block:1021
| ۵۲۱ | Q | همچو شه نادان و غافل بُد وزیر | * | پنجه میزد با قدیم ناگُزیر |
| ۵۲۱ | N | همچو شه نادان و غافل بد وزیر | * | پنجه میزد با قدیم ناگزیر |
| ۵۲۲ | Q | با چنان قادر خدایی کز عدم | * | صد چو عالَم هست گرداند بدَم |
| ۵۲۲ | N | با چنان قادر خدایی کز عدم | * | صد چو عالم هست گرداند به دم |
| ۵۲۳ | Q | صد چو عالَم در نظر پیدا کند | * | چونک چشمت را بخود بینا کند |
| ۵۲۳ | N | صد چو عالم در نظر پیدا کند | * | چون که چشمت را به خود بینا کند |
| ۵۲۴ | Q | گر جهان پیشت بزرگ و بیبُنیست | * | پیشِ قدرت ذرّهای میدان که نیست |
| ۵۲۴ | N | گر جهان پیشت بزرگ و بیبنی است | * | پیش قدرت ذره ای میدان که نیست |
| ۵۲۵ | Q | این جهان خود حبسِ جانهای شماست | * | هین روید آن سو که صحرای شماست |
| ۵۲۵ | N | این جهان خود حبس جانهای شماست | * | هین روید آن سو که صحرای شماست |
| ۵۲۶ | Q | این جهان محدود و آن خود بیحَدست | * | نقش و صورت پیشِ آن معنی سدست |
| ۵۲۶ | N | این جهان محدود و آن خود بیحد است | * | نقش و صورت پیش آن معنی سد است |
| ۵۲۷ | Q | صد هزاران نیزهٔ فرعون را | * | در شکست از موسیی با یک عصا |
| ۵۲۷ | N | صد هزاران نیزهی فرعون را | * | در شکست از موسیی با یک عصا |
| ۵۲۸ | Q | صد هزاران طِبِّ جالینوس بود | * | پیشِ عیسی و دَمش افسوس بود |
| ۵۲۸ | N | صد هزاران طب جالینوس بود | * | پیش عیسی و دمش افسوس بود |
| ۵۲۹ | Q | صد هزاران دفترِ اشعار بود | * | پیشِ حَرْفِ اُمِّییاش عار بود |
| ۵۲۹ | N | صد هزاران دفتر اشعار بود | * | پیش حرف امیی آن عار بود |
| ۵۳۰ | Q | با چنین غالب خداوندی کسی | * | چون نمیرد گر نباشد او خسی |
| ۵۳۰ | N | با چنین غالب خداوندی کسی | * | چون نمیرد گر نباشد او خسی |
| ۵۳۱ | Q | بس دلِ چون کوه را انگیخت او | * | مرغِ زیرک با دو پا آویخت او |
| ۵۳۱ | N | بس دل چون کوه را انگیخت او | * | مرغ زیرک با دو پا آویخت او |
| ۵۳۲ | Q | فهم و خاطر تیز کردن نیست راه | * | جز شکسته مینگیرد فضلِ شاه |
| ۵۳۲ | N | فهم و خاطر تیز کردن نیست راه | * | جز شکسته مینگیرد فضل شاه |
| ۵۳۳ | Q | ای بسا گنج آگنانِ کُنجکاو | * | کان خیالاندیش را شد ریشِ گاو |
| ۵۳۳ | N | ای بسا گنج آگنان کنج کاو | * | کان خیال اندیش را شد ریش گاو |
| ۵۳۴ | Q | گاو که بْوَد تا تو ریشِ او شوی | * | خاک چه بْوَد تا حشیشِ او شوی |
| ۵۳۴ | N | گاو که بود تا تو ریش او شوی | * | خاک چه بود تا حشیش او شوی |
| ۵۳۵ | Q | چون زنی از کارِ بَد شد روی زرد | * | مَسْخ کرد او را خدا و زُهره کرد |
| ۵۳۵ | N | چون زنی از کار بد شد روی زرد | * | مسخ کرد او را خدا و زهره کرد |
| ۵۳۶ | Q | عورتی را زُهره کردن مسخ بود | * | خاک و گِل گشتن نه مسخست ای عنود |
| ۵۳۶ | N | عورتی را زهره کردن مسخ بود | * | خاک و گل گشتن نه مسخ است ای عنود |
| ۵۳۷ | Q | روح میبُردت سوی چرخِ برین | * | سوی آب و گل شدی در اَسفَلین |
| ۵۳۷ | N | روح میبردت سوی چرخ برین | * | سوی آب و گل شدی در اسفلین |
| ۵۳۸ | Q | خویشتن را مسخ کردی زین سُفول | * | زان وجودی که بُد آن رشکِ عقول |
| ۵۳۸ | N | خویشتن را مسخ کردی زین سفول | * | ز آن وجودی که بد آن رشک عقول |
| ۵۳۹ | Q | پس ببین کین مسخ کردن چون بود | * | پیشِ آن مسخ این به غایت دون بود |
| ۵۳۹ | N | پس ببین کین مسخ کردن چون بود | * | پیش آن مسخ این به غایت دون بود |
| ۵۴۰ | Q | اسبِ همَّت سوی اختر تاختی | * | آدمِ مسجود را نَشْناختی |
| ۵۴۰ | N | اسب همت سوی اختر تاختی | * | آدم مسجود را نشناختی |
| ۵۴۱ | Q | آخر آدمزادهای ای ناخَلَف | * | چند پنداری تو پَستی را شرف |
| ۵۴۱ | N | آخر آدم زادهای ای ناخلف | * | چند پنداری تو پستی را شرف |
| ۵۴۲ | Q | چند گویی من بگیرم عالَمی | * | این جهان را پر کنم از خود همی |
| ۵۴۲ | N | چند گویی من بگیرم عالمی | * | این جهان را پر کنم از خود همی |
| ۵۴۳ | Q | گر جهان پُر برف گردد سربسر | * | تابِ خور بگْدازدش با یک نظَر |
| ۵۴۳ | N | گر جهان پر برف گردد سربهسر | * | تاب خور بگدازدش با یک نظر |
| ۵۴۴ | Q | وِزْرِ او و صد وزیر و صد هزار | * | نیست گرداند خدا از یک شَرار |
| ۵۴۴ | N | وزر او و صد وزیر و صد هزار | * | نیست گرداند خدا از یک شرار |
| ۵۴۵ | Q | عینِ آن تخییل را حکمت کند | * | عینِ آن زهرآب را شربت کند |
| ۵۴۵ | N | عین آن تخییل را حکمت کند | * | عین آن زهر آب را شربت کند |
| ۵۴۶ | Q | آن گمانانگیز را سازد یقین | * | مِهرها رویاند از اسبابِ کین |
| ۵۴۶ | N | آن گمان انگیز را سازد یقین | * | مهرها رویاند از اسباب کین |
| ۵۴۷ | Q | پرورد در آتش ابراهیم را | * | ایمنی روح سازد بیم را |
| ۵۴۷ | N | پرورد در آتش ابراهیم را | * | ایمنی روح سازد بیم را |
| ۵۴۸ | Q | از سبب سوزیش من سوداییَم | * | در خیالاتش چو سوفسطاییَم |
| ۵۴۸ | N | از سبب سوزیش من سوداییام | * | در خیالاتش چو سوفسطاییام |