vol.2

Qūniyah Nicholson both

block:2021

title of 2021
۱۰۴۷Nپادشاهی بنده‌ای را از کرم * بر گزیده بود بر جمله حشم
۱۰۴۸Nجامگی او وظیفه‌ی چل امیر * ده یک قدرش ندیدی صد وزیر
۱۰۴۹Nاز کمال طالع و اقبال و بخت * او ایازی بود و شه محمود وقت
۱۰۵۰Nروح او با روح شه در اصل خویش * پیش از این تن بوده هم پیوند و خویش
۱۰۵۱Nکار آن دارد که پیش از تن بده ست * بگذر از اینها که نو حادث شده ست
۱۰۵۲Nکار عارف راست کاو نه احول است * چشم او بر کشتهای اول است
۱۰۵۳Nآن چه گندم کاشتندش و آن چه جو * چشم او آن جاست روز و شب گرو
۱۰۵۴Nآنچ آبست است شب جز آن نزاد * حیله‌ها و مکرها باد است باد
۱۰۵۵Nکی کند دل خوش به حیلتهای گش * آن که بیند حیله‌ی حق بر سرش
۱۰۵۶Nاو درون دام دامی می‌نهد * جان تو نه این جهد نه آن جهد
۱۰۵۷Nگر بروید ور بریزد صد گیاه * عاقبت بر روید آن کشته‌ی اله
۱۰۵۸Nکشت نو کارید بر کشت نخست * این دوم فانی است و آن اول درست
۱۰۵۹Nتخم اول کامل و بگزیده است * تخم ثانی فاسد و پوسیده است
۱۰۶۰Nافکن این تدبیر خود را پیش دوست * گر چه تدبیرت هم از تدبیر اوست
۱۰۶۱Nکار آن دارد که حق افراشته ست * آخر آن روید که اول کاشته ست
۱۰۶۲Nهر چه کاری از برای او بکار * چون اسیر دوستی ای دوستدار
۱۰۶۳Nگرد نفس دزد و کار او مپیچ * هر چه آن نه کار حق هیچ است هیچ
۱۰۶۴Nپیش از آن که روز دین پیدا شود * نزد مالک دزد شب رسوا شود
۱۰۶۵Nرخت دزدیده به تدبیر و فنش * مانده روز داوری بر گردنش
۱۰۶۶Nصد هزاران عقل با هم بر جهند * تا به غیر دام او دامی نهند
۱۰۶۷Nدام خود را سخت‌تر یابند و بس * کی نماید قوتی با باد خس
۱۰۶۸Nگر تو گویی فایده‌ی هستی چه بود * در سؤالت فایده هست ای عنود
۱۰۶۹Nگر ندارد این سؤالت فایده * چه شنویم این را عبث بی‌عایده
۱۰۷۰Nور سؤالت را بسی فاییده‌هاست * پس جهان بی‌فایده آخر چراست
۱۰۷۱Nور جهان از یک جهت بی‌فایده ست * از جهتهای دگر پر عایده ست
۱۰۷۲Nفایده‌ی تو گر مرا فاییده نیست * مر ترا چون فایده ست از وی مه ایست
۱۰۷۳Nحسن یوسف عالمی را فایده * گر چه بر اخوان عبث بد زایده
۱۰۷۴Nلحن داودی چنان محبوب بود * لیک بر محروم بانگ چوب بود
۱۰۷۵Nآب نیل از آب حیوان بد فزون * لیک بر محروم و منکر بود خون
۱۰۷۶Nهست بر مومن شهیدی زندگی * بر منافق مردن است و ژندگی
۱۰۷۷Nچیست در عالم بگو یک نعمتی * که نه محرومند از وی امتی
۱۰۷۸Nگاو و خر را فایده چه در شکر * هست هر جان را یکی قوتی دگر
۱۰۷۹Nلیک گر آن قوت بر وی عارضی است * پس نصیحت کردن او را رایضی است
۱۰۸۰Nچون کسی کاو از مرض گل داشت دوست * گر چه پندارد که آن خود قوت اوست
۱۰۸۱Nقوت اصلی را فرامش کرده است * روی در قوت مرض آورده است
