vol.2

Qūniyah Nicholson both

block:2006

title of 2006
۱۹۴Nکی گذارد آن که رشک روشنی است * تا بگویم آن چه فرض و گفتنی است
۱۹۵Nبحر کف پیش آرد و سدی کند * جر کند و ز بعد جر مدی کند
۱۹۶Nاین زمان بشنو چه مانع شد مگر * مستمع را رفت دل جای دگر
۱۹۷Nخاطرش شد سوی صوفی قنق * اندر آن سودا فرو شد تا عنق
۱۹۸Nلازم آمد باز رفتن زین مقال * سوی آن افسانه بهر وصف حال
۱۹۹Nصوفی آن صورت مپندار ای عزیز * همچو طفلان تا کی از جوز و مویز
۲۰۰Nجسم ما جوز و مویز است ای پسر * گر تو مردی زین دو چیز اندر گذر
۲۰۱Nور تو اندر نگذری اکرام حق * بگذراند مر ترا از نه طبق
۲۰۲Nبشنو اکنون صورت افسانه را * لیک هین از که جدا کن دانه را
۲۰۳Nحلقه‌ی آن صوفیان مستفید * چون که در وجد و طرب آخر رسید
۲۰۴Nخوان بیاوردند بهر میهمان * از بهیمه یاد آورد آن زمان
۲۰۵Nگفت خادم را که در آخر برو * راست کن بهر بهیمه کاه و جو
۲۰۶Nگفت لا حول این چه افزون گفتن است * از قدیم این کارها کار من است
۲۰۷Nگفت تر کن آن جوش را از نخست * کان خر پیر است و دندانهاش سست
۲۰۸Nگفت لاحول این چه می‌گویی مها * از من آموزند این ترتیبها
۲۰۹Nگفت پالانش فرو نه پیش پیش * داروی منبل بنه بر پشت ریش
۲۱۰Nگفت لاحول آخر ای حکمت گزار * جنس تو مهمانم آمد صد هزار
۲۱۱Nجمله راضی رفته‌اند از پیش ما * هست مهمان جان ما و خویش ما
۲۱۲Nگفت آبش ده و لیکن شیر گرم * گفت لاحول از توام بگرفت شرم
۲۱۳Nگفت اندر جو تو کمتر کاه کن * گفت لاحول این سخن کوتاه کن
۲۱۴Nگفت جایش را بروب از سنگ و پشک * ور بود تر ریز بر وی خاک خشک
۲۱۵Nگفت لاحول ای پدر لاحول کن * با رسول اهل کمتر گو سخن
۲۱۶Nگفت بستان شانه پشت خر بخار * گفت لاحول ای پدر شرمی بدار
۲۱۷Nخادم این گفت و میان را بست چست * گفت رفتم کاه و جو آرم نخست
۲۱۸Nرفت و از آخر نکرد او هیچ یاد * خواب خرگوشی بدان صوفی بداد
۲۱۹Nرفت خادم جانب اوباش چند * کرد بر اندرز صوفی ریش‌خند
۲۲۰Nصوفی از ره مانده بود و شد دراز * خوابها می‌دید با چشم فراز
۲۲۱Nکان خرش در چنگ گرگی مانده بود * پاره‌ها از پشت و رانش می‌ربود
۲۲۲Nگفت لاحول این چه مالیخولیاست * ای عجب آن خادم مشفق کجاست
۲۲۳Nباز می‌دید آن خرش در راه رو * گه به چاهی می‌فتاد و گه به گو
۲۲۴Nگونه‌گون می‌دید ناخوش واقعه * فاتحه می‌خواند او و القارعه
۲۲۵Nگفت چاره چیست یاران جسته‌اند * رفته‌اند و جمله درها بسته‌اند
۲۲۶Nباز می‌گفت ای عجب آن خادمک * نه که با ما گشت هم نان و نمک
۲۲۷Nمن نکردم با وی الا لطف و لین * او چرا با من کند بر عکس کین
۲۲۸Nهر عداوت را سبب باید سند * ور نه جنسیت وفا تلقین کند
