vol.4

Qūniyah Nicholson both

block:4134

باقی قصّهٔ موسی علیه‌السلام
۳۵۷۵Qکامدش پیغام از وَحْیِ مُهِم * که کژی بگْذار اکنون‌ فَاؐسْتَقِمْ
۳۵۷۵Nکامدش پیغام از وحی مهم * که کژی بگذار اکنون‌ فَاسْتَقِمْ
۳۵۷۶Qاین درختِ تن عصای موسیَست * کاَمْرش آمد که بِیَندازش ز دست
۳۵۷۶Nاین درخت تن عصای موسی است * کامرش آمد که بیندازش ز دست
۳۵۷۷Qتا ببینی خیرِ او و شرِّ او * بعد از آن بر گیر او را ز اَمْرِ هُو
۳۵۷۷Nتا ببینی خیر او و شر او * بعد از آن بر گیر او را ز امر هو
۳۵۷۸Qپیش از افکندن نبود او غیرِ چوب * چون باَمْرش بر گرفتی گشت خوب
۳۵۷۸Nپیش از افکندن نبود او غیر چوب * چون به امرش بر گرفتی گشت خوب
۳۵۷۹Qاوَّل او بُد برگ‌افشان بَرّه را * گشت مُعْجِز آن گروهِ غَرَّه را
۳۵۷۹Nاول او بد برگ افشان بره را * گشت معجز آن گروه غره را
۳۵۸۰Qگشت حاکم بر سَرِ فرعونیان * آبشان خون کرد و کف بر سَر زنان
۳۵۸۰Nگشت حاکم بر سر فرعونیان * آبشان خون کرد و کف بر سر زنان
۳۵۸۱Qاز مزارعشان بر آمد قحط و مرگ * از مَلَخهایی که می‌خوردند برگ
۳۵۸۱Nاز مزارع‌شان بر آمد قحط و مرگ * از ملخهایی که می‌خوردند برگ
۳۵۸۲Qتا بر آمد بی‌خود از موسی دعا * چون نظر افتادش اندر مُنْتَها
۳۵۸۲Nتا بر آمد بی‌خود از موسی دعا * چون نظر افتادش اندر منتها
۳۵۸۳Qکین همه اِعجاز و کوشیدن چراست * چون نخواهند این جماعت گشت راست
۳۵۸۳Nکاین همه اعجاز و کوشیدن چراست * چون نخواهند این جماعت گشت راست
۳۵۸۴Qامر آمد که اتّباعِ نُوح کن * ترکِ پایان‌بینی مشروح کن
۳۵۸۴Nامر آمد که اتباع نوح کن * ترک پایان بینی مشروح کن
۳۵۸۵Qز آن تغافل کُن چو داعی رهی * امرِ بَلِّغْ‌ هست نبْود آن تهی
۳۵۸۵Nز آن تغافل کن چو داعی رهی * امر بَلِّغْ‌ هست نبود آن تهی
۳۵۸۶Qکمترین حِکْمت کزین الحاحِ تو * جلوه گردد آن لجاج و آن عُتُو
۳۵۸۶Nکمترین حکمت کاز این الحاح تو * جلوه گردد آن لجاج و آن عتو
۳۵۸۷Qتا که ره بنْمودن و اضلالِ حق * فاش گردد بر همهٔ اهلِ فِرَق
۳۵۸۷Nتا که ره بنمودن و اضلال حق * فاش گردد بر همه‌ی اهل فرق
۳۵۸۸Qچونک مقصود از وجود اِظهار بود * بایدش از پند و اِغوا آزمود
۳۵۸۸Nچون که مقصود از وجود اظهار بود * بایدش از پند و اغوا آزمود
۳۵۸۹Qدیو الحاحِ غوایت می‌کند * شیخ الحاحِ هدایت می‌کند
۳۵۸۹Nدیو الحاح غوایت می‌کند * شیخ الحاح هدایت می‌کند
