vol.4

Qūniyah Nicholson both

block:4118

حکایت آن پادشاه‌زاده کی پادشاهی حقیقی به وی روی نمود، یَوْمَ یَفِرُّ المَرْءُ مِنْ أَخیهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبیهِ نقد وقت او شد، پادشاهی این خاک تودهٔ کودک طبعان کی قلعه‌گیری نام کنند آن کودک کی چیره آید بر سر خاک توده برآید و لاف زندکی قلعه مراست کودکان دیگر بر وَی رشک بَرند کی التُّرابُ رَبیعُ الصِّبْیان، آن پادشاه‌زاده چو از قید رنگها برست گفت من این خاکهای رنگین را همان خاک دون می‌گویم زر و اطلس و اکسون نمی‌گویم من ازین اکسون رَستم بیَکسون رفتم، وَ آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا ارشاد حقّ را مُرور سالها حاجت نیست در قدرتِ کُنْ فَیَکُونُ هیچ کس سخن قابلیّت نگوید
۳۰۸۵Qپادشاهی داشت یک برُنا پسر * باطن و ظاهر مزیَّن از هنر
۳۰۸۵Nپادشاهی داشت یک برنا پسر * باطن و ظاهر مزین از هنر
۳۰۸۶Qخواب دید او کان پسر ناگه بمُرد * صافی عالم بر آن شه گشت دُرد
۳۰۸۶Nخواب دید او کان پسر ناگه بمرد * صافی عالم بر آن شه گشت درد
۳۰۸۷Qخشک شد از تابِ آتش مَشْکِ او * که نماند از تَفِّ آتش اشکِ او
۳۰۸۷Nخشک شد از تاب آتش مشک او * که نماند از تف آتش اشک او
۳۰۸۸Qآن چنان پُر شد ز دُود و دَرْد شاه * که نمی‌یابید در وَی راه آه
۳۰۸۸Nآن چنان پر شد ز دود و درد شاه * که نمی‌یابید در وی راه آه
۳۰۸۹Qخواست مردن قالَبش بی‌کار شد * عُمر مانده بود شه بیدار شد
۳۰۸۹Nخواست مردن قالبش بی‌کار شد * عمر مانده بود شه بیدار شد
۳۰۹۰Qشادیی آمد ز بیداریش پیش * که ندیده بود اندر عمرِ خویش
۳۰۹۰Nشادیی آمد ز بیداریش پیش * که ندیده بود اندر عمر خویش
۳۰۹۱Qکه ز شادی خواست هم فانی شدن * بس مطوَّق آمد این جان و بَدَن
۳۰۹۱Nکه ز شادی خواست هم فانی شدن * بس مطوق آمد این جان و بدن
۳۰۹۲Qاز دَمِ غم می‌بمیرد این چراغ * و ز دَمِ شادی بمیرد اینْت لاغ
۳۰۹۲Nاز دم غم می‌بمیرد این چراغ * و ز دم شادی بمیرد اینت لاغ
۳۰۹۳Qدر میانِ این دو مرگ او زنده است * این مطوَّق شکل جایِ خنده است
۳۰۹۳Nدر میان این دو مرگ او زنده است * این مطوق شکل جای خنده است
۳۰۹۴Qشاه با خود گفت شادی را سبب * آنچنان غم بود از تسبیبِ رَب
۳۰۹۴Nشاه با خود گفت شادی را سبب * آن چنان غم بود از تسبیب رب
۳۰۹۵Qای عجب یک چیز از یک رُوی مرگ * و آن ز یک رُویِ دگر اِحیا و برگ
۳۰۹۵Nای عجب یک چیز از یک روی مرگ * و آن ز یک روی دگر احیا و برگ
۳۰۹۶Qآن یکی نِسْبت بدان حالت هلاک * باز هم آن سوی دیگر اِمتساک
