|
|
|
‘ABD-ALLAH MAS‘UD
|
|
|
|
عبدالله مسعود گفت : ان ربكم ليس عنده ليل و نهار، نور السموات من نور وجهه.
|
311
|
3
|
|
|
|
‘ABD-ALLAH MUBARAK
|
|
|
|
عبدالله مبارك را ديدند كه ميگريست، گفتند چه رسيد مهتر دين را؟ گفت امروز از خداي عزوجل آمرزش خواستم، پس با خود افتادم كه اين چه فضولي است كه من كردم! او خداوندست و من بنده، هر چه خواهد كند با بنده، و آنچه بايد دهد، نه درخوابست تا بيدارش كنند، يا از كار غافل تا آگاهي دهند.
|
760
|
1
|
|
|
|
ABU AL-‘ABBAS B. ‘ATA
|
|
|
|
ابن عطا گفت : ان اهل السّماع هم الاحياء، و هم اهل الخطاب و الجواب، و ان الاخرين هم الاموات، لقوله تعالى : « و الموتى يبعثهم الله ». گفت : اهل سماع زندگاناند، و اهل خطاب و جواب ايشاناند، و باقى مردگاناند.
|
346
|
3
|
|
|
|
ABU AL-‘ABBAS QASSAB
|
|
|
|
ابوالعباس قصاب رحمةالله عليه از دنيا بيرون ميرفت، پيش از آن بده روز خادم را گفت : رو به خرقان شو. مردى است آنجا مخمول الذّكر، مجهولالعين، او را بوالحسن خرقانى گويند. سلام ما باو رسان، و با او بگو كه : اين طبل و علَم باذنالله تعالى و فرمان او بحضرت تو فرستادم، و اهل زمين را بتو سپردم، و من رفتم.
|
563
|
2
|
|
|
|
ABU AL-QASIM NASRABADI
|
|
|
|
ابوالقاسم نصر آبادى رحمهالله از خواص متقيان بود، او را گفتند : تقّوى چيست؟ از حالت خويش از تقوى خبر داد و گفت : « ان يتقَى العبدُماسوىالله » ـ تقوىٰ آنست كه از هر چه جز الله است پرهيزى. هر آينه اين كس برابر نبود با آنكس كه از حرام تنها بپرهيزد.
|
68
|
2
|
|
|
|
شيخ ابو القاسم نصر آبادی مريدی را پيش شيخ بو علی سياه فرستاد که باز گوی که در توکّل تا کجا رفتهٴ شيخ بو علی جواب فرستاد که بو علی مردی بی کار است و توکّل نشناسد امّا درين بی کاری چنان مشغول شده که پروای خلق نميدارد.
|
325
|
4
|
|
|
|
ABU ‘ALI DAQQAQ (USTAD)
|
|
|
|
استاد ابوعلى دقاق گفت : توكل را سه رتبت است : اول توكل، پس تسليم، سوم تفويض. توكل بدايت است، تسليم وساطت، و تفويض نهايت. توكل صفت عوام است، تسليم صفت خواص، تفويض صفت خاص الخاص. توكل صفت انبياء است على العموم، تسليم صفت ابراهيم (ع) على الخصوص، و تفويض صفت خاتم النبيين مصطفی (ص) على اخص الخصوص. صاحب توكل گوش بر وعدهٴ حق دارد. صاحب تسليم با علم حق آرام دارد. صاحب تفويض بحكم الله رضا دهد. او كه با توكل است طالب عطا است، او كه با تسليم است منتظر لقاء است، و او كه با تفويض است در مجمع روح و ريحان آسودهٴ رضاء است. اين است كه ربالعالمين گفت : « وَ رِضْوَانٌ مِّنَاللهِ اَكْبَرُ ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيْمُ. »
|
330
|
2
|
|
|
|
ABU BAKR AL-WARRAQ
|
|
|
|
قال ابو بکر الورّاق : النّحلة لمّا اتّبعت الامر و سلکت سبلها حتّی ما اُمرت جعل لعابها شفاءً للنّاس، کذلک المؤمن اذا اتّبع الامر و حفظ السرّ و اقبل علی ربّه جعل رؤيته و کلامه و مجالسته شفاء للخلق فمن نظر اليه اعتبر و من سمع کلامه اتّعظ و من جالسه سعد
|
420
|
5
|
|
|
|
ABU BAKR MUHAMMAD B. MUSA AL-WASITI
|
|
|
|
واسطى گفت : « بطل جهنم بذكر حبّه لهم بقوله : يحبّهم و يحبّونه، وأنّى تقع الصفات المعلولة من الصفات الازلية الابدية » !
|
155
|
3
|
|
|
|
ABU BAKR WARRAQ
|
|
|
|
ابو بکر وراق گفت حيات دنيا ديگرست، و زينت دنيا ديگر، زينت دنيا آنست که در آن آيت گفت : « زيّن للنّاس حبّ الشهوات » الی آخرها. و حيات دنيا کراهيت مرگ است. هر که دنيا دوست دارد، از خدا خبر ندارد، و هر که از خدا خبر ندارد هرگز آرزوی مرگ نکند، و زندگانی همين داند، که زندگانی دنيا است شهوتی بر کمال و غفلتی بی نهايت، و از آن « حيوة طيبة » که دوستان در آناند بی خبر،
|
370
|
4
|
|
|
|
ABU BAKR WASITI
|
|
|
|
ابو بکر واسطی گفت : اين آيت مدار علم حقيقت و معرفتست، و المعنی اوحی من العلی الی قلوب النبيآء و اسماعهم والهم الحکماء فی عقولهم و بصائرهم، جلال احديّت بنعمت رحمت و رأفت فرو فرستاد از آسمان بر پيغامبران پيغام راست و وحی پاک، هم بسمع شنيدند و هم بدل در يافتند و همچنين اوليا را الهام داد و نور حکمت در دل ايشان افکند، « فسالت اوديةٌ بقدرها » ای ابصرت قلوب بقدر سعتها و حياتها و استنارتها، دلهای انبياءروشن گشت و بيفروخت بنو روحی و رسالت و دلها اولياء بچراغ حکمت و معرفت، « بقدرها » يعنی هر کس بقدر خويش بر درجات و طبقات، يکی برتر، يکی ميانه، يکی فروتر، تفاضل و تفاوت بر همه پيدا.
|
191-
|
5
|
|
|
|
ابوبكر واسطی اين آيت بر خواند و گفت : اظهر الالوان و خلق الخلق ليظهر وجوده فلولم يخلق لماعرف انّه موجود وليظهر كمال علمه و قدرته بظهور افعاله المتقنة المحكمة وليظهر آيات الولاية علی الاولياء و آيات الشقاوة علی الاشقياء.
|
476
|
6
|
|
|
|
ABU HAFS HADDADI
|
|
|
|
بوحفص حداد رحمهالله آهنگر بود و آتشی بغايت تيزی برافروخته و آهن در آن نهاده، چنانك عادت آهنگران باشد. كسی بگذشت و آيتی از قرآن برخواند، شيخ را بآن آيت وقت خوش گشت، و حالت انس بر وی غالب شد دست در كوره برد و آهن گرم بدست بيرون آورد، و همچنان ميداشت تا شاگرد در روی نگرست و گفت- يا شيخ اين چيست كه آهن گرم بر دست نهادهٴ؟ شيخ از سر آن برخاست، و حرفت بگذاشت، گفت چندين بار ما حرفت بگذاشتيم باز ديگر باره بسر آن باز شديم تا اين بار كه حرفت ما را بگذاشت.
|
520
|
1
|
|
|
|
ABU ISHAQ FAZARI
|
|
|
|
ابو اسحاق فزاری گفت مردی پيش ما بسيار آمدی و يک نيمه روی وی پوشيده بود. گفتم چرا پوشيدهٴ ؟ گفت اگر امان دهی بگويم. گفتم ـ ترا امانست. فقال : ـ کنت نباشاً فدفنت امرأة فذهبتُ فنبشتها حتی ضربت بيدیّ الی اللّفافة فمددتُ و جعلت تمدّهی ايضاٌ. فقلتُ اتراهاتغلبنی. فجثوتُ علی رکبتی فمددتُ فرفعت يدها فلطمتنی ـ فاذاً کشف عن وجهه فاذاً اثر خمس اصابع فی وجهه، قال ثم رددتُ عليها لفافتها و ازارها، ثم رددت اللبن و جعلت علی نفسی ان لا انبش ماعشت.
|
228-
|
1
|
|
|
|
ABU SA‘ID KHARRAZ
|
|
|
|
ابو سعيد خرّاز گفت : ما در قهر نفس خويش چندان برفتيم که هر مجاهدت و رياضت که در وسع آدمی آيد، و شنيدم که کسی کرد. من آن کردم و بجای آوردم تا آن حدّ که شنيدم که خدايرا فريشتگانیاند که عبادت ايشان بر درگاه عزّت آنست که سرهای خويش بزير کنند و پايها ببالا، روزگاری آن کرديم، اين چنين مجاهدات و رياضات با نفس خود بر دست گرفتيم و هنوز از شرّ وی ايمن نشديم.
|
96
|
4
|
|
|
|
بو سعید خرّاز گفت : در عرفات بودم روز عرفه و حاجّ را دیدم که که دعاها میکردند و نیکو همی زاریدند : بر هر زبانی ذکری و در هر دلی شوری و در هر جانی عشقی، در هر گوشهای سوزی و نیازی، و با هر کسی دردی و گدازی. مرا نیز آرزو خاست که دعائی کنم و چیزی خواهم، با خود گفتم چه دعا کنم و چه خواهم هرچه میباید ناخواسته خود داده نا گفته خود ساخته و پرداخته. آخر قصد کردم تا از راه حقیقت بر او (۱) باز شوم و دعا کنم. بسرّ من الهام داد که پس وجود ما از ما میچیزی خواهی.
|
285
|
7
|
|
|
|
ABU SLAYMAN DARANI
|
|
|
|
ابوسليمان داراني ازينجا گفت: جفت شايسته از دنيا نيست كه از آخرت است، يعني كه ترا فارغ دارد تا بكار آخرت پردازي، و اگر ترا ملالتي در مواظبت عبادت پديد آيد كه دل در آن كوفته شود وز عبادت بازماني، ديدار و مشاهده وي انسي و آسايشي در دل آرد، كه آن قوت باز ايد، و رغبت طاعت بر تو تازه گردد.
|
614
|
1
|
|
|
|
ABU YAZID BASTAMI
|
|
|
|
ابو يزيد بسطامى در صفا و صدق خويش چنان از خود ناخشنود بود كه گه تسبيح وى آن بودى كه روى با خود كردى، و بانگشت بخود اشارت كردى كه مدبر روزگارى.
|
624
|
2
|
|
|
|
AHL-I MA‘ARIFAT
|
|
|
|
اهل معرفت گفتهاند : اين هرسه فرقت که ياد کرديم هر يکی را از مشرب توحيد آبشخوری است بر اندازهٴ روش خويش يکی شاربه يکی ساقيه يکی سائمه، شاربه سابقاناند، ساقيه مقتصداناند، سائمه ظالماناند. شاربه محققاناند، ساقيه خاکياناند، سائمه متعرّضاناند و اليه الاشارة بقوله : « لکم منه شرابٌ و منه شجرٌ فيه تسيمون »، شاربه از جام عيان آشاميدند (۱) در ساقی مينگر ستند چون شراب ميچشيدند، ساقيه هرچند که نيافتند آنچه شنيدند امّا در شنيده ببهره رسيدند، سائمه نه شنيدند و نه ديدند امّا هم بی بهره نباشد چون انکار نگزيدند. شاربه در پيشگاهاند، ساقيه در طلب همراهاند(۲)، سائمه موقوف مانده بر درگاهاند، هريکی را بآنچه سزاست ميدارد نه نامستحق را زيادت کند نه از سزای سزاواران بکاهد، ذلک هوالفضل الکبير الذی ذکر الظالم مع السابق.
|
195
|
8
|
|
|
|
AHL-I MA‘RIFAT WA IMAN
|
|
|
|
اهل معرفت و ايمان
|
173
|
2
|
|
|
|
AHMAD B. KHAZRUYAH
|
|
|
|
در اين معنی حکايت احمدبن خضرويه معروف است. گفتا : روزگاری در قهر نفس خويش بسر آوردم تا او را از مراد و کام خويش باز داشتم روزی نشاط غزو کرد، با من بر آويخت که غزا کردن شرط دين است و عماد مسلمانی و نشان طاعت داری. و من از نشاط وی عجب داشتم که از نفس نشاط طاعت نيايد، و بخير کمتر گرايد، گفتم : ناچار در زير اين مکری است پيوسته، او را روزه ميفرمايم مگر طاقت گرسنگی ندارد خواهد که در سفر از آن خلاص يابد و خواهد که در سفر روزه گشايد رخصت سفر بر کار گيرد! گفتم : با نفس نذری کردم که تا در سفر باشم روزه نگشايم، بلکه بيفزايم، گفت : روا دارم و روزه نگشايم، گفتم : مگر از آنست که طاقت قيام شب ندارد ميخواهد که در سفر از آن خلاص يابد در دل کردم که از قيام هيچ نکاهم و از شام تا بام نفس را بر پای دارم، گفت : روا دارم و ازان ننالم. انديشه کردم که مگر از آنست که با خلق می نياميزد و وحشت خلوت او را برين داشته است و ميخواهد که با خلق صحبت کند، همت کردم که در سفر جز بمنزلهای خراب فرو نيايم، و از خلق گوشهٴ گيرم. آن نيز از من روا داشت و بپسنديد. پس از روی عجز و تضرع درحق زاريدم که الۤهی بقضل خود مرا از مکر نفس آگاه کن و بلطف خود مرا شاد کن! آخر در يافتم که نفس ميگويد که هر روز مرا به تيغ مجاهدت هزار ضربت زنی و هزار بار بکشی و خلق را از آن آگاهی نه، باری بغزا روم تا يکباره کشته شوم و شهيد باشم و جهانيان باز گويند که احمد خضرويه در غزا شهادت يافت، گفتم : صعب خصمی که نفس است که نه در دنيا موافقت نمايد، نه در عقبی سعادت خواهد ، کمين ريا خواست که بر من گشايد، و در زمرهٴ هالکان آرد، تا رب العزة مرا از مکر وی آگاهی داد، و در جناب کرم و لطف مرا جای داد، آنگه دروردها بيفزودم و الطاف کرم بسی ديدم.
|
60-
|
4
|
|
|
|
قال احمد بن خضرويه : لو اُذن لی فی الشّقاعة ما بدأت الّا بظالمی، و لا اغتنم سفراً الّا يکون فيه معی من يوذينی و يظلمنی شوقاً منّی لتعرفة الله للمظلومين.
|
283
|
5
|
|
|
|
AHMAD KHAZRUYAH
|
|
|
|
احمد خضرويه سجاده ای فرستاد بر بويزيد بسطامی و از او بنامه در خواست تا بران نماز كند بويزيد در جواب نامه نبشت كه : جمعت عبادة الاوّلين والآخرين وجعلتها فی مخدّة وامرت بوضع الرأس عليها ليكون نومی جوازاً لها.
|
574
|
6
|
|
|
|
AL-HUSAYN B. MANSUR
|
|
|
|
قال الحسين بن منصور : « من جوز التخليق من غير علة جوز التعذيب من غير زلة ». آنكس كه بخواند بى علت، اگر براند بى زلّت، كس را بر صنع وى چرا نيست، و در حكم وى چون نيست.
|
64
|
3
|
|
|
|
AL-JUNAYD
|
|
|
|
قال الجنيد : تحقّق رجاء الرّاجين عند تواتر المحن و ترادف المصائب لانّ الله تعالی، يقول : لا تيأسوا من روح الله ؛ و النّبی (ص) يقول : « افضل العبادة انتظار الفرج ».
|
129
|
5
|
|
|
|
الحمد لله الّذی جعلنا من اهل دعوته، کذا قاله الجنيد - گويند حمد بسزا و ستايش نيکو خدايرا که ما را بجای آن کردکه ما را خواند و بندای کرامت ما را نواخت.
|
582-
|
5
|
|
|
|
قال الجنيد حقيقة الذّکر الفناء بالمذکور عن الذّکر، لذلک قال الله تعالی : « و اذکر ربّک اذا نسيت » ای اذا نسيت الذّکر يکون المذکور صفتک،
|
684
|
5
|
|
|
|
AL-NABI (S)
|
|
|
|
قال النّبى (ص) : « من حجَّ حجّةَالاسلام يرجعُ مغفوراً له ».
|
223
|
2
|
|
|
|
قال النبى (ص) : « اَللهَ فى اصحابى! لا تتَّخِذُوهم مِنْ بعدى غرضاً، فَمَنْ اَحبَّهم فيحبّنى احبهم، و من ابغضهم فيبغضنى اُبغضهم، و مَنْ اذا هم فقد آذانى، و من آذانى فقد آذى اللهَ، و من آذى الله فيوشكُ اَنْ ياخذه، مَامِنْ اَحَدٍ من اصحابى يموت بِاَرْضٍ اِلَّا بُعِثَ قائداً و نوراً لهم يوم القيامةِ.
|
250
|
2
|
|
|
|
AL-NASRABADI
|
|
|
|
قال النصر ابادى : الخلق كلهم منعهم شدة الحاجة عن معانى رؤية الحجة، و لو سقط عنهم الحاجات، لكشف لهم براهين الحجة، و قال : رؤية الحاجة حسنة، و رؤية الحجة احسن منها.
|
518
|
3
|
|
|
|
قال النصر ابادی : هو الرّش الذی یرشّ من مياه المحبّة علی قلوب العارفين فتحيا به نفوسهم باماتة الطبع فيها ثم يجعل قلبه اماماً للخلق يفيض بركاته عليهم قتصيب بركات نور قلبه كل شیء من ذوات الارواح.
|
54
|
7
|
|
|
|
AL-SAYYARI
|
|
|
|
قال السياری : حثك فی هذه الاية علی الرجوع اليه والاعتماد عليه وقطع العلائق والاسباب عن قلبك.
|
218
|
6
|
|
|
|
(AL-SHAYKH ABI ‘ABD-ALLAH MUHAMMAD B. KHAFIF
|
|
|
|
ابى عبدالله محمدبن حفيف
|
198
|
2
|
|
|
|
AL-SHIBLI
|
|
|
|
الشبلی : الواحد يكفيك من الكل، والكل لايكفيك من الواحد.
|
234
|
6
|
|
|
|
AL-WASITI
|
|
|
|
قال الواسطى : التكبّر بالحقّ هو التكبر على الاغنياء و الفسقة و على الكفّار و اهل البدع، فقد روى فى الاثر : القوا الفساق بوجوه مكفهّرة. و آنچه به بى حق است تكبر توانگران است و جهانداران بر درويشان، و هو المراد بقوله تعالى : « يتكبرون فى الارض بغير الحق ».
|
749
|
3
|
|
|
|
‘ALIM-I TARIQAT
|
|
|
|
عالم طريقت گفت : استجيبوا لله بسرائر کم، وللرسول بظواهر کم اذا دعا کم لما يحييکم، حيوة النفوس بمتابعة الرّسول وحيوة القلوب بمشاهدة الغيوب.
|
36
|
4
|
|
|
|
‘ALIM-I TARIQAT ‘ABD-ALLAH ANSARI
|
|
|
|
عالم طريقت عبدالله انصاري قدسالله روحه گفت : الهي اي مهربان، فريادرس، عزيز آنكس، كش با تو يك نفس. بادا نفسي كه درو نياميزد كس، نفسي كه آن را حجاب نايد از پس، رهي را آن يك نفس در دو جهان بس، اي پيش از هر روز و جدا از هر كس، رهي را درين سور هزار مطرب نه بس.
