vol.2

2001

title of 2001
۱ مدتى این مثنوى تاخیر شد * مهلتى بایست تا خون شیر شد
۲ تا نزاید بخت نو فرزند نو * خون، نگردد شیر شیرین خوش شنو
۲(۲) تا نزاید بخت نو فرزند نو dummy * خون، نگردد شیر شیرین خوش شنو
۳ چون ضیاء الحق حسام الدین عنان‏ * باز گردانید ز اوج آسمان‏
۴ چون به معراج حقایق رفته بود * بى‏بهارش غنچه‏ها نشکفته بود
۵ چون ز دریا سوى ساحل باز گشت‏ * چنگ شعر مثنوى با ساز گشت‏
۶ مثنوى که صیقل ارواح بود * باز گشتش روز استفتاح بود
۷ مطلع تاریخ این سودا و سود * سال اندر ششصد و شصت و دو بود
۸ بلبلى ز ینجا برفت و باز گشت‏ * بهر صید این معانى باز گشت‏
۹ ساعد شه مسکن این باز باد * تا ابد بر خلق این در باز باد
۱۰ آفت این در هوا و شهوت است‏ * ور نه اینجا شربت اندر شربت است‏
۱۱ این دهان بر بند تا بینى عیان‏ * چشم بند آن جهان حلق و دهان‏
۱۲ اى دهان تو خود دهانه‏ى دوزخى‏ * وى جهان تو بر مثال برزخى‏
۱۳ نور باقى پهلوى دنیاى دون‏ * شیر صافى پهلوى جوهاى خون‏
۱۴ چون در او گامى زنى بى‏احتیاط * شیر تو خون مى‏شود از اختلاط
۱۵ یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس‏ * شد فراق صدر جنت طوق نفس‏
۱۶ همچو دیو از وى فرشته مى‏گریخت‏ * بهر نانى چند آب چشم ریخت‏
۱۷ گر چه یک مو بد گنه کاو جسته بود * لیک آن مو در دو دیده رسته بود
۱۸ بود آدم دیده‏ى نور قدیم‏ * موى در دیده بود کوه عظیم‏
۱۹ گر در آن آدم بکردى مشورت‏ * در پشیمانى نگفتى معذرت‏
۲۰ ز آن که با عقلى چو عقلى جفت شد * مانع بد فعلى و بد گفت شد
۲۱ نفس با نفس دگر چون یار شد * عقل جزوى عاطل و بى‏کار شد
۲۲ چون ز تنهایى تو نومیدى شوى‏ * زیر سایه‏ى یار خورشیدى شوى‏
۲۳ رو بجو یار خدایى را تو زود * چون چنان کردى خدا یار تو بود
۲۴ آن که در خلوت نظر بر دوخته ست‏ * آخر آن را هم ز یار آموخته ست‏
۲۵ خلوت از اغیار باید نه ز یار * پوستین بهر دى آمد نه بهار
۲۶ عقل با عقل دگر دو تا شود * نور افزون گشت و ره پیدا شود
۲۷ نفس با نفس دگر خندان شود * ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود
۲۸ یار چشم تست اى مرد شکار * از خس و خاشاک او را پاک دار
۲۹ هین به جاروب زبان گردى مکن‏ * چشم را از خس ره آوردى مکن‏
۳۰ چون که مومن آینه‏ى مومن بود * روى او ز آلودگى ایمن بود
۳۱ یار آیینه ست جان را در حزن‏ * در رخ آیینه‏اى جان دم مزن‏
۳۲ تا نپوشد روى خود را در دمت‏ * دم فرو خوردن بباید هر دمت‏
۳۳ کم ز خاکى چون که خاکى یار یافت‏ * از بهارى صد هزار انوار یافت‏
۳۴ آن درختى کاو شود با یار جفت‏ * از هواى خوش ز سر تا پا شکفت‏
۳۵ در خزان چون دید او یار خلاف‏ * در کشید او رو و سر زیر لحاف‏
۳۶ گفت یار بد بلا آشفتن است‏ * چون که او آمد طریقم خفتن است‏