۳۰۹۶Nآن یکی نسبت بدان حالت هلاک * باز هم آن سوی دیگر امتساک
۳۰۹۷Qشادی تن سوی دنیاوی کمال * سویِ روزِ عاقبت نقص و زوال
۳۰۹۷Nشادی تن سوی دنیاوی کمال * سوی روز عاقبت نقص و زوال
۳۰۹۸Qخنده را در خواب هم تعبیر خوان * گریه گوید با دریغ و اندهان
۳۰۹۸Nخنده را در خواب هم تعبیر خوان * گریه گوید با دریغ و اندهان
۳۰۹۹Qگریه را در خواب شادی و فَرَح * هست در تعبیر ای صاحب مَرَح
۳۰۹۹Nگریه را در خواب شادی و فرح * هست در تعبیر ای صاحب مرح
۳۱۰۰Qشاه اندیشید کین غم خود گذشت * لیک جان از جنسِ این بَدْظَنّ گشت
۳۱۰۰Nشاه اندیشید کاین غم خود گذشت * لیک جان از جنس این بد ظن بگشت
۳۱۰۱Qور رسد خاری چنین اندر قَدَم * که رَوَد گُل یادگاری بایدم
۳۱۰۱Nور رسد خاری چنین اندر قدم * که رود گل یادگاری بایدم
۳۱۰۲Qچون فنا را شد سبب بی‌مُنْتَهَی * پس کُدامین راه را بندیم ما
۳۱۰۲Nچون فنا را شد سبب بی‌منتهی * پس کدامین راه را بندیم ما
۳۱۰۳Qصد دریچه و دَر سوی مرگِ لدیغ * می‌کند اندر گشادن ژیغ ژیغ
۳۱۰۳Nصد دریچه و در سوی مرگ لدیغ * می‌کند اندر گشادن ژیغ ژیغ
۳۱۰۴Qژیغ ژیغِ تلخِ آن دَرهای مرگ * نشْنود گوشِ حریص از حرصِ برگ
۳۱۰۴Nژیغ ژیغ تلخ آن درهای مرگ * نشنود گوش حریص از حرص برگ
۳۱۰۵Qاز سوی تن دَرْدها بانگ دَرَست * وز سوی خصمان جفا بانگِ دَرَست
۳۱۰۵Nاز سوی تن دردها بانگ در است * و ز سوی خصمان جفا بانگ در است
۳۱۰۶Qجانِ سَر بر خوان دَمی فِهْرِستِ طِبّ * نارِ علَّتها نظر کن مُلْتِهب
۳۱۰۶Nجان من بر خوان دمی فهرست طب * نار علتها نظر کن ملتهب
۳۱۰۷Qز آن همه‌ٔ غُرها درین خانه رهست * هر دو گامی پُر ز کَژْدُمها چهست
۳۱۰۷Nز آن همه‌ی غرها در این خانه ره است * هر دو گامی پر ز کژدمها چه است
۳۱۰۸Qباد تُندست و چراغم اَبْتَری * زُو بگیرانم چراغِ دیگری
۳۱۰۸Nباد تند است و چراغم ابتری * زو بگیرانم چراغ دیگری
۳۱۰۹Qتا بود کز هر دو یک وافی شود * گر بباد آن یک چراغ از جا رود
۳۱۰۹Nتا بود کز هر دو یک وافی شود * گر به باد آن یک چراغ از جا رود
۳۱۱۰Qهمچو عارف کز تنِ ناقص چراغ * شمعِ دل افروخت از بهرِ فراغ
۳۱۱۰Nهمچو عارف کز تن ناقص چراغ * شمع دل افروخت از بهر فراغ
۳۱۱۱Qتا که روزی کین بمیرد ناگهان * پیشِ چشمِ خود نهد او شمعِ جان
۳۱۱۱Nتا که روزی کاین بمیرد ناگهان * پیش چشم خود نهد او شمع جان
۳۱۱۲Qاو نکرد این فهم پس داد از غِرَر * شمعِ فانی را بفانیّی دگر
۳۱۱۲Nاو نکرد این فهم پس داد از غرر * شمع فانی را به فانیی دگر