم الاسما بگ است‏ * صد هزاران علمش اندر هر رگ است‏
۱۲۳۵ اسم هر چيزى چنان كان چيز هست‏ * تا به پايان جان او را داد دست‏
۱۲۳۶ هر لقب كاو داد آن مبدل نشد * آن كه چستش خواند او كاهل نشد
۱۲۳۷ هر كه آخر مومن است اول بديد * هر كه آخر كافر او را شد پديد
۱۲۳۸ اسم هر چيزى تو از دانا شنو * سر رمز علم الاسما شنو
۱۲۳۹ اسم هر چيزى بر ما ظاهرش‏ * اسم هر چيزى بر خالق سرش‏
۱۲۴۰ نزد موسى نام چوبش بد عصا * نزد خالق بود نامش اژدها
۱۲۴۱ بد عمر را نام اينجا بت پرست‏ * ليك مومن بود نامش در الست‏
۱۲۴۲ آن كه بد نزديك ما نامش منى‏ * پيش حق اين نقش بد كه با منى‏
۱۲۴۳ صورتى بود اين منى اندر عدم‏ * پيش حق موجود نه بيش و نه كم‏
۱۲۴۴ حاصل آن آمد حقيقت نام ما * پيش حضرت كان بود انجام ما
۱۲۴۵ مرد را بر عاقبت نامى نهد * نه بر آن كاو عاريت نامى نهد
۱۲۴۶ چشم آدم چون به نور پاك ديد * جان و سر نامها گشتش پديد
۱۲۴۷ چون ملك انوار حق در وى بيافت‏ * در سجود افتاد و در خدمت شتافت‏
۱۲۴۸ مدح اين آدم كه نامش مى‏برم‏ * قاصرم گر تا قيامت بشمرم‏
۱۲۴۹ اين همه دانست و چون آمد قضا * دانش يك نهى شد بر وى خطا
۱۲۵۰ كاى عجب نهى از پى تحريم بود * يا به تاويلى بد و توهيم بود
۱۲۵۱ در دلش تاويل چون ترجيح يافت‏ * طبع در حيرت سوى گندم شتافت‏
۱۲۵۲ باغبان را خار چون در پاى رفت‏ * دزد فرصت يافت، كالا برد تفت‏
۱۲۵۳ چون ز حيرت رست باز آمد به راه‏ * ديد برده دزد رخت از كارگاه‏
۱۲۵۴ ربنا إنا ظلمنا گفت و آه‏ * يعنى آمد ظلمت و گم گشت راه‏
۱۲۵۵ پس قضا ابرى بود خورشيد پوش‏ * شير و اژدرها شود زو همچو موش‏
۱۲۵۶ من اگر دامى نبينم گاه حكم‏ * من نه تنها جاهلم در راه حكم‏
۱۲۵۷ اى خنك آن كاو نكو كارى گرفت‏ * زور را بگذاشت او زارى گرفت‏
۱۲۵۸ گر قضا پوشد سيه همچون شبت‏ * هم قضا دستت بگيرد عاقبت‏
۱۲۵۹ گر قضا صد بار قصد جان كند * هم قضا جانت دهد درمان كند
۱۲۶۰ اين قضا صد بار اگر راهت زند * بر فراز چرخ خرگاهت زند
۱۲۶۱ از كرم دان اين كه مى‏ترساندت‏ * تا به ملك ايمنى بنشاندت‏
۱۲۶۲ اين سخن پايان ندارد گشت دير * گوش كن تو قصه‏ى خرگوش و شير

1071

title of 1071
۱۲۶۳ چون كه نزد چاه آمد شير ديد * كز ره آن خرگوش ماند و پا كشيد
۱۲۶۴ گفت پا واپس كشيدى تو چرا * پاى را واپس مكش پيش اندر آ
۱۲۶۵ گفت كو پايم كه دست و پاى رفت‏ * جان من لرزيد و دل از جاى رفت‏
۱۲۶۶ رنگ رويم را نمى‏بينى چو زر * ز اندرون خود مى‏دهد رنگم خبر
۱۲۶۷ حق چو سيما را معرف خوانده است‏ * چشم عارف سوى سيما مانده است‏
۱۲۶۸ رنگ و بو غماز آمد چون جرس‏ * از فرس آگه كند بانگ فرس‏
۱۲۶۹ بانگ هر چيزى رساند زو خبر * تا بدانى بانگ خر از بانگ در
۱۲۷۰ گفت پيغمبر به تمييز كسان‏ * مرء مخفى لدى طى اللسان‏
۱۲۷۱ رنگ رو از حال دل دارد نشان‏ * رحمتم كن مهر من در دل نشان‏
۱۲۷۲ رنگ روى سرخ دارد بانگ شكر * بانگ روى زرد باشد صبر و نكر
۱۲۷۳ در من آمد آن كه دست و پا برد * رنگ رو و قوت و سيما برد
۱۲۷۴ آن كه در هر چه در آيد بشكند * هر درخت از بيخ و بن او بر كند
۱۲۷۵ در من آمد آن كه از وى گشت مات‏ * آدمى و جانور جامد نبات‏
۱۲۷۶ اين خود اجزايند كليات از او * زرد كرده رنگ و فاسد كرده بو
۱۲۷۷ تا جهان گه صابر است و گه شكور * بوستان گه حله پوشد گاه عور
۱۲۷۸ آفتابى كاو بر آيد نارگون‏ * ساعتى ديگر شود او سر نگون‏
۱۲۷۹ اختران تافته بر چار طاق‏ * لحظه لحظه مبتلاى احتراق‏
۱۲۸۰ ماه كاو افزود ز اختر در جمال‏ * شد ز رنج دق او همچون خيال‏
۱۲۸۱ اين زمين با سكون با ادب‏ * اندر آرد زلزله‏ش در لرز تب‏
۱۲۸۲ اى بسا كه زين بلاى مرده‏ريگ‏ * گشته است اندر جهان او خرد و ريگ‏
۱۲۸۳ اين هوا با روح آمد مقترن‏ * چون قضا آيد وبا گشت و عفن‏
۱۲۸۴ آب خوش كاو روح را همشيره شد * در غديرى زرد و تلخ و تيره شد
۱۲۸۵ آتشى كاو باد دارد در بروت‏ * هم يكى بادى بر او خواند يموت‏
۱۲۸۶ حال دريا ز اضطراب و جوش او * فهم كن تبديلهاى هوش او
۱۲۸۷ چرخ سر گردان كه اندر جستجوست‏ * حال او چون حال فرزندان اوست‏
۱۲۸۸ گه حضيض و گه ميانه گاه اوج‏ * اندر او از سعد و نحسى فوج فوج‏
۱۲۸۹ از خود اى جزوى ز كلها مختلط * فهم مى‏كن حالت هر منبسط
۱۲۹۰ چون كه كليات را رنج است و درد * جزو ايشان چون نباشد روى زرد
۱۲۹۱ خاصه جزوى كاو ز اضداد است جمع‏ * ز آب و خاك و آتش و باد است جمع‏
۱۲۹۲ اين عجب نبود كه ميش از گرگ جست‏ * اين عجب كاين ميش دل در گرگ بست‏
۱۲۹۳ زندگانى آشتى ضدهاست‏ * مرگ آن كاندر ميانشان جنگ خاست‏
۱۲۹۴ لطف حق اين شير را و گور را * الف داده ست اين دو ضد دور را
۱۲۹۵ چون جهان رنجور و زندانى بود * چه عجب رنجور اگر فانى بود
۱۲۹۶ خواند بر شير او از اين رو پندها * گفت من پس مانده‏ام زين بندها

1072

title of 1072
۱۲۹۷ شير گفتش تو ز اسباب مرض‏ * اين سبب گو خاص كاين استم غرض‏
۱۲۹۸ گفت آن شير اندر اين چه ساكن است‏ * اندر اين قلعه ز آفات ايمن است‏
۱۲۹۹ قعر چه بگزيد هر كى عاقل است‏ * ز آن كه در خلوت صفاهاى دل است‏
۱۳۰۰ ظلمت چه به كه ظلمتهاى خلق‏ * سر نبرد آن كس كه گيرد پاى خلق‏
۱۳۰۱ گفت پيش آ زخمم او را قاهر است‏ * تو ببين كان شير در چه حاضر است‏
۱۳۰۲ گفت من سوزيده‏ام ز آن آتشى‏ * تو مگر اندر بر خويشم كشى‏
۱۳۰۳ تا بپشت تو من اى كان كرم‏ * چشم بگشايم به چه در بنگرم‏

1073

title of 1073
۱۳۰۴ چونكه شير اندر بر خويشش كشيد * در پناه شير تا چه مى‏دويد
۱۳۰۵ چونكه در چه بنگريدند اندر آب‏ * اندر آب از شير و او در تافت تاب‏
۱۳۰۶ شير عكس خويش ديد از آب تفت‏ * شكل شيرى در برش خرگوش زفت‏
۱۳۰۷ چون كه خصم خويش را در آب ديد * مر و را بگذاشت و اندر چه جهيد
۱۳۰۸ در فتاد اندر چهى كاو كنده بود * ز آن كه ظلمش در سرش آينده بود
۱۳۰۹ چاه مظلم گشت ظلم ظالمان‏ * اين چنين گفتند جمله عالمان‏
۱۳۱۰ هر كه ظالمتر چهش با هول‏تر * عدل فرموده ست بدتر را بتر
۱۳۱۱ اى كه تو از ظلم چاهى مى‏كنى‏ * دان كه بهر خويش دامى مى‏كنى‏
۱۳۱۲ گرد خود چون كرم پيله بر متن‏ * بهر خود چه مى‏كنى اندازه كن‏
۱۳۱۳ مر ضعيفان را تو بى‏خصمى مدان‏ * از نبى ذا جاء نصر اللَّه خوان‏
۱۳۱۴ گر تو پيلى خصم تو از تو رميد * نك جزا طيرا ابابيلت رسيد
۱۳۱۵ گر ضعيفى در زمين خواهد امان‏ * غلغل افتد در سپاه آسمان‏
۱۳۱۶ گر بدندانش گزى پر خون كنى‏ * درد دندانت بگيرد چون كنى‏
۱۳۱۷ شير خود را ديد در چه وز غلو * خويش را نشناخت آن دم از عدو
۱۳۱۸ عكس خود را او عدوى خويش ديد * لا جرم بر خويش شمشيرى كشيد
۱۳۱۹ اى بسا ظلمى كه بينى از كسان‏ * خوى تو باشد در ايشان اى فلان‏
۱۳۲۰ اندر ايشان تافته هستى تو * از نفاق و ظلم و بد مستى تو
۱۳۲۱ آن تويى و آن زخم بر خود مى‏زنى‏ * بر خود آن دم تار لعنت مى‏تنى‏
۱۳۲۲ در خود آن بد را نمى‏بينى عيان‏ * ور نه دشمن بوديى خود را به جان‏
۱۳۲۳ حمله بر خود مى‏كنى اى ساده مرد * همچو آن شيرى كه بر خود حمله كرد
۱۳۲۴ چون به قعر خوى خود اندر رسى‏ * پس بدانى كز تو بود آن ناكسى‏
۱۳۲۵ شير را در قعر پيدا شد كه بود * نقش او آن كش دگر كس مى‏نمود
۱۳۲۶ هر كه دندان ضعيفى مى‏كند * كار آن شير غلط بين مى‏كند
۱۳۲۷ اى بديده عكس بد بر روى عم‏ * بد نه عم است آن تويى از خود مرم‏
۱۳۲۸ مومنان آيينه‏ى همديگرند * اين خبر مى‏از پيمبر آورند
۱۳۲۹ پيش چشمت داشتى شيشه‏ى كبود * ز آن سبب عالم كبودت مى‏نمود
۱۳۳۰ گر نه كورى اين كبودى دان ز خويش‏ * خويش را بد گو، مگو كس را تو بيش‏
۱۳۳۱ مومن ار ينظر بنور اللَّه نبود * غيب مومن را برهنه چون نمود
۱۳۳۲ چون كه تو ينظر بنار اللَّه بدى‏ * در بدى از نيكويى غافل شدى‏
۱۳۳۳ اندك اندك آب بر آتش بزن‏ * تا شود نار تو نور اى بو الحزن‏
۱۳۳۴ تو بزن يا ربنا آب طهور * تا شود اين نار عالم جمله نور
۱۳۳۵ آب دريا جمله در فرمان تست‏ * آب و آتش اى خداوند آن تست‏
۱۳۳۶ گر تو خواهى آتش آب خوش شود * ور نخواهى آب هم آتش شود
۱۳۳۷ اين طلب در ما هم از ايجاد تست‏ * رستن از بى‏داد يا رب داد تست‏
۱۳۳۸ بى‏طلب تو اين طلب‏مان داده‏اى‏ * گنج احسان بر همه بگشاده‏اى‏

1074

title of 1074
۱۳۳۹ چونكه خرگوش از رهايى شاد گشت‏ * سوى نخجيران دوان شد تا به دشت‏
۱۳۴۰ شير را چون ديد در چه كشته زار * چرخ مى‏زد شادمان تا مرغزار
۱۳۴۱ دست مى‏زد چون رهيد از دست مرگ‏ * سبز و رقصان در هوا چون شاخ و برگ‏
۱۳۴۲ شاخ و برگ از حبس خاك آزاد شد * سر بر آورد و حريف باد شد
۱۳۴۳ برگها چون شاخ را بشكافتند * تا به بالاى درخت اشتافتند
۱۳۴۴ با زبان شطاه شكر خدا * مى‏سرايد هر بر و برگى جدا
۱۳۴۵ كه بپرورد اصل ما را ذو العطا * تا درخت استغلظ آمد و استوى‏
۱۳۴۶ جانهاى بسته اندر آب و گل‏ * چون رهند از آب و گلها شاد دل‏
۱۳۴۷ در هواى عشق حق رقصان شوند * همچو قرص بدر بى‏نقصان شوند
۱۳۴۸ جسمشان در رقص و جانها خود مپرس‏ * و آن كه گرد جان از آنها خود مپرس‏
۱۳۴۹ شير را خرگوش در زندان نشاند * ننگ شيرى كاو ز خرگوشى بماند
۱۳۵۰ در چنان ننگى و آن گه اين عجب‏ * فخر دين خواهد كه گويندش لقب‏
۱۳۵۱ اى تو شيرى در تك اين چاه فرد * نفس چون خرگوش خونت ريخت و خورد
۱۳۵۲ نفس خرگوشت به صحرا در چرا * تو به قعر اين چه چون و چرا
۱۳۵۳ سوى نخجيران دويد آن شير گير * كابشروا يا قوم إذ جاء البشير
۱۳۵۴ مژده مژده اى گروه عيش‏ساز * كان سگ دوزخ به دوزخ رفت باز
۱۳۵۵ مژده مژده كان عدوى جانها * كند قهر خالقش دندانها
۱۳۵۶ آن كه از پنجه بسى سرها بكوفت‏ * همچو خس جاروب مرگش هم بروفت‏

1075

title of 1075
۱۳۵۷ جمع گشتند آن زمان جمله وحوش‏ * شاد و خندان از طرب در ذوق و جوش‏
۱۳۵۸ حلقه كردند او چو شمعى در ميان‏ * سجده آوردند و گفتندش كه هان‏
۱۳۵۹ تو فرشته‏ى آسمانى يا پرى‏ * نى تو عزراييل شيران نرى‏
۱۳۶۰ هر چه هستى جان ما قربان تست‏ * دست بردى دست و بازويت درست‏
۱۳۶۱ راند حق اين آب را در جوى تو * آفرين بر دست و بر بازوى تو
۱۳۶۲ باز گو تا چون سگاليدى به مكر * آن عوان را چون بماليدى به مكر
۱۳۶۳ باز گو تا قصه درمانها شود * باز گو تا مرهم جانها شود
۱۳۶۴ باز گو كز ظلم آن استم نما * صد هزاران زخم دارد جان ما
۱۳۶۵ گفت تاييد خدا بود اى مهان‏ * ور نه خرگوشى كه باشد در جهان‏
۱۳۶۶ قوتم بخشيد و دل را نور داد * نور دل مر دست و پا را زور داد
۱۳۶۷ از بر حق مى‏رسد تفضيلها * باز هم از حق رسد تبديلها
۱۳۶۸ حق به دور و نوبت اين تاييد را * مى‏نمايد اهل ظن و ديد را
۱۳۶۹ هين به ملك نوبتى شادى مكن‏ * اى تو بسته‏ى نوبت آزادى مكن‏
۱۳۷۰ آن كه ملكش برتر از نوبت تنند * برتر از هفت انجمش نوبت زنند
۱۳۷۱ برتر از نوبت ملوك باقى‏اند * دور دايم روحها با ساقى‏اند
۱۳۷۲ ترك اين شرب ار بگويى يك دو روز * در كنى اندر شراب خلد پوز

1076

title of 1076
۱۳۷۳ اى شهان كشتيم ما خصم برون‏ * ماند خصمى زو بتر در اندرون‏
۱۳۷۴ كشتن اين كار عقل و هوش نيست‏ * شير باطن سخره‏ى خرگوش نيست‏
۱۳۷۵ دوزخ است اين نفس و دوزخ اژدهاست‏ * كاو به درياها نگردد كم و كاست‏
۱۳۷۶ هفت دريا را در آشامد هنوز * كم نگردد سوزش آن خلق سوز
۱۳۷۷ سنگها و كافران سنگ دل‏ * اندر آيند اندر او زار و خجل‏
۱۳۷۸ هم نگردد ساكن از چندين غذا * تا ز حق آيد مر او را اين ندا
۱۳۷۹ سير گشتى سير گويد نى هنوز * اينت آتش اينت تابش اينت سوز
۱۳۸۰ عالمى را لقمه كرد و در كشيد * معده‏اش نعره زنان‏ هَلْ مِنْ مَزِيدٍ
۱۳۸۱ حق قدم بر وى نهد از لا مكان‏ * آن گه او ساكن شود از كن فكان‏
۱۳۸۲ چون كه جزو دوزخ است اين نفس ما * طبع كل دارد هميشه جزوها
۱۳۸۳ اين قدم حق را بود كاو را كشد * غير حق خود كى كمان او كشد
۱۳۸۴ در كمان ننهند الا تير راست‏ * اين كمان را باژگون كژ تيرهاست‏
۱۳۸۵ راست شو چون تير و واره از كمان‏ * كز كمان هر راست بجهد بى‏گمان‏
۱۳۸۶ چون كه واگشتم ز پيكار برون‏ * روى آوردم به پيكار درون‏
۱۳۸۷ قد رجعنا من جهاد الاصغريم‏ * با نبى اندر جهاد اكبريم‏
۱۳۸۸ قوت از حق خواهم و توفيق و لاف‏ * تا به سوزن بر كنم اين كوه قاف‏
۱۳۸۹ سهل شيرى دان كه صفها بشكند * شير آن است آن كه خود را بشكند

1077

title of 1077
۱۳۹۰ تا عمر آمد ز قيصر يك رسول‏ * در مدينه از بيابان نغول‏
۱۳۹۱ گفت كو قصر خليفه اى حشم‏ * تا من اسب و رخت را آن جا كشم‏
۱۳۹۲ قوم گفتندش كه او را قصر نيست‏ * مر عمر را قصر، جان روشنى است‏
۱۳۹۳ گر چه از ميرى و را آوازه‏اى است‏ * همچو درويشان مر او را كازه‏اى است‏
۱۳۹۴ اى برادر چون ببينى قصر او * چون كه در چشم دلت رسته ست مو
۱۳۹۵ چشم دل از مو و علت پاك آر * و آن گهان ديدار قصرش چشم دار
۱۳۹۶ هر كه را هست از هوسها جان پاك‏ * زود بيند حضرت و ايوان پاك‏
۱۳۹۷ چون محمد پاك شد زين نار و دود * هر كجا رو كرد وجه اللَّه بود
۱۳۹۸ چون رفيقى وسوسه‏ى بد خواه را * كى بدانى ثم وجه اللَّه را
۱۳۹۹ هر كه را باشد ز سينه فتح باب‏ * او ز هر شهرى ببيند آفتاب‏
۱۴۰۰ حق پديد است از ميان ديگران‏ * همچو ماه اندر ميان اختران‏
۱۴۰۱ دو سر انگشت بر دو چشم نه‏ * هيچ بينى از جهان انصاف ده‏
۱۴۰۲ گر نبينى اين جهان معدوم نيست‏ * عيب جز ز انگشت نفس شوم نيست‏
۱۴۰۳ تو ز چشم انگشت را بردار هين‏ * و آن گهانى هر چه مى‏خواهى ببين‏
۱۴۰۴ نوح را گفتند امت كو ثواب‏ * گفت او ز آن سوى و استغشوا ثياب‏
۱۴۰۵ رو و سر در جامه‏ها پيچيده‏ايد * لا جرم با ديده و ناديده‏ايد
۱۴۰۶ آدمى ديد است و باقى پوست است‏ * ديد آن است آن كه ديد دوست است‏
۱۴۰۷ چون كه ديد دوست نبود كور به‏ * دوست كاو باقى نباشد دور به‏
۱۴۰۸ چون رسول روم اين الفاظ تر * در سماع آورد شد مشتاق‏تر
۱۴۰۹ ديده را بر جستن عمر گماشت‏ * رخت را و اسب را ضايع گذاشت‏
۱۴۱۰ هر طرف اندر پى آن مرد كار * مى‏شدى پرسان او ديوانه‏وار
۱۴۱۱ كاين چنين مردى بود اندر جهان‏ * وز جهان مانند جان باشد نهان‏
۱۴۱۲ جست او را تاش چون بنده بود * لا جرم جوينده يابنده بود
۱۴۱۳ ديد اعرابى زنى او را دخيل‏ * گفت عمر نك به زير آن نخيل‏
۱۴۱۴ زير خرما بن ز خلقان او جدا * زير سايه خفته بين سايه‏ى خدا

1078

title of 1078
۱۴۱۵ آمد او آن جا و از دور ايستاد * مر عمر را ديد و در لرز اوفتاد
۱۴۱۶ هيبتى ز آن خفته آمد بر رسول‏ * حالتى خوش كرد بر جانش نزول‏
۱۴۱۷ مهر و هيبت هست ضد همدگر * اين دو ضد را ديد جمع اندر جگر
۱۴۱۸ گفت با خود من شهان را ديده‏ام‏ * پيش سلطانان مه و بگزيده‏ام‏
۱۴۱۹ از شهانم هيبت و ترسى نبود * هيبت اين مرد هوشم را ربود
۱۴۲۰ رفته‏ام در بيشه‏ى شير و پلنگ‏ * روى من ز يشان نگردانيد رنگ‏
۱۴۲۱ بس شده‏ستم در مصاف و كارزار * همچو شير آن دم كه باشد كار زار
۱۴۲۲ بس كه خوردم بس زدم زخم گران‏ * دل قوى تر بوده‏ام از ديگران‏
۱۴۲۳ بى‏سلاح اين مرد خفته بر زمين‏ * من به هفت اندام لرزان چيست اين‏
۱۴۲۴ هيبت حق است اين از خلق نيست‏ * هيبت اين مرد صاحب دلق نيست‏
۱۴۲۵ هر كه ترسيد از حق و تقوى گزيد * ترسد از وى جن و انس و هر كه ديد
۱۴۲۶ اندر اين فكرت به حرمت دست بست‏ * بعد يك ساعت عمر از خواب جست‏

1079

title of 1079
۱۴۲۷ كرد خدمت مر عمر را و سلام‏ * گفت پيغمبر سلام آن گه كلام‏
۱۴۲۸ پس عليكش گفت و او را پيش خواند * ايمنش كرد و به پيش خود نشاند
۱۴۲۹ لا تخافوا هست نزل خايفان‏ * هست در خور از براى خايف آن‏
۱۴۳۰ هر كه ترسد مر و را ايمن كنند * مر دل ترسنده را ساكن كنند
۱۴۳۱ آن كه خوفش نيست چون گويى مترس‏ * درس چه دهى نيست او محتاج درس‏
۱۴۳۲ آن دل از جا رفته را دل شاد كرد * خاطر ويرانش را آباد كرد
۱۴۳۳ بعد از آن گفتش سخنهاى دقيق‏ * وز صفات پاك حق نعم الرفيق‏
۱۴۳۴ وز نوازشهاى حق ابدال را * تا بداند او مقام و حال را
۱۴۳۵ حال چون جلوه ست ز آن زيبا عروس‏ * وين مقام آن خلوت آمد با عروس‏
۱۴۳۶ جلوه بيند شاه و غير شاه نيز * وقت خلوت نيست جز شاه عزيز
۱۴۳۷ جلوه كرده خاص و عامان را عروس‏ * خلوت اندر شاه باشد با عروس‏
۱۴۳۸ هست بسيار اهل حال از صوفيان‏ * نادر است اهل مقام اندر ميان‏
۱۴۳۹ از منازلهاى جانش ياد داد * وز سفرهاى روانش ياد داد
۱۴۴۰ وز زمانى كز زمان خالى بده ست‏ * وز مقام قدس كه اجلالى بده ست‏
۱۴۴۱ وز هوايى كاندر او سيمرغ روح‏ * پيش از اين ديده ست پرواز و فتوح‏
۱۴۴۲ هر يكى پروازش از آفاق بيش‏ * وز اميد و نهمت مشتاق بيش‏
۱۴۴۳ چون عمر اغيار رو را يار يافت‏ * جان او را طالب اسرار يافت‏
۱۴۴۴ شيخ كامل بود و طالب مشتهى‏ * مرد چابك بود و مركب درگهى‏
۱۴۴۵ ديد آن مرشد كه او ارشاد داشت‏ * تخم پاك اندر زمين پاك كاشت‏

1080

title of 1080
۱۴۴۶ مرد گفتش كاى امير المؤمنين‏ * جان ز بالا چون در آمد در زمين‏
۱۴۴۷ مرغ بى‏اندازه چون شد در قفص‏ * گفت حق بر جان فسون خواند و قصص‏
۱۴۴۸ بر عدمها كان ندارد چشم و گوش‏ * چون فسون خواند همى‏آيد به جوش‏
۱۴۴۹ از فسون او عدمها زود زود * خوش معلق مى‏زند سوى وجود
۱۴۵۰ باز بر موجود افسونى چو خواند * زو دو اسبه در عدم موجود راند
۱۴۵۱ گفت در گوش گل و خندانش كرد * گفت با سنگ و عقيق كانش كرد
۱۴۵۲ گفت با جسم آيتى تا جان شد او * گفت با خورشيد تا رخشان شد او
۱۴۵۳ باز در گوشش دمد نكته‏ى مخوف‏ * در رخ خورشيد افتد صد كسوف‏
۱۴۵۴ تا به گوش ابر آن گويا چه خواند * كاو چو مشك از ديده‏ى خود اشك راند
۱۴۵۵ تا به گوش خاك حق چه خوانده است‏ * كاو مراقب گشت و خامش مانده است‏
۱۴۵۶ در تردد هر كه او آشفته است‏ * حق به گوش او معما گفته است‏
۱۴۵۷ تا كند محبوسش اندر دو گمان‏ * آن كنم كاو گفت يا خود ضد آن‏
۱۴۵۸ هم ز حق ترجيح يابد يك طرف‏ * ز آن دو يك را بر گزيند ز آن كنف‏
۱۴۵۹ گر نخواهى در تردد هوش جان‏ * كم فشار اين پنبه اندر گوش جان‏
۱۴۶۰ تا كنى فهم آن معماهاش را * تا كنى ادراك رمز و فاش را
۱۴۶۱ پس محل وحى گردد گوش جان‏ * وحى چه بود گفتنى از حس نهان‏
۱۴۶۲ گوش جان و چشم جان جز اين حس است‏ * گوش عقل و گوش ظن زين مفلس است‏
۱۴۶۳ لفظ جبرم عشق را بى‏صبر كرد * و آن كه عاشق نيست حبس جبر كرد
۱۴۶۴ اين معيت با حق است و جبر نيست‏ * اين تجلى مه است اين ابر نيست‏
۱۴۶۵ ور بود اين جبر جبر عامه نيست‏ * جبر آن اماره‏ى خودكامه نيست‏
۱۴۶۶ جبر را ايشان شناسند اى پسر * كه خدا بگشادشان در دل بصر
۱۴۶۷ غيب و آينده بر ايشان گشت فاش‏ * ذكر ماضى پيش ايشان گشت لاش‏
۱۴۶۸ اختيار و جبر ايشان ديگر است‏ * قطره‏ها اندر صدفها گوهر است‏
۱۴۶۹ هست بيرون قطره‏ى خرد و بزرگ‏ * در صدف آن در خرد است و سترگ‏
۱۴۷۰ طبع ناف آهو است آن قوم را * از برون خون و درونشان مشكها
۱۴۷۱ تو مگو كاين مايه بيرون خون بود * چون رود در ناف مشكى چون شود
۱۴۷۲ تو مگو كاين مس برون بد محتقر * در دل اكسير چون گيرد گهر
۱۴۷۳ اختيار و جبر در تو بد خيال‏ * چون در ايشان رفت شد نور جلال‏
۱۴۷۴ نان چو در سفره ست باشد آن جماد * در تن مردم شود او روح شاد
۱۴۷۵ در دل سفره نگردد مستحيل‏ * مستحيلش جان كند از سلسبيل‏
۱۴۷۶ قوت جان است اين اى راست خوان‏ * تا چه باشد قوت آن جان جان‏
۱۴۷۷ گوشت پاره‏ى آدمى با عقل و جان‏ * مى‏شكافد كوه را با بحر و كان‏
۱۴۷۸ زور جان كوه كن شق حجر * زور جان جان در انْشَقَّ الْقَمَرُ
۱۴۷۹ گر گشايد دل سر انبان راز * جان به سوى عرش سازد ترك تاز

1081

title of 1081
۱۴۸۰ كرد حق و كرد ما هر دو ببين‏ * كرد ما را هست دان پيداست اين‏
۱۴۸۱ گر نباشد فعل خلق اندر ميان‏ * پس مگو كس را چرا كردى چنان‏
۱۴۸۲ خلق حق افعال ما را موجد است‏ * فعل ما آثار خلق ايزد است‏
۱۴۸۳ ناطقى يا حرف بيند يا غرض‏ * كى شود يك دم محيط دو عرض‏
۱۴۸۴ گر به معنى رفت شد غافل ز حرف‏ * پيش و پس يك دم نبيند هيچ طرف‏
۱۴۸۵ آن زمان كه پيش بينى آن زمان‏ * تو پس خود كى ببينى اين بدان‏
۱۴۸۶ چون محيط حرف و معنى نيست جان‏ * چون بود جان خالق اين هر دوان‏
۱۴۸۷ حق محيط جمله آمد اى پسر * وا ندارد كارش از كار دگر
۱۴۸۸ گفت شيطان كه‏ بِما أَغْوَيْتَنِي‏ * كرد فعل خود نهان ديو دنى‏
۱۴۸۹ گفت آدم كه ظلمنا نفسنا * او ز فعل حق نبد غافل چو ما
۱۴۹۰ در گنه او از ادب پنهانش كرد * ز آن گنه بر خود زدن او بر بخورد
۱۴۹۱ بعد توبه گفتش اى آدم نه من‏ * آفريدم در تو آن جرم و محن‏
۱۴۹۲ نه كه تقدير و قضاى من بد آن‏ * چون به وقت عذر كردى آن نهان‏
۱۴۹۳ گفت ترسيدم ادب نگذاشتم‏ * گفت هم من پاس آنت داشتم‏
۱۴۹۴ هر كه آرد حرمت او حرمت برد * هر كه آرد قند لوزينه خورد
۱۴۹۵ طيبات از بهر كه للطيبين‏ * يار را خوش كن برنجان و ببين‏
۱۴۹۶ يك مثال اى دل پى فرقى بيار * تا بدانى جبر را از اختيار
۱۴۹۷ دست كان لرزان بود از ارتعاش‏ * و آن كه دستى را تو لرزانى ز جاش‏
۱۴۹۸ هر دو جنبش آفريده‏ى حق شناس‏ * ليك نتوان كرد اين با آن قياس‏
۱۴۹۹ ز آن پشيمانى كه لرزانيدى‏اش‏ * مرتعش را كى پشيمان ديدى‏اش‏
۱۵۰۰ بحث عقل است اين چه عقل آن حيله‏گر * تا ضعيفى ره برد آن جا مگر
۱۵۰۱ بحث عقلى گر در و مرجان بود * آن دگر باشد كه بحث جان بود
۱۵۰۲ بحث جان اندر مقامى ديگر است‏ * باده‏ى جان را قوامى ديگر است‏
۱۵۰۳ آن زمان كه بحث عقلى ساز بود * اين عمر با بو الحكم هم راز بود
۱۵۰۴ چون عمر از عقل آمد سوى جان‏ * بو الحكم بو جهل شد در حكم آن‏
۱۵۰۵ سوى حس و سوى عقل او كامل است‏ * گر چه خود نسبت به جان او جاهل است‏
۱۵۰۶ بحث عقل و حس اثر دان يا سبب‏ * بحث جانى يا عجب يا بو العجب‏
۱۵۰۷ ضوء جان آمد نماند اى مستضى‏ * لازم و ملزوم و نافى مقتضى‏
۱۵۰۸ ز آن كه بينايى كه نورش بازغ است‏ * از دليل چون عصا بس فارغ است‏

1082

title of 1082
۱۵۰۹ بار ديگر ما به قصه آمديم‏ * ما از آن قصه برون خود كى شديم‏
۱۵۱۰ گر به جهل آييم آن زندان اوست‏ * ور به علم آييم آن ايوان اوست‏
۱۵۱۱ ور به خواب آييم مستان وى‏ايم‏ * ور به بيدارى به دستان وى‏ايم‏
۱۵۱۲ ور بگرييم ابر پر زرق وى‏ايم‏ * ور بخنديم آن زمان برق وى‏ايم‏
۱۵۱۳ ور به خشم و جنگ عكس قهر اوست‏ * ور به صلح و عذر عكس مهر اوست‏
۱۵۱۴ ما كه‏ايم اندر جهان پيچ پيچ‏ * چون الف او خود چه دارد هيچ هيچ‏

1083

title of 1083
۱۵۱۵ گفت يا عمر چه حكمت بود و سر * حبس آن صافى در اين جاى كدر
۱۵۱۶ آب صافى در گلى پنهان شده‏ * جان صافى بسته‏ى ابدان شده‏
۱۵۱۷ گفت تو بحثى شگرفى مى‏كنى‏ * معنيى را بند حرفى مى‏كنى‏
۱۵۱۸ حبس كردى معنى آزاد را * بند حرفى كرده اى تو ياد را
۱۵۱۹ از براى فايده اين كرده‏اى‏ * تو كه خود از فايده در پرده‏اى‏
۱۵۲۰ آن كه از وى فايده زاييده شد * چون نبيند آن چه ما را ديده شد
۱۵۲۱ صد هزاران فايده ست و هر يكى‏ * صد هزاران پيش آن يك اندكى‏
۱۵۲۲ آن دم نطقت كه جزو جزوهاست‏ * فايده شد كل كل خالى چراست‏
۱۵۲۳ تو كه جزوى كار تو با فايده ست‏ * پس چرا در طعن كل آرى تو دست‏
۱۵۲۴ گفت را گر فايده نبود مگو * ور بود هل اعتراض و شكر جو
۱۵۲۵ شكر يزدان طوق هر گردن بود * نه جدال و رو ترش كردن بود
۱۵۲۶ گر ترش رو بودن آمد شكر و بس‏ * پس چو سركه شكر گويى نيست كس‏
۱۵۲۷ سركه را گر راه بايد در جگر * گو بشو سركنگبين او از شكر
۱۵۲۸ معنى اندر شعر جز با خبط نيست‏ * چون قلاسنگ است اندر ضبط نيست‏

1084

title of 1084
۱۵۲۹ آن رسول از خود بشد زين يك دو جام‏ * نه رسالت ياد ماندش نه پيام‏
۱۵۳۰ واله اندر قدرت اللَّه شد * آن رسول اينجا رسيد و شاه شد
۱۵۳۱ سيل چون آمد به دريا بحر گشت‏ * دانه چون آمد به مزرع گشت كشت‏
۱۵۳۲ چون تعلق يافت نان با بو البشر * نان مرده زنده گشت و با خبر
۱۵۳۳ موم و هيزم چون فداى نار شد * ذات ظلمانى او انوار شد
۱۵۳۴ سنگ سرمه چون كه شد در ديده‏گان‏ * گشت بينايى شد آن جا ديدبان‏
۱۵۳۵ اى خنك آن مرد كز خود رسته شد * در وجود زنده‏اى پيوسته شد
۱۵۳۶ واى آن زنده كه با مرده نشست‏ * مرده گشت و زندگى از وى بجست‏
۱۵۳۷ چون تو در قرآن حق بگريختى‏ * با روان انبيا آميختى‏
۱۵۳۸ هست قرآن حالهاى انبيا * ماهيان بحر پاك كبريا
۱۵۳۹ ور بخوانى و نه‏اى قرآن پذير * انبيا و اوليا را ديده گير
۱۵۴۰ ور پذيرايى چو بر خوانى قصص‏ * مرغ جانت تنگ آيد در قفص‏
۱۵۴۱ مرغ كاو اندر قفس زندانى است‏ * مى‏نجويد رستن از نادانى است‏
۱۵۴۲ روحهايى كز قفسها رسته‏اند * انبياى رهبر شايسته‏اند
۱۵۴۳ از برون آوازشان آيد ز دين‏ * كه ره رستن ترا اين است اين‏
۱۵۴۴ ما به دين رستيم زين ننگين قفس‏ * جز كه اين ره نيست چاره‏ى اين قفس‏
۱۵۴۵ خويش را رنجور سازى زار زار * تا ترا بيرون كنند از اشتهار
۱۵۴۶ كه اشتهار خلق بند محكم است‏ * در ره اين از بند آهن كى كم است‏

1085

title of 1085
۱۵۴۷ بود بازرگان و او را طوطيى‏ * در قفس محبوس زيبا طوطيى‏
۱۵۴۸ چون كه بازرگان سفر را ساز كرد * سوى هندستان شدن آغاز كرد
۱۵۴۹ هر غلام و هر كنيزك را ز جود * گفت بهر تو چه آرم گوى زود
۱۵۵۰ هر يكى از وى مرادى خواست كرد * جمله را وعده بداد آن نيك مرد
۱۵۵۱ گفت طوطى را چه خواهى ارمغان‏ * كارمت از خطه‏ى هندوستان‏
۱۵۵۲ گفتش آن طوطى كه آن جا طوطيان‏ * چون ببينى كن ز حال من بيان‏
۱۵۵۳ كان فلان طوطى كه مشتاق شماست‏ * از قضاى آسمان در حبس ماست‏
۱۵۵۴ بر شما كرد او سلام و داد خواست‏ * وز شما چاره و ره ارشاد خواست‏
۱۵۵۵ گفت مى‏شايد كه من در اشتياق‏ * جان دهم اينجا بميرم در فراق‏
۱۵۵۶ اين روا باشد كه من در بند سخت‏ * گه شما بر سبزه گاهى بر درخت‏
۱۵۵۷ اين چنين باشد وفاى دوستان‏ * من در اين حبس و شما در بوستان‏
۱۵۵۸ ياد آريد اى مهان زين مرغ زار * يك صبوحى در ميان مرغزار
۱۵۵۹ ياد ياران يار را ميمون بود * خاصه كان ليلى و اين مجنون بود
۱۵۶۰ اى حريفان بت موزون خود * من قدحها مى‏خورم پر خون خود
۱۵۶۱ يك قدح مى نوش كن بر ياد من‏ * گر همى‏خواهى كه بدهى داد من‏
۱۵۶۲ يا به ياد اين فتاده‏ى خاك بيز * چون كه خوردى جرعه اى بر خاك ريز
۱۵۶۳ اى عجب آن عهد و آن سوگند كو * وعده‏هاى آن لب چون قند كو
۱۵۶۴ گر فراق بنده از بنده از بد بندگى است‏ * چون تو با بد بد كنى پس فرق چيست‏
۱۵۶۵ اى بدى كه تو كنى در خشم و جنگ‏ * با طرب تر از سماع و بانگ چنگ‏
۱۵۶۶ اى جفاى تو ز دولت خوبتر * و انتقام تو ز جان محبوبتر
۱۵۶۷ نار تو اين است نورت چون بود * ماتم اين تا خود كه سورت چون بود
۱۵۶۸ از حلاوتها كه دارد جور تو * وز لطافت كس نيابد غور تو
۱۵۶۹ نالم و ترسم كه او باور كند * وز كرم آن جور را كمتر كند
۱۵۷۰ عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد * بو العجب من عاشق اين هر دو ضد
۱۵۷۱ و الله ار زين خار در بستان شوم‏ * همچو بلبل زين سبب نالان شوم‏
۱۵۷۲ اين عجب بلبل كه بگشايد دهان‏ * تا خورد او خار را با گلستان‏
۱۵۷۳ اين چه بلبل اين نهنگ آتشى است‏ * جمله ناخوشها ز عشق او را خوشى است‏
۱۵۷۴ عاشق كل است و خود كل است او * عاشق خويش است و عشق خويش جو