۳۷ پس بخسبم باشم از اصحاب کهف‏ * به ز دقیانوس باشد خواب کهف‏
۳۸ یقظه شان مصروف دقیانوس بود * خوابشان سرمایه‏ى ناموس بود
۳۹ خواب بیدارى ست چون با دانش است‏ * واى بیدارى که با نادان نشست‏
۴۰ چون که زاغان خیمه بر بهمن زدند * بلبلان پنهان شدند و تن زدند
۴۱ ز آنکه بى‏گل‏زار بلبل خامش است‏ * غیبت خورشید بیدارى کش است‏
۴۲ آفتابا ترک این گلشن کنى‏ * تا که تحت الارض را روشن کنى‏
۴۳ آفتاب معرفت را نقل نیست‏ * مشرق او غیر جان و عقل نیست‏
۴۴ خاصه خورشید کمالى کان سرى ست‏ * روز و شب کردار او روشنگرى ست‏
۴۵ مطلع شمس آى گر اسکندرى‏ * بعد از آن هر جا روى نیکوفرى‏
۴۶ بعد از آن هر جا روى مشرق شود * شرقها بر مغربت عاشق شود
۴۷ حس خفاشت سوى مغرب دوان‏ * حس در پاشت سوى مشرق روان‏
۴۸ راه حس راه خران است اى سوار * اى خران را تو مزاحم شرم دار
۴۹ پنج حسى هست جز این پنج حس‏ * آن چو زر سرخ و این حسها چو مس‏
۵۰ اندر آن بازار کایشان ماهرند * حس مس را چون حس زر کى خرند
۵۱ حس ابدان قوت ظلمت مى‏خورد * حس جان از آفتابى مى‏چرد
۵۲ اى ببرده رخت حسها سوى غیب‏ * دست چون موسى برون آور ز جیب‏
۵۳ اى صفاتت آفتاب معرفت‏ * و آفتاب چرخ بند یک صفت‏
۵۴ گاه خورشید و گهى دریا شوى‏ * گاه کوه قاف و گه عنقا شوى‏
۵۵ تو نه این باشى نه آن در ذات خویش‏ * اى فزون از وهمها و ز بیش بیش‏
۵۶ روح با علم است و با عقل است یار * روح را با تازى و ترکى چه کار
۵۷ از تو اى بى‏نقش با چندین صور * هم مشبه هم موحد خیره‏سر
۵۸ گه مشبه را موحد مى‏کند * گه موحد را صور ره مى‏زند
۵۹ گه ترا گوید ز مستى بو الحسن‏ * یا صغیر السن یا رطب البدن‏
۶۰ گاه نقش خویش ویران مى‏کند * از پى تنزیه جانان مى‏کند
۶۱ چشم حس را هست مذهب اعتزال‏ * دیده‏ى عقل است سنى در وصال‏
۶۲ سخره‏ى حس‏اند اهل اعتزال‏ * خویش را سنى نمایند از ضلال‏
۶۳ هر که در حس ماند او معتزلى ست‏ * گر چه گوید سنیم از جاهلى ست‏
۶۴ هر که بیرون شد ز حس سنى وى است‏ * اهل بینش چشم عقل خوش پى است‏
۶۵ گر بدیدى حس حیوان شاه را * پس بدیدى گاو و خر اللَّه را
۶۶ گر نبودى حس دیگر مر ترا * جز حس حیوان ز بیرون هوا
۶۷ پس بنى آدم مکرم کى بدى‏ * کى به حس مشترک محرم شدى‏
۶۸ نامصور یا مصور گفتنت‏ * باطل آمد بى‏ز صورت رستنت‏
۶۹ نامصور یا مصور پیش اوست‏ * کاو همه مغز است و بیرون شد ز پوست‏
۷۰ گر تو کورى نیست بر اعمى حرج‏ * ور نه رو کالصبر مفتاح الفرج‏
۷۱ پرده‏هاى دیده را داروى صبر * هم بسوزد هم بسازد شرح صدر
۷۲ آینه‏ى دل چون شود صافى و پاک‏ * نقشها بینى برون از آب و خاک‏
۷۳ هم ببینى نقش و هم نقاش را * فرش دولت را و هم فراش را
۷۴ چون خلیل آمد خیال یار من‏ * صورتش بت معنى او بت شکن‏
