block:4130
| ۳۴۰۷ | N | گفت استر راست گفتی ای شتر | * | این بگفت و چشم کرد از اشک پر |
| ۳۴۰۸ | N | ساعتی بگریست و در پایش فتاد | * | گفت ای بگزیدهی رب العباد |
| ۳۴۰۹ | N | چه زیان دارد گر از فرخندگی | * | در پذیری تو مرا در بندگی |
| ۳۴۱۰ | N | گفت چون اقرار کردی پیش من | * | رو که رستی تو ز آفات زمن |
| ۳۴۱۱ | N | دادی انصاف و رهیدی از بلا | * | تو عدو بودی شدی ز اهل ولا |
| ۳۴۱۲ | N | خوی بد در ذات تو اصلی نبود | * | کز بد اصلی نیاید جز جحود |
| ۳۴۱۳ | N | آن بد عاریتی باشد که او | * | آرد اقرار و شود او توبه جو |
| ۳۴۱۴ | N | همچو آدم زلتش عاریه بود | * | لا جرم اندر زمان توبه نمود |
| ۳۴۱۵ | N | چون که اصلی بود جرم آن بلیس | * | ره نبودش جانب توبهی نفیس |
| ۳۴۱۶ | N | رو که رستی از خود و از خوی بد | * | و از زبانهی نار و از دندان دد |
| ۳۴۱۷ | N | رو که اکنون دست در دولت زدی | * | در فگندی خود به بخت سرمدی |
| ۳۴۱۸ | N | ادخلی تو فی عبادی یافتی | * | ادخلی فی جنتی دریافتی |
| ۳۴۱۹ | N | در عبادش راه کردی خویش را | * | رفتی اندر خلد از راه خفا |
| ۳۴۲۰ | N | اهدنا گفتی صراط مستقیم | * | دست تو بگرفت و بردت تا نعیم |
| ۳۴۲۱ | N | نار بودی نور گشتی ای عزیز | * | غوره بودی گشتی انگور و مویز |
| ۳۴۲۲ | N | اختری بودی شدی تو آفتاب | * | شاد باش اللَّه اعلم بالصواب |
| ۳۴۲۳ | N | ای ضیاء الحق حسام الدین بگیر | * | شهد خویش اندر فگن در حوض شیر |
| ۳۴۲۴ | N | تا رهد آن شیر از تغییر طعم | * | یابد از بحر مزه تکثیر طعم |
| ۳۴۲۵ | N | متصل گردد بدان بحر أَ لَسْتُ | * | چون که شد دریا ز هر تغییر رست |
| ۳۴۲۶ | N | منفذی یابد در آن بحر عسل | * | آفتی را نبود اندر وی عمل |
| ۳۴۲۷ | N | غرهای کن شیروار ای شیر حق | * | تا رود آن غره بر هفتم طبق |
| ۳۴۲۸ | N | چه خبر جان ملول سیر را | * | کی شناسد موش غرهی شیر را |
| ۳۴۲۹ | N | بر نویس احوال خود با آب زر | * | بهر هر دریا دلی نیکو گهر |
| ۳۴۳۰ | N | آب نیل است این حدیث جان فزا | * | یا ربش در چشم قبطی خون نما |