۱۰۸۲Nنوش را بگذاشته سم خورده است * قوت علت همچو چوبش کرده است
۱۰۸۳Nقوت اصلی بشر نور خداست * قوت حیوانی مر او را ناسزاست
۱۰۸۴Nلیک از علت در این افتاد دل * که خورد او روز و شب زین آب و گل
۱۰۸۵Nروی زرد و پای سست و دل سبک * کو غذای و السما ذاتِ الْحُبُکِ
۱۰۸۶Nآن غذای خاصگان دولت است * خوردن آن بی‌گلو و آلت است
۱۰۸۷Nشد غذای آفتاب از نور عرش * مر حسود و دیو را از دود فرش
۱۰۸۸Nدر شهیدان‌ یُرْزَقُونَ‌ فرمود حق * آن غذا را نه دهان بد نه طبق
۱۰۸۹Nدل ز هر یاری غذایی می‌خورد * دل ز هر علمی صفایی می‌برد
۱۰۹۰Nصورت هر آدمی چون کاسه‌ای است * چشم از معنی او حساسه‌ای است
۱۰۹۱Nاز لقای هر کسی چیزی خوری * و ز قران هر قرین چیزی بری
۱۰۹۲Nچون ستاره با ستاره شد قرین * لایق هر دو اثر زاید یقین
۱۰۹۳Nچون قران مرد و زن زاید بشر * وز قران سنگ و آهن شد شرر
۱۰۹۴Nو ز قران خاک با بارانها * میوه‌ها و سبزه و ریحانها
۱۰۹۵Nو ز قران سبزه‌ها با آدمی * دل خوشی و بی‌غمی و خرمی
۱۰۹۶Nوز قران خرمی با جان ما * می‌بزاید خوبی و احسان ما
۱۰۹۷Nقابل خوردن شود اجسام ما * چون بر آید از تفرج کام ما
۱۰۹۸Nسرخ رویی از قران خون بود * خون ز خورشید خوش گلگون بود
۱۰۹۹Nبهترین رنگها سرخی بود * و آن ز خورشید است و از وی می‌رسد
۱۱۰۰Nهر زمینی کان قرین شد با زحل * شوره گشت و کشت را نبود محل
۱۱۰۱Nقوت اندر فعل آید ز اتفاق * چون قران دیو با اهل نفاق
۱۱۰۲Nاین معانی راست از چرخ نهم * بی‌همه طاق و طرم طاق و طرم
۱۱۰۳Nخلق را طاق و طرم عاریت است * امر را طاق و طرم ماهیت است
۱۱۰۴Nاز پی طاق و طرم خواری کشند * بر امید عز در خواری خوشند
۱۱۰۵Nبر امید عز ده روزه‌ی خدوک * گردن خود کرده‌اند از غم چو دوک
۱۱۰۶Nچون نمی‌آیند اینجا که منم * کاندر این عز آفتاب روشنم
۱۱۰۷Nمشرق خورشید برج قیرگون * آفتاب ما ز مشرقها برون
۱۱۰۸Nمشرق او نسبت ذرات او * نه بر آمد نه فرو شد ذات او
۱۱۰۹Nما که واپس ماند ذرات وی‌ایم * در دو عالم آفتابی بی‌فی‌ایم
۱۱۱۰Nباز گرد شمس می‌گردم عجب * هم ز فر شمس باشد این سبب
۱۱۱۱Nشمس باشد بر سببها مطلع * هم از او حبل سببها منقطع
۱۱۱۲Nصد هزاران بار ببریدم امید * از که از شمس این شما باور کنید
۱۱۱۳Nتو مرا باور مکن کز آفتاب * صبر دارم من و یا ماهی ز آب
۱۱۱۴Nور شوم نومید نومیدی من * عین صنع آفتاب است ای حسن
۱۱۱۵Nعین صنع از نفس صانع چون برد * هیچ هست از غیر هستی چون چرد
۱۱۱۶Nجمله هستیها از این روضه چرند * گر براق و تازیان ور خود خرند
۱۱۱۷Nو انکه گردشها از آن دریا ندید * هر دم آرد رو به صحرایی جدید
۱۱۱۸Nاو ز بحر عذب آب شور خورد * تا که آب شور او را کور کرد