1086

title of 1086
۱۵۷۵ قصه‏ى طوطى جان زين سان بود * كو كسى كو محرم مرغان بود
۱۵۷۶ كو يكى مرغى ضعيفى بى‏گناه‏ * و اندرون او سليمان با سپاه‏
۱۵۷۷ چون بنالد زار بى‏شكر و گله‏ * افتد اندر هفت گردون غلغله‏
۱۵۷۸ هر دمش صد نامه صد پيك از خدا * يا ربى زو شصت لبيك از خدا
۱۵۷۹ زلت او به ز طاعت نزد حق‏ * پيش كفرش جمله ايمانها خلق‏
۱۵۸۰ هر دمى او را يكى معراج خاص‏ * بر سر تاجش نهد صد تاج خاص‏
۱۵۸۱ صورتش بر خاك و جان بر لامكان‏ * لامكانى فوق وهم سالكان‏
۱۵۸۲ لامكانى نه كه در فهم آيدت‏ * هر دمى در وى خيالى زايدت‏
۱۵۸۳ بل مكان و لامكان در حكم او * همچو در حكم بهشتى چارجو
۱۵۸۴ شرح اين كوته كن و رخ زين بتاب‏ * دم مزن و الله اعلم بالصواب‏
۱۵۸۵ باز مى‏گرديم ما اى دوستان‏ * سوى مرغ و تاجر و هندوستان‏
۱۵۸۶ مرد بازرگان پذيرفت اين پيام‏ * كاو رساند سوى جنس از وى سلام‏

1087

title of 1087
۱۵۸۷ چون كه تا اقصاى هندوستان رسيد * در بيابان طوطى چندى بديد
۱۵۸۸ مركب استانيد پس آواز داد * آن سلام و آن امانت باز داد
۱۵۸۹ طوطيى ز آن طوطيان لرزيد بس‏ * اوفتاد و مرد و بگسستش نفس‏
۱۵۹۰ شد پشيمان خواجه از گفت خبر * گفت رفتم در هلاك جانور
۱۵۹۱ اين مگر خويش است با آن طوطيك‏ * اين مگر دو جسم بود و روح يك‏
۱۵۹۲ اين چرا كردم چرا دادم پيام‏ * سوختم بى‏چاره را زين گفت خام‏
۱۵۹۳ اين زبان چون سنگ و هم آهن‏وش است‏ * و آن چه بجهد از زبان چون آتش است‏
۱۵۹۴ سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف‏ * گه ز روى نقل و گاه از روى لاف‏
۱۵۹۵ ز آن كه تاريك است و هر سو پنبه زار * در ميان پنبه چون باشد شرار
۱۵۹۶ ظالم آن قومى كه چشمان دوختند * ز آن سخنها عالمى را سوختند
۱۵۹۷ عالمى را يك سخن ويران كند * روبهان مرده را شيران كند
۱۵۹۸ جانها در اصل خود عيسى دمند * يك زمان زخمند و گاهى مرهمند
۱۵۹۹ گر حجاب از جانها برخاستى‏ * گفت هر جانى مسيح آساستى‏
۱۶۰۰ گر سخن خواهى كه گويى چون شكر * صبر كن از حرص و اين حلوا مخور
۱۶۰۱ صبر باشد مشتهاى زيركان‏ * هست حلوا آرزوى كودكان‏
۱۶۰۲ هر كه صبر آورد گردون بر رود * هر كه حلوا خورد واپس‏تر رود

1088

title of 1088
۱۶۰۳ صاحب دل را ندارد آن زيان‏ * گر خورد او زهر قاتل را عيان‏
۱۶۰۴ ز آن كه صحت يافت و از پرهيز رست‏ * طالب مسكين ميان تب در است‏
۱۶۰۵ گفت پيغمبر كه اى مرد جرى‏ * هان مكن با هيچ مطلوبى مرى‏
۱۶۰۶ در تو نمرودى است آتش در مرو * رفت خواهى اول ابراهيم شو
۱۶۰۷ چون نه‏اى سباح و نه درياييى‏ * در ميفكن خويش از خود راييى‏
۱۶۰۸ او ز آتش ورد احمر آورد * از زيانها سود بر سر آورد
۱۶۰۹ كاملى گر خاك گيرد زر شود * ناقص ار زر برد خاكستر شود
۱۶۱۰ چون قبول حق بود آن مرد راست‏ * دست او در كارها دست خداست‏
۱۶۱۱ دست ناقص دست شيطان است و ديو * ز آن كه اندر دام تكليف است و ريو
۱۶۱۲ جهل آيد پيش او دانش شود * جهل شد علمى كه در ناقص رود
۱۶۱۳ هر چه گيرد علتى علت شود * كفر گيرد كاملى ملت شود
۱۶۱۴ اى مرى كرده پياده با سوار * سر نخواهى برد اكنون پاى دار

1089

title of 1089
۱۶۱۵ ساحران در عهد فرعون لعين‏ * چون مرى كردند با موسى به كين‏
۱۶۱۶ ليك موسى را مقدم داشتند * ساحران او را مكرم داشتند
۱۶۱۷ ز آن كه گفتندش كه فرمان آن تست‏ * گر تو مى‏خواهى عصا بفكن نخست‏
۱۶۱۸ گفت نى اول شما اى ساحران‏ * افكنيد آن مكرها را در ميان‏
۱۶۱۹ اين قدر تعظيم دينشان را خريد * كز مرى آن دست و پاهاشان بريد
۱۶۲۰ ساحران چون حق او بشناختند * دست و پا در جرم آن درباختند
۱۶۲۱ لقمه و نكته ست كامل را حلال‏ * تو نه‏اى كامل مخور مى‏باش لال‏
۱۶۲۲ چون تو گوشى او زبان نى جنس تو * گوشها را حق بفرمود أَنْصِتُوا
۱۶۲۳ كودك اول چون بزايد شير نوش‏ * مدتى خامش بود او جمله گوش‏
۱۶۲۴ مدتى مى‏بايدش لب دوختن‏ * از سخن تا او سخن آموختن‏
۱۶۲۵ ور نباشد گوش و تى‏تى مى‏كند * خويشتن را گنگ گيتى مى‏كند
۱۶۲۶ كر اصلى كش نبود آغاز گوش‏ * لال باشد كى كند در نطق جوش‏
۱۶۲۷ ز آن كه اول سمع بايد نطق را * سوى منطق از ره سمع اندر آ
۱۶۲۸ ادخلوا الأبيات من أبوابها * و اطلبوا الأغراض في أسبابها
۱۶۲۹ نطق كان موقوف راه سمع نيست‏ * جز كه نطق خالق بى‏طمع نيست‏
۱۶۳۰ مبدع است او تابع استاد نى‏ * مسند جمله و را اسناد نى‏
۱۶۳۱ باقيان هم در حرف هم در مقال‏ * تابع استاد و محتاج مثال‏
۱۶۳۲ زين سخن گر نيستى بيگانه‏اى‏ * دلق و اشكى گير در ويرانه‏اى‏
۱۶۳۳ ز آن كه آدم ز آن عتاب از اشك رست‏ * اشك تر باشد دم توبه پرست‏
۱۶۳۴ بهر گريه آمد آدم بر زمين‏ * تا بود گريان و نالان و حزين‏
۱۶۳۵ آدم از فردوس و از بالاى هفت‏ * پاى ماچان از براى عذر رفت‏
۱۶۳۶ گر ز پشت آدمى وز صلب او * در طلب مى‏باش هم در طلب او
۱۶۳۷ ز آتش دل و آب ديده نقل ساز * بوستان از ابر و خورشيد است باز
۱۶۳۸ تو چه دانى قدر آب ديده‏گان‏ * عاشق نانى تو چون ناديدگان‏
۱۶۳۹ گر تو اين انبان ز نان خالى كنى‏ * پر ز گوهرهاى اجلالى كنى‏
۱۶۴۰ طفل جان از شير شيطان باز كن‏ * بعد از آنش با ملك انباز كن‏
۱۶۴۱ تا تو تاريك و ملول و تيره‏اى‏ * دان كه با ديو لعين همشيره‏اى‏
۱۶۴۲ لقمه‏اى كان نور افزود و كمال‏ * آن بود آورده از كسب حلال‏
۱۶۴۳ روغنى كايد چراغ ما كشد * آب خوانش چون چراغى را كشد
۱۶۴۴ علم و حكمت زايد از لقمه‏ى حلال‏ * عشق و رقت آيد از لقمه‏ى حلال‏
۱۶۴۵ چون ز لقمه تو حسد بينى و دام‏ * جهل و غفلت زايد آن را دان حرام‏
۱۶۴۶ هيچ گندم كارى و جو بر دهد * ديده‏اى اسبى كه كره‏ى خر دهد
۱۶۴۷ لقمه تخم است و برش انديشه‏ها * لقمه بحر و گوهرش انديشه‏ها
۱۶۴۸ زايد از لقمه‏ى حلال اندر دهان‏ * ميل خدمت عزم رفتن آن جهان‏

1090

title of 1090
۱۶۴۹ كرد بازرگان تجارت را تمام‏ * باز آمد سوى منزل دوست كام‏
۱۶۵۰ هر غلامى را بياورد ارمغان‏ * هر كنيزك را ببخشيد او نشان‏
۱۶۵۱ گفت طوطى ارمغان بنده كو * آن چه ديدى و آن چه گفتى باز گو
۱۶۵۲ گفت نى من خود پشيمانم از آن‏ * دست خود خايان و انگشتان گزان‏
۱۶۵۳ من چرا پيغام خامى از گزاف‏ * بردم از بى‏دانشى و از نشاف‏
۱۶۵۴ گفت اى خواجه پشيمانى ز چيست‏ * چيست آن كاين خشم و غم را مقتضى است‏
۱۶۵۵ گفت گفتم آن شكايتهاى تو * با گروهى طوطيان همتاى تو
۱۶۵۶ آن يكى طوطى ز دردت بوى برد * زهره‏اش بدريد و لرزيد و بمرد
۱۶۵۷ من پشيمان گشتم اين گفتن چه بود * ليك چون گفتم پشيمانى چه سود
۱۶۵۸ نكته اى كان جست ناگه از زبان‏ * همچو تيرى دان كه جست آن از كمان‏
۱۶۵۹ وانگردد از ره آن تير اى پسر * بند بايد كرد سيلى را ز سر
۱۶۶۰ چون گذشت از سر جهانى را گرفت‏ * گر جهان ويران كند نبود شگفت‏
۱۶۶۱ فعل را در غيب اثرها زادنى است‏ * و آن مواليدش به حكم خلق نيست‏
۱۶۶۲ بى‏شريكى جمله مخلوق خداست‏ * آن مواليد ار چه نسبتشان به ماست‏
۱۶۶۳ زيد پرانيد تيرى سوى عمر * عمر را بگرفت تيرش همچو نمر
۱۶۶۴ مدت سالى همى‏زاييد درد * دردها را آفريند حق نه مرد
۱۶۶۵ زيد رامى آن دم ار مرد از وجل‏ * دردها مى‏زايد آن جا تا اجل‏
۱۶۶۶ ز آن مواليد وجع چون مرد او * زيد را ز اول سبب قتال گو
۱۶۶۷ آن وجعها را بدو منسوب دار * گر چه هست آن جمله صنع كردگار
۱۶۶۸ همچنين كشت و دم و دام و جماع‏ * آن مواليد است حق را مستطاع‏
۱۶۶۹ اوليا را هست قدرت از اله‏ * تير جسته باز آرندش ز راه‏
۱۶۷۰ بسته درهاى مواليد از سبب‏ * چون پشيمان شد ولى ز آن دست رب‏
۱۶۷۱ گفته ناگفته كند از فتح باب‏ * تا از آن نه سيخ سوزد نه كباب‏
۱۶۷۲ از همه دلها كه آن نكته شنيد * آن سخن را كرد محو و ناپديد
۱۶۷۳ گرت برهان بايد و حجت مها * باز خوان‏ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها
۱۶۷۴ آيت‏ أَنْسَوْكُمْ ذِكْرِي‏ بخوان‏ * قدرت نسيان نهادنشان بدان‏
۱۶۷۵ چون به تذكير و به نسيان قادراند * بر همه دلهاى خلقان قاهراند
۱۶۷۶ چون به نسيان بست او راه نظر * كار نتوان كرد ور باشد هنر
۱۶۷۷ خلتم سخريه اهل السمو * از نبى خوانيد تا أَنْسَوْكُمْ‏
۱۶۷۸ صاحب ده پادشاه جسمهاست‏ * صاحب دل شاه دلهاى شماست‏
۱۶۷۹ فرع ديد آمد عمل بى‏هيچ شك‏ * پس نباشد مردم الا مردمك‏
۱۶۸۰ من تمام اين نيارم گفت از آن‏ * منع مى‏آيد ز صاحب مركزان‏
۱۶۸۱ چون فراموشى خلق و يادشان‏ * با وى است و او رسد فريادشان‏
۱۶۸۲ صد هزاران نيك و بد را آن بهى‏ * مى‏كند هر شب ز دلهاشان تهى‏
۱۶۸۳ روز دلها را از آن پر مى‏كند * آن صدفها را پر از در مى‏كند
۱۶۸۴ آن همه انديشه‏ى پيشانها * مى‏شناسند از هدايت جانها
۱۶۸۵ پيشه و فرهنگ تو آيد به تو * تا در اسباب بگشايد به تو
۱۶۸۶ پيشه‏ى زرگر به آهنگر نشد * خوى اين خوش خوبه آن منكر نشد
۱۶۸۷ پيشه‏ها و خلقها همچون جهيز * سوى خصم آيند روز رستخيز
۱۶۸۸ پيشه‏ها و خلقها از بعد خواب‏ * واپس آيد هم به خصم خود شتاب‏
۱۶۸۹ پيشه‏ها و انديشه‏ها در وقت صبح‏ * هم بدانجا شد كه بود آن حسن و قبح‏
۱۶۹۰ چون كبوترهاى پيك از شهرها * سوى شهر خويش آرد بهرها

1091

title of 1091
۱۶۹۱ چون شنيد آن مرغ كان طوطى چه كرد * پس بلرزيد اوفتاد و گشت سرد
۱۶۹۲ خواجه چون ديدش فتاده همچنين‏ * بر جهيد و زد كله را بر زمين‏
۱۶۹۳ چون بدين رنگ و بدين حالش بديد * خواجه بر جست و گريبان را دريد
۱۶۹۴ گفت اى طوطى خوب خوش حنين‏ * اين چه بودت اين چرا گشتى چنين‏
۱۶۹۵ اى دريغا مرغ خوش آواز من‏ * اى دريغا هم دم و هم راز من‏
۱۶۹۶ اى دريغا مرغ خوش الحان من‏ * راح روح و روضه و ريحان من‏
۱۶۹۷ گر سليمان را چنين مرغى بدى‏ * كى خود او مشغول آن مرغان شدى‏
۱۶۹۸ اى دريغا مرغ كارزان يافتم‏ * زود روى از روى او بر تافتم‏
۱۶۹۹ اى زبان تو بس زيانى بر ورى‏ * چون تويى گويا چه گويم من ترا
۱۷۰۰ اى زبان هم آتش و هم خرمنى‏ * چند اين آتش در اين خرمن زنى‏
۱۷۰۱ در نهان جان از تو افغان مى‏كند * گر چه هر چه گويى‏اش آن مى‏كند
۱۷۰۲ اى زبان هم گنج بى‏پايان تويى‏ * اى زبان هم رنج بى‏درمان تويى‏
۱۷۰۳ هم صفير و خدعه‏ى مرغان تويى‏ * هم انيس وحشت هجران تويى‏
۱۷۰۴ چند امانم مى‏دهى اى بى‏امان‏ * اى تو زه كرده به كين من كمان‏
۱۷۰۵ نك بپرانيده اى مرغ مرا * در چراگاه ستم كم كن چرا
۱۷۰۶ يا جواب من بگو يا داد ده‏ * يا مرا ز اسباب شادى ياد ده‏
۱۷۰۷ اى دريغا نور ظلمت سوز من‏ * اى دريغا صبح روز افروز من‏
۱۷۰۸ اى دريغا مرغ خوش پرواز من‏ * ز انتها پريده تا آغاز من‏
۱۷۰۹ عاشق رنج است نادان تا ابد * خيز لا أُقْسِمُ‏ بخوان تا فِي كَبَدٍ
۱۷۱۰ از كبد فارغ بدم با روى تو * وز زبد صافى بدم در جوى تو
۱۷۱۱ اين دريغاها خيال ديدن است‏ * وز وجود نقد خود ببريدن است‏
۱۷۱۲ غيرت حق بود و با حق چاره نيست‏ * كو دلى كز حكم حق صد پاره نيست‏
۱۷۱۳ غيرت آن باشد كه او غير همه ست‏ * آن كه افزون از بيان و دمدمه ست‏
۱۷۱۴ اى دريغا اشك من دريا بدى‏ * تا نثار دل بر زيبا بدى‏
۱۷۱۵ طوطى من مرغ زيركسار من‏ * ترجمان فكرت و اسرار من‏
۱۷۱۶ هر چه روزى داد و ناداد آيدم‏ * او ز اول گفته تا ياد آيدم‏
۱۷۱۷ طوطيى كايد ز وحى آواز او * پيش از آغاز وجود آغاز او
۱۷۱۸ اندرون تست آن طوطى نهان‏ * عكس او را ديده تو بر اين و آن‏
۱۷۱۹ مى‏برد شاديت را تو شاد از او * مى‏پذيرى ظلم را چون داد از او
۱۷۲۰ اى كه جان را بهر تن مى‏سوختى‏ * سوختى جان را و تن افروختى‏
۱۷۲۱ سوختم من سوخته خواهد كسى‏ * تا ز من آتش زند اندر خسى‏
۱۷۲۲ سوخته چون قابل آتش بود * سوخته بستان كه آتش كش بود
۱۷۲۳ اى دريغا اى دريغا اى دريغ‏ * كانچنان ماهى نهان شد زير ميغ‏
۱۷۲۴ چون زنم دم كاتش دل تيز شد * شير هجر آشفته و خون ريز شد
۱۷۲۵ آن كه او هوشيار خود تند است و مست‏ * چون بود چون او قدح گيرد به دست‏
۱۷۲۶ شير مستى كز صفت بيرون بود * از بسيط مرغزار افزون بود
۱۷۲۷ قافيه انديشم و دل دار من‏ * گويدم منديش جز ديدار من‏
۱۷۲۸ خوش نشين اى قافيه انديش من‏ * قافيه‏ى دولت تويى در پيش من‏
۱۷۲۹ حرف چه بود تا تو انديشى از آن‏ * حرف چه بود خار ديوار رزان‏
۱۷۳۰ حرف و صوت و گفت را بر هم زنم‏ * تا كه بى‏اين هر سه با تو دم زنم‏
۱۷۳۱ آن دمى كز آدمش كردم نهان‏ * با تو گويم اى تو اسرار جهان‏
۱۷۳۲ آن دمى را كه نگفتم با خليل‏ * و آن غمى را كه نداند جبرئيل‏
۱۷۳۳ آن دمى كز وى مسيحا دم نزد * حق ز غيرت نيز بى‏ما هم نزد
۱۷۳۴ ما چه باشد در لغت اثبات و نفى‏ * من نه اثباتم منم بى‏ذات و نفى‏
۱۷۳۵ من كسى در ناكسى دريافتم‏ * پس كسى در ناكسى دربافتم‏
۱۷۳۶ جمله شاهان بنده‏ى بنده‏ى خودند * جمله خلقان مرده‏ى مرده‏ى خودند
۱۷۳۷ جمله شاهان پست، پست خويش را * جمله خلقان مست، مست خويش را
۱۷۳۸ مى‏شود صياد، مرغان را شكار * تا كند ناگاه ايشان را شكار
۱۷۳۹ بى‏دلان را دلبران جسته به جان‏ * جمله معشوقان شكار عاشقان‏
۱۷۴۰ هر كه عاشق ديدى‏اش معشوق دان‏ * كو به نسبت هست هم اين و هم آن‏
۱۷۴۱ تشنگان گر آب جويند از جهان‏ * آب جويد هم به عالم تشنگان‏
۱۷۴۲ چون كه عاشق اوست تو خاموش باش‏ * او چو گوشت مى‏كشد تو گوش باش‏
۱۷۴۳ بند كن چون سيل سيلانى كند * ور نه رسوايى و ويرانى كند
۱۷۴۴ من چه غم دارم كه ويرانى بود * زير ويران گنج سلطانى بود
۱۷۴۵ غرق حق خواهد كه باشد غرق‏تر * همچو موج بحر جان زير و زبر
۱۷۴۶ زير دريا خوشتر آيد يا زبر * تير او دل كش تر آيد يا سپر
۱۷۴۷ پاره كرده‏ى وسوسه باشى دلا * گر طرب را باز دانى از بلا
۱۷۴۸ گر مرادت را مذاق شكر است‏ * بى‏مرادى نه مراد دل بر است‏
۱۷۴۹ هر ستاره‏ش خونبهاى صد هلال‏ * خون عالم ريختن او را حلال‏
۱۷۵۰ ما بها و خونبها را يافتيم‏ * جانب جان باختن بشتافتيم‏
۱۷۵۱ اى حيات عاشقان در مردگى‏ * دل نيابى جز كه در دل بردگى‏
۱۷۵۲ من دلش جسته به صد ناز و دلال‏ * او بهانه كرده با من از ملال‏
۱۷۵۳ گفتم آخر غرق تست اين عقل و جان‏ * گفت رو رو بر من اين افسون مخوان‏
۱۷۵۴ من ندانم آن چه انديشيده‏اى‏ * اى دو ديده دوست را چون ديده‏اى‏
۱۷۵۵ اى گران جان خوار ديده ستى و را * ز آن كه بس ارزان خريده ستى و را
۱۷۵۶ هر كه او ارزان خرد ارزان دهد * گوهرى طفلى به قرصى نان دهد
۱۷۵۷ غرق عشقى‏ام كه غرق است اندر اين‏ * عشقهاى اولين و آخرين‏
۱۷۵۸ مجملش گفتم نكردم ز آن بيان‏ * ور نه هم افهام سوزد هم زبان‏
۱۷۵۹ من چو لب گويم لب دريا بود * من چو لا گويم مراد الا بود
۱۷۶۰ من ز شيرينى نشستم رو ترش‏ * من ز بسيارى گفتارم خمش‏
۱۷۶۱ تا كه شيرينى ما از دو جهان‏ * در حجاب رو ترش باشد نهان‏
۱۷۶۲ تا كه در هر گوش نايد اين سخن‏ * يك همى‏گويم ز صد سر لدن‏

1092

title of 1092
۱۷۶۳ جمله عالم ز آن غيور آمد كه حق‏ * برد در غيرت بر اين عالم سبق‏
۱۷۶۴ او چو جان است و جهان چون كالبد * كالبد از جان پذيرد نيك و بد
۱۷۶۵ هر كه محراب نمازش گشت عين‏ * سوى ايمان رفتنش مى‏دان تو شين‏
۱۷۶۶ هر كه شد مر شاه را او جامه‏دار * هست خسران بهر شاهش اتجار
۱۷۶۷ هر كه با سلطان شود او همنشين‏ * بر درش بودن بود حيف و غبين‏
۱۷۶۸ دست‏بوسش چون رسيد از پادشاه‏ * گر گزيند بوس پا باشد گناه‏
۱۷۶۹ گر چه سر بر پا نهادن خدمت است‏ * پيش آن خدمت خطا و زلت است‏
۱۷۷۰ شاه را غيرت بود بر هر كه او * بو گزيند بعد از آن كه ديد رو
۱۷۷۱ غيرت حق بر مثل گندم بود * كاه خرمن غيرت مردم بود
۱۷۷۲ اصل غيرتها بدانيد از اله‏ * آن خلقان فرع حق بى‏اشتباه‏
۱۷۷۳ شرح اين بگذارم و گيرم گله‏ * از جفاى آن نگار ده دله‏
۱۷۷۴ نالم ايرا ناله‏ها خوش آيدش‏ * از دو عالم ناله و غم بايدش‏
۱۷۷۵ چون ننالم تلخ از دستان او * چون نيم در حلقه‏ى مستان او
۱۷۷۶ چون نباشم همچو شب بى‏روز او * بى‏وصال روى روز افروز او
۱۷۷۷ ناخوش او خوش بود در جان من‏ * جان فداى يار دل رنجان من‏
۱۷۷۸ عاشقم بر رنج خويش و درد خويش‏ * بهر خشنودى شاه فرد خويش‏
۱۷۷۹ خاك غم را سرمه سازم بهر چشم‏ * تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم‏
۱۷۸۰ اشك كان از بهر او بارند خلق‏ * گوهر است و اشك پندارند خلق‏
۱۷۸۱ من ز جان جان شكايت مى‏كنم‏ * من نيم شاكى روايت مى‏كنم‏
۱۷۸۲ دل همى‏گويد كز او رنجيده‏ام‏ * وز نفاق سست مى‏خنديده‏ام‏
۱۷۸۳ راستى كن اى تو فخر راستان‏ * اى تو صدر و من درت را آستان‏
۱۷۸۴ آستان و صدر در معنى كجاست‏ * ما و من كو آن طرف كان يار ماست‏
۱۷۸۵ اى رهيده جان تو از ما و من‏ * اى لطيفه‏ى روح اندر مرد و زن‏
۱۷۸۶ مرد و زن چون يك شود آن يك تويى‏ * چون كه يك جا محو شد آنك تويى‏
۱۷۸۷ اين من و ما بهر آن بر ساختى‏ * تا تو با خود نرد خدمت باختى‏
۱۷۸۸ تا من و توها همه يك جان شوند * عاقبت مستغرق جانان شوند
۱۷۸۹ اين همه هست و بيا اى امر كُنْ‏ * اى منزه از بيان و از سخن‏
۱۷۹۰ جسم جسمانه تواند ديدنت‏ * در خيال آرد غم و خنديدنت‏
۱۷۹۱ دل كه او بسته‏ى غم و خنديدن است‏ * تو مگو كاو لايق آن ديدن است‏
۱۷۹۲ آن كه او بسته‏ى غم و خنده بود * او بدين دو عاريت زنده بود
۱۷۹۳ باغ سبز عشق كاو بى‏منتهاست‏ * جز غم و شادى در او بس ميوه‏هاست‏
۱۷۹۴ عاشقى زين هر دو حالت برتر است‏ * بى‏بهار و بى‏خزان سبز و تر است‏
۱۷۹۵ ده زكات روى خوب اى خوب رو * شرح جان شرحه شرحه باز گو
۱۷۹۶ كز كرشم غمزه‏ى غمازه‏اى‏ * بر دلم بنهاد داغى تازه‏اى‏
۱۷۹۷ من حلالش كردم از خونم بريخت‏ * من همى‏گفتم حلال او مى‏گريخت‏
۱۷۹۸ چون گريزانى ز ناله‏ى خاكيان‏ * غم چه ريزى بر دل غمناكيان‏
۱۷۹۹ اى كه هر صبحى كه از مشرق بتافت‏ * همچو چشمه‏ى مشرقت در جوش يافت‏
۱۸۰۰ چون بهانه دادى اين شيدات را * اى بهانه شكر لبهات را
۱۸۰۱ اى جهان كهنه را تو جان نو * از تن بى‏جان و دل افغان شنو
۱۸۰۲ شرح گل بگذار از بهر خدا * شرح بلبل گو كه شد از گل جدا
۱۸۰۳ از غم و شادى نباشد جوش ما * با خيال و وهم نبود هوش ما
۱۸۰۴ حالتى ديگر بود كان نادر است‏ * تو مشو منكر كه حق بس قادر است‏
۱۸۰۵ تو قياس از حالت انسان مكن‏ * منزل اندر جور و در احسان مكن‏
۱۸۰۶ جور و احسان رنج و شادى حادث است‏ * حادثان ميرند و حقشان وارث است‏
۱۸۰۷ صبح شد اى صبح را پشت و پناه‏ * عذر مخدومى حسام الدين بخواه‏
۱۸۰۸ عذر خواه عقل كل و جان تويى‏ * جان جان و تابش مرجان تويى‏
۱۸۰۹ تافت نور صبح و ما از نور تو * در صبوحى با مى منصور تو
۱۸۱۰ داده‏ى تو چون چنين دارد مرا * باده كه بود كاو طرب آرد مرا
۱۸۱۱ باده در جوشش گداى جوش ماست‏ * چرخ در گردش گداى هوش ماست‏
۱۸۱۲ باده از ما مست شد نى ما از او * قالب از ما هست شد نى ما از او
۱۸۱۳ ما چو زنبوريم و قالبها چو موم‏ * خانه خانه كرده قالب را چو موم‏

1093

title of 1093
۱۸۱۴ بس دراز است اين حديث خواجه گو * تا چه شد احوال آن مرد نكو
۱۸۱۵ خواجه اندر آتش و درد و حنين‏ * صد پراكنده همى‏گفت اين چنين‏
۱۸۱۶ گه تناقض گاه ناز و گه نياز * گاه سوداى حقيقت گه مجاز
۱۸۱۷ مرد غرقه گشته جانى مى‏كند * دست را در هر گياهى مى‏زند
۱۸۱۸ تا كدامش دست گيرد در خطر * دست و پايى مى‏زند از بيم سر
۱۸۱۹ دوست دارد يار اين آشفتگى‏ * كوشش بى‏هوده به از خفتگى‏
۱۸۲۰ آن كه او شاه است او بى‏كار نيست‏ * ناله از وى طرفه كاو بيمار نيست‏
۱۸۲۱ بهر اين فرمود رحمان اى پسر * كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ‏ اى پسر
۱۸۲۲ اندر اين ره مى‏تراش و مى‏خراش‏ * تا دم آخر دمى فارغ مباش‏
۱۸۲۳ تا دم آخر دمى آخر بود * كه عنايت با تو صاحب سر بود
۱۸۲۴ هر چه مى‏كوشند اگر مرد و زن است‏ * گوش و چشم شاه جان بر روزن است‏

1094

title of 1094
۱۸۲۵ بعد از آنش از قفس بيرون فگند * طوطيك پريد تا شاخ بلند
۱۸۲۶ طوطى مرده چنان پرواز كرد * كافتاب از چرخ تركى تاز كرد
۱۸۲۷ خواجه حيران گشت اندر كار مرغ‏ * بى‏خبر ناگه بديد اسرار مرغ‏
۱۸۲۸ روى بالا كرد و گفت اى عندليب‏ * از بيان حال خودمان ده نصيب‏
۱۸۲۹ او چه كرد آن جا كه تو آموختى‏ * ساختى مكرى و ما را سوختى‏
۱۸۳۰ گفت طوطى كاو به فعلم پند داد * كه رها كن لطف آواز و وداد
۱۸۳۱ ز آن كه آوازت ترا در بند كرد * خويشتن مرده پى اين پند كرد
۱۸۳۲ يعنى اى مطرب شده با عام و خاص‏ * مرده شو چون من كه تا يابى خلاص‏
۱۸۳۳ دانه باشى مرغكانت بر چنند * غنچه باشى كودكانت بر كنند
۱۸۳۴ دانه پنهان كن بكلى دام شو * غنچه پنهان كن گياه بام شو
۱۸۳۵ هر كه داد او حسن خود را در مزاد * صد قضاى بد سوى او رو نهاد
۱۸۳۶ چشمها و خشمها و رشكها * بر سرش ريزد چو آب از مشكها
۱۸۳۷ دشمنان او را ز غيرت مى‏درند * دوستان هم روزگارش مى‏برند
۱۸۳۸ آن كه غافل بود از كشت بهار * او چه داند قيمت اين روزگار
۱۸۳۹ در پناه لطف حق بايد گريخت‏ * كاو هزاران لطف بر ارواح ريخت‏
۱۸۴۰ تا پناهى يابى آن گه چون پناه‏ * آب و آتش مر ترا گردد سپاه‏
۱۸۴۱ نوح و موسى را نه دريا يار شد * نه بر اعداشان به كين قهار شد
۱۸۴۲ آتش ابراهيم را نى قلعه بود * تا بر آورد از دل نمرود دود
۱۸۴۳ كوه يحيى را نه سوى خويش خواند * قاصدانش را به زخم سنگ راند
۱۸۴۴ گفت اى يحيى بيا در من گريز * تا پناهت باشم از شمشير تيز

1095

title of 1095
۱۸۴۵ يك دو پندش داد طوطى بى‏نفاق‏ * بعد از آن گفتش سلام الفراق‏
۱۸۴۶ خواجه گفتش فى أمان الله برو * مر مرا اكنون نمودى راه نو
۱۸۴۷ خواجه با خود گفت كاين پند من است‏ * راه او گيرم كه اين ره روشن است‏
۱۸۴۸ جان من كمتر ز طوطى كى بود * جان چنين بايد كه نيكو پى بود

1096

title of 1096
۱۸۴۹ تن قفس شكل است تن شد خار جان‏ * در فريب داخلان و خارجان‏
۱۸۵۰ اينش گويد من شوم هم راز تو * و آنش گويد نى منم انباز تو
۱۸۵۱ اينش گويد نيست چون تو در وجود * در جمال و فضل و در احسان و جود
۱۸۵۲ آنش گويد هر دو عالم آن تست‏ * جمله جانهامان طفيل جان تست‏
۱۸۵۳ او چو بيند خلق را سر مست خويش‏ * از تكبر مى‏رود از دست خويش‏
۱۸۵۴ او نداند كه هزاران را چو او * ديو افكنده ست اندر آب جو
۱۸۵۵ لطف و سالوس جهان خوش لقمه‏اى است‏ * كمترش خور كان پر آتش لقمه‏اى است‏
۱۸۵۶ آتشش پنهان و ذوقش آشكار * دود او ظاهر شود پايان كار
۱۸۵۷ تو مگو آن مدح را من كى خورم‏ * از طمع مى‏گويد او پى مى‏برم‏
۱۸۵۸ مادحت گر هجو گويد بر ملا * روزها سوزد دلت ز آن سوزها
۱۸۵۹ گر چه دانى كاو ز حرمان گفت آن‏ * كان طمع كه داشت از تو شد زيان‏
۱۸۶۰ آن اثر مى‏ماندت در اندرون‏ * در مديح اين حالتت هست آزمون‏
۱۸۶۱ آن اثر هم روزها باقى بود * مايه‏ى كبر و خداع جان شود
۱۸۶۲ ليك ننمايد چو شيرين است مدح‏ * بد نمايد ز آن كه تلخ افتاد قدح‏
۱۸۶۳ همچو مطبوخ است و حب كان را خورى‏ * تا به ديرى شورش و رنج اندرى‏
۱۸۶۴ ور خورى حلوا بود ذوقش دمى‏ * اين اثر چون آن نمى‏پايد همى‏
۱۸۶۵ چون نمى‏پايد همى‏پايد نهان‏ * هر ضدى را تو به ضد او بدان‏
۱۸۶۶ چون شكر پايد نهان تاثير او * بعد حينى دمل آرد نيش جو
۱۸۶۷ نفس از بس مدحها فرعون شد * كن ذليل النفس هونا لا تسد
۱۸۶۸ تا توانى بنده شو سلطان مباش‏ * زخم كش چون گوى شو چوگان مباش‏
۱۸۶۹ ور نه چون لطفت نماند وين جمال‏ * از تو آيد آن حريفان را ملال‏
۱۸۷۰ آن جماعت كت همى‏دادند ريو * چون ببينندت بگويندت كه ديو
۱۸۷۱ جمله گويندت چو بينندت به در * مرده‏اى از گور خود بر كرد سر
۱۸۷۲ همچو امرد كه خدا نامش كنند * تا بدين سالوس در دامش كنند
۱۸۷۳ چون كه در بد نامى آمد ريش او * ديو را ننگ آيد از تفتيش او
۱۸۷۴ ديو سوى آدمى شد بهر شر * سوى تو نايد كه از ديوى بتر
۱۸۷۵ تا تو بودى آدمى ديو از پى‏ات‏ * مى‏دويد و مى‏چشانيد او مى‏ات‏
۱۸۷۶ چون شدى در خوى ديوى استوار * مى‏گريزد از تو ديو نابكار
۱۸۷۷ آن كه اندر دامنت آويخت او * چون چنين گشتى ز تو بگريخت او

1097

title of 1097
۱۸۷۸ اين همه گفتيم ليك اندر بسيچ‏ * بى‏عنايات خدا هيچيم هيچ‏
۱۸۷۹ بى‏عنايات حق و خاصان حق‏ * گر ملك باشد سياه استش ورق‏
۱۸۸۰ اى خدا اى فضل تو حاجت روا * با تو ياد هيچ كس نبود روا
۱۸۸۱ اين قدر ارشاد تو بخشيده‏اى‏ * تا بدين بس عيب ما پوشيده‏اى‏
۱۸۸۲ قطره‏اى دانش كه بخشيدى ز پيش‏ * متصل گردان به درياهاى خويش‏
۱۸۸۳ قطره‏اى علم است اندر جان من‏ * وارهانش از هوا وز خاك تن‏
۱۸۸۴ پيش از آن كاين خاكها خسفش كنند * پيش از آن كاين بادها نشفش كنند
۱۸۸۵ گر چه چون نشفش كند تو قادرى‏ * كش از ايشان واستانى واخرى‏
۱۸۸۶ قطره‏اى كاو در هوا شد يا كه ريخت‏ * از خزينه‏ى قدرت تو كى گريخت‏
۱۸۸۷ گر در آيد در عدم يا صد عدم‏ * چون بخوانيش او كند از سر قدم‏
۱۸۸۸ صد هزاران ضد ضد را مى‏كشد * بازشان حكم تو بيرون مى‏كشد
۱۸۸۹ از عدمها سوى هستى هر زمان‏ * هست يا رب كاروان در كاروان‏
۱۸۹۰ خاصه هر شب جمله افكار و عقول‏ * نيست گردد غرق در بحر نغول‏
۱۸۹۱ باز وقت صبح آن اللهيان‏ * بر زنند از بحر سر چون ماهيان‏
۱۸۹۲ در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ‏ * از هزيمت رفته در درياى مرگ‏
۱۸۹۳ زاغ پوشيده سيه چون نوحه‏گر * در گلستان نوحه كرده بر خضر
۱۸۹۴ باز فرمان آيد از سالار ده‏ * مر عدم را كانچه خوردى باز ده‏
۱۸۹۵ آن چه خوردى واده اى مرگ سياه‏ * از نبات و دارو و برگ و گياه‏
۱۸۹۶ اى برادر عقل يك دم با خود آر * دم به دم در تو خزان است و بهار
۱۸۹۷ باغ دل را سبز و تر و تازه بين‏ * پر ز غنچه‏ى ورد و سرو و ياسمين‏
۱۸۹۸ ز انبهى برگ پنهان گشته شاخ‏ * ز انبهى گل نهان صحرا و كاخ‏
۱۸۹۹ اين سخنهايى كه از عقل كل است‏ * بوى آن گلزار و سرو و سنبل است‏
۱۹۰۰ بوى گل ديدى كه آن جا گل نبود * جوش مل ديدى كه آن جا مل نبود
۱۹۰۱ بو قلاووز است و رهبر مر ترا * مى‏برد تا خلد و كوثر مر ترا
۱۹۰۲ بو دواى چشم باشد نور ساز * شد ز بويى ديده‏ى يعقوب باز
۱۹۰۳ بوى بد مر ديده را تارى كند * بوى يوسف ديده را يارى كند
۱۹۰۴ تو كه يوسف نيستى يعقوب باش‏ * همچو او با گريه و آشوب باش‏
۱۹۰۵ بشنو اين پند از حكيم غزنوى‏ * تا بيابى در تن كهنه نوى‏
۱۹۰۶ ناز را رويى ببايد همچو ورد * چون ندارى گرد بد خويى مگرد
۱۹۰۷ زشت باشد روى نازيبا و ناز * سخت باشد چشم نابينا و درد
۱۹۰۸ پيش يوسف نازش و خوبى مكن‏ * جز نياز و آه يعقوبى مكن‏
۱۹۰۹ معنى مردن ز طوطى بد نياز * در نياز و فقر خود را مرده ساز
۱۹۱۰ تا دم عيسى ترا زنده كند * همچو خويشت خوب و فرخنده كند
۱۹۱۱ از بهاران كى شود سر سبز سنگ‏ * خاك شو تا گل برويى رنگ رنگ‏
۱۹۱۲ سالها تو سنگ بودى دل خراش‏ * آزمون را يك زمانى خاك باش‏