|
652
|
1
|
|
|
|
AN JAWANMARD
|
|
|
|
آن جوانمرد گفته : خون صديقان بپالودند وزان ره ساختند جز بجان رفتن درين ره يك قدم را بار نيست
|
537
|
1
|
|
|
|
آن جوانمرد گفته : جمال حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد که دار الملک ايمانرا مجرّد بيند از غوغا
|
206
|
5
|
|
|
|
نيکو گفت آن جوانمرد که گفت. نيست عشق لا يزالی را در آن دل هيچ کار کو هنوز اندر صفات خويش ما ندست استوار
|
473-
|
5
|
|
|
|
آن جوانمرد گفته : دين ز درويشان طلب زيرا که شاهانرا مدام رسم باشد گنجها در جای ويران داشتن
|
730
|
5
|
|
|
|
AN JAWANMARD-I TARIQAT
|
|
|
|
آن جوانمرد طریقت گفت که از موقف عرفات باز گشته بود او را گفتند کیف رأیت اهل الموقف؟ چون دیدی اهل موقف را؟ جواب داد که رأیت قوماً لو لا انّی کنت فیهم لرجوت ان یغفر الله لهم ـ قومی را دیدم که اگر نه من در میان ایشان بودمی امید بودی که همه آمرزیده باز گردند.
|
359
|
7
|
|
|
|
AN PIR-I ‘AZIZ
|
|
|
|
آن پیر عزیز گفت : برنا بودم که گفت خوش باد شبت در عشق شدم پیر و شبم روز نشد
|
268
|
7
|
|
|
|
(AN) PIR-I TARIQAT
|
|
|
|
آن پير طريقت گفت : « خداوندا! نثارِ دلِ من اميد ديدار تست، بهارِ جانٍ من در مرغزار وصال تست. »
|
10
|
2
|
|
|
|
آن پير طريقت گفت : خداوندا! يافته ميجويم، با ديده ور ميگويم : كه داريم چه جويم؟ كه بينم چه گويم؟ شيفتهٴ اين جست و جويم، گرفتار اين گفتگويم. خداوندا! خود كردم و خود خريدم، آتش بر خود خود افروزانيدم! از دوستى آواز دادم، دل و جان فرا ناز دادم. مهربانا! اكنون كه در غرقابم، دستم گير كه گرم افتادم : زين بيش مزن تو اى سنائى غم عشق كآواره چو تو بسند، در عالم عشق بپذير تو پند و گير يك ره كم عشق كز آبِ روان گرد بر آرد غم عشق آرى! مشتاق كُشتهٴ دوستى است، هر چند كه سر ببالين است. نيكوتر آنست كه كشتهٴ دوستى به از كشتهٴ شمشير است، نه از كشتهٴ دوستى خون آيد و نه از سوختهٴ آن دود! كشته بكشتن راضى، و سوخته بسوختن خشنود!
|
95
|
2
|
|
|
|
AN SHURIDAH-I WAQT: SHIBLI
|
|
|
|
آن شوريدهٴ وقت شبلى رحمهالله گفت : مَنْ كان فىالله تلفُه كانالله خَلَفه. باختن جان در وفاءِ دوستى دولتى رايگانست! كه دوست او را بجاى جانست! اگر صدهزار جان دارى فداء اين وصل كنى حقا كه هنوز رايگانست.
|
356
|
2
|
|
|
|
ANONYM
|
|
|
|
و زبان حال جواب ميدهد. دلم کو با تو همراهست و همبر چگونه مهر بندد جای ديگر دلی کو را تو هم جانی و هم هوش از آن دل چون شود يادت فراموش
|
163
|
1
|
|
|
|
و لسان الحال يقول فسرت اليک فی طلب المعالی و سار سوای فی طلب المعاش
|
175
|
1
|
|
|
|
فی معناه انشدوا : بکت عينی غداة البين دمعاً و اخری بالبکا بخلت علينا فعاقبت الّتی بخـلت بدمعٍ بان غمّضتها يـوم التقينا يک چشم من از فراق يارم بگريست وآن چشم دگر بخيل گشت و نگريست چون روز وصال شد جزايش کردم کاری نگرستی و نبايد نگريست (۱)
|
254
|
1
|
|
|
|
زبان حال بنده گويد بنغمت شكر : مهر ذات تست الهى دوستانرا اعتقاد ياد وصف تست يا رب غمگنانرا غمگسار دست مايهٴ بندگانت گنجخانهٴ فضل تست كيسهٴ اميد از آن دوزد همى اميد وار.
|
357
|
3
|
|
|
|
انّ آثار نا تدل علينا فانظروا بعدنا الى الاثار.
|
780
|
3
|
|
|
|
گويند : اكنون بارى بنقد دردى دارم كان درد بصد هزار درمان ندهم
|
795
|
3
|
|
|
|
عاشق بره عشق چنان می بايد کز دورخ و از بهشت يادش نايد
|
346
|
4
|
|
|
|
بر آتش عشق جان همی عود کنم جان بندهٴ تو نه من همی جود کنم چون پاک بسوخت عشق توجان رهی صد جان دگر بحيله موجود کنم
|
77
|
8
|
|
|
|
مرد يگانه را سر عشق ميانه نيست عشق ميانه در خور مرد يگانه نيست يا عشق يا ملامت يا راه عافيت جز جان مرد تير بلا را نشانه نيست گر عاشقی سپر را بر روی آب دار ور نه کرانه کن که غمت را کرانه نيست
|
100
|
8
|
|
|
|
يا جامع الشمل و الاحشآء و الکبد ياليت امّک لم تحبل و لم تلد تهدی الی عرصة الموتی علی عجلٍ مودّع الاهل و الاحباب و الولد
|
155
|
8
|
|
|
|
اين جهان در دست عقلست آنجهان در دست روح پای همّت بر قفای هر دو ديه سالار زن
|
206
|
8
|
|
|
|
ARBAB-I HAQA’IQ
|
|
|
|
اين آية بزبان كشف بر ذوق ارباب حقائق رمزي ديگر دارد و بياني ديگر. گفتند ـ ابراهيم مشتاق كلام حق بود و سوخته خطاب او، سوزش بغايت رسيده و سپاه صبرش بهزيمت شده، و آتش مهر زبانه زده، گفت - خداوندا بنماي مرا، تا مرده چون زنده كني؟ گفت ـ يا ابراهيم اَوَلم تُؤمن » ايمان نياوردهٴ كه من مرده زنده كنم؟ گفت - آري ولكن دلم از آرزوي شنيدن كلام تو و سوز عشق خطاب تو زير زبر شده بود، خواستم تا گوئي « أولم تومن » مقصود همين بود كه گفتي و در دلم آرام آمد.
|
717
|
1
|
|
|
|
ARBAB-I MA‘ARIFAT
|
|
|
|
ارباب معرفت در احياءِ موتی معنی ديگر ديدهاند و فهمی ديگر کردهاند گفتند : اشارت است بزنده گردانيدن دلهای اهل غفلت بنور قربت و زنده کردن جانهای اهل هوا و شهوت بنسيم مشاهدت و روح مواصلت، اگر همهٴ جانهای عالميان ترا بود و نور قربت ترا حيوة طيّبه ندهد مردهٴ زندانی توئی، و اگر هزار سال در خاک بودهيی چون ريحان توحيد رحمن در روضهٴ روح تو بود مايهٴ همهٴ زندگانی توئی، عزيز باشد کسی که ناگاه بسر چشمهٴ حيوة رسد و خضر وار دروغسلی بيارد تا حیّ ابد گردد.
|
218
|
8
|
|
|
|
ARBAD-I MA‘ARIFAT
|
|
|
|
در ذوق اربابِ معرفت محرَّر آنست كه در ازل آزال آزاد ابد شد. نه دنيا دامنِ او گرفت، نه عقبى او را فريفت ؛ نه با شواهد و رسوم بماند، نه با پاداش در آويخت.
|
109
|
2
|
|
|
|
BAYAZID BASTAMI
|
|
|
|
ازينجا گفت ـ سلطان طريقت بويزيد بسطامی قدس الله روحه ـ مررت الی بابه فلم ارثمّ زحاماً، لان اهل الدنيا حجبوا بالدنيا، و اهل الآخرةِ حجبوا بالآخرةِ، والمدعين من الصّوفيةِ حجبوا بالاکلِ والشربِ والکدية، و من فوقهم مِنهم حجبوا بالسماع والشواهد. وائمة الصّوفية لايحجبهم شیءٌ من هذه الاشياء، فَرأيتُ هؤلآء حياری سُکاری ».
|
413
|
1
|
|
|
|
BISHR-I HAFI
|
|
|
|
بشر حافى را بخواب ديدند گفتند حق تعالى با تو چه كرد؟ گفت با من عتاب كرد گفت : اى بشر حافى آن همه خوف و وجل دردنيا ترا از بهر چه بود؟ اما علمت انّ الرحمة و الكرم صفتى- ندانستى كه رحمت و كرم صفت منست؟ !
|
314
|
8
|
|
|
|
BISHR-I HARIS
|
|
|
|
بشر حارث گفت : شتّان بين قوم و بين قوٍم، قومٌ موتی و يحيی القلوب بذکر هم و قوم احياء قست القلوب برؤيتهم.
|
73
|
4
|
|
|
|
BU (=ABU) YAZID BASTAMI
|
|
|
|
مردى پيش بويزيد بسطامى شد، گفت : چرا هجرت نكنى؟ و بسفر بيرون نشوى تا خلق را فائده دهى؟ جواب داد كه : دوستم مقيم است، بوى مشغولم، بديگرى نميپردازم. آن مرد گفت آب كه دير ماند در جايگاه خود بگندد. بويزيد جواب داد كه دريا باش تا هر گز بنگندى. آنگه اين بيت بگفت : اَرَى الحُجّاجَ يُزجون المَطايا وها أنَا ذا مطايَا الشّوق اُزجى اذا ما كعبة قُصدتْ و حُجّتْ فوجهُك قبلتى و اِليك حجّى
|
663
|
2
|
|
|
|
BU ‘ABD-ALLAH KAHMAS
|
|
|
|
بو عبدالله كهمس گفت : وقتى گناهى كردم، اكنون چهل سال است تا بدان ميگريم. گفتند : اى شيخ! آن چه گناه است؟ گفت دوستى بزيارت من آمد. بدانگى سيم او را ماهى بريان خريدم. چون خواست كه دست شويد از ديوار همسايه پارهاى گل بگرفتم تا وى بدان دست شويد. اكنون چهل سالست تا بدان مظلمه ميگريم و آن مرد نمانده تا از وى حلالى بخواهم
|
682
|
3
|
|
|
|
BU AL-‘ABBAS
|
|
|
|
بوالعباس دينوری مجلس ميداشت و در عشق سخن ميگفت، پيرزنی عارفه حاضر بود، آن سخن بر وی تافت وقتش خوش گشت، برخاست و در وجد آمد.
|
301
|
1
|
|
|
|
BU AL-QASIM NASRABADI
|
|
|
|
بوالۤقسم نصر آبادی از خواص متّقيان بود، اورا گفتند تقوی چيست؟ از حال خويش در تقوی خبر داد گفت : « ان يتّقی العبد ماسوی الله »
|
12
|
8
|
|
|
|
BU ‘ALI DAQQAQ
|
|
|
|
استاد بوعلي دقاق گفت يرجمه الله : - نواخت طلبهٴعلم بجائي رسيد كه فردا چون از خاك برآيند، مركب ايشان پرهاي فرشتگان بود، لقوله صلع « ان الملائكة لتضع اجنحتها لطالب العلم رضاً بما يصنع » گفتا : چون مركب طلبه علم پرفرشتگان بود مركب طلبة معلوم خود دروهم چه آيد كه چون بود؟
|
581
|
1
|
|
|
|
BU BAKR SHIBLI
|
|
|
|
بو بکر شبلی روزی در مکاشفهٴ جلال حق مستهلک شده بود و از خود بی خود گشته، حريق آتش معرفت، غريق دريای محبّت، همی گفت : الهی، اگرت بخوانم برانی، ور بروم بخوانی، پس چکنم من بدين حيرانی! هم تو مگر سامان کنی، راهم بخود آسان کنی، المستغاث منکَ اليکَ، لا معک قرارٌ و لا منک فرارٌ، نه با تو مرا آرام، نه بی تو کارم بسامان، نه جای بريدن، نه اميد رسيدن، فرياد از تو که اين جانها همه شيدای تو و اين دلها همه حيران بتو.
|
359
|
5
|
|
|
|
BU MUHAMMAD JURAYRI
|
|
|
|
بو محمد جريری وقتی مجلس ميداشت، يکی بر خاست که گفت ای شيخ دلی داشتم تازه و روشن و وقتی صافی و روزگاری بانظام، آه که بر من بشوريد و آن وقت از من برفت، حيلت چيست؟ - جريری گفت : ای جوانمرد بنشين که ما همه درين ماتم نشسته ايم، آنگه اين ابيات بر خواند : تشاغلتمُ عنا بصحبة غيرنا و اظهرتم الهجرانَ ماهکذا کنّا و اقسمتمُ ان لا تحولوا عن الهوی بلی و حيوة الحبّ حُلتم و ما حُلنا ليالی بتنا نجتنی من ثمارکم فقلبی الی تلک اللّيالی قد حنّا
|
423
|
5
|
|
|
|
BU SAHL SU‘LUKI
|
|
|
|
بو سهل صعلوکی گفت : مستمع در سماع ميان استتار و تجلّی است. استتار حقّ مبتديان است، و نشان نظر رحمت در کار مردان، که از ضعف و عجز طاقت مکاشفت سلطان حقيقت ندارند.
|
300
|
4
|
|
|
|
BU SLAYMAN
|
|
|
|
بو سليمان گفت : « اذا قلتم فاعدلوا » يعنى اذا تكلمتم فتكلموا بذكره.
|
534
|
3
|
|
|
|
BU ‘USMAN HIRI
|
|
|
|
بو عثمان حيری قدّس الله روحه وقتی در محبّت سخن ميگفت، جوانی بر خاست گفت : کيف السّبيل الی محبّته چکنم تا بدوستی اورسم؟ بو عثمان گفت : تترک مخالفته، ـ بترک مخالفت اوبگوی تا بدوستی او رسی. جوان گفت : کيف ادّعی محبّته ولم اترک مخالفته؟ از من کی دعوی دوستی درست آيد و قدم از راه مخالفت باز نکشيدهام! آنگه بر خاست نعرهيی همی کشيد و همی گريست. بو عثمان گفت : صادقٌ فی حبّه مقصّرٌ فی حقّه ـ بظاهر از جملهٴ مقصّران است، بباطن در زمرهٴ دوستان است.
|
279
|
8
|
|
|
|
BU YAZID
|
|
|
|
بو يزيد گفت در اشارت اين آيت : من عملَ لنفسه لا يعملُ لله و من عملَ لله لا يعملُ لنفسه ولايراها.
|
525
|
5
|
|
|
|
BU YAZID BASTAMI
|
|
|
|
بويزيد بسطامی قُدِّسَ سرُّه گفت : او قَغَنی الحق سبحانَه بين يديهِ الفَ موقف يعرض علیَّ المملکةَ فاقول الااريدها. فقال لی فی آخر الموقف يا بايزيد! ما تُريد؟ قلت : اريدان لا اريد ای اريد ماتريد. فقال تعالی عز اسمه : انت عبدی حقاً.
|
127
|
2
|
|
|
|
بويزيد بسطامی را گفتند : کار تو با ابليس چونست؟ گفت : جيراننا فی امنٍ منه ـ همسايگان ما بحشمت ما ازوساوس او بر آسودهاند، سی سال گذشت تا ابليس را يارای آن نبودست که قدم در کوی ما نهد، قال الله تعالی : « انّ عبادی ليس لک عليهم سلطان ».
|
55
|
8
|
|
|
|
بويزيد بسطامی را حديث دل پرسيدند، گفتا : دل آن بود که بمقدار يک ذره آرزوی خلق درو نباشد.
|
232
|
8
|
|
|
|
FUZAYL B. ‘IYAZ
|
|
|
|
فضيل گفت « چه بينيد و چه حکم کنيد؟ اگراين همه خلق دست نياز سوی مخلوقی دراز کنند و دانگی سيم خواهندازيشان دريغ دارد يا نه؟ گفتند نه ـ گفت بخدائی خدای که بندگانرا بمغفرت خود نواختن بنزديک حق آسانتر است از آن دانگی سيم آن مخلوق باين جمع فراوان.
|
219-
|
1
|
|
|
|
FUZAYL ‘IYAZ
|
|
|
|
فضيل عياض ميگويد : مردى ازين پارسايان روزگار و نيك مردان وقت درمىسيم برداشت، ببازار شد تا طعام خرد. دو مرد را ديد بهم درآويخته، و با يكديگر جدالى و خصومتى درگرفته، گفت : اين خصومت شما از بهر چيست؟ گفتند از بهر يك درم سيم. آن يك درم كه داشت بايشان داد، و ميان ايشان صلح افكند. بخانه باز آمد و قصه باعيال خود بگفت. عيال وى گفت : اصبت و احسنت و وفّقت. و در همهٴ خانهٴ ايشان برداشتنى و نهادنى هيچ نبود مگر اندكى ريسمان. آن بوى داد تا بآن طعام خرد. ريسمان ببازار برد و هيچ كس نخريد. باز گشت تا بخانه باز آيد، مردى را ديد كه ماهى ميفروخت، و ماهى وى كاسد بود، كس نميخريد همچنانكه ريسمان وى. گفت : اى خواجه! ماهى تو نميخرند و ريسمان من نميخرند. چه بينى اگر با يكديگر معاملت كنيم؟ ريسمان بوى داد و ماهى بستد. بخانه آورد، شكم وى بشكافتند دانهٴ مرواريد پر قيمت از شكم وى بيرون آمد. بجوهريان برد، بصد هزار درم آنرا بر گرفتند. بخانه باز آورد. مرد و زن هر دو خداى را شكر و سپاسدارى كردند، و در عبادت و تواضع بيفزودند. سائلى بر در سراى ايشان بايستاد، گفت : رجل مسكين محتاج ذو عيال. مردى ام در مانده و درويش دارندهٴ عيال. با من رفق كنيد. زن با مرد مينگرد و ميگويد : هذه والله قصتنا الّتى كنّا فيها. ما همچنين بوديم تا الله ما را نعمت داد، و آسانى و فراخى. شكر نعمت را با درويش قسمت كنيم آنچه داريم. پس آنرا بدو قسم نهادند يك قسم بدرويش دادند و يك قسم از بهر خود بگذاشتند. آن درويش پارهاى برفت و باز گشت گفت : من سائل نهام كه من فرستادهٴ خداام بشما. الله شما را آزمايش كرد در سرّ او در ضرّا. در سرّا شكور ديد شما را و در ضرّا صبور. در دنيا شما را بى نياز كرد و فردا در عقبى آن بينيد كه : « لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر ».
|
692-
|
3
|
|
|
|
فضيل عياض گفت : انّ اصلح ما اکون افقر ما اکون ـ هر کجا زاويهٴ فقر بود آنجا حرمی از کرم خق بود
|
148
|
8
|
|
|
|
HALLAJ
|
|
|
|
حسين منصور قدس الله روحه اشارتی کرد بآن قبله های مترسمان، و گفت ـ سلّم المريدون الی کلّ ما يريدونه ـ مريدانرا بمرادهای ايشان در رسانيدند، و هر کس را با معشوق خود بنشاندند.
|
412
|
1
|
|
|
|
HASAN BARSI
|
|
|
|
حسن بصری گفت حذيفهٴ يمان را پرسيدم از علم باطن يعنی علم فهم، حذيفه گفت : از رسول خدا پرسيدم و گفت : « علم بين الله و بين اوليائه لم يطّلع عليه ملك مقرب ولا احدمن خلقه ».
|
292
|
6
|
|
|
|
HATIM ASAMM
|
|
|
|
در حکايت بيارند از حاتم اصمّ و شقيق بلخی که هر دو بسفری بيرون شدند پيری فاسق مطرب بهام راهی ايشان افتاد، و در عموم اوقات آلات فساد و ساز فسق بکار ميداشت، و حاتم هر وقتی منتظر آن ميبود که شقيق ويرا منع کند و زجری نمايد، نميکرد تا آن سفر بآخر رسيد. در وقت مفارقت آن پير فاسق ايشانرا گفت چه مردمانی باشيد شما که از شما گران تر مردمان نديدم! نه يکبار سماع کرديد نه دستی وازديد؟ حاتم گفت که معذور دار که من حاتم م و او شقيق . آن پير چون نام ايشان شنيد بپای ايشان درافتاد و توبه کرد و بشاگردی ايشان برخاست تا از جملهٴ اوليا گشت، پس شقيق حاتم را گفت ـ « رأيتُ صبر الرجال و صدتُ صيد الرجال ».
