vol.2

Qūniyah Nicholson both

block:2015

title of 2015
۶۱۴Nبا وکیل قاضی ادراک‌مند * اهل زندان در شکایت آمدند
۶۱۵Nکه سلام ما به قاضی بر کنون * باز گو آزار ما زین مرد دون
۶۱۶Nکاندر این زندان بماند او مستمر * یاوه تاز و طبل‌خوار است و مضر
۶۱۷Nچون مگس حاضر شود در هر طعام * از وقاحت بی‌صلا و بی‌سلام
۶۱۸Nپیش او هیچ است لوت شصت کس * کر کند خود را اگر گوییش بس
۶۱۹Nمرد زندان را نیاید لقمه‌ای * ور به صد حیلت گشاید طعمه‌ای
۶۲۰Nدر زمان پیش آید آن دوزخ گلو * حجتش این که خدا گفتا کُلُوا*
۶۲۱Nزین چنین قحط سه ساله داد داد * ظل مولانا ابد پاینده باد
۶۲۲Nیا ز زندان تا رود این گاومیش * یا وظیفه کن ز وقفی لقمه‌ایش
۶۲۳Nای ز تو خوش هم ذکور و هم اناث * داد کن المستغاث المستغاث
۶۲۴Nسوی قاضی شد وکیل با نمک * گفت با قاضی شکایت یک به یک
۶۲۵Nخواند او را قاضی از زندان به پیش * پس تفحص کرد از اعیان خویش
۶۲۶Nگشت ثابت پیش قاضی آن همه * که نمودند از شکایت آن رمه
۶۲۷Nگفت قاضی خیز از این زندان برو * سوی خانه‌ی مرده‌ریگ خویش شو
۶۲۸Nگفت خان و مان من احسان تست * همچو کافر جنتم زندان تست
۶۲۹Nگر ز زندانم برانی تو به رد * خود بمیرم من ز تقصیری و کد
۶۳۰Nهمچو ابلیسی که می‌گفت ای سلام * رب أنظرنی إلی یوم القیام
۶۳۱Nکاندر این زندان دنیا من خوشم * تا که دشمن زادگان را می‌کشم
۶۳۲Nهر که او را قوت ایمانی بود * و ز برای زاد ره نانی بود
۶۳۳Nمی‌ستانم گه به مکر و گه به ریو * تا بر آرند از پشیمانی غریو
۶۳۴Nگه به درویشی کنم تهدیدشان * گه به زلف و خال بندم دیدشان
۶۳۵Nقوت ایمانی در این زندان کم است * وان که هست از قصد این سگ در خم است
۶۳۶Nاز نماز و صوم و صد بی‌چارگی * قوت ذوق آید برد یک بارگی
۶۳۷Nأستعیذ اللَّه من شیطانه * قد هلکنا آه من طغیانه
۶۳۸Nیک سگ است و در هزاران می‌رود * هر که در وی رفت او او می‌شود
۶۳۹Nهر که سردت کرد می‌دان کاو در اوست * دیو پنهان گشته اندر زیر پوست
۶۴۰Nچون نیابد صورت آید در خیال * تا کشاند آن خیالت در وبال
۶۴۱Nگه خیال فرجه و گاهی دکان * گه خیال علم و گاهی خان و مان
۶۴۲Nهان بگو لاحولها اندر زمان * از زبان تنها نه بلک از عین جان
۶۴۳Nگفت قاضی مفلسی را وانما * گفت اینک اهل زندانت گوا
۶۴۴Nگفت ایشان متهم باشند چون * می‌گریزند از تو می‌گریند خون
۶۴۵Nاز تو می‌خواهند هم تا وارهند * زین غرض باطل گواهی می‌دهند
۶۴۶Nجمله اهل محکمه گفتند ما * هم بر ادبار و بر افلاسش گوا
۶۴۷Nهر که را پرسید قاضی حال او * گفت مولا دست ازین مفلس بشو
۶۴۸Nگفت قاضی کش بگردانید فاش * گرد شهر این مفلس است و بس قلاش
۶۴۹Nکو به کو او را مناداها زنید * طبل افلاسش عیان هر جا زنید
۶۵۰Nهیچ کس نسیه بنفروشد بدو * قرض ندهد هیچ کس او را تسو
۶۵۱Nهر که دعوی آردش اینجا به فن * بیش زندانش نخواهم کرد من
۶۵۲Nپیش من افلاس او ثابت شده است * نقد و کالا نیستش چیزی به دست
۶۵۳Nآدمی در حبس دنیا ز آن بود * تا بود کافلاس او ثابت شود
۶۵۴Nمفلسی دیو را یزدان ما * هم منادی کرد در قرآن ما
۶۵۵Nکاو دغا و مفلس است و بد سخن * هیچ با او شرکت و سودا مکن