1098

title of 1098
۱۹۱۳ آن شنيده ستى كه در عهد عمر * بود چنگى مطربى با كر و فر
۱۹۱۴ بلبل از آواز او بى‏خود شدى‏ * يك طرب ز آواز خوبش صد شدى‏
۱۹۱۵ مجلس و مجمع دمش آراستى‏ * وز نواى او قيامت خاستى‏
۱۹۱۶ همچو اسرافيل كاوازش به فن‏ * مردگان را جان در آرد در بدن‏
۱۹۱۷ يا رسيلى بود اسرافيل را * كز سماعش پر برستى فيل را
۱۹۱۸ سازد اسرافيل روزى ناله را * جان دهد پوسيده‏ى صد ساله را
۱۹۱۹ انبيا را در درون هم نغمه‏هاست‏ * طالبان را ز آن حيات بى‏بهاست‏
۱۹۲۰ نشنود آن نغمه‏ها را گوش حس‏ * كز ستمها گوش حس باشد نجس‏
۱۹۲۱ نشنود نغمه‏ى پرى را آدمى‏ * كاو بود ز اسرار پريان اعجمى‏
۱۹۲۲ گر چه هم نغمه‏ى پرى زين عالم است‏ * نغمه‏ى دل برتر از هر دو دم است‏
۱۹۲۳ كه پرى و آدمى زندانى‏اند * هر دو در زندان اين نادانى‏اند
۱۹۲۴ معشر الجن سوره‏ى رحمان بخوان‏ * تستطيعوا تنفذوا را باز دان‏
۱۹۲۵ نغمه‏هاى اندرون اوليا * اولا گويد كه اى اجزاى لا
۱۹۲۶ هين ز لاى نفى سرها بر زنيد * اين خيال و وهم يك سو افكنيد
۱۹۲۷ اى همه پوسيده در كون و فساد * جان باقيتان نروييد و نزاد
۱۹۲۸ گر بگويم شمه‏اى ز آن نغمه‏ها * جانها سر بر زنند از دخمه‏ها
۱۹۲۹ گوش را نزديك كن كان دور نيست‏ * ليك نقل آن به تو دستور نيست‏
۱۹۳۰ هين كه اسرافيل وقت‏اند اوليا * مرده را ز يشان حيات است و حيا
۱۹۳۱ جان هر يك مرده‏اى از گور تن‏ * بر جهد ز آوازشان اندر كفن‏
۱۹۳۲ گويد اين آواز ز آوازها جداست‏ * زنده كردن كار آواز خداست‏
۱۹۳۳ ما بمرديم و بكلى كاستيم‏ * بانگ حق آمد همه برخاستيم‏
۱۹۳۴ بانگ حق اندر حجاب و بى‏حجاب‏ * آن دهد كو داد مريم را ز جيب‏
۱۹۳۵ اى فناتان نيست كرده زير پوست‏ * باز گرديد از عدم ز آواز دوست‏
۱۹۳۶ مطلق آن آواز خود از شه بود * گر چه از حلقوم عبد الله بود
۱۹۳۷ گفته او را من زبان و چشم تو * من حواس و من رضا و خشم تو
۱۹۳۸ رو كه بى‏يسمع و بى‏يبصر تويى‏ * سر تويى چه جاى صاحب سر تويى‏
۱۹۳۹ چون شدى من كان لله از وله‏ * من ترا باشم كه كان اللَّه له‏
۱۹۴۰ گه تويى گويم ترا گاهى منم‏ * هر چه گويم آفتاب روشنم‏
۱۹۴۱ هر كجا تابم ز مشكات دمى‏ * حل شد آن جا مشكلات عالمى‏
۱۹۴۲ ظلمتى را كافتابش بر نداشت‏ * از دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت‏
۱۹۴۳ آدمى را او به خويش اسما نمود * ديگران را ز آدم اسما مى‏گشود
۱۹۴۴ خواه ز آدم گير نورش خواه از او * خواه از خم گير مى‏خواه از كدو
۱۹۴۵ كاين كدو با خنب پيوسته ست سخت‏ * نى چو تو شاد آن كدوى نيك بخت‏
۱۹۴۶ گفت طوبى من رآني مصطفا * و الذي يبصر لمن وجهي رأى‏
۱۹۴۷ چون چراغى نور شمعى را كشيد * هر كه ديد آن را يقين آن شمع ديد
۱۹۴۸ همچنين تا صد چراغ ار نقل شد * ديدن آخر لقاى اصل شد
۱۹۴۹ خواه از نور پسين بستان تو آن‏ * هيچ فرقى نيست خواه از شمع‏دان‏
۱۹۵۰ خواه بين نور از چراغ آخرين‏ * خواه بين نورش ز شمع غابرين‏

1099

title of 1099
۱۹۵۱ گفت پيغمبر كه نفحتهاى حق‏ * اندر اين ايام مى‏آرد سبق‏
۱۹۵۲ گوش و هش داريد اين اوقات را * در رباييد اين چنين نفحات را
۱۹۵۳ نفحه آمد مر شما را ديد و رفت‏ * هر كه را كه خواست جان بخشيد و رفت‏
۱۹۵۴ نفحه‏ى ديگر رسيد آگاه باش‏ * تا از اين هم وانمانى خواجه‏تاش‏
۱۹۵۵ جان نارى يافت از وى انطفا * مرده پوشيد از بقاى او قبا
۱۹۵۶ تازگى و جنبش طوبى است اين‏ * همچو جنبشهاى حيوان نيست اين‏
۱۹۵۷ گر در افتد در زمين و آسمان‏ * زهره‏هاشان آب گردد در زمان‏
۱۹۵۸ خود ز بيم اين دم بى‏منتها * باز خوان‏ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها
۱۹۵۹ ور نه خود أَشْفَقْنَ مِنْها چون بدى‏ * گرنه از بيمش دل كه خون شدى‏
۱۹۶۰ دوش ديگر لون اين مى‏داد دست‏ * لقمه‏ى چندى در آمد ره ببست‏
۱۹۶۱ بهر لقمه گشته لقمانى گرو * وقت لقمان است اى لقمه برو
۱۹۶۲ از هواى لقمه‏ى اين خار خار * از كف لقمان همى‏جوييد خار
۱۹۶۳ در كف او خار و سايه‏ش نيز نيست‏ * ليكتان از حرص آن تمييز نيست‏
۱۹۶۴ خار دان آن را كه خرما ديده‏اى‏ * ز آن كه بس نان كور و بس ناديده‏اى‏
۱۹۶۵ جان لقمان كه گلستان خداست‏ * پاى جانش خسته‏ى خارى چراست‏
۱۹۶۶ اشتر آمد اين وجود خار خوار * مصطفى زادى بر اين اشتر سوار
۱۹۶۷ اشترا تنگ گلى بر پشت تست‏ * كز نسيمش در تو صد گلزار رست‏
۱۹۶۸ ميل تو سوى مغيلان است و ريگ‏ * تا چه گل چينى ز خار مرده‏ريگ‏
۱۹۶۹ اى بگشته زين طلب از كو به كو * چند گويى كين گلستان كو و كو
۱۹۷۰ پيش از آن كين خار پا بيرون كنى‏ * چشم تاريك است جولان چون كنى‏
۱۹۷۱ آدمى كاو مى‏نگنجد در جهان‏ * در سر خارى همى‏گردد نهان‏
۱۹۷۲ مصطفى آمد كه سازد هم دمى‏ * كلميني يا حميراء كلمى‏
۱۹۷۳ اى حميراء اندر آتش نه تو نعل‏ * ناز نعل تو شود اين كوه لعل‏
۱۹۷۴ اين حميراء لفظ تانيث است و جان‏ * نام تانيث‏اش نهند اين تازيان‏
۱۹۷۵ ليك از تانيث جان را باك نيست‏ * روح را با مرد و زن اشراك نيست‏
۱۹۷۶ از مونث وز مذكر برتر است‏ * اين نه آن جان است كز خشك و تر است‏
۱۹۷۷ اين نه آن جان است كافزايد ز نان‏ * يا گهى باشد چنين گاهى چنان‏
۱۹۷۸ خوش كننده ست و خوش و عين خوشى‏ * بى‏خوشى نبود خوشى اى مرتشى‏
۱۹۷۹ چون تو شيرين از شكر باشى بود * كان شكر گاهى ز تو غايب شود
۱۹۸۰ چون شكر گردى ز تاثير وفا * پس شكر كى از شكر باشد جدا
۱۹۸۱ عاشق از خود چون غذا يابد رحيق‏ * عقل آن جا گم شود گم اى رفيق‏
۱۹۸۲ عقل جزوى عشق را منكر بود * گر چه بنمايد كه صاحب سر بود
۱۹۸۳ زيرك و داناست اما نيست نيست‏ * تا فرشته لا نشد اهريمنى است‏
۱۹۸۴ او به قول و فعل يار ما بود * چون به حكم حال آيى لا بود
۱۹۸۵ لا بود چون او نشد از هست نيست‏ * چون كه طوعا لا نشد كرها بسى است‏
۱۹۸۶ جان كمال است و نداى او كمال‏ * مصطفى گويان ارحنا يا بلال‏
۱۹۸۷ اى بلال افراز بانگ سلسلت‏ * ز آن دمى كاندر دميدم در دلت‏
۱۹۸۸ ز آن دمى كادم از آن مدهوش گشت‏ * هوش اهل آسمان بى‏هوش گشت‏
۱۹۸۹ مصطفى بى‏خويش شد ز آن خوب صوت‏ * شد نمازش از شب تعريس فوت‏
۱۹۹۰ سر از آن خواب مبارك بر نداشت‏ * تا نماز صبحدم آمد به چاشت‏
۱۹۹۱ در شب تعريس پيش آن عروس‏ * يافت جان پاك ايشان دستبوس‏
۱۹۹۲ عشق و جان هر دو نهانند و ستير * گر عروسش خوانده‏ام عيبى مگير
۱۹۹۳ از ملولى يار خامش كردمى‏ * گر همو مهلت بدادى يك دمى‏
۱۹۹۴ ليك مى‏گويد بگو هين عيب نيست‏ * جز تقاضاى قضاى غيب نيست‏
۱۹۹۵ عيب باشد كاو نبيند جز كه عيب‏ * عيب كى بيند روان پاك غيب‏
۱۹۹۶ عيب شد نسبت به مخلوق جهول‏ * نى به نسبت با خداوند قبول‏
۱۹۹۷ كفر هم نسبت به خالق حكمت است‏ * چون به ما نسبت كنى كفر آفت است‏
۱۹۹۸ ور يكى عيبى بود با صد حيات‏ * بر مثال چوب باشد در نبات‏
۱۹۹۹ در ترازو هر دو را يكسان كشند * ز آن كه آن هر دو چو جسم و جان خوشند
۲۰۰۰ پس بزرگان اين نگفتند از گزاف‏ * جسم پاكان عين جان افتاد صاف‏
۲۰۰۱ گفتشان و نفسشان و نقششان‏ * جمله جان مطلق آمد بى‏نشان‏
۲۰۰۲ جان دشمن دارشان جسم است صرف‏ * چون زياد از نرد او اسم است صرف‏
۲۰۰۳ آن به خاك اندر شد و كل خاك شد * وين نمك اندر شد و كل پاك شد
۲۰۰۴ آن نمك كز وى محمد املح است‏ * ز آن حديث با نمك او افصح است‏
۲۰۰۵ اين نمك باقى است از ميراث او * با تواند آن وارثان او بجو
۲۰۰۶ پيش تو شسته ترا خود پيش كو * پيش هستت جان پيش انديش كو
۲۰۰۷ گر تو خود را پيش و پس دارى گمان‏ * بسته‏ى جسمى و محرومى ز جان‏
۲۰۰۸ زير و بالا پيش و پس وصف تن است‏ * بى‏جهت آن ذات جان روشن است‏
۲۰۰۹ بر گشا از نور پاك شه نظر * تا نپندارى تو چون كوته نظر
۲۰۱۰ كه همينى در غم و شادى و بس‏ * اى عدم كو مر عدم را پيش و پس‏
۲۰۱۱ روز باران است مى‏رو تا به شب‏ * نى از اين باران از آن باران رب‏

1100

title of 1100
۲۰۱۲ مصطفى روزى به گورستان برفت‏ * با جنازه‏ى مردى از ياران برفت‏
۲۰۱۳ خاك را در گور او آگنده كرد * زير خاك آن دانه‏اش را زنده كرد
۲۰۱۴ اين درختانند همچون خاكيان‏ * دستها بر كرده‏اند از خاكدان‏
۲۰۱۵ سوى خلقان صد اشارت مى‏كنند * و آن كه گوش استش عبارت مى‏كنند
۲۰۱۶ با زبان سبز و با دست دراز * از ضمير خاك مى‏گويند راز
۲۰۱۷ همچو بطان سر فرو برده به آب‏ * گشته طاوسان و بوده چون غراب‏
۲۰۱۸ در زمستانشان اگر محبوس كرد * آن غرابان را خدا طاوس كرد
۲۰۱۹ در زمستانشان اگر چه داد مرگ‏ * زنده‏شان كرد از بهار و داد برگ‏
۲۰۲۰ منكران گويند خود هست اين قديم‏ * اين چرا بنديم بر رب كريم‏
۲۰۲۱ كورى ايشان درون دوستان‏ * حق برويانيد باغ و بوستان‏
۲۰۲۲ هر گلى كاندر درون بويا بود * آن گل از اسرار كل گويا بود
۲۰۲۳ بوى ايشان رغم انف منكران‏ * گرد عالم مى‏رود پرده دران‏
۲۰۲۴ منكران همچون جعل ز آن بوى گل‏ * يا چو نازك مغز در بانگ دهل‏
۲۰۲۵ خويشتن مشغول مى‏سازند و غرق‏ * چشم مى‏دزدند زين لمعان برق‏
۲۰۲۶ چشم مى‏دزدند و آن جا چشم نى‏ * چشم آن باشد كه بيند مأمنى‏
۲۰۲۷ چون ز گورستان پيمبر باز گشت‏ * سوى صديقه شد و هم راز گشت‏
۲۰۲۸ چشم صديقه چو بر رويش فتاد * پيش آمد دست بر وى مى‏نهاد
۲۰۲۹ بر عمامه و روى او و موى او * بر گريبان و بر و بازوى او
۲۰۳۰ گفت پيغمبر چه مى‏جويى شتاب‏ * گفت باران آمد امروز از سحاب‏
۲۰۳۱ جامه‏هايت مى‏بجويم از طلب‏ * تر نمى‏بينم ز باران اى عجب‏
۲۰۳۲ گفت چه بر سر فگندى از ازار * گفت كردم آن رداى تو خمار
۲۰۳۳ گفت بهر آن نمود اى پاك جيب‏ * چشم پاكت را خدا باران غيب‏
۲۰۳۴ نيست آن باران از اين ابر شما * هست ابرى ديگر و ديگر سما

1101

title of 1101
۲۰۳۵ غيب را ابرى و آبى ديگر است‏ * آسمان و آفتابى ديگر است‏
۲۰۳۶ نايد آن الا كه بر خاصان پديد * باقيان‏ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ
۲۰۳۷ هست باران از پى پروردگى‏ * هست باران از پى پژمردگى‏
۲۰۳۸ نفع باران بهاران بو العجب‏ * باغ را باران پاييزى چو تب‏
۲۰۳۹ آن بهارى ناز پروردش كند * وين خزانى ناخوش و زردش كند
۲۰۴۰ همچنين سرما و باد و آفتاب‏ * بر تفاوت دان و سر رشته بياب‏
۲۰۴۱ همچنين در غيب انواع است اين‏ * در زيان و سود و در ربح و غبين‏
۲۰۴۲ اين دم ابدال باشد ز آن بهار * در دل و جان رويد از وى سبزه‏زار
۲۰۴۳ فعل باران بهارى با درخت‏ * آيد از انفاسشان در نيك بخت‏
۲۰۴۴ گر درخت خشك باشد در مكان‏ * عيب آن از باد جان افزا مدان‏
۲۰۴۵ باد كار خويش كرد و بروزيد * آن كه جانى داشت بر جانش گزيد

1102

title of 1102
۲۰۴۶ گفت پيغمبر ز سرماى بهار * تن مپوشانيد ياران زينهار
۲۰۴۷ ز آن كه با جان شما آن مى‏كند * كان بهاران با درختان مى‏كند
۲۰۴۸ ليك بگريزيد از سرد خزان‏ * كان كند كاو كرد با باغ و رزان‏
۲۰۴۹ راويان اين را به ظاهر برده‏اند * هم بر آن صورت قناعت كرده‏اند
۲۰۵۰ بى‏خبر بودند از جان آن گروه‏ * كوه را ديده نديده كان بكوه‏
۲۰۵۱ آن خزان نزد خدا نفس و هواست‏ * عقل و جان عين بهار است و بقاست‏
۲۰۵۲ مر ترا عقل است جزوى در نهان‏ * كامل العقلى بجو اندر جهان‏
۲۰۵۳ جزو تو از كل او كلى شود * عقل كل بر نفس چون غلى شود
۲۰۵۴ پس به تاويل اين بود كانفاس پاك‏ * چون بهار است و حيات برگ و تاك‏
۲۰۵۵ از حديث اوليا نرم و درشت‏ * تن مپوشان ز آن كه دينت راست پشت‏
۲۰۵۶ گرم گويد سرد گويد خوش بگير * تا ز گرم و سرد بجهى وز سعير
۲۰۵۷ گرم و سردش نو بهار زندگى است‏ * مايه‏ى صدق و يقين و بندگى است‏
۲۰۵۸ ز آن كه زو بستان جانها زنده است‏ * اين جواهر بحر دل آگنده است‏
۲۰۵۹ بر دل عاقل هزاران غم بود * گر ز باغ دل خلالى كم شود

1103

title of 1103
۲۰۶۰ گفت صديقه كه اى زبده‏ى وجود * حكمت باران امروزين چه بود
۲۰۶۱ اين ز بارانهاى رحمت بود يا * بهر تهديد است و عدل كبريا
۲۰۶۲ اين از آن لطف بهاريات بود * يا ز پاييزى پر آفات بود
۲۰۶۳ گفت اين از بهر تسكين غم است‏ * كز مصيبت بر نژاد آدم است‏
۲۰۶۴ گر بر آن آتش بماندى آدمى‏ * بس خرابى در فتادى و كمى‏
۲۰۶۵ اين جهان ويران شدى اندر زمان‏ * حرصها بيرون شدى از مردمان‏
۲۰۶۶ استن اين عالم اى جان غفلت است‏ * هوشيارى اين جهان را آفت است‏
۲۰۶۷ هوشيارى ز آن جهان است و چو آن‏ * غالب آيد پست گردد اين جهان‏
۲۰۶۸ هوشيارى آفتاب و حرص يخ‏ * هوشيارى آب و اين عالم وسخ‏
۲۰۶۹ ز آن جهان اندك ترشح مى‏رسد * تا نغرد در جهان حرص و حسد
۲۰۷۰ گر ترشح بيشتر گردد ز غيب‏ * نى هنر ماند در اين عالم نه عيب‏
۲۰۷۱ اين ندارد حد سوى آغاز رو * سوى قصه‏ى مرد مطرب باز رو

1104

title of 1104
۲۰۷۲ مطربى كز وى جهان شد پر طرب‏ * رسته ز آوازش خيالات عجب‏
۲۰۷۳ از نوايش مرغ دل پران شدى‏ * وز صدايش هوش جان حيران شدى‏
۲۰۷۴ چون بر آمد روزگار و پير شد * باز جانش از عجز پشه‏گير شد
۲۰۷۵ پشت او خم گشت همچون پشت خم‏ * ابروان بر چشم همچون پالدم‏
۲۰۷۶ گشت آواز لطيف جان فزاش‏ * زشت و نزد كس نيرزيدى به لاش‏
۲۰۷۷ آن نواى رشك زهره آمده‏ * همچو آواز خر پيرى شده‏
۲۰۷۸ خود كدامين خوش كه او ناخوش نشد * يا كدامين سقف كان مفرش نشد
۲۰۷۹ غير آواز عزيزان در صدور * كه بود از عكس دمشان نفخ صور
۲۰۸۰ اندرونى كاندرونها مست از اوست‏ * نيستى كاين هستهامان هست از اوست‏
۲۰۸۱ كهرباى فكر و هر آواز او * لذت الهام و وحى و راز او
۲۰۸۲ چون كه مطرب پيرتر گشت و ضعيف‏ * شد ز بى‏كسبى رهين يك رغيف‏
۲۰۸۳ گفت عمر و مهلتم دادى بسى‏ * لطفها كردى خدايا با خسى‏
۲۰۸۴ معصيت ورزيده‏ام هفتاد سال‏ * باز نگرفتى ز من روزى نوال‏
۲۰۸۵ نيست كسب امروز مهمان توام‏ * چنگ بهر تو زنم آن توام‏
۲۰۸۶ چنگ را برداشت و شد اللَّه جو * سوى گورستان يثرب آه گو
۲۰۸۷ گفت خواهم از حق ابريشم بها * كاو به نيكويى پذيرد قلبها
۲۰۸۸ چون كه زد بسيار و گريان سر نهاد * چنگ بالين كرد و بر گورى فتاد
۲۰۸۹ خواب بردش مرغ جانش از حبس رست‏ * چنگ و چنگى را رها كرد و بجست‏
۲۰۹۰ گشت آزاد از تن و رنج جهان‏ * در جهان ساده و صحراى جان‏
۲۰۹۱ جان او آن جا سرايان ماجرا * كاندر اينجا گر بماندندى مرا
۲۰۹۲ خوش بدى جانم در اين باغ و بهار * مست اين صحرا و غيبى لاله‏زار
۲۰۹۳ بى‏پر و بى‏پا سفر مى‏كردمى‏ * بى‏لب و دندان شكر مى‏خوردمى‏
۲۰۹۴ ذكر و فكرى فارغ از رنج دماغ‏ * كردمى با ساكنان چرخ لاغ‏
۲۰۹۵ چشم بسته عالمى مى‏ديدمى‏ * ورد و ريحان بى‏كفى مى‏چيدمى‏
۲۰۹۶ مرغ آبى غرق درياى عسل‏ * عين ايوبى شراب و مغتسل‏
۲۰۹۷ كه بدو ايوب از پا تا به فرق‏ * پاك شد از رنجها چون نور شرق‏
۲۰۹۸ مثنوى در حجم گر بودى چو چرخ‏ * درنگنجيدى در او زين نيم برخ‏
۲۰۹۹ كان زمين و آسمان بس فراخ‏ * كرد از تنگى دلم را شاخ شاخ‏
۲۱۰۰ وين جهانى كاندر اين خوابم نمود * از گشايش پر و بالم را گشود
۲۱۰۱ اين جهان و راهش ار پيدا بدى‏ * كم كسى يك لحظه‏اى آن جا بدى‏
۲۱۰۲ امر مى‏آمد كه نى طامع مشو * چون ز پايت خار بيرون شد برو
۲۱۰۳ مول مولى مى‏زد آن جا جان او * در فضاى رحمت و احسان او

1105

title of 1105
۲۱۰۴ آن زمان حق بر عمر خوابى گماشت‏ * تا كه خويش از خواب نتوانست داشت‏
۲۱۰۵ در عجب افتاد كاين معهود نيست‏ * اين ز غيب افتاد بى‏مقصود نيست‏
۲۱۰۶ سر نهاد و خواب بردش خواب ديد * كامدش از حق ندا جانش شنيد
۲۱۰۷ آن ندايى كاصل هر بانگ و نواست‏ * خود ندا آن است و اين باقى صداست‏
۲۱۰۸ ترك و كرد و پارسى گو و عرب‏ * فهم كرده آن ندا بى‏گوش و لب‏
۲۱۰۹ خود چه جاى ترك و تاجيك است و زنگ‏ * فهم كرده ست آن ندا را چوب و سنگ‏
۲۱۱۰ هر دمى از وى همى‏آيد أَ لَسْتُ‏ * جوهر و اعراض مى‏گردند هست‏
۲۱۱۱ گر نمى‏آيد بَلى‏ ز يشان ولى‏ * آمدنشان از عدم باشد بلى‏
۲۱۱۲ ز آن چه گفتم من ز فهم سنگ و چوب‏ * در بيانش قصه‏اى هش دار خوب‏

1106

title of 1106
۲۱۱۳ استن حنانه از هجر رسول‏ * ناله مى‏زد همچو ارباب عقول‏
۲۱۱۴ گفت پيغمبر چه خواهى اى ستون‏ * گفت جانم از فراقت گشت خون‏
۲۱۱۵ مسندت من بودم از من تاختى‏ * بر سر منبر تو مسند ساختى‏
۲۱۱۶ گفت خواهى كه ترا نخلى كنند * شرقى و غربى ز تو ميوه چنند
۲۱۱۷ يا در آن عالم حقت سروى كند * تا تر و تازه بمانى تا ابد
۲۱۱۸ گفت آن خواهم كه دايم شد بقاش‏ * بشنو اى غافل كم از چوبى مباش‏
۲۱۱۹ آن ستون را دفن كرد اندر زمين‏ * تا چو مردم حشر گردد يوم دين‏
۲۱۲۰ تا بدانى هر كه را يزدان بخواند * از همه كار جهان بى‏كار ماند
۲۱۲۱ هر كه را باشد ز يزدان كار و بار * يافت بار آن جا و بيرون شد ز كار
۲۱۲۲ آن كه او را نبود از اسرار داد * كى كند تصديق او ناله‏ى جماد
۲۱۲۳ گويد آرى نه ز دل بهر وفاق‏ * تا نگويندش كه هست اهل نفاق‏
۲۱۲۴ گر نيندى واقفان امر كُنْ‏ * در جهان رد گشته بودى اين سخن‏
۲۱۲۵ صد هزاران ز اهل تقليد و نشان‏ * افكندشان نيم وهمى در گمان‏
۲۱۲۶ كه به ظن تقليد و استدلالشان‏ * قايم است و جمله پر و بالشان‏
۲۱۲۷ شبهه‏اى انگيزد آن شيطان دون‏ * در فتند اين جمله كوران سر نگون‏
۲۱۲۸ پاى استدلاليان چوبين بود * پاى چوبين سخت بى‏تمكين بود
۲۱۲۹ غير آن قطب زمان ديده‏ور * كز ثباتش كوه گردد خيره‏سر
۲۱۳۰ پاى نابينا عصا باشد عصا * تا نيفتد سر نگون او بر حصا
۲۱۳۱ آن سوارى كاو سپه را شد ظفر * اهل دين را كيست سلطان بصر
۲۱۳۲ با عصا كوران اگر ره ديده‏اند * در پناه خلق روشن ديده‏اند
۲۱۳۳ گرنه بينايان بدندى و شهان‏ * جمله كوران مرده‏اندى در جهان‏
۲۱۳۴ نى ز كوران كشت آيد نه درود * نه عمارت نه تجارتها و سود
۲۱۳۵ گر نكردى رحمت و افضالتان‏ * در شكستى چوب استدلالتان‏
۲۱۳۶ اين عصا چه بود قياسات و دليل‏ * آن عصا كى دادشان بينا جليل‏
۲۱۳۷ چون عصا شد آلت جنگ و نفير * آن عصا را خرد بشكن اى ضرير
۲۱۳۸ او عصاتان داد تا پيش آمديد * آن عصا از خشم هم بر وى زديد
۲۱۳۹ حلقه‏ى كوران به چه كار اندريد * ديدبان را در ميانه آوريد
۲۱۴۰ دامن او گير كاو دادت عصا * در نگر كادم چها ديد از عصى‏
۲۱۴۱ معجزه‏ى موسى و احمد را نگر * چون عصا شد مار و استن با خبر
۲۱۴۲ از عصا مارى و از استن حنين‏ * پنج نوبت مى‏زنند از بهر دين‏
۲۱۴۳ گرنه نامعقول بودى اين مزه‏ * كى بدى حاجت به چندين معجزه‏
۲۱۴۴ هر چه معقول است عقلش مى‏خورد * بى‏بيان معجزه بى‏جر و مد
۲۱۴۵ اين طريق بكر نامعقول بين‏ * در دل هر مقبلى مقبول بين‏
۲۱۴۶ همچنان كز بيم آدم ديو و دد * در جزاير در رميدند از حسد
۲۱۴۷ هم ز بيم معجزات انبيا * سر كشيده منكران زير گيا
۲۱۴۸ تا به ناموس مسلمانى زى‏اند * در تسلس تا ندانى كه كى‏اند
۲۱۴۹ همچو قلابان بر آن نقد تباه‏ * نقره مى‏مالند و نام پادشاه‏
۲۱۵۰ ظاهر الفاظشان توحيد و شرع‏ * باطن آن همچو در نان تخم صرع‏
۲۱۵۱ فلسفى را زهره نى تا دم زند * دم زند دين حقش بر هم زند
۲۱۵۲ دست و پاى او جماد و جان او * هر چه گويد آن دو در فرمان او
۲۱۵۳ با زبان گر چه كه تهمت مى‏نهند * دست و پاهاشان گواهى مى‏دهند

1107

title of 1107
۲۱۵۴ سنگها اندر كف بو جهل بود * گفت اى احمد بگو اين چيست زود
۲۱۵۵ گر رسولى چيست در مشتم نهان‏ * چون خبر دارى ز راز آسمان‏
۲۱۵۶ گفت چون خواهى بگويم كان چهاست‏ * يا بگويند آن كه ما حقيم و راست‏
۲۱۵۷ گفت بو جهل اين دوم نادرتر است‏ * گفت آرى حق از آن قادرتر است‏
۲۱۵۸ از ميان مشت او هر پاره سنگ‏ * در شهادت گفتن آمد بى‏درنگ‏
۲۱۵۹ لا إِلهَ‏ گفت و إِلَّا اللَّهُ‏ گفت‏ * گوهر احمد رسول اللَّه سفت‏
۲۱۶۰ چون شنيد از سنگها بو جهل اين‏ * زد ز خشم آن سنگها را بر زمين‏

1108

title of 1108
۲۱۶۱ باز گرد و حال مطرب گوش دار * ز آن كه عاجز گشت مطرب ز انتظار
۲۱۶۲ بانگ آمد مر عمر را كاى عمر * بنده‏ى ما را ز حاجت باز خر
۲۱۶۳ بنده‏اى داريم خاص و محترم‏ * سوى گورستان تو رنجه كن قدم‏
۲۱۶۴ اى عمر برجه ز بيت المال عام‏ * هفت صد دينار در كف نه تمام‏
۲۱۶۵ پيش او بر كاى تو ما را اختيار * اين قدر بستان كنون معذور دار
۲۱۶۶ اين قدر از بهر ابريشم بها * خرج كن چون خرج شد اينجا بيا
۲۱۶۷ پس عمر ز آن هيبت آواز جست‏ * تا ميان را بهر اين خدمت ببست‏
۲۱۶۸ سوى گورستان عمر بنهاد رو * در بغل هميان دوان در جستجو
۲۱۶۹ گرد گورستان دوانه شد بسى‏ * غير آن پير او نديد آن جا كسى‏
۲۱۷۰ گفت اين نبود دگر باره دويد * مانده گشت و غير آن پير او نديد
۲۱۷۱ گفت حق فرمود ما را بنده‏اى است‏ * صافى و شايسته و فرخنده‏اى است‏
۲۱۷۲ پير چنگى كى بود خاص خدا * حبذا اى سر پنهان حبذا
۲۱۷۳ بار ديگر گرد گورستان بگشت‏ * همچو آن شير شكارى گرد دشت‏
۲۱۷۴ چون يقين گشتش كه غير پير نيست‏ * گفت در ظلمت دل روشن بسى است‏
۲۱۷۵ آمد او با صد ادب آن جا نشست‏ * بر عمر عطسه فتاد و پير جست‏
۲۱۷۶ مر عمر را ديد و ماند اندر شگفت‏ * عزم رفتن كرد و لرزيدن گرفت‏
۲۱۷۷ گفت در باطن خدايا از تو داد * محتسب بر پيركى چنگى فتاد
۲۱۷۸ چون نظر اندر رخ آن پير كرد * ديد او را شرمسار و روى زرد
۲۱۷۹ پس عمر گفتش مترس از من مرم‏ * كت بشارتها ز حق آورده‏ام‏
۲۱۸۰ چند يزدان مدحت خوى تو كرد * تا عمر را عاشق روى تو كرد
۲۱۸۱ پيش من بنشين و مهجورى مساز * تا به گوشت گويم از اقبال راز
۲۱۸۲ حق سلامت مى‏كند مى‏پرسدت‏ * چونى از رنج و غمان بى‏حدت‏
۲۱۸۳ نك قراضه‏ى چند ابريشم بها * خرج كن اين را و باز اينجا بيا
۲۱۸۴ پير لرزان گشت چون اين را شنيد * دست مى‏خاييد و بر خود مى‏تپيد
۲۱۸۵ بانگ مى‏زد كاى خداى بى‏نظير * بس كه از شرم آب شد بى‏چاره پير
۲۱۸۶ چون بسى بگريست و از حد رفت درد * چنگ را زد بر زمين و خرد كرد
۲۱۸۷ گفت اى بوده حجابم از اله‏ * اى مرا تو راه زن از شاه راه‏
۲۱۸۸ اى بخورده خون من هفتاد سال‏ * اى ز تو رويم سيه پيش كمال‏
۲۱۸۹ اى خداى با عطاى با وفا * رحم كن بر عمر رفته در جفا
۲۱۹۰ داد حق عمرى كه هر روزى از آن‏ * كس نداند قيمت آن در جهان‏
۲۱۹۱ خرج كردم عمر خود را دم‏به‏دم‏ * در دميدم جمله را در زير و بم‏
۲۱۹۲ آه كز ياد ره و پرده‏ى عراق‏ * رفت از يادم دم تلخ فراق‏
۲۱۹۳ واى كز ترى زير افكند خرد * خشك شد كشت دل من دل بمرد
۲۱۹۴ واى كز آواز اين بيست و چهار * كاروان بگذشت و بى‏گه شد نهار
۲۱۹۵ اى خدا فرياد زين فريادخواه‏ * داد خواهم نه ز كس زين داد خواه‏
۲۱۹۶ داد خود از كس نيابم جز مگر * ز آن كه او از من به من نزديكتر
۲۱۹۷ كاين منى از وى رسد دم دم مرا * پس و را بينم چو اين شد كم مرا
۲۱۹۸ همچو آن كاو با تو باشد زر شمر * سوى او دارى نه سوى خود نظر

1109

title of 1109
۲۱۹۹ پس عمر گفتش كه اين زارى تو * هست هم آثار هشيارى تو
۲۲۰۰ راه فانى گشته راهى ديگر است‏ * ز آن كه هشيارى گناهى ديگر است‏
۲۲۰۱ هست هشيارى ز ياد ما مضى‏ * ماضى و مستقبلت پرده‏ى خدا
۲۲۰۲ آتش اندر زن به هر دو تا به كى‏ * پر گره باشى از اين هر دو چو نى‏
۲۲۰۳ تا گره با نى بود هم راز نيست‏ * همنشين آن لب و آواز نيست‏
۲۲۰۴ چون به طوفى خود به طوفى مرتدى‏ * چون به خانه آمدى هم با خودى‏
۲۲۰۵ اى خبرهات از خبر ده بى‏خبر * توبه‏ى تو از گناه تو بتر
۲۲۰۶ اى تو از حال گذشته توبه جو * كى كنى توبه از اين توبه بگو
۲۲۰۷ گاه بانگ زير را قبله كنى‏ * گاه گريه‏ى زار را قبله زنى‏
۲۲۰۸ چون كه فاروق آينه‏ى اسرار شد * جان پير از اندرون بيدار شد
۲۲۰۹ همچو جان بى‏گريه و بى‏خنده شد * جانش رفت و جان ديگر زنده شد
۲۲۱۰ حيرتى آمد درونش آن زمان‏ * كه برون شد از زمين و آسمان‏
۲۲۱۱ جستجويى از وراى جستجو * من نمى‏دانم تو مى‏دانى بگو
۲۲۱۲ حال و قالى از وراى حال و قال‏ * غرقه گشته در جمال ذو الجلال‏
۲۲۱۳ غرقه‏اى نه كه خلاصى باشدش‏ * يا بجز دريا كسى بشناسدش‏
۲۲۱۴ عقل جزو از كل گويا نيستى‏ * گر تقاضا بر تقاضا نيستى‏
۲۲۱۵ چون تقاضا بر تقاضا مى‏رسد * موج آن دريا بدين جا مى‏رسد
۲۲۱۶ چون كه قصه‏ى حال پير اينجا رسيد * پير و حالش روى در پرده كشيد
۲۲۱۷ پير دامن را ز گفت‏وگو فشاند * نيم گفته در دهان ما بماند
۲۲۱۸ از پى اين عيش و عشرت ساختن‏ * صد هزاران جان بشايد باختن‏
۲۲۱۹ در شكار بيشه‏ى جان باز باش‏ * همچو خورشيد جهان جان‏باز باش‏
۲۲۲۰ جان فشان افتاد خورشيد بلند * هر دمى تى مى‏شود پر مى‏كنند
۲۲۲۱ جان فشان اى آفتاب معنوى‏ * مر جهان كهنه را بنما نوى‏
۲۲۲۲ در وجود آدمى جان و روان‏ * مى‏رسد از غيب چون آب روان‏

1110

title of 1110
۲۲۲۳ گفت پيغمبر كه دايم بهر پند * دو فرشته‏ى خوش منادى مى‏كنند
۲۲۲۴ كاى خدايا منفقان را سير دار * هر درمشان را عوض ده صد هزار
۲۲۲۵ اى خدايا ممسكان را در جهان‏ * تو مده الا زيان اندر زيان‏
۲۲۲۶ اى بسا امساك كز انفاق به‏ * مال حق را جز به امر حق مده‏
۲۲۲۷ تا عوض يابى تو گنج بى‏كران‏ * تا نباشى از عداد كافران‏
۲۲۲۸ كاشتران قربان همى‏كردند تا * چيره گردد تيغشان بر مصطفا
۲۲۲۹ امر حق را باز جو از واصلى‏ * امر حق را در نيابد هر دلى‏
۲۲۳۰ چون غلام ياغيى كاو عدل كرد * مال شه بر باغيان او بذل كرد
۲۲۳۱ در نبى انذار اهل غفلت است‏ * كان همه انفاقهاشان حسرت است‏
۲۲۳۲ عدل اين ياغى و دادش نزد شاه‏ * چه فزايد دورى و روى سياه‏
۲۲۳۳ سروران مكه در حرب رسول‏ * بودشان قربان به اوميد قبول‏
۲۲۳۴ بهر اين مومن همى‏گويد ز بيم‏ * در نماز اهد الصراط المستقيم‏
۲۲۳۵ آن درم دادن سخى را لايق است‏ * جان سپردن خود سخاى عاشق است‏
۲۲۳۶ نان دهى از بهر حق نانت دهند * جان دهى از بهر حق جانت دهند
۲۲۳۷ گر بريزد برگهاى اين چنار * برگ بى‏برگيش بخشد كردگار
۲۲۳۸ گر نماند از جود در دست تو مال‏ * كى كند فضل خدايت پاى مال‏
۲۲۳۹ هر كه كارد گردد انبارش تهى‏ * ليكش اندر مزرعه باشد بهى‏
۲۲۴۰ و آن كه در انبار ماند و صرفه كرد * اشپش و موش و حوادث پاك خورد
۲۲۴۱ اين جهان نفى است در اثبات جو * صورتت صفر است در معنات جو
۲۲۴۲ جان شور تلخ پيش تيغ بر * جان چون درياى شيرين را بخر
۲۲۴۳ ور نمى‏دانى شدن زين آستان‏ * بارى از من گوش كن اين داستان‏

1111

title of 1111
۲۲۴۴ يك خليفه بود در ايام پيش‏ * كرده حاتم را غلام جود خويش‏
۲۲۴۵ رايت اكرام و داد افراشته‏ * فقر و حاجت از جهان برداشته‏
۲۲۴۶ بحر و كان از بخشش‏اش صاف آمده‏ * داد او از قاف تا قاف آمده‏
۲۲۴۷ در جهان خاك ابر و آب بود * مظهر بخشايش وهاب بود
۲۲۴۸ از عطايش بحر و كان در زلزله‏ * سوى جودش قافله بر قافله‏
۲۲۴۹ قبله‏ى حاجت در و دروازه‏اش‏ * رفته در عالم به جود آوازه‏اش‏
۲۲۵۰ هم عجم هم روم هم ترك و عرب‏ * مانده از جود و سخايش در عجب‏
۲۲۵۱ آب حيوان بود و درياى كرم‏ * زنده گشته هم عرب زو هم عجم‏

1112

title of 1112
۲۲۵۲ يك شب اعرابى زنى مر شوى را * گفت و از حد برد گفت‏وگوى را
۲۲۵۳ كاين همه فقر و جفا ما مى‏كشيم‏ * جمله عالم در خوشى ما ناخوشيم‏
۲۲۵۴ نان‏مان نى نان خورشمان درد و رشك‏ * كوزه‏مان نه آبمان از ديده اشك‏
۲۲۵۵ جامه‏ى ما روز تاب آفتاب‏ * شب نهالين و لحاف از ماهتاب‏
۲۲۵۶ قرص مه را قرص نان پنداشته‏ * دست سوى آسمان برداشته‏
۲۲۵۷ ننگ درويشان ز درويشى ما * روز شب از روزى انديشى ما
۲۲۵۸ خويش و بيگانه شده از ما رمان‏ * بر مثال سامرى از مردمان‏
۲۲۵۹ گر بخواهم از كسى يك مشت نسك‏ * مر مرا گويد خمش كن مرگ و جسك‏
۲۲۶۰ مر عرب را فخر غزو است و عطا * در عرب تو همچو اندر خط خطا
۲۲۶۱ چه غزا ما بى‏غزا خود كشته‏ايم‏ * ما به تيغ فقر بى‏سر گشته‏ايم‏
۲۲۶۲ چه عطا ما بر گدايى مى‏تنيم‏ * مر مگس را در هوا رگ مى‏زنيم‏
۲۲۶۳ گر كسى مهمان رسد گر من منم‏ * شب بخسبد قصد دلق او كنم‏