|
319
|
1
|
|
|
|
مردی بنزديك حاتم اصم آمد گفت بچه چيز روزگار می گذانی كه ضياعی وعقاری نداری؟ حاتم گفت من خزانته. ازخزانه حق ميخورم. مرد گفت نان از آسمان بتو فرو. اندازد؟ حاتم گفت لولم تكن له الارض لكان يلقی علیّ الخبز من السماء. اگر زمين آن او نبودی نان از آسمان فرو انداختی. فقال الرّجل، انتم تقولون بالكلام، فقال حاتم لانه لم ينزل من السّماء الا الكلام فقال الرّجل انالااقوی علی مجادلتك. فقال لان الباطل لايقوی مع الحق.
|
204
|
6
|
|
|
|
HUSAYN B. MANSUR
|
|
|
|
حسين منصور که شمهٴ از دور بديد فرياد برآورد کهسراجٌ من نور الغيب بدا و غار و جاوز السراج و سار.
|
279-
|
1
|
|
|
|
حسين منصور قدس الله روحه اشارتی کرد بآن قبله های مترسمان، و گفت ـ سلّم المريدون الی کلّ ما يريدونه ـ مريدانرا بمرادهای ايشان در رسانيدند، و هر کس را با معشوق خود بنشاندند.
|
412
|
1
|
|
|
|
قال الحسین بن منصور : الحکمة سهام و قلوب المؤمنين اهدافها و الرّامی الله و الخطاءُ معدوم. و قيل : الحكمة العلم اللّدنّی. و قيل هو النّور المفرّق بين الالهام و الوسواس. و قيل لبعضهم من اين يتولّد هذا النّور فی القلب؟ فقال : من الفكرة و العبرة و هما من ميراث الحزن و الجوع.
|
497
|
7
|
|
|
|
HUSAYN MANSUR
|
|
|
|
حسين منصور را پرسيدند كه معنی نام الله تعالی چيست؟ گفت گدازندهٴ تن، ربايندهٴ دل، غارت كنندهٴ جان، امّا اين معاملت نه با هر خسی و دون همتی رود كه اين جز با جوانمردان طريقت و راضيان حضرت نرود. و جز حال ايشان نبود كه اندوه عشق دين بجان و دل خرند هر چه دارند فدای در دو غم خويش بكنند
|
408
|
6
|
|
|
|
HUSAYN MANSUR HALLAJ
|
|
|
|
حسين منصور حلاج شمهاى از دور بيافت، فرياد برآورد : سراج من نور الغيب بدا وغار، و جاوز السرج وسار
|
386
|
3
|
|
|
|
IBN ‘ATA
|
|
|
|
ابن عطا گفت اخذنا عليهم الطرق كلها ليرجعوا الينا. راهها فرو بستيم برايشان يا يكبارگى از كل كون اعراض كردند،
|
359
|
3
|
|
|
|
ابن عطا گفت : كليدها بنزديك اوست، چنانكه خود خواهد گشايد، و آنچه خود خواهد نمايد. بر دلها در هدايت گشايد، بر همّتها در رعايت، بر زبانها در روايت، بر جوارح در طاعت. اهل ولايت را در كرامت گشايد. اهل مهر را در قربت گشايد. اهل تمكين را در جذب گشايد. مؤمنانرا در طاعت گشايد. اوليا را در مكاشفات، انبيا را در معاينات.
|
385
|
3
|
|
|
|
قال ابن عطاء فی قوله : « يبدؤُ الخلق ثمّ يعيده » قال : يبدؤُ باظهار القدرة فيوجد المعدوم، ثمّ يعيده باظهار الهيبة فيفقد الموجود، يبدؤ بکشف الاولياءِ فيمحو کلّ خاطرٍ سواه ثمّ يعيد فيبقی بابقائه، فلذلک عظم حال العارف و دليله قوله : « قل هل من شرکائکم من يهدی الی الحق » الآية.
|
292
|
4
|
|
|
|
ابن عطا گفت : يعقوب اعتماد بر کثرت ايشان کرد و قوّت و حفظ ايشان تکيه گاه خويش ساخت که گفته بودند « و انّا له لحافظون » لاجرم آن تکيه گاه، کمين محنت وی کردند و از آنجا که امانت گوش داشت، خيانت ديد.
|
27
|
5
|
|
|
|
ابن عطا گفت : جمال دو ضرب است جمال ظاهر و جمال باطن، جمال ظاهر آرايش خلق است و صورت زيبا، جمال باطن کمال خلق است و سيرت نيکو؛
|
42
|
5
|
|
|
|
قال ابن عطاء : ابليناه بانواع البلاءِ حتّی اوصلناه الی محلّ العزّ و الشّرف،
|
117
|
5
|
|
|
|
قال ابن عطاء : من انقطع عن الخلق بالکلّية صرف الله اليه وجوه الخلق و جعل مودّته فی صدورهم و محبّته فی قلوبهم.
|
282
|
5
|
|
|
|
IBRAHIM AL-KHAWWAS
|
|
|
|
منها ـ ماُحکی عن ابراهيم الخواص، قالَ ـ دَخَلتُ البادِيَة مَرَّةً فَرَأيتُ نَصرانِياً عَلی وَسَطِهِ زُنّارٌ، فَسَأَلَنِی الصُحبَةَ ، فَمَشينا سَبعَةَ اَيّامٍ. فَقالَ ـ يا راهِبُ الحَنيفيّةِ! هاتِما عِندَکَ مِنَ الاِنبِساطِ! فَقَد جُعنا ـ فَقُلتُ اِلهی لاتَفضَحنِی فِی هذَاالکافِرِ، فَرَأَيتُ طَبَقاً عَلَيهِ خُبزٌ وَ شِوآءٌ وَ رُطَبٌ وَکوزُماءٍ. فَاَکَلنا وَ شَرَبنا وَ مَشينا سَبعَةَ اَيّامٍ. ثُمَّ بادَرتُ وَ قُلتُ ـ يا راهِبُ النَّصاری هاتِ ماعِندَکَ، فَقَد انتَهَتِ النَّوبَةُ اِلَيک، فَاتَکَأَ عَلی عَصاهُ وَ دَعا فَاِذاً بِطَبَقَينِ عَلَيهِما اَضعافُ ماکانَ عَلَی طَبَقی، قالَ ـ فَتَحَيَّرتُ وَ تَغَيَّرتُ وَاَبيتُ اَن آکُلَ فَاَلَحَّ عَلَیَّ، فَلَم اَجِبهُ فَقَالَ ـ کُل فَاِنّی مُبَشِّرُکَ بِبِشارِتَينِ ـ اِحديهُما اَشهَدُ اَن لااِلهَ اِلاّالله وَ اَشهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ؛ وَحَلَّ الزُّنّارَ. وَالاُخری اَنی قُلتُ ـ اَللهُمَّ اِن کانَ لِهذا خَطَرٌ عِندَکَ فَافتَح عَلَیَّ بِهذا، فَفَتَحَ. قالَ ـ فَاَکَلنا وَمَشَينا وَ حَجَّ وَ اَقَمنا بِمَکَّةَ سَنَةً ثُمَّ اَنَّهُ ماتَ فَدُفِنَ بِالبَطحآءِ رَحِمَهُ اللهِ. قوله ـ « قُل اَتُحاجُّونَنا فِي اللهِ »
|
387-
|
1
|
|
|
|
IBRAHIM KHAWWAS
|
|
|
|
ابراهيم خوّاص گويد : وقتی در باديه ره گم کردم، شخصی را ديدم که آمد و مرا بس راه آورد، گفتم تو کيستی؟ گفت مرا نمیدانی؟! منم آن سر بی دولتان که مرا ابليس گويند. گفتم چونست که کار تو آنست که مردم را از راه بری نه براه باز آری؟ گفت من بيراهانرا از راه برم، امّا آنان که بر سر راه حق باشند بايشان تقرّب کنم و بخاک قدم ايشان تبرّک نمايم
|
56
|
8
|
|
|
|
JAWANMARD
|
|
|
|
اينست كه آن جوانمرد اندر نظم گفت : بر دو رخ هم كفر و هم ايمان تر است. در دو لب هم درد و هم درمان تر است.
|
322
|
3
|
|
|
|
جوانمرد گفت : بمير ای دوست پيش از مرگ اگر می زندگی خواهی که ادريس از چنين مردن بهشتی گشت پيش از ما
|
134
|
8
|
|
|
|
JAWANMARDAN-I TARIQAT
|
|
|
|
جوانمردان طريقت
|
19
|
6
|
|
|
|
JAWANMARDI
|
|
|
|
درين غربت فرمودن با او سرّى بود كه value="Jawanmardi">جوانمردى در آن قافيهٴ شعر خويش باز آورده و گفته : اى يتيمى كرده اكنون با يتيمان كن تو لطف اى غريبى كرده اكنون با غريبان كن سخا با تو در فقر و يتيمى ما چه كرديم از كرم تو همان كن اى كريم از خلق خود با خلق ما مادرى كن مر يتيمان را بپرورشان بلطف خواجگى كن سائلان را طمعشان گردان وفا.
|
469
|
3
|
|
|
|
JUNAYD
|
|
|
|
جنيد ازينجا گفت ـ آن روز که در جمع عوام نگرست که از جامع المنصور بيرون ميآمدند ـ « هؤلاءِ حشوا الجنّة و للحضرة قومٌ آخرون. »
|
112
|
1
|
|
|
|
پير طريقت جنيد قدس الله روحه يکی را از دوستان وی که از دنيا رفته بود ميشست، آنکس انگشت مسبّحه جنيد را بگرفت، جنيد گفت ـ احيوةٌ بعد الموت؟ جواب داد که او ما علمت انا لا نموت بل ننقل من دارٍ الی دارٍ « و فی هذا المعنی ما روی عن عبدالملک بن عمير عن ربعی بن محراش ـ قال ـ کنا اخوة ثلثة، و کان اعبدنا و اصوفنا و افضلنا الاوسط منا فغبت غيبة الی السواد ثم قدمت علی اهلی. فقالوا ـ ادرک اخاک فانه فی الموت، قال فخرجت اليه اسعی، فانتهيت اليه، و قد قضی و سجی بثوب، فقعدت عند راسه ابکيه، قال فرفع يده فکشف الثوب عن راسه، و قال ـ السلام عليکم ـ قلت ـ ای اخی احيوةٌ بعد الموت؟ ـ قال ـ نعم انی لقيت اخی فلقنی بروح و ريحانٍ و رب غير غضبان، و انه کسانی ثياباً خضراً من سندس و استبرق، و انی وجدت الامر ايسر مماتحسبون ثلثا، فاعلموا ولا تغيّروا ثلثاً وانی لقيت رسول الله فاقسم ان لا يبرح حتی آتيه، فعجّلوا جهازی ثم طفاء فکان اسرع من حصاةٍ لو القيت فی ماءٍ، فبلغ عايشه رض فصدّقته و قالت قد کنا نسمع ان رجلاً من هذه الامة سيتکلم بعد موته.
|
239
|
1
|
|
|
|
جنيد ازينجا گفت ـ الاخلاص سرٌ بين الله و بين العبد، لايعلمه مَلکٌ فيکتبه و لا شيطان فيفسده ولا هویً فيميله»
|
328
|
1
|
|
|
|
جنيد ازينجا گفت، چون او را از تعبيهٴ سر پرسيدند، گفت : « سرٌّ بينَ الله و بين العبد لايعلمه ملَك فيَكتبه، و لاشيطانٌ فيُفسده، و لاهوى فيُميله ».
|
561
|
2
|
|
|
|
مردى در پيش جنيد آمد و گفت : نورى چندين روز است تا در غلبات وجد خويش برفته، و وَلَهى عظيم او را فرا گرفته، و سلطان حقيقت بر وى مستولى شده، همانا كه بنقطهٴ جمع رسيده. جنيد گفت كه با اين همه در وقت نماز چونست و چه ميكند؟ گفت چون وقت نماز در آيد تكبير بندد، و نماز بشرط خويش بگزارد، و در آن خللى نيارد. جنيد : گفت الحمدللّه كه شيطان بدو دست نيافتست، و راه بر وى نزده. آن دقت او عين حقيقت است، و حركت او جمال طريقت است، و نفس او نقطهٴ جمع است.
|
664
|
2
|
|
|
|
جنيد گفت : بسم الله هيبته، و فى الرحمن عونه، و فى الرحيم مودته و محبته. الله اشارت است بجلال الوهيت و عزت احديت. رحمن اشارت است بكمال نعمت و حسن معونت و عموم رحمت بركافهٴ برّيت. رحيم اشارت است بمهر و محبت خصوصاً با اهل كرامت.
|
555
|
3
|
|
|
|
جنيد گفت : امرنا بحفظ السر، و علوّ الهمة، و أن نرضى يالله عوضاً عمّا سواه. ميگويد : سر خود صافى داريد، تا حق بشناسيد. خوى فراوى كنيد تا بستاخ گرديد. همه لطف وى بينيد تا مهر بر وى نهيد، بر مركب خدمت نشينيد، تا بمنزل حرمت رسيد. بحرمت بيش آئيد تا بصحبت رسيد. همت عالى داريد تا با وى بمانيد.
|
608
|
3
|
|
|
|
جنيد گفت بانوری كه هؤلاء حشوالجنّة ولهااصحاب غير هؤلاء، حشوالجنة اسراؤها واصحاب الجنة امراؤها،
|
573
|
6
|
|
|
|
جنيد را پرسیدند که علم حقیقت چیست؟ گفت : آن علمی است لدنّی ربانی صفت بشده حقیقت بمانده.
|
196
|
7
|
|
|
|
جنازهٴ جنید بر گرفتند مرغی سپید بیامد، بر گوشهٴ جنازه نشست. قومی از اهل او که نزدیك جنازه بودند آستین میفشاندند، تا مگر برخیزد. مرغ بر نخاست. همچنان میبود، و خلق در تعجب بمانده.
|
233
|
7
|
|
|
|
جنيد گفت : من شهد البلآء بالبلآءِ ضجّ من البلآءِ و من شهد البلآء من المبلى حنّ الى البلآءِ
|
363
|
8
|
|
|
|
KHARAQANI
|
|
|
|
خرقانی گويد : او در تو آويخته است نه تو دروی
|
17
|
6
|
|
|
|
MALIK B. DINAR
|
|
|
|
مالک دينار مکث بالبصرة اربعينَ سنةً يصحّ له ان يأکل من تمر البصرة ولا من رطبها، حتی ماتَ و لم يذقهُ ـ فقيل له فی ذلک فقال ـ صاحبُ الشهوة محجوبٌ من ربه
|
330
|
1
|
|
|
|
MALIK DINAR
|
|
|
|
مالك دينار برادري داشت نام وي ملكان، از دنيا بيرون شد. مالك بر سرخاك وي نشست و ميگفت : يا ملكان، لا تقرّعيني حتي اعلم اين صرت، و لا اعلم ذلك مادمت حيا، آنگه بسيار بگريست، او را گفتند : اي مالك بمرگ وي چندين ميبگرئي؟ گفت نه بآن ميگريم كه از دنيا بيرون شد، يا بآنك امروز از وي باز ماندم، بآن ميگريم كه اگر فردا برستخيز از وي باز مانم، و او را نهبينم، اين خود تحسر فوات ديدار مخلوق است، ايا تحسرفوات ديدار خالق خود كرا بود؟ و چون بود؟ گويند كه فزع اكبر در قيامت داغ حسرت فرقت بود، كه بر سر دو راه برجان قومي نهند، وايشانرا از دوستان و برادران بازبرند، اين آسانترست و درد آن كمتر، صعبترآنست كه اگر داغ فرقت الله بر جان ما نهند و از راه سعادت بگردانند : اين همه آسان و خوار است آه اگر گويد كه رو كز تو بيزاريم ما و بار تو عصيان شده گويند - فردا در انجمن قيامت يكي را بياريند، ازين شوريده روزگاري، بدعهدي، فرمان درآيد كه او را بدوزخ بريد، كه داغ مهجوري دارد، چون بكناره دوزخ رسد دست فراز كند، و ديده خود بركشد، بيندازد، گويند اين چيست كه كردي؟ گويد : مارا ز براي يار بد ديده بكار اكنون چكنم بديده بي ديدن يار لما تيقنت انّي لست ابصركم غمضت عيني فلسم انظر الي احدروز و شب و گاه و بيگه آن ماه سما يك دم زدن از برم نميبود جدا، پرسيد كسي نشان ما زو عمدا گفتا چه كسست؟ اوز كجا مازكجا؟
|
627-
|
1
|
|
|
|
MALIK YAUM AL-DIN
|
|
|
|
مالِکِ يَومِ الدّينِ : ـ اشارت است بدوام ملک احديت وبقاء جبروت الهيت. يعنی که هر مَلکی را روزی مملکت بآخر رسد و زوال پذيرد و ملکش بسر آيد و حالش بگردد، و ملک الله بر دوام است امروز و فردا، که هرگز بسر نيايد و زوال نپذيرد. در هر دو عالم هيچ چيز و هيچکس از ملک و سلطان وی بيرون نيست و کس را چون ملک وی ملک نيست. امروز ربّ العالمين و فردا مالک يوم الدّين، و کس را نبود از خلقان چنين. عجبا ـ کار رهی چون ميداند؟ که در کونين مِلک و ملک الله راست بی شريک و بی انباز و بی حاجت و بی نياز، پس اختيار رهی از کجاست؟ آنرا که ملک نيست حکم نيست، و آنرا که حکم نيست اختيار نيست، و ربّک يخلق ما يشاء و يختار ما کان لهم الخيرة. و گفته اند : معنی دين اينجا شمار است وپاداش ـ ميگويد مالک ومتولّی حساب بندگان منم تا کس را بر عيوب ايشان وقوف نيفتد که شرمسار شوند، هرچند که حساب کردن راندن قهر است، اما پرده از روی کار نگرفتن در حساب عين کرم است، خواهد تا کرم نمايد پس از آنک قهر راند. اينست سنّت خدای جلّ جلاله هر جای که ضربت قهر زند مرهم کرم برنهد.
|
33
|
1
|
|
|
|
MALIK-I DINAR
|
|
|
|
مالک دينار مکث بالبصرة اربعينَ سنةً يصحّ له ان يأکل من تمر البصرة ولا من رطبها، حتی ماتَ و لم يذقهُ ـ فقيل له فی ذلک فقال ـ صاحبُ الشهوة محجوبٌ من ربه
|
330
|
1
|
|
|
|
MA‘RUF-I KARKHI
|
|
|
|
معروف كرخى قدّس الله روحه خويشتن را بتازيانه زدى، و گفتى : يا نفس اَخاصِى تَخلُصى، اخلاص كن تا خلاص يابى.
|
723
|
2
|
|
|
|
MUHAMMAD B. ‘ALI TIRMIZI
|
|
|
|
قال محمد بن علی الترمذی : قدم الصدق هوامام الصالحين و الصديقين و هوالشفيع المطاع و السائل المجاب محمد ص .
