vol.4

Qūniyah Nicholson both

block:4081

بیان رسول علیه السّلام سبب تفضیل و اختیار کردن او آن هذیلی را به امیری و سرلشکری بر پیران و کاردیدگان
۲۱۵۹Qحُکم اغلب راست چون غالب بَدند * تیغ را از دستِ ره‌زن بِسْتدند
۲۱۵۹Nحکم اغلب راست چون غالب بدند * تیغ را از دست ره زن بستدند
۲۱۶۰Qگفت پیغامبر که ای ظاهرْنگر * تو مبین او را جوان و بی‌هنر
۲۱۶۰Nگفت پیغمبر که ای ظاهر نگر * تو مبین او را جوان و بی‌هنر
۲۱۶۱Qای بسا ریشِ سیاه و مَردْ پیر * ای بسا ریشِ سپید و دل چو قیر
۲۱۶۱Nای بسا ریش سیاه و مرد پیر * ای بسا ریش سپید و دل چو قیر
۲۱۶۲Qعقلِ او را آزمودم بارها * کرد پیری آن جوان در کارها
۲۱۶۲Nعقل او را آزمودم بارها * کرد پیری آن جوان در کارها
۲۱۶۳Qپیر پیرِ عقل باشد ای پسر * نه سپیدی مُوی اندر ریش و سَر
۲۱۶۳Nپیر پیر عقل باشد ای پسر * نه سپیدی موی اندر ریش و سر
۲۱۶۴Qاز بلیس او پیرتر خود کَیْ بود * چونک عقلش نیست او لاشَیْ بود
۲۱۶۴Nاز بلیس او پیرتر خود کی بود * چون که عقلش نیست او لاشی بود
۲۱۶۵Qطفل گیرش چون بود عیسی نَفَس * پاک باشد از غُرور و از هَوَس
۲۱۶۵Nطفل گیرش چون بود عیسی نفس * پاک باشد از غرور و از هوس
۲۱۶۶Qآن سپیدی مُو دلیلِ پُختگیست * پیشِ چشمِ بسته کش کوته‌تگیست
۲۱۶۶Nآن سپیدی مو دلیل پختگی است * پیش چشم بسته کش کوته تگی است
۲۱۶۷Qآن مُقَلِّد چون نداند جز دلیل * در علامت جُوید او دایم سبیل
۲۱۶۷Nآن مقلد چون نداند جز دلیل * در علامت جوید او دایم سبیل
۲۱۶۸Qبهرِ او گفتیم که تدبیر را * چونک خواهی کرد بگْزین پیر را
۲۱۶۸Nبهر او گفتیم که تدبیر را * چون که خواهی کرد بگزین پیر را
۲۱۶۹Qآنک او از پرده‌ٔ تقلید جَست * او بنورِ حق ببیند آنچ هست
۲۱۶۹Nآن که او از پرده‌ی تقلید جست * او به نور حق ببیند آن چه هست
۲۱۷۰Qنورِ پاکش بی‌دلیل و بی‌بیان * پوست بشْکافد در آید در میان
۲۱۷۰Nنور پاکش بی‌دلیل و بی‌بیان * پوست بشکافد در آید در میان
۲۱۷۱Qپیشِ ظاهرْبین چه قلب و چه سَرَه * او چه داند چیست اندر قَوْصَره
۲۱۷۱Nپیش ظاهر بین چه قلب و چه سره * او چه داند چیست اندر قوصره
۲۱۷۲Qای بسا زرِّ سیه کرده بدُود * تا رهد از دستِ هر دُزدی حَسود
۲۱۷۲Nای بسا زر سیه کرده به دود * تا رهد از دست هر دزدی حسود
۲۱۷۳Qای بسا مِسِّ زراندوده بزَر * تا فرو شد آن بعقلِ مُخْتَصَر
۲۱۷۳Nای بسا مس زر اندوده به زر * تا فرو شد آن به عقل مختصر
۲۱۷۴Qما که باطن‌بینِ جمله‌ٔ کشوریم * دل ببینیم و بظاهر ننْگریم
۲۱۷۴Nما که باطن بین جمله‌ی کشوریم * دل ببینیم و به ظاهر ننگریم
۲۱۷۵Qقاضیانی که بظاهر می‌تنند * حُکَم بر اَشْکالِ ظاهر می‌کنند
۲۱۷۵Nقاضیانی که به ظاهر می‌تنند * حکم بر اشکال ظاهر می‌کنند
۲۱۷۶Qچون شهادت گفت و ایمانی نمود * حُکْمِ او مؤمن کند این قوم زود
۲۱۷۶Nچون شهادت گفت و ایمانی نمود * حکم او مومن کند این قوم زود
۲۱۷۷Qبس مُنافق کاندرین ظاهر گریخت * خونِ صد مومن بپنهانی بریخت
۲۱۷۷Nبس منافق کاندر این ظاهر گریخت * خون صد مومن به پنهانی بریخت
۲۱۷۸Qجهد کن تا پیرِ عقل و دین شوی * تا چو عقلِ کُل تو باطن‌بین شوی
۲۱۷۸Nجهد کن تا پیر عقل و دین شوی * تا چو عقل کل تو باطن بین شوی
۲۱۷۹Qاز عدم چون عقلِ زیبا رُو گشاد * خلعتش داد و هزارش نام داد
۲۱۷۹Nاز عدم چون عقل زیبا رو گشاد * خلعتش داد و هزارش نام داد
۲۱۸۰Qکمترین ز آن نامهای خوش‌نَفَس * این که نبود هیچ او محتاجِ کس
۲۱۸۰Nکمترین ز آن نامهای خوش نفس * اینکه نبود هیچ او محتاج کس
۲۱۸۱Qگر بصورت وا نماید عقل رُو * تیره باشد روز پیشِ نورِ او
۲۱۸۱Nگر به صورت وا نماید عقل رو * تیره باشد روز پیش نور او
۲۱۸۲Qور مثالِ احمقی پیدا شود * ظلمتِ شب پیشِ او روشن بود
۲۱۸۲Nور مثال احمقی پیدا شود * ظلمت شب پیش او روشن بود
۲۱۸۳Qکو ز شَب مُظْلِم‌تر و تاری‌ترست * لیک خُفّاشِ شقی ظلمت‌خرست
۲۱۸۳Nکاو ز شب مظلم‌تر و تاری‌تر است * لیک خفاش شقی ظلمت خر است
۲۱۸۴Qاندک اندک خُوی کن با نورِ روز * ورنه خُفّاشی بمانی بی‌فروز
۲۱۸۴Nاندک اندک خوی کن با نور روز * ور نه خفاشی بمانی بی‌فروز
۲۱۸۵Qعاشقِ هر جا شِکال و مُشکِلیست * دشمنِ هر جا چراغِ مُقْبِلیست
۲۱۸۵Nعاشق هر جا شکال و مشکلی است * دشمن هر جا چراغ مقبلی است
۲۱۸۶Qظُلمتِ اِشْکال ز آن جُوید دلش * تا که افزون‌تر نماید حاصلش
۲۱۸۶Nظلمت اشکال ز آن جوید دلش * تا که افزون‌تر نماید حاصلش
۲۱۸۷Qتا ترا مشغولِ آن مُشکل کند * و ز نهادِ زشتِ خود غافل کند
۲۱۸۷Nتا ترا مشغول آن مشکل کند * و ز نهاد زشت خود غافل کند