1113

title of 1113
۲۲۶۴ بهر اين گفتند دانايان به فن‏ * ميهمان محسنان بايد شدن‏
۲۲۶۵ تو مريد و ميهمان آن كسى‏ * كاو ستاند حاصلت را از خسى‏
۲۲۶۶ نيست چيره چون ترا چيره كند * نور ندهد مر ترا تيره كند
۲۲۶۷ چون و را نورى نبود اندر قران‏ * نور كى يابند از وى ديگران‏
۲۲۶۸ همچو اعمش كو كند داروى چشم‏ * چه كشد در چشمها الا كه يشم‏
۲۲۶۹ حال ما اين است در فقر و عنا * هيچ مهمانى مبا مغرور ما
۲۲۷۰ قحط ده سال ار نديدى در صور * چشمها بگشا و اندر ما نگر
۲۲۷۱ ظاهر ما چون درون مدعى‏ * در دلش ظلمت زبانش شعشعى‏
۲۲۷۲ از خدا بويى نه او را نى اثر * دعويش افزون ز شيث و بو البشر
۲۲۷۳ ديو ننموده و را هم نقش خويش‏ * او همى‏گويد ز ابداليم و بيش‏
۲۲۷۴ حرف درويشان بدزديده بسى‏ * تا گمان آيد كه هست او خود كسى‏
۲۲۷۵ خرده گيرد در سخن بر بايزيد * ننگ دارد از درون او يزيد
۲۲۷۶ بى‏نوا از نان و خوان آسمان‏ * پيش او ننداخت حق يك استخوان‏
۲۲۷۷ او ندا كرده كه خوان بنهاده‏ام‏ * نايب حقم خليفه زاده‏ام‏
۲۲۷۸ الصلا ساده دلان پيچ پيچ‏ * تا خوريد از خوان جودم سير هيچ‏
۲۲۷۹ سالها بر وعده‏ى فردا كسان‏ * گرد آن در گشته فردا نارسان‏
۲۲۸۰ دير بايد تا كه سر آدمى‏ * آشكارا گردد از بيش و كمى‏
۲۲۸۱ زير ديوار بدن گنج است يا * خانه‏ى مار است و مور و اژدها
۲۲۸۲ چون كه پيدا گشت كاو چيزى نبود * عمر طالب رفت آگاهى چه سود

1114

title of 1114
۲۲۸۳ ليك نادر طالب آيد كز فروغ‏ * در حق او نافع آيد آن دروغ‏
۲۲۸۴ او به قصد نيك خود جايى رسد * گر چه جان پنداشت و آن آمد جسد
۲۲۸۵ چون تحرى در دل شب قبله را * قبله نى و آن نماز او روا
۲۲۸۶ مدعى را قحط جان اندر سر است‏ * ليك ما را قحط نان بر ظاهر است‏
۲۲۸۷ ما چرا چون مدعى پنهان كنيم‏ * بهر ناموس مزور جان كنيم‏

1115

title of 1115
۲۲۸۸ شوى گفتش چند جويى دخل و كشت‏ * خود چه ماند از عمر افزون‏تر گذشت‏
۲۲۸۹ عاقل اندر بيش و نقصان ننگرد * ز آن كه هر دو همچو سيلى بگذرد
۲۲۹۰ خواه صاف و خواه سيل تيره رو * چون نمى‏پايد دمى از وى مگو
۲۲۹۱ اندر اين عالم هزاران جانور * مى‏زيد خوش عيش بى‏زير و زبر
۲۲۹۲ شكر مى‏گويد خدا را فاخته‏ * بر درخت و برگ شب ناساخته‏
۲۲۹۳ حمد مى‏گويد خدا را عندليب‏ * كاعتماد رزق بر تست اى مجيب‏
۲۲۹۴ باز دست شاه را كرده نويد * از همه مردار ببريده اميد
۲۲۹۵ همچنين از پشه‏گيرى تا به پيل‏ * شد عيال اللَّه و حق نعم المعيل‏
۲۲۹۶ اين همه غمها كه اندر سينه‏هاست‏ * از بخار و گرد بود و باد ماست‏
۲۲۹۷ اين غمان بيخ كن چون داس ماست‏ * اين چنين شد و آن چنان وسواس ماست‏
۲۲۹۸ دان كه هر رنجى ز مردن پاره‏اى است‏ * جزو مرگ از خود بران گر چاره‏اى است‏
۲۲۹۹ چون ز جزو مرگ نتوانى گريخت‏ * دان كه كلش بر سرت خواهند ريخت‏
۲۳۰۰ جزو مرگ ار گشت شيرين مر ترا * دان كه شيرين مى‏كند كل را خدا
۲۳۰۱ دردها از مرگ مى‏آيد رسول‏ * از رسولش رو مگردان اى فضول‏
۲۳۰۲ هر كه شيرين مى‏زيد او تلخ مرد * هر كه او تن را پرستد جان نبرد
۲۳۰۳ گوسفندان را ز صحرا مى‏كشند * آن كه فربه تر مر آن را مى‏كشند
۲۳۰۴ شب گذشت و صبح آمد اى تمر * چند گيرى اين فسانه‏ى زر ز سر
۲۳۰۵ تو جوان بودى و قانع‏تر بدى‏ * زر طلب گشتى خود اول زر بدى‏
۲۳۰۶ رز بدى پر ميوه چون كاسد شدى‏ * وقت ميوه پختنت فاسد شدى‏
۲۳۰۷ ميوه‏ات بايد كه شيرين‏تر شود * چون رسن تابان نه واپس‏تر رود
۲۳۰۸ جفت مايى جفت بايد هم صفت‏ * تا بر آيد كارها با مصلحت‏
۲۳۰۹ جفت بايد بر مثال همدگر * در دو جفت كفش و موزه در نگر
۲۳۱۰ گر يكى كفش از دو تنگ آيد بپا * هر دو جفتش كار نايد مر ترا
۲۳۱۱ جفت در يك خرد و آن ديگر بزرگ‏ * جفت شير بيشه ديدى هيچ گرگ‏
۲۳۱۲ راست نايد بر شتر جفت جوال‏ * آن يكى خالى و اين پر مال مال‏
۲۳۱۳ من روم سوى قناعت دل قوى‏ * تو چرا سوى شناعت مى‏روى‏
۲۳۱۴ مرد قانع از سر اخلاص و سوز * زين نسق مى‏گفت با زن تا به روز

1116

title of 1116
۲۳۱۵ زن بر او زد بانگ كاى ناموس كيش‏ * من فسون تو نخواهم خورد بيش‏
۲۳۱۶ ترهات از دعوى و دعوت مگو * رو سخن از كبر وز نخوت مگو
۲۳۱۷ چند حرف طمطراق و كار و بار * كار و حال خود ببين و شرم دار
۲۳۱۸ كبر زشت و از گدايان زشت‏تر * روز سرد و برف و آن گه جامه تر
۲۳۱۹ چند دعوى و دم و باد و بروت‏ * اى ترا خانه چو بيت العنكبوت‏
۲۳۲۰ از قناعت كى تو جان افروختى‏ * از قناعتها تو نام آموختى‏
۲۳۲۱ گفت پيغمبر قناعت چيست گنج‏ * گنج را تو وا نمى‏دانى ز رنج‏
۲۳۲۲ اين قناعت نيست جز گنج روان‏ * تو مزن لاف اى غم و رنج روان‏
۲۳۲۳ تو مخوانم جفت، كمتر زن بغل‏ * جفت انصافم نيم جفت دغل‏
۲۳۲۴ چون قدم با مير و با بگ مى‏زنى‏ * چون ملخ را در هوا رگ مى‏زنى‏
۲۳۲۵ با سگان زين استخوان در چالشى‏ * چون نى اشكم تهى در نالشى‏
۲۳۲۶ سوى من منگر به خوارى سست سست‏ * تا نگويم آن چه در رگهاى تست‏
۲۳۲۷ عقل خود را از من افزون ديده‏اى‏ * مر من كم عقل را چون ديده‏اى‏
۲۳۲۸ همچو گرگ غافل اندر ما مجه‏ * اى ز ننگ عقل تو بى‏عقل به‏
۲۳۲۹ چون كه عقل تو عقيله‏ى مردم است‏ * آن نه عقل است آن كه مار و كژدم است‏
۲۳۳۰ خصم ظلم و مكر تو اللَّه باد * فضل و عقل تو ز ما كوتاه باد
۲۳۳۱ هم تو مارى هم فسون‏گر اى عجب‏ * مارگير و مارى اى ننگ عرب‏
۲۳۳۲ زاغ اگر زشتى خود بشناختى‏ * همچو برف از درد و غم بگداختى‏
۲۳۳۳ مرد افسونگر بخواند چون عدو * او فسون بر مار و مار افسون بر او
۲۳۳۴ گر نبودى دام او افسون مار * كى فسون مار را گشتى شكار
۲۳۳۵ مرد افسونگر ز حرص كسب و كار * در نيابد آن زمان افسون مار
۲۳۳۶ مار گويد اى فسون‏گر هين و هين‏ * آن خود ديدى فسون من ببين‏
۲۳۳۷ تو به نام حق فريبى مر مرا * تا كنى رسواى شور و شر مرا
۲۳۳۸ نام حقم بست نه آن راى تو * نام حق را دام كردى واى تو
۲۳۳۹ نام حق بستاند از تو داد من‏ * من به نام حق سپردم جان و تن‏
۲۳۴۰ يا به زخم من رگ جانت برد * يا كه همچون من به زندانت برد
۲۳۴۱ زن از اين گونه خشن گفتارها * خواند بر شوى جوان طومارها

1117

title of 1117
۲۳۴۲ گفت اى زن تو زنى يا بو الحزن‏ * فقر فخر آمد مرا بر سر مزن‏
۲۳۴۳ مال و زر سر را بود همچون كلاه‏ * كل بود او كز كله سازد پناه‏
۲۳۴۴ آن كه زلف جعد و رعنا باشدش‏ * چون كلاهش رفت خوشتر آيدش‏
۲۳۴۵ مرد حق باشد به مانند بصر * پس برهنه‏ش به كه پوشيده نظر
۲۳۴۶ وقت عرضه كردن آن برده فروش‏ * بر كند از بنده جامه‏ى عيب پوش‏
۲۳۴۷ ور بود عيبى برهنه كى كند * بل به جامه خدعه‏اى با وى كند
۲۳۴۸ گويد اين شرمنده است از نيك و بد * از برهنه كردن او از تو رمد
۲۳۴۹ خواجه در عيب است غرقه تا به گوش‏ * خواجه را مال است و مالش عيب پوش‏
۲۳۵۰ كز طمع عيبش نبيند طامعى‏ * گشت دلها را طمعها جامعى‏
۲۳۵۱ ور گدا گويد سخن چون زر كان‏ * ره نيابد كاله‏ى او در دكان‏
۲۳۵۲ كار درويشى وراى فهم تست‏ * سوى درويشى بمنگر سست سست‏
۲۳۵۳ ز آن كه درويشان وراى ملك و مال‏ * روزيى دارند ژرف از ذو الجلال‏
۲۳۵۴ حق تعالى عادل است و عادلان‏ * كى كنند استمگرى بر بى‏دلان‏
۲۳۵۵ آن يكى را نعمت و كالا دهند * وين دگر را بر سر آتش نهند
۲۳۵۶ آتشش سوزا كه دارد اين گمان‏ * بر خداى خالق هر دو جهان‏
۲۳۵۷ فقر فخرى از گزاف است و مجاز * نى هزاران عز پنهان است و ناز
۲۳۵۸ از غضب بر من لقبها راندى‏ * يارگير و مار گيرم خواندى‏
۲۳۵۹ گر بگيرم بر كنم دندان مار * تاش از سر كوفتن نبود ضرار
۲۳۶۰ ز آن كه آن دندان عدوى جان اوست‏ * من عدو را مى‏كنم زين علم دوست‏
۲۳۶۱ از طمع هرگز نخوانم من فسون‏ * اين طمع را كرده‏ام من سر نگون‏
۲۳۶۲ حاش لله طمع من از خلق نيست‏ * از قناعت در دل من عالمى است‏
۲۳۶۳ بر سر امرودبن بينى چنان‏ * ز آن فرود آ تا نماند آن گمان‏
۲۳۶۴ چون كه بر گردى و سر گشته شوى‏ * خانه را گردنده بينى و آن توى‏

1118

title of 1118
۲۳۶۵ ديد احمد را ابو جهل و بگفت‏ * زشت نقشى كز بنى هاشم شگفت‏
۲۳۶۶ گفت احمد مر و را كه راستى‏ * راست گفتى گر چه كار افزاستى‏
۲۳۶۷ ديد صديقش بگفت اى آفتاب‏ * نى ز شرقى نى ز غربى خوش بتاب‏
۲۳۶۸ گفت احمد راست گفتى اى عزيز * اى رهيده تو ز دنياى نه چيز
۲۳۶۹ حاضران گفتند اى صدر الورى‏ * راست گو گفتى دو ضد گو را چرا
۲۳۷۰ گفت من آيينه‏ام مصقول دست‏ * ترك و هندو در من آن بيند كه هست‏
۲۳۷۱ اى زن ار طماع مى‏بينى مرا * زين تحرى زنانه برتر آ
۲۳۷۲ اين طمع را ماند و رحمت بود * كو طمع آن جا كه آن نعمت بود
۲۳۷۳ امتحان كن فقر را روزى دو تو * تا به فقر اندر غنا بينى دو تو
۲۳۷۴ صبر كن با فقر و بگذار اين ملال‏ * ز آن كه در فقر است عز ذو الجلال‏
۲۳۷۵ سركه مفروش و هزاران جان ببين‏ * از قناعت غرق بحر انگبين‏
۲۳۷۶ صد هزاران جان تلخى كش نگر * همچو گل آغشته اندر گل شكر
۲۳۷۷ اى دريغا مر ترا گنجا بدى‏ * تا ز جانم شرح دل پيدا شدى‏
۲۳۷۸ اين سخن شير است در پستان جان‏ * بى‏كشنده خوش نمى‏گردد روان‏
۲۳۷۹ مستمع چون تشنه و جوينده شد * واعظ ار مرده بود گوينده شد
۲۳۸۰ مستمع چون تازه آمد بى‏ملال‏ * صد زبان گردد به گفتن گنگ و لال‏
۲۳۸۱ چون كه نامحرم در آيد از درم‏ * پرده در پنهان شوند اهل حرم‏
۲۳۸۲ ور در آيد محرمى دور از گزند * بر گشايند آن ستيران روى‏بند
۲۳۸۳ هر چه را خوب و خوش و زيبا كنند * از براى ديده‏ى بينا كنند
۲۳۸۴ كى بود آواز چنگ و زير و بم‏ * از براى گوش بى‏حس اصم‏
۲۳۸۵ مشك را بى‏هوده حق خوش دم نكرد * بهر حس كرد او پى اخشم نكرد
۲۳۸۶ حق زمين و آسمان بر ساخته ست‏ * در ميان بس نار و نور افراخته ست‏
۲۳۸۷ اين زمين را از براى خاكيان‏ * آسمان را مسكن افلاكيان‏
۲۳۸۸ مرد سفلى دشمن بالا بود * مشترى هر مكان پيدا بود
۲۳۸۹ اى ستيره هيچ تو برخاستى‏ * خويشتن را بهر كور آراستى‏
۲۳۹۰ گر جهان را پر در مكنون كنم‏ * روزى تو چون نباشد چون كنم‏
۲۳۹۱ ترك جنگ و ره زنى اى زن بگو * ور نمى‏گويى به ترك من بگو
۲۳۹۲ مر مرا چه جاى جنگ نيك و بد * كاين دلم از صلحها هم مى‏رمد
۲۳۹۳ گر خمش كردى و گرنه آن كنم‏ * كه همين دم ترك خان و مان كنم‏

1119

title of 1119
۲۳۹۴ زن چو ديد او را كه تند و توسن است‏ * گشت گريان گريه خود دام زن است‏
۲۳۹۵ گفت از تو كى چنين پنداشتم‏ * از تو من اوميد ديگر داشتم‏
۲۳۹۶ زن در آمد از طريق نيستى‏ * گفت من خاك شمايم نه ستى‏
۲۳۹۷ جسم و جان و هر چه هستم آن تست‏ * حكم و فرمان جملگى فرمان تست‏
۲۳۹۸ گر ز درويشى دلم از صبر جست‏ * بهر خويشم نيست آن بهر تو است‏
۲۳۹۹ تو مرا در دردها بودى دوا * من نمى‏خواهم كه باشى بى‏نوا
۲۴۰۰ جان تو كز بهر خويشم نيست اين‏ * از براى تستم اين ناله و حنين‏
۲۴۰۱ خويش من و الله كه بهر خويش تو * هر نفس خواهد كه ميرد پيش تو
۲۴۰۲ كاش جانت كش روان من فدى‏ * از ضمير جان من واقف بدى‏
۲۴۰۳ چون تو با من اين چنين بودى به ظن‏ * هم ز جان بيزار گشتم هم ز تن‏
۲۴۰۴ خاك را بر سيم و زر كرديم چون‏ * تو چنينى با من اى جان را سكون‏
۲۴۰۵ تو كه در جان و دلم جا مى‏كنى‏ * زين قدر از من تبرا مى‏كنى‏
۲۴۰۶ تو تبرا كن كه هستت دستگاه‏ * اى تبراى ترا جان عذر خواه‏
۲۴۰۷ ياد مى‏كن آن زمانى را كه من‏ * چون صنم بودم تو بودى چون شمن‏
۲۴۰۸ بنده بر وفق تو دل افروخته ست‏ * هر چه گويى پخت گويد سوخته ست‏
۲۴۰۹ من سپاناخ تو با هر چم پزى‏ * يا ترش با يا كه شيرين مى‏سزى‏
۲۴۱۰ كفر گفتم نك به ايمان آمدم‏ * پيش حكمت از سر جان آمدم‏
۲۴۱۱ خوى شاهانه‏ى ترا نشناختم‏ * پيش تو گستاخ خر در تاختم‏
۲۴۱۲ چون ز عفو تو چراغى ساختم‏ * توبه كردم اعتراض انداختم‏
۲۴۱۳ مى‏نهم پيش تو شمشير و كفن‏ * مى‏كشم پيش تو گردن را بزن‏
۲۴۱۴ از فراق تلخ مى‏گويى سخن‏ * هر چه خواهى كن و ليكن اين مكن‏
۲۴۱۵ در تو از من عذر خواهى هست سر * با تو بى‏من او شفيعى مستمر
۲۴۱۶ عذر خواهم در درونت خلق تست‏ * ز اعتماد او دل من جرم جست‏
۲۴۱۷ رحم كن پنهان ز خود اى خشمگين‏ * اى كه خلقت به ز صد من انگبين‏
۲۴۱۸ زين نسق مى‏گفت با لطف و گشاد * در ميانه گريه‏اى بر وى فتاد
۲۴۱۹ گريه چون از حد گذشت و هاى هاى‏ * زو كه بى‏گريه بد او خود دل رباى‏
۲۴۲۰ شد از آن باران يكى برقى پديد * زد شرارى در دل مرد وحيد
۲۴۲۱ آن كه بنده‏ى روى خوبش بود مرد * چون بود چون بندگى آغاز كرد
۲۴۲۲ آن كه از كبرش دلت لرزان بود * چون شوى چون پيش تو گريان شود
۲۴۲۳ آن كه از نازش دل و جان خون بود * چون كه آيد در نياز او چون بود
۲۴۲۴ آن كه در جور و جفايش دام ماست‏ * عذر ما چه بود چو او در عذر خاست‏
۲۴۲۵ زُيِّنَ لِلنَّاسِ‏ حق آراسته ست‏ * ز آن چه حق آراست چون دانند جست‏
۲۴۲۶ چون پى يسكن اليهاش آفريد * كى تواند آدم از حوا بريد
۲۴۲۷ رستم زال ار بود وز حمزه بيش‏ * هست در فرمان اسير زال خويش‏
۲۴۲۸ آن كه عالم مست گفتش آمدى‏ * كلمينى يا حميراء مى‏زدى‏
۲۴۲۹ آب غالب شد بر آتش از نهيب‏ * آتشش جوشد چو باشد در حجاب‏
۲۴۳۰ چون كه ديگى حايل آيد هر دو را * نيست كرد آن آب را كردش هوا
۲۴۳۱ ظاهرا بر زن چو آب ار غالبى‏ * باطنا مغلوب و زن را طالبى‏
۲۴۳۲ اين چنين خاصيتى در آدمى است‏ * مهر حيوان را كم است آن از كمى است‏

1120

title of 1120
۲۴۳۳ گفت پيغمبر كه زن بر عاقلان‏ * غالب آيد سخت و بر صاحب دلان‏
۲۴۳۴ باز بر زن جاهلان چيره شوند * ز آن كه ايشان تند و بس خيره روند
۲۴۳۵ كم بودشان رقت و لطف و وداد * ز آن كه حيوانى است غالب بر نهاد
۲۴۳۶ مهر و رقت وصف انسانى بود * خشم و شهوت وصف حيوانى بود
۲۴۳۷ پرتو حق است آن معشوق نيست‏ * خالق است آن گوييا مخلوق نيست‏

1121

title of 1121
۲۴۳۸ مرد ز آن گفتن پشيمان شد چنان‏ * كز عوانى ساعت مردن عوان‏
۲۴۳۹ گفت خصم جان جان چون آمدم‏ * بر سر جان من لگدها چون زدم‏
۲۴۴۰ چون قضا آيد فرو پوشد بصر * تا نداند عقل ما پا را ز سر
۲۴۴۱ چون قضا بگذشت خود را مى‏خورد * پرده بدريده گريبان مى‏درد
۲۴۴۲ مرد گفت اى زن پشيمان مى‏شوم‏ * گر بدم كافر مسلمان مى‏شوم‏
۲۴۴۳ من گنه‏كارم توام رحمى بكن‏ * بر مكن يك بارگيم از بيخ و بن‏
۲۴۴۴ كافر پير ار پشيمان مى‏شود * چون كه عذر آرد مسلمان مى‏شود
۲۴۴۵ حضرت پر رحمت است و پر كرم‏ * عاشق او هم وجود و هم عدم‏
۲۴۴۶ كفر و ايمان عاشق آن كبريا * مس و نقره بنده‏ى آن كيميا

1122

title of 1122
۲۴۴۷ موسى و فرعون معنى را رهى‏ * ظاهر آن ره دارد و اين بى‏رهى‏
۲۴۴۸ روز موسى پيش حق نالان شده‏ * نيم شب فرعون گريان آمده‏
۲۴۴۹ كاين چه غل است اى خدا بر گردنم‏ * ور نه غل باشد كه گويد من منم‏
۲۴۵۰ ز آن كه موسى را منور كرده‏اى‏ * مر مرا ز آن هم مكدر كرده‏اى‏
۲۴۵۱ ز آن كه موسى را تو مه رو كرده‏اى‏ * ماه جانم را سيه رو كرده‏اى‏
۲۴۵۲ بهتر از ماهى نبود استاره‏ام‏ * چون خسوف آمد چه باشد چاره‏ام‏
۲۴۵۳ نوبتم گر رب و سلطان مى‏زنند * مه گرفت و خلق پنگان مى‏زنند
۲۴۵۴ مى‏زنند آن طاس و غوغا مى‏كنند * ماه را ز آن زخمه رسوا مى‏كنند
۲۴۵۵ من كه فرعونم ز شهرت واى من‏ * زخم طاس آن ربي الاعلاى من‏
۲۴۵۶ خواجه‏تاشانيم اما تيشه‏ات‏ * مى‏شكافد شاخ را در بيشه‏ات‏
۲۴۵۷ باز شاخى را موصل مى‏كند * شاخ ديگر را معطل مى‏كند
۲۴۵۸ شاخ را بر تيشه دستى هست نى‏ * هيچ شاخ از دست تيشه جست نى‏
۲۴۵۹ حق آن قدرت كه آن تيشه تراست‏ * از كرم كن اين كژيها را تو راست‏
۲۴۶۰ باز با خود گفته فرعون اى عجب‏ * من نه در يا ربناام جمله شب‏
۲۴۶۱ در نهان خاكى و موزون مى‏شوم‏ * چون به موسى مى‏رسم چون مى‏شوم‏
۲۴۶۲ رنگ زر قلب ده‏تو مى‏شود * پيش آتش چون سيه رو مى‏شود
۲۴۶۳ نى كه قلب و قالبم در حكم اوست‏ * لحظه‏اى مغزم كند يك لحظه پوست‏
۲۴۶۴ سبز گردم چون كه گويد كشت باش‏ * زرد گردم چون كه گويد زشت باش‏
۲۴۶۵ لحظه‏اى ماهم كند يك دم سياه‏ * خود چه باشد غير اين كار اله‏
۲۴۶۶ پيش چوگانهاى حكم كن فكان‏ * مى‏دويم اندر مكان و لامكان‏
۲۴۶۷ چون كه بى‏رنگى اسير رنگ شد * موسيى با موسيى در جنگ شد
۲۴۶۸ چون به بى‏رنگى رسى كان داشتى‏ * موسى و فرعون دارند آشتى‏
۲۴۶۹ گر ترا آيد بر اين نكته سؤال‏ * رنگ كى خالى بود از قيل و قال‏
۲۴۷۰ اين عجب كاين رنگ از بى‏رنگ خاست‏ * رنگ با بى‏رنگ چون در جنگ خاست‏
۲۴۷۱ چون كه روغن را ز آب اسرشته‏اند * آب با روغن چرا ضد گشته‏اند
۲۴۷۲ چون گل از خار است و خار از گل چرا * هر دو در جنگند و اندر ماجرا
۲۴۷۳ يا نه جنگ است اين براى حكمت است‏ * همچو جنگ خر فروشان صنعت است‏
۲۴۷۴ يا نه اين است و نه آن حيرانى است‏ * گنج بايد جست اين ويرانى است‏
۲۴۷۵ آن چه تو گنجش توهم مى‏كنى‏ * ز آن توهم گنج را گم مى‏كنى‏
۲۴۷۶ چون عمارت دان تو وهم و رايها * گنج نبود در عمارت جايها
۲۴۷۷ در عمارت هستى و جنگى بود * نيست را از هستها ننگى بود
۲۴۷۸ نى كه هست از نيستى فرياد كرد * بلكه نيست آن هست را واداد كرد
۲۴۷۹ تو مگو كه من گريزانم ز نيست‏ * بلكه او از تو گريزان است بيست‏
۲۴۸۰ ظاهرا مى‏خواندت او سوى خود * وز درون مى‏راندت با چوب رد
۲۴۸۱ نعلهاى باژگونه ست اى سليم‏ * نفرت فرعون مى‏دان از كليم‏

1123

title of 1123
۲۴۸۲ چون حكيمك اعتقادى كرده است‏ * كاسمان بيضه زمين چون زرده است‏
۲۴۸۳ گفت سائل چون بماند اين خاكدان‏ * در ميان اين محيط آسمان‏
۲۴۸۴ همچو قنديلى معلق در هوا * نى به اسفل مى‏رود نى بر على‏
۲۴۸۵ آن حكيمش گفت كز جذب سما * از جهات شش بماند اندر هوا
۲۴۸۶ چون ز مغناطيس قبه‏ى ريخته‏ * در ميان ماند آهنى آويخته‏
۲۴۸۷ آن دگر گفت آسمان با صفا * كى كشد در خود زمين تيره را
۲۴۸۸ بلكه دفعش مى‏كند از شش جهات‏ * ز آن بماند اندر ميان عاصفات‏
۲۴۸۹ پس ز دفع خاطر اهل كمال‏ * جان فرعونان بماند اندر ضلال‏
۲۴۹۰ پس ز دفع اين جهان و آن جهان‏ * مانده‏اند اين بى‏رهان بى‏اين و آن‏
۲۴۹۱ سركشى از بندگان ذو الجلال‏ * دان كه دارند از وجود تو ملال‏
۲۴۹۲ كهربا دارند چون پيدا كنند * كاه هستى ترا شيدا كنند
۲۴۹۳ كهرباى خويش چون پنهان كنند * زود تسليم ترا طغيان كنند
۲۴۹۴ آن چنان كه مرتبه‏ى حيوانى است‏ * كاو اسير و سغبه‏ى انسانى است‏
۲۴۹۵ مرتبه‏ى انسان به دست اوليا * سغبه چون حيوان شناسش اى كيا
۲۴۹۶ بنده‏ى خود خواند احمد در رشاد * جمله عالم را بخوان‏ قُلْ يا عِبادِ
۲۴۹۷ عقل تو همچون شتربان تو شتر * مى‏كشاند هر طرف در حكم مر
۲۴۹۸ عقل عقلند اوليا و عقلها * بر مثال اشتران تا انتها
۲۴۹۹ اندر ايشان بنگر آخر ز اعتبار * يك قلاووز است جان صد هزار
۲۵۰۰ چه قلاووز و چه اشتربان بياب‏ * ديده اى كان ديده بيند آفتاب‏
۲۵۰۱ نك جهان در شب بمانده ميخ دوز * منتظر موقوف خورشيد است و روز
۲۵۰۲ اينت خورشيدى نهان در ذره‏اى‏ * شير نر در پوستين بره‏اى‏
۲۵۰۳ اينت دريايى نهان در زير كاه‏ * پا بر اين كه هين منه با اشتباه‏
۲۵۰۴ اشتباهى و گمانى در درون‏ * رحمت حق است بهر رهنمون‏
۲۵۰۵ هر پيمبر فرد آمد در جهان‏ * فرد بود آن رهنمايش در نهان‏
۲۵۰۶ عالم كبرى به قدرت سحر كرد * كرد خود را در كهين نقشى نورد
۲۵۰۷ ابلهانش فرد ديدند و ضعيف‏ * كى ضعيف است آن كه با شه شد حريف‏
۲۵۰۸ ابلهان گفتند مردى بيش نيست‏ * واى آن كاو عاقبت انديش نيست‏

1124

title of 1124
۲۵۰۹ ناقه‏ى صالح به صورت بد شتر * پى بريدندش ز جهل آن قوم مر
۲۵۱۰ از براى آب چون خصمش شدند * نان كور و آب كور ايشان بدند
۲۵۱۱ ناقة الله آب خورد از جوى و ميغ‏ * آب حق را داشتند از حق دريغ‏
۲۵۱۲ ناقه‏ى صالح چو جسم صالحان‏ * شد كمينى در هلاك طالحان‏
۲۵۱۳ تا بر آن امت ز حكم مرگ و درد * ناقَةَ اللَّهِ وَ سُقْياها چه كرد
۲۵۱۴ شحنه‏ى قهر خدا ز يشان بجست‏ * خونبهاى اشترى شهرى درست‏
۲۵۱۵ روح همچون صالح و تن ناقه است‏ * روح اندر وصل و تن در فاقه است‏
۲۵۱۶ روح صالح قابل آفات نيست‏ * زخم بر ناقه بود بر ذات نيست‏
۲۵۱۷ كس نيابد بر دل ايشان ظفر * بر صدف آمد ضرر نى بر گهر
۲۵۱۸ روح صالح قابل آزار نيست‏ * نور يزدان سغبه‏ى كفار نيست‏
۲۵۱۹ حق از آن پيوست با جسمى نهان‏ * تاش آزارند و بينند امتحان‏
۲۵۲۰ بى‏خبر كآزار اين آزار اوست‏ * آب اين خم متصل با آب جوست‏
۲۵۲۱ ز آن تعلق كرد با جسمى اله‏ * تا كه گردد جمله عالم را پناه‏
۲۵۲۲ ناقه‏ى جسم ولى را بنده باش‏ * تا شوى با روح صالح خواجه‏تاش‏
۲۵۲۳ گفت صالح چون كه كرديد اين حسد * بعد سه روز از خدا نقمت رسد
۲۵۲۴ بعد سه روز دگر از جان ستان‏ * آفتى آيد كه دارد سه نشان‏
۲۵۲۵ رنگ روى جمله تان گردد دگر * رنگ رنگ مختلف اندر نظر
۲۵۲۶ روز اول رويتان چون زعفران‏ * در دوم رو سرخ همچون ارغوان‏
۲۵۲۷ در سوم گردد همه روها سياه‏ * بعد از آن اندر رسد قهر اله‏
۲۵۲۸ گر نشان خواهيد از من زين وعيد * كره‏ى ناقه به سوى كه دويد
۲۵۲۹ گر توانيدش گرفتن چاره هست‏ * ور نه خود مرغ اميد از دام جست‏
۲۵۳۰ كس نتانست اندر آن كره رسيد * رفت در كهسارها شد ناپديد
۲۵۳۱ گفت ديديد آن قضا مبرم شده ست‏ * صورت اوميد را گردن زده ست‏
۲۵۳۲ كره‏ى ناقه چه باشد خاطرش‏ * كه بجا آريد ز احسان و برش‏
۲۵۳۳ گر بجا آيد دلش رستيد از آن‏ * ور نه نوميديد و ساعد را گزان‏
۲۵۳۴ چون شنيدند اين وعيد منكدر * چشم بنهادند و آن را منتظر
۲۵۳۵ روز اول روى خود ديدند زرد * مى‏زدند از نااميدى آه سرد
۲۵۳۶ سرخ شد روى همه روز دوم‏ * نوبت اوميد و توبه گشت گم‏
۲۵۳۷ شد سيه روز سوم روى همه‏ * حكم صالح راست شد بى‏ملحمه‏
۲۵۳۸ چون همه در نااميدى سر زدند * همچو مرغان در دو زانو آمدند
۲۵۳۹ در نبى آورد جبريل امين‏ * شرح اين زانو زدن را جاثمين‏
۲۵۴۰ زانو آن دم زن كه تعليمت كنند * وز چنين زانو زدن بيمت كنند
۲۵۴۱ منتظر گشتند زخم قهر را * قهر آمد نيست كرد آن شهر را
۲۵۴۲ صالح از خلوت به سوى شهر رفت‏ * شهر ديد اندر ميان دود و تفت‏
۲۵۴۳ ناله از اجزاى ايشان مى‏شنيد * نوحه پيدا نوحه گويان ناپديد
۲۵۴۴ ز استخوانهاشان شنيد او ناله‏ها * اشك ريز از جانشان چون ژاله‏ها
۲۵۴۵ صالح آن بشنيد و گريه ساز كرد * نوحه بر نوحه گران آغاز كرد
۲۵۴۶ گفت اى قومى به باطل زيسته‏ * وز شما من پيش حق بگريسته‏
۲۵۴۷ حق بگفته صبر كن بر جورشان‏ * پندشان ده بس نماند از دورشان‏
۲۵۴۸ من بگفته پند شد بند از جفا * شير پند از مهر جوشد وز صفا
۲۵۴۹ بس كه كرديد از جفا بر جاى من‏ * شير پند افسرد در رگهاى من‏
۲۵۵۰ حق مرا گفته ترا لطفى دهم‏ * بر سر آن زخمها مرهم نهم‏
۲۵۵۱ صاف كرده حق دلم را چون سما * روفته از خاطرم جور شما
۲۵۵۲ در نصيحت من شده بار دگر * گفته امثال و سخنها چون شكر
۲۵۵۳ شير تازه از شكر انگيخته‏ * شير و شهدى با سخن آميخته‏
۲۵۵۴ در شما چون زهر گشته آن سخن‏ * ز آن كه زهرستان بديد از بيخ و بن‏
۲۵۵۵ چون شوم غمگين كه غم شد سر نگون‏ * غم شما بوديد اى قوم حرون‏
۲۵۵۶ هيچ كس بر مرگ غم نوحه كند * ريش سر چون شد كسى مو بر كند
۲۵۵۷ رو به خود كرد و بگفت اى نوحه‏گر * نوحه‏ات را مى‏نيرزد آن نفر
۲۵۵۸ كژ مخوان اى راست خواننده‏ى مبين‏ * كيف آسى قل لقوم ظالمين‏
۲۵۵۹ باز اندر چشم و دل او گريه يافت‏ * رحمتى بى‏علتى در وى بتافت‏
۲۵۶۰ قطره مى‏باريد و حيران گشته بود * قطره‏ى بى‏علت از درياى جود
۲۵۶۱ عقل او مى‏گفت كين گريه ز چيست‏ * بر چنان افسوسيان شايد گريست‏
۲۵۶۲ بر چه مى‏گريى بگو بر فعلشان‏ * بر سپاه كينه توز بدنشان‏
۲۵۶۳ بر دل تاريك پر زنگارشان‏ * بر زبان زهر همچون مارشان‏
۲۵۶۴ بر دم و دندان سگسارانه‏شان‏ * بر دهان و چشم كژدم خانه‏شان‏
۲۵۶۵ بر ستيز و تسخر و افسوسشان‏ * شكر كن چون كرد حق محبوسشان‏
۲۵۶۶ دستشان كژ پايشان كژ چشم كژ * مهرشان كژ صلح‏شان كژ خشم كژ
۲۵۶۷ از پى تقليد و معقولات نقل‏ * پا نهاده بر جمال پير عقل‏
۲۵۶۸ پير خر نى جمله گشته پير خر * از رياى چشم و گوش همدگر
۲۵۶۹ از بهشت آورد يزدان بردگان‏ * تا نمايدشان سقر پروردگان‏

1125

title of 1125
۲۵۷۰ اهل نار و خلد را بين هم دكان‏ * در ميانشان‏ بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ‏
۲۵۷۱ اهل نار و اهل نور آميخته‏ * در ميانشان كوه قاف انگيخته‏
۲۵۷۲ همچو در كان خاك و زر كرد اختلاط * در ميانشان صد بيابان و رباط
۲۵۷۳ همچنان كه عقد در در و شبه‏ * مختلط چون ميهمان يك شبه‏
۲۵۷۴ بحر را نيميش شيرين چون شكر * طعم شيرين رنگ روشن چون قمر
۲۵۷۵ نيم ديگر تلخ همچون زهر مار * طعم تلخ و رنگ مظلم فيروار
۲۵۷۶ هر دو بر هم مى‏زنند از تحت و اوج‏ * بر مثال آب دريا موج موج‏
۲۵۷۷ صورت بر هم زدن از جسم تنگ‏ * اختلاط جانها در صلح و جنگ‏
۲۵۷۸ موجهاى صلح بر هم مى‏زند * كينه‏ها از سينه‏ها بر مى‏كند
۲۵۷۹ موجهاى جنگ بر شكل دگر * مهرها را مى‏كند زير و زبر
۲۵۸۰ مهر تلخان را به شيرين مى‏كشد * ز آن كه اصل مهرها باشد رشد
۲۵۸۱ قهر شيرين را به تلخى مى‏برد * تلخ با شيرين كجا اندر خورد
۲۵۸۲ تلخ و شيرين زين نظر نايد پديد * از دريچه‏ى عاقبت دانند ديد
۲۵۸۳ چشم آخر بين تواند ديد راست‏ * چشم آخر بين غرور است و خطاست‏
۲۵۸۴ اى بسا شيرين كه چون شكر بود * ليك زهر اندر شكر مضمر بود
۲۵۸۵ آن كه زيرك‏تر به بو بشناسدش‏ * و آن دگر چون بر لب و دندان زدش‏
۲۵۸۶ پس لبش ردش كند پيش از گلو * گر چه نعره مى‏زند شيطان كلوا
۲۵۸۷ و آن دگر را در گلو پيدا كند * و آن دگر را در بدن رسوا كند
۲۵۸۸ و آن دگر را در حدث سوزش دهد * ذوق آن زخم جگر دوزش دهد
۲۵۸۹ و آن دگر را بعد ايام و شهور * و آن دگر را بعد مرگ از قعر گور
۲۵۹۰ ور دهندش مهلت اندر قعر گور * لا بد آن پيدا شود يوم النشور
۲۵۹۱ هر نبات و شكرى را در جهان‏ * مهلتى پيداست از دور زمان‏
۲۵۹۲ سالها بايد كه اندر آفتاب‏ * لعل يابد رنگ و رخشانى و تاب‏
۲۵۹۳ باز تره در دو ماه اندر رسد * باز تا سالى گل احمر رسد
۲۵۹۴ بهر اين فرمود حق عز و جل‏ * سوره الانعام در ذكر اجل‏
۲۵۹۵ اين شنيدى مو به مويت گوش باد * آب حيوان است خوردى نوش باد
۲۵۹۶ آب حيوان خوان مخوان اين را سخن‏ * روح نو بين در تن حرف كهن‏
۲۵۹۷ نكته‏ى ديگر تو بشنو اى رفيق‏ * همچو جان او سخت پيدا و دقيق‏
۲۵۹۸ در مقامى هست هم اين زهر مار * از تصاريف خدايى خوش گوار
۲۵۹۹ در مقامى زهر و در جايى دوا * در مقامى كفر و در جايى روا
۲۶۰۰ گر چه آن جا او گزند جان بود * چون بدين جا در رسد درمان بود
۲۶۰۱ آب در غوره ترش باشد و ليك‏ * چون به انگورى رسد شيرين و نيك‏
۲۶۰۲ باز در خم او شود تلخ و حرام‏ * در مقام سركگى نعم الادام‏

1126

title of 1126
۲۶۰۳ گر ولى زهرى خورد نوشى شود * ور خورد طالب سيه هوشى شود
۲۶۰۴ رب‏ هَبْ لِي‏ از سليمان آمده ست‏ * كه مده غير مرا اين ملك و دست‏
۲۶۰۵ تو مكن با غير من اين لطف و جود * اين حسد را ماند اما آن نبود
۲۶۰۶ نكته‏ى‏ لا يَنْبَغِي‏ مى‏خوان به جان‏ * سر مِنْ بَعْدِي‏ ز بخل او مدان‏
۲۶۰۷ بلكه اندر ملك ديد او صد خطر * مو به مو ملك جهان بد بيم سر
۲۶۰۸ بيم سر با بيم سر با بيم دين‏ * امتحانى نيست ما را مثل اين‏
۲۶۰۹ پس سليمان همتى بايد كه او * بگذرد زين صد هزاران رنگ و بو
۲۶۱۰ با چنان قوت كه او را بود هم‏ * موج آن ملكش فرومى‏بست دم‏
۲۶۱۱ چون بر او بنشست زين اندوه گرد * بر همه شاهان عالم رحم كرد
۲۶۱۲ شد شفيع و گفت اين ملك و لوا * با كمالى ده كه دادى مر مرا
۲۶۱۳ هر كه را بدهى و بكنى آن كرم‏ * او سليمان است و آن كس هم منم‏
۲۶۱۴ او نباشد بعدى او باشد معى‏ * خود معى چه بود منم بى‏مدعى‏
۲۶۱۵ شرح اين فرض است گفتن ليك من‏ * باز مى‏گردم به قصه‏ى مرد و زن‏