|
253
|
4
|
|
|
|
MUHAMMAD (S)
|
|
|
|
قال رسول الله صلعم : لقد رأيت اللّيلةَ عجباً، رأيتُ رجلاً من امتی اَتاه مَلکُ الموتِ ليقبضَ روحَهُ فجائه بِرُّه بوالديه فَدَرئهُ عنه، و رأيت رجلاً من امتی قد استوحشه الشّياطين فجاءه ذکرالله عزوجل فخلّصه من بينهم، و رأيت رجلاً من اُمّتی قد بسط عليه عذاب القبر فجائه وضوئه فاستنقذه منه و رأيت رجلاً مِن اُمّتی قد أحذته الملائکة العذاب فجاءه صلوته فاستنقذته من ايديهم، و رأيتُ رجلاً من اُمّتی يلهثُ عطشاً کلّما أتی حوضاً منع، فجاءه صيامُ شهر رمضان فاخذه بيده فسقاه و ارواه، و رأيت رجلاً من امّتی والنبيّون قعودٌ حلقاً حلقاً، کلّما اتی حلقةً طُرد منها، فجاءه اغتساله من الجنابة فاخذ بيده فاقعده الی جانبی، و رأيتُ رجلاً من بين يديه ظُلمةٌ و عن يمينه ظلمةٌ و عن شماله ظلمةٌ و من فوقه ظلمةٌ و من تحته ظلمةٌ، فهو متحيرٌ فی الظلمات، فجاءته حجّته و عمرته فاستخرجتاه من الظلمة و ادخلتاه فِی النّور، و رأيت رجلاً من امّتی يکلّم اميرالمؤمنين و لايکلّمه المؤمنون، فجاءته صِلةُ الرَحِم. فقال يا معشر المؤمنين ان هذا وصولٌ لرحمی فکلّمه المؤمنون و صافحوه و کان معهم، و رأيت رجلاً من امتی يتقی وهج النار و شررها بيده و وجهه، فجاءته صدقته فصارت ظلاً علی رأسه و ستراً علی وجهه، و رأيتُ رجلاً من امتی قد اخذته الزبانيةُ فجائه امرهُ بالمعروف و نهيه عن المنکر، فاستخرجاه و سلّماه الی ملائکة الرحمن ـ فکان معهم، و رأيت رجلاً من امّتی جاثياً علی رکبتيه بينه و بين الله حجابٌ، فجاءه حسنُ خلقه فاخذ بيده فادخله علی الله عزوجل، و رأيتُ رجلاً من امّتی قد هوت صحيفته تلقاءَ شماله فجائه خوفه من اللهِ فأخذَ صحيفته فجعلها فی يمينه، و رايت رجلاً قائماً علی شفير جهنم فجاءه وَجله من الله فاستنقذه من ذلک، ورأيت رجلاً من اُمّتی قد يهوی فی النّار، فجاءه بکاءه و دموعه فاستخرجاه من النار و مضی علی الصّراط، و رأيت رجلاً من امتی قد خفّت ميزانه، فجائه افراخه يعنی اولاد الصغار فثقلوا ميزانه، و رايتُ رجلاً من امّتی قائماً علی الصراط، تعدُ کما تر تعد السعفةُ فی يوم ريح عاصف فجاءه حسن ظنّه بالله فسکنت روعته و جاوز علی الصراط، و رأيت رجلاً من امتی علی الصراط يرجف احياناً و يجثواحياناً، فجاءته صلوته علیّ فاقامته علی قدميه و مضی علی الصّراط، و رأيت رجلاً من امتی انتهی الی ابواب الجنة و قد غلقت کلها دونه، فجاءته شهادتهُ اَن لااله الاالله ففتحت له ابواب الجنة، فدخل.» رواهُ ابن عبد البر و ابوموسی فی کتاب الترغيب و ابن الجوزی فی الوفاء
|
256-
|
1
|
|
|
|
مصطفی صلعم گفت : هرکه چهل روز حلال خورد چنانک هيچ حرام نخورد و راه بخوذ ندهد، رب العالمين دل وی روشن گرداند، و چشمهای حکمت ازوبگشايد، و دوستی دنيا از دل وی ببرد،هر آفت کی در راه دينست و هر فتنه که خاست از دوستی دنيا خاست، « حُبُّ الدُّنيا رَأسُ کلِ خطيئةٍ » و اين دوستی دنيا از حرام خوردن پديد آيد، پس هرکه پرهيزگار شود ودرِ مُحرّمات بر خود ببندد اين دوستی دنيا از دل وی بکاهد، و گفتار و کردار وی پاک شود، و دعاء وی باجابت مقرون گردد. مصطفی صلعم گفت : ـ بسيار کس است که غذا و طعام و جامهٴ وی که بکار دارد حرامست و در آن احتياط نکند، آنگه دست برداشته و دعا می کند، اين چنين دعا کی مستجاب بود؟ و يکی از بزرگان طريقت گفت : ـ گفتار پاک که بخداوند پاک رسد آنست کی از حلق پاک برآيد، و حلق پاک آنست که جز غذاء پاک بخود راه ندهد، و غذاء پاک آنست که در حال اکتساب ياذ کرد و ياذ داشت حق در آن فرو نگذارد، و فراموش نکند، و شکر ولی نعمت بحکم فرمان در آن بجای آرد. چنانک خدای تع گفت ـ : « کُلُوا مِن طَيِّباتِ مارَزَقناکُم وَاشکُروالله » ـ و حقيقت شکر آنست که تا قوت نعمت در باطن می يابد خود را بر طاعت ولی نعمت بظاهر ميدارد. سری سقطی، جنيد را پرسيد وقتی ـ که شکر چيست؟ فقال ـ « ان لايستعانَ بشئ من نعم الله علی معاصيه » گفت ـ شکر آنست که نعمت خذاوند بر معاصی وی بکار ندارد، که آنگه همان نعمت سبب هلاک وی باشد، چنانک پادشاهی غلامی را بنوازد و بر کشد و او را کمر شمشير زردهد، پس آن غلام بر وی عاصی شود. پادشاه بفرمايد تا هم بآن شمشير کی خلعت وی بوذ سر وی بردارند ـ گويد اين جزاء آنست کی نعمت خداوندگار خود در معصيت وی بکار برد، و گويند ـ سبب آنک ادريس پيغامبر را بآسمان بردند آن بود که فريشتهٴ بيامد و ويرا بشارت داد بمغفرت، و ادريس در آن حال دست بدعا برداشته که ـ بارخديا در زندگانی ادريس زين پس بيفزای! گفتند ـ تا چه کنی؟ گفت ـ تا خدايرا شکر و سپاس داری کنم، که آنچ گذشت در طلب مغفرت بودم، و ازين پسشکر را باشم : قال ـ فبسط الملکُ جناحهُ و حملهُ الی السماء. و قيل التزم الحسن بن علی ع الرکنَ فقال ـ الهی اَنعمتنی فلم تجدنی شاکراً و اَبليتنی فلم تجدنی صابراً، فلا انت سلبتَ النعمةَ بترک الشکر، ولاادمتَ الشدّة بترک الصبر، الهی ما يکون من الکريم الاّالکرم.
|
459-
|
1
|
|
|
|
MUJAHID
|
|
|
|
مجاهد گفت : دوستانِ خدا چون در روئ يكدگر خندند، گناهان از ايشان فرو ريزد، همچنان كه برگ از درختان ؛ تا آنكه پاك بخداى رسند، و برستاخيز ايشان را با پناهِ خود گيرد و ايمن كند.
|
83
|
2
|
|
|
|
NASRABADI
|
|
|
|
قال النصر آبادی : اشتری منک ماهو صفتک و القلب تحت صفته فلم يقع عليه المبايعة.
|
229
|
4
|
|
|
|
PIR
|
|
|
|
پيری را پرسيدند که تقوی چيست؟ گفت : تقوی آنست که چون با تو حديث دوزخ گويند آتشی در نهاد خود بر افروزی چنانکه دود خوف بر ظاهر تو بنمايد، و چون حديث بهشت گويند نشاطی گرد جان تو بر آيد چنانکه از شادیِ رجاء هر دو خدّ تو مورّد گردد، چون خواهی که متقی بر کمال باشی، بدل بدان، و بتن در آی، و بزبان بگوی، و آنچه گوئی از مايهٴ علم و سرمايهٴ خرد گوی، که هر چه نه آن بود بر شکل سنگ آسيا بود، عمری ميگردد و يک سر سوزن فراتر نشود، بشنو صفت متقيان و سيرت ايشان، بو هريره گفت : روزی رسول خدا (ص) نماز بامداد کرد و گفت هم اکنون مردی از در مسجد در آيد که منظور حق است نظر مهر ربوبيت در دل او پيوسته بر دوام است. بو هريره بر خاست، بدر شد و باز آمد سيّد گفت : يا با هريره زحمت مکن آن نه توئی، تو خود می آئی و او را می آرند، تو خود ميخواهی و او را ميخواهند، خواهنده هرگز چون خواسته نبود، رونده هرگز چون ربوده نبود، رونده مزدور است و ربوده مهمان، مزد مزدور در خور مزدور، و نزل مهمان در خور ميزبان، در ساعت سياهکی از در در آمد جامهٴ کهنه پوشيده و از بس رياضت و مجاهدت که کرده پوست روی او بر روی او خشک گشته، و از بيداری و بيخوابی شب، تن وی نزار وضعيف و چون خيالی شده.
|
405
|
4
|
|
|
|
پير گفت : ای ظريف درويش! دوست داری ترا چشم نبودوده هزار درم در دستت بود؟ درويش گفت نه! پير گفت : خواهی که عقلت نبود و همان ده هزار درم بود؟ گفت نه، پير گفت : ای مسکين بدو حرف ترا بيست هزار درم حاصلست، ترا چه جای سکايت است؟!
|
30
|
8
|
|
|
|
PIR : BU (=ABU) ‘ALI SIYAH
|
|
|
|
پير بوعلى سياه قدّس الله روحَه گفت : چه آيد از آنكه تو خود خوش شوى؟ كار آن دارد كه كسى بتو خوش شود، و مصطفی (ص) باين اشارت كرده كه : « شرّ الناس مَن اكل وحده ».
|
695
|
2
|
|
|
|
PIR BU ‘ALI SIYAH
|
|
|
|
پیر بو علی سیاه قدس الله روحه گفت : اگر ترا گویند بهشت خواهی یا دو رکعت نماز، تو بهشت اختیار مکن نماز اختیار کن زیرا که بهشت نصیب تو است و نماز خدمت او.
|
76
|
7
|
|
|
|
PIR-I KHURASAN ABU AL-QASIM GURGAN (GURGANI)
|
|
|
|
پير خراسان ابوالقاسم گركان رحمهالله گفت : بنده تا در تحصيل اين معانى و جميع اين اوصاف است هنوز در راه است، بمقصد نارسيده، و در روش خود است كشش حقنايافته، تا در معرفت است از معروف باز مانده، و تا در طلب محبّت است از محبوب بى خبر شده.
|
186-
|
2
|
|
|
|
PIR-I SUFIYAN
|
|
|
|
پير صوفيان دعوتی ساخت پس هيچکس نرفت، آن پير دست برداشت گفت ـ بارخدايا اگر بندگان خود را فردا بآتش فرستی آن بهشت و آن نعيم بر کمال چون سفرهٴ من باشد! نوای سفره در آنست که خورنده بر سر آنست.
|
493
|
1
|
|
|
|
PIR-I TARIQAT
|
|
|
|
پير طريقت گفت ـ : الهی نميتوانيم که اين کار بی تو بسر بريم نه زهرهٴ آن داريم که از تو بسر بريم، هرگه که پنداريم که رسيديم از حيرت شمار واسربريم. خداوندا کجا بازيابيم آن روز که تو ما را بودی وما نبوديم تا باز بآن روز رسيم ميان آتش و دوديم، اگر بدو گيتی آن روز يابيم بر سوديم، ور بود خود را دريابيم به نبود خود خشنوديم.
|
36
|
1
|
|
|
|
پير طريقت گفت : « الهی از آنچه نخواستی چه آيد؟ و آنرا که نخواندی کی آيد؟ ناکشته را از آب چيست؟ و نابايسته را جواب چيست؟ تلخ را چه سود گرش آب خوش در جوار است؟ و خار را چه حاصل از آن کش بوی گل در کنارست؟ قسمی رفته نفزوده و نکاسته چتوان کرد، قاضی اکبر چنين خواسته، شيطان در افق اعلی زيسته، و هزاران عبادت برزيده چه سود داشت که نبود بايسته. اذا کان الرّضا و الغضب صفةً ازليّةً فما تنفع الاکمام المقصّرة و الاقدام المؤدّيةِ. »
|
73
|
1
|
|
|
|
پير طريقت گفت : « آه از قسمی پيش از من رفته! فغان از گفتاری که خودرائی گفته! چه سود ارشاد بوم يا آشفته؟ ترسان از آنم که آن قادر در ازل چه گفته! »
|
93
|
1
|
|
|
|
پير طريقت گفت : ـ « الهی! نسيمی دميد از باغ دوستی دل را فدا کرديم بوئی يافتيم از خزينهٴ دوستی بپادشاهی بر سر عالم ندا کرديم، برقی تافت از مشرق حقيقت آب و گل کم انگاشتيم و دو گيتی بگذاشتيم، يک نظر کردی در آن نظر بسوختيم و بگداختيم، بيفزای نظری و اين سوخته را مرهم ساز و غرق شده را درياب که « می زده را هم بمی دارو و مرهم بود »
|
131
|
1
|
|
|
|
پير طريقت جنيد قدس الله روحه يکی را از دوستان وی که از دنيا رفته بود ميشست، آنکس انگشت مسبّحه جنيد را بگرفت، جنيد گفت ـ احيوةٌ بعد الموت؟ جواب داد که او ما علمت انا لا نموت بل ننقل من دارٍ الی دارٍ « و فی هذا المعنی ما روی عن عبدالملک بن عمير عن ربعی بن محراش ـ قال ـ کنا اخوة ثلثة، و کان اعبدنا و اصوفنا و افضلنا الاوسط منا فغبت غيبة الی السواد ثم قدمت علی اهلی. فقالوا ـ ادرک اخاک فانه فی الموت، قال فخرجت اليه اسعی، فانتهيت اليه، و قد قضی و سجی بثوب، فقعدت عند راسه ابکيه، قال فرفع يده فکشف الثوب عن راسه، و قال ـ السلام عليکم ـ قلت ـ ای اخی احيوةٌ بعد الموت؟ ـ قال ـ نعم انی لقيت اخی فلقنی بروح و ريحانٍ و رب غير غضبان، و انه کسانی ثياباً خضراً من سندس و استبرق، و انی وجدت الامر ايسر مماتحسبون ثلثا، فاعلموا ولا تغيّروا ثلثاً وانی لقيت رسول الله فاقسم ان لا يبرح حتی آتيه، فعجّلوا جهازی ثم طفاء فکان اسرع من حصاةٍ لو القيت فی ماءٍ، فبلغ عايشه رض فصدّقته و قالت قد کنا نسمع ان رجلاً من هذه الامة سيتکلم بعد موته.
|
239
|
1
|
|
|
|
پير طريقت گفت: _ « درسر گريستنی دارم دراز، ندانم که از حسرت گريم یا ازناز، گريستن از حسرت بهرهٴ يتيم و گريستن شمع بهرهٴ ناز، از ناز گريستن چون بود اين قصه ايست دراز. »
|
240-
|
1
|
|
|
|
پير طريقت گفت : ـ « بنده در ذکر بجائی رسد که زبان در دل برسد، ودل در جان برسد و جان در سِرّ برسد و سر در نور برسد، دل فازبان گويد خاموش جان فادل گويد خاموش سر فاجان گويد خاموش! الله فارهی گويد ـ بندهٴ من دير بود تا تو ميگفتی اکنون من ميگويم و تو می نيوش! ».
|
344
|
1
|
|
|
|
پير طريقت گفت : ـ من چه دانستم که مزدور اوست که بهشت باقی او را حظ است؟ و عارف اوست که در آرزوی يک لحظ است؟! من چه دانستم که مزدور در آرزوی حور و قصور است، و عارف در بحر عيان غرقه نور است! »
|
469
|
1
|
|
|
|
پير طريقت گفت ـ « من چه دانستم که بر کشتهٴ دوستی قصاص است، چون بنگرستم اين معمله ترا با خاص است، من چه دانستم که دوستی قيامت محض است؟ و از کشته دوستی ديت خواستن فرض! سبحان الله اين چه کار است اين چه کار! قومی را بسوخت، قومی را بکشت، نه يک سوخته پشيمان شد و نه يک کشته برگشت!
|
480
|
1
|
|
|
|
پير طريقت گفت : - اين علم سر حق است، و اين مردان صاحب اسرار، پاسبانرا بار از ملوك چه كار؟ در پيش آن كعبه ظاهر باديه مردم خوار، و در پيش اين كعبه باطن باديه اندوه و تيمار!
|
551
|
1
|
|
|
|
پير طريقت گفت : - من چه دانستم كه پاداش بر روي مهرتاش است، من پنداشتم مهينه خلعت پاداش است، من چه دانستم كه مزدورست، او كه بهشت باقي او را حظ است، و عارف اوست كه در آرزوي يك لحظه است.
|
664
|
1
|
|
|
|
پير طريقت گفت - در دوستي غيرت از باب است، و هر دل در آن دوستي و غيرت نيست خرابست.
|
683
|
1
|
|
|
|
پير طريقت گفت : - الهي پسنديدگان ترا بتو جستند بپيوستند، ناپسنديدگان ترا بخود جستند بگسستند، نه او كه پيوست بشكر رسيد، نه او كه گسست بعذر رسيد! اي برساننده در خود و رساننده بخود! برسانم كه كس نرسيد بخود.
|
699
|
1
|
|
|
|
پير طريقت گفت - الهي اين همه نواخت از تو بهره ماست، كه درهر نفسي چندين سوز و نو عنايت تو پيداست، چون تو مولي كراست، و چون تو دوست كجاست و بآن صفت كه توئي خود جز زين نه رواست، اين همه نشانست، آئين فرد است، اين خود پيغام است و خلعت برجاست، خلعت آنست كه گفت « لَهُم اَجرُهُم عِندَ رَبِهِم وَ لا خَوفٌ عَلَيهِم وَ لا هُم يَحزَنُونَ » - باش تا فردا كه آن اجر كريم و نواخت عظيم كه از بهر تو نزديك خود دارد بيرون دهد، آنت نعمت بيكران و پيروزي جاويدان، در مجمع روح و ريحان و ميقات وصل جانان.
|
763
|
1
|
|
|
|
پير طريقت گفت : « الهى! چه باد كنم كه خود همه يادم، من خرمنِ نشانِ خود فرا باد دادم! ياد كردن كسب است و فراموش نكردن زندگانى، زندگانى وراء دو گيتى است، و كسب چنانك دانى. ـ الهى! يك چندى بكسب ياد تو ورزيدم، باز يك چندى بياد خود ترا نازيدم ؛ ديده بر تو آمد، با نظاره پردازيدم! اكنون كه ياد بشناختم خاموشى گزيدم ؛ چون من كيست كه اين مرتبت را سزيدم؟ فرياد از ياد باندازه، و ديدار بهنگام، وز آشنائى بنشان، و دوستى به پيغام ».
|
113
|
2
|
|
|
|
پير طريقت در مناجات گفت : خداوندا! بشناختِ و زندگانيم، بنصرت تو شادانيم، بكرامت تو نازانيم، بعزّ تو عزيزانيم. خداوندا! كه بتو زندهايم، هرکی ميريم؟! كه بتو شادمانيم، هرگز كى اندوهگن بئيم (١)؟ كه بتو نازانيم، بى تو چون بسر آريم؟ كه بتو عزيزيم، هر گز چون ذليل شويم؟! مردى بر هارون رشيد امر بمعروف (٢) كرد، هارون خشم گرفت او را با شير در اندرون كرد، و در اندرون استوار بگرفت. شير بتواضع آن مرد در آمد، و او را نرنجانيد. بعد از آن وى را در ميان بوستانديدند، شادان و تماشا كنان، و آن درِ اندرون همچنان استوار بر گرفته. هارون را از حال وى خبر كردند. او را بخواند، گفت : « من اخرجك من البيت؟» ترا از آن اندرون كه بيرون آورد؟ جواب داد : آنكس كه مرا ببستان فرو آورد! گفت : ترا كه ببستان فرو آورد؟ گفت : آنكس كه مرا از خانه بدر آورد! هارون بفرمود : تا او را بعزّ و ناز بر نشاندند، و گرد شهر بر آوردند، و منادى در پيش داشته و ميگويد : « ألا انّ هارون الرشيد ارادَ أن يُذِلَّ عبداً اَعزَّهاللهُ فلم يقدِر ».
|
271-
|
2
|
|
|
|
پير طريقت در مناجات گفت : الٰهى چه غم دارد او كه ترا دارد؟ كرا شايد او كه ترا نشايد؟ آزاد آن نفس كه بياد تو يازان، و آباد آن دل كه بمهر تو نازان، و شاد آنكس كه با تو درپيمان.
|
293
|
2
|
|
|
|
پيرطريقت گفت : زندگان سه كساند : يكى زنده بجان، يكى زنده بعلم، يكى زنده بحق. او که بجان زنده است زنده بقوت است و بباد! او كه بعلم زنده است زنده بمهر است و بياد! او كه بحق زنده است زندگانى خود بدو شاد! الٰهى جان در تن گر از تو محروم ماند مردهٴ زندانيست، و او كه در راه تو باميد وصال تو كشته شود زندهٴ جاودانيست!