۱۱۱۹Nبحر می‌گوید به دست راست خور * ز آب من ای کور تا یابی بصر
۱۱۲۰Nهست دست راست اینجا ظن راست * کاو بداند نیک و بد را کز کجاست
۱۱۲۱Nنیزه گردانی است ای نیزه که تو * راست می‌گردی گهی گاهی دو تو
۱۱۲۲Nما ز عشق شمس دین بی‌ناخنیم * ور نه ما آن کور را بینا کنیم
۱۱۲۳Nهان ضیاء الحق حسام الدین تو زود * داروش کن کوری چشم حسود
۱۱۲۴Nتوتیای کبریای تیز فعل * داروی ظلمت کش استیز فعل
۱۱۲۵Nآن که گر بر چشم اعمی بر زند * ظلمت صد ساله را زو بر کند
۱۱۲۶Nجمله کوران را دوا کن جز حسود * کز حسودی بر تو می‌آرد جحود
۱۱۲۷Nمر حسودت را اگر چه آن منم * جان مده تا همچنین جان می‌کنم
۱۱۲۸Nآن که او باشد حسود آفتاب * و انکه می‌رنجد ز بود آفتاب
۱۱۲۹Nاینت درد بی‌دوا کاو راست آه * اینت افتاده ابد در قعر چاه
۱۱۳۰Nنفی خورشید ازل بایست او * کی بر آید این مراد او بگو
۱۱۳۱Nباز آن باشد که باز آید به شاه * باز کور است آن که شد گم کرده راه
۱۱۳۲Nراه را گم کرد و در ویران فتاد * باز در ویران بر جغدان فتاد
۱۱۳۳Nاو همه نور است از نور رضا * لیک کورش کرد سرهنگ قضا
۱۱۳۴Nخاک در چشمش زد و از راه برد * در میان جغد و ویرانش سپرد
۱۱۳۵Nبر سری جغدانش بر سر می‌زنند * پر و بال نازنینش می‌کنند
۱۱۳۶Nولوله افتاد در جغدان که ها * باز آمد تا بگیرد جای ما
۱۱۳۷Nچون سگان کوی پر خشم و مهیب * اندر افتادند در دلق غریب
۱۱۳۸Nباز گوید من چه در خوردم به جغد * صد چنین ویران فدا کردم به جغد
۱۱۳۹Nمن نخواهم بود اینجا می‌روم * سوی شاهنشاه راجع می‌شوم
۱۱۴۰Nخویشتن مکشید ای جغدان که من * نه مقیمم می‌روم سوی وطن
۱۱۴۱Nاین خراب آباد در چشم شماست * ور نه ما را ساعد شه باز جاست
۱۱۴۲Nجغد گفتا باز حیلت می‌کند * تا ز خان و مان شما را بر کند
۱۱۴۳Nخانه‌های ما بگیرد او به مکر * بر کند ما را به سالوسی ز وکر
۱۱۴۴Nمی‌نماید سیری این حیلت پرست * و الله از جمله‌ی حریصان بدتر است
۱۱۴۵Nاو خورد از حرص طین را همچو دبس * دنبه مسپارید ای یاران به خرس
۱۱۴۶Nلاف از شه می‌زند وز دست شاه * تا برد او ما سلیمان را ز راه
۱۱۴۷Nخود چه جنس شاه باشد مرغکی * مشنوش گر عقل داری اندکی
۱۱۴۸Nجنس شاه است او و یا جنس وزیر * هیچ باشد لایق لوزینه سیر
۱۱۴۹Nآن چه می‌گوید ز مکر و فعل و فن * هست سلطان با حشم جویای من
۱۱۵۰Nاینت مالیخولیای ناپذیر * اینت لاف خام و دام گول گیر
۱۱۵۱Nهر که این باور کند از ابلهی است * مرغک لاغر چه در خورد شهی است
۱۱۵۲Nکمترین جغد ار زند بر مغز او * مر و را یاری‌گری از شاه کو
۱۱۵۳Nگفت باز ار یک پر من بشکند * بیخ جغدستان شهنشه بر کند
۱۱۵۴Nجغد چه بود خود اگر بازی مرا * دل برنجاند کند با من جفا
