vol.2

Qūniyah Nicholson both

block:2023

title of 2023
۱۲۲۷Nهمچو آن شخص درشت خوش سخن * در میان ره نشاند او خار بن
۱۲۲۸Nره گذریانش ملامت‌گر شدند * بس بگفتندش بکن این را نکند
۱۲۲۹Nهر دمی آن خار بن افزون شدی * پای خلق از زخم آن پر خون شدی
۱۲۳۰Nجامه‌های خلق بدریدی ز خار * پای درویشان بخستی زار زار
۱۲۳۱Nچون به جد حاکم بدو گفت این بکن * گفت آری بر کنم روزیش من
۱۲۳۲Nمدتی فردا و فردا وعده داد * شد درخت خار او محکم نهاد
۱۲۳۳Nگفت روزی حاکمش ای وعده کژ * پیش آ در کار ما واپس مغز
۱۲۳۴Nگفت الایام یا عم بیننا * گفت عجل لا تماطل دیننا
۱۲۳۵Nتو که می‌گویی که فردا این بدان * که به هر روزی که می‌آید زمان
۱۲۳۶Nآن درخت بد جوان‌تر می‌شود * وین کننده پیر و مضطر می‌شود
۱۲۳۷Nخار بن در قوت و برخاستن * خار کن در پیری و در کاستن
۱۲۳۸Nخار بن هر روز و هر دم سبز و تر * خار کن هر روز زار و خشکتر
۱۲۳۹Nاو جوانتر می‌شود تو پیرتر * زود باش و روزگار خود مبر
۱۲۴۰Nخار بن دان هر یکی خوی بدت * بارها در پای خار آخر زدت
۱۲۴۱Nبارها از خوی خود خسته شدی * حس نداری سخت بی‌حس آمدی
۱۲۴۲Nگر ز خسته گشتن دیگر کسان * که ز خلق زشت تو هست آن رسان
۱۲۴۳Nغافلی باری ز زخم خود نه‌ای * تو عذاب خویش و هر بیگانه‌ای
۱۲۴۴Nیا تبر برگیر و مردانه بزن * تو علی‌وار این در خیبر بکن
۱۲۴۵Nیا به گلبن وصل کن این خار را * وصل کن با نار نور یار را
۱۲۴۶Nتا که نور او کشد نار تو را * وصل او گلشن کند خار تو را
۱۲۴۷Nتو مثال دوزخی او مومن است * کشتن آتش به مومن ممکن است
۱۲۴۸Nمصطفی فرمود از گفت جحیم * کاو به مومن لابه گر گردد ز بیم
۱۲۴۹Nگویدش بگذر ز من ای شاه زود * هین که نورت سوز نارم را ربود
۱۲۵۰Nپس هلاک نار نور مومن است * ز انکه بی‌ضد دفع ضد لا یمکن است
۱۲۵۱Nنار ضد نور باشد روز عدل * کان ز قهر انگیخته شد این ز فضل
۱۲۵۲Nگر همی‌خواهی تو دفع شر نار * آب رحمت بر دل آتش گمار
۱۲۵۳Nچشمه‌ی آن آب رحمت مومن است * آب حیوان روح پاک محسن است
۱۲۵۴Nبس گریزان است نفس تو از او * ز انکه تو از آتشی او آب جو
۱۲۵۵Nز آب آتش ز آن گریزان می‌شود * کاتشش از آب ویران می‌شود
۱۲۵۶Nحس و فکر تو همه از آتش است * حس شیخ و فکر او نور خوش است
۱۲۵۷Nآب نور او چو بر آتش چکد * چک چک از آتش بر آید بر جهد
۱۲۵۸Nچون کند چک چک تو گویش مرگ و درد * تا شود این دوزخ نفس تو سرد
۱۲۵۹Nتا نسوزد او گلستان تو را * تا نسوزد عدل و احسان تو را
۱۲۶۰Nبعد از آن چیزی که کاری بر دهد * لاله و نسرین و سیسنبر دهد
۱۲۶۱Nباز پهنا می‌رویم از راه راست * باز گرد ای خواجه راه ما کجاست
۱۲۶۲Nاندر آن تقریر بودیم ای حسود * که خرت لنگ است و منزل دور زود
۱۲۶۳Nسال بی‌گه گشت وقت کشت نی * جز سیه رویی و فعل زشت نی
۱۲۶۴Nکرم در بیخ درخت تن فتاد * بایدش بر کند و در آتش نهاد
۱۲۶۵Nهین و هین ای راه رو بی‌گاه شد * آفتاب عمر سوی چاه شد
۱۲۶۶Nاین دو روزک را که زورت هست زود * پیر افشانی بکن از راه جود