|
355
|
2
|
|
|
|
پير طريقت گفت : ذكر نه همه آنست كه بر زبان دارى، ذكر حقيقى آنست كه در ميان جان دارى. توحيد نه همه آنست كه او را يگانه دانى، توحيد حقيقى آنست كه او را يگانه باشى و ز غير او بيگانه باشى.
|
396
|
2
|
|
|
|
پير طريقت گفت : الهى هر كه ترا جويد او را بنقد رستخيزى بايد، يا بتيغ ناكامى او را خون ريزى بايد، عزيز دو گيتى! هر كه قصد درگاه تو كند، روزش چنين است يا بهرهٴ اين درويش خود چنين است؟!
|
399
|
2
|
|
|
|
پير طريقت گفت : اى مسكين اگر نتوانى كه باو تقرّب جوئى، بارى بدل اولياش تقرّب جوى، كه بر دل ايشان اطّلاع كند، هر كه را در دل ايشان بيند، ويرا بدوست گيرد. نبينى كه مصطفی (ص) با ضعفاءِ مهاجرين بنشستى، و خود را در ايشان شمردى، و گفتى : الحمدللّه الّذى جعل فى أمّتى مَن امرْتُ ان اصبر نفسى معهم،
|
472
|
2
|
|
|
|
پير طريقت گفت : خداوندا! تو ما را جاهل خواندى، از جاهل جز از جفا چه آيد؟! تو ما را ضعيف خواندى، از ضعيف جز از خطا چه آيد؟! خداوندا! بر نتاوستن (١) ما با نفس خود از آن ضعف انگار، و دليرى و شوخى ما از آن جهل انگار. خداوندا! تومان بر گرفتى و كس نگفت كه بر دار، اكنون كه بر گرفتى بمگذار، و در سايهٴ لطف خود ميدار!
|
484
|
2
|
|
|
|
سخن آن پير طريقت كه گفت : « رياءُ العارفين خيرٌ من اخلاص المريدين ».
|
495
|
2
|
|
|
|
پير طريقت گفت : الهى! نشان اين كار ما را بى جهان كرد، تا از تن نشان ما را هم نهان كرد. ديده ورىِ تو رهى را بى جان كرد. مهر تو سود كرد، و دو گيتى زيان كرد. الهى دانى بچه شادم؟ بآنكه نه بخويشتن بتو افتادم. تو خواستى نه من خواستم، دوست بر بالين ديدم چون از خواب برخاستم.
|
509
|
2
|
|
|
|
پير طريقت گفت : الٰهى! فرياد ازين خوارى خود، كه كس را نديدم بزارى خود! فرياد ازين سوز كه از فوت تو در جان ما، در عالم كس نيست كه ببخشايد بروز و زمان ما. الهى! از حسرت چندان اشك باريدم، كه بآب چشم خويش تخم درد بكاريدم. اگر سعادت ازلى در يابم، اين همه درد پسنديدم، ور ديدهٴ من بيكبار بر تو آيد، در آن ديده خود را ناديدم.
|
549
|
2
|
|
|
|
پير طريقت سخنى گفته، و درين موضع لايق است، گفت : خداوندا! يك دل پر درد دارم، و يك جان پر زجر، عزيز دو گيتى! اين بيچاره را چه تدبير؟ خداوندا! در ماندم نه از تو، ولكن در ماندم در تو! اگر هيچ غائب باشم گوئى كجائى؟ و چون با درگاه آئيم، در را بنگشائى! خداوندا! چون نوميدى در ظاهر اسلام حرمان است، و اميد در عين حقيقت بى شك نقصان است، ميان اين و آن رهى را با تو چه درمان است؟ چون شكيبائى در شريعت از پسنديدگى نشان است، و ناشكيبائى در حقيقت عين فرمان است، ميان اين و آن رهى را با تو چه برهان است؟ خداوندا! هر كس را آتش در دل است، و اين بيچاره را در جان از آنست كه هر كس را سر و سامان است، و اين درويش بى سر و سامان!
|
625
|
2
|
|
|
|
پير طريقت گفت : خداوندا موجود نفسهاى جوانمردانى! حاضر دلهاى ذاكرانى! از نزديك نشانت ميدهند و برتر از آنى! و از دورت ميپندارند و نزديكتر از جانى!
|
740
|
2
|
|
|
|
پير طريقت گفت : الٰهى جمال من در بندگى است يا نه زبان من بياد تو كيست؟ دولتم آنست كه مذكور توام، ورنه در ذكر من مرا قيمت چيست؟
|
789
|
2
|
|
|
|
پير طريقت گفت : الهى! چون از يافت تو سخن گويند، از علم خويش بگريزم، بر زهرهٴ خويش بترسم، درغفلت (١) آويزم، نه در شك باشم اما خويشتن در غلطى افكنم، تا دمى برزنم.
|
23
|
3
|
|
|
|
پير طريقت گفت : « مسكين او كه عمرى بگذاشت و او را ازين كار بوئى نه، ترا از دريا كسان چيست كه ترا جوئى نه! »
|
45
|
3
|
|
|
|
پير طريقت گفت : « آن درنگ خواستن زندگانى بود كه اگر بوقت جواب دادى هم بر جاى برفتى »
|
65
|
3
|
|
|
|
پير طريقت گفت :« قومى را نور اميد در دل مى تاود. قومى را نور عيان در جان ايشان، در ميان نعمت گردان، و ازين جوانمردان عبارت نتوان ».
|
86
|
3
|
|
|
|
پير طريقت گفت : « الهى! آنرا كه نخواستى چون آيد، و او را كه نخواندى كى آيد. ناخوانده را جواب چيست؟ و ناكشته را از آب چيست؟ تلخ را چه سود گرش آبخوش در جوار است، و خار را چه حاصل از آن كش بوى گل در كنار است. آرى نسب نسب تقوى است، و خويشى خويشى دين ».
|
105-
|
3
|
|
|
|
پير طريقت ازينجا گفت : « الهى! گر كسى ترا بجستن يافت، من بگريختن يافتم. گر كسى ترا بذكر كردن يافت، من ترا بفراموش كردن يافتم. گر كسى ترا بطلب يافت، من خود طلب از تو يافتم. الهى! وسيلت بتو هم توئى. اول تو بودى و آخر توئى. همه توئى و بس، باقى هوس ».
|
122
|
3
|
|
|
|
پير طريقت از اينجا گفت : « خدايا نه شناخت ترا توان، نه ثناءِ ترا زبان، نه درياى جلال و كبرياءِ ترا كران، پس ترا مدح و ثنا چون توان! »
|
138
|
3
|
|
|
|
آن پير طريقت گفت : « در توحيد تسليم كوش، هر چه از عقل فرو رود باك نيست. در خدمت سنت كوش، هر چه از معاملت فرو شود باك نيست. در زهد فراغت كوش، اگر گنج قارون در دست تو است باك نيست. از مولى مولى جوى، از هر كه باز مانى باك نيست ».
|
174
|
3
|
|
|
|
پير طريقت گفت : « معرفت دو است : معرفت عام و معرفت خاص. معرفت عام سمعى است و معرفت خاص عيانى. معرفت عام از عين جود است، و معرفت خاص محض موجود. معرفت عام را گفت : « و اذا سمعوا ما انزل الى الرّسول ». معرفت خاص را گفت : « سيريكم آياته فتعرفونها ».
|
215
|
3
|
|
|
|
پير طريقت گفته بزبان وعظ مرين غافلانرا كه : « اى مستان پر شهوت! واى خفتگان غفلت! شرم داريد از آن خداوندى كه خيانت چشمها ميداند، و باطن دلها مى بيند : « يعلم خائنة الاعين و ما تخفى الصدور ». آه! كجاست درّهٴ عمرى و ذو الفقار حيدرى؟ تا در عالم انصاف برين مستان بى ادب حدّ شرعى براند، و اين غافلان خفته را بجنباند؟ خبر ندارد آن مسكين كه خمر ميخورد، كه چون قدح بر دست نهند عرش و كرسى در جنبش آيد، و از حضرت عزّت ندا آيد كه : « و عزّتى و جلالى لاذيقّنهم اليم عذابى من الحميم و الزّقوم ».
|
235
|
3
|
|
|
|
پير طريقت گفت رضوان خدا بروباد : « ار مزدور را بهشت باقى حظ است، عارف از دوست در آرزوى يك لحظ است. ار مزدور در بند زيان و سود است، عارفسوخته بآتش بى دود است. ار مزدور از بيم دوزخ در گداز است، سر عارف سر تا سر همه ناز است »
|
294-
|
3
|
|
|
|
پير طريقت گفته : « آه از روز اول! اگر آنروز عنايت بود، طاعت سبب مثوبت است، و معصيت سبب مغفرت، و اگر آنروز عنايت نبود، طاعت سبب ندامت است، و معصيت سبب شقاوت. شكر كه شيرين آمد نه بخويشتن آمد، حنظل كه تلخ آمد نه بخويشتن آمد. كار نه بآنست كه از كسى كسل آيد، و از كسى عمل، كار آن دارد كه شايستهٴ خود كه آمد در ازل. الهى گر در كمين سر تو بما عنايت نيست، سرانجام قصهٴ ما جز حسرت نيست ».
|
310
|
3
|
|
|
|
پير طريقت گفت : در باديه مى شدم، درويشى را ديدم كه از گرسنگى و تشنگى چون خيالى گشته، و آن شخص وى از رنج و بلا بخلالى باز آمده. و سر تا پاى وى خونابه گرفته. گفتا : بتعجّب در وى مى نگرستم، و خدايرا ياد ميكردم. چشم فراخ باز كرد و گفت : اين كيست كه امروز در خلوت ما رحمت آورده؟ گفتا : درين بودم كه ناگاه از سر وجد خويش برخاست، و خود را بر زمين ميزد، و مشاهدهاى را كه در پيش داشت جان نثار همى كرد و ميگفت : من پاى برون نهادم اكنون ز ميان جان داند با تو و تو دانى با جان در كوى تو گر كشته شوم باكى نيست كو دامن عشقى كه برو چاكى نيست؟ يك عاشق آزاده نه بينى بجهان كز باد بلا بر سر او خاكى نيست.
|
371
|
3
|
|
|
|
پير طريقت گفت : « الهى! او كه ترا بصنايع شناخت، بر سبب موقوف است، و او كه ترا بصفات شناخت، در خبر محبوس است. او كه باشارت شناخت، صحبت را مطلوبست. او كه ربودهٴ اوست از خود معصوم است ».
|
374
|
3
|
|
|
|
پير طريقت گفت : ميدان راه دوستى افراد است. آشمندهٴ (۲) شراب دوستى از ديدار بر ميعاد است. بر سد هر كه صادق روى به آنچه مراد است.
|
573
|
3
|
|
|
|
پير طريقت گفت : الهى! نسيمى دميد از باغ دوستى، دل را فدا كرديم. بوئى يافتيم از خزينهٴ دوستى بپادشاهى بر سر عالم ندا كرديم. برقى تافت از مشرق حقيقت آب گل كم انگاشتيم. الهى! هر شادى كه بى تو است اندوه آنست. هر منزل كه نه در راه تو است زندان است. هر دل كه نه در طلب تو است ويران است. يك نفس با تو بدو گيتى ارزان است. يك ديدار از آن تو بصد هزار جان رايگان است : صد جان نكند آنچه كند بوى وصالت.
|
624
|
3
|
|
|
|
پير طريقت گفت : الهى! چه زيبا است ايام دوستان تو با تو! چه نيكوست معاملت ايشان در آرزوى ديدار تو! چه خوش است گفت و گوى ايشان در راه جست و جوى تو! چه بزرگوار است روزگار ايشان در سركار تو!
|
626
|
3
|
|
|
|
پير طريقت گفت : مهر و ديدار هر دو بر هم رسيدند. مهر ديدار را گفت : تو چون نورى كه عالم افروزى. ديدار مهر را گفت : تو چون آتشى كه عالم سوزى. ديدار گفت : من چون جلوه كردم غمان از دل بر كنم. مهر گفت : من بارى غارت كنم دلى كه برو رخت افكنم. ديدار گفت : من تحفهٴ ممتحنانم. مهر گفت : من شورندهٴ جهانم. ديدار بهرهٴ اوست كه او را بصنايع شناسد. از صنايع باو رسد مكوّنات و مقدرات و محدثات از خلق زمين و سماوات و شمس و قمر و نجوم مسخرات. مهر بهرهٴ اوست كه او را هم باو شناسد، ازو بصنايع آيد نه از صنايع بدو.
|
639
|
3
|
|
|
|
پير طريقت گفت در رموز اين آيت : مواعيد الاحبّة ان اخلفت فانها تونس. ثمّ قال : امطلينى و سّوفى و عدينى و لا تفى
|
730
|
3
|
|
|
|
پير طريقت گفت : نيازمند را رد نيست، و در پس ديوار نياز مگر نيست، و دوست را چون نياز وسيلتى نيست.
|
763
|
3
|
|
|
|
پير طريقت كلمهاى چند گفته لائق اين موضع، گفت : اى سزاوار ثناى خويش! اى شكر كنندهٴ عطاءِ خويش! اى شيرين نماينده بلاءِ خويش! رهى بذات خود از ثناءِ تو عاجز، و بعقل خود از شناخت منّت تو عاجز، وبتوان خود از سزاى تو عاجز، كريما! گرفتار آن دردم كه تو دواى آنى. بندهٴ آن ثناأم كه تو سزاى آنى. من در تو چه دانم تو دانى! تو آنى كه خود گفتى، و چنانكه خود گفتى آنى.
|
808
|
3
|
|
|
|
پير طريقت گفت : من چه دانستم که مادر شادی رنج است، و زير يک ناکامی هزار گنج است، من چه دانستم که زندگی در مردگی است و مراد همه در بی مرادی است. زندگی زندگی دل است و مردگی مردگی نفس، تا در خود بنميری بحق زنده نگردی. بمير ای دوست اگرمی زندگی خواهی.
|
12
|
4
|
|
|
|
پير طريقت شبلی رحمةالله عليه در منازلات خويش بنعت حيرت از روی استغاثت ازو عز سبحانه هم باو عز جلاله اين کلمات ميگفت : الهی ان طلبتک طردتنی وان ترکتک طلبتنی. فلامعک قرار و لامنک فرار، المستغاث منک اليک! الهی! ارت بخوانم برانی، ور بروم بخوانی، پس من چه کنم بدين حيرانی؟ نه با تو مرا آرام، نه بی تو کارم بسامان، نه جای یريدن، نه اميد رسيدن! فرياد از تو که اين جانها همه شيدای تو و اين دلها همه حيران تو!
|
23
|
4
|
|
|
|
پير طريقت از اينجا گفته : کوی دست علاقت از دامن حقيقت کی رهان شود تا خورشيد وصال از مشرق يافت تابان شود و زيادت بی کران شود و دل و جان هر سه بدوست نگران شود. احمد يحيی دمشقی روزی پيش پدر و مادر نشسته بود، گفتند، يا احمد! از پيش ما بر خيز و هر کجا خواهی رو و ما ترا در کار خدا کرديم. احمدآب حسرت در ديده بگردانيد بر پای خاست روی سوی قبله کرد، گفت : الۤهی تاکنون پدری و مادری داشتم اکنون جز تو ندارم از شهر دمشق بدر آمد، روی بجانب کعبه نهاد و آنجا مقيم شد تا بيست و چهار موقف دريافت، بعد از آن خواست تا قصد زيارت پدر و مادر کند بشهر دمشق باز آمد بدر سرای رسيد حلقهٴ در بجنبانيد مادر آواز داد که : من علی الباب؟ قال انا احمد. مادر گفت : ما را فرزندی بود او را در کار خدا کرديم، احمد و محمد را با ما چه کار.
|
121
|
4
|
|
|
|
پير طريقت گفت نداءِ حق بر سه قسم است يکی را به نداء و عيد خواند از روی عظمت بخوف افتاد. يکی را بنداءِ وعد خواند بنعمت رحمت بر جا افتاد. يکی را بنداء لطف خواند بحکم انبساط بمهر افتاد. بنده بايد که ميان اين سه حال گردان بود : اولخوفی که او را از معصيت باز دارد ؛ دوم رجايی که او را برطاعت دارد ؛ سوم مهری که او را از او باز رهاند.
|
131-
|
4
|
|
|
|
پير طريقت گفت : الۤهی ای دهندهٴ عطا و پوشندهٴ جفا نه پيدا که پسند کرا و پسنديده چرا؟ بنده بتاوی بقضا پس گوی که چرا، الۤهی کار پيش از آدم و حوّاست و عطا پيش از خوف و رجا است، امّا آدمی بسبب ديدن مبتلاست خاصهٴ او آنکس است که از سبب ديدن رها است اگر آسياءِِ احوال گردان است قطب مشيّت بجا است.
|
152
|
4
|
|
|
|
|
168
|
4
|
|
|
|
پير طريقت گفت : الهی! عنايت تو کوه است و فضل تو درياست کوه کی فرسود و دريا کی کاست؟ عنايت تو کی جست و فضل تو کی وا خواست؟ پس شادی بکيست که دوست يکتاست.
|
177
|
4
|
|
|
|
پير طريقت گفت توحيد نه همه آنست که او را يگانه دانی توحيد حقيقی آنست که او را يگانه باشی وز غير او بيگانه باشی، بدايت عنايت آنست که ايشانرا قصدی دهد غيبی تا ايشان را از جهان باز برد١ چون فرد شود آنگه وصال فرد را بشايد.
|
267
|
4
|
|
|
|
پير طريقت گفت : الۤهی! گاه ميگوئی که فرود آی، و گاه می گوئی که گريز، گاه فرمائی که بيا، و گاه گوئی که پرهيز، خدايا نشان قربت است اين؟ يا محض رستاخيز؟ هرگز بشارت نديدم تهديد آميز، ای مهربان بردبار، ای لطيف و نيک يار، آمدم و ادر گاه خواهی بنازدار، و خواهی خوار.
|
358
|
4
|
|
|
|
پير طريقت گفت : الهی! کان حسرت است اين دل من، مايهٴ درد و غم است اين تن من، الهی! نيارم گفت که اين همه چرا بهرهٴ من، نه دست رسد مرا بمعدن چارهٴ من، نهصد و پنجاه سال بر زخم و ضرب و بلا و عناء قوم خويش صبر همی کرد و خدايرا شکر هميگفت، نه آن بلا و رنج ازو بکاست، نه وی از سر آن صبر و شکر بر خاست، دانست که بلا بستر انبياست، و قرين اولياست، و هر که درو صبر کند، دوستی را سزاست
|
382
|
4
|
|
|
|
پير طريقت گفت : الهی! تا مهر تو پيدا گشت همهٴ مهرها جفا گشت، و تا بّر تو پيدا گشت همه جفاها وفا گشت، الۤهی! ما نه ارزانی بوديم تا ما را بر گزيدی، و نه نا ارزانی بوديم که بغلط گزيدی، بلکه(۶) بخود ارزانی کردی تا بر گزيدی و بپوشيدی عيب، که می ديدی.
|
395
|
4
|
|
|
|
پير طريقت گفته که درگاه حق عزيز است، و فنای قدس او عظيم، سرا پردهٴ قهر زده، وايوان کبريا بر کشيده، و بساط عظمت گسترانيده، کس را نيست و نرسد که بستاخی کند بر آن بساط عظمت جز بفرمان.
|
396
|
4
|
|
|
|
پير طريقت گفت : آدمی هر چند کوشيد با حکم خدا بر نامد، کوشش رهی باردّ ازلی بر نامد، عبادت با داغ خدای بر نامد، وايست ما با نوايست حقّ بر نامد، جهد ما با مکر نهانی بر نامد، مفلس گشتيم کس راور ما رحمت نامد، دنيا بسر آمد و اندوه بسر نامد.
|
417
|
4
|
|
|
|
پير طريقت گفت : الۤهی! نصيب اين بيچاره ازين کار همه درد است، مبارک باد که مرا اين درد سخت در خورد است، بيچاره آنکس که ازين درد فرداست، حقّا که هر که بدين درد ننازد نا جوانمرد است.
