block:4118
| ۳۰۸۵ | Q | پادشاهی داشت یک برُنا پسر | * | باطن و ظاهر مزیَّن از هنر |
| ۳۰۸۵ | N | پادشاهی داشت یک برنا پسر | * | باطن و ظاهر مزین از هنر |
| ۳۰۸۶ | Q | خواب دید او کان پسر ناگه بمُرد | * | صافی عالم بر آن شه گشت دُرد |
| ۳۰۸۶ | N | خواب دید او کان پسر ناگه بمرد | * | صافی عالم بر آن شه گشت درد |
| ۳۰۸۷ | Q | خشک شد از تابِ آتش مَشْکِ او | * | که نماند از تَفِّ آتش اشکِ او |
| ۳۰۸۷ | N | خشک شد از تاب آتش مشک او | * | که نماند از تف آتش اشک او |
| ۳۰۸۸ | Q | آن چنان پُر شد ز دُود و دَرْد شاه | * | که نمییابید در وَی راه آه |
| ۳۰۸۸ | N | آن چنان پر شد ز دود و درد شاه | * | که نمییابید در وی راه آه |
| ۳۰۸۹ | Q | خواست مردن قالَبش بیکار شد | * | عُمر مانده بود شه بیدار شد |
| ۳۰۸۹ | N | خواست مردن قالبش بیکار شد | * | عمر مانده بود شه بیدار شد |
| ۳۰۹۰ | Q | شادیی آمد ز بیداریش پیش | * | که ندیده بود اندر عمرِ خویش |
| ۳۰۹۰ | N | شادیی آمد ز بیداریش پیش | * | که ندیده بود اندر عمر خویش |
| ۳۰۹۱ | Q | که ز شادی خواست هم فانی شدن | * | بس مطوَّق آمد این جان و بَدَن |
| ۳۰۹۱ | N | که ز شادی خواست هم فانی شدن | * | بس مطوق آمد این جان و بدن |
| ۳۰۹۲ | Q | از دَمِ غم میبمیرد این چراغ | * | و ز دَمِ شادی بمیرد اینْت لاغ |
| ۳۰۹۲ | N | از دم غم میبمیرد این چراغ | * | و ز دم شادی بمیرد اینت لاغ |
| ۳۰۹۳ | Q | در میانِ این دو مرگ او زنده است | * | این مطوَّق شکل جایِ خنده است |
| ۳۰۹۳ | N | در میان این دو مرگ او زنده است | * | این مطوق شکل جای خنده است |
| ۳۰۹۴ | Q | شاه با خود گفت شادی را سبب | * | آنچنان غم بود از تسبیبِ رَب |
| ۳۰۹۴ | N | شاه با خود گفت شادی را سبب | * | آن چنان غم بود از تسبیب رب |
| ۳۰۹۵ | Q | ای عجب یک چیز از یک رُوی مرگ | * | و آن ز یک رُویِ دگر اِحیا و برگ |
| ۳۰۹۵ | N | ای عجب یک چیز از یک روی مرگ | * | و آن ز یک روی دگر احیا و برگ |
| ۳۰۹۶ | Q | آن یکی نِسْبت بدان حالت هلاک | * | باز هم آن سوی دیگر اِمتساک |
| ۳۰۹۶ | N | آن یکی نسبت بدان حالت هلاک | * | باز هم آن سوی دیگر امتساک |
| ۳۰۹۷ | Q | شادی تن سوی دنیاوی کمال | * | سویِ روزِ عاقبت نقص و زوال |
| ۳۰۹۷ | N | شادی تن سوی دنیاوی کمال | * | سوی روز عاقبت نقص و زوال |
| ۳۰۹۸ | Q | خنده را در خواب هم تعبیر خوان | * | گریه گوید با دریغ و اندهان |
| ۳۰۹۸ | N | خنده را در خواب هم تعبیر خوان | * | گریه گوید با دریغ و اندهان |