۱۱۵۵Nشه کند توده به هر شیب و فراز * صد هزاران خرمن از سرهای باز
۱۱۵۶Nپاسبان من عنایات وی است * هر کجا که من روم شه در پی است
۱۱۵۷Nدر دل سلطان خیال من مقیم * بی‌خیال من دل سلطان سقیم
۱۱۵۸Nچون بپراند مرا شه در روش * می‌پرم بر اوج دل چون پرتوش
۱۱۵۹Nهمچو ماه و آفتابی می‌پرم * پرده‌های آسمانها می‌درم
۱۱۶۰Nروشنی عقلها از فکرتم * انفطار آسمان از فطرتم
۱۱۶۱Nبازم و حیران شود در من هما * جغد که بود تا بداند سر ما
۱۱۶۲Nشه برای من ز زندان یاد کرد * صد هزاران بسته را آزاد کرد
۱۱۶۳Nیک دمم با جغدها دمساز کرد * از دم من جغدها را باز کرد
۱۱۶۴Nای خنک جغدی که در پرواز من * فهم کرد از نیک بختی راز من
۱۱۶۵Nدر من آویزید تا نازان شوید * گر چه جغدانید شهبازان شوید
۱۱۶۶Nآن که باشد با چنان شاهی حبیب * هر کجا افتد چرا باشد غریب
۱۱۶۷Nهر که باشد شاه دردش را دوا * گر چو نی نالد نباشد بی‌نوا
۱۱۶۸Nمالک ملکم نیم من طبل خوار * طبل بازم می‌زند شه از کنار
۱۱۶۹Nطبل باز من ندای‌ ارْجِعِی * حق گواه من به رغم مدعی
۱۱۷۰Nمن نیم جنس شهنشه دور از او * لیک دارم در تجلی نور از او
۱۱۷۱Nنیست جنسیت ز روی شکل و ذات * آب جنس خاک آمد در نبات
۱۱۷۲Nباد جنس آتش آمد در قوام * طبع را جنس آمده ست آخر مدام
۱۱۷۳Nجنس ما چون نیست جنس شاه ما * مای ما شد بهر مای او فنا
۱۱۷۴Nچون فنا شد مای ما او ماند فرد * پیش پای اسب او گردم چو گرد
۱۱۷۵Nخاک شد جان و نشانیهای او * هست بر خاکش نشان پای او
۱۱۷۶Nخاک پایش شو برای این نشان * تا شوی تاج سر گردن کشان
۱۱۷۷Nتا که نفریبد شما را شکل من * نقل من نوشید پیش از نقل من
۱۱۷۸Nای بسا کس را که صورت راه زد * قصد صورت کرد و بر اللَّه زد
۱۱۷۹Nآخر این جان با بدن پیوسته است * هیچ این جان با بدن مانند هست
۱۱۸۰Nتاب نور چشم با پیه است جفت * نور دل در قطره‌ی خونی نهفت
۱۱۸۱Nشادی اندر گرده و غم در جگر * عقل چون شمعی درون مغز سر
۱۱۸۲Nاین تعلقها نه بی‌کیف است و چون * عقلها در دانش چونی زبون
۱۱۸۳Nجان کل با جان جزو آسیب کرد * جان از او دری ستد در جیب کرد
۱۱۸۴Nهمچو مریم جان از آن آسیب جیب * حامله شد از مسیح دل فریب
۱۱۸۵Nآن مسیحی نه که بر خشک و تر است * آن مسیحی کز مساحت برتر است
۱۱۸۶Nپس ز جان جان چو حامل گشت جان * از چنین جانی شود حامل جهان
۱۱۸۷Nپس جهان زاید جهان دیگری * این حشر را وا نماید محشری
۱۱۸۸Nتا قیامت گر بگویم بشمرم * من ز شرح این قیامت قاصرم
۱۱۸۹Nاین سخنها خود به معنی یا ربی است * حرفها دام دم شیرین لبی است
۱۱۹۰Nچون کند تقصیر پس چون تن زند * چون که لبیکش به یا رب می‌رسد
۱۱۹۱Nهست لبیکی که نتوانی شنید * لیک سر تا پای بتوانی چشید