|
429
|
4
|
|
|
|
پير طريقت گفت : تا جان در تن است، و نفس را بر لب گذر است، و هشياری حاصل است، از عبوديت چاره نيست. راست است که طاعت بتوفيق است، امّا جهدبگذاشتن روی نيست، راست است که معصيت بخذلان است، امّا جذز(١) فرو گذاستن شرط نيست، انديشيدن که رهی توانستی که گناه نکرديد،(۲) سر همه گناه است، و اين سخن گناه کار(٣) را عذر پنداشتن هم از گناه است، الۤهی! عزّت ترا گردن نهاديم، و حکم ترا جان فدا کرديم، ما را ميگوئی که مکن و در می افکنی، و ميگوئی که کن و فا نميگذاری، ما را جای خصومت و ترا جای عزّت، پس ما را چه ماند مگر گردن نهادن بطاعت.
|
441-
|
4
|
|
|
|
پير طريقت گفت : الهى! چه ياد كنم كه خود همه يادم! من خرمن نشان خود فرا باد نهادم! و كيف اذكره من لست انساه؟! اى يادگار جانها! و يادداشتهٴ دلها! و ياد كردهٴ زبانها! بفضل خود ما را ياد كن، و بياد لطفى ما را شاد كن.
|
833
|
4
|
|
|
|
پيرطريقت گفت : آلهی، نور ديدهٴ آشنايانی، روز دولت عارفانی، لطيفا، چراغ دل مريدانی و انس جان غريبابانی، کريما، آسايش سينهٴ محبّانی و نهايت همّت قاصدانی، مهربانا، حاضر نفس و اجدانی و سبب دهشت والهانی، نه بچيزی مانی تا گويم که چنانی، آنی که خود گفتی و چنان که گفتی آنی، جانهای جوانمردانرا عيانی و از ديدها امروز نهانی.
|
10
|
5
|
|
|
|
پير طريقت گفت : سبب نديدن جهلست امّا با سبب بماندن شرك است، از سبب بر گذر تا بمسبّب رسی، درِِ سبب مبند تا در خود برسی؛ عارف را چشم نه بر لوح است نه بر قلم، نه بستهٴ حوّاست نه اسير آدم، عطشی دارد دايم هرچند قدحها دارد دمادم، ای مهيمن اکرم، ای مفضّل ارحم، يکبار قدح باز گير تا اين بيچاره برزند دم، و گفته اند که يوسف را دو چيز بود بر کمال : يکی حسن خلقت، ديگر علم و فطنت - حسن خلقت جمال صورت است و علم و فطنت کمال معنی، پس ربّ العزّه تقدير چنان کرد که جمال وی سبب بلا گشت و علم وی سبب نجات تا عالميان بدانند که علم نيکو به از صورت نيکو.
|
81
|
5
|
|
|
|
پير طريقت ازينجا گفت : الهی گاهی بخود نگرم گويم از من زارتر کيست؟ گاهی بتو نگرم گويم از من بزرگوارتر کيست؟!
|
91
|
5
|
|
|
|
پير طريقت ازينجا گفت : اهل خدمت ديگرند و اهل صحبت ديگر، اهل خدمت اسيران بهشت اند و اهل صحبت اميران بهشت، اسيران در ناز و نعيم اند و اميران با راز ولیّ نعمت مقيم اند.
|
142
|
5
|
|
|
|
پير طريقت گفت : الهی جوی تو روان و مرا تشنگی تا کی؟ اين چه تشنگی است و قدحها می بينم پياپی!
|
165
|
5
|
|
|
|
پير طريقت ازيجا گفت : الهی جلال عزّت تو جای اشارت نگذاشت، محو و اثبات تو راه اضافت بر داشت، تا کم گشت هرچه رهی در دست داشت، الهی زانِ تو می فزود و زانِ رهی می کاست تا آخر همان ماند که اوّل بود راست. محنت همه در نهاد آب و گل ماست پيش از دل و گل چه بود آن حاصل ماست و يقال يمحو العارفين بکشف جلاله و يثبتهم بلطف جماله فبکشف الجلال انخنست العقول فطاحت و بلطف الجمال طربت الارواح فارتاحت. اوّل بنده را در بحر کشف جلال بموج دهشت غرق کند تا در غلبهٴ انس از خود رها شود بحالی که تن صبر بر نتابد و دل با عقل نپردازد و نظر تمييز را نپايد، بسان مستان بوادی دهشت سر در نهد عطشان و حيران گهی گريان و گه خندان، نه فراغتی که دل رميده باز جويد، نه مساعدی که بخت خويش با وی باز گويد : فريدٌ عن الخلّان فی کلّ بلدةٍ اذا عظم المطلوب قلّ المساعدُ همی گويد بزبان انکسار بنعت افتقار : الهی اين سوز ما امروز دردآميزست، نه طاقت بسر بردن و نه جای گريزست، الهی اين چه تيغ است که چنين تيز است، نه جای آرام و نه روی پرهيزست، کريما منزل ما چنين دورست همراهان (۱) بر گشتند که اين کار غرورست، گر منزل ما سرورست اين انتظار سورست و اين محنت بر محنت نورٌ علی نورست، باز بنظر لطف در ميان جان بنده نگرد از آن سکر با صحو آيد، آرميدهٴ الطاف عنايت، افروختهٴ نور مشاهدت، از خود باز رسته و دنيا و آخرت از پيش وی بر خاسته، بنسيم انس زنده و يادگار ازلی ديده و شادی جاودان يافته، ميگويد الهی گاه از تو می گفتم و گاه می نيوشيدم، ميان جُرم خود و لطف تو می انديشيدم، کشيدم آنچ کشيدم، همه نوش گشت چون آوای قبول شنيدم. « اولم يروا انّا نأتی الارض ننقصها من اطرافها » بزبان اهل اشارت و بر ذوق ارباب معرفت تفسير اين آيت در آن خبرست که مصطفی (ص) گفت : « بدلاء امّتی اربعون رجلاً اثنان و عشرون بالشّام و ثمانية عشر بالعراق کلمّا مات منهم واحدٌ ابدل مکانه آخر فاذا جاء الامر قبضوا ». – اصلی عظيم است اين خبر در علوم حقايق و تمکين ارباب معارف و ما شرح آن در کتاب اربعين مستوفیگفته ايم، کسی که اين بيان خواهد از آنجا طلب کند ؛ « و الله يحکم لا معقّب لحکمه » لا رادّ لقضائه و لا ناقض لا مره، خداونديست کار گزار، راست کار، پاک داد نيکو نهاد، کارها پرداخته بحکمت خود، بنيادها ساخته بعلم خود، حکمها رانده بخواست خود ، هر کسی را قسمتی رفته و هر يکی را بر کاری داشته، چون می دانی که بر وی اعتراض نيست و از حکم وی اعراض نيست بهرچه پيش آيد رضا ده که جز ازين روی نيست، در داه دين منزلی بزرگوارتر از رضا دادن بحکم وی نيست و يافت کرامت قربت را وسيلتی تمامتر از رضا نيست. حسن بصری روزی بر رابعهٴ عدويه در آمد و آن سيّدهٴ عصر خويش عقد نماز بسته بود، گفت ساعتی بنشستم بر سجادهٴ نماز وی، نگه کردم در ديدهٴ راست وی خاری شکسته ديدم و قطره های خون بر رخان وی روان گشته و بسجده گاه وی رسيده، چون از عقد نماز فارغ گشت گفتم اين چه حالست؟ خار در ديده شکسته و جای نماز بخون چشم رنگين گشته، گفت ای حسن بعزّت آن خدای که اين بيچاره را بعزّ اسلام عزيز کرد که مرا ازين حال خبر نيست، ای حسن دلم اين ساعت بر صفتی بود که اگر ممکن شود که هر محنتی و عقوبتی که در هفت طبقهٴ دوزخ است ميلی سازند و در ديدهٴ راستم کشند اگر ديدهٴ چپم خبر يابد دست فرو کنم و ديده از بن بر کنم.
|
218-
|
5
|
|
|
|
اين آن رمزست که پير طريقت در مناجات گفت : الهی آن روز کجا باز يابم که تو مرا بودی و من نبودم تا با آن روز نرسم ميان آتش و دودم، و اگر بدو گيتی آن روز را باز يابم بر سودم، و ربود تو خود را در يابم به نبود خود خشنودم ؛ الهی من کجا بودم که تو مرا خواندی، من نه منم(۴) که تو مرا ماندی ؛ الهی مران کسی را که خود خواندی، ظاهر مکن جرمی که خود پوشيدی ؛ الهی خود بر گرفتی و کس نگفت که بردار، اکنون که بر گرفتی بمگذار و در سايهٴ لطف خود ميدار و جز بفضل و رحمت خود مسپار.
|
230-
|
5
|
|
|
|
پير طريقت گفت : سبب نديدن جهلست امّا با سبب بماندن شرکست،بهشت در ميان نديدن بی شرعی است امّا با بهشت بماندن دون همّتی است، از روی شريعت اگر کسی در غاری نشيند که راه گذر خلق بر وی نبود و آنجا گياه نبود گويد توکّل می کنم اين حرامست که وی در هلاک خويش شده و سنّت حق سبحانه و تعالی در کار اقسام و ارزاق خلق بندانسته.
|
245-
|
5
|
|
|
|
پير طريقت گفت
|
261
|
5
|
|
|
|
پير طريقت گفت : الهی از جود تو هر مفلسی را نصيبی است، از کرم تو هر دردمندی را طبيبی است، از سعت رحمت تو هر کسی را بهرهایه ايست، از بسياری صوب برّ تو هر نيازمندی را قطرهایست، بر سر هر مؤمن از تو تاجيست، در دل هر محبّ از تو سراجيست، هر شيفتهای را با تو سر و کاريست، هر منتظری را آخرروزی (۶) شرابی و ديداريست.
|
310
|
5
|
|
|
|
پير طريقت گفت : کار نه کرد بنده دارد، کار خواست الله دارد، بنده بجهد خويش نجات خویش کی تواند.
|
395
|
5
|
|
|
|
پير طريقت گفته در مناجات خويش : ای بوده و هست و بودنی، گفتت شنيدنی، مهرت پيوستنی و خود ديدنی، ای نور ديده و ولايت دل و نعمت جان، عظيم شأنی و هميشه مهربان، نه ثنای ترا زبان، نه دريافت ترا درمان، ای هم شغل دل و هم غارت جان، بر آر خورشيد شهود يک بار از افق عيان، و از ابر جود قطرهای چند بر ما باران.
|
501
|
5
|
|
|
|
پير طريقت گفت : من وقع فی قبضة الحقّ احترق فيها و الحقّ خلفه.
|
598
|
5
|
|
|
|
پير طريقت گفت : الهی ارتو فضل کنی از ديگران چه داد و چه بيداد ور تو عدل کنی پس فضل ديگران چون باد، الهی آنچ من از تو ديدم دو گيتی بيارايد، عجب اينست که جان من از بيم داد تو می نياسايد.
|
652
|
5
|
|
|
|
پير طريقت چند کلمه گفته اشارت بمراتب اين احوال و رموز اين حقائق: الهی چند نهان باشی (۱) و چند پيدا؟ که دلم حيران گشت و جان شيدا، تا کی از استتار و تجلّی، کی بود آن تجلّی جاودانی؟ - الهی چند خوانی و رانی؟ بگداختم در آرزوی روزی که در آن روز تو مانی، تا کی افکنی و بر گيری؟ اين چه وعدست بدين درازی و بدين ديری؟ - سبحان الله ما را برين درگاه همه نياز، روزی چه بود که قطرهای از شادی بر دل ما ريزی؟! تا کی ما رامی آب و آتش بر هم آميزی؟! ای بخت ما از دوست رستخيزی.
|
670
|
5
|
|
|
|
پير طريقت گفت روزگاری او را مى جستم، خود را می يافتم، اكنون خود را ميجويم او را مى يابم، ای حجت را ياد، و انس را يادگار، چون حاضری اين جستن بچه كار، الهی يافته ميجويم، با ديده ور ميگويم، كه دارم چه جويم، كه می بينم چه گويم، شيفتهٴ اين جست و جويم، گرفتار اين گفت و گويم، ای پيش از هر روز، و جدا از هر كس، مرا در اين سور هزار مطرب نه بس.
|
16
|
6
|
|
|
|
پير طريقت گفت : الهی بعنايت ازلی تخم هدايت كاشتی، بر سالت انبيأ آب دادی، بمعونت و توفيق پروردی، بنظر خود ببر آوردی ؛ خداونداسزد كه اكنون سموم قهر از آن بازداری، و كشته عنايت ازلی را برعايت ابدى مدد كنی.
|
18
|
6
|
|
|
|
پير طريقت گفت : الهی گاه گويم كه در قبضهٴ ديوم از پوشش كه بينم، باز ناگاه نوری تابد كه جملهٴ بشرّيت در جنب آن ناپديد بود، الهی چون عين هنوز منتظر عيانست، اين بلای دل چيست؟ چون اين طريق همه بلاست چندين لذّت چيست؟ الهی گاه از تو می گفتم و گاه می نيوشيدم، ميان جرم خود لطف تو می انديشيدم، كشيدم آنچه كشيدم، همه نوش گشت چون آوای قبول شنيدم.
|
86
|
6
|
|
|
|
پير طريقت گفت : الهی آنچه نا خواسته يافتنی است، خواهندهٴ بدان كيست؟ و آنچه از پاداش برتر است سئوال در جنب آن چيست؟ پس هرچه از باران منت است بهار آن دمی است، و هرچه از تعرض و سؤال است از رهی مستمدّیست، الهی دانش و كوشش محنت آدميست، و بهرهٴ هر يكی از تو بسزا كرد ازلیست.
|
113
|
6
|
|
|
|
پير طريقت گفت : ايمان ما از راه سمعست نه بحيلت عقل، بقبول و تسليمست نه بتأويل و تصرف، گردل گويد چرا؟ گوئی من امر را سر افكنده ام، اگر عقل گويد كه چون؟ جواب ده كه من بنده ام، ظاهر قبول كن وباطن بسپار، هرچه محدث است بگذار، وطريق سلف دست بمدار.
|
311
|
6
|
|
|
|
پير طريقت گفته : وقتی خواهد آمد كه زبان در دل برسد و دل در جان برسد و جان درسرّ برسد و سرّ در حق برسد، دل بازبان گويد خاموش، سرّبا جان گويد خاموش، نور باسرّ گويد خاموش، الله تعالی گويد بندهٴ من دير بود تا تو می گفتی اكنون من ميگويم، تو می شنو، (۱) آری و از غيرت الهيت است برسرّ فطرت بشريت كه هر عضوی از اعضاء بنده بسرّی از اسرار خود مشغول كرده، سمع را گفت ای سمع تو درسماع ذكرش باش، « واذا قریٴ القرآن فاستمعوا له. »، ای بصر تو با بصيرت و عبرت باش « فاعتبروا يا اولی الابصار »، ای زبان تو در ذكر آلاء و نعماء من باش « فاذكروا آلاء الله »، ای انف تو از شم نتن اغيار با انفه باش، ای دست تو گيرندهٴ اقداح لطف باش، ای پای تو رونده در رياض رياضت باش، ای بنده همه مرا باش، قل الله ثم ذرهم.
|
389
|
6
|
|
|
|
پير طريقت گفت : طرح كلّ قرب دوست را نشانست، بود تو بر تو همه تاوانست، از بود خود در گذرآنت سعادت جاودانست. ای جوانمرد شغل طلب بند جانست، او كه شغل او را كرانست كار او آسانست، كار او دشخوارست كه مطلوب او بی كرانست.
|
422
|
6
|
|
|
|
پير طريقت گفت : در جستن بهشت جان كندن بايد، در گريختن از دوزخ رياضت كردن بايد، در جستن دوست جان بذل كردن بايد، عزيز من بجفاء دوست از دوست دور بودن جفاست، در شريعت دوستی جان از دوست بسر آوردن خطاست.
|
423
|
6
|
|
|
|
پير طريقت گفت : الهی در سرّ گريستنی دارم دراز، ندانم كه از حسرت گريم يا از ناز، گريستن يتيم از حسرتست و گريستن شمع بهرهٴ ناز، از ناز گريستن چون بود اين قصّه ايست دراز، ای جوانمرد اين ناز در چنين حال كسی را رسد كه ناز پدران و مادران نديده باشد و نه در حجر شفقت دوستان آرام داشته بود، بلكه در بوتهٴ بلاتنش گداخته باشد و زير آسيای محنت فرسوده، نبينی كه با سيّد اوّلين و آخرين خاتم النبين اول چه كردند پدر و مادر را از پيش وی بر داشتند تا ناز مادران نبيند و در حجر شفقت پدران ننشيند، چون بغار حرا آمد گفتند ای محمّد خلوتگاهی نيكو ساختی لكن عقبه ای در پيش است، بدر خانهٴ بو جهل ميبايد شد و در زير شكنبهٴ شتر می ببايد نازيد، و دندان عزيز خويش فدای سنك سنگدلان ميبايد كرد و رخساره را بخون دل خلق ميبايد زد كه بر در گاه ما چنان نازك و نازنين نتوان بود.
|
441
|
6
|
|
|
|
پير طريقت گفت : الهی آمدم با دودست تهی، بسوختم بر اميد روز بهی، چه بود اگر از فضل خود بر اين خسته دلم مرهم نهی.
|
461
|
6
|
|
|
|
پير طريقت گفت در مناجات خويش : الهی تو دوستان خود را بلطف پيدا گشتی تا قومی را بشراب انس مستان كردی قومی را بدريای دهشت غرق كردی، ندا از نزديك شنوانيدی و نشان از دور دادی، رهی را باز خواندی و آنگه خود نهان گشتی، از وراء پرده خود را عرضه كردی و بنشان عظمت خود را جلوه كردی، تا آن جوانمردانرا در وادی دهشت گم كردی، و ايشنرا در بی طاقتی سر گردان کردی، اين چيست كه با آن بيچار گان كردی؟ داور آن نفير خواهان توئی، و دادده آن فرياد جويان توئی، و دريت آن كشتگان توئی، و دستگير آن غرق شد گان توئی، و دليل آن گم شد گان توئی، تا آن گم شده كجا با راه آيد و آن غرق شده كجا با كران افتد، وآن جانهای خسته كی بياسايد و آن قصهٴ نهانی را كی جواب آيد، و آن شب انتظار ايشانرا كی بامداد آيد.
|
527
|
6
|
|
|
|
پير طریقت گقت : دانی که دل کی خرش شود؟ که حق ناظر بود. دانی که کی خوش بود؟ که حق حاضر بود.
|
16
|
7
|
|
|
|
پير طريقت گفت : الهی هر چه مینشان شمردم پرده بود و هر چه میمایه دانستم بیهده بود. الهی یکبار این پردهٴ من از من بردار وعیب هستی من از من وادار! و مرا در دست کوشش بمگذار! الهی کرد ما کرد ما در میار، و زیان ما از ما وادار! ای کردگار نیکوکار آنچه بی ما ساختی بی ما راست دار! و آنچه تو بر تاوی بما مسپار (١)!
|
41
|
7
|
|
|
|
پیر طریقت ازینجا گفت : الهی راهم نمای بخود و باز رهان مرا از بند خود، ای رساننده! بخود برسانم که کس نرسید بخود، الۤهی یاد تو عیش است و مهر تو سور است، شناخت تو ملك است و یافت تو سرور، صحبت تو روح روح است و قرب تو نور، جویندهٴ تو کشتهٴ با جانست و یافت تو رستخیز بیصور.
|
125
|
7
|
|
|
|
پیر طریقت گفت : ای یافته و یافتنی از مست چه نشان دهند جز بیخویشتنی، همه خلق را محنت از دوری است و این بیچاره را از نزدیکی، همه را تشنگی از نایافت آب است و ما را از سیرابی. الهی همه دوستی میان دو تن باشد سدیگر در نگنجد. درین دوستی همه توئی من در نگنجم گر این کار سر از منست مرا بدین کار نه کار، ور سر از تو است همه توئی من فضولی را بدعوی چه کار؟
|
309
|
7
|
|
|
|
پیر طریقت اینجا سخنی نغز گفته : الهی از کجا باز یابم من آنروز که تو مرا بودی و من نبودم، تا باز بدان روز نرسم میان آتش و دودم، اگر بدو گیتی آن روز من یابم پر سودم، ور بود خود را دریابم به نبود خود خشنودم.