۶۵۶Nور کنی او را بهانه آوری * مفلس است او صرفه از وی کی بری
۶۵۷Nحاضر آوردند چون فتنه فروخت * اشتر کردی که هیزم می‌فروخت
۶۵۸Nکرد بی‌چاره بسی فریاد کرد * هم موکل را به دانگی شاد کرد
۶۵۹Nاشترش بردند از هنگام چاشت * تا شب و افغان او سودی نداشت
۶۶۰Nبر شتر بنشست آن قحط گران * صاحب اشتر پی اشتر دوان
۶۶۱Nسو به سو و کو به کو می‌تاختند * تا همه شهرش عیان بشناختند
۶۶۲Nپیش هر حمام و هر بازارگاه * کرده مردم جمله در شکلش نگاه
۶۶۳Nده منادی گر بلند آوازیان * کرد و ترک و رومیان و تازیان
۶۶۴Nمفلس است این و ندارد هیچ چیز * قرض تا ندهد کس او را یک پشیز
۶۶۵Nظاهر و باطن ندارد حبه‌ای * مفلسی قلبی دغایی دبه‌ای
۶۶۶Nهان و هان با او حریفی کم کنید * چون که کاو آرد گره محکم کنید
۶۶۷Nور به حکم آرید این پژمرده را * من نخواهم کرد زندان مرده را
۶۶۸Nخوش دم است او و گلویش بس فراخ * با شعار نو دثار شاخ شاخ
۶۶۹Nگر بپوشد بهر مکر آن جامه را * عاریه است او و فریبد عامه را
۶۷۰Nحرف حکمت بر زبان ناحکیم * حله‌های عاریت دان ای سلیم
۶۷۱Nگر چه دزدی حله‌ای پوشیده است * دست تو چون گیرد آن ببریده دست
۶۷۲Nچون شبانه از شتر آمد به زیر * کرد گفتش منزلم دور است و دیر
۶۷۳Nبر نشستی اشترم را از پگاه * جو رها کردم کم از اخراج کاه
۶۷۴Nگفت تا اکنون چه می‌کردیم پس * هوش تو کو، نیست اندر خانه کس
۶۷۵Nطبل افلاسم به چرخ سابعه * رفت و تو نشنیده‌ای بد واقعه
۶۷۶Nگوش تو پر بوده است از طمع خام * پس طمع کر می‌کند کور ای غلام
۶۷۷Nتا کلوخ و سنگ بشنید این بیان * مفلس است و مفلس است این قلتبان
۶۷۸Nتا به شب گفتند و در صاحب شتر * بر نزد کاو از طمع پر بود پر
۶۷۹Nهست بر سمع و بصر مهر خدا * در حجب بس صورت است و بس صدا
۶۸۰Nآن چه او خواهد رساند آن به چشم * از جمال و از کمال و از کرشم
۶۸۱Nو انچه او خواهد رساند آن به گوش * از سماع و از بشارت وز خروش
۶۸۲Nکون پر چاره ست و هیچت چاره نی * تا که نگشاید خدایت روزنی
۶۸۳Nگر چه تو هستی کنون غافل از آن * وقت حاجت حق کند آن را عیان
۶۸۴Nگفت پیغمبر که یزدان مجید * از پی هر درد درمان آفرید
۶۸۵Nلیک ز آن درمان نبینی رنگ و بو * بهر درد خویش بی‌فرمان او
۶۸۶Nچشم را ای چاره جو در لامکان * هین بنه چون چشم کشته سوی جان
۶۸۷Nاین جهان از بی‌جهت پیدا شده ست * که ز بی‌جایی جهان را جا شده ست
۶۸۸Nباز گرد از هست سوی نیستی * طالب ربی و ربانیستی
۶۸۹Nجای دخل است این عدم از وی مرم * جای خرج است این وجود بیش و کم
۶۹۰Nکارگاه صنع حق چون نیستی است * پس برون کارگه بی‌قیمتی است
۶۹۱Nیاد ده ما را سخنهای دقیق * که ترا رحم آورد آن ای رفیق
۶۹۲Nهم دعا از تو اجابت هم ز تو * ایمنی از تو مهابت هم ز تو
۶۹۳Nگر خطا گفتیم اصلاحش تو کن * مصلحی تو ای تو سلطان سخن
۶۹۴Nکیمیا داری که تبدیلش کنی * گر چه جوی خون بود نیلش کنی
۶۹۵Nاین چنین میناگریها کار تست * این چنین اکسیرها اسرار تست
۶۹۶Nآب را و خاک را بر هم زدی * ز آب و گل نقش تن آدم زدی
۶۹۷Nنسبتش دادی و جفت و خال و عم * با هزار اندیشه و شادی و غم