۳۵۹۰Qچون پَیاپَی گشت آن امرِ شُجون * نیل می‌آمد سراسر جمله خون
۳۵۹۰Nچون پیاپی گشت آن امر شجون * نیل می‌آمد سراسر جمله خون
۳۵۹۱Qتا بنفسِ خویش فرعون آمدش * لابه می‌کردش دُو تا گشته قَدَش
۳۵۹۱Nتا به نفس خویش فرعون آمدش * لابه می‌کردش دو تا گشته قدش
۳۵۹۲Qکانچ ما کردیم ای سلطان مکن * نیست ما را رُویِ ایرادِ سخن
۳۵۹۲Nکانچه ما کردیم ای سلطان مکن * نیست ما را روی ایراد سخن
۳۵۹۳Qپاره پاره گردمت فرمان‌پذیر * من بعِزّت خُو گرم سختم مگیر
۳۵۹۳Nپاره پاره گردمت فرمان پذیر * من به عزت خو گرم سختم مگیر
۳۵۹۴Qهین بجُنبان لب برحمت ای امین * تا ببندد این دهانهٔ آتشین
۳۵۹۴Nهین بجنبان لب به رحمت ای امین * تا ببندد این دهانه‌ی آتشین
۳۵۹۵Qگفت یا رَب می‌فریبد او مرا * می‌فریبد او فریبیدهٔ ترا
۳۵۹۵Nگفت یا رب می‌فریبد او مرا * می‌فریبد او فریبیده‌ی ترا
۳۵۹۶Qبشْنوم یا من دهم هم خُدعه‌اش * تا بداند اصل را آن فَرْع‌کَش
۳۵۹۶Nبشنوم یا من دهم هم خدعه‌اش * تا بداند اصل را آن فرع‌کش
۳۵۹۷Qکاَصلِ هر مکری و حیله پیشِ ماست * هر چه بر خاکست اصلش از سماست
۳۵۹۷Nکاصل هر مکری و حیله پیش ماست * هر چه بر خاک است اصلش از سماست
۳۵۹۸Qگفت حقّ آن سگ نیرزد هم بدان * پیشِ سگ انداز از دُور استخوان
۳۵۹۸Nگفت حق آن سگ نیرزد هم بدان * پیش سگ انداز از دور استخوان
۳۵۹۹Qهین بجنبان آن عصا تا خاکها * وا دهد هرچه مَلَخ کردش فنا
۳۵۹۹Nهین بجنبان آن عصا تا خاکها * وا دهد هر چه ملخ کردش فنا
۳۶۰۰Qو آن ملخها در زمان گردد سیاه * تا ببیند خلق تبدیلِ الٰه
۳۶۰۰Nو آن ملخها در زمان گردد سیاه * تا ببیند خلق تبدیل اله
۳۶۰۱Qکه سببها نیست حاجت مر مرا * آن سبب بهرِ حجابست و غِطا
۳۶۰۱Nکه سببها نیست حاجت مر مرا * آن سبب بهر حجاب است و غطا
۳۶۰۲Qتا طبیعی خویش بر دارو زند * تا منجّم رُو باستاره کند
۳۶۰۲Nتا طبیعی خویش بر دارو زند * تا منجم رو به استاره کند
۳۶۰۳Qتا مُنافق از حریصی بامداد * سوی بازار آید از بیمِ کساد
۳۶۰۳Nتا منافق از حریصی بامداد * سوی بازار آید از بیم کساد
۳۶۰۴Qبندگی ناکرده و ناشُسته رُوی * لقمهٔ دوزخ بگشته لقمه‌جُوی
۳۶۰۴Nبندگی ناکرده و ناشسته روی * لقمه‌ی دوزخ بگشته لقمه جوی
۳۶۰۵Qآکل و مأکول آمد جانِ عام * همچو آن بَرَّهٔ چرنده از حُطام
۳۶۰۵Nآکل و مأکول آمد جان عام * همچو آن بره‌ی چرنده از حطام