1127

title of 1127
۲۶۱۶ ماجراى مرد و زن را مخلصى‏ * باز مى‏جويد درون مخلصى‏
۲۶۱۷ ماجراى مرد و زن افتاد نقل‏ * آن مثال نفس خود مى‏دان و عقل‏
۲۶۱۸ اين زن و مردى كه نفس است و خرد * نيك بايسته ست بهر نيك و بد
۲۶۱۹ وين دو بايسته در اين خاكى سرا * روز و شب در جنگ و اندر ماجرا
۲۶۲۰ زن همى‏خواهد هويج خانگاه‏ * يعنى آب رو و نان و خوان و جاه‏
۲۶۲۱ نفس همچون زن پى چاره‏گرى‏ * گاه خاكى گاه جويد سرورى‏
۲۶۲۲ عقل خود زين فكرها آگاه نيست‏ * در دماغش جز غم اللَّه نيست‏
۲۶۲۳ گر چه سر قصه اين دانه ست و دام‏ * صورت قصه شنو اكنون تمام‏
۲۶۲۴ گر بيان معنوى كافى شدى‏ * خلق عالم عاطل و باطل بدى‏
۲۶۲۵ گر محبت فكرت و معنيستى‏ * صورت روزه و نمازت نيستى‏
۲۶۲۶ هديه‏هاى دوستان با همديگر * نيست اندر دوستى الا صور
۲۶۲۷ تا گواهى داده باشد هديه‏ها * بر محبتهاى مضمر در حفا
۲۶۲۸ ز آن كه احسانهاى ظاهر شاهدند * بر محبتهاى سر اى ارجمند
۲۶۲۹ شاهدت گه راست باشد گه دروغ‏ * مست گاهى از مى و گاهى ز دوغ‏
۲۶۳۰ دوغ خورده مستيى پيدا كند * هاى و هوى و سر گرانيها كند
۲۶۳۱ آن مرايى در صيام و در صلاست‏ * تا گمان آيد كه او مست ولاست‏
۲۶۳۲ حاصل افعال برونى ديگر است‏ * تا نشان باشد بر آن چه مضمر است‏
۲۶۳۳ يا رب آن تمييز ده ما را به خواست‏ * تا شناسيم آن نشان كژ ز راست‏
۲۶۳۴ حس را تمييز دانى چون شود * آن كه حس ينظر بنور اللَّه بود
۲۶۳۵ ور اثر نبود سبب هم مظهر است‏ * همچو خويشى كز محبت مخبر است‏
۲۶۳۶ نبود آن كه نور حقش شد امام‏ * مر اثر را يا سببها را غلام‏
۲۶۳۷ يا محبت در درون شعله زند * زفت گردد وز اثر فارغ كند
۲۶۳۸ حاجتش نبود پى اعلام مهر * چون محبت نور خود زد بر سپهر
۲۶۳۹ هست تفصيلات تا گردد تمام‏ * اين سخن ليكن بجو تو و السلام‏
۲۶۴۰ گر چه شد معنى در اين صورت پديد * صورت از معنى قريب است و بعيد
۲۶۴۱ در دلالت همچو آب‏اند و درخت‏ * چون به ماهيت روى دورند سخت‏
۲۶۴۲ ترك ماهيات و خاصيات گو * شرح كن احوال آن دو ماهرو

1128

title of 1128
۲۶۴۳ مرد گفت اكنون گذشتم از خلاف‏ * حكم دارى تيغ بر كش از غلاف‏
۲۶۴۴ هر چه گويى من ترا فرمان‏برم‏ * در بد و نيك آمد آن ننگرم‏
۲۶۴۵ در وجود تو شوم من منعدم‏ * چون محبم حب يعمى و يصم‏
۲۶۴۶ گفت زن آهنگ برم مى‏كنى‏ * يا به حيلت كشف سرم مى‏كنى‏
۲۶۴۷ گفت و الله عالم السر الخفى‏ * كافريد از خاك آدم را صفى‏
۲۶۴۸ دو سه گز قالب كه دادش وانمود * هر چه در الواح و در ارواح بود
۲۶۴۹ تا ابد هر چه بود او پيش پيش‏ * درس كرد از علم الاسماء خويش‏
۲۶۵۰ تا ملك بى‏خود شد از تدريس او * قدس ديگر يافت از تقديس او
۲۶۵۱ آن گشادى‏شان كز آدم رو نمود * در گشاد آسمانهاشان نبود
۲۶۵۲ در فراخى عرصه‏ى آن پاك جان‏ * تنگ آمد عرصه‏ى هفت آسمان‏
۲۶۵۳ گفت پيغمبر كه حق فرموده است‏ * من نگنجم هيچ در بالا و پست‏
۲۶۵۴ در زمين و آسمان و عرش نيز * من نگنجم اين يقين دان اى عزيز
۲۶۵۵ در دل مومن بگنجم اى عجب‏ * گر مرا جويى در آن دلها طلب‏
۲۶۵۶ گفت ادخل فى عبادي تلتقي‏ * جنة من رؤيتي يا متقي‏
۲۶۵۷ عرش با آن نور با پهناى خويش‏ * چون بديد آن را برفت از جاى خويش‏
۲۶۵۸ خود بزرگى عرش باشد بس مديد * ليك صورت كيست چون معنى رسيد
۲۶۵۹ هر ملك مى‏گفت ما را پيش از اين‏ * الفتى مى‏بود بر گرد زمين‏
۲۶۶۰ تخم خدمت بر زمين مى‏كاشتيم‏ * ز آن تعلق ما عجب مى‏داشتيم‏
۲۶۶۱ كاين تعلق چيست با اين خاكمان‏ * چون سرشت ما بده ست از آسمان‏
۲۶۶۲ الف ما انوار با ظلمات چيست‏ * چون تواند نور با ظلمات زيست‏
۲۶۶۳ آدما آن الف از بوى تو بود * ز آن كه جسمت را زمين بد تار و پود
۲۶۶۴ جسم خاكت را از اينجا بافتند * نور پاكت را در اينجا يافتند
۲۶۶۵ اين كه جان ما ز روحت يافته ست‏ * پيش پيش از خاك آن مى‏تافته ست‏
۲۶۶۶ در زمين بوديم و غافل از زمين‏ * غافل از گنجى كه در وى بد دفين‏
۲۶۶۷ چون سفر فرمود ما را ز آن مقام‏ * تلخ شد ما را از آن تحويل كام‏
۲۶۶۸ تا كه حجتها همى‏گفتيم ما * كه بجاى ما كى آيد اى خدا
۲۶۶۹ نور اين تسبيح و اين تهليل را * مى‏فروشى بهر قال و قيل را
۲۶۷۰ حكم حق گسترد بهر ما بساط * كه بگوييد از طريق انبساط
۲۶۷۱ هر چه آيد بر زبانتان بى‏حذر * همچو طفلان يگانه با پدر
۲۶۷۲ ز آن كه اين دمها چه گر نالايق است‏ * رحمت من بر غضب هم سابق است‏
۲۶۷۳ از پى اظهار اين سبق اى ملك‏ * در تو بنهم داعيه‏ى اشكال و شك‏
۲۶۷۴ تا بگويى و نگيرم بر تو من‏ * منكر حلمم نيارد دم زدن‏
۲۶۷۵ صد پدر صد مادر اندر حلم ما * هر نفس زايد در افتد در فنا
۲۶۷۶ حلم ايشان كف بحر حلم ماست‏ * كف رود آيد ولى دريا به جاست‏
۲۶۷۷ خود چه گويم پيش آن در اين صدف‏ * نيست الا كف كف كف كف‏
۲۶۷۸ حق آن كف حق آن درياى صاف‏ * كه امتحانى نيست اين گفت و نه لاف‏
۲۶۷۹ از سر مهر و صفاء است و خضوع‏ * حق آن كس كه بدو دارم رجوع‏
۲۶۸۰ گر به پيشت امتحان است اين هوس‏ * امتحان را امتحان كن يك نفس‏
۲۶۸۱ سر مپوشان تا پديد آيد سرم‏ * امر كن تو هر چه بر وى قادرم‏
۲۶۸۲ دل مپوشان تا پديد آيد دلم‏ * تا قبول آرم هر آن چه قابلم‏
۲۶۸۳ چون كنم در دست من چه چاره است‏ * در نگر تا جان من چه كاره است‏

1129

title of 1129
۲۶۸۴ گفت زن يك آفتابى تافته ست‏ * عالمى زو روشنايى يافته ست‏
۲۶۸۵ نايب رحمان خليفه‏ى كردگار * شهر بغداد است از وى چون بهار
۲۶۸۶ گر بپيوندى بدان شه شه شوى‏ * سوى هر ادبار تا كى مى‏روى‏
۲۶۸۷ همنشينى مقبلان چون كيمياست‏ * چون نظرشان كيميايى خود كجاست‏
۲۶۸۸ چشم احمد بر ابو بكرى زده‏ * او ز يك تصديق صديق آمده‏
۲۶۸۹ گفت من شه را پذيرا چون شوم‏ * بى‏بهانه سوى او من چون روم‏
۲۶۹۰ نسبتى بايد مرا يا حيلتى‏ * هيچ پيشه راست شد بى‏آلتى‏
۲۶۹۱ همچو آن مجنون كه بشنيد از يكى‏ * كه مرض آمد به ليلى اندكى‏
۲۶۹۲ گفت آوه بى‏بهانه چون روم‏ * ور بمانم از عيادت چون شوم‏
۲۶۹۳ ليتني كنت طبيبا حاذقا * كنت أمشي نحو ليلى سابقا
۲۶۹۴ قُلْ تَعالَوْا گفت حق ما را بدان‏ * تا بود شرم اشكنى ما را نشان‏
۲۶۹۵ شب پران را گر نظر و آلت بدى‏ * روزشان جولان و خوش حالت بدى‏
۲۶۹۶ گفت چون شاه كرم ميدان رود * عين هر بى‏آلتى آلت شود
۲۶۹۷ ز آن كه آلت دعوى است و هستى است‏ * كار در بى‏آلتى و پستى است‏
۲۶۹۸ گفت كى بى‏آلتى سودا كنم‏ * تا نه من بى‏آلتى پيدا كنم‏
۲۶۹۹ پس گواهى بايدم بر مفلسى‏ * تا شهم رحمى كند يا مونسى‏
۲۷۰۰ تو گواهى غير گفت‏وگو و رنگ‏ * وانما تا رحم آرد شاه شنگ‏
۲۷۰۱ كاين گواهى كه ز گفت و رنگ بد * نزد آن قاضى القضاة آن جرح شد
۲۷۰۲ صدق مى‏خواهد گواه حال او * تا بتابد نور او بى‏قال او

1130

title of 1130
۲۷۰۳ گفت زن صدق آن بود كز بود خويش‏ * پاك برخيزى تو از مجهود خويش‏
۲۷۰۴ آب باران است ما را در سبو * ملكت و سرمايه و اسباب تو
۲۷۰۵ اين سبوى آب را بردار و رو * هديه ساز و پيش شاهنشاه شو
۲۷۰۶ گو كه ما را غير اين اسباب نيست‏ * در مفازه هيچ به زين آب نيست‏
۲۷۰۷ گر خزينه‏ش پر متاع فاخر است‏ * اين چنين آبش نباشد نادر است‏
۲۷۰۸ چيست آن كوزه تن محصور ما * اندر او آب حواس شور ما
۲۷۰۹ اى خداوند اين خم و كوزه‏ى مرا * در پذير از فضل اللَّه اشترى‏
۲۷۱۰ كوزه‏اى با پنج لوله‏ى پنج حس‏ * پاك دار اين آب را از هر نجس‏
۲۷۱۱ تا شود زين كوزه منفذ سوى بحر * تا بگيرد كوزه‏ى من خوى بحر
۲۷۱۲ تا چو هديه پيش سلطانش برى‏ * پاك بيند باشدش شه مشترى‏
۲۷۱۳ بى‏نهايت گردد آبش بعد از آن‏ * پر شود از كوزه‏ى من صد جهان‏
۲۷۱۴ لوله‏ها بر بند و پر دارش ز خم‏ * گفت غضوا عن هوا ابصاركم‏
۲۷۱۵ ريش او پر باد كاين هديه كراست‏ * لايق چون او شهى اين است راست‏
۲۷۱۶ زن نمى‏دانست كانجا بر گذر * هست جارى دجله‏ى همچون شكر
۲۷۱۷ در ميان شهر چون دريا روان‏ * پر ز كشتيها و شست ماهيان‏
۲۷۱۸ رو بر سلطان و كار و بار بين‏ * حس‏ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهارُ بين‏
۲۷۱۹ اين چنين حسها و ادراكات ما * قطره‏اى باشد در آن نهر صفا

1131

title of 1131
۲۷۲۰ مرد گفت آرى سبو را سر ببند * هين كه اين هديه ست ما را سودمند
۲۷۲۱ در نمد در دوز تو اين كوزه را * تا گشايد شه به هديه روزه را
۲۷۲۲ كاين چنين اندر همه آفاق نيست‏ * جز رحيق و مايه‏ى اذواق نيست‏
۲۷۲۳ ز آن كه ايشان ز آبهاى تلخ و شور * دايما پر علت‏اند و نيم كور
۲۷۲۴ مرغ كآب شور باشد مسكنش‏ * او چه داند جاى آب روشنش‏
۲۷۲۵ اين كه اندر چشمه‏ى شور است جات‏ * تو چه دانى شط و جيحون و فرات‏
۲۷۲۶ اى تو نارسته از اين فانى رباط * تو چه دانى محو و سكر و انبساط
۲۷۲۷ ور بدانى نقلت از اب وز جد است‏ * پيش تو اين نامها چون ابجد است‏
۲۷۲۸ ابجد و هوز چه فاش است و پديد * بر همه طفلان و معنى بس بعيد
۲۷۲۹ پس سبو برداشت آن مرد عرب‏ * در سفر شد مى‏كشيدش روز و شب‏
۲۷۳۰ بر سبو لرزان بد از آفات دهر * هم كشيدش از بيابان تا به شهر
۲۷۳۱ زن مصلا باز كرده از نياز * رب سلم ورد كرده در نماز
۲۷۳۲ كه نگه دار آب ما را از خسان‏ * يا رب آن گوهر بدان دريا رسان‏
۲۷۳۳ گر چه شويم آگه است و پر فن است‏ * ليك گوهر را هزاران دشمن است‏
۲۷۳۴ خود چه باشد گوهر آب كوثر است‏ * قطره‏اى زين است كاصل گوهر است‏
۲۷۳۵ از دعاهاى زن و زارى او * وز غم مرد و گرانبارى او
۲۷۳۶ سالم از دزدان و از آسيب سنگ‏ * برد تا دار الخلافه بى‏درنگ‏
۲۷۳۷ ديد درگاهى پر از انعامها * اهل حاجت گستريده دامها
۲۷۳۸ دم به دم هر سوى صاحب حاجتى‏ * يافته ز آن در عطا و خلعتى‏
۲۷۳۹ بهر گبر و مومن و زيبا و زشت‏ * همچو خورشيد و مطر نى چون بهشت‏
۲۷۴۰ ديد قومى در نظر آراسته‏ * قوم ديگر منتظر برخاسته‏
۲۷۴۱ خاص و عامه از سليمان تا به مور * زنده گشته چون جهان از نفخ صور
۲۷۴۲ اهل صورت در جواهر بافته‏ * اهل معنى بحر معنى يافته‏
۲۷۴۳ آن كه بى‏همت چه با همت شده‏ * و آن كه با همت چه با نعمت شده‏

1132

title of 1132
۲۷۴۴ بانگ مى‏آمد كه اى طالب بيا * جود محتاج گدايان چون گدا
۲۷۴۵ جود مى‏جويد گدايان و ضعاف‏ * همچو خوبان كاينه جويند صاف‏
۲۷۴۶ روى خوبان ز آينه زيبا شود * روى احسان از گدا پيدا شود
۲۷۴۷ پس از اين فرمود حق در و الضحى‏ * بانگ كم زن اى محمد بر گدا
۲۷۴۸ چون گدا آيينه‏ى جود است هان‏ * دم بود بر روى آيينه زيان‏
۲۷۴۹ آن يكى جودش گدا آرد پديد * و آن دگر بخشد گدايان را مزيد
۲۷۵۰ پس گدايان آيت جود حق‏اند * و آن كه با حقند جود مطلق‏اند
۲۷۵۱ و آن كه جز اين دوست او خود مرده‏اى است‏ * او بر اين در نيست نقش پرده‏اى است‏

1133

title of 1133
۲۷۵۲ نقش درويش است او نى اهل نان‏ * نقش سگ را تو مينداز استخوان‏
۲۷۵۳ فقر لقمه دارد او نى فقر حق‏ * پيش نقش مرده‏اى كم نه طبق‏
۲۷۵۴ ماهى خاكى بود درويش نان‏ * شكل ماهى ليك از دريا رمان‏
۲۷۵۵ مرغ خانه ست او نه سيمرغ هوا * لوت نوشد او ننوشد از خدا
۲۷۵۶ عاشق حق است او بهر نوال‏ * نيست جانش عاشق حسن و جمال‏
۲۷۵۷ گر توهم مى‏كند او عشق ذات‏ * ذات نبود وهم اسما و صفات‏
۲۷۵۸ وهم مخلوق است و مولود آمده ست‏ * حق نزاييده ست او لَمْ يُولَدْ است‏
۲۷۵۹ عاشق تصوير و وهم خويشتن‏ * كى بود از عاشقان ذو المنن‏
۲۷۶۰ عاشق آن وهم اگر صادق بود * آن مجاز او حقيقت كش شود
۲۷۶۱ شرح مى‏خواهد بيان اين سخن‏ * ليك مى‏ترسم ز افهام كهن‏
۲۷۶۲ فهم‏هاى كهنه‏ى كوته نظر * صد خيال بد در آرد در فكر
۲۷۶۳ بر سماع راست هر كس چير نيست‏ * لقمه‏ى هر مرغكى انجير نيست‏
۲۷۶۴ خاصه مرغى مرده‏اى پوسيده‏اى‏ * پر خيالى اعميى بى‏ديده‏اى‏
۲۷۶۵ نقش ماهى را چه دريا و چه خاك‏ * رنگ هندو را چه صابون و چه زاك‏
۲۷۶۶ نقش اگر غمگين نگارى بر ورق‏ * او ندارد از غم و شادى سبق‏
۲۷۶۷ صورتش غمگين و او فارغ از آن‏ * صورتش خندان و او ز آن بى‏نشان‏
۲۷۶۸ وين غم و شادى كه اندر دل خفى است‏ * پيش آن شادى و غم جز نقش نيست‏
۲۷۶۹ صورت خندان نقش از بهر تست‏ * تا از آن صورت شود معنى درست‏
۲۷۷۰ نقشهايى كاندر اين حمامهاست‏ * از برون جامه كن چون جامهاست‏
۲۷۷۱ تا برونى جامه‏ها بينى و بس‏ * جامه بيرون كن در آ اى هم نفس‏
۲۷۷۲ ز آن كه با جامه درون سو راه نيست‏ * تن ز جان جامه ز تن آگاه نيست‏

1134

title of 1134
۲۷۷۳ آن عرابى از بيابان بعيد * بر در دار الخلافه چون رسيد
۲۷۷۴ پس نقيبان پيش او باز آمدند * بس گلاب لطف بر جيبش زدند
۲۷۷۵ حاجت او فهمشان شد بى‏مقال‏ * كار ايشان بد عطا پيش از سؤال‏
۲۷۷۶ پس بدو گفتند يا وجه العرب‏ * از كجايى چونى از راه و تعب‏
۲۷۷۷ گفت وجهم گر مرا وجهى دهيد * بى‏وجوهم چون پس پشتم نهيد
۲۷۷۸ اى كه در روتان نشان مهترى‏ * فرتان خوشتر ز زر جعفرى‏
۲۷۷۹ اى كه يك ديدارتان ديدارها * اى نثار دينتان دينارها
۲۷۸۰ اى همه ينظر بنور اللَّه شده‏ * از بر حق بهر بخشش آمده‏
۲۷۸۱ تا زنيد آن كيمياهاى نظر * بر سر مسهاى اشخاص بشر
۲۷۸۲ من غريبم از بيابان آمدم‏ * بر اميد لطف سلطان آمدم‏
۲۷۸۳ بوى لطف او بيابانها گرفت‏ * ذره‏هاى ريگ هم جانها گرفت‏
۲۷۸۴ تا بدين جا بهر دينار آمدم‏ * چون رسيدم مست ديدار آمدم‏
۲۷۸۵ بهر نان شخصى سوى نانوا دويد * داد جان چون حسن نانوا را بديد
۲۷۸۶ بهر فرجه شد يكى تا گلستان‏ * فرجه‏ى او شد جمال باغبان‏
۲۷۸۷ همچو اعرابى كه آب از چه كشيد * آب حيوان از رخ يوسف چشيد
۲۷۸۸ رفت موسى كاتش آرد او به دست‏ * آتشى ديد او كه از آتش برست‏
۲۷۸۹ جست عيسى تا رهد از دشمنان‏ * بردش آن جستن به چارم آسمان‏
۲۷۹۰ دام آدم خوشه‏ى گندم شده‏ * تا وجودش خوشه‏ى مردم شده‏
۲۷۹۱ باز آيد سوى دام از بهر خور * ساعد شه يابد و اقبال و فر
۲۷۹۲ طفل شد مكتب پى كسب هنر * بر اميد مرغ با لطف پدر
۲۷۹۳ پس ز مكتب آن يكى صدرى شده‏ * ماهگانه داده و بدرى شده‏
۲۷۹۴ آمده عباس حرب از بهر كين‏ * بهر قمع احمد و استيز دين‏
۲۷۹۵ گشته دين را تا قيامت پشت و رو * در خلافت او و فرزندان او
۲۷۹۶ من بر اين در طالب چيز آمدم‏ * صدر گشتم چون به دهليز آمدم‏
۲۷۹۷ آب آوردم به تحفه بهر نان‏ * بوى نانم برد تا صدر جنان‏
۲۷۹۸ نان برون راند آدمى را از بهشت‏ * نان مرا اندر بهشتى در سرشت‏
۲۷۹۹ رستم از آب و ز نان همچون ملك‏ * بى‏غرض گردم بر اين در چون فلك‏
۲۸۰۰ بى‏غرض نبود به گردش در جهان‏ * غير جسم و غير جان عاشقان‏

1135

title of 1135
۲۸۰۱ عاشقان كل نه اين عشاق جزو * ماند از كل آن كه شد مشتاق جزو
۲۸۰۲ چون كه جزوى عاشق جزوى شود * زود معشوقش به كل خود رود
۲۸۰۳ ريش گاو بنده‏ى غير آمد او * غرقه شد كف در ضعيفى در زد او
۲۸۰۴ نيست حاكم تا كند تيمار او * كار خواجه‏ى خود كند يا كار او

1136

title of 1136
۲۸۰۵ فازن بالحرة پى اين شد مثل‏ * فاسرق الدرة بدين شد منتقل‏
۲۸۰۶ بنده سوى خواجه شد او ماند زار * بوى گل شد سوى گل او ماند خار
۲۸۰۷ او بمانده دور از مطلوب خويش‏ * سعى ضايع رنج باطل پاى ريش‏
۲۸۰۸ همچو صيادى كه گيرد سايه‏اى‏ * سايه كى گردد و را سرمايه‏اى‏
۲۸۰۹ سايه‏ى مرغى گرفته مرد سخت‏ * مرغ حيران گشته بر شاخ درخت‏
۲۸۱۰ كاين مدمغ بر كه مى‏خندد عجب‏ * اينت باطل اينت پوسيده سبب‏
۲۸۱۱ ور تو گويى جزو پيوسته‏ى كل است‏ * خار مى‏خور خار مقرون گل است‏
۲۸۱۲ جز ز يك رو نيست پيوسته به كل‏ * ور نه خود باطل بدى بعث رسل‏
۲۸۱۳ چون رسولان از پى پيوستن‏اند * پس چه پيوندندشان چون يك تن‏اند
۲۸۱۴ اين سخن پايان ندارد اى غلام‏ * روز بى‏گه شد حكايت كن تمام‏

1137

title of 1137
۲۸۱۵ آن سبوى آب را در پيش داشت‏ * تخم خدمت را در آن حضرت بكاشت‏
۲۸۱۶ گفت اين هديه بدان سلطان بريد * سايل شه را ز حاجت واخريد
۲۸۱۷ آب شيرين و سبوى سبز و نو * ز آب بارانى كه جمع آمد به گو
۲۸۱۸ خنده مى‏آمد نقيبان را از آن‏ * ليك پذرفتند آن را همچو جان‏
۲۸۱۹ ز آن كه لطف شاه خوب با خبر * كرده بود اندر همه اركان اثر
۲۸۲۰ خوى شاهان در رعيت جا كند * چرخ اخضر خاك را خضرا كند
۲۸۲۱ شه چو حوضى دان حشم چون لوله‏ها * آب از لوله روان در كوله‏ها
۲۸۲۲ چون كه آب جمله از حوضى است پاك‏ * هر يكى آبى دهد خوش ذوقناك‏
۲۸۲۳ ور در آن حوض آب شور است و پليد * هر يكى لوله همان آرد پديد
۲۸۲۴ ز آن كه پيوسته ست هر لوله به حوض‏ * خوض كن در معنى اين حرف خوض‏
۲۸۲۵ لطف شاهنشاه جان بى‏وطن‏ * چون اثر كرده ست اندر كل تن‏
۲۸۲۶ لطف عقل خوش نهاد خوش نسب‏ * چون همه تن را در آرد در ادب‏
۲۸۲۷ عشق شنگ بى‏قرار بى‏سكون‏ * چون در آرد كل تن را در جنون‏
۲۸۲۸ لطف آب بحر كاو چون كوثر است‏ * سنگ ريزه‏ش جمله در و گوهر است‏
۲۸۲۹ هر هنر كه استا بدان معروف شد * جان شاگردان بدان موصوف شد
۲۸۳۰ پيش استاد اصولى هم اصول‏ * خواند آن شاگرد چست با حصول‏
۲۸۳۱ پيش استاد فقيه آن فقه خوان‏ * فقه خواند نى اصول اندر بيان‏
۲۸۳۲ پيش استادى كه او نحوى بود * جان شاگردش از او نحوى شود
۲۸۳۳ باز استادى كه او محو ره است‏ * جان شاگردش از او محو شه است‏
۲۸۳۴ زين همه انواع دانش روز مرگ‏ * دانش فقر است ساز راه و برگ‏

1138

title of 1138
۲۸۳۵ آن يكى نحوى به كشتى درنشست‏ * رو به كشتيبان نهاد آن خود پرست‏
۲۸۳۶ گفت هيچ از نحو خواندى گفت لا * گفت نيم عمر تو شد در فنا
۲۸۳۷ دل شكسته گشت كشتيبان ز تاب‏ * ليك آن دم كرد خامش از جواب‏
۲۸۳۸ باد كشتى را به گردابى فگند * گفت كشتيبان به آن نحوى بلند
۲۸۳۹ هيچ دانى آشنا كردن بگو * گفت نى اى خوش جواب خوب رو
۲۸۴۰ گفت كل عمرت اى نحوى فناست‏ * ز آن كه كشتى غرق اين گردابهاست‏
۲۸۴۱ محو مى‏بايد نه نحو اينجا بدان‏ * گر تو محوى بى‏خطر در آب ران‏
۲۸۴۲ آب دريا مرده را بر سر نهد * ور بود زنده ز دريا كى رهد
۲۸۴۳ چون بمردى تو ز اوصاف بشر * بحر اسرارت نهد بر فرق سر
۲۸۴۴ اى كه خلقان را تو خر مى‏خوانده‏اى‏ * اين زمان چون خر بر اين يخ مانده‏اى‏
۲۸۴۵ گر تو علامه‏ى زمانى در جهان‏ * نك فناى اين جهان بين وين زمان‏
۲۸۴۶ مرد نحوى را از آن در دوختيم‏ * تا شما را نحو محو آموختيم‏
۲۸۴۷ فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف‏ * در كم آمد يابى اى يار شگرف‏
۲۸۴۸ آن سبوى آب دانشهاى ماست‏ * و آن خليفه دجله‏ى علم خداست‏
۲۸۴۹ ما سبوها پر به دجله مى‏بريم‏ * گر نه خر دانيم خود را ما خريم‏
۲۸۵۰ بارى اعرابى بدان معذور بود * كو ز دجله بى‏خبر بود و ز رود
۲۸۵۱ گر ز دجله با خبر بودى چو ما * او نبردى آن سبو را جا به جا
۲۸۵۲ بلكه از دجله چو واقف آمدى‏ * آن سبو را بر سر سنگى زدى‏

1139

title of 1139
۲۸۵۳ چون خليفه ديد و احوالش شنيد * آن سبو را پر ز زر كرد و مزيد
۲۸۵۴ آن عرب را كرد از فاقه خلاص‏ * داد بخششها و خلعتهاى خاص‏
۲۸۵۵ كاين سبو پر زر به دست او دهيد * چون كه واگردد سوى دجله‏ش بريد
۲۸۵۶ از ره خشك آمده ست و از سفر * از ره آبش بود نزديكتر
۲۸۵۷ چون به كشتى درنشست و دجله ديد * سجده مى‏كرد از حيا و مى‏خميد
۲۸۵۸ كاى عجب لطف اين شه وهاب را * وين عجبتر كو ستد آن آب را
۲۸۵۹ چون پذيرفت از من آن درياى جود * آن چنان نقد دغل را زود زود
۲۸۶۰ كل عالم را سبو دان اى پسر * كاو بود از علم و خوبى تا به سر
۲۸۶۱ قطره‏اى از دجله‏ى خوبى اوست‏ * كان نمى‏گنجد ز پرى زير پوست‏
۲۸۶۲ گنج مخفى بد ز پرى چاك كرد * خاك را تابان تر از افلاك كرد
۲۸۶۳ گنج مخفى بد ز پرى جوش كرد * خاك را سلطان اطلس پوش كرد
۲۸۶۴ ور بديدى شاخى از دجله‏ى خدا * آن سبو را او فنا كردى فنا
۲۸۶۵ آن كه ديدندش هميشه بى‏خودند * بى‏خودانه بر سبو سنگى زدند
۲۸۶۶ اى ز غيرت بر سبو سنگى زده‏ * و اين سبو ز اشكست كاملتر شده‏
۲۸۶۷ خم شكسته آب از او ناريخته‏ * صد درستى زين شكست انگيخته‏
۲۸۶۸ جزو جزو خم به رقص است و به حال‏ * عقل جزوى را نموده اين محال‏
۲۸۶۹ نى سبو پيدا در اين حالت نه آب‏ * خوش ببين و اللَّه اعلم بالصواب‏
۲۸۷۰ چون در معنى زنى بازت كنند * پر فكرت زن كه شهبازت كنند
۲۸۷۱ پر فكرت شد گل آلود و گران‏ * ز آن كه گل خوارى ترا گل شد چو نان‏
۲۸۷۲ نان گل است و گوشت كمتر خور از اين‏ * تا نمانى همچو گل اندر زمين‏
۲۸۷۳ چون گرسنه مى‏شوى سگ مى‏شوى‏ * تند و بد پيوند و بد رگ مى‏شوى‏
۲۸۷۴ چون شدى تو سير مردارى شدى‏ * بى‏خبر بى‏پا چو ديوارى شدى‏
۲۸۷۵ پس دمى مردار و ديگر دم سگى‏ * چون كنى در راه شيران خوش تگى‏
۲۸۷۶ آلت اشكار خود جز سگ مدان‏ * كمترك انداز سگ را استخوان‏
۲۸۷۷ ز آن كه سگ چون سير شد سركش شود * كى سوى صيد و شكار خوش دود
۲۸۷۸ آن عرب را بى‏نوايى مى‏كشيد * تا بدان درگاه و آن دولت رسيد
۲۸۷۹ در حكايت گفته‏ايم احسان شاه‏ * در حق آن بى‏نواى بى‏پناه‏
۲۸۸۰ هر چه گويد مرد عاشق بوى عشق‏ * از دهانش مى‏جهد در كوى عشق‏
۲۸۸۱ گر بگويد فقه فقر آيد همه‏ * بوى فقر آيد از آن خوش دمدمه‏
۲۸۸۲ ور بگويد كفر دارد بوى دين‏ * ور به شك گويد شكش گردد يقين‏
۲۸۸۳ كف كژ كز بحر صدقى خاسته است‏ * اصل صاف آن فرع را آراسته است‏
۲۸۸۴ آن كفش را صافى و محقوق دان‏ * همچو دشنام لب معشوق دان‏
۲۸۸۵ گشته آن دشنام نامطلوب او * خوش ز بهر عارض محبوب او
۲۸۸۶ گر بگويد كژ نمايد راستى‏ * اى كژى كه راست را آراستى‏
۲۸۸۷ از شكر گر شكل نانى مى‏پزى‏ * طعم قند آيد نه نان چون مى‏مزى‏
۲۸۸۸ ور بيابد مومنى زرين وثن‏ * كى هلد آن را براى هر شمن‏
۲۸۸۹ بلكه گيرد اندر آتش افكند * صورت عاريتش را بشكند
۲۸۹۰ تا نماند بر ذهب شكل وثن‏ * ز آن كه صورت مانع است و راه زن‏
۲۸۹۱ ذات زرش ذات ربانيت است‏ * نقش بت بر نقد زر عاريت است‏
۲۸۹۲ بهر كيكى تو گليمى را مسوز * وز صداع هر مگس مگذار روز
۲۸۹۳ بت پرستى چون بمانى در صور * صورتش بگذار و در معنى نگر
۲۸۹۴ مرد حجى همره حاجى طلب‏ * خواه هندو خواه ترك و يا عرب‏
۲۸۹۵ منگر اندر نقش و اندر رنگ او * بنگر اندر عزم و در آهنگ او
۲۸۹۶ گر سياه است او هم آهنگ تو است‏ * تو سپيدش خوان كه هم رنگ تو است‏
۲۸۹۷ اين حكايت گفته شد زير و زبر * همچو فكر عاشقان بى‏پا و سر
۲۸۹۸ سر ندارد چون ز ازل بوده ست پيش‏ * پا ندارد با ابد بوده ست خويش‏
۲۸۹۹ بلكه چون آب است هر قطره از آن‏ * هم سر است و پا و هم بى‏هردوان‏
۲۹۰۰ حاش لله اين حكايت نيست هين‏ * نقد حال ما و تست اين خوش ببين‏
۲۹۰۱ ز آن كه صوفى با كر و با فر بود * هر چه آن ماضى است لا يذكر بود
۲۹۰۲ هم عرب ما هم سبو ما هم ملك‏ * جمله ما يُؤْفَكُ عَنْهُ مَنْ أُفِكَ‏
۲۹۰۳ عقل را شو دان و زن را نفس و طمع‏ * اين دو ظلمانى و منكر عقل شمع‏
۲۹۰۴ بشنو اكنون اصل انكار از چه خاست‏ * ز آن كه كل را گونه گونه جزوهاست‏
۲۹۰۵ جزو كل نى جزوها نسبت به كل‏ * نى چو بوى گل كه باشد جزو گل‏
۲۹۰۶ لطف سبزه جزو لطف گل بود * بانگ قمرى جزو آن بلبل بود
۲۹۰۷ گر شوم مشغول اشكال و جواب‏ * تشنگان را كى توانم داد آب‏
۲۹۰۸ گر تو اشكالى به كلى و حرج‏ * صبر كن الصبر مفتاح الفرج‏
۲۹۰۹ احتما كن احتما ز انديشه‏ها * فكر شير و گور و دلها بيشه‏ها
۲۹۱۰ احتماها بر دواها سرور است‏ * ز آن كه خاريدن فزونى گر است‏
۲۹۱۱ احتما اصل دوا آمد يقين‏ * احتما كن قوت جان را ببين‏
۲۹۱۲ قابل اين گفته‏ها شو گوش‏وار * تا كه از زر سازمت من گوشوار
۲۹۱۳ حلقه در گوش مه زرگر شوى‏ * تا به ماه و تا ثريا بر شوى‏
۲۹۱۴ اولا بشنو كه خلق مختلف‏ * مختلف جانند از يا تا الف‏
۲۹۱۵ در حروف مختلف شور و شكى است‏ * گر چه از يك رو ز سر تا پا يكى است‏
۲۹۱۶ از يكى رو ضد و يك رو متحد * از يكى رو هزل و از يك روى جد
۲۹۱۷ پس قيامت روز عرض اكبر است‏ * عرض او خواهد كه با زيب و فر است‏
۲۹۱۸ هر كه چون هندوى بد سودايى است‏ * روز عرضش نوبت رسوايى است‏
۲۹۱۹ چون ندارد روى همچون آفتاب‏ * او نخواهد جز شبى همچون نقاب‏
۲۹۲۰ برگ يك گل چون ندارد خار او * شد بهاران دشمن اسرار او
۲۹۲۱ و انكه سر تا پا گل است و سوسن است‏ * پس بهار او را دو چشم روشن است‏
۲۹۲۲ خار بى‏معنى خزان خواهد خزان‏ * تا زند پهلوى خود با گلستان‏
۲۹۲۳ تا بپوشد حسن آن و ننگ اين‏ * تا نبينى رنگ آن و رنگ اين‏
۲۹۲۴ پس خزان او را بهار است و حيات‏ * يك نمايد سنگ و ياقوت زكات‏
۲۹۲۵ باغبان هم داند آن را در خزان‏ * ليك ديد يك به از ديد جهان‏
۲۹۲۶ خود جهان آن يك كس است او ابله است‏ * هر ستاره بر فلك جزو مه است‏
۲۹۲۷ پس همى‏گويند هر نقش و نگار * مژده مژده نك همى‏آيد بهار
۲۹۲۸ تا بود تابان شكوفه چون زره‏ * كى كند آن ميوه‏ها پيدا گره‏
۲۹۲۹ چون شكوفه ريخت ميوه سر كند * چون كه تن بشكست جان سر بر زند
۲۹۳۰ ميوه معنى و شكوفه صورتش‏ * آن شكوفه مژده ميوه نعمتش‏
۲۹۳۱ چون شكوفه ريخت ميوه شد پديد * چون كه آن كم شد شد اين اندر مزيد
۲۹۳۲ تا كه نان نشكست قوت كى دهد * ناشكسته خوشه‏ها كى مى‏دهد
۲۹۳۳ تا هليله نشكند با ادويه‏ * كى شود خود صحت افزا ادويه‏

1140

title of 1140
۲۹۳۴ اى ضياء الحق حسام الدين بگير * يك دو كاغذ بر فزا در وصف پير
۲۹۳۵ گر چه جسم نازكت را زور نيست‏ * ليك بى‏خورشيد ما را نور نيست‏
۲۹۳۶ گر چه مصباح و زجاجه گشته‏اى‏ * ليك سر خيل دلى سر رشته‏اى‏
۲۹۳۷ چون سر رشته به دست و كام تست‏ * درهاى عقد دل ز انعام تست‏
۲۹۳۸ بر نويس احوال پير راهدان‏ * پير را بگزين و عين راه دان‏
۲۹۳۹ پير تابستان و خلقان تير ماه‏ * خلق مانند شب‏اند و پير ماه‏
۲۹۴۰ كرده‏ام بخت جوان را نام پير * كاو ز حق پير است نز ايام پير
۲۹۴۱ او چنان پيرى است كش آغاز نيست‏ * با چنان در يتيم انباز نيست‏
۲۹۴۲ خود قوى‏تر مى‏شود خمر كهن‏ * خاصه آن خمرى كه باشد من لدن‏
۲۹۴۳ پير را بگزين كه بى‏پير اين سفر * هست بس پر آفت و خوف و خطر
۲۹۴۴ آن رهى كه بارها تو رفته‏اى‏ * بى‏قلاووز اندر آن آشفته‏اى‏
۲۹۴۵ پس رهى را كه نديده ستى تو هيچ‏ * هين مرو تنها ز رهبر سر مپيچ‏
۲۹۴۶ گر نباشد سايه‏ى او بر تو گول‏ * پس ترا سر گشته دارد بانگ غول‏
۲۹۴۷ غولت از ره افكند اندر گزند * از تو داهى‏تر در اين ره بس بدند
۲۹۴۸ از نبى بشنو ضلال رهروان‏ * كه چشان كرد آن بليس بد روان‏
۲۹۴۹ صد هزاران ساله راه از جاده دور * بردشان و كردشان ادبار و عور
۲۹۵۰ استخوانهاشان ببين و مويشان‏ * عبرتى گير و مران خر سويشان‏
۲۹۵۱ گردن خر گير و سوى راه كش‏ * سوى ره‏بانان و ره دانان خوش‏
۲۹۵۲ هين مهل خر را و دست از وى مدار * ز آن كه عشق اوست سوى سبزه‏زار
۲۹۵۳ گر يكى دم تو به غفلت واهليش‏ * او رود فرسنگ‏ها سوى حشيش‏
۲۹۵۴ دشمن راه است خر مست علف‏ * اى كه بس خر بنده را كرد او تلف‏
۲۹۵۵ گر ندانى ره هر آن چه خر بخواست‏ * عكس آن كن خود بود آن راه راست‏
۲۹۵۶ شاوِروهُنَّ پس آن گه خالفوا * إن من لم يعصهن تالف‏
۲۹۵۷ با هوا و آرزو كم باش دوست‏ * چون يضلك عن سبيل الله اوست‏
۲۹۵۸ اين هوا را نشكند اندر جهان‏ * هيچ چيزى همچو سايه‏ى همرهان‏