۱۲۶۷Nاین قدر تخمی که مانده ستت بباز * تا بروید زین دو دم عمر دراز
۱۲۶۸Nتا نمرده ست این چراغ با گهر * هین فتیله‌اش ساز و روغن زودتر
۱۲۶۹Nهین مگو فردا که فرداها گذشت * تا به کلی نگذرد ایام کشت
۱۲۷۰Nپند من بشنو که تن بند قوی است * کهنه بیرون کن گرت میل نوی است
۱۲۷۱Nلب ببند و کف پر زر بر گشا * بخل تن بگذار و پیش آور سخا
۱۲۷۲Nترک شهوتها و لذتها سخاست * هر که در شهوت فرو شد بر نخاست
۱۲۷۳Nاین سخا شاخی است از سرو بهشت * وای او کز کف چنین شاخی بهشت
۱۲۷۴Nعروة الوثقی است این ترک هوا * بر کشد این شاخ جان را بر سما
۱۲۷۵Nتا برد شاخ سخا ای خوب کیش * مر ترا بالا کشان تا اصل خویش
۱۲۷۶Nیوسف حسنی و این عالم چو چاه * وین رسن صبر است بر امر اله
۱۲۷۷Nیوسفا آمد رسن در زن دو دست * از رسن غافل مشو بی‌گه شده ست
۱۲۷۸Nحمد لله کین رسن آویختند * فضل و رحمت را بهم آمیختند
۱۲۷۹Nتا ببینی عالم جان جدید * عالم بس آشکار ناپدید
۱۲۸۰Nاین جهان نیست چون هستان شده * و آن جهان هست بس پنهان شده
۱۲۸۱Nخاک بر باد است و بازی می‌کند * کژنمایی پرده سازی می‌کند
۱۲۸۲Nاینکه بر کار است بی‌کار است و پوست * و انکه پنهان است مغز و اصل اوست
۱۲۸۳Nخاک همچون آلتی در دست باد * باد را دان عالی و عالی نژاد
۱۲۸۴Nچشم خاکی را به خاک افتد نظر * باد بین چشمی بود نوعی دگر
۱۲۸۵Nاسب داند اسب را کاو هست یار * هم سواری داند احوال سوار
۱۲۸۶Nچشم حس اسب است و نور حق سوار * بی‌سواره اسب خود ناید به کار
۱۲۸۷Nپس ادب کن اسب را از خوی بد * ور نه پیش شاه باشد اسب رد
۱۲۸۸Nچشم اسب از چشم شه رهبر بود * چشم او بی‌چشم شه مضطر بود
۱۲۸۹Nچشم اسبان جز گیاه و جز چرا * هر کجا خوانی بگوید نه چرا
۱۲۹۰Nنور حق بر نور حس راکب شود * آن گهی جان سوی حق راغب شود
۱۲۹۱Nاسب بی‌راکب چه داند رسم راه * شاه باید تا بداند شاه راه
۱۲۹۲Nسوی حسی رو که نورش راکب است * حس را آن نور نیکو صاحب است
۱۲۹۳Nنور حس را نور حق تزیین بود * معنی‌ نُورٌ عَلی‌ نُورٍ این بود
۱۲۹۴Nنور حسی می‌کشد سوی ثری * نور حقش می‌برد سوی علی
۱۲۹۵Nز انکه محسوسات دونتر عالمی است * نور حق دریا و حس چون شبنمی است
۱۲۹۶Nلیک پیدا نیست آن راکب بر او * جز به آثار و به گفتار نکو
۱۲۹۷Nنور حسی کاو غلیظ است و گران * هست پنهان در سواد دیده‌گان
۱۲۹۸Nچون که نور حس نمی‌بینی ز چشم * چون ببینی نور آن دینی ز چشم
۱۲۹۹Nنور حس با این غلیظی مختفی است * چون خفی نبود ضیایی کان صفی است
۱۳۰۰Nاین جهان چون خس به دست باد غیب * عاجزی پیش گرفت و داد غیب
۱۳۰۱Nگه بلندش می‌کند گاهیش پست * گه درستش می‌کند گاهی شکست
۱۳۰۲Nگه یمینش می‌برد گاهی یسار * گه گلستانش کند گاهیش خار
۱۳۰۳Nدست پنهان و قلم بین خط گزار * اسب در جولان و ناپیدا سوار
۱۳۰۴Nتیر پران بین و ناپیدا کمان * جانها پیدا و پنهان جان جان
۱۳۰۵Nتیر را مشکن که این تیر شهی است * تیر پرتابی ز شصت آگهی است
۱۳۰۶Nما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ‌ گفت حق * کار حق بر کارها دارد سبق