|
334
|
7
|
|
|
|
نیکو سخنی که آن پیر طریقت گفت : کار نه آن دارد که از کسی کسل آید و از کسی عمل، کار آن دارد که ناشایسته آمد در ازل. آن مهتر مهجوران که او را ابلیس گویند چندین سال در کارگاه عمل بود. اهل ملکوت همه طبل دولت او میزدند و ندانستند که در کارگاه ازل او را جامه دیگرگون بافتهاند (۱) ایشان در کارگاه عمل او مقراضی و دیبا همی دیدند و از کارگاه ازل او را خود گلیم سیاه آمد : « و کان من الکافرین ».
|
337
|
7
|
|
|
|
پیر طریقت گفت : آنکس که جمع وی درست باشد تفرقت او را زیان ندارد و آنرا که نسب او درست باشد بعقوق نسب بریده نگردد. در عین جمع سخن گفتن نه کار زبانست، عبارت از حقیقت جمع بهتان است، مستهلك را در بحر بلا چه بیانست، از مستغرق در عین فنا چه نشانست، این حدیث رستاخیز دل و غارت جانست، باصولت وصال دل و دیده را چه توانست، آنکس کو بر نسیم وصال خود حیرانست، دیرست تا جان او به مهر ازل گروگان است، بی دل باد که از پی دل بفغانست. بی جان باد که از رفتن بدوست پشیمانست.
|
360
|
7
|
|
|
|
پیر طریقت گفت : الهی تو آنی که از احاطت اوهام بیرونی، و از ادراك عقول مصونی. نه محاط ظنونی نه مدرك عيونی. کارساز هر مفتون و فرح رسان هر محزونی. در حکم بی چرا و در ذات بی چند و در صفات بی چونی.
|
436
|
7
|
|
|
|
پير طريقت در مناجات گفت ای خداوندی که در دل دوستانت نور عنایت پیداست، جانها در آرزوی وصالت حیران و شیداست، چون تو مولی کراست؟ چون تو دوست کجاست؟ هر چه دادی نشانست و آئین فرداست. آنچه یافتیم پیغامست و خلعت بر جاست. الهی نشانت بیقراری دل و غارت جانست، خلعت وصال در مشاهدهٴ جلال چگویم که چونست : روزی که سر از پرده برون خواهی کرد دانم که زمانه را زبون خواهی کرد گر زیب و جمال ازین فزون خواهی کرد یا رب چه جگرهاست که خون خواهی کرد
|
441
|
7
|
|
|
|
پير طريقت گفت : نظر دو است : نظر انسانی و نظر رحمانی، نظر انسانی آنست که تو بخود نگری، و نظر رحمانی آنست که حق بتو نگرد، و تا نظر انسانی از نهاد تو رخت بر ندارد نظر رحمانی بدلت نزول نکند. ای مسکين! چه نگری تو باين طاعت آلودهٴ خويش و آنرا بدر گاه بی نيازی او چه وزن نهی، خبر نداری که اعمال همهٴ صدّيقان زمين وطاعات همهٴ قدسيان آسمان اگر جمع کنی در ميزان جلال ذی الجلال پر پشهيی نسنجد. لکن او جلّ جلاله با بی نيازی خود بنده را به بندگی میپسندد و راه بوی مینمايد، « الله لطيفٌ بعباده » لطيف است به بندگان خويش. ميگويد لطف مابين و رحمت از ما دان و نعمت از ما خواه « واسئلوا الله من فضله ».
|
57
|
8
|
|
|
|
پير طريقت گفت : ای ياد گار جانها و يادداشتهٴ دلها و ياد کردهٴ زبانها! بفضل خود ما را ياد کن و بياد لطفی ما را شاد کن. ای قائم بياد خويش و زهرياد کنندهٴ بياد خود پيش! ياد تو است که ترا به سزا رسد ورنه از رهی چه آيد که ترا سزد. الهی! تو بياد خودی و من بياد تو، تو بر خواست خودی و من بر نهاد تو.
|
58
|
8
|
|
|
|
پير طريقت گفت : ذکر دوست بهرهٴ مشتاقانست، روشنائی ديده و دولت جان و آئين جهانست ؛ يک ذرّه فزودن بدوستی بهتر از دو جهانست، یک طرفةالعین انس با دوست خوشتر از جانست، یک نفس در صحبت دوست ملک جاودانست، عزيز آن رهی که سزای آنست، اين چه کارست که بی نام و بی نشانست، شغل رهی است و از رهی نهانست،رهی از آن بی طاقت و بآن يازانست، او که طالب آنست، بالله که در ميان آتش نازانست.
|
74
|
8
|
|
|
|
پير طريقت گفت : ازو باونگرنه از خود باو، که ديده با ديده ورپيشين است ودل با دوست نخستين است، هر که درین کوی حجرهیی دارد داند که چنین است، دیدار دوست جانرا آئین است، بذل جان بر اميد ديدار، در شريعت دوستی دين است.
|
75
|
8
|
|
|
|
پير طريقت گفت : آه! ازين علم ناآموخته گاه در آن غرقم و گاه سوخته گوينده ازين باب درياست گاه درمدّ و گاه در جزر چون در مقام انبساط بود عالم از صفوت پر کند چون در مقام هيبت بود عالم از بشريّت پر کند.
|
169
|
8
|
|
|
|
پير طريقت موعظتی بليغ گفته ياران و دوستان خود را، گفت : ای عزيزان و برادران! هنگام آن بود که ازين دريای هلال نجات جوئيد و از ورطهٴ فترت بر خيزيد، نعيم باقی باين سرای فانی بنفروشيد، نفس بی خدمت بيگانه است بيگانه مپروريد، دل بی يقظت غول است با غول صحبت مداريد، نفس بی آگاهی بادست باد عمر مگذاريد، باسمی و رسمی از حقيقيت و معنی قانع مباشيد، از مکر نهانی ايمن منشينيد، از کار خاتمه و نفس باز پسين همواره بر حذر باشيد (۱).
|
179
|
8
|
|
|
|
پير طريقت ازينجا گفت : آه! از قسمتی پيش از من رفته، فغان از گفتاری که خود رای گفته، ندانم که شادزيم يا آشفته، بيمم همه از انست که آن قادر در ازل چه گفته. بنده تا در قبض است خوابش چون خواب غرق شدگان ؛ خوردش چون خورد بيماران و عيش چون عيش زندانيان ؛
|
180
|
8
|
|
|
|
پير طريقت گفت : ای نادر يافته يافته و ناديده عيان، ای در نهانی پيدا و در پيدائی نهان، يافت تو روز است که خود بر آيد ناگاهان، ياوندهٴ تو نه بشادی پردازد نه باندوهان، بسر بر ما را کاری که از آن عبارت نتوان. « تنزيل العزيز الرّحيم »، هم عزيز است هم رحيم، عزيز به بيگانان رحيم بمؤمنان، اگر عزيز بود بی رحيم هر گز کس اورا نيابد و اگر رحيم بود بی عزيز همه کس اورا يابد، عزيزست تا کافران در دنيا او را ندانند، رحيم است در عقبی تا مؤمنان او را به بينند.
|
205
|
8
|
|
|
|
پير طريبت گفت : گاه گويم که در قبضهٴ ديوم از بس پوشش که میبود، گاه نوری تابد که بشريّت در جنب آن نا پديد شود، نوری و چه نوری که از مهر ازل نشانست و بر سجل زندگانی عنوانست، هم راحت جان و هم عيش جان و هم درد جانست.
|
234
|
8
|
|
|
|
پير طريقت گفت : اين شغل عامّه مؤمنان است که مصطفی (ص) درحق ايشان گفته : « اکثر اهل الجنّة البته ». امّا مقرّبان مملکت و خواصّ حضرت مشاهدت از مطالعهٴ شهود و استغراق وجود يک لحظه با نعيم بهشت نپردازند، بزبان حال همی گويند : روزی که مراوصل تو در چنگ آيد از حال بهشتيان مرا ننگ آيد
|
250
|
8
|
|
|
|
پير طريقت از اينجا گفت : برخبر همی رفتم جويان يقين، خوف مايه و رجاقرين، مقصود از من نهان و من کوشندهٴ دين، ناگاه برق تجلّی تافت از کمين، ازظنّ چنان روز بينند و از دوست چنين.
|
280
|
8
|
|
|
|
گفت : هر حقيقتى كه از سينهٴ عارف سربزند تا دو گواه شريعت بردرستى وى گواهى ندهد آن مقبول حق نشود.
|
315
|
8
|
|
|
|
پير طريقت گفت : از كجا بازيابم آنروز كه تو مرا بودى و من نبودم، تا باز آن روز نرسم ميان آتش و دودم، وربدو گيتى آن روز را بازيابم برسودم، وربود تو دريابم بنبود خود خشنودم.
|
316
|
8
|
|
|
|
پير طريقت گفت در مناجات : اى يار مهربان بارم ده تا قصهٴ درد خود بتو پردازم، و بر درگاه تو ميزارم و در اميد بيم آميز مى نازم، الهى! فاپذيرم تا باتو پردازم، يك نظر در من نگر تا دو گيتى بآب اندازم.
|
364
|
8
|
|
|
|
PIR-I TARIQAT : JUNAYD
|
|
|
|
پيرطريقت جنيد قدسالله روحه گفت - من قال بلسانه، الله و في قلبه غيرالله، فخصمه فيالدارين الله. كسي كه برزبان يادالله دارد و بنام وي نازد، آنگه دل خويش بامهر غيريپردازد بجلال و عزبار خدا كه فردا در مقام سياست تازيانة عتاب بدو رسد و خصم او الله بود.
|
697-
|
1
|
|
|
|
پير طريقت جنيد را پرسيدند قدّس الله روحه كه دو ركعت نماز تطوّع دوستتر دارى كه بگزارى يا يك ساعت مشاهدهٴ درويشان؟ گفت : يك ساعت مشاهدت درويشان، زيرا كه مشاهدت درويشان محبت خداست، كه ميگويد : « وجبتْ محبّتى للمتحابّين فىَّ والمتَزاورين فىَّ ». و محبت خداى بدست آوردن عين فرض است. اين چنين فرض بگذاشتن و نافله بر داشتن كار زيركان و سيرت جوانمردان نبود.
|
651
|
2
|
|
|
|
PIR-I TARIQAT WA JAMAL-I AHL-I HAQIQAT SHAYKH AL-ISLAM ANSARI
|
|
|
|
پير طريقت و جمال اهل حقيقت شيخ الاسلام انصاری سخنی نغز گفته در کشف اسرار – الف و پردهٴ غموض از آن برگرفته. گفت : – « الف – امام حروف است، در ميان حروف معروف است، الف بديگر حروف پيوند ندارد، ديگر حروف بالف پيوند دارد الف از همه حروف بی نياز است، همه حروف را بالف نياز است. الف راست است، اول يکی و آخر يکی، يک رنگ، و سخنها رنگارنگ. الف علت شناخت از راستی علت نپذيرفت، تا آنجا که او جای گرفت هيچ حرف جای نگرفت. مقام هر حرفی در لوح پيداست، در حقيقت جمع در نظاره جداست. در هر مقامی از مقامات يکی نازل، همه يکیاند دو گانگی باطل. »
|
54
|
1
|
|
|
|
PIR-I TARIQAT-I SHEYKH AL-ISLAM ANSARI
|
|
|
|
پير طريقت شيخ الاسلام انصاری گفت : ـ ازينجاست که عارف طلب از يافتن يافت نه يافتن از طلب، و سبب از معنی يافت نه معنی از سبب. مطيع طاعت از اخلاص يافت نه اخلاص از طاعت، عاصی را معصيت از عذاب رسيد نه عذاب از معصيت. برای آنک رهی رفته سابقه است بدست او نه استطاعت و نه عجز است. بهيچ کار بر الله بيشی نتوان يافت. او که پنداشت بر الله بيشی توان يافت وی از الله خبر نداشت.
|
35
|
1
|
|
|
|
PIR-I TARIQAT; JUNAYD
|
|
|
|
پير طريقت جنيد وقتى در اثناء مناجات از حق در خواستى كرد، بسِرّش ندا آمد كه : « يا جنيد خَلِّ بينىٰ و بينَك » ميان من و تو مىدر آئى؟ من خود دانم كه ترا چه سازد. و چه بكار آيد؟ آنچه فرستم بپذير، و آنچه فرمايم بكن. پس چون بنده را خواستى نبود، ربّالعالمين ويرا به از آن دهد كه بنده خواهد، چنانكه در خبر است : « مَن شغَلَه ذكرى عن مسألتى اَعْطيتُه افضلَ ما اُعطِىَ السّائلين »
|
305
|
2
|
|
|
|
PIRAN-I TARIQAT
|
|
|
|
پيران طريقت ازينجا گفتهاند : من ذكر فقد افترى، و من صبر فقد اجترى، و من عرف فقد ابترى.
|
437
|
3
|
|
|
|
پيران طريفت گفتهاند : گناه اهل سنّت بعفو نزديکتر است از طاعت مبتدع بقبول.
|
106
|
4
|
|
|
|
پيران طريقت مريدان را در ابتداى ارادت از ديده فروگيرند تا در هيچ چيز ننگرند براى آنكه هر چه بيرون نگرند آن چيز و بال ايشان گردد و مايهٴ محنت.
|
300
|
8
|
|
|
|
PIRI
|
|
|
|
پيرى گفت از پيران طريقت كه : زهرهاى رهروان و اصحاب طاعات آب گشت از بيم از آيت، كه : « وقدمنا الى ما عملوا من عملٍ فجعلناهُ هباءً منثورا ». و مرا از همهٴ قرآن با اين آيت خوش افتادى هست، گفتند : اين چه معنى دارد؟ گفت : تا از اين اعمال ناپسنديده و طاعات ناشايسته بازرهيم، و يكبارگى دل در فضل و رحمت او بنديم.
|
25
|
2
|
|
|
|
پیری را گفتند که قلب سلیم کدام است؟ گفت : سلیم در لغت عرب لدیغ باشد، مار گزیده و در خود بی قرار گشته، و بی آرام بوده،
|
126
|
7
|
|
|
|
پیری را پرسیدند که آن نور را چه نشان است؟ گفت نشانش آنست که بنده بآن نور حق را جلّ جلاله نا دریافته بشناسد، نادیده دوست دارد، از کار و یاد خود با کار و یاد او پردازد، آرام و قرارش در کوی او بود، راز و نازش همه با دوستان او بود، بروز در کار دین. بشب در خمار بشریّت یقین بود، بروز با خلق بخُلق، بشب با حق بر قدم صدق بود.
|
455
|
7
|
|
|
|
پیری را میآید از عزیزان طریقت که این آیت خواندی و گفتی : « خلق الانسان من طین » ولکن « یحبـّهم و یحبـّونه ». « خلق الانسان من طین » ولکن « رضی الله عنهم و رضوا عنه ». « خلق الانسان من طین » ولکن « اذ کرونی اذکرکم ».
|
526
|
7
|
|
|
|
RABI‘AH-YI ‘ADAWIYAH
|
|
|
|
رابعهٴ عدويه را می آيد که از قافله منقطع شد در آن باديهٴ حيرت سر گردان، زير مغيلانی فرو آمده و سر بر زانوی حسرت نهاده، از هوای عزّت ندائی شنيد که : تستوحشين و انا معک. شب معراج هر چه در ثقلين جمال و مال بود فداء يک قدم سيّد وُلد آدم گردانيدند بآن هيچ ننگرست، افتخارش باين بود که : اشبع يوماً فاحمدک، و اجوع يوماً فاشکرک.
|
361
|
5
|
|
|
|
رابعهٴ عدويه
|
169
|
6
|
|
|
|
RUWAYM BAGHDADI
|
|
|
|
رويم بغدادى گويد : العارف مرآة، من نظر فيها تجلى له مولاه، و اليه الاشارة بقوله عزّ و جلّ : « سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتّى يتبيّن لهم انّه الحق ».
|
778
|
3
|
|
|
|
SAHL
|
|
|
|
قال سهل : اسلم الدّعوات الذّکر و ترک الختيار فی الدّعاء و السّؤال، لانّ فی الذّکر الکفاية و رُبّما يدعو الانسان و يسئل ما فيه هلا که و هولايشعر اَلاتری انّ الله يقول : « و يدع الانسان بالشّرّ دُعآءَهُ بالخير » و الذّاکر علی الدّوام التّارک للاختياد فی الدّعآء و السّؤال مبذولٌ له افضلُ الرّغائب و ساقطٌ عنه آفات السّؤال و الاختيار.
|
524
|
5
|
|
|
|
SAHL ‘ABD-ALLAH
|
|
|
|
سهل عبدالله گفت ـ الله با موسی سخن گفت بر کوه طور و از عزت کلام بار خدا آن کوه چون عقيق شد. موسی را نظر با خود آمد که چون من کيست؟ که خدای جهان و جهانيان با من سخن ميگويد بی واسطه، و قدم گاه من عقيق گشته! الله تع از وی درنگذاشت گفت ـ يا موسی يکی براست و چپ خويش نگاه کن تا چه بينی. موسی بازنگريست هزار کوه ديد ازعقيق بر مثال کوه طور، بر هر کوهی مردی بصورت موسی چون او گليمی پوشيده، و کلاهی بر سر و عصائی در دست، و با خداوند عالم سخن ميگويد. زبان حال موسی گويد. پنداشتمت که تو مرا يک تنهٴ کی دانستم که آشنـای همهٴ
|
197
|
1
|
|
|
|
SAHL ‘ALI MARWAZI
|
|
|
|
از سهل علی مروزی پرسیدند که از کرامات که الله با بنده کند کدام مه است، گفت : آن که دل او از غیر خود خالی دارد.
|
91
|
7
|
|
|
|
SAHL B. ‘ABD-ALLAH
|
|
|
|
قال سهل بن عبد الله : العمل الصّالح المقيّد بالسّنّة.
|
757
|
5
|
|
|
|
قال سهل بن عبد الله : من زهد فی الدنیا اربعین یوماً صادقاً من قلبه مخلصاً فی ذلك یظهر له من الکرامات و من لم یظهر له فلانّه عدم الصدق فی زهده، فقیل له کیف تظهر له الکرامة فقال یأخذ مایشاء کما یشاء من حیث یشاء.
|
231-
|
7
|
|
|
|
SAHL B. ‘ABD-ALLAH TOSTARI
|
|
|
|
سهل عبدالله گفت ـ الله با موسی سخن گفت بر کوه طور و از عزت کلام بار خدا آن کوه چون عقيق شد. موسی را نظر با خود آمد که چون من کيست؟ که خدای جهان و جهانيان با من سخن ميگويد بی واسطه، و قدم گاه من عقيق گشته! الله تع از وی درنگذاشت گفت ـ يا موسی يکی براست و چپ خويش نگاه کن تا چه بينی. موسی بازنگريست هزار کوه ديد ازعقيق بر مثال کوه طور، بر هر کوهی مردی بصورت موسی چون او گليمی پوشيده، و کلاهی بر سر و عصائی در دست، و با خداوند عالم سخن ميگويد. زبان حال موسی گويد. پنداشتمت که تو مرا يک تنهٴ کی دانستم که آشنـای همهٴ
|
197
|
1
|
|
|
|
SAHL B. ‘ABD-ALLAH TUSTARI
|
|
|
|
سهل بن عبد الله رحمه الله اين آيت بر خواند : « و ما کان المؤمنون لينفروا کافّة »، گفت : افضل الرّحلة رحلة من الهوی الی العقل و من الجهل الی العلم و من الدّنيا الی الاخرة و من النّفس الی التقوی و من الخلق الی الله تعالی. رحلت عالمان آنست که در اقطار عالم سفر کنند تا کسی بروشنائی علم ايشان راه يابد و از دوزخ برهد، رحلت عارفان آنست که از نفس خود سفر کنند منازل تقوی باز برند تا بسر کوی محبّت رسند بر بساط مشاهدت بمحلّ قربت در حضرت عنديّت آرام گيرند هرچه بخاطر ايشان در آيد يا همت ايشان بوی رسد سعيد ابد گردد
|
243
|
4
|
|
|
|
SAHL B. TUSTARI
|
|
|
|
سهل گفت ـ آنگه نبشتهٴ به من داد که اين برخوان و من بخواندن آن مشغول شدم و از من غايب گشت در آن نبشته اين بيت بود : ان کنتُ اخطاتُ فما اَخطا القدر ان شئت يا سهل فلمنی او فذر
|
161
|
1
|
|
|
|
SAHL TOSTARI
|
|
|
|
سهل تستری گفت : نظرت فی هذالامرفلم ارطريقاً اقرب الی الله من الا فتقار ولا حجاباً اغلظ من الدّعوی.