| ۳۰۹۹ | Q | گریه را در خواب شادی و فَرَح | * | هست در تعبیر ای صاحب مَرَح |
| ۳۰۹۹ | N | گریه را در خواب شادی و فرح | * | هست در تعبیر ای صاحب مرح |
| ۳۱۰۰ | Q | شاه اندیشید کین غم خود گذشت | * | لیک جان از جنسِ این بَدْظَنّ گشت |
| ۳۱۰۰ | N | شاه اندیشید کاین غم خود گذشت | * | لیک جان از جنس این بد ظن بگشت |
| ۳۱۰۱ | Q | ور رسد خاری چنین اندر قَدَم | * | که رَوَد گُل یادگاری بایدم |
| ۳۱۰۱ | N | ور رسد خاری چنین اندر قدم | * | که رود گل یادگاری بایدم |
| ۳۱۰۲ | Q | چون فنا را شد سبب بیمُنْتَهَی | * | پس کُدامین راه را بندیم ما |
| ۳۱۰۲ | N | چون فنا را شد سبب بیمنتهی | * | پس کدامین راه را بندیم ما |
| ۳۱۰۳ | Q | صد دریچه و دَر سوی مرگِ لدیغ | * | میکند اندر گشادن ژیغ ژیغ |
| ۳۱۰۳ | N | صد دریچه و در سوی مرگ لدیغ | * | میکند اندر گشادن ژیغ ژیغ |
| ۳۱۰۴ | Q | ژیغ ژیغِ تلخِ آن دَرهای مرگ | * | نشْنود گوشِ حریص از حرصِ برگ |
| ۳۱۰۴ | N | ژیغ ژیغ تلخ آن درهای مرگ | * | نشنود گوش حریص از حرص برگ |
| ۳۱۰۵ | Q | از سوی تن دَرْدها بانگ دَرَست | * | وز سوی خصمان جفا بانگِ دَرَست |
| ۳۱۰۵ | N | از سوی تن دردها بانگ در است | * | و ز سوی خصمان جفا بانگ در است |
| ۳۱۰۶ | Q | جانِ سَر بر خوان دَمی فِهْرِستِ طِبّ | * | نارِ علَّتها نظر کن مُلْتِهب |
| ۳۱۰۶ | N | جان من بر خوان دمی فهرست طب | * | نار علتها نظر کن ملتهب |
| ۳۱۰۷ | Q | ز آن همهٔ غُرها درین خانه رهست | * | هر دو گامی پُر ز کَژْدُمها چهست |
| ۳۱۰۷ | N | ز آن همهی غرها در این خانه ره است | * | هر دو گامی پر ز کژدمها چه است |
| ۳۱۰۸ | Q | باد تُندست و چراغم اَبْتَری | * | زُو بگیرانم چراغِ دیگری |
| ۳۱۰۸ | N | باد تند است و چراغم ابتری | * | زو بگیرانم چراغ دیگری |
| ۳۱۰۹ | Q | تا بود کز هر دو یک وافی شود | * | گر بباد آن یک چراغ از جا رود |
| ۳۱۰۹ | N | تا بود کز هر دو یک وافی شود | * | گر به باد آن یک چراغ از جا رود |
| ۳۱۱۰ | Q | همچو عارف کز تنِ ناقص چراغ | * | شمعِ دل افروخت از بهرِ فراغ |
| ۳۱۱۰ | N | همچو عارف کز تن ناقص چراغ | * | شمع دل افروخت از بهر فراغ |
| ۳۱۱۱ | Q | تا که روزی کین بمیرد ناگهان | * | پیشِ چشمِ خود نهد او شمعِ جان |
| ۳۱۱۱ | N | تا که روزی کاین بمیرد ناگهان | * | پیش چشم خود نهد او شمع جان |
| ۳۱۱۲ | Q | او نکرد این فهم پس داد از غِرَر | * | شمعِ فانی را بفانیّی دگر |
| ۳۱۱۲ | N | او نکرد این فهم پس داد از غرر | * | شمع فانی را به فانیی دگر |