۳۶۰۶Qمی‌چرد آن برّه و قصّاب شاد * کو برای ما چرد برگِ مُراد
۳۶۰۶Nمی‌چرد آن بره و قصاب شاد * کاو برای ما چرد برگ مراد
۳۶۰۷Qکارِ دوزخ می‌کنی در خوردنی * بهرِ او خود را تو فربه می‌کنی
۳۶۰۷Nکار دوزخ می‌کنی در خوردنی * بهر او خود را تو فربه می‌کنی
۳۶۰۸Qکارِ خود کن روزی حِکْمت بچَر * تا شود فربه دلِ با کَرّ و فَر
۳۶۰۸Nکار خود کن روزی حکمت بچر * تا شود فربه دل با کر و فر
۳۶۰۹Qخوردنِ تن مانعِ این خوردنست * جان چو بازرگان و تن چون ره‌زنست
۳۶۰۹Nخوردن تن مانع این خوردن است * جان چو بازرگان و تن چون ره زن است
۳۶۱۰Qشمعِ تاجر آنگهست افروخته * که بود ره‌زن چو هیزم سوخته
۳۶۱۰Nشمع تاجر آن گه است افروخته * که بود ره زن چو هیزم سوخته
۳۶۱۱Qکه تو آن هوشی و باقی هوش‌پوش * خویشتن را گُم مکن یاوه مکوش
۳۶۱۱Nکه تو آن هوشی و باقی هوش پوش * خویشتن را گم مکن یاوه مکوش
۳۶۱۲Qدانکِ هر شهوت چو خمرست و چو بنگ * پردهٔ هوشست و عاقل زوست دنگ
۳۶۱۲Nدان که هر شهوت چو خمر است و چو بنگ * پرده‌ی هوش است و عاقل زوست دنگ
۳۶۱۳Qخمر تنها نیست سر مستی هوش * هرچه شهوانیست بندد چشم و گوش
۳۶۱۳Nخمر تنها نیست سر مستی هوش * هر چه شهوانی است بندد چشم و گوش
۳۶۱۴Qآن بلیس از خمر خوردن دُور بود * مست بود او از تکبّر و ز جُحود
۳۶۱۴Nآن بلیس از خمر خوردن دور بود * مست بود او از تکبر و ز جحود
۳۶۱۵Qمست آن باشد که آن بیند که نیست * زر نماید آنچ مِسّ و آهنیست
۳۶۱۵Nمست آن باشد که آن بیند که نیست * زر نماید آن چه مس و آهنی است
۳۶۱۶Qاین سخن پایان ندارد موسیا * لب بجُنبان تا برون روژد گیا
۳۶۱۶Nاین سخن پایان ندارد موسیا * لب بجنبان تا برون روژد گیا
۳۶۱۷Qهمچنان کرد و هم اندر دَم زمین * سبز گشت از سنبل و حَبِ ثمین
۳۶۱۷Nهمچنان کرد و هم اندر دم زمین * سبز گشت از سنبل و حب ثمین
۳۶۱۸Qاندر افتادند در لُوت آن نفر * قحط دیده مرده از جوع اؐلْبَقَر
۳۶۱۸Nاندر افتادند در لوت آن نفر * قحط دیده مرده از جوع البقر
۳۶۱۹Qچند روزی سیر خوردند از عطا * آن دَمی و آدمی و چارپا
۳۶۱۹Nچند روزی سیر خوردند از عطا * آن دمی و آدمی و چار پا
۳۶۲۰Qچون شکم پُر گشت و بر نعمت زدند * و آن ضرورت رفت پس طاغی شدند
۳۶۲۰Nچون شکم پر گشت و بر نعمت زدند * و آن ضرورت رفت پس طاغی شدند
۳۶۲۱Qنفس فرعونیست هان سیرش مکن * تا نیارد یاد از آن کُفرِ کهن
