block:4038
| ۹۱۵ | N | قصهی راز حلیمه گویمت | * | تا زداید داستان او غمت |
| ۹۱۶ | N | مصطفی را چون ز شیر او باز کرد | * | بر کفش برداشت چون ریحان و ورد |
| ۹۱۷ | N | میگریزانیدش از هر نیک و بد | * | تا سپارد آن شهنشه را به جد |
| ۹۱۸ | N | چون همیآورد امانت را ز بیم | * | شد به کعبه و آمد او اندر حطیم |
| ۹۱۹ | N | از هوا بشنید بانگی کای حطیم | * | تافت بر تو آفتابی بس عظیم |
| ۹۲۰ | N | ای حطیم امروز آید بر تو زود | * | صد هزاران نور از خورشید جود |
| ۹۲۱ | N | ای حطیم امروز آرد در تو رخت | * | محتشم شاهی که پیک اوست بخت |
| ۹۲۲ | N | ای حطیم امروز بیشک از نوی | * | منزل جانهای بالایی شوی |
| ۹۲۳ | N | جان پاکان طلب طلب و جوق جوق | * | آیدت از هر نواحی مست شوق |
| ۹۲۴ | N | گشت حیران آن حلیمه ز آن صدا | * | نه کسی در پیش نه سوی قفا |
| ۹۲۵ | N | شش جهت خالی ز صورت وین ندا | * | شد پیاپی آن ندا را جان فدا |
| ۹۲۶ | N | مصطفی را بر زمین بنهاد او | * | تا کند آن بانگ خوش را جستجو |
| ۹۲۷ | N | چشم میانداخت آن دم سو به سو | * | که کجای است آن شه اسرار گو |
| ۹۲۸ | N | کاین چنین بانگ بلند از چپ و راست | * | میرسد یا رب رساننده کجاست |
| ۹۲۹ | N | چون ندید او خیره و نومید شد | * | جسم لرزان همچو شاخ بید شد |
| ۹۳۰ | N | باز آمد سوی آن طفل رشید | * | مصطفی را بر مکان خود ندید |
| ۹۳۱ | N | حیرت اندر حیرت آمد بر دلش | * | گشت بس تاریک از غم منزلش |
| ۹۳۲ | N | سوی منزلها دوید و بانگ داشت | * | که که بر دردانهام غارت گماشت |
| ۹۳۳ | N | مکیان گفتند ما را علم نیست | * | ما ندانستیم کانجا کودکی است |
| ۹۳۴ | N | ریخت چندان اشک و کرد او بس فغان | * | که از او گریان شدند آن دیگران |
| ۹۳۵ | N | سینه کوبان آن چنان بگریست خوش | * | کاختران گریان شدند از گریهاش |