vol.4

Qūniyah Nicholson both

block:4125

قصّهٔ فرزندان عُزَیر علیه‌السّلام کی از پدر احوال پدر می‌پرسیدند می‌گفت آری دیدمش می‌آید بعضی شناختندش بیهوش شدند بعضی نشناختند می‌گفتند خود مژده‌ای داد این بیهوش شدن چیست
۳۲۷۱Qهمچو پُورانِ عُزَیْر اندر گذر * آمده پُرسان ز احوالِ پدر
۳۲۷۱Nهمچو پوران عزیر اندر گذر * آمده پرسان ز احوال پدر
۳۲۷۲Qگشته ایشان پیر و باباشان جوان * پس پدرشان پیش آمد ناگهان
۳۲۷۲Nگشته ایشان پیر و باباشان جوان * پس پدرشان پیش آمد ناگهان
۳۲۷۳Qپس بپرسیدند ازو کاِی ره‌گذر * از عُزَیرِ ما عجب داری خبر
۳۲۷۳Nپس بپرسیدند از او کای رهگذر * از عزیر ما عجب داری خبر
۳۲۷۴Qکه کسی‌مان گفت کامروز آن سَنَد * بَعْدِ نومیدی ز بیرون می‌رسَد
۳۲۷۴Nکه کسی‌مان گفت کامروز آن سند * بعد نومیدی ز بیرون می‌رسد
۳۲۷۵Qگفت آری بعدِ من خواهد رسید * آن یکی خوش شد چو این مژده شنید
۳۲۷۵Nگفت آری بعد من خواهد رسید * آن یکی خوش شد چو این مژده شنید
۳۲۷۶Qبانگ می‌زد کای مُبَشِّر باش شاد * و آن دگر بشْناخت بیهوش اوفتاد
۳۲۷۶Nبانگ می‌زد کای مبشر باش شاد * و آن دگر بشناخت بی‌هوش اوفتاد
۳۲۷۷Qکه چه جایِ مژده است ای خیره‌سَر * که در افتادیم در کانِ شکَر
۳۲۷۷Nکه چه جای مژده است ای خیره‌سر * که در افتادیم در کان شکر
۳۲۷۸Qوَهْم را مژده‌ست و پیشِ عقل نَقْد * زانک چشمِ وَهْم شد محجوبِ فَقْد
۳۲۷۸Nوهم را مژده ست و پیش عقل نقد * ز انکه چشم وهم شد محجوب فقد
۳۲۷۹Qکافران را دَرْد و مؤمن را بشیر * لیک نقدِ حال در چشمِ بصیر
۳۲۷۹Nکافران را درد و مومن را بشیر * لیک نقد حال در چشم بصیر
۳۲۸۰Qزانک عاشق در دَمِ نقدست مست * لاجرم از کفر و ایمان برترست
۳۲۸۰Nز انکه عاشق در دم نقد است مست * لاجرم از کفر و ایمان برتر است
۳۲۸۱Qکفر و ایمان هر دو خود دربانِ اوست * کوست مغز و کفر و دین او را دو پوست
۳۲۸۱Nکفر و ایمان هر دو خود دربان اوست * کاوست مغز و کفر و دین او را دو پوست
۳۲۸۲Qکفر قِشْرِ خشکِ رُو بر تافته * باز ایمان قشرِ لذّت یافته
۳۲۸۲Nکفر قشر خشک رو بر تافته * باز ایمان قشر لذت یافته
۳۲۸۳Qقشرهای خشک را جا آتش است * قشرِ پَیوسته بمغزِ جان خوش است
۳۲۸۳Nقشرهای خشک را جا آتش است * قشر پیوسته به مغز جان خوش است
۳۲۸۴Qمغز خود از مرتبهٔ خوش برترست * برترست از خوش که لذّت گُسْتَرست
۳۲۸۴Nمغز خود از مرتبه‌ی خوش برتر است * برتر است از خوش که لذت گستر است
۳۲۸۵Qاین سخن پایان ندارد باز گرد * تا بر آرد مُوسیَم از بحر گَرْد
۳۲۸۵Nاین سخن پایان ندارد باز گرد * تا بر آرد موسی‌ام از بحر گرد
۳۲۸۶Qدر خورِ عقلِ عوامّ این گفته شد * از سخن باقی آن بنْهفته شد
۳۲۸۶Nدر خور عقل عوام این گفته شد * از سخن باقی آن بنهفته شد
۳۲۸۷Qزرِّ عقلت ریزه است ای مُتَّهَم * بر قُراضه مُهرِ سِکّه چون نهم
۳۲۸۷Nزر عقلت ریزه است ای متهم * بر قراضه مهر سکه چون نهم
۳۲۸۸Qعقلِ تو قسمت شده بر صد مُهِم * بر هزاران آرزو و طِمّ و رِمّ
۳۲۸۸Nعقل تو قسمت شده بر صد مهم * بر هزاران آرزو و طم و رم
۳۲۸۹Qجمع باید کرد اجزا را بعشق * تا شوی خوش چون سَمَرْقند و دِمِشْق
۳۲۸۹Nجمع باید کرد اجزا را به عشق * تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق
۳۲۹۰Qجَو جَوی چون جمع گردی ز اِشْتباه * پس توان زد بر تو سِکهٔ پادشاه
۳۲۹۰Nجو جوی چون جمع گردی ز اشتباه * پس توان زد بر تو سکه‌ی پادشاه
۳۲۹۱Qور ز مِثْقالی شوی افزون تو خام * از تو سازد شه یکی زرّینه جام
۳۲۹۱Nور ز مثقالی شوی افزون تو خام * از تو سازد شه یکی زرینه جام
۳۲۹۲Qپس برو هم نام و هم القابِ شاه * باشد و هم صورتش ای وصل‌خواه
۳۲۹۲Nپس بر او هم نام و هم القاب شاه * باشد و هم صورتش ای وصل خواه
۳۲۹۳Qتا که معشوقت بود هم نان هم آب * هم چراغ و شاهد و نُقل و شراب
۳۲۹۳Nتا که معشوقت بود هم نان هم آب * هم چراغ و شاهد و نقل و شراب
۳۲۹۴Qجمع کن خود را جماعت رحمتست * تا توانم با تو گفتن آنچِ هست
۳۲۹۴Nجمع کن خود را جماعت رحمت است * تا توانم با تو گفتن آن چه هست
۳۲۹۵Qزانک گفتن از برای باوریست * جانِ شِرْک از باوری حق بَریست
۳۲۹۵Nز انکه گفتن از برای باوری است * جان شرک از باوری حق بری است
۳۲۹۶Qجانِ قسمت گشته بر حَشْوِ فلک * در میانِ شصت سودا مُشْتَرک
۳۲۹۶Nجان قسمت گشته بر حشو فلک * در میان شصت سودا مشترک
۳۲۹۷Qپس خموشی به دهد او را ثُبوت * پس جوابِ احمقان آمد سُکوت
۳۲۹۷Nپس خموشی به دهد او را ثبوت * پس جواب احمقان آمد سکوت
۳۲۹۸Qاین همی‌دانم ولی مستی تَن * می‌گشاید بی‌مرادِ من دَهن
۳۲۹۸Nاین همی‌دانم ولی مستی تن * می‌گشاید بی‌مراد من دهن
۳۲۹۹Qآنچنانک از عَطْسه و از خامِیاز * این دهان گردد بناخواهِ تو باز
۳۲۹۹Nآن چنانک از عطسه و از خامیاز * این دهان گردد به ناخواه تو باز