۱۳۰۷Nخشم خود بشکن تو مشکن تیر را * چشم خشمت خون شمارد شیر را
۱۳۰۸Nبوسه ده بر تیر و پیش شاه بر * تیر خون آلود از خون تو تر
۱۳۰۹Nآن چه پیدا عاجز و بسته و زبون * و آن چه ناپیدا چنان تند و حرون
۱۳۱۰Nما شکاریم این چنین دامی کراست * گوی چوگانیم چوگانی کجاست
۱۳۱۱Nمی‌درد می‌دوزد این خیاط کو * می‌دمد می‌سوزد این نفاط کو
۱۳۱۲Nساعتی کافر کند صدیق را * ساعتی زاهد کند زندیق را
۱۳۱۳Nز انکه مخلص در خطر باشد ز دام * تا ز خود خالص نگردد او تمام
۱۳۱۴Nز انکه در راهست و ره زن بی‌حد است * آن رهد کاو در امان ایزد است
۱۳۱۵Nآینه‌ی خالص نگشت او مخلص است * مرغ را نگرفته است او مقنص است
۱۳۱۶Nچون که مخلص گشت مخلص باز رست * در مقام امن رفت و برد دست
۱۳۱۷Nهیچ آیینه دگر آهن نشد * هیچ نانی گندم خرمن نشد
۱۳۱۸Nهیچ انگوری دگر غوره نشد * هیچ میوه‌ی پخته با کوره نشد
۱۳۱۹Nپخته گرد و از تغیر دور شو * رو چو برهان محقق نور شو
۱۳۲۰Nچون ز خود رستی همه برهان شدی * چون که بنده نیست شد سلطان شدی
۱۳۲۱Nور عیان خواهی صلاح دین نمود * دیده‌ها را کرد بینا و گشود
۱۳۲۲Nفقر را از چشم و از سیمای او * دید هر چشمی که دارد نور هو
۱۳۲۳Nشیخ فعال است بی‌آلت چو حق * با مریدان داده بی‌گفتی سبق
۱۳۲۴Nدل به دست او چو موم نرم رام * مهر او گه ننگ سازد گاه نام
۱۳۲۵Nمهر مومش حاکی انگشتری است * باز آن نقش نگین حاکی کیست
۱۳۲۶Nحاکی اندیشه‌ی آن زرگر است * سلسله‌ی هر حلقه اندر دیگر است
۱۳۲۷Nاین صدا در کوه دلها بانگ کی ست * گه پرست از بانگ این که گه تهی است
۱۳۲۸Nهر کجا هست او حکیم است اوستاد * بانگ او زین کوه دل خالی مباد
۱۳۲۹Nهست که کاوا مثنا می‌کند * هست که کآواز صد تا می‌کند
۱۳۳۰Nمی‌زهاند کوه از آن آواز و قال * صد هزاران چشمه‌ی آب زلال
۱۳۳۱Nچون ز کوه آن لطف بیرون می‌شود * آبها در چشمه‌ها خون می‌شود
۱۳۳۲Nز آن شهنشاه همایون نعل بود * که سراسر طور سینا لعل بود
۱۳۳۳Nجان پذیرفت و خرد اجزای کوه * ما کم از سنگیم آخر ای گروه
۱۳۳۴Nنه ز جان یک چشمه جوشان می‌شود * نه بدن از سبز پوشان می‌شود
۱۳۳۵Nنه صدای بانگ مشتاقی در او * نه صفای جرعه‌ی ساقی در او
۱۳۳۶Nکو حمیت تا ز تیشه و ز کلند * این چنین که را بکلی بر کنند
۱۳۳۷Nبو که بر اجزای او تابد مهی * بو که در وی تاب مه یابد رهی
۱۳۳۸Nچون قیامت کوهها را بر کند * پس قیامت این کرم کی می‌کند
۱۳۳۹Nاین قیامت ز آن قیامت کی کم است * آن قیامت زخم و این چون مرهم است
۱۳۴۰Nهر که دید این مرهم از زخم ایمن است * هر بدی کاین حسن دید او محسن است
۱۳۴۱Nای خنک زشتی که خویش شد حریف * و ای گل رویی که جفتش شد خریف
۱۳۴۲Nنان مرده چون حریف جان شود * زنده گردد نان و عین آن شود
۱۳۴۳Nهیزم تیره حریف نار شد * تیرگی رفت و همه انوار شد
۱۳۴۴Nدر نمک‌لان چون خر مرده فتاد * آن خری و مردگی یک سو نهاد
۱۳۴۵Nصبغة الله هست خم رنگ هو * پیسها یک رنگ گردد اندر او
