block:4127
| ۳۳۱۱ | N | پیش بینی این خرد تا گور بود | * | و آن صاحب دل به نفخ صور بود |
| ۳۳۱۲ | N | این خرد از گور و خاکی نگذرد | * | وین قدم عرصهی عجایب نسپرد |
| ۳۳۱۳ | N | زین قدم وین عقل رو بیزار شو | * | چشم غیبی جوی و برخوردار شو |
| ۳۳۱۴ | N | همچو موسی نور کی یابد ز جیب | * | سخرهی استاد و شاگرد کتاب |
| ۳۳۱۵ | N | زین نظر وین عقل ناید جز دوار | * | پس نظر بگذار و بگزین انتظار |
| ۳۳۱۶ | N | از سخن گویی مجویید ارتفاع | * | منتظر را به ز گفتن استماع |
| ۳۳۱۷ | N | منصب تعلیم نوعی شهوت است | * | هر خیال شهوتی در ره بت است |
| ۳۳۱۸ | N | گر به فضلش پی ببردی هر فضول | * | کی فرستادی خدا چندین رسول |
| ۳۳۱۹ | N | عقل جزوی همچو برق است و درخش | * | در درخشی کی توان شد سوی وخش |
| ۳۳۲۰ | N | نیست نور برق بهر ره بری | * | بلکه امر است ابر را که میگری |
| ۳۳۲۱ | N | برق عقل ما برای گریه است | * | تا بگرید نیستی در شوق هست |
| ۳۳۲۲ | N | عقل کودک گفت بر کتاب تن | * | لیک نتواند بخود آموختن |
| ۳۳۲۳ | N | عقل رنجور آردش سوی طبیب | * | لیک نبود در دوا عقلش مصیب |
| ۳۳۲۴ | N | نک شیاطین سوی گردون میشدند | * | گوش بر اسرار بالا میزدند |
| ۳۳۲۵ | N | میربودند اندکی ز آن رازها | * | تا شهب میراندشان زود از سما |
| ۳۳۲۶ | N | که روید آن جا رسولی آمدهست | * | هر چه میخواهید از او آید به دست |
| ۳۳۲۷ | N | گر همیجویید در بیبها | * | ادخلوا الابیات من ابوابها |
| ۳۳۲۸ | N | میزن آن حلقهی در و بر باب بیست | * | از سوی بام فلکتان راه نیست |
| ۳۳۲۹ | N | نیست حاجتتان بدین راه دراز | * | خاکیی را دادهایم اسرار راز |
| ۳۳۳۰ | N | پیس او آیید اگر خاین نهاید | * | نیشکر گردید از او گر چه نیید |
| ۳۳۳۱ | N | سبزه رویاند ز خاکت آن دلیل | * | نیست کم از سم اسب جبرئیل |
| ۳۳۳۲ | N | سبزه گردی تازه گردی در نوی | * | گر تو خاک اسب جبریلی شوی |
| ۳۳۳۳ | N | سبزهی جان بخش کان را سامری | * | کرد در گوساله تا شد گوهری |
| ۳۳۳۴ | N | جان گرفت و بانگ زد ز آن سبزه او | * | آن چنان بانگی که شد فتنهی عدو |
| ۳۳۳۵ | N | گر امین آیید سوی اهل راز | * | وارهید از سر کله مانند باز |
| ۳۳۳۶ | N | سر کلاه چشم بند گوش بند | * | که از او باز است مسکین و نژند |
| ۳۳۳۷ | N | ز آن کله مر چشم بازان را سد است | * | که همهی میلش سوی جنس خود است |
| ۳۳۳۸ | N | چون برید از جنس با شه گشت یار | * | بر گشاید چشم او را باز دار |
| ۳۳۳۹ | N | راند دیوان را حق از مرصاد خویش | * | عقل جزوی را ز استبداد خویش |
| ۳۳۴۰ | N | که سری کم کن نه ای تو مستبد | * | بلکه شاگرد دلی و مستعد |
| ۳۳۴۱ | N | رو بر دل رو که تو جزو دلی | * | هین که بندهی پادشاه عادلی |
| ۳۳۴۲ | N | بندگی او به از سلطانی است | * | که أَنَا خَیْرٌ دم شیطانی است |
| ۳۳۴۳ | N | فرق بین و بر گزین تو ای حبیس | * | بندگی آدم از کبر بلیس |
| ۳۳۴۴ | N | گفت آنک هست خورشید ره او | * | حرف طوبی هر که ذلت نفسه |
| ۳۳۴۵ | N | سایهی طوبی ببین و خوش بخسب | * | سر بنه در سایه بیسرکش بخسب |
| ۳۳۴۶ | N | ظل ذلت نفسه خوش مضجعی است | * | مستعد آن صفا را مهجعی است |
| ۳۳۴۷ | N | گر از این سایه روی سوی منی | * | زود طاغی گردی و ره گم کنی |