1141

title of 1141
۲۹۵۹ گفت پيغمبر على را كاى على‏ * شير حقى پهلوانى پر دلى‏
۲۹۶۰ ليك بر شيرى مكن هم اعتماد * اندر آ در سايه‏ى نخل اميد
۲۹۶۱ اندر آ در سايه‏ى آن عاقلى‏ * كش نداند برد از ره ناقلى‏
۲۹۶۲ ظل او اندر زمين چون كوه قاف‏ * روح او سيمرغ بس عالى طواف‏
۲۹۶۳ گر بگويم تا قيامت نعت او * هيچ آن را مقطع و غايت مجو
۲۹۶۴ در بشر رو پوش كرده ست آفتاب‏ * فهم كن و الله اعلم بالصواب‏
۲۹۶۵ يا على از جمله‏ى طاعات راه‏ * بر گزين تو سايه‏ى خاص اله‏
۲۹۶۶ هر كسى در طاعتى بگريختند * خويشتن را مخلصى انگيختند
۲۹۶۷ تر برو در سايه‏ى عاقل گريز * تا رهى ز آن دشمن پنهان ستيز
۲۹۶۸ از همه طاعات اينت بهتر است‏ * سبق يابى بر هر آن سابق كه هست‏
۲۹۶۹ چون گرفتت پير هين تسليم شو * همچو موسى زير حكم خضر رو
۲۹۷۰ صبر كن بر كار خضرى بى‏نفاق‏ * تا نگويد خضر رو هذا فراق‏
۲۹۷۱ گر چه كشتى بشكند تو دم مزن‏ * گر چه طفلى را كشد تو مو مكن‏
۲۹۷۲ دست او را حق چو دست خويش خواند * تا يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ‏ براند
۲۹۷۳ دست حق ميراندش زنده‏ش كند * زنده چه بود جان پاينده‏ش كند
۲۹۷۴ هر كه تنها نادرا اين ره بريد * هم به عون همت پيران رسيد
۲۹۷۵ دست پير از غايبان كوتاه نيست‏ * دست او جز قبضه‏ى اللَّه نيست‏
۲۹۷۶ غايبان را چون چنين خلعت دهند * حاضران از غايبان لا شك بهند
۲۹۷۷ غايبان را چون نواله مى‏دهند * پيش مهمان تا چه نعمتها نهند
۲۹۷۸ كو كسى كه پيش شه بندد كمر * تا كسى كه هست بيرون سوى در
۲۹۷۹ چون گزيدى پير نازك دل مباش‏ * سست و ريزيده چو آب و گل مباش‏
۲۹۸۰ گر بهر زخمى تو پر كينه شوى‏ * پس كجا بى‏صيقل آيينه شوى‏

1142

title of 1142
۲۹۸۱ اين حكايت بشنو از صاحب بيان‏ * در طريق و عادت قزوينيان‏
۲۹۸۲ بر تن و دست و كتفها بى‏گزند * از سر سوزن كبوديها زنند
۲۹۸۳ سوى دلاكى بشد قزوينيى‏ * كه كبودم زن بكن شيرينيى‏
۲۹۸۴ گفت چه صورت زنم اى پهلوان‏ * گفت بر زن صورت شير ژيان‏
۲۹۸۵ طالعم شير است نقش شير زن‏ * جهد كن رنگ كبودى سير زن‏
۲۹۸۶ گفت بر چه موضعت صورت زنم‏ * گفت بر شانه‏گهم زن آن رقم‏
۲۹۸۷ چون كه او سوزن فرو بردن گرفت‏ * درد آن در شانگه مسكن گرفت‏
۲۹۸۸ پهلوان در ناله آمد كاى سنى‏ * مر مرا كشتى چه صورت مى‏زنى‏
۲۹۸۹ گفت آخر شير فرمودى مرا * گفت از چه عضو كردى ابتدا
۲۹۹۰ گفت از دمگاه آغازيده‏ام‏ * گفت دم بگذار اى دو ديده‏ام‏
۲۹۹۱ از دم و دمگاه شيرم دم گرفت‏ * دمگه او دمگهم محكم گرفت‏
۲۹۹۲ شير بى‏دم باش گو اى شير ساز * كه دلم سستى گرفت از زخم گاز
۲۹۹۳ جانب ديگر گرفت آن شخص زخم‏ * بى‏محابا بى‏مواسا بى‏ز رحم‏
۲۹۹۴ بانگ كرد او كاين چه اندام است از او * گفت اين گوش است اى مرد نكو
۲۹۹۵ گفت تا گوشش نباشد اى حكيم‏ * گوش را بگذار و كوته كن گليم‏
۲۹۹۶ جانب ديگر خلش آغاز كرد * باز قزوينى فغان را ساز كرد
۲۹۹۷ كاين سوم جانب چه اندام است نيز * گفت اين است اشكم شير اى عزيز
۲۹۹۸ گفت تا اشكم نباشد شير را * چه شكم بايد نگار سير را
۲۹۹۹ خيره شد دلاك و بس حيران بماند * تا به دير انگشت در دندان بماند
۳۰۰۰ بر زمين زد سوزن از خشم اوستاد * گفت در عالم كسى را اين فتاد
۳۰۰۱ شير بى‏دم و سر و اشكم كه ديد * اين چنين شيرى خدا خود نافريد
۳۰۰۲ اى برادر صبر كن بر درد نيش‏ * تا رهى از نيش نفس گبر خويش‏
۳۰۰۳ كان گروهى كه رهيدند از وجود * چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود
۳۰۰۴ هر كه مرد اندر تن او نفس گبر * مر و را فرمان برد خورشيد و ابر
۳۰۰۵ چون دلش آموخت شمع افروختن‏ * آفتاب او را نيارد سوختن‏
۳۰۰۶ گفت حق در آفتاب منتجم‏ * ذكر تزاور كذا عن كهفهم‏
۳۰۰۷ خار جمله لطف چون گل مى‏شود * پيش جزوى كاو سوى كل مى‏رود
۳۰۰۸ چيست تعظيم خدا افراشتن‏ * خويشتن را خوار و خاكى داشتن‏
۳۰۰۹ چيست توحيد خدا آموختن‏ * خويشتن را پيش واحد سوختن‏
۳۰۱۰ گر همى‏خواهى كه بفروزى چو روز * هستى همچون شب خود را بسوز
۳۰۱۱ هستى‏ات در هست آن هستى نواز * همچو مس در كيميا اندر گداز
۳۰۱۲ در من و ما سخت كرده ستى دو دست‏ * هست اين جمله‏ى خرابى از دو هست‏

1143

title of 1143
۳۰۱۳ شير و گرگ و روبهى بهر شكار * رفته بودند از طلب در كوهسار
۳۰۱۴ تا به پشت همدگر بر صيدها * سخت بر بندند بار قيدها
۳۰۱۵ هر سه با هم اندر آن صحراى ژرف‏ * صيدها گيرند بسيار و شگرف‏
۳۰۱۶ گر چه ز يشان شير نر را ننگ بود * ليك كرد اكرام و همراهى نمود
۳۰۱۷ اين چنين شه را ز لشكر زحمت است‏ * ليك همره شد جماعت رحمت است‏
۳۰۱۸ اين چنين مه را ز اختر ننگهاست‏ * او ميان اختران بهر سخاست‏
۳۰۱۹ امر شاوِرْهُمْ‏ پيمبر را رسيد * گر چه رايى نيست رايش را نديد
۳۰۲۰ در ترازو جو رفيق زر شده ست‏ * نى از آن كه جو چو زر گوهر شده ست‏
۳۰۲۱ روح قالب را كنون همره شده ست‏ * مدتى سگ حارس درگه شده ست‏
۳۰۲۲ چون كه رفتند اين جماعت سوى كوه‏ * در ركاب شير با فر و شكوه‏
۳۰۲۳ گاو كوهى و بز و خرگوش زفت‏ * يافتند و كار ايشان پيش رفت‏
۳۰۲۴ هر كه باشد در پى شير حراب‏ * كم نيايد روز و شب او را كباب‏
۳۰۲۵ چون ز كه در بيشه آوردندشان‏ * كشته و مجروح و اندر خون كشان‏
۳۰۲۶ گرگ و روبه را طمع بود اندر آن‏ * كه رود قسمت به عدل خسروان‏
۳۰۲۷ عكس طمع هر دوشان بر شير زد * شير دانست آن طمعها را سند
۳۰۲۸ هر كه باشد شير اسرار و امير * او بداند هر چه انديشد ضمير
۳۰۲۹ هين نگه دار اى دل انديشه جو * دل ز انديشه‏ى بدى در پيش او
۳۰۳۰ داند و خر را همى‏راند خموش‏ * در رخت خندد براى روى‏پوش‏
۳۰۳۱ شير چون دانست آن وسواسشان‏ * وانگفت و داشت آن دم پاسشان‏
۳۰۳۲ ليك با خود گفت بنمايم سزا * مر شما را اى خسيسان گدا
۳۰۳۳ مر شما را بس نيامد راى من‏ * ظنتان اين است در اعطاى من‏
۳۰۳۴ اى عقول و رايتان از راى من‏ * از عطاهاى جهان آراى من‏
۳۰۳۵ نقش با نقاش چه سگالد دگر * چون سگالش اوش بخشيد و خبر
۳۰۳۶ اين چنين ظن خسيسانه به من‏ * مر شما را بود ننگان زمن‏
۳۰۳۷ ظانين بالله ظن السوء را * گر نبرم سر بود عين خطا
۳۰۳۸ وارهانم چرخ را از ننگتان‏ * تا بماند بر جهان اين داستان‏
۳۰۳۹ شير با اين فكر مى‏زد خنده فاش‏ * بر تبسمهاى شير ايمن مباش‏
۳۰۴۰ مال دنيا شد تبسمهاى حق‏ * كرد ما را مست و مغرور و خلق‏
۳۰۴۱ فقر و رنجورى به استت اى سند * كان تبسم دام خود را بر كند

1144

title of 1144
۳۰۴۲ گفت شير اى گرگ اين را بخش كن‏ * معدلت را نو كن اى گرگ كهن‏
۳۰۴۳ نايب من باش در قسمت‏گرى‏ * تا پديد آيد كه تو چه گوهرى‏
۳۰۴۴ گفت اى شه گاو وحشى بخش تست‏ * آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست‏
۳۰۴۵ بز مرا كه بز ميانه ست و وسط * روبها خرگوش بستان بى‏غلط
۳۰۴۶ شير گفت اى گرگ چون گفتى بگو * چون كه من باشم تو گويى ما و تو
۳۰۴۷ گرگ خود چه سگ بود كاو خويش ديد * پيش چون من شير بى‏مثل و نديد
۳۰۴۸ گفت پيش آ اى خرى كاو خود بديد * پيشش آمد پنجه زد او را دريد
۳۰۴۹ چون نديدش مغز و تدبير رشيد * در سياست پوستش از سر كشيد
۳۰۵۰ گفت چون ديد منت از خود نبرد * اين چنين جان را ببايد زار مرد
۳۰۵۱ چون نبودى فانى اندر پيش من‏ * فضل آمد مر ترا گردن زدن‏
۳۰۵۲ كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ‏ جز وجه او * چون نه‏اى در وجه او هستى مجو
۳۰۵۳ هر كه اندر وجه ما باشد فنا * كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ‏ نبود جزا
۳۰۵۴ ز آن كه در الاست او از لا گذشت‏ * هر كه در الاست او فانى نگشت‏
۳۰۵۵ هر كه بر در او من و ما مى‏زند * رد باب است او و بر لا مى‏تند

1145

title of 1145
۳۰۵۶ آن يكى آمد در يارى بزد * گفت يارش كيستى اى معتمد
۳۰۵۷ گفت من، گفتش برو هنگام نيست‏ * بر چنين خوانى مقام خام نيست‏
۳۰۵۸ خام را جز آتش هجر و فراق‏ * كى پزد كى وا رهاند از نفاق‏
۳۰۵۹ رفت آن مسكين و سالى در سفر * در فراق دوست سوزيد از شرر
۳۰۶۰ پخته گشت آن سوخته پس باز گشت‏ * باز گرد خانه‏ى همباز گشت‏
۳۰۶۱ حلقه زد بر در به صد ترس و ادب‏ * تا بنجهد بى‏ادب لفظى ز لب‏
۳۰۶۲ بانگ زد يارش كه بر در كيست آن‏ * گفت بر درهم تويى اى دلستان‏
۳۰۶۳ گفت اكنون چون منى اى من در آ * نيست گنجايى دو من را در سرا
۳۰۶۴ نيست سوزن را سر رشته دو تا * چون كه يكتايى درين سوزن در آ
۳۰۶۵ رشته را با سوزن آمد ارتباط * نيست در خور با جمل سم الخياط
۳۰۶۶ كى شود باريك هستى جمل‏ * جز به مقراض رياضات و عمل‏
۳۰۶۷ دست حق بايد مر آن را اى فلان‏ * كاو بود بر هر محالى كن فكان‏
۳۰۶۸ هر محال از دست او ممكن شود * هر حرون از بيم او ساكن شود
۳۰۶۹ اكمه و ابرص چه باشد مرده نيز * زنده گردد از فسون آن عزيز
۳۰۷۰ و آن عدم كز مرده مرده‏تر بود * در كف ايجاد او مضطر بود
۳۰۷۱ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ‏ بخوان‏ * مر و را بى‏كار و بى‏فعلى مدان‏
۳۰۷۲ كمترين كاريش هر روز است آن‏ * كاو سه لشكر را كند اين سو روان‏
۳۰۷۳ لشكرى ز اصلاب سوى امهات‏ * بهر آن تا در رحم رويد نبات‏
۳۰۷۴ لشكرى ز ارحام سوى خاكدان‏ * تا ز نر و ماده پر گردد جهان‏
۳۰۷۵ لشكرى از خاك ز آن سوى اجل‏ * تا ببيند هر كسى حسن عمل‏
۳۰۷۶ اين سخن پايان ندارد هين بتاز * سوى آن دو يار پاك پاك باز

1146

title of 1146
۳۰۷۷ گفت يارش كاندر آ اى جمله من‏ * نى مخالف چون گل و خار چمن‏
۳۰۷۸ رشته يكتا شد غلط كم شد كنون‏ * گر دو تا بينى حروف كاف و نون‏
۳۰۷۹ كاف و نون همچون كمند آمد جذوب‏ * تا كشاند مر عدم را در خطوب‏
۳۰۸۰ پس دو تا بايد كمند اندر صور * گر چه يكتا باشد آن دو در اثر
۳۰۸۱ گر دو پا گر چار پا ره را برد * همچو مقراض دو تا يكتا برد
۳۰۸۲ آن دو همبازان گازر را ببين‏ * هست در ظاهر خلافى ز آن و ز اين‏
۳۰۸۳ آن يكى كرباس را در آب زد * و آن دگر همباز خشكش مى‏كند
۳۰۸۴ باز او آن خشك را تر مى‏كند * گوييا ز استيزه ضد بر مى‏تند
۳۰۸۵ ليك اين دو ضد استيزه نما * يكدل و يك كار باشد در رضا
۳۰۸۶ هر نبى و هر ولى را مسلكى است‏ * ليك تا حق مى‏برد جمله يكى است‏
۳۰۸۷ چون كه جمع مستمع را خواب برد * سنگهاى آسيا را آب برد
۳۰۸۸ رفتن اين آب فوق آسياست‏ * رفتنش در آسيا بهر شماست‏
۳۰۸۹ چون شما را حاجت طاحون نماند * آب را در جوى اصلى باز راند
۳۰۹۰ ناطقه سوى دهان تعليم راست‏ * ور نه خود آن نطق را جويى جداست‏
۳۰۹۱ مى‏رود بى‏بانگ و بى‏تكرارها * تَحْتَهَا الْأَنْهارُ تا گلزارها
۳۰۹۲ اى خدا جان را تو بنما آن مقام‏ * كاندر او بى‏حرف مى‏رويد كلام‏
۳۰۹۳ تا كه سازد جان پاك از سر قدم‏ * سوى عرصه‏ى دور پهناى عدم‏
۳۰۹۴ عرصه‏اى بس با گشاد و با فضا * وين خيال و هست يابد زو نوا
۳۰۹۵ تنگتر آمد خيالات از عدم‏ * ز آن سبب باشد خيال اسباب غم‏
۳۰۹۶ باز هستى تنگتر بود از خيال‏ * ز آن شود در وى قمر همچون هلال‏
۳۰۹۷ باز هستى جهان حس و رنگ‏ * تنگتر آمد كه زندانى است تنگ‏
۳۰۹۸ علت تنگى است تركيب و عدد * جانب تركيب حسها مى‏كشد
۳۰۹۹ ز آن سوى حس عالم توحيد دان‏ * گر يكى خواهى بدان جانب بران‏
۳۱۰۰ امر كن يك فعل بود و نون و كاف‏ * در سخن افتاد و معنى بود صاف‏
۳۱۰۱ اين سخن پايان ندارد باز گرد * تا چه شد احوال گرگ اندر نبرد

1147

title of 1147
۳۱۰۲ گرگ را بر كند سر آن سر فراز * تا نماند دو سرى و امتياز
۳۱۰۳ فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ‏ است اى گرگ پير * چون نبودى مرده در پيش امير
۳۱۰۴ بعد از آن رو شير با روباه كرد * گفت اين را بخش كن از بهر خورد
۳۱۰۵ سجده كرد و گفت كاين گاو سمين‏ * چاشت خوردت باشد اى شاه گزين‏
۳۱۰۶ و آن بز از بهر ميان روز را * يخنيى باشد شه پيروز را
۳۱۰۷ و آن دگر خرگوش بهر شام هم‏ * شب چره‏ى اين شاه با لطف و كرم‏
۳۱۰۸ گفت اى روبه تو عدل افروختى‏ * اين چنين قسمت ز كى آموختى‏
۳۱۰۹ از كجا آموختى اين اى بزرگ‏ * گفت اى شاه جهان از حال گرگ‏
۳۱۱۰ گفت چون در عشق ما گشتى گرو * هر سه را برگير و بستان و برو
۳۱۱۱ روبها چون جملگى ما را شدى‏ * چونت آزاريم چون تو ما شدى‏
۳۱۱۲ ما ترا و جمله اشكاران ترا * پاى بر گردون هفتم نه بر آ
۳۱۱۳ چون گرفتى عبرت از گرگ دنى‏ * پس تو روبه نيستى شير منى‏
۳۱۱۴ عاقل آن باشد كه عبرت گيرد از * مرگ ياران در بلاى محترز
۳۱۱۵ روبه آن دم بر زبان صد شكر راند * كه مرا شير از پى آن گرگ خواند
۳۱۱۶ گر مرا اول بفرمودى كه تو * بخش كن اين را كه بردى جان از او
۳۱۱۷ پس سپاس او را كه ما را در جهان‏ * كرد پيدا از پس پيشينيان‏
۳۱۱۸ تا شنيديم آن سياستهاى حق‏ * بر قرون ماضيه اندر سبق‏
۳۱۱۹ تا كه ما از حال آن گرگان پيش‏ * همچو روبه پاس خود داريم بيش‏
۳۱۲۰ امت مرحومه زين رو خواندمان‏ * آن رسول حق و صادق در بيان‏
۳۱۲۱ استخوان و پشم آن گرگان عيان‏ * بنگريد و پند گيريد اى مهان‏
۳۱۲۲ عاقل از سر بنهد اين هستى و باد * چون شنيد انجام فرعونان و عاد
۳۱۲۳ ور بننهد ديگران از حال او * عبرتى گيرند از اضلال او

1148

title of 1148
۳۱۲۴ گفت نوح اى سركشان من من نى‏ام‏ * من ز جان مرده به جانان مى‏زى‏ام‏
۳۱۲۵ چون بمردم از حواس بو البشر * حق مرا شد سمع و ادراك و بصر
۳۱۲۶ چون كه من من نيستم اين دم ز هوست‏ * پيش اين دم هر كه دم زد كافر اوست‏
۳۱۲۷ هست اندر نقش اين روباه شير * سوى اين روبه نشايد شد دلير
۳۱۲۸ گر ز روى صورتش مى‏نگروى‏ * غره‏ى شيران از او مى‏نشنوى‏
۳۱۲۹ گر نبودى نوح را از حق يدى‏ * پس جهانى را چرا بر هم زدى‏
۳۱۳۰ صد هزاران شير بود او در تنى‏ * او چو آتش بود و عالم خرمنى‏
۳۱۳۱ چون كه خرمن پاس عشر او نداشت‏ * او چنان شعله بر آن خرمن گماشت‏
۳۱۳۲ هر كه او در پيش اين شير نهان‏ * بى‏ادب چون گرگ بگشايد دهان‏
۳۱۳۳ همچو گرگ آن شير بردراندش‏ * فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ‏ بر خواندش‏
۳۱۳۴ زخم يابد همچو گرگ از دست شير * پيش شير ابله بود كاو شد دلير
۳۱۳۵ كاشكى آن زخم بر تن آمدى‏ * تا بدى كايمان و دل سالم بدى‏
۳۱۳۶ قوتم بگسست چون اينجا رسيد * چون توانم كرد اين سر را پديد
۳۱۳۷ همچو آن روبه كم اشكم كنيد * پيش او روباه بازى كم كنيد
۳۱۳۸ جمله ما و من به پيش او نهيد * ملك ملك اوست ملك او را دهيد
۳۱۳۹ چون فقير آييد اندر راه راست‏ * شير و صيد شير خود آن شماست‏
۳۱۴۰ ز آنكه او پاك است و سبحان وصف اوست‏ * بى‏نياز است او ز نغز و مغز و پوست‏
۳۱۴۱ هر شكار و هر كراماتى كه هست‏ * از براى بندگان آن شه است‏
۳۱۴۲ نيست شه را طمع بهر خلق ساخت‏ * اين همه دولت خنك آن كاو شناخت‏
۳۱۴۳ آن كه دولت آفريد و دو سرا * ملك دولتها چه كار آيد و را
۳۱۴۴ پيش سبحان بس نگه داريد دل‏ * تا نگرديد از گمان بد خجل‏
۳۱۴۵ كاو ببيند سر و فكر و جستجو * همچو اندر شير خالص تار مو
۳۱۴۶ آن كه او بى‏نقش ساده سينه شد * نقشهاى غيب را آيينه شد
۳۱۴۷ سر ما را بى‏گمان موقن شود * ز آن كه مومن آينه‏ى مومن شود
۳۱۴۸ چون زند او نقد ما را بر محك‏ * پس يقين را باز داند او ز شك‏
۳۱۴۹ چون شود جانش محك نقدها * پس ببيند قلب را و قلب را

1149

title of 1149
۳۱۵۰ پادشاهان را چنان عادت بود * اين شنيده باشى ار يادت بود
۳۱۵۱ دست چپشان پهلوانان ايستند * ز آنكه دل پهلوى چپ باشد ببند
۳۱۵۲ مشرف و اهل قلم بر دست راست‏ * ز آن كه علم و خط و ثبت آن دست راست‏
۳۱۵۳ صوفيان را پيش رو موضع دهند * كاينه‏ى جان‏اند و ز آيينه بهند
۳۱۵۴ سينه صيقلها زده در ذكر و فكر * تا پذيرد آينه‏ى دل نقش بكر
۳۱۵۵ هر كه او از صلب فطرت خوب زاد * آينه در پيش او بايد نهاد
۳۱۵۶ عاشق آيينه باشد روى خوب‏ * صيقل جان آمد و تَقْوَى الْقُلُوبِ‏

1150

title of 1150
۳۱۵۷ آمد از آفاق يار مهربان‏ * يوسف صديق را شد ميهمان‏
۳۱۵۸ كآشنا بودند وقت كودكى‏ * بر وساده‏ى آشنايى متكى‏
۳۱۵۹ ياد دادش جور اخوان و حسد * گفت كان زنجير بود و ما اسد
۳۱۶۰ عار نبود شير را از سلسله‏ * نيست ما را از قضاى حق گله‏
۳۱۶۱ شير را بر گردن ار زنجير بود * بر همه زنجير سازان مير بود
۳۱۶۲ گفت چون بودى ز زندان و ز چاه‏ * گفت همچون در محاق و كاست ماه‏
۳۱۶۳ در محاق ار ماه نو گردد دو تا * نى در آخر بدر گردد بر سما
۳۱۶۴ گر چه دردانه به هاون كوفتند * نور چشم و دل شد و بيند بلند
۳۱۶۵ گندمى را زير خاك انداختند * پس ز خاكش خوشه‏ها بر ساختند
۳۱۶۶ بار ديگر كوفتندش ز آسيا * قيمتش افزود و نان شد جان فزا
۳۱۶۷ باز نان را زير دندان كوفتند * گشت عقل و جان و فهم هوشمند
۳۱۶۸ باز آن جان چون كه محو عشق گشت‏ * يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ‏ آمد بعد كشت‏
۳۱۶۹ اين سخن پايان ندارد باز گرد * تا كه با يوسف چه گفت آن نيك مرد
۳۱۷۰ بعد قصه گفتنش گفت اى فلان‏ * هين چه آوردى تو ما را ارمغان‏
۳۱۷۱ بر در ياران تهى دست اى فتى‏ * هست چون بى‏گندمى در آسيا
۳۱۷۲ حق تعالى خلق را گويد به حشر * ارمغان كو از براى روز نشر
۳۱۷۳ جِئْتُمُونا و فُرادى‏ بى‏نوا * هم بدان سان كه‏ خَلَقْناكُمْ‏ كذا
۳۱۷۴ هين چه آورديد دست آويز را * ارمغانى روز رستاخيز را
۳۱۷۵ يا اميد باز گشتنتان نبود * وعده‏ى امروز باطلتان نمود
۳۱۷۶ وعده‏ى مهمانى‏اش را منكرى‏ * پس ز مطبخ خاك و خاكستر برى‏
۳۱۷۷ ور نه‏اى منكر چنين دست تهى‏ * در در آن دوست چون پا مى‏نهى‏
۳۱۷۸ اندكى صرفه بكن از خواب و خور * ارمغان بهر ملاقاتش ببر
۳۱۷۹ شو قليل النوم مما يَهْجَعُونَ‏ * باش در اسحار از يَسْتَغْفِرُونَ‏
۳۱۸۰ اندكى جنبش بكن همچون جنين‏ * تا ببخشندت حواس نور بين‏
۳۱۸۱ وز جهان چون رحم بيرون روى‏ * از زمين در عرصه‏ى واسع شوى‏
۳۱۸۲ آن كه ارض اللَّه واسع گفته‏اند * عرصه‏اى دان كانبيا در رفته‏اند
۳۱۸۳ دل نگردد تنگ ز آن عرصه‏ى فراخ‏ * نخل تر آن جا نگردد خشك شاخ‏
۳۱۸۴ حاملى تو مر حواست را كنون‏ * كند و مانده مى‏شوى و سر نگون‏
۳۱۸۵ چون كه محمولى نه حامل وقت خواب‏ * ماندگى رفت و شدى بى‏رنج و تاب‏
۳۱۸۶ چاشنيى دان تو حال خواب را * پيش محمولى حال اوليا
۳۱۸۷ اوليا اصحاب كهفند اى عنود * در قيام و در تقلب‏ هُمْ رُقُودٌ
۳۱۸۸ مى‏كشدشان بى‏تكلف در فعال‏ * بى‏خبر ذات اليمين ذات الشمال‏
۳۱۸۹ چيست آن ذات اليمين فعل حسن‏ * چيست آن ذات الشمال اشغال تن‏
۳۱۹۰ مى‏رود اين هر دو كار از انبيا * بى‏خبر زين هر دو ايشان چون صدا
۳۱۹۱ گر صدايت بشنواند خير و شر * ذات كوه از هر دو باشد بى‏خبر

1151

title of 1151
۳۱۹۲ گفت يوسف هين بياور ارمغان‏ * او ز شرم اين تقاضا زد فغان‏
۳۱۹۳ گفت من چند ارمغان جستم ترا * ارمغانى در نظر نامد مرا
۳۱۹۴ حبه‏اى را جانب كان چون برم‏ * قطره‏اى را سوى عمان چون برم‏
۳۱۹۵ زيره را من سوى كرمان آورم‏ * گر به پيش تو دل و جان آورم‏
۳۱۹۶ نيست تخمى كاندر اين انبار نيست‏ * غير حسن تو كه آن را يار نيست‏
۳۱۹۷ لايق آن ديدم كه من آيينه‏اى‏ * پيش تو آرم چو نور سينه‏اى‏
۳۱۹۸ تا ببينى روى خوب خود در آن‏ * اى تو چون خورشيد شمع آسمان‏
۳۱۹۹ آينه آوردمت اى روشنى‏ * تا چو بينى روى خود يادم كنى‏
۳۲۰۰ آينه بيرون كشيد او از بغل‏ * خوب را آيينه باشد مشتغل‏
۳۲۰۱ آينه‏ى هستى چه باشد نيستى‏ * نيستى بر گر تو ابله نيستى‏
۳۲۰۲ هستى اندر نيستى بتوان نمود * مال داران بر فقير آرند جود
۳۲۰۳ آينه‏ى صافى نان خود گرسنه ست‏ * سوخته هم آينه‏ى آتش زنه ست‏
۳۲۰۴ نيستى و نقص هر جايى كه خاست‏ * آينه‏ى خوبى جمله‏ى پيشه‏هاست‏
۳۲۰۵ چون كه جامه چست و دوزيده بود * مظهر فرهنگ درزى چون شود
۳۲۰۶ ناتراشيده همى‏بايد جذوع‏ * تا دروگر اصل سازد يا فروع‏
۳۲۰۷ خواجه‏ى اشكسته بند آن جا رود * كه در آن جا پاى اشكسته بود
۳۲۰۸ كى شود چون نيست رنجور نزار * آن جمال صنعت طب آشكار
۳۲۰۹ خوارى و دونى مسها بر ملا * گر نباشد كى نمايد كيميا
۳۲۱۰ نقصها آيينه‏ى وصف كمال‏ * و آن حقارت آينه‏ى عز و جلال‏
۳۲۱۱ ز آن كه ضد را ضد كند پيدا يقين‏ * ز آن كه با سركه پديد است انگبين‏
۳۲۱۲ هر كه نقص خويش را ديد و شناخت‏ * اندر استكمال خود ده اسبه تاخت‏
۳۲۱۳ ز آن نمى‏پرد به سوى ذو الجلال‏ * كاو گمانى مى‏برد خود را كمال‏
۳۲۱۴ علتى بدتر ز پندار كمال‏ * نيست اندر جان تو اى ذو دلال‏
۳۲۱۵ از دل و از ديده‏ات بس خون رود * تا ز تو اين معجبى بيرون رود
۳۲۱۶ علت ابليس انا خيرى بده ست‏ * وين مرض در نفس هر مخلوق هست‏
۳۲۱۷ گر چه خود را بس شكسته بيند او * آب صافى دان و سرگين زير جو
۳۲۱۸ چون بشوراند ترا در امتحان‏ * آب سرگين رنگ گردد در زمان‏
۳۲۱۹ در تگ جو هست سرگين اى فتى‏ * گر چه جو صافى نمايد مر ترا
۳۲۲۰ هست پير راه دان پر فطن‏ * باغهاى نفس كل را جوى كن‏
۳۲۲۱ جوى خود را كى تواند پاك كرد * نافع از علم خدا شد علم مرد
۳۲۲۲ كى تراشد تيغ دسته‏ى خويش را * رو به جراحى سپار اين ريش را
۳۲۲۳ بر سر هر ريش جمع آمد مگس‏ * تا نبيند قبح ريش خويش كس‏
۳۲۲۴ آن مگس انديشه‏ها و آن مال تو * ريش تو آن ظلمت احوال تو
۳۲۲۵ ور نهد مرهم بر آن ريش تو پير * آن زمان ساكن شود درد و نفير
۳۲۲۶ تا كه پندارد كه صحت يافته ست‏ * پرتو مرهم بر آن جا تافته ست‏
۳۲۲۷ هين ز مرهم سر مكش اى پشت ريش‏ * و آن ز پرتو دان مدان از اصل خويش‏

1152

title of 1152
۳۲۲۸ پيش از عثمان يكى نساخ بود * كاو به نسخ وحى جدى مى‏نمود
۳۲۲۹ چون نبى از وحى فرمودى سبق‏ * او همان را وانبشتى بر ورق‏
۳۲۳۰ پرتو آن وحى بر وى تافتى‏ * او درون خويش حكمت يافتى‏
۳۲۳۱ عين آن حكمت بفرمودى رسول‏ * زين قدر گمراه شد آن بو الفضول‏
۳۲۳۲ كانچه مى‏گويد رسول مستنير * مر مرا هست آن حقيقت در ضمير
۳۲۳۳ پرتو انديشه‏اش زد بر رسول‏ * قهر حق آورد بر جانش نزول‏
۳۲۳۴ هم ز نساخى بر آمد هم ز دين‏ * شد عدوى مصطفى و دين به كين‏
۳۲۳۵ مصطفى فرمود كاى گبر عنود * چون سيه گشتى اگر نور از تو بود
۳۲۳۶ گر تو ينبوع الهى بوديى‏ * اين چنين آب سيه نگشوديى‏
۳۲۳۷ تا كه ناموسش به پيش اين و آن‏ * نشكند بر بست اين او را دهان‏
۳۲۳۸ اندرون مى‏سوختش هم زين سبب‏ * توبه كردن مى‏نيارست اين عجب‏
۳۲۳۹ آه مى‏كرد و نبودش آه سود * چون در آمد تيغ و سر را در ربود
۳۲۴۰ كرده حق ناموس را صد من حديد * اى بسا بسته به بند ناپديد
۳۲۴۱ كبر و كفر آن سان ببست آن راه را * كه نيارد كرد ظاهر آه را
۳۲۴۲ گفت اغلالا فهم به مقمحون‏ * نيست آن اغلال بر ما از برون‏
۳۲۴۳ خلفهم سدا فأغشيناهم‏ * مى‏نبيند بند را پيش و پس او
۳۲۴۴ رنگ صحرا دارد آن سدى كه خاست‏ * او نمى‏داند كه آن سد قضاست‏
۳۲۴۵ شاهد تو سد روى شاهد است‏ * مرشد تو سد گفت مرشد است‏
۳۲۴۶ اى بسا كفار را سوداى دين‏ * بندشان ناموس و كبر آن و اين‏
۳۲۴۷ بند پنهان ليك از آهن بتر * بند آهن را كند پاره تبر
۳۲۴۸ بند آهن را توان كردن جدا * بند غيبى را نداند كس دوا
۳۲۴۹ مرد را زنبور اگر نيشى زند * طبع او آن لحظه بر دفعى تند
۳۲۵۰ زخم نيش اما چو از هستى تست‏ * غم قوى باشد نگردد درد سست‏
۳۲۵۱ شرح اين از سينه بيرون مى‏جهد * ليك مى‏ترسم كه نوميدى دهد
۳۲۵۲ نى مشو نوميد و خود را شاد كن‏ * پيش آن فريادرس فرياد كن‏
۳۲۵۳ كاى محب عفو از ما عفو كن‏ * اى طبيب رنج ناسور كهن‏
۳۲۵۴ عكس حكمت آن شقى را ياوه كرد * خود مبين تا بر نيارد از تو گرد
۳۲۵۵ اى برادر بر تو حكمت جاريه ست‏ * آن ز ابدال است و بر تو عاريه ست‏
۳۲۵۶ گر چه در خود خانه نورى يافته ست‏ * آن ز همسايه‏ى منور تافته ست‏
۳۲۵۷ شكر كن غره مشو بينى مكن‏ * گوش دار و هيچ خود بينى مكن‏
۳۲۵۸ صد دريغ و درد كاين عاريتى‏ * امتان را دور كرد از امتى‏
۳۲۵۹ من غلام آن كه او در هر رباط * خويش را واصل نداند بر سماط
۳۲۶۰ بس رباطى كه ببايد ترك كرد * تا به مسكن در رسد يك روز مرد
۳۲۶۱ گر چه آهن سرخ شد او سرخ نيست‏ * پرتو عاريت آتش زنى است‏
۳۲۶۲ گر شود پر نور روزن يا سرا * تو مدان روشن مگر خورشيد را
۳۲۶۳ هر در و ديوار گويد روشنم‏ * پرتو غيرى ندارم اين منم‏
۳۲۶۴ پس بگويد آفتاب اى نارشيد * چون كه من غارب شوم آيد پديد
۳۲۶۵ سبزه‏ها گويند ما سبز از خوديم‏ * شاد و خندانيم و بس زيبا خديم‏
۳۲۶۶ فصل تابستان بگويد اى امم‏ * خويش را بينيد چون من بگذرم‏
۳۲۶۷ تن همى‏نازد به خوبى و جمال‏ * روح پنهان كرده فر و پر و بال‏
۳۲۶۸ گويدش اى مزبله تو كيستى‏ * يك دو روز از پرتو من زيستى‏
۳۲۶۹ غنج و نازت مى‏نگنجد در جهان‏ * باش تا كه من شوم از تو جهان‏
۳۲۷۰ گرم‏دارانت ترا گورى كنند * طعمه‏ى موران و مارانت كنند
۳۲۷۱ بينى از گند تو گيرد آن كسى‏ * كاو به پيش تو همى‏مردى بسى‏
۳۲۷۲ پرتو روح است نطق و چشم و گوش‏ * پرتو آتش بود در آب جوش‏
۳۲۷۳ آن چنان كه پرتو جان بر تن است‏ * پرتو ابدال بر جان من است‏
۳۲۷۴ جان جان چون واكشد پا را ز جان‏ * جان چنان گردد كه بى‏جان تن بدان‏
۳۲۷۵ سر از آن رو مى‏نهم من بر زمين‏ * تا گواه من بود در روز دين‏
۳۲۷۶ يوم دين كه زلزلت زلزالها * اين زمين باشد گواه حالها
۳۲۷۷ كاو تحدث جهرة أخبارها * در سخن آيد زمين و خاره‏ها
۳۲۷۸ فلسفى منكر شود در فكر و ظن‏ * گو برو سر را بر آن ديوار زن‏
۳۲۷۹ نطق آب و نطق خاك و نطق گل‏ * هست محسوس حواس اهل دل‏
۳۲۸۰ فلسفى كاو منكر حنانه است‏ * از حواس اوليا بيگانه است‏
۳۲۸۱ گويد او كه پرتو سوداى خلق‏ * بس خيالات آورد در راى خلق‏
۳۲۸۲ بلكه عكس آن فساد و كفر او * اين خيال منكرى را زد بر او
۳۲۸۳ فلسفى مر ديو را منكر شود * در همان دم سخره‏ى ديوى بود
۳۲۸۴ گر نديدى ديو را خود را ببين‏ * بى‏جنون نبود كبودى بر جبين‏
۳۲۸۵ هر كه را در دل شك و پيچانى است‏ * در جهان او فلسفى پنهانى است‏
۳۲۸۶ مى‏نمايد اعتقاد و گاه گاه‏ * آن رگ فلسف كند رويش سياه‏
۳۲۸۷ الحذر اى مومنان كان در شماست‏ * در شما بس عالم بى‏منتهاست‏
۳۲۸۸ جمله هفتاد و دو ملت در تو است‏ * وه كه روزى آن بر آرد از تو دست‏
۳۲۸۹ هر كه او را برگ آن ايمان بود * همچو برگ از بيم اين لرزان بود
۳۲۹۰ بر بليس و ديو از آن خنديده‏اى‏ * كه تو خود را نيك مردم ديده‏اى‏
۳۲۹۱ چون كند جان باژگونه پوستين‏ * چند وا ويلا بر آيد ز اهل دين‏
۳۲۹۲ بر دكان هر زرنما خندان شده ست‏ * ز آنكه سنگ امتحان پنهان شده ست‏
۳۲۹۳ پرده اى ستار از ما بر مگير * باش اندر امتحان ما مجير
۳۲۹۴ قلب پهلو مى‏زند با زر به شب‏ * انتظار روز مى‏دارد ذهب‏
۳۲۹۵ با زبان حال زر گويد كه باش‏ * اى مزور تا بر آيد روز فاش‏
۳۲۹۶ صد هزاران سال ابليس لعين‏ * بود ز ابدال و امير المؤمنين‏
۳۲۹۷ پنجه زد با آدم از نازى كه داشت‏ * گشت رسوا همچو سرگين وقت چاشت‏