۱۳۴۶Nچون در آن خم افتد و گوییش قم * از طرب گوید منم خم لا تلم
۱۳۴۷Nآن منم خم خود انا الحق گفتن است * رنگ آتش دارد الا آهن است
۱۳۴۸Nرنگ آهن محو رنگ آتش است * ز آتشی می‌لافد و خامش‌وش است
۱۳۴۹Nچون به سرخی گشت همچون زر کان * پس انا النار است لافش بی‌زبان
۱۳۵۰Nشد ز رنگ و طبع آتش محتشم * گوید او من آتشم من آتشم
۱۳۵۱Nآتشم من گر ترا شک است و ظن * آزمون کن دست را بر من بزن
۱۳۵۲Nآتشم من بر تو گر شد مشتبه * روی خود بر روی من یک دم بنه
۱۳۵۳Nآدمی چون نور گیرد از خدا * هست مسجود ملایک ز اجتبا
۱۳۵۴Nنیز مسجود کسی کاو چون ملک * رسته باشد جانش از طغیان و شک
۱۳۵۵Nآتش چه آهن چه لب ببند * ریش تشبیه مشبه را مخند
۱۳۵۶Nپای در دریا منه کم گوی از آن * بر لب دریا خمش کن لب گزان
۱۳۵۷Nگر چه صد چون من ندارد تاب بحر * لیک می‌نشکیبم از غرقاب بحر
۱۳۵۸Nجان و عقل من فدای بحر باد * خونبهای عقل و جان این بحر داد
۱۳۵۹Nتا که پایم می‌رود رانم در او * چون نماند پا چو بطانم در او
۱۳۶۰Nبی‌ادب حاضر ز غایب خوشتر است * حلقه گر چه کژ بود نه بر در است
۱۳۶۱Nای تن آلوده به گرد حوض گرد * پاک کی گردد برون حوض مرد
۱۳۶۲Nپاک کاو از حوض مهجور اوفتاد * او ز پاکی خویش هم دور اوفتاد
۱۳۶۳Nپاکی این حوض بی‌پایان بود * پاکی اجسام کم میزان بود
۱۳۶۴Nز انکه دل حوض است لیکن در کمین * سوی دریا راه پنهان دارد این
۱۳۶۵Nپاکی محدود تو خواهد مدد * ور نه اندر خرج کم گردد عدد
۱۳۶۶Nآب گفت آلوده را در من شتاب * گفت آلوده که دارم شرم از آب
۱۳۶۷Nگفت آب این شرم بی‌من کی رود * بی‌من این آلوده زایل کی شود
۱۳۶۸Nز آب هر آلوده کاو پنهان شود * الحیاء یمنع الإیمان بود
۱۳۶۹Nدل ز پایه‌ی حوض تن گلناک شد * تن ز آب حوض دلها پاک شد
۱۳۷۰Nگرد پایه‌ی حوض دل گرد ای پسر * هان ز پایه‌ی حوض تن می‌کن حذر
۱۳۷۱Nبحر تن بر بحر دل بر هم زنان * در میانشان‌ بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ
۱۳۷۲Nگر تو باشی راست ور باشی تو کژ * پیشتر می‌غژ بدو واپس مغژ
۱۳۷۳Nپیش مگر خطر باشد به جان * لیک نشکیبد از او با همتان
۱۳۷۴Nشاه چون شیرین‌تر از شکر بود * جان به شیرینی رود خوشتر بود
۱۳۷۵Nای ملامت گر سلامت مر ترا * ای سلامت جو تویی واهی العری
۱۳۷۶Nجان من کوره ست با آتش خوش است * کوره را این بس که خانه‌ی آتش است
۱۳۷۷Nهمچو کوره عشق را سوزیدنی است * هر که او زین کور باشد کوره نیست
۱۳۷۸Nبرگ بی‌برگی ترا چون برگ شد * جان باقی یافتی و مرگ شد
۱۳۷۹Nچون ترا غم شادی افزودن گرفت * روضه‌ی جانت گل و سوسن گرفت
۱۳۸۰Nآن چه خوف دیگران آن امن تست * بط قوی از بحر و مرغ خانه سست
۱۳۸۱Nباز دیوانه شدم من ای طبیب * باز سودایی شدم من ای حبیب
۱۳۸۲Nحلقه‌های سلسله‌ی تو ذو فنون * هر یکی حلقه دهد دیگر جنون
۱۳۸۳Nداد هر حلقه فنونی دیگر است * پس مرا هر دم جنونی دیگر است
۱۳۸۴Nپس فنون باشد جنون این شد مثل * خاصه در زنجیر این میر اجل
۱۳۸۵Nآن چنان دیوانگی بگسست بند * که همه دیوانگان پندم دهند