vol.2

Qūniyah Nicholson both

block:2007

title of 2007
۲۶۴Nکیست بیگانه تن خاکی تو * کز بر ای اوست غمناکی تو
۲۶۵Nتا تو تن را چرب و شیرین می‌دهی * جوهر خود را نبینی فربهی
۲۶۶Nگر میان مشک تن را جا شود * روز مردن گند او پیدا شود
۲۶۷Nمشک را بر تن مزن بر دل بمال * مشک چه بود نام پاک ذو الجلال
۲۶۸Nآن منافق مشک بر تن می‌نهد * روح را در قعر گلخن می‌نهد
۲۶۹Nبر زبان نام حق و در جان او * گندها از فکر بی‌ایمان او
۲۷۰Nذکر با او همچو سبزه‌ی گلخن است * بر سر مبر ز گل است و سوسن است
۲۷۱Nآن نبات آن جا یقین عاریت است * جای آن گل مجلس است و عشرت است
۲۷۲Nطیبات آید به سوی طیبین * للخبیثین الخبیثات است هین
۲۷۳Nکین مدار آنها که از کین گمرهند * گورشان پهلوی کین داران نهند
۲۷۴Nاصل کینه دوزخ است و کین تو * جزو آن کل است و خصم دین تو
۲۷۵Nچون تو جزو دوزخی پس هوش دار * جزو سوی کل خود گیرد قرار
۲۷۶Nتلخ با تلخان یقین ملحق شود * کی دم باطل قرین حق شود
۲۷۷Nای برادر تو همان اندیشه‌ای * ما بقی تو استخوان و ریشه‌ای
۲۷۸Nگر گل است اندیشه‌ی تو گلشنی * ور بود خاری تو هیمه‌ی گلخنی
۲۷۹Nگر گلابی، بر سر و جیبت زنند * ور تو چون بولی برونت افکنند
۲۸۰Nطبله‌ها در پیش عطاران ببین * جنس را با جنس خود کرده قرین
۲۸۱Nجنسها با جنسها آمیخته * زین تجانس زینتی انگیخته
۲۸۲Nگر در آمیزند عود و شکرش * بر گزیند یک یک از یکدیگرش
۲۸۳Nطبله‌ها بشکست و جانها ریختند * نیک و بد در همدگر آمیختند
۲۸۴Nحق فرستاد انبیا را با ورق * تا گزید این دانه‌ها را بر طبق
۲۸۵Nپیش از ایشان ما همه یکسان بدیم * کس ندانستی که ما نیک و بدیم
۲۸۶Nقلب و نیکو در جهان بودی روان * چون همه شب بود و ما چون شب روان
۲۸۷Nتا بر آمد آفتاب انبیا * گفت ای غش دور شو صافی بیا
۲۸۸Nچشم داند فرق کردن رنگ را * چشم داند لعل را و سنگ را
۲۸۹Nچشم داند گوهر و خاشاک را * چشم را ز آن می‌خلد خاشاکها
۲۹۰Nدشمن روزند این قلابکان * عاشق روزند آن زرهای کان
۲۹۱Nز آن که روز است آینه‌ی تعریف او * تا ببیند اشرفی تشریف او
۲۹۲Nحق قیامت را لقب ز آن روز کرد * روز بنماید جمال سرخ و زرد
۲۹۳Nپس حقیقت روز سر اولیاست * روز پیش ماهشان چون سایه‌هاست
۲۹۴Nعکس راز مرد حق دانید روز * عکس ستاریش شام چشم دوز
۲۹۵Nز آن سبب فرمود یزدان‌ وَ الضُّحی * وَ الضُّحی‌ نور ضمیر مصطفی
۲۹۶Nقول دیگر کاین ضحی را خواست دوست * هم بر ای آن که این هم عکس اوست
۲۹۷Nور نه بر فانی قسم گفتن خطاست * خود فنا چه لایق گفت خداست
۲۹۸Nلا أُحِبُّ الْآفِلِینَ‌ گفت آن خلیل * کی فنا خواهد از این رب جلیل
۲۹۹Nباز وَ اللَّیْلِ* است ستاری او * و آن تن خاکی زنگاری او
۳۰۰Nآفتابش چون بر آمد ز آن فلک * با شب تن گفت هین‌ ما وَدَّعَکَ
۳۰۱Nوصل پیدا گشت از عین بلا * ز آن حلاوت شد عبارت‌ ما قَلی
۳۰۲Nهر عبارت خود نشان حالتی است * حال چون دست و عبارت آلتی است
۳۰۳Nآلت زرگر به دست کفشگر * همچو دانه‌ی کشت کرده ریگ در
۳۰۴Nو آلت اسکاف پیش برزگر * پیش سگ کاه استخوان در پیش خر
۳۰۵Nبود انا الحق در لب منصور نور * بود انا الله در لب فرعون زور
۳۰۶Nشد عصا اندر کف موسی گوا * شد عصا اندر کف ساحر هبا
۳۰۷Nزین سبب عیسی بدان همراه خود * در نیاموزید آن اسم صمد
۳۰۸Nکاو نداند نقص بر آلت نهد * سنگ بر گل زن تو آتش کی جهد
۳۰۹Nدست و آلت همچو سنگ و آهن است * جفت باید جفت شرط زادن است
۳۱۰Nآن که بی‌جفت است و بی‌آلت یکی است * در عدد شک است و آن یک بی‌شکی است
۳۱۱Nآن که دو گفت و سه گفت و بیش ازین * متفق باشند در واحد یقین
۳۱۲Nاحولی چون دفع شد یکسان شوند * دو سه گویان هم یکی گویان شوند
۳۱۳Nگر یکی گویی تو در میدان او * گرد بر می‌گرد از چوگان او
۳۱۴Nگوی آن گه راست و بی‌نقصان شود * که ز زخم دست شه رقصان شود
۳۱۵Nگوش دار ای احول اینها را به هوش * داروی دیده بکش از راه گوش
۳۱۶Nپس کلام پاک در دلهای کور * می‌نپاید می‌رود تا اصل نور
۳۱۷Nو آن فسون دیو در دلهای کژ * می‌رود چون کفش کژ در پای کژ
۳۱۸Nگر چه حکمت را به تکرار آوری * چون تو نااهلی شود از تو بری
۳۱۹Nور چه بنویسی نشانش می‌کنی * ور چه می‌لافی بیانش می‌کنی
۳۲۰Nاو ز تو رو در کشد ای پر ستیز * بندها را بگسلد وز تو گریز
۳۲۱Nور نخوانی و ببیند سوز تو * علم باشد مرغ دست‌آموز تو
۳۲۲Nاو نپاید پیش هر نااوستا * همچو طاوسی به خانه‌ی روستا