۷۵ شکر یزدان را که چون شد او پدید * در خیالش جان خیال خود بدید
۷۶ خاک درگاهت دلم را مى‏فریفت‏ * خاک بر وى کاو ز خاکت مى‏شکیفت‏
۷۷ گفتم ار خوبم پذیرم این از او * ور نه خود خندید بر من زشت رو
۷۸ چاره آن باشد که خود را بنگرم‏ * ور نه او خندد مرا من کى خرم‏
۷۹ او جمیل است و محب للجمال‏ * کى جوان نو گزیند پیر زال‏
۸۰ خوب خوبى را کند جذب این بدان‏ * طیبات و طیبین بر وى بخوان‏
۸۱ در جهان هر چیز چیزى جذب کرد * گرم گرمى را کشید و سرد سرد
۸۲ قسم باطل باطلان را مى‏کشند * باقیان از باقیان هم سر خوشند
۸۳ ناریان مر ناریان را جاذب‏اند * نوریان مر نوریان را طالب‏اند
۸۴ چشم چون بستى ترا تاسه گرفت‏ * نور چشم از نور روزن کى شکفت‏
۸۵ تاسه‏ى تو جذب نور چشم بود * تا بپیوندد به نور روز زود
۸۶ چشم باز ار تاسه گیرد مر ترا * دان که چشم دل ببستى بر گشا
۸۷ آن تقاضاى دو چشم دل شناس‏ * کاو همى‏جوید ضیاى بى‏قیاس‏
۸۸ چون فراق آن دو نور بى‏ثبات‏ * تاسه آوردت گشادى چشمهات‏
۸۹ پس فراق آن دو نور پایدار * تاسه مى‏آرد مر آن را پاس دار
۹۰ او چو مى‏خواند مرا من بنگرم‏ * لایق جذب‏ام و یا بد پیکرم‏
۹۱ گر لطیفى زشت را در پى کند * تسخرى باشد که او بر وى کند
۹۲ کى ببینم روى خود را اى عجب‏ * تا چه رنگم همچو روزم یا چو شب‏
۹۳ نقش جان خویش مى‏جستم بسى‏ * هیچ مى‏ننمود نقشم از کسى‏
۹۴ گفتم آخر آینه از بهر چیست‏ * تا بداند هر کسى کاو چیست و کیست‏
۹۵ آینه‏ى آهن براى پوستهاست‏ * آینه‏ى سیماى جان سنگین بهاست‏
۹۶ آینه‏ى جان نیست الا روى یار * روى آن یارى که باشد ز آن دیار
۹۷ گفتم اى دل آینه‏ى کلى بجو * رو به دریا کار برناید به جو
۹۸ زین طلب بنده به کوى تو رسید * درد مریم را به خرما بن کشید
۹۹ دیده‏ى تو چون دلم را دیده شد * این دل نادیده غرق دیده شد
۱۰۰ آینه‏ى کلى ترا دیدم ابد * دیدم اندر چشم تو من نقش خود
۱۰۱ گفتم آخر خویش را من یافتم‏ * در دو چشمش راه روشن یافتم‏
۱۰۲ گفت وهمم کان خیال تست هان‏ * ذات خود را از خیال خود بدان‏
۱۰۳ نقش من از چشم تو آواز داد * که منم تو تو منى در اتحاد
۱۰۴ کاندر این چشم منیر بى‏زوال‏ * از حقایق راه کى یابد خیال‏
۱۰۵ در دو چشم غیر من تو نقش خود * گر ببینى آن خیالى دان و رد
۱۰۶ ز آن که سرمه‏ى نیستى در مى‏کشد * باده از تصویر شیطان مى‏چشد
۱۰۷ چشمشان خانه‏ى خیال است و عدم‏ * نیستها را هست بیند لاجرم‏
۱۰۸ چشم من چون سرمه دید از ذو الجلال‏ * خانه‏ى هستى است نه خانه‏ى خیال‏
۱۰۹ تا یکى مو باشد از تو پیش چشم‏ * در خیالت گوهرى باشد چو یشم‏
۱۱۰ یشم را آن گه شناسى از گهر * کز خیال خود کنى کلى عبر
۱۱۱ یک حکایت بشنو اى گوهر شناس‏ * تا بدانى تو عیان را از قیاس‏
۱۱۲ ماه روزه گشت در عهد عمر * بر سر کوهى دویدند آن نفر