۳۶۲۱Nنفس فرعونی است هان سیرش مکن * تا نیارد یاد از آن کفر کهن
۳۶۲۲Qبی‌تَفِ آتش نگردد نفس خوب * تا نشد آهن چو اخگر هین مکوب
۳۶۲۲Nبی‌تف آتش نگردد نفس خوب * تا نشد آهن چو اخگر هین مکوب
۳۶۲۳Qبی‌مجاعت نیست تن جُنبش‌کُنان * آهنِ سردیست می‌کوبی بدان
۳۶۲۳Nبی‌مجاعت نیست تن جنبش‌کنان * آهن سردی است می‌کوبی بدان
۳۶۲۴Qگر بگْرید ور بنالد زار زار * او نخواهد شد مُسلمْان هوش دار
۳۶۲۴Nگر بگرید ور بنالد زار زار * او نخواهد شد مسلمان هوش دار
۳۶۲۵Qاو چو فرعونست در قحط آن چنان * پیشِ موسی سر نَهد لابه‌کنان
۳۶۲۵Nاو چو فرعون است در قحط آن چنان * پیش موسی سر نهد لابه‌کنان
۳۶۲۶Qچونک مُستغنی شد او طاغی شود * خر چو بار انداخت اِسْکیزه زند
۳۶۲۶Nچون که مستغنی شد او طاغی شود * خر چو بار انداخت اسکیزه زند
۳۶۲۷Qپس فراموشش شود چون رفت پیش * کارِ او ز آن آه و زاریهای خویش
۳۶۲۷Nپس فراموشش شود چون رفت پیش * کار او ز آن آه و زاریهای خویش
۳۶۲۸Qسالها مَرْدی که در شهری بود * یک زمان که چشم در خوابی رود
۳۶۲۸Nسالها مردی که در شهری بود * یک زمان که چشم در خوابی رود
۳۶۲۹Qشهرِ دیگر بیند او پُر نیک و بَد * هیچ در یادش نیاید شهرِ خود
۳۶۲۹Nشهر دیگر بیند او پر نیک و بد * هیچ در یادش نیاید شهر خود
۳۶۳۰Qکه من آنجا بوده‌ام این شهرِ نَو * نیست آنِ من درینجاام گِرَو
۳۶۳۰Nکه من آن جا بوده‌ام این شهر نو * نیست آن من درینجایم گرو
۳۶۳۱Qبل چنان داند که خود پیوسته او * هم درین شهرش بُدست اِبداع و خُو
۳۶۳۱Nبل چنان داند که خود پیوسته او * هم در این شهرش بده ست ابداع و خو
۳۶۳۲Qچه عجب گر رُوح مَوْطِنهای خویش * که بُدستش مَسْکَن و میلاد پیش
۳۶۳۲Nچه عجب گر روح موطنهای خویش * که بده‌ستش مسکن و میلاد پیش
۳۶۳۳Qمی‌نیارد یاد کین دنیا چو خواب * می‌فرو پوشد چو اختر را سحاب
۳۶۳۳Nمی‌نیارد یاد کاین دنیا چو خواب * می‌فرو پوشد چو اختر را سحاب
۳۶۳۴Qخاصه چندین شهرها را کوفته * گَرْدها از دَرْکِ او نارُوفته
۳۶۳۴Nخاصه چندین شهرها را کوفته * گردها از درک او ناروفته
۳۶۳۵Qاجتهادِ گرم ناکرده که تا * دل شود صاف و ببیند ماجَرا
۳۶۳۵Nاجتهاد گرم ناکرده که تا * دل شود صاف و ببیند ماجرا
۳۶۳۶Qسر برون آرد دلش از بُخْشِ راز * اوّل و آخر ببیند چشم باز
۳۶۳۶Nسر برون آرد دلش از بخش راز * اول و آخر ببیند چشم باز