۶۹۸Nباز بعضی را رهایی داده‌ای * زین غم و شادی جدایی داده‌ای
۶۹۹Nبرده‌ای از خویش و پیوند و سرشت * کرده‌ای در چشم او هر خوب زشت
۷۰۰Nهر چه محسوس است او رد می‌کند * و انچه ناپیداست مسند می‌کند
۷۰۱Nعشق او پیدا و معشوقش نهان * یار بیرون فتنه‌ی او در جهان
۷۰۲Nاین رها کن عشقهای صورتی * نیست بر صورت نه بر روی ستی
۷۰۳Nآن چه معشوق است صورت نیست آن * خواه عشق این جهان خواه آن جهان
۷۰۴Nآن چه بر صورت تو عاشق گشته‌ای * چون برون شد جان چرایش هشته‌ای
۷۰۵Nصورتش بر جاست این سیری ز چیست * عاشقا واجو که معشوق تو کیست
۷۰۶Nآن چه محسوس است اگر معشوقه است * عاشق استی هر که او را حس هست
۷۰۷Nچون وفا آن عشق افزون می‌کند * کی وفا صورت دگرگون می‌کند
۷۰۸Nپرتو خورشید بر دیوار تافت * تابش عاریتی دیوار یافت
۷۰۹Nبر کلوخی دل چه بندی ای سلیم * واطلب اصلی که تابد او مقیم
۷۱۰Nای که تو هم عاشقی بر عقل خویش * خویش بر صورت پرستان دیده بیش
۷۱۱Nپرتو عقل است آن بر حس تو * عاریت میدان ذهب بر مس تو
۷۱۲Nچون زر اندود است خوبی در بشر * ور نه چون شد شاهد تو پیر خر
۷۱۳Nچون فرشته بود همچون دیو شد * کان ملاحت اندر او عاریه بد
۷۱۴Nاندک اندک می‌ستانند آن جمال * اندک اندک خشک می‌گردد نهال
۷۱۵Nرو نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ‌ بخوان * دل طلب کن دل منه بر استخوان
۷۱۶Nکان جمال دل جمال باقی است * دولتش از آب حیوان ساقی است
۷۱۷Nخود هم او آب است و هم ساقی و مست * هر سه یک شد چون طلسم تو شکست
۷۱۸Nآن یکی را تو ندانی از قیاس * بندگی کن ژاژ کم خا ناشناس
۷۱۹Nمعنی تو صورت است و عاریت * بر مناسب شادی و بر قافیت
۷۲۰Nمعنی آن باشد که بستاند ترا * بی‌نیاز از نقش گرداند ترا
۷۲۱Nمعنی آن نبود که کور و کر کند * مرد را بر نقش عاشق‌تر کند
۷۲۲Nکور را قسمت خیال غم فزاست * بهره‌ی چشم این خیالات فناست
۷۲۳Nحرف قرآن را ضریران معدن‌اند * خر نبینند و به پالان بر زنند
۷۲۴Nچون تو بینایی پی خر رو که جست * چند پالان دوزی ای پالان پرست
۷۲۵Nخر چو هست آید یقین پالان ترا * کم نگردد نان چو باشد جان ترا
۷۲۶Nپشت خر دکان و مال و مکسب است * در قلبت مایه‌ی صد قالب است
۷۲۷Nخر برهنه بر نشین ای بو الفضول * خر برهنه نه که راکب شد رسول
۷۲۸Nالنَّبیّ قد رکب معروریا * و النَّبیّ قیل سافر ماشیا
۷۲۹Nشد خر نفس تو بر میخیش بند * چند بگریزد ز کار و بار چند
۷۳۰Nبار صبر و شکر او را بردنی است * خواه در صد سال و خواهی سی و بیست
۷۳۱Nهیچ وازر وزر غیری بر نداشت * هیچ کس ندرود تا چیزی نکاشت
۷۳۲Nطمع خام است آن مخور خام ای پسر * خام خوردن علت آرد در بشر
۷۳۳Nکان فلانی یافت گنجی ناگهان * من همان خواهم نه کار و نه دکان
۷۳۴Nکار بخت است آن و آن هم نادر است * کسب باید کرد تا تن قادر است
۷۳۵Nکسب کردن گنج را مانع کی است * پا مکش از کار آن خود در پی است
۷۳۶Nتا نگردی تو گرفتار اگر * که اگر این کردمی یا آن دگر
۷۳۷Nکز اگر گفتن رسول با وفاق * منع کرد و گفت آن هست از نفاق
۷۳۸Nکان منافق در اگر گفتن بمرد * وز اگر گفتن بجز حسرت نبرد