2002

title of 2002
۱۱۳ تا هلال روزه را گیرند فال‏ * آن یکى گفت اى عمر اینک هلال‏
۱۱۴ چون عمر بر آسمان مه را ندید * گفت کاین مه از خیال تو دمید
۱۱۵ ور نه من بیناترم افلاک را * چون نمى‏بینم هلال پاک را
۱۱۶ گفت تر کن دست و بر ابرو بمال‏ * آن گهان تو بر نگر سوى هلال‏
۱۱۷ چون که او تر کرد ابرو مه ندید * گفت اى شه نیست مه شد ناپدید
۱۱۸ گفت آرى موى ابرو شد کمان‏ * سوى تو افکند تیرى از گمان‏
۱۱۹ چون یکى مو کج شد او را راه زد * تا به دعوى لاف دید ماه زد
۱۲۰ موى کج چون پرده‏ى گردون بود * چون همه اجزات کج شد چون بود
۱۲۱ راست کن اجزات را از راستان‏ * سر مکش اى راست رو ز آن آستان‏
۱۲۲ هم ترازو را ترازو راست کرد * هم ترازو را ترازو کاست کرد
۱۲۳ هر که با ناراستان هم سنگ شد * در کمى افتاد و عقلش دنگ شد
۱۲۴ رو أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ باش‏ * خاک بر دل دارى اغیار پاش‏
۱۲۵ بر سر اغیار چون شمشیر باش‏ * هین مکن روباه بازى شیر باش‏
۱۲۶ تا ز غیرت از تو یاران نگسلند * ز آنکه آن خاران عدوى این گلند
۱۲۷ آتش اندر زن به گرگان چون سپند * ز آن که آن گرگان عدوى یوسفند
۱۲۸ جان بابا گویدت ابلیس هین‏ * تا به دم بفریبدت دیو لعین‏
۱۲۹ این چنین تلبیس با بابات کرد * آدمى را این سیه رخ مات کرد
۱۳۰ بر سر شطرنج چست است این غراب‏ * تو مبین بازى به چشم نیم خواب‏
۱۳۱ ز آن که فرزین بندها داند بسى‏ * که بگیرد در گلویت چون خسى‏
۱۳۲ در گلو ماند خس او سالها * چیست آن خس مهر جاه و مالها
۱۳۳ مال خس باشد چو هست اى بى‏ثبات‏ * در گلویت مانع آب حیات‏
۱۳۴ گر برد مالت عدوى پر فنى‏ * ره زنى را برده باشد ره زنى‏

2003

title of 2003
۱۳۵ دزدکى از مارگیرى مار برد * ز ابلهى آن را غنیمت مى‏شمرد
۱۳۶ وارهید آن مارگیر از زخم مار * مار کشت آن دزد او را زار زار
۱۳۷ مارگیرش دید پس بشناختش‏ * گفت از جان مار من پرداختش‏
۱۳۸ در دعا مى‏خواستى جانم از او * کش بیابم مار بستانم از او
۱۳۹ شکر حق را کان دعا مردود شد * من زیان پنداشتم آن سود شد
۱۴۰ بس دعاها کان زیان است و هلاک‏ * وز کرم مى‏نشنود یزدان پاک‏

2004

title of 2004

2005

title of 2005

2006

title of 2006

2007

title of 2007

2008

title of 2008

2009

title of 2009

2010

title of 2010

2011

title of 2011

2012

title of 2012

2013

title of 2013

2014

title of 2014

2015

title of 2015

2016

title of 2016

2017

title of 2017

2018

title of 2018

2019

title of 2019

2020

title of 2020

2021

title of 2021

2022

title of 2022

2023

title of 2023

2024

title of 2024

2025

title of 2025

2026

title of 2026

2027

title of 2027

2028

title of 2028

2029

title of 2029

2030

title of 2030

2031

title of 2031

2032

title of 2032

2033

title of 2033

2034

title of 2034

2035

title of 2035

2036

title of 2036

2037

title of 2037

2038

title of 2038

2039

title of 2039

2040

title of 2040

2041

title of 2041

2042

title of 2042

2043

title of 2043

2044

title of 2044

2045

title of 2045

2046

title of 2046

2047

title of 2047

2048

title of 2048

2049

title of 2049

2050

title of 2050

2051

title of 2051

2052

title of 2052

2053

title of 2053

2054

title of 2054

2055

title of 2055

2056

title of 2056

2057

title of 2057

2058

title of 2058

2059

title of 2059

2060

title of 2060

2061

title of 2061

2062

title of 2062

2063

title of 2063

2064

title of 2064

2065

title of 2065

2066

title of 2066

2067

title of 2067

2068

title of 2068

2069

title of 2069

2070

title of 2070

2071

title of 2071

2072

title of 2072

2073

title of 2073

2074

title of 2074

2075

title of 2075

2076

title of 2076

2077

title of 2077

2078

title of 2078

2079

title of 2079

2080

title of 2080

2081

title of 2081

2082

title of 2082

2083

title of 2083

2084

title of 2084

2085

title of 2085

2086

title of 2086

2087

title of 2087

2088

title of 2088

2089

title of 2089

2090

title of 2090

2091

title of 2091

2092

title of 2092

2093

title of 2093

2094

title of 2094

2095

title of 2095

2096

title of 2096

2097

title of 2097

2098

title of 2098

2099

title of 2099

2100

title of 2100

2101

title of 2101

2102

title of 2102