۲۲۹Nباز می‌گفت آدم با لطف وجود * کی بر آن ابلیس جوری کرده بود
۲۳۰Nآدمی مر مار و کژدم را چه کرد * کاو همی‌خواهد مر او را مرگ و درد
۲۳۱Nگرگ را خود خاصیت بدریدن است * این حسد در خلق آخر روشن است
۲۳۲Nباز می‌گفت این گمان بد خطاست * بر برادر این چنین ظنم چراست
۲۳۳Nباز گفتی حزم سوء الظن تست * هر که بد ظن نیست کی ماند درست
۲۳۴Nصوفی اندر وسوسه و آن خر چنان * که چنین بادا جز ای دشمنان
۲۳۵Nآن خر مسکین میان خاک و سنگ * کژ شده پالان دریده پالهنگ
۲۳۶Nخسته از ره جمله‌ی شب بی‌علف * گاه در جان کندن و گه در تلف
۲۳۷Nخر همه شب ذکر می‌کرد ای اله * جو رها کردم کم از یک مشت کاه
۲۳۸Nبا زبان حال می‌گفت ای شیوخ * رحمتی که سوختم زین خام شوخ
۲۳۹Nآن چه آن خر دید از رنج و عذاب * مرغ خاکی بیند اندر سیل آب
۲۴۰Nبس به پهلو گشت آن شب تا سحر * آن خر بی‌چاره از جوع البقر
۲۴۱Nروز شد خادم بیامد بامداد * زود پالان جست بر پشتش نهاد
۲۴۲Nخر فروشانه دو سه زخمش بزد * کرد با خر آن چه ز آن سگ می‌سزد
۲۴۳Nخر جهنده گشت از تیزی نیش * کو زبان تا خر بگوید حال خویش
۲۴۴Nچون که صوفی بر نشست و شد روان * رو در افتادن گرفت او هر زمان
۲۴۵Nهر زمانش خلق بر می‌داشتند * جمله رنجورش همی‌پنداشتند
۲۴۶Nآن یکی گوشش همی‌پیچید سخت * و آن دگر در زیر گامش جست لخت
۲۴۷Nو آن دگر در نعل او می‌جست سنگ * و آن دگر در چشم او می‌دید زنگ
۲۴۸Nباز می‌گفتند ای شیخ این ز چیست * دی نمی‌گفتی که شکر این خر قوی است
۲۴۹Nگفت آن خر کاو به شب لاحول خورد * جز بدین شیوه نداند راه کرد
۲۵۰Nچون که قوت خر به شب لاحول بود * شب مسبح بود و روز اندر سجود
۲۵۱Nآدمی خوارند اغلب مردمان * از سلام علیک‌شان کم جو امان
۲۵۲Nخانه‌ی دیو است دلهای همه * کم پذیر از دیو مردم دمدمه
۲۵۳Nاز دم دیو آن که او لاحول خورد * هم چو آن خر در سر آید در نبرد
۲۵۴Nهر که در دنیا خورد تلبیس دیو * و ز عدوی دوست رو تعظیم و ریو
۲۵۵Nدر ره اسلام و بر پول صراط * در سر آید همچو آن خر از خباط
۲۵۶Nعشوه‌های یار بد منیوش هین * دام بین ایمن مرو تو بر زمین
۲۵۷Nصد هزار ابلیس لاحول آر بین * آدما ابلیس را در مار بین
۲۵۸Nدم دهد گوید ترا ای جان و دوست * تا چو قصابی کشد از دوست پوست
۲۵۹Nدم دهد تا پوستت بیرون کشد * و ای او کز دشمنان افیون چشد
۲۶۰Nسر نهد بر پای تو قصاب‌وار * دم دهد تا خونت ریزد زار زار
۲۶۱Nهمچو شیری صید خود را خویش کن * ترک عشوه‌ی اجنبی و خویش کن
۲۶۲Nهمچو خادم دان مراعات خسان * بی‌کسی بهتر ز عشوه‌ی ناکسان
۲۶۳Nدر زمین مردمان خانه مکن * کار خود کن کار بیگانه مکن