1153

title of 1153
۳۲۹۸ بلعم باعور را خلق جهان‏ * سغبه شد مانند عيساى زمان‏
۳۲۹۹ سجده ناوردند كس را دون او * صحت رنجور بود افسون او
۳۳۰۰ پنجه زد با موسى از كبر و كمال‏ * آن چنان شد كه شنيده ستى تو حال‏
۳۳۰۱ صد هزار ابليس و بلعم در جهان‏ * همچنين بوده ست پيدا و نهان‏
۳۳۰۲ اين دو را مشهور گردانيد اله‏ * تا كه باشد اين دو بر باقى گواه‏
۳۳۰۳ اين دو دزد آويخت از دار بلند * ور نه اندر قهر بس دزدان بدند
۳۳۰۴ اين دو را پرچم به سوى شهر برد * كشتگان قهر را نتوان شمرد
۳۳۰۵ نازنينى تو ولى در حد خويش‏ * اللَّه الله پا منه از حد خويش‏
۳۳۰۶ گر زنى بر نازنين تر از خودت‏ * در تگ هفتم زمين زير آردت‏
۳۳۰۷ قصه‏ى عاد و ثمود از بهر چيست‏ * تا بدانى كانبيا را نازكى است‏
۳۳۰۸ اين نشان خسف و قذف و صاعقه‏ * شد بيان عز نفس ناطقه‏
۳۳۰۹ جمله حيوان را پى انسان بكش‏ * جمله انسان را بكش از بهر هش‏
۳۳۱۰ هش چه باشد عقل كل هوشمند * هوش جزوى هش بود اما نژند
۳۳۱۱ جمله حيوانات وحشى ز آدمى‏ * باشد از حيوان انسى در كمى‏
۳۳۱۲ خون آنها خلق را باشد سبيل‏ * ز انكه وحشى‏اند از عقل جليل‏
۳۳۱۳ عزت وحشى بدين افتاد پست‏ * كه مر انسان را مخالف آمده ست‏
۳۳۱۴ پس چه عزت باشدت اى نادره‏ * چون شدى تو حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ
۳۳۱۵ خر نشايد كشت از بهر صلاح‏ * چون شود وحشى شود خونش مباح‏
۳۳۱۶ گر چه خر را دانش زاجر نبود * هيچ معذورش نمى‏دارد ودود
۳۳۱۷ پس چو وحشى شد از آن دم آدمى‏ * كى بود معذور اى يار سمى‏
۳۳۱۸ لاجرم كفار را شد خون مباح‏ * همچو وحشى پيش نشاب و رماح‏
۳۳۱۹ جفت و فرزندانشان جمله سبيل‏ * ز آنكه بى‏عقلند و مردود و ذليل‏
۳۳۲۰ باز عقلى كاو رمد از عقل عقل‏ * كرد از عقلى به حيوانات نقل‏

1154

title of 1154
۳۳۲۱ همچو هاروت و چو ماروت شهير * از بطر خوردند زهر آلود تير
۳۳۲۲ اعتمادى بودشان بر قدس خويش‏ * چيست بر شير اعتماد گاوميش‏
۳۳۲۳ گر چه او با شاخ صد چاره كند * شاخ شاخش شير نر پاره كند
۳۳۲۴ گر شود پر شاخ همچون خار پشت‏ * شير خواهد گاو را ناچار كشت‏
۳۳۲۵ گر چه صرصر بس درختان مى‏كند * با گياه تر وى احسان مى‏كند
۳۳۲۶ بر ضعيفى گياه آن باد تند * رحم كرد اى دل تو از قوت ملند
۳۳۲۷ تيشه را ز انبوهى شاخ درخت‏ * كى هراس آيد ببرد لخت لخت‏
۳۳۲۸ ليك بر برگى نكوبد خويش را * جز كه بر نيشى نكوبد نيش را
۳۳۲۹ شعله را ز انبوهى هيزم چه غم‏ * كى رمد قصاب از خيل غنم‏
۳۳۳۰ پيش معنى چيست صورت بس زبون‏ * چرخ را معنيش مى‏دارد نگون‏
۳۳۳۱ تو قياس از چرخ دولابى بگير * گردشش از كيست از عقل مشير
۳۳۳۲ گردش اين قالب همچون سپر * هست از روح مستر اى پسر
۳۳۳۳ گردش اين باد از معنى اوست‏ * همچو چرخى كان اسير آب جوست‏
۳۳۳۴ جر و مد و دخل و خرج اين نفس‏ * از كه باشد جز ز جان پر هوس‏
۳۳۳۵ گاه جيمش مى‏كند گه حا و دال‏ * گاه صلحش مى‏كند گاهى جدال‏
۳۳۳۶ همچنين اين باد را يزدان ما * كرده بد بر عاد همچون اژدها
۳۳۳۷ باز هم آن باد را بر مومنان‏ * كرده بد صلح و مراعات و امان‏
۳۳۳۸ گفت المعنى هو اللَّه شيخ دين‏ * بحر معنيهاى رب العالمين‏
۳۳۳۹ جمله اطباق زمين و آسمان‏ * همچو خاشاكى در آن بحر روان‏
۳۳۴۰ حمله‏ها و رقص خاشاك اندر آب‏ * هم ز آب آمد به وقت اضطراب‏
۳۳۴۱ چون كه ساكن خواهدش كرد از مرا * سوى ساحل افكند خاشاك را
۳۳۴۲ چون كشد از ساحلش در موج گاه‏ * آن كند با او كه آتش با گياه‏
۳۳۴۳ اين حديث آخر ندارد باز ران‏ * جانب هاروت و ماروت اى جوان‏

1155

title of 1155
۳۳۴۴ چون گناه و فسق خلقان جهان‏ * مى‏شدى بر هر دو روشن آن زمان‏
۳۳۴۵ دست‏خاييدن گرفتندى ز خشم‏ * ليك عيب خود نديدندى به چشم‏
۳۳۴۶ خويش در آيينه ديد آن زشت مرد * رو بگردانيد از آن و خشم كرد
۳۳۴۷ خويش بين چون از كسى جرمى بديد * آتشى در وى ز دوزخ شد پديد
۳۳۴۸ حميت دين خواند او آن كبر را * ننگرد در خويش نفس گبر را
۳۳۴۹ حميت دين را نشانى ديگر است‏ * كه از آن آتش جهانى اخضر است‏
۳۳۵۰ گفت حقشان گر شما روشان‏گريد * در سيه كاران مغفل منگريد
۳۳۵۱ شكر گوييد اى سپاه و چاكران‏ * رسته‏ايد از شهوت و از چاك ران‏
۳۳۵۲ گر از آن معنى نهم من بر شما * مر شما را بيش نپذيرد سما
۳۳۵۳ عصمتى كه مر شما را در تن است‏ * آن ز عكس عصمت و حفظ من است‏
۳۳۵۴ آن ز من بينيد نز خود هين و هين‏ * تا نچربد بر شما ديو لعين‏
۳۳۵۵ آن چنان كه كاتب وحى رسول‏ * ديد حكمت در خود و نور اصول‏
۳۳۵۶ خويش را هم صوت مرغان خدا * مى‏شمرد آن بد صفيرى چون صدا
۳۳۵۷ لحن مرغان را اگر واصف شوى‏ * بر مراد مرغ كى واقف شوى‏
۳۳۵۸ گر بياموزى صفير بلبلى‏ * تو چه دانى كاو چه دارد با گلى‏
۳۳۵۹ ور بدانى باشد آن هم از گمان‏ * چون ز لب جنبان گمانهاى كران‏

1156

title of 1156
۳۳۶۰ آن كرى را گفت افزون مايه‏اى‏ * كه ترا رنجور شد همسايه‏اى‏
۳۳۶۱ گفت با خود كر كه با گوش گران‏ * من چه دريابم ز گفت آن جوان‏
۳۳۶۲ خاصه رنجور و ضعيف آواز شد * ليك بايد رفت آن جا نيست بد
۳۳۶۳ چون ببينم كان لبش جنبان شود * من قياسى گيرم آن را هم ز خود
۳۳۶۴ چون بگويم چونى اى محنت كشم‏ * او بخواهد گفت نيكم يا خوشم‏
۳۳۶۵ من بگويم شكر چه خوردى ابا * او بگويد شربتى يا ماشبا
۳۳۶۶ من بگويم صحه نوشت كيست آن‏ * از طبيبان پيش تو گويد فلان‏
۳۳۶۷ من بگويم بس مبارك پاست او * چون كه او آمد شود كارت نكو
۳۳۶۸ پاى او را آزمودستيم ما * هر كجا شد مى‏شود حاجت روا
۳۳۶۹ اين جوابات قياسى راست كرد * پيش آن رنجور شد آن نيك مرد
۳۳۷۰ گفت چونى گفت مردم گفت شكر * شد از اين رنجور پر آزار و نكر
۳۳۷۱ كين چه شكر است او مگر با ما بد است‏ * كر قياسى كرد و آن كژ آمده ست‏
۳۳۷۲ بعد از آن گفتش چه خوردى گفت زهر * گفت نوشت باد افزون گشت قهر
۳۳۷۳ بعد از آن گفت از طبيبان كيست او * كاو همى‏آيد به چاره پيش تو
۳۳۷۴ گفت عزراييل مى‏آيد برو * گفت پايش بس مبارك شاد شو
۳۳۷۵ كر برون آمد بگفت او شادمان‏ * شكر كش كردم مراعات اين زمان‏
۳۳۷۶ گفت رنجور اين عدوى جان ماست‏ * ما ندانستيم كاو كان جفاست‏
۳۳۷۷ خاطر رنجور جويان صد سقط * تا كه پيغامش كند از هر نمط
۳۳۷۸ چون كسى كاو خورده باشد آش بد * مى‏بشوراند دلش تا قى كند
۳۳۷۹ كظم غيظ اين است آن را قى مكن‏ * تا بيابى در جزا شيرين سخن‏
۳۳۸۰ چون نبودش صبر مى‏پيچيد او * كاين سگ زن روسپى حيز كو
۳۳۸۱ تا بريزم بر وى آن چه گفته بود * كان زمان شير ضميرم خفته بود
۳۳۸۲ چون عيادت بهر دل آرامى است‏ * اين عيادت نيست دشمن كامى است‏
۳۳۸۳ تا ببيند دشمن خود را نزار * تا بگيرد خاطر زشتش قرار
۳۳۸۴ بس كسان كايشان ز طاعت گمره‏اند * دل به رضوان و ثواب آن دهند
۳۳۸۵ خود حقيقت معصيت باشد خفى‏ * بس كدر كان را تو پندارى صفى‏
۳۳۸۶ همچو آن كر كه همى‏پنداشته ست‏ * كو نكويى كرد و آن بر عكس جست‏
۳۳۸۷ او نشسته خوش كه خدمت كرده‏ام‏ * حق همسايه به جا آورده‏ام‏
۳۳۸۸ بهر خود او آتشى افروخته ست‏ * در دل رنجور و خود را سوخته ست‏
۳۳۸۹ فاتقوا النار التي أوقدتم‏ * إنكم في المعصية ازددتم‏
۳۳۹۰ گفت پيغمبر به يك صاحب ريا * صل إنك لم تصل يا فتى‏
۳۳۹۱ از براى چاره‏ى اين خوفها * آمد اندر هر نمازى‏ اهْدِنَا
۳۳۹۲ كاين نمازم را مياميز اى خدا * با نماز ضالين و اهل ريا
۳۳۹۳ از قياسى كه بكرد آن كر گزين‏ * صحبت ده ساله باطل شد بدين‏
۳۳۹۴ خاصه اى خواجه قياس حس دون‏ * اندر آن وحيى كه هست از حد فزون‏
۳۳۹۵ گوش حس تو به حرف ار در خور است‏ * دان كه گوش غيب گير تو كر است‏

1157

title of 1157
۳۳۹۶ اول آن كس كاين قياسكها نمود * پيش انوار خدا ابليس بود
۳۳۹۷ گفت نار از خاك بى‏شك بهتر است‏ * من ز نار و او ز خاك اكدر است‏
۳۳۹۸ پس قياس فرع بر اصلش كنيم‏ * او ز ظلمت ما ز نور روشنيم‏
۳۳۹۹ گفت حق نى بل كه لا انساب شد * زهد و تقوى فضل را محراب شد
۳۴۰۰ اين نه ميراث جهان فانى است‏ * كه به انسابش بيابى جانى است‏
۳۴۰۱ بلكه اين ميراثهاى انبياست‏ * وارث اين جانهاى اتقياست‏
۳۴۰۲ پور آن بو جهل شد مومن عيان‏ * پور آن نوح نبى از گمرهان‏
۳۴۰۳ زاده‏ى خاكى منور شد چو ماه‏ * زاده‏ى آتش تويى رو رو سياه‏
۳۴۰۴ اين قياسات و تحرى روز ابر * يا به شب مر قبله را كرده ست حبر
۳۴۰۵ ليك با خورشيد و كعبه پيش رو * اين قياس و اين تحرى را مجو
۳۴۰۶ كعبه ناديده مكن رو زو متاب‏ * از قياس اللَّه أعلم بالصواب‏
۳۴۰۷ چون صفيرى بشنوى از مرغ حق‏ * ظاهرش را ياد گيرى چون سبق‏
۳۴۰۸ وانگهى از خود قياساتى كنى‏ * مر خيال محض را ذاتى كنى‏
۳۴۰۹ اصطلاحاتى است مر ابدال را * كه نباشد ز آن خبر اقوال را
۳۴۱۰ منطق الطيرى به صوت آموختى‏ * صد قياس و صد هوس افروختى‏
۳۴۱۱ همچو آن رنجور دلها از تو خست‏ * كر به پندار اصابت گشته مست‏
۳۴۱۲ كاتب آن وحى ز آن آواز مرغ‏ * برده ظنى كاو بود همباز مرغ‏
۳۴۱۳ مرغ پرى زد مر او را كور كرد * نك فرو بردش به قعر مرگ و درد
۳۴۱۴ هين به عكسى يا به ظنى هم شما * در ميفتيد از مقامات سما
۳۴۱۵ گر چه هاروتيد و ماروت و فزون‏ * از همه بر بام نحن الصافون‏
۳۴۱۶ بر بديهاى بدان رحمت كنيد * بر منى و خويش بينى كم تنيد
۳۴۱۷ هين مبادا غيرت آيد از كمين‏ * سر نگون افتيد در قعر زمين‏
۳۴۱۸ هر دو گفتند اى خدا فرمان تراست‏ * بى‏امان تو امانى خود كجاست‏
۳۴۱۹ اين همى‏گفتند و دلشان مى‏طپيد * بد كجا آيد ز ما نعم العبيد
۳۴۲۰ خار خار دو فرشته هم نهشت‏ * تا كه تخم خويش بينى را نكشت‏
۳۴۲۱ پس همى‏گفتند كاى اركانيان‏ * بى‏خبر از پاكى روحانيان‏
۳۴۲۲ ما بر اين گردون تتقها مى‏تنيم‏ * بر زمين آييم و شادُروان زنيم‏
۳۴۲۳ عدل توزيم و عبادت آوريم‏ * باز هر شب سوى گردون بر پريم‏
۳۴۲۴ تا شويم اعجوبه‏ى دور زمان‏ * تا نهيم اندر زمين امن و امان‏
۳۴۲۵ آن قياس حال گردون بر زمين‏ * راست نايد فرق دارد در كمين‏

1158

title of 1158
۳۴۲۶ بشنو الفاظ حكيم پرده‏اى‏ * سر همانجا نه كه باده خورده‏اى‏
۳۴۲۷ چون كه از ميخانه مستى ضال شد * تسخر و بازيچه‏ى اطفال شد
۳۴۲۸ مى‏فتد او سو به سو بر هر رهى‏ * در گل و مى‏خنددش هر ابلهى‏
۳۴۲۹ او چنين و كودكان اندر پى‏اش‏ * بى‏خبر از مستى و ذوق مى‏اش‏
۳۴۳۰ خلق اطفال‏اند جز مست خدا * نيست بالغ جز رهيده از هوا
۳۴۳۱ گفت دنيا لعب و لهو است و شما * كودكيد و راست فرمايد خدا
۳۴۳۲ از لعب بيرون نرفتى كودكى‏ * بى‏ذكات روح كى باشد ذكى‏
۳۴۳۳ چون جماع طفل دان اين شهوتى‏ * كه همى‏رانند اينجا اى فتى‏
۳۴۳۴ آن جماع طفل چه بود بازيى‏ * با جماع رستمى و غازيى‏
۳۴۳۵ جنگ خلقان همچو جنگ كودكان‏ * جمله بى‏معنى و بى‏مغز و مهان‏
۳۴۳۶ جمله با شمشير چوبين جنگشان‏ * جمله در لاينفعى آهنگشان‏
۳۴۳۷ جمله‏شان گشته سواره بر نيى‏ * كاين براق ماست يا دلدل پيى‏
۳۴۳۸ حامل‏اند و خود ز جهل افراشته‏ * راكب و محمول ره پنداشته‏
۳۴۳۹ باش تا روزى كه محمولان حق‏ * اسب تازان بگذرند از نه طبق‏
۳۴۴۰ تعرج الروح إليه و الملك‏ * من عروج الروح يهتز الفلك‏
۳۴۴۱ همچو طفلان جمله‏تان دامن سوار * گوشه‏ى دامن گرفته اسب‏وار
۳۴۴۲ از حق‏ إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي‏ رسيد * مركب ظن بر فلك‏ها كى دويد
۳۴۴۳ اغلب الظنين فى ترجيح ذا * لا تمارى الشمس فى توضيحها
۳۴۴۴ آن گهى بينيد مركبهاى خويش‏ * مركبى سازيده‏ايد از پاى خويش‏
۳۴۴۵ وهم و فكر و حس و ادراك شما * همچو نى دان مركب كودك هلا
۳۴۴۶ علمهاى اهل دل حمالشان‏ * علمهاى اهل تن احمالشان‏
۳۴۴۷ علم چون بر دل زند يارى شود * علم چون بر تن زند بارى شود
۳۴۴۸ گفت ايزد يحمل اسفاره‏ * بار باشد علم كان نبود ز هو
۳۴۴۹ علم كان نبود ز هو بى‏واسطه‏ * آن نپايد همچو رنگ ماشطه‏
۳۴۵۰ ليك چون اين بار را نيكو كشى‏ * بار بر گيرند و بخشندت خوشى‏
۳۴۵۱ هين مكش بهر هوا آن بار علم‏ * تا ببينى در درون انبار علم‏
۳۴۵۲ تا كه بر رهوار علم آيى سوار * بعد از آن افتد ترا از دوش بار
۳۴۵۳ از هواها كى رهى بى‏جام هو * اى ز هو قانع شده با نام هو
۳۴۵۴ از صفت و ز نام چه زايد خيال‏ * و آن خيالش هست دلال وصال‏
۳۴۵۵ ديده‏اى دلال بى‏مدلول هيچ‏ * تا نباشد جاده نبود غول هيچ‏
۳۴۵۶ هيچ نامى بى‏حقيقت ديده‏اى‏ * يا ز گاف و لام گل گل چيده‏اى‏
۳۴۵۷ اسم خواندى رو مسمى را بجو * مه به بالا دان نه اندر آب جو
۳۴۵۸ گر ز نام و حرف خواهى بگذرى‏ * پاك كن خود را ز خود هين يك سرى‏
۳۴۵۹ همچو آهن ز آهنى بى‏رنگ شو * در رياضت آينه‏ى بى‏زنگ شو
۳۴۶۰ خويش را صافى كن از اوصاف خود * تا ببينى ذات پاك صاف خود
۳۴۶۱ بينى اندر دل علوم انبيا * بى‏كتاب و بى‏معيد و اوستا
۳۴۶۲ گفت پيغمبر كه هست از امتم‏ * كاو بود هم گوهر و هم همتم‏
۳۴۶۳ مر مرا ز آن نور بيند جانشان‏ * كه من ايشان را همى‏بينم بدان‏
۳۴۶۴ بى‏صحيحين و احاديث و رواه‏ * بلكه اندر مشرب آب حيات‏
۳۴۶۵ سر امسينا لكرديا بدان‏ * راز اصبحنا عرابيا بخوان‏
۳۴۶۶ ور مثالى خواهى از علم نهان‏ * قصه گو از روميان و چينيان‏

1159

title of 1159
۳۴۶۷ چينيان گفتند ما نقاش‏تر * روميان گفتند ما را كر و فر
۳۴۶۸ گفت سلطان امتحان خواهم در اين‏ * كز شماها كيست در دعوى گزين‏
۳۴۶۹ اهل چين و روم چون حاضر شدند * روميان از بحث در مكث آمدند
۳۴۷۰ چينيان گفتند يك خانه به ما * خاص بسپاريد و يك آن شما
۳۴۷۱ بود دو خانه مقابل دربدر * ز آن يكى چينى ستد رومى دگر
۳۴۷۲ چينيان صد رنگ از شه خواستند * پس خزينه باز كرد آن ارجمند
۳۴۷۳ هر صباحى از خزينه رنگها * چينيان را راتبه بود از عطا
۳۴۷۴ روميان گفتند نى نقش و نه رنگ‏ * در خور آيد كار را جز دفع زنگ‏
۳۴۷۵ در فرو بستند و صيقل مى‏زدند * همچو گردون ساده و صافى شدند
۳۴۷۶ از دو صد رنگى به بى‏رنگى رهى است‏ * رنگ چون ابر است و بى‏رنگى مهى است‏
۳۴۷۷ هر چه اندر ابر ضو بينى و تاب‏ * آن ز اختر دان و ماه و آفتاب‏
۳۴۷۸ چينيان چون از عمل فارغ شدند * از پى شادى دهلها مى‏زدند
۳۴۷۹ شه در آمد ديد آن جا نقشها * مى‏ربود آن عقل را و فهم را
۳۴۸۰ بعد از آن آمد به سوى روميان‏ * پرده را بالا كشيدند از ميان‏
۳۴۸۱ عكس آن تصوير و آن كردارها * زد بر اين صافى شده ديوارها
۳۴۸۲ هر چه آن جا ديد اينجا به نمود * ديده را از ديده خانه مى‏ربود
۳۴۸۳ روميان آن صوفيانند اى پدر * بى‏ز تكرار و كتاب و بى‏هنر
۳۴۸۴ ليك صيقل كرده‏اند آن سينه‏ها * پاك از آز و حرص و بخل و كينه‏ها
۳۴۸۵ آن صفاى آينه وصف دل است‏ * كاو نقوش بى‏عدد را قابل است‏
۳۴۸۶ صورت بى‏صورت بى‏حد غيب‏ * ز آينه‏ى دل تافت بر موسى ز جيب*
۳۴۸۷ گر چه آن صورت نگنجد در فلك‏ * نه به عرش و فرش و دريا و سمك‏
۳۴۸۸ ز آن كه محدود است و معدود است آن‏ * آينه‏ى دل را نباشد حد بدان‏
۳۴۸۹ عقل اينجا ساكت آمد يا مضل‏ * ز آنكه دل با اوست يا خود اوست دل‏
۳۴۹۰ عكس هر نقشى نتابد تا ابد * جز ز دل هم با عدد هم بى‏عدد
۳۴۹۱ تا ابد هر نقش نو كايد بر او * مى‏نمايد بى‏حجابى اندر او
۳۴۹۲ اهل صيقل رسته‏اند از بوى و رنگ‏ * هر دمى بينند خوبى بى‏درنگ‏
۳۴۹۳ نقش و قشر علم را بگذاشتند * رايت عين اليقين افراشتند
۳۴۹۴ رفت فكر و روشنايى يافتند * نحر و بحر آشنايى يافتند
۳۴۹۵ مرگ كاين جمله از او در وحشت‏اند * مى‏كنند اين قوم بر وى ريشخند
۳۴۹۶ كس نيابد بر دل ايشان ظفر * بر صدف آيد ضرر نى بر گهر
۳۴۹۷ گر چه نحو و فقه را بگذاشتند * ليك محو و فقر را برداشتند
۳۴۹۸ تا نقوش هشت جنت تافته ست‏ * لوح دلشان را پذيرا يافته ست‏
۳۴۹۹ برترند از عرش و كرسى و خلا * ساكنان مقعد صدق خدا

1160

title of 1160
۳۵۰۰ گفت پيغمبر صباحى زيد را * كيف اصبحت اى رفيق با صفا
۳۵۰۱ گفت عبدا مومنا باز اوش گفت‏ * كو نشان از باغ ايمان گر شگفت‏
۳۵۰۲ گفت تشنه بوده‏ام من روزها * شب نخفته ستم ز عشق و سوزها
۳۵۰۳ تا ز روز و شب گذر كردم چنان‏ * كه از اسپر بگذرد نوك سنان‏
۳۵۰۴ كه از آن سو جمله‏ى ملت يكى ست‏ * صد هزاران سال و يك ساعت يكى ست‏
۳۵۰۵ هست ازل را و ابد را اتحاد * عقل را ره نيست آن سو ز افتقاد
۳۵۰۶ گفت از اين ره كو رهاوردى بيار * در خور فهم و عقول اين ديار
۳۵۰۷ گفت خلقان چون ببينند آسمان‏ * من ببينم عرش را با عرشيان‏
۳۵۰۸ هشت جنت هفت دوزخ پيش من‏ * هست پيدا همچو بت پيش شمن‏
۳۵۰۹ يك به يك وامى‏شناسم خلق را * همچو گندم من ز جو در آسيا
۳۵۱۰ كه بهشتى كيست و بيگانه كى است‏ * پيش من پيدا چو مار و ماهى است‏
۳۵۱۱ اين زمان پيدا شده بر اين گروه‏ * يوم تبيض و تسود وجوه‏
۳۵۱۲ پيش از اين هر چند جان پر عيب بود * در رحم بود و ز خلقان غيب بود
۳۵۱۳ الشقى من شقى فى بطن الام‏ * من سمات الجسم يعرف حالهم‏
۳۵۱۴ تن چو مادر طفل جان را حامله‏ * مرگ درد زادن است و زلزله‏
۳۵۱۵ جمله جانهاى گذشته منتظر * تا چگونه زايد آن جان بطر
۳۵۱۶ زنگيان گويند خود از ماست او * روميان گويند بس زيباست او
۳۵۱۷ چون بزايد در جهان جان و جود * پس نماند اختلاف بيض و سود
۳۵۱۸ گر بود زنگى برندش زنگيان‏ * روم را رومى برد هم از ميان‏
۳۵۱۹ تا نزاد او مشكلات عالم است‏ * آن كه نازاده شناسد او كم است‏
۳۵۲۰ او مگر ينظر بنور اللَّه بود * كاندرون پوست او را ره بود
۳۵۲۱ اصل آب نطفه اسپيد است و خوش‏ * ليك عكس جان رومى و حبش‏
۳۵۲۲ مى‏دهد رنگ احسن التقويم را * تا به اسفل مى‏برد اين نيم را
۳۵۲۳ اين سخن پايان ندارد باز ران‏ * تا نمانيم از قطار كاروان‏
۳۵۲۴ يوم تبيض و تسود وجوه‏ * ترك و هندو شهره گردد ز آن گروه‏
۳۵۲۵ در رحم پيدا نباشد هند و ترك‏ * چون كه زايد بيندش زار و سترگ‏
۳۵۲۶ جمله را چون روز رستاخيز من‏ * فاش مى‏بينم عيان از مرد و زن‏
۳۵۲۷ هين بگويم يا فرو بندم نفس‏ * لب گزيدش مصطفى يعنى كه بس‏
۳۵۲۸ يا رسول اللَّه بگويم سر حشر * در جهان پيدا كنم امروز نشر
۳۵۲۹ هل مرا تا پرده‏ها را بر درم‏ * تا چو خورشيدى بتابد گوهرم‏
۳۵۳۰ تا كسوف آيد ز من خورشيد را * تا نمايم نخل را و بيد را
۳۵۳۱ وا نمايم راز رستاخيز را * نقد را و نقد قلب آميز را
۳۵۳۲ دستها ببريده اصحاب شمال‏ * وانمايم رنگ كفر و رنگ آل‏
۳۵۳۳ واگشايم هفت سوراخ نفاق‏ * در ضياى ماه بى‏خسف و محاق‏
۳۵۳۴ وانمايم من پلاس اشقيا * بشنوانم طبل و كوس انبيا
۳۵۳۵ دوزخ و جنات و برزخ در ميان‏ * پيش چشم كافران آرم عيان‏
۳۵۳۶ وانمايم حوض كوثر را به جوش‏ * كآب بر روشان زند بانگش به گوش‏
۳۵۳۷ و آن كسان كه تشنه بر گردش دوان‏ * گشته‏اند اين دم نمايم من عيان‏
۳۵۳۸ مى‏بسايد دوششان بر دوش من‏ * نعره‏هاشان مى‏رسد در گوش من‏
۳۵۳۹ اهل جنت پيش چشمم ز اختيار * در كشيده يكدگر را در كنار
۳۵۴۰ دست همديگر زيارت مى‏كنند * از لبان هم بوسه غارت مى‏كنند
۳۵۴۱ كر شد اين گوشم ز بانگ آه آه‏ * از خسان و نعره‏ى وا حسرتاه‏
۳۵۴۲ اين اشارتهاست گويم از نغول‏ * ليك مى‏ترسم ز آزار رسول‏
۳۵۴۳ همچنين مى‏گفت سر مست و خراب‏ * داد پيغمبر گريبانش به تاب‏
۳۵۴۴ گفت هين در كش كه اسبت گرم شد * عكس حق‏ لا يَسْتَحْيِي‏ زد شرم شد
۳۵۴۵ آينه‏ى تو جست بيرون از غلاف‏ * آينه و ميزان كجا گويد خلاف‏
۳۵۴۶ آينه و ميزان كجا بندد نفس‏ * بهر آزار و حياى هيچ كس‏
۳۵۴۷ آينه و ميزان محكهاى سنى‏ * گر دو صد سالش تو خدمتها كنى‏
۳۵۴۸ كز براى من بپوشان راستى‏ * بر فزون بنما و منما كاستى‏
۳۵۴۹ اوت گويد ريش و سبلت بر مخند * آينه و ميزان و آن گه ريو و پند
۳۵۵۰ چون خدا ما را براى آن فراخت‏ * كه به ما بتوان حقيقت را شناخت‏
۳۵۵۱ اين نباشد ما چه ارزيم اى جوان‏ * كى شويم آيين روى نيكوان‏
۳۵۵۲ ليك در كش در نمد آيينه را * گر تجلى كرد سينا سينه را
۳۵۵۳ گفت آخر هيچ گنجد در بغل‏ * آفتاب حق و خورشيد ازل‏
۳۵۵۴ هم دغل را هم بغل را بر درد * نه جنون ماند به پيشش نه خرد
۳۵۵۵ گفت يك اصبع چو بر چشمى نهى‏ * بيند از خورشيد عالم را تهى‏
۳۵۵۶ يك سر انگشت پرده‏ى ماه شد * وين نشان ساترى اللَّه شد
۳۵۵۷ تا بپوشاند جهان را نقطه‏اى‏ * مهر گردد منكسف از سقطه‏اى‏
۳۵۵۸ لب ببند و غور دريايى نگر * بحر را حق كرد محكوم بشر
۳۵۵۹ همچو چشمه‏ى سلسبيل و زنجبيل‏ * هست در حكم بهشتى جليل‏
۳۵۶۰ چار جوى جنت اندر حكم ماست‏ * اين نه زور ما ز فرمان خداست‏
۳۵۶۱ هر كجا خواهيم داريمش روان‏ * همچو سحر اندر مراد ساحران‏
۳۵۶۲ همچو اين دو چشمه‏ى چشم روان‏ * هست در حكم دل و فرمان جان‏
۳۵۶۳ گر بخواهد رفت سوى زهر و مار * ور بخواهد رفت سوى اعتبار
۳۵۶۴ گر بخواهد سوى محسوسات رفت‏ * ور بخواهد سوى ملبوسات رفت‏
۳۵۶۵ گر بخواهد سوى كليات راند * ور بخواهد حبس جزويات ماند
۳۵۶۶ همچنين هر پنج حس چون نايزه‏ * بر مراد و امر دل شد جايزه‏
۳۵۶۷ هر طرف كه دل اشارت كردشان‏ * مى‏رود هر پنج حس دامن كشان‏
۳۵۶۸ دست و پا در امر دل اندر ملا * همچو اندر دست موسى آن عصا
۳۵۶۹ دل بخواهد پا در آيد زو به رقص‏ * يا گريزد سوى افزونى ز نقص‏
۳۵۷۰ دل بخواهد دست آيد در حساب‏ * با اصابع تا نويسد او كتاب‏
۳۵۷۱ دست در دست نهانى مانده است‏ * او درون تن را برون بنشانده است‏
۳۵۷۲ گر بخواهد بر عدو مارى شود * ور بخواهد بر ولى يارى شود
۳۵۷۳ ور بخواهد كفچه‏اى در خوردنى‏ * ور بخواهد همچو گرز ده منى‏
۳۵۷۴ دل چه مى‏گويد بديشان اى عجب‏ * طرفه وصلت طرفه پنهانى سبب‏
۳۵۷۵ دل مگر مهر سليمان يافته ست‏ * كه مهار پنج حس بر تافته ست‏
۳۵۷۶ پنج حسى از برون ميسور او * پنج حسى از درون مأمور او
۳۵۷۷ ده حس است و هفت اندام و دگر * آن چه اندر گفت نايد مى‏شمر
۳۵۷۸ چون سليمانى دلا در مهترى‏ * بر پرى و ديو زن انگشترى‏
۳۵۷۹ گر در اين ملكت برى باشى ز ريو * خاتم از دست تو نستاند سه ديو
۳۵۸۰ بعد از آن عالم بگيرد اسم تو * دو جهان محكوم تو چون جسم تو
۳۵۸۱ ور ز دستت ديو خاتم را ببرد * پادشاهى فوت شد بختت بمرد
۳۵۸۲ بعد از آن يا حسرتا شد يا عباد * بر شما محتوم تا يوم التناد
۳۵۸۳ مكر خود را گر تو انكار آورى‏ * از ترازو و آينه كى جان برى‏

1161

title of 1161
۳۵۸۴ بود لقمان پيش خواجه‏ى خويشتن‏ * در ميان بندگانش خوار تن‏
۳۵۸۵ مى‏فرستاد او غلامان را به باغ‏ * تا كه ميوه آيدش بهر فراغ‏
۳۵۸۶ بود لقمان در غلامان چون طفيل‏ * پر معانى تيره صورت همچو ليل‏
۳۵۸۷ آن غلامان ميوه‏هاى جمع را * خوش بخوردند از نهيب طمع را
۳۵۸۸ خواجه را گفتند لقمان خورد آن‏ * خواجه بر لقمان ترش گشت و گران‏
۳۵۸۹ چون تفحص كرد لقمان از سبب‏ * در عتاب خواجه‏اش بگشاد لب‏
۳۵۹۰ گفت لقمان سيدا پيش خدا * بنده‏ى خاين نباشد مرتضا
۳۵۹۱ امتحان كن جمله‏مان را اى كريم‏ * سيرمان در ده تو از آب حميم‏
۳۵۹۲ بعد از آن ما را به صحرايى كلان‏ * تو سواره ما پياده مى‏دوان‏
۳۵۹۳ آن گهان بنگر تو بد كردار را * صنعهاى كاشف الاسرار را
۳۵۹۴ گشت ساقى خواجه از آب حميم‏ * مر غلامان را و خوردند آن ز بيم‏
۳۵۹۵ بعد از آن مى‏راندشان در دشتها * مى‏دويدندى ميان كشتها
۳۵۹۶ قى در افتادند ايشان از عنا * آب مى‏آورد ز يشان ميوه‏ها
۳۵۹۷ چون كه لقمان را در آمد قى ز ناف‏ * مى‏برآمد از درونش آب صاف‏
۳۵۹۸ حكمت لقمان چو داند اين نمود * پس چه باشد حكمت رب الوجود
۳۵۹۹ يَوْمَ تُبْلَى، السَّرائِرُ كلها * بان منكم كامن لا يشتهى‏
۳۶۰۰ چون‏ سُقُوا ماءً حَمِيماً قطعت‏ * جملة الأستار مما أفظعت‏
۳۶۰۱ نار از آن آمد عذاب كافران‏ * كه حجر را نار باشد امتحان‏
۳۶۰۲ آن دل چون سنگ را ما چند چند * نرم گفتيم و نمى‏پذرفت پند
۳۶۰۳ ريش بد را داروى بد يافت رگ‏ * مر سر خر را سزد دندان سگ‏
۳۶۰۴ الخبيثات الخبيثين حكمت است‏ * زشت را هم زشت جفت و بابت است‏
۳۶۰۵ پس تو هر جفتى كه مى‏خواهى برو * محو و هم شكل و صفات او بشو
۳۶۰۶ نور خواهى مستعد نور شو * دور خواهى خويش بين و دور شو
۳۶۰۷ ور رهى خواهى ازين سجن خرب‏ * سر مكش از دوست‏ وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ‏

1162

title of 1162
۳۶۰۸ اين سخن پايان ندارد خيز زيد * بر براق ناطقه بر بند قيد
۳۶۰۹ ناطقه چون فاضح آمد عيب را * مى‏دراند پرده‏هاى غيب را
۳۶۱۰ غيب مطلوب حق آمد چند گاه‏ * اين دهل‏زن را بران بر بند راه‏
۳۶۱۱ تك مران در كش عنان مستور به‏ * هر كس از پندار خود مسرور به‏
۳۶۱۲ حق همى‏خواهد كه نوميدان او * زين عبادت هم نگردانند رو
۳۶۱۳ هم به اوميدى مشرف مى‏شوند * چند روزى در ركابش مى‏دوند
۳۶۱۴ خواهد آن رحمت بتابد بر همه‏ * بر بد و نيك از عموم مرحمه‏
۳۶۱۵ حق همى‏خواهد كه هر مير و اسير * با رجا و خوف باشند و حذير
۳۶۱۶ اين رجا و خوف در پرده بود * تا پس اين پرده پرورده شود
۳۶۱۷ چون دريدى پرده كو خوف و رجا * غيب را شد كر و فرى بر ملا
۳۶۱۸ بر لب جو برد ظنى يك فتا * كه سليمان است ماهى‏گير ما
۳۶۱۹ گر وى است اين از چه فرد است و خفى است‏ * ور نه سيماى سليمانيش چيست‏
۳۶۲۰ اندر اين انديشه مى‏بود او دو دل‏ * تا سليمان گشت شاه و مستقل‏
۳۶۲۱ ديو رفت از ملك و تخت او گريخت‏ * تيغ بختش خون آن شيطان بريخت‏
۳۶۲۲ كرد در انگشت خود انگشترى‏ * جمع آمد لشكر ديو و پرى‏
۳۶۲۳ آمدند از بهر نظاره رجال‏ * در ميانشان آن كه بد صاحب خيال‏
۳۶۲۴ چون در انگشتش بديد انگشترى‏ * رفت انديشه و تحرى يك سرى‏
۳۶۲۵ وهم آن گاه است كان پوشيده است‏ * اين تحرى از پى ناديده است‏
۳۶۲۶ شد خيال غايب اندر سينه زفت‏ * چون كه حاضر شد خيال او برفت‏
۳۶۲۷ گر سماى نور بى‏باريده نيست‏ * هم زمين تار بى‏باليده نيست‏
۳۶۲۸ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ‏ مى‏بايد مرا * ز آن ببستم روزن فانى سرا
۳۶۲۹ چون شكافم آسمان را در ظهور * چون بگويم هل ترى فيها فطور
۳۶۳۰ تا در اين ظلمت تحرى گسترند * هر كسى رو جانبى مى‏آورند
۳۶۳۱ مدتى معكوس باشد كارها * شحنه را دزد آورد بر دارها
۳۶۳۲ تا كه بس سلطان و عالى همتى‏ * بنده‏ى بنده‏ى خود آيد مدتى‏
۳۶۳۳ بندگى در غيب آيد خوب و گش‏ * حفظ غيب آيد در استعباد خوش‏
۳۶۳۴ كو كه مدح شاه گويد پيش او * تا كه در غيبت بود او شرم رو
۳۶۳۵ قلعه دارى كز كنار مملكت‏ * دور از سلطان و سايه‏ى سلطنت‏
۳۶۳۶ پاس دارد قلعه را از دشمنان‏ * قلعه نفروشد به مال بى‏كران‏
۳۶۳۷ غايب از شه در كنار ثغرها * همچو حاضر او نگه دارد وفا
۳۶۳۸ پيش شه او به بود از ديگران‏ * كه به خدمت حاضرند و جان فشان‏
۳۶۳۹ پس به غيبت نيم ذره‏ى حفظ كار * به كه اندر حاضرى ز آن صد هزار
۳۶۴۰ طاعت و ايمان كنون محمود شد * بعد مرگ اندر عيان مردود شد
۳۶۴۱ چون كه غيب و غايب و رو پوش به‏ * پس لبان بر بند لب خاموش به‏
۳۶۴۲ اى برادر دست وا دار از سخن‏ * خود خدا پيدا كند علم لدن‏
۳۶۴۳ بس بود خورشيد را رويش گواه‏ * أَي شي‏ء أعظم الشاهد إله‏
۳۶۴۴ نه بگويم چون قرين شد در بيان‏ * هم خدا و هم ملك هم عالمان‏
۳۶۴۵ يشهد اللَّه و الملك و اهل العلوم‏ * إنه لا رب إلا من يدوم‏
۳۶۴۶ چون گواهى داد حق كه بود ملك‏ * تا شود اندر گواهى مشترك‏
۳۶۴۷ ز آن كه شعشاع حضور آفتاب‏ * بر نتابد چشم و دلهاى خراب‏
۳۶۴۸ چون خفاشى كاو تف خورشيد را * بر نتابد بگسلد اوميد را
۳۶۴۹ پس ملايك را چو ما هم يار دان‏ * جلوه گر خورشيد را بر آسمان‏
۳۶۵۰ كاين ضيا ما ز آفتابى يافتيم‏ * چون خليفه بر ضعيفان تافتيم‏
۳۶۵۱ چون مه نو يا سه روزه يا كه بدر * مرتبه‏ى هر يك ملك در نور و قدر
۳۶۵۲ ز اجنحه‏ى نور ثلاث او رباع‏ * بر مراتب هر ملك را آن شعاع‏
۳۶۵۳ همچو پرهاى عقول انسيان‏ * كه بسى فرق است شان اندر ميان‏
۳۶۵۴ پس قرين هر بشر در نيك و بد * آن ملك باشد كه مانندش بود
۳۶۵۵ چشم اعمش چون كه خور را بر نتافت‏ * اختر او را شمع شد تا ره بيافت‏

1163

title of 1163
۳۶۵۶ گفت پيغمبر كه اصحابى نجوم‏ * رهروان را شمع و شيطان را رجوم‏
۳۶۵۷ هر كسى را گر بدى آن چشم و زور * كاو گرفتى ز آفتاب چرخ نور
۳۶۵۸ كى ستاره حاجت استى اى ذليل‏ * كه بدى بر نور خورشيد او دليل‏
۳۶۵۹ ماه مى‏گويد به خاك و ابر و فى‏ * من بشر بودم ولى يوحى الى‏
۳۶۶۰ چون شما تاريك بودم در نهاد * وحى خورشيدم چنين نورى بداد
۳۶۶۱ ظلمتى دارم به نسبت با شموس‏ * نور دارم بهر ظلمات نفوس‏
۳۶۶۲ ز آن ضعيفم تا تو تابى آورى‏ * كه نه مرد آفتاب انورى‏
۳۶۶۳ همچو شهد و سركه در هم بافتم‏ * تا سوى رنج جگر ره يافتم‏
۳۶۶۴ چون ز علت وارهيدى اى رهين‏ * سركه را بگذار و مى‏خور انگبين‏
۳۶۶۵ تخت دل معمور شد پاك از هوا * بين كه‏ الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‏
۳۶۶۶ حكم بر دل بعد از اين بى‏واسطه‏ * حق كند چون يافت دل اين رابطه‏
۳۶۶۷ اين سخن پايان ندارد زيد كو * تا دهم پندش كه رسوايى مجو

1164

title of 1164
۳۶۶۸ زيد را اكنون نيابى كاو گريخت‏ * جست از صف نعال و نعل ريخت‏
۳۶۶۹ تو كه باشى زيد هم خود را نيافت‏ * همچو اختر كه بر او خورشيد تافت‏
۳۶۷۰ نى از او نقشى بيابى نى نشان‏ * نى كهى يابى نه راه كهكشان‏
۳۶۷۱ شد حواس و نطق با پايان ما * محو نور دانش سلطان ما
۳۶۷۲ حسها و عقلهاشان در درون‏ * موج در موج‏ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ‏
۳۶۷۳ چون شب آمد باز وقت بار شد * انجم پنهان شده بر كار شد
۳۶۷۴ بى‏هشان را وادهد حق هوشها * حلقه حلقه حلقه‏ها در گوشها
۳۶۷۵ پاى كوبان دست افشان در ثنا * ناز نازان ربنا أحييتنا
۳۶۷۶ آن جلود و آن عظام ريخته‏ * فارسان گشته غبار انگيخته‏
۳۶۷۷ حمله آرند از عدم سوى وجود * در قيامت هم شكور و هم كنود
۳۶۷۸ سر چه مى‏پيچى كنى ناديده‏اى‏ * در عدم ز اول نه سرپيچيده‏اى‏
۳۶۷۹ در عدم افشرده بودى پاى خويش‏ * كه مرا كه بر كند از جاى خويش‏
۳۶۸۰ مى‏نبينى صنع ربانيت را * كه كشيد او موى پيشانيت را
۳۶۸۱ تا كشيدت اندر اين انواع حال‏ * كه نبودت در گمان و در خيال‏
۳۶۸۲ آن عدم او را هماره بنده است‏ * كار كن ديوا سليمان زنده است‏
۳۶۸۳ ديو مى‏سازد جِفانٍ كَالْجَوابِ‏ * زهره نى تا دفع گويد يا جواب‏
۳۶۸۴ خويش را بين چون همى‏لرزى ز بيم‏ * مر عدم را نيز لرزان دان مقيم‏
۳۶۸۵ ور تو دست اندر مناصب مى‏زنى‏ * هم ز ترس است آن كه جانى مى‏كنى‏
۳۶۸۶ هر چه جز عشق خداى احسن است‏ * گر شكر خوارى است آن جان كندن است‏
۳۶۸۷ چيست جان كندن سوى مرگ آمدن‏ * دست در آب حياتى نازدن‏
۳۶۸۸ خلق را دو ديده در خاك و ممات‏ * صد گمان دارند در آب حيات‏
۳۶۸۹ جهد كن تا صد گمان گردد نود * شب برو ور تو بخسبى شب رود
۳۶۹۰ در شب تاريك جوى آن روز را * پيش كن آن عقل ظلمت سوز را
۳۶۹۱ در شب بد رنگ بس نيكى بود * آب حيوان جفت تاريكى بود
۳۶۹۲ سر ز خفتن كى توان برداشتن‏ * با چنين صد تخم غفلت كاشتن‏
۳۶۹۳ خواب مرده لقمه‏ى مرده يار شد * خواجه خفت و دزد شب بر كار شد
۳۶۹۴ تو نمى‏دانى كه خصمانت كى‏اند * ناريان خصم وجود خاكى‏اند
۳۶۹۵ نار خصم آب و فرزندان اوست‏ * همچنان كه آب خصم جان اوست‏
۳۶۹۶ آب آتش را كشد زيرا كه او * خصم فرزندان آب است و عدو
۳۶۹۷ بعد از آن اين نار نار شهوت است‏ * كاندر او اصل گناه و زلت است‏
۳۶۹۸ نار بيرونى به آبى بفسرد * نار شهوت تا به دوزخ مى‏برد
۳۶۹۹ نار شهوت مى‏نيارامد به آب‏ * ز انكه دارد طبع دوزخ در عذاب‏
۳۷۰۰ نار شهوت را چه چاره نور دين‏ * نوركم اطفاء نار الكافرين‏
۳۷۰۱ چه كشد اين نار را نور خدا * نور ابراهيم را ساز اوستا
۳۷۰۲ تا ز نار نفس چون نمرود تو * وارهد اين جسم همچون عود تو
۳۷۰۳ شهوت نارى به راندن كم نشد * او به ماندن كم شود بى‏هيچ بد
۳۷۰۴ تا كه هيزم مى‏نهى بر آتشى‏ * كى بميرد آتش از هيزم كشى‏
۳۷۰۵ چون كه هيزم باز گيرى نار مرد * ز انكه تقوى آب سوى نار برد
۳۷۰۶ كى سيه گردد ز آتش روى خوب‏ * كاو نهد گلگونه از تَقْوَى الْقُلُوبِ‏

1165

title of 1165
۳۷۰۷ آتشى افتاد در عهد عمر * همچو چوب خشك مى‏خورد او حجر
۳۷۰۸ در فتاد اندر بنا و خانه‏ها * تا زد اندر پر مرغ و لانه‏ها
۳۷۰۹ نيم شهر از شعله‏ها آتش گرفت‏ * آب مى‏ترسيد از آن و مى‏شگفت‏
۳۷۱۰ مشكهاى آب و سركه مى‏زدند * بر سر آتش كسان هوشمند
۳۷۱۱ آتش از استيزه افزون مى‏شدى‏ * مى‏رسيد او را مدد از بى‏حدى‏
۳۷۱۲ خلق آمد جانب عمر شتاب‏ * كاتش ما مى‏نميرد هيچ از آب‏
۳۷۱۳ گفت آن آتش ز آيات خداست‏ * شعله‏اى از آتش بخل شماست‏
۳۷۱۴ آب بگذاريد و نان قسمت كنيد * بخل بگذاريد اگر آل منيد
۳۷۱۵ خلق گفتندش كه در بگشوده‏ايم‏ * ما سخى و اهل فتوت بوده‏ايم‏
۳۷۱۶ گفت نان در رسم و عادت داده‏ايد * دست از بهر خدا نگشاده‏ايد
۳۷۱۷ بهر فخر و بهر بوش و بهر ناز * نه از براى ترس و تقوى و نياز
۳۷۱۸ مال تخم است و به هر شوره منه‏ * تيغ را در دست هر ره زن مده‏
۳۷۱۹ اهل دين را باز دان از اهل كين‏ * همنشين حق بجو با او نشين‏
۳۷۲۰ هر كسى بر قوم خود ايثار كرد * كاغه پندارد كه او خود كار كرد

1166

title of 1166
۳۷۲۱ از على آموز اخلاص عمل‏ * شير حق را دان مطهر از دغل‏
۳۷۲۲ در غزا بر پهلوانى دست يافت‏ * زود شمشيرى بر آورد و شتافت‏
۳۷۲۳ او خدو انداخت در روى على‏ * افتخار هر نبى و هر ولى‏
۳۷۲۴ آن خدو زد بر رخى كه روى ماه‏ * سجده آرد پيش او در سجده‏گاه‏
۳۷۲۵ در زمان انداخت شمشير آن على‏ * كرد او اندر غزايش كاهلى‏
۳۷۲۶ گشت حيران آن مبارز زين عمل‏ * وز نمودن عفو و رحمت بى‏محل‏
۳۷۲۷ گفت بر من تيغ تيز افراشتى‏ * از چه افكندى مرا بگذاشتى‏
۳۷۲۸ آن چه ديدى بهتر از پيكار من‏ * تا شدى تو سست در اشكار من‏
۳۷۲۹ آن چه ديدى كه چنين خشمت نشست‏ * تا چنان برقى نمود و باز جست‏
۳۷۳۰ آن چه ديدى كه مرا ز آن عكس ديد * در دل و جان شعله اى آمد پديد
۳۷۳۱ آن چه ديدى برتر از كون و مكان‏ * كه به از جان بود و بخشيديم جان‏
۳۷۳۲ در شجاعت شير ربانى ستى‏ * در مروت خود كه داند كيستى‏
۳۷۳۳ در مروت ابر موسايى به تيه‏ * كآمد از وى خوان و نان بى‏شبيه‏
۳۷۳۴ ابرها گندم دهد كان را به جهد * پخته و شيرين كند مردم چو شهد
۳۷۳۵ ابر موسى پر رحمت بر گشاد * پخته و شيرين بى‏زحمت بداد
۳۷۳۶ از براى پخته خواران كرم‏ * رحمتش افراشت در عالم علم‏
۳۷۳۷ تا چهل سال آن وظيفه و آن عطا * كم نشد يك روز از آن اهل رجا
۳۷۳۸ تا هم ايشان از خسيسى خاستند * گندنا و تره و خس خواستند
۳۷۳۹ امت احمد كه هستند از كرام‏ * تا قيامت هست باقى آن طعام‏
۳۷۴۰ چون ابيت عند ربى فاش شد * يطعم و يسقى كنايت زاش شد
۳۷۴۱ هيچ بى‏تاويل اين را در پذير * تا در آيد در گلو چون شهد و شير
۳۷۴۲ ز آن كه تاويل است وا داد عطا * چون كه بيند آن حقيقت را خطا
۳۷۴۳ آن خطا ديدن ز ضعف عقل اوست‏ * عقل كل مغز است و عقل جزو پوست‏
۳۷۴۴ خويش را تاويل كن نه اخبار را * مغز را بد گوى نى گلزار را
۳۷۴۵ اى على كه جمله عقل و ديده‏اى‏ * شمه اى واگو از آن چه ديده‏اى‏
۳۷۴۶ تيغ حلمت جان ما را چاك كرد * آب علمت خاك ما را پاك كرد
۳۷۴۷ باز گو دانم كه اين اسرار هوست‏ * ز آن كه بى‏شمشير كشتن كار اوست‏
۳۷۴۸ صانع بى‏آلت و بى‏جارحه‏ * واهب اين هديه‏هاى رابحه‏
۳۷۴۹ صد هزاران مى‏چشاند هوش را * كه خبر نبود دو چشم و گوش را
۳۷۵۰ باز گو اى باز عرش خوش شكار * تا چه ديدى اين زمان از كردگار
۳۷۵۱ چشم تو ادراك غيب آموخته‏ * چشمهاى حاضران بر دوخته‏
۳۷۵۲ آن يكى ماهى همى‏بيند عيان‏ * و آن يكى تاريك مى‏بيند جهان‏
۳۷۵۳ و آن يكى سه ماه مى‏بيند به هم‏ * اين سه كس بنشسته يك موضع نعم‏
۳۷۵۴ چشم هر سه باز و گوش هر سه تيز * در تو آويزان و از من در گريز
۳۷۵۵ سحر عين است اين عجب لطف خفى است‏ * بر تو نقش گرگ و بر من يوسفى است‏
۳۷۵۶ عالم ار هجده هزار است و فزون‏ * هر نظر را نيست اين هجده زبون‏
۳۷۵۷ راز بگشا اى على مرتضى‏ * اى پس سوء القضاء حسن القضاء
۳۷۵۸ يا تو واگو آن چه عقلت يافته ست‏ * يا بگويم آن چه بر من تافته ست‏
۳۷۵۹ از تو بر من تافت چون دارى نهان‏ * مى‏فشانى نور چون مه بى‏زبان‏
۳۷۶۰ ليك اگر در گفت آيد قرص ماه‏ * شب روان را زودتر آرد به راه‏
۳۷۶۱ از غلط ايمن شوند و از ذهول‏ * بانگ مه غالب شود بر بانگ غول‏
۳۷۶۲ ماه بى‏گفتن چو باشد رهنما * چون بگويد شد ضيا اندر ضيا
۳۷۶۳ چون تو بابى آن مدينه‏ى علم را * چون شعاعى آفتاب حلم را
۳۷۶۴ باز باش اى باب بر جوياى باب‏ * تا رسد از تو قشور اندر لباب‏
۳۷۶۵ باز باش اى باب رحمت تا ابد * بارگاه ما لَهُ كُفُواً أَحَدٌ
۳۷۶۶ هر هوا و ذره‏اى خود منظرى است‏ * ناگشاده كى گود كانجا درى است‏
۳۷۶۷ تا بنگشايد دزى را ديدبان‏ * در درون هرگز نجنبد اين گمان‏
۳۷۶۸ چون گشاده شد دزى حيران شود * مرغ اوميد و طمع پران شود
۳۷۶۹ غافلى ناگه به ويران گنج يافت‏ * سوى هر ويران از آن پس مى‏شتافت‏
۳۷۷۰ تا ز درويشى نيابى تو گهر * كى گهر جويى ز درويشى دگر
۳۷۷۱ سالها گر ظن دود با پاى خويش‏ * نگذرد ز اشكاف بينيهاى خويش‏
۳۷۷۲ *

1167

title of 1167
۳۷۷۳ *
۳۷۷۴ *
۳۷۷۵ چون كه وقت آيد كه جان گيرد جنين‏ * آفتابش آن زمان گردد معين‏
۳۷۷۶ اين جنين در جنبش آيد ز آفتاب‏ * كافتابش جان همى‏بخشد شتاب‏
۳۷۷۷ از دگر انجم بجز نقشى نيافت‏ * اين جنين تا آفتابش بر نتافت‏
۳۷۷۸ از كدامين ره تعلق يافت او * در رحم با آفتاب خوب رو
۳۷۷۹ از ره پنهان كه دور از حس ماست‏ * آفتاب چرخ را بس راههاست‏
۳۷۸۰ آن رهى كه زر بيابد قوت از او * و آن رهى كه سنگ شد ياقوت از او
۳۷۸۱ آن رهى كه سرخ سازد لعل را * و آن رهى كه برق بخشد نعل را
۳۷۸۲ آن رهى كه پخته سازد ميوه را * و آن رهى كه دل دهد كاليوه را
۳۷۸۳ باز گو اى باز پر افروخته‏ * با شه و با ساعدش آموخته‏
۳۷۸۴ باز گو اى باز عنقا گير شاه‏ * اى سپاه اشكن به خود نى با سپاه‏
۳۷۸۵ امت وحدى يكى و صد هزار * باز گو اى بنده بازت را شكار
۳۷۸۶ در محل قهر اين رحمت ز چيست‏ * اژدها را دست‏دادن راه كيست‏

1168

title of 1168
۳۷۸۷ گفت من تيغ از پى حق مى‏زنم‏ * بنده‏ى حقم نه مأمور تنم‏
۳۷۸۸ شير حقم نيستم شير هوا * فعل من بر دين من باشد گوا
۳۷۸۹ ما رميت إذ رميتم در حراب‏ * من چو تيغم و آن زننده آفتاب‏
۳۷۹۰ رخت خود را من ز ره برداشتم‏ * غير حق را من عدم انگاشتم‏
۳۷۹۱ سايه‏ام من كدخدايم آفتاب‏ * حاجبم من نيستم او را حجاب‏
۳۷۹۲ من چو تيغم پر گهرهاى وصال‏ * زنده گردانم نه كشته در قتال‏
۳۷۹۳ خون نپوشد گوهر تيغ مرا * باد از جا كى برد ميغ مرا
۳۷۹۴ كه نيم كوهم ز حلم و صبر و داد * كوه را كى در ربايد تند باد
۳۷۹۵ آن كه از بادى رود از جا خسى است‏ * ز آن كه باد ناموافق خود بسى است‏
۳۷۹۶ باد خشم و باد شهوت باد آز * برد او را كه نبود اهل نماز
۳۷۹۷ كوهم و هستى من بنياد اوست‏ * ور شوم چون كاه با دم ياد اوست‏
۳۷۹۸ جز به باد او نجنبد ميل من‏ * نيست جز عشق احد سر خيل من‏
۳۷۹۹ خشم بر شاهان شه و ما را غلام‏ * خشم را هم بسته‏ام زير لگام‏
۳۸۰۰ تيغ حلمم گردن خشمم زده ست‏ * خشم حق بر من چو رحمت آمده ست‏
۳۸۰۱ غرق نورم گر چه سقفم شد خراب‏ * روضه گشتم گر چه هستم بو تراب‏
۳۸۰۲ چون در آمد علتى اندر غزا * تيغ را ديدم نهان كردن سزا
۳۸۰۳ تا احب لله آيد نام من‏ * تا كه ابغض لله آيد كام من‏
۳۸۰۴ تا كه اعطا لله آيد جود من‏ * تا كه امسك لله آيد بود من‏
۳۸۰۵ بخل من لله عطا لله و بس‏ * جمله لله‏ام نيم من آن كس‏
۳۸۰۶ و آن چه لله مى‏كنم تقليد نيست‏ * نيست تخييل و گمان جز ديد نيست‏
۳۸۰۷ ز اجتهاد و از تحرى رسته‏ام‏ * آستين بر دامن حق بسته‏ام‏
۳۸۰۸ گر همى‏پرم همى‏بينم مطار * ور همى‏گردم همى‏بينم مدار
۳۸۰۹ ور كشم بارى بدانم تا كجا * ماهم و خورشيد پيشم پيشوا
۳۸۱۰ بيش از اين با خلق گفتن روى نيست‏ * بحر را گنجايى اندر جوى نيست‏
۳۸۱۱ پست مى‏گويم به اندازه‏ى عقول‏ * عيب نبود اين بود كار رسول‏
۳۸۱۲ از غرض حرم گواهى حر شنو * كه گواهى بندگان نه ارزد دو جو
۳۸۱۳ در شريعت مر گواهى بنده را * نيست قدرى وقت دعوى و قضا
۳۸۱۴ گر هزاران بنده باشندت گواه‏ * بر نسنجد شرع ايشان را به كاه‏
۳۸۱۵ بنده‏ى شهوت بتر نزديك حق‏ * از غلام و بندگان مسترق‏
۳۸۱۶ كاين به يك لفظى شود از خواجه حر * و آن زيد شيرين و ميرد سخت مر
۳۸۱۷ بنده‏ى شهوت ندارد خود خلاص‏ * جز به فضل ايزد و انعام خاص‏
۳۸۱۸ در چهى افتاد كان را غور نيست‏ * و آن گناه اوست جبر و جور نيست‏
۳۸۱۹ در چهى انداخت او خود را كه من‏ * در خور قعرش نمى‏يابم رسن‏
۳۸۲۰ بس كنم گر اين سخن افزون شود * خود جگر چه بود كه خارا خون شود
۳۸۲۱ اين جگرها خون نشد نز سختى است‏ * غفلت و مشغولى و بد بختى است‏
۳۸۲۲ خون شود روزى كه خونش سود نيست‏ * خون شو آن وقتى كه خون مردود نيست‏
۳۸۲۳ چون گواهى بندگان مقبول نيست‏ * عدل او باشد كه بنده‏ى غول نيست‏
۳۸۲۴ گشت ارسلناك شاهد در نذر * ز آن كه بود از كون او حر ابن حر
۳۸۲۵ چون كه حرم خشم كى بندد مرا * نيست اينجا جز صفات حق در آ
۳۸۲۶ اندر آ كازاد كردت فضل حق‏ * ز آن كه رحمت داشت بر خشمش سبق‏
۳۸۲۷ اندر آ اكنون كه رستى از خطر * سنگ بودى كيميا كردت گهر
۳۸۲۸ رسته‏اى از كفر و خارستان او * چون گلى بشكفته در بستان هو
۳۸۲۹ تو منى و من توام اى محتشم‏ * تو على بودى على را چون كشم‏
۳۸۳۰ معصيت كردى به از هر طاعتى‏ * آسمان پيموده‏اى در ساعتى‏
۳۸۳۱ بس خجسته معصيت كان كرد مرد * نى ز خارى بر دمد اوراق ورد
۳۸۳۲ نى گناه عمر و قصد رسول‏ * مى‏كشيدش تا به درگاه قبول‏
۳۸۳۳ نى به سحر ساحران فرعونشان‏ * مى‏كشيد و گشت دولت عونشان‏
۳۸۳۴ گر نبودى سحرشان و آن جحود * كى كشيديشان به فرعون عنود
۳۸۳۵ كى بديدندى عصا و معجزات‏ * معصيت طاعت شد اى قوم عصات‏
۳۸۳۶ نااميدى را خدا گردن زده است‏ * چون گنه مانند طاعت آمده ست‏
۳۸۳۷ چون مبدل مى‏كند او سيئات‏ * طاعتى‏اش مى‏كند رغم وشات‏
۳۸۳۸ زين شود مرجوم شيطان رجيم‏ * و ز حسد او بطرقد گردد دو نيم‏
۳۸۳۹ او بكوشد تا گناهى پرورد * ز آن گنه ما را به چاهى آورد
۳۸۴۰ چون ببيند كان گنه شد طاعتى‏ * گردد او را نامبارك ساعتى‏
۳۸۴۱ اندر آ من در گشادم مر ترا * تف زدى و تحفه دادم مر ترا
۳۸۴۲ مر جفاگر را چنينها مى‏دهم‏ * پيش پاى چپ چه سان سر مى‏نهم‏
۳۸۴۳ پس وفاگر را چه بخشم تو بدان‏ * گنجها و ملكهاى جاودان‏

1169

title of 1169
۳۸۴۴ من چنان مردم كه بر خونى خويش‏ * نوش لطف من نشد در قهر نيش‏
۳۸۴۵ گفت پيغمبر به گوش چاكرم‏ * كاو برد روزى ز گردن اين سرم‏
۳۸۴۶ كرد آگه آن رسول از وحى دوست‏ * كه هلاكم عاقبت بر دست اوست‏
۳۸۴۷ او همى‏گويد بكش پيشين مرا * تا نيايد از من اين منكر خطا
۳۸۴۸ من همى‏گويم چو مرگ من ز تست‏ * با قضا من چون توانم حيله جست‏
۳۸۴۹ او همى‏افتد به پيشم كاى كريم‏ * مر مرا كن از براى حق دو نيم‏
۳۸۵۰ تا نيايد بر من اين انجام بد * تا نسوزد جان من بر جان خود
۳۸۵۱ من همى‏گويم برو جف القلم‏ * ز آن قلم بس سر نگون گردد علم‏
۳۸۵۲ هيچ بغضى نيست در جانم ز تو * ز آن كه اين را من نمى‏دانم ز تو
۳۸۵۳ آلت حقى تو فاعل دست حق‏ * چون زنم بر آلت حق طعن و دق‏
۳۸۵۴ گفت او پس آن قصاص از بهر چيست‏ * گفت هم از حق و آن سر خفى است‏
۳۸۵۵ گر كند بر فعل خود او اعتراض‏ * ز اعتراض خود بروياند رياض‏
۳۸۵۶ اعتراض او را رسد بر فعل خود * ز آن كه در قهر است و در لطف او احد
۳۸۵۷ اندر اين شهر حوادث مير اوست‏ * در ممالك مالك تدبير اوست‏
۳۸۵۸ آلت خود را اگر او بشكند * آن شكسته گشته را نيكو كند
۳۸۵۹ رمز ننسخ آيه او ننسها * نأت خيرا در عقب مى‏دان مها
۳۸۶۰ هر شريعت را كه حق منسوخ كرد * او گيا برد و عوض آورد ورد
۳۸۶۱ شب كند منسوخ شغل روز را * بين جمادى خرد افروز را
۳۸۶۲ باز شب منسوخ شد از نور روز * تا جمادى سوخت ز آن آتش فروز
۳۸۶۳ گر چه ظلمت آمد آن نوم و سبات‏ * نى درون ظلمت است آب حيات‏
۳۸۶۴ نى در آن ظلمت خردها تازه شد * سكته‏اى سرمايه‏ى آوازه شد
۳۸۶۵ كه ز ضدها ضدها آمد پديد * در سويدا روشنايى آفريد
۳۸۶۶ جنگ پيغمبر مدار صلح شد * صلح اين آخر زمان ز آن جنگ بد
۳۸۶۷ صد هزاران سر بريد آن دلستان‏ * تا امان يابد سر اهل جهان‏
۳۸۶۸ باغبان ز آن مى‏برد شاخ مضر * تا بيابد نخل قامتها و بر
۳۸۶۹ مى‏كند از باغ دانا آن حشيش‏ * تا نمايد باغ و ميوه خرميش‏
۳۸۷۰ مى‏كند دندان بد را آن طبيب‏ * تا رهد از درد و بيمارى حبيب‏
۳۸۷۱ بس زيادتها درون نقصهاست‏ * مر شهيدان را حيات اندر فناست‏
۳۸۷۲ چون بريده گشت حلق رزق خوار * يرزقون فرحين شد گوار
۳۸۷۳ حلق حيوان چون بريده شد به عدل‏ * حلق انسان رست و افزون گشت فضل‏
۳۸۷۴ حلق انسان چون ببرد هين ببين‏ * تا چه زايد كن قياس آن بر اين‏
۳۸۷۵ حلق ثالث زايد و تيمار او * شربت حق باشد و انوار او
۳۸۷۶ حلق ببريده خورد شربت ولى‏ * حلق از لا رسته مرده در بَلى‏
۳۸۷۷ بس كن اى دون همت كوته بنان‏ * تا كى‏ات باشد حيات جان به نان‏
۳۸۷۸ ز آن ندارى ميوه‏اى مانند بيد * كآبرو بردى پى نان سپيد
۳۸۷۹ گر ندارد صبر زين نان جان حس‏ * كيميا را گير و زر گردان تو مس‏
۳۸۸۰ جامه شويى كرد خواهى اى فلان‏ * رو مگردان از محله‏ى گازران‏
۳۸۸۱ گر چه نان بشكست مر روزه‏ى ترا * در شكسته بند پيچ و برتر آ
۳۸۸۲ چون شكسته بند آمد دست او * پس رفو باشد يقين اشكست او
۳۸۸۳ گر تو آن را بشكنى گويد بيا * تو درستش كن ندارى دست و پا
۳۸۸۴ پس شكستن حق او باشد كه او * مر شكسته گشته را داند رفو
۳۸۸۵ آن كه داند دوخت او داند دريد * هر چه را بفروخت نيكوتر خريد
۳۸۸۶ خانه را ويران كند زير و زبر * پس به يك ساعت كند معمورتر
۳۸۸۷ گر يكى سر را ببرد از بدن‏ * صد هزاران سر بر آرد در زمن‏
۳۸۸۸ گر نفرمودى قصاصى بر جناة * يا نگفتى فى القصاص آمد حيات‏
۳۸۸۹ خود كه را زهره بدى تا او ز خود * بر اسير حكم حق تيغى زند
۳۸۹۰ ز آن كه داند هر كه چشمش را گشود * كآن كشنده سخره‏ى تقدير بود
۳۸۹۱ هر كه را آن حكم بر سر آمدى‏ * بر سر فرزند هم تيغى زدى‏
۳۸۹۲ رو بترس و طعنه كم زن بر بدان‏ * پيش دام حكم عجز خود بدان‏

1170

title of 1170
۳۸۹۳ چشم آدم بر بليسى كو شقى ست‏ * از حقارت و از زيافت بنگريست‏
۳۸۹۴ خويش بينى كرد و آمد خود گزين‏ * خنده زد بر كار ابليس لعين‏
۳۸۹۵ بانگ بر زد غيرت حق كاى صفى‏ * تو نمى‏دانى ز اسرار خفى‏
۳۸۹۶ پوستين را باژگونه گر كند * كوه را از بيخ و از بن بر كند
۳۸۹۷ پرده‏ى صد آدم آن دم بر درد * صد بليس نو مسلمان آورد
۳۸۹۸ گفت آدم توبه كردم زين نظر * اين چنين گستاخ ننديشم دگر
۳۸۹۹ يا غياث المستغيثين‏ اهْدِنَا * لا افتخار بالعلوم و الغنى‏
۳۹۰۰ لا تزغ قلبا هديت بالكرم‏ * و اصرف السوء الذى خط القلم‏
۳۹۰۱ بگذران از جان ما سوء القضا * وا مبر ما را ز اخوان صفا
۳۹۰۲ تلخ‏تر از فرقت تو هيچ نيست‏ * بى‏پناهت غير پيچا پيچ نيست‏
۳۹۰۳ رخت ما هم رخت ما را راه زن‏ * جسم ما مر جان ما را جامه كن‏
۳۹۰۴ دست ما چون پاى ما را مى‏خورد * بى‏امان تو كسى جان چون برد
۳۹۰۵ ور برد جان زين خطرهاى عظيم‏ * برده باشد مايه‏ى ادبار و بيم‏
۳۹۰۶ ز آن كه جان چون واصل جانان نبود * تا ابد با خويش كور است و كبود
۳۹۰۷ چون تو ندهى راه جان خود برده گير * جان كه بى‏تو زنده باشد مرده گير
۳۹۰۸ گر تو طعنه مى‏زنى بر بندگان‏ * مر ترا آن مى‏رسد اى كامران‏
۳۹۰۹ ور تو ماه و مهر را گويى جفا * ور تو قد سرو را گويى دوتا
۳۹۱۰ ور تو چرخ و عرش را خوانى حقير * ور تو كان و بحر را گويى فقير
۳۹۱۱ آن به نسبت با كمال تو رواست‏ * ملك اكمال فناها مر تراست‏
۳۹۱۲ كه تو پاكى از خطر و ز نيستى‏ * نيستان را موجد و معنيستى‏
۳۹۱۳ آن كه رويانيد داند سوختن‏ * ز آن كه چون بدريد داند دوختن‏
۳۹۱۴ مى‏بسوزد هر خزان مر باغ را * باز روياند گل صباغ را
۳۹۱۵ كاى بسوزيده برون آ تازه شو * بار ديگر خوب و خوب آوازه شو
۳۹۱۶ چشم نرگس كور شد بازش بساخت‏ * حلق نى ببريد و بازش خود نواخت‏
۳۹۱۷ ما چو مصنوعيم و صانع نيستيم‏ * جز زبون و جز كه قانع نيستيم‏
۳۹۱۸ ما همه نفسى و نفسى مى‏زنيم‏ * گر نخوانى ما همه اهرمنيم‏
۳۹۱۹ ز آن ز اهرمن رهيدستيم ما * كه خريدى جان ما را از عمى‏
۳۹۲۰ تو عصا كش هر كه را كه زندگى است‏ * بى‏عصا و بى‏عصا كش كور چيست‏
۳۹۲۱ غير تو هر چه خوش است و ناخوش است‏ * آدمى سوز است و عين آتش است‏
۳۹۲۲ هر كه را آتش پناه و پشت شد * هم مجوسى گشت و هم زردشت شد
۳۹۲۳ كل شي‏ء ما خلا اللَّه باطل‏ * إن فضل اللَّه غيم هاطل‏

1171

title of 1171
۳۹۲۴ باز رو سوى على و خونى‏اش‏ * و آن كرم با خونى و افزونى‏اش‏
۳۹۲۵ گفت دشمن را همى‏مى‏بينم به چشم‏ * روز و شب بر وى ندارم هيچ خشم‏
۳۹۲۶ ز آنكه مرگم همچو من خوش آمده ست‏ * مرگ من در بعث چنگ اندر زده ست‏
۳۹۲۷ مرگ بى‏مرگى بود ما را حلال‏ * برگ بى‏برگى بود ما را نوال‏
۳۹۲۸ ظاهرش مرگ و به باطن زندگى‏ * ظاهرش ابتر نهان پايندگى‏
۳۹۲۹ در رحم زادن جنين را رفتن است‏ * در جهان او را ز نو بشكفتن است‏
۳۹۳۰ چون مرا سوى اجل عشق و هواست‏ * نهى‏ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ‏ مراست‏
۳۹۳۱ ز آنكه نهى از دانه‏ى شيرين بود * تلخ را خود نهى حاجت كى شود
۳۹۳۲ دانه‏اى كه تلخ باشد مغز و پوست‏ * تلخى و مكروهى‏اش خود نهى اوست‏
۳۹۳۳ دانه‏ى مردن مرا شيرين شده ست‏ * بل هم احياء پى من آمده ست‏
۳۹۳۴ اقتلوني يا ثقاتي لائما * إن في قتلي حياتي دايما
۳۹۳۵ إن في موتي حياتي يا فتى‏ * كم أفارق موطني حتى متى‏
۳۹۳۶ فرقتي لو لم تكن في ذا السكون‏ * لم يقل‏ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‏
۳۹۳۷ راجع آن باشد كه باز آيد به شهر * سوى وحدت آيد از تفريق دهر

1172

title of 1172
۳۹۳۸ باز آمد كاى على زودم بكش‏ * تا نبينم آن دم و وقت ترش‏
۳۹۳۹ من حلالت مى‏كنم خونم بريز * تا نبيند چشم من آن رستخيز
۳۹۴۰ گفتم ار هر ذره‏اى خونى شود * خنجر اندر كف به قصد تو رود
۳۹۴۱ يك سر مو از تو نتواند بريد * چون قلم بر تو چنان خطى كشيد
۳۹۴۲ ليك بى‏غم شو شفيع تو منم‏ * خواجه‏ى روحم نه مملوك تنم‏
۳۹۴۳ پيش من اين تن ندارد قيمتى‏ * بى‏تن خويشم فتى ابن الفتى‏
۳۹۴۴ خنجر و شمشير شد ريحان من‏ * مرگ من شد بزم و نرگسدان من‏
۳۹۴۵ آن كه او تن را بدين سان پى كند * حرص ميرى و خلافت كى كند
۳۹۴۶ ز آن به ظاهر كوشد اندر جاه و حكم‏ * تا اميران را نمايد راه و حكم‏
۳۹۴۷ تا اميرى را دهد جانى دگر * تا دهد نخل خلافت را ثمر

1173

title of 1173
۳۹۴۸ جهد پيغمبر به فتح مكه هم‏ * كى بود در حب دنيا متهم‏
۳۹۴۹ آن كه او از مخزن هفت آسمان‏ * چشم و دل بر بست روز امتحان‏
۳۹۵۰ از پى نظاره‏ى او حور و جان‏ * پر شده آفاق هر هفت آسمان‏
۳۹۵۱ خويشتن آراسته از بهر او * خود و را پرواى غير دوست كو
۳۹۵۲ آن چنان پر گشته از اجلال حق‏ * كه در او هم ره نيابد آل حق‏
۳۹۵۳ لا يسع فينا نبي مرسل‏ * و الملك و الروح ايضا فاعقلوا
۳۹۵۴ گفت ما زاغيم همچون زاغ نه‏ * مست صباغيم مست باغ نه‏
۳۹۵۵ چون كه مخزنهاى افلاك و عقول‏ * چون خسى آمد بر چشم رسول‏
۳۹۵۶ پس چه باشد مكه و شام و عراق‏ * كه نمايد او نبرد و اشتياق‏
۳۹۵۷ آن گمان بر وى ضمير بد كند * كه قياس از جهل و حرص خود كند
۳۹۵۸ آبگينه‏ى زرد چون سازى نقاب‏ * زرد بينى جمله نور آفتاب‏
۳۹۵۹ بشكن آن شيشه‏ى كبود و زرد را * تا شناسى گرد را و مرد را
۳۹۶۰ گرد فارس گرد سر افراشته‏ * گرد را تو مرد حق پنداشته‏
۳۹۶۱ گرد ديد ابليس و گفت اين فرع طين‏ * چون فزايد بر من آتش جبين‏
۳۹۶۲ تا تو مى‏بينى عزيزان را بشر * دان كه ميراث بليس است آن نظر
۳۹۶۳ گر نه فرزند بليسى اى عنيد * پس به تو ميراث آن سگ چون رسيد
۳۹۶۴ من نيم سگ شير حقم حق پرست‏ * شير حق آن است كز صورت برست‏
۳۹۶۵ شير دنيا جويد اشكارى و برگ‏ * شير مولى جويد آزادى و مرگ‏
۳۹۶۶ چون كه اندر مرگ بيند صد وجود * همچو پروانه بسوزاند وجود
۳۹۶۷ شد هواى مرگ طوق صادقان‏ * كه جهودان را بد اين دم امتحان‏
۳۹۶۸ در نبى فرمود كاى قوم يهود * صادقان را مرگ باشد گنج و سود
۳۹۶۹ همچنان كه آرزوى سود هست‏ * آرزوى مرگ بردن ز آن به است‏
۳۹۷۰ اى جهودان بهر ناموس كسان‏ * بگذرانيد اين تمنا بر زبان‏
۳۹۷۱ يك جهودى اين قدر زهره نداشت‏ * چون محمد اين علم را بر فراشت‏
۳۹۷۲ گفت اگر رانيد اين را بر زبان‏ * يك يهودى خود نماند در جهان‏
۳۹۷۳ پس يهودان مال بردند و خراج‏ * كه مكن رسوا تو ما را اى سراج‏
۳۹۷۴ اين سخن را نيست پايانى پديد * دست با من ده چو چشمت دوست ديد

1174

title of 1174
۳۹۷۵ گفت امير المؤمنين با آن جوان‏ * كه به هنگام نبرد اى پهلوان‏
۳۹۷۶ چون خدو انداختى در روى من‏ * نفس جنبيد و تبه شد خوى من‏
۳۹۷۷ نيم بهر حق شد و نيمى هوا * شركت اندر كار حق نبود روا
۳۹۷۸ تو نگاريده‏ى كف مولاستى‏ * آن حقى كرده‏ى من نيستى‏
۳۹۷۹ نقش حق را هم به امر حق شكن‏ * بر زجاجه‏ى دوست سنگ دوست زن‏
۳۹۸۰ گبر اين بشنيد و نورى شد پديد * در دل او تا كه زنارى بريد
۳۹۸۱ گفت من تخم جفا مى‏كاشتم‏ * من ترا نوعى دگر پنداشتم‏
۳۹۸۲ تو ترازوى احد خو بوده‏اى‏ * بل زبانه‏ى هر ترازو بوده‏اى‏
۳۹۸۳ تو تبار و اصل و خويشم بوده‏اى‏ * تو فروغ شمع كيشم بوده‏اى‏
۳۹۸۴ من غلام آن چراغ چشم جو * كه چراغت روشنى پذرفت از او
۳۹۸۵ من غلام موج آن درياى نور * كه چنين گوهر بر آرد در ظهور
۳۹۸۶ عرضه كن بر من شهادت را كه من‏ * مر ترا ديدم سرافراز زمن‏
۳۹۸۷ قرب پنجه كس ز خويش و قوم او * عاشقانه سوى دين كردند رو
۳۹۸۸ او به تيغ حلم چندين حلق را * وا خريد از تيغ و چندين خلق را
۳۹۸۹ تيغ حلم از تيغ آهن تيزتر * بل ز صد لشكر ظفر انگيزتر
۳۹۹۰ اى دريغا لقمه‏اى دو خورده شد * جوشش فكرت از آن افسرده شد
۳۹۹۱ گندمى خورشيد آدم را كسوف‏ * چون ذنب شعشاع بدرى را خسوف‏
۳۹۹۲ اينت لطف دل كه از يك مشت گل‏ * ماه او چون مى‏شود پروين گسل‏
۳۹۹۳ نان چو معنى بود خوردش سود بود * چون كه صورت گشت انگيزد جحود
۳۹۹۴ همچو خار سبز كاشتر مى‏خورد * ز ان خورش صد نفع و لذت مى‏برد
۳۹۹۵ چون كه آن سبزيش رفت و خشك گشت‏ * چون همان را مى‏خورد اشتر ز دشت‏
۳۹۹۶ مى‏دراند كام و لنجش اى دريغ‏ * كان چنان ورد مربى گشت تيغ‏
۳۹۹۷ نان چو معنى بود بود آن خار سبز * چون كه صورت شد كنون خشك است و گبز
۳۹۹۸ تو بد آن عادت كه او را پيش از اين‏ * خورده بودى اى وجود نازنين‏
۳۹۹۹ بر همان بو مى‏خورى اين خشك را * بعد از آن كاميخت معنى با ثرى‏
۴۰۰۰ گشت خاك آميز و خشك و گوشت بر * ز آن گياه اكنون بپرهيز اى شتر
۴۰۰۱ سخت خاك آلود مى‏آيد سخن‏ * آب تيره شد سر چه بند كن‏
۴۰۰۲ تا خدايش باز صاف و خوش كند * او كه تيره كرد هم صافش كند
۴۰۰۳ صبر آرد آرزو را نه شتاب‏ * صبر كن و الله اعلم بالصواب‏