|
355
|
6
|
|
|
|
SAHL TUSTARI
|
|
|
|
و حكايت سهل تسترى معروفست كه : خليفهٴ روزگار مال فراوان بر وى عرضه كرد، هيچ نپذيرفت. يكى پرسيد كه چرا نپذيرفتى؟ سهل دعا كرد تا ربّالعزّة پرده از ديدهٴ آن سائل بر داشت، در نگرست يك جهان گوهر و مرواريد ديد. آنگه گفت : اى جوانمرد! ما را حاجت بمال خليفه نيست، كه همه جهان بفرمان ماست، و خزائن زمين بر ما عرضه ميكنند، لكن ما خود نميخواهيم.
|
727
|
2
|
|
|
|
سهل تسترى گفت در معنى آيت : اتركوا المعاصى بالجوارح و حبّها بالقلوب.
|
483
|
3
|
|
|
|
SANA’I
|
|
|
|
نيکو گفت آن جوانمرد که گفت : ازين مشتی رياست جوی رعنا هيچ نگشايد مسلمانی ز سلمان جوی و درد دين ز بود ردا
|
383
|
5
|
|
|
|
SARI SAQATI
|
|
|
|
سرى گويد : از سر نور معرفت بالهام ربانى جواب دادم : اَلَيس المُبلى انت؟ ريزندهٴ نثار بلا بر سر ما نه تو خواهى بود؟
|
358
|
2
|
|
|
|
سری سقطی گفت : اللّهمّ مهما عذّبتنی فلاتعذّبنی بذلّ الحجاب! بار خدایا بهر چه عذابم کنی فرمان تراست امّا بحجاب عذابم مکن که طاقت حجاب تو ندارم.
|
40
|
7
|
|
|
|
SHAH-I TARIQAT : JUNAYD
|
|
|
|
شاه طریقت جنید قدّس سرّه مریدی را وصیت میکرد گفت : چنان کن که خلق را رحمت باشی و خود را بلا که مؤمنان و دوستان الله از الله بر خلق رحمتاند و چنان کن که در سایهٴ صفات خود ننشینی تا دیگران در سایهٴ تو بیاسایند.
|
475
|
7
|
|
|
|
SHA’IR
|
|
|
|
اين چنان است كه شاعر گويد : بسا پير مناجاتى كه بى مركب فرو ماند بسا رند خراباتى كه زين بر شير نر بندد!
|
337
|
3
|
|
|
|
SHAYKH AL-ISLAM ANSARI
|
|
|
|
پير طريقت و جمال اهل حقيقت شيخ الاسلام انصاری سخنی نغز گفته در کشف اسرار – الف و پردهٴ غموض از آن برگرفته. گفت : – « الف – امام حروف است، در ميان حروف معروف است، الف بديگر حروف پيوند ندارد، ديگر حروف بالف پيوند دارد الف از همه حروف بی نياز است، همه حروف را بالف نياز است. الف راست است، اول يکی و آخر يکی، يک رنگ، و سخنها رنگارنگ. الف علت شناخت از راستی علت نپذيرفت، تا آنجا که او جای گرفت هيچ حرف جای نگرفت. مقام هر حرفی در لوح پيداست، در حقيقت جمع در نظاره جداست. در هر مقامی از مقامات يکی نازل، همه يکیاند دو گانگی باطل. »
|
54
|
1
|
|
|
|
شيخ الاسلام انصاریگفت رحمه الله : «الهی يک چندی بياد تو نازيدم آخر خود را رستخيز گزيدم، چون من کيست که اين کار را سزيدم؟ اينم بس که صحبت تو ارزيدم! الهی نه جز از ياد تو دلست نه جز از يافت تو جان، پس بی دل و بی جان زندگی چون توان؟ الهی جدا ماندم از جهانيان، بآنک چشمم از تو تهی و تو مرا عيان!
|
341
|
1
|
|
|
|
شيخ الاسلام انصارى
|
57
|
2
|
|
|
|
شيخ الاسلام انصارى قدّس الله روحَه گفت : « من چه دانستم كه مادرِ شادى رنج است، و در زيرِ يك ناكامى هزار گنج است؟ من چه دانستم كه آرزو بريد وصالست ؛ و زير ابر جود، نوميدى محالست؟! من چه دانستم كه آن مهربان چنان بردبار است كه لطف و مهربانى او گنهكار را بيشمار است؟! من چه دانستم كه آن ذوالجلال چنان بنده نواز است، و دوستانرا برو چندين ناز است؟! من چه دانستم كه آنچه من ميجويم ميان روح است، و عزّ وصال تو مرا فتوح است؟!.
|
445
|
2
|
|
|
|
شيخ الاسلام انصارى را پرسيدند : چه گوئى ايشانرا كه گويند : ما صفات خداى بشناختيم، و چونى بينداختيم. جواب داد كه : صواب آنست كه گويند : ما صفات الله را بشنيديم، و چونى بينداختيم، كه اين مى ببايد شنيد نه مى ببايد شناخت، مسموع است نه معقول، مسموع ديگر است و معقول ديگر، ما در صفات الله بر مجرد سمع اقتصار ميكنيم، و اگر خواهيم كه در شيوهٴ اعتقاد در صفات الله از مقام سمع قدم فراتر نهيم نتوانيم، هر چه خدا و رسول گفت بر پى آنيم. فهم و وهم خود گم كرديم، و صواب ديد خود معزول كرديم، و خود را باستخذا بيو كنديم، و باذعان گردن نهاديم، و بسمع قبول كرديم، و راه تسليم سپرديم. هر كه الله را مانندهٴ خويش گفت، او الله را هزار انباز بيش گفت، و هر كه صفات الله را تعطيل كرد، او خود را در دو گيتى ذليل كرد. هر كه اثبات كرد خدايرا ذات و صفات خود را، درخت بيروزى گشت و نجات. « امنا به كل من عند ربنا ». امنا بما انزلت و اتبعنا الرسول فاكتبنا مع الشاهدين ». تعلم مافى نفسى و لا اعلم مافى نفسك ». خدايا! تو دانى كه در نهاد پسر مريم چه تركيب كردى. تو دانى كه در احوال وى چه راندى. تو از اسرار و نعوت وى خبر دارى. ويرا در سراپردهٴ غيب تو راه نيست : « انك انت علام الغيوب ».
|
282
|
3
|
|
|
|
SHEYKH ABU AL-QASIM GURGANI
|
|
|
|
گفت : « اين با توكل همهٴ متوكلان عوض نكنم » و سر اين كسى شناسد كه بمراقبت دل مشغول بود، و داند كه فراغت از كفايت چه مدد دهد رفتن راه را.
|
33
|
2
|
|
|
|
SHEYKH AL-ISLAM ANSARI
|
|
|
|
پير طريقت شيخ الاسلام انصاری گفت : ـ ازينجاست که عارف طلب از يافتن يافت نه يافتن از طلب، و سبب از معنی يافت نه معنی از سبب. مطيع طاعت از اخلاص يافت نه اخلاص از طاعت، عاصی را معصيت از عذاب رسيد نه عذاب از معصيت. برای آنک رهی رفته سابقه است بدست او نه استطاعت و نه عجز است. بهيچ کار بر الله بيشی نتوان يافت. او که پنداشت بر الله بيشی توان يافت وی از الله خبر نداشت.
|
35
|
1
|
|
|
|
شيخالاسلام انصارى رحمهالله گفت : من چه دانسم كه مادرِ شادى رنج است، و زير يك ناكامى هزار گنج است! من چه دانستم كه اين باب چه بابست و قصهٴ دوستى را چه جوابست! من چه دانستم كه صحبت تو مهينهٴ قيامت است، و عز وصال تو در ذُل حيرتست! جان و جهان كعبه جائ خوش است و معشش اولياست و مُستقرّ صديقانست؛ اما باديهٴ مردم خوار در پيش دارد، ميل در ميل و منزل در منزل، تا خود كرا جست آن بود كه آن ميلها و منزلها باز برد و بكعبهٴ معظم رسد!
|
41
|
2
|
|
|
|
شيخ الاسلام انصارى گفت : سبب نديدن جهل است، امّا با سبب بماندن شرك است.
|
510
|
2
|
|
|
|
SHIBLI
|
|
|
|
شبلی ازينجا گفت ـ در قيامت هر کسی را خصمی خواهد بود، و خصم آدم منم که بر راه من عقبه کرد تا در گلزار وی بماندم.
|
329
|
1
|
|
|
|
بوبکر شبلی گفت قدس الله روحه : ـ قبله سهاند ـ قبلهٴ عام و قبلهٴ خاص و قبلهٴ خاص الخاص، اما قبلهٴ عام ـ کعبه است در ميان جهان، و قبلهٴ خاص عرش است بر آسمان، مستوی بر آن خدای جهان، و قبلهٴ خاص الخاص دل مريدان و جان عارفان « فهم ينظرون بنور قلوبهم الی ربهم » بنور دل خويش می نگرند بخداوند خويش.
|
405
|
1
|
|
|
|
شبلی گفت ـ تصوف از سگی آموختم که وقتی بر در سرائی خفته بود، خداوند سرای بيرون آمدو آن سگ را می راند، و سگ ديگر باره باز می آمد، شبلی گفت ـ چه خسيس باشد اين سگ، ويرا ميرانند و همچنان باز می آيد. رب العزة آن سگ را بآواز آورد تا گفت ـ ای شيخ کجا روم که خداوندم اوست.
|
447
|
1
|
|
|
|
شبلي گفت - از آنجا كه حقائق سراست پردهها فرو گشادند و حجابها برداشتند، تا بسي كارهاي غيبي بر سرّ ما كشف كردند، دوزخ را ديدم بسان اژدهائي غرنده و شيري درنده، كه بخلق مييازيد و ايشانرا بدم در خود ميكشيد، مرا ديد شكوهش كرد، نصيب خود از من خواست، هر چه جوارح و اعضاء ظاهر بودبوي دادم و باك نداشتم از سوختن آن، كه از سوز باطن خودم پرواي سوز ظاهر نبود.
|
674
|
1
|
|
|
|
از آن عزيز(١) روزگار و سيّد عصر خويش شبلی باز گويند که وقتی بيمار گشت و خليفهٴ روزگار او را دوست داشتی، بوی رسيد که شبلی بيمار است طبيبی ترسا بود سخت حاذق او را بشبلی فرستاد تا مداواة کند طبيب آمد و شبلی را گفت : ای شيخ اگر ترا از پوست و گوشت خود دارو بايد کرد دريغ ندارم و علاج کنم شبلی گفت : داروی من کم از اين است، گفت : داروی تو چيست؟ گفت : اقطع زنّارک و قد عوفيت. طبيب گفت : شرط جوانمردی نباشد که دعوی کردم و بسر نبرم اگر شفای تو در قطع زنّار ما است آسان کاريست. طبيب زنّار می بريد و شبلی از بيماری بر می خاست، خبر بخليفه رسيد که حال چنين رفت خليفه را خوش آمد گفت : من پنداشتم که طبيبی برِ بيمار می فرستم ندانستم که خود بيماری را برِ طبيب می فرستم « الا انّ اولياء الله »
|
315
|
4
|
|
|
|
شبلی گفت از سر مستی و بیخودی که : در قیامت هر کسی را خصمی خواهد بود و خصم آدم منم تا چرا بر راه من عقبه کرد تا در گلزار او بماندم. گاهی که در بسط بود چنین میگفت و گاهی که در قبض بود میکفت : ذلّی عطّل ذلّ الیهود. باز دیگر باره او را با بسط و انس دادند تا میگفت : « این السّموات و الارضون حتی احملها علی شعرة جفن عینی ».
|
397
|
7
|
|
|
|
شبلی را پرسيدند، شکر چيست؟ گفت : شکر آنست که در نعمت منعم را بينی نه نعمت، و شادی و فرح که نمائی برديدار منعم نمائی نه برديدار نعمت، آنگه اين بيت بر گفت : و ما الفقر من ارض العشيرة ساقياً و لکننا جئنا بلقياک نسعد
|
29
|
8
|
|
|
|
SHURIDAH-’I
|
|
|
|
شوريدهٴ بكلبهٴ خمار شد، درميداشت بوي داد. گفت : - باين يك درم مرا شراب ده! خمار گفت : - مرا شراب نماند. آن شوريده گفت : من خود مردي شوريدهام، طاقت حقيقت شراب ندارم! قطره بنماي تا از آن بوئي بمن رسد، بيني كه از آن چند مستي كنم! و چه شورانگيزم! سبحانالله! اين چه برقيست كه از ازل تابيد، دو گيتي بسوخت. و هيچ نپائيد؟
|
592
|
1
|
|
|
|
SIDDIQI
|
|
|
|
صدّيقی بود که خلق پيوسته برنجانيدن وی مشغول بودند شبی در مناجات گفت : الهی دانی که تو اين عاجز مسکين را از دنيا معلومی نه دادهيی که آنرا در رضای تو فدا کند اين تن خوار خود را بصدقه بخلقان دادم تا اگر مرا جفائی کنند و بر ما بهتانی نهند تو ايشانرا نگيری رحمت خدا و رضوان خدا بر درويشان باد و تاجهان باد از درويشان خالی مباد.
|
187
|
4
|
|
|
|
SUFIYAN(-I) SAWRI
|
|
|
|
سفيان ثورى امام عصر بود، روزى جامهاى كه بر تن او بود قيمت كردند، درمى و چهار دانگ بر آمد. او را گفتند : اين چيست؟ گفت : مَاٰضَرَّ مَنْ كانتِ الفِردوسُ منزلَه مَاٰذَاٰ تجرَّعَ مِنْ بُؤسٍ و أقتادٍ
|
82
|
2
|
|
|
|
SUFYAN SAWRI
|
|
|
|
سفيان ثورى رحمةالله عليه چند روز بگذشت كه در خانهٴ وى هيچ طعام نبود. آخر روز مردى دو بدره آورد بنزديك وى، گفت : دانى كه پدرم ترا دوست بود، و در معيشت متورّع بود، اين ميراثى است كه از وى باز ماند، و چنان دانم كه حلالست، و در آن هيچ شبهتى نه، چه باشد اگر قبول كنى و مرا بدان شاد كنى؟ سفيان گفت : خداى ترا بدين همّت نيكو ثواب دهد، امّا من قبول نكنم كه آن دوستى ما با پدرت براى خدا بوده است. روا ندارم كه در مقابلهٴ آن عوضى ستانم.
|
548
|
2
|
|
|
|
سفيان ثورى را عادت بودى كه جز در صف آخر نه ايستادى، گفتند : يا سفيان! نه اولىتر آنست كه اختيار صف اوّل كنى؟ گفت : صدر سزاى خداوندان بود، بندگانرا با صدر عزّت چه كار.
|
791
|
2
|
|
|
|
سفيان ثوری گفت بما رسيد که از اوّل شب منادی ندا کند : الاليقم العابدون، چون شب نيمهای در گذرد منادی ندا کند : ليقم القانتون، چون وقت سحر بود مناديی گويد : اين المستغفرون.
|
623
|
5
|
|
|
|
SULTAN-I TARIQAT
|
|
|
|
ازينجا گفت ـ سلطان طريقت بويزيد بسطامی قدس الله روحه ـ مررت الی بابه فلم ارثمّ زحاماً، لان اهل الدنيا حجبوا بالدنيا، و اهل الآخرةِ حجبوا بالآخرةِ، والمدعين من الصّوفيةِ حجبوا بالاکلِ والشربِ والکدية، و من فوقهم مِنهم حجبوا بالسماع والشواهد. وائمة الصّوفية لايحجبهم شیءٌ من هذه الاشياء، فَرأيتُ هؤلآء حياری سُکاری ».
|
413
|
1
|
|
|
|
SULTAN-I TARIQAT : BAYAZID BASTAMI
|
|
|
|
سلطان طريقت بويزيد بسطامي قدسالله روحه گفت - وقتي نشسته بودم بخاطرم در آمد كه من امروز پير وقتم و وحيد عصر خويش، پس با خود افتادم، دانستم كه آن غرور است و پندار كه بر من راه ميزند، برخاستم براه خراسان فرو رفتم، در ميان بيابان سوگند ياد كردم كه ازينجا نروم، تا مراو امن ننمايند، سه شبانروز آنجا بماندم، روز چهارم مردي اعور ديدم بر راحله نشسته و ميآمد و بروي نشان آشنايان پيدا، دست بيرون بردم و باشتر اشارت كردم كه باش، هم در ساعت دو پاي اشتر بزمين فرو رفت، آن مرد اعور در من نگرست، گفت هانهان اي بايزيد ! بدان ميآري كه چشم فراز كرده باز كنم، و در بسته بگشايم و بسطام را با اهل بسطام و بايزيد را غرقه كنم، گفتا هيبتي از وي بر من افتاد، آنگه گفتم از كجا ميآئي؟ گفت از آن گه باز كه تو آن عهد كردي و پيمان بستي، سه هزار فرسنگ آمدهام، پس گفت - زينهار اي بايزيد كه فريفته نشوي و با پندار نماني كه آنگه از جاده حقيقت بيفتي! اين بگفت و روي از من بگردانيد و رفت. بويزيد گفت آنگاه از روي الهام بسرّم فرو گفتند - كه اي بايزيد در خزينه فضل ما بسي طاعت مطيعان است و خدمت خدمتكاران، گر زانك مارا خواهي سوز و نياز بايد و در دو گداز، شكستگي تن و زبان و غارت دل و جان!
|
737
|
1
|
|
|
|
WALI-YI KHUDA
|
|
|
|
ولىّ خدا گفت : بارخدايااين سنگ را ايمن گردان، ولىّ برفت چون باز آمد همچنان قطره ها ميريخت، در دل وى افتاد كه مگر ايمن نگشت از قهر او، سنگ بآواز آمد كه : ياولیالله مرا ايمن كرد امّا باوّل اشك همى ريختم از حيرت و بيم عقوبت و اكنون اشك ههى ريزم از ناز و رحمت، و مارابرين درگاه جز گريستن كارى ديگر نيست يا گريستن از حسرت و نياز يا گريستن از رحمت و ناز.
|
341
|
8
|
|
|
|
WASIFI
|
|
|
|
واسطى گويد : خلق عالم بدو همى شوند، و عارفان ازو همى آيد. گفتا : اگر كسى گويد كه : خداى را بدليل شناسم، تو او را گوى دليل را بچه شناختى؟ بلى در بدايت از دليل چاره نيست، چنانكه بدايت راه خليل بود. چون آن همه دلايل در راه خليل (ع) آمد، كوكب و قمر و آفتاب، بهر دليلى كه ميرسيد در وى همى آويخت كه : « هذا ربى ». چون از درجهٴ دلايل بر گذشت، جمال توحيد بديدهٴ عيان بديد. گفت : « يا قوم انى برىء ممّا تشركون »، اى : من الاستدلال بالمخلوقات على الخالق، فلا دليل عليه سواه.
|
410
|
3
|
|
|
|
WASITI
|
|
|
|
واسطى گفت : الغنّى بذاته، ذو الرحمة بصفاته، الغنى عن طاعة المطيعين، ذو الرحمة على المذنبين.
|
502
|
3
|
|
|
|
قال الواسطی : الکون کلّه له فمن طلب الکون فانّه المکوّن و من طلب الحقّ فوجده سخّر له الکون بما فيه.
|
231
|
5
|
|
|
|
واسطىگفت : خليل از خلق بحق ميشد و حبيب از حقّ بخلق مى آمد ، او كه از خلق بحق شود حق را بدليل شناسد و او كه از حق بخلق آيد دليل را بحق شناسد، نه بينى كه خليل از راه دليل در آمد بهر دليلى كه ميرسيد در وهمى آويخت كه « هذاربى» و اين بدايت حال وى بود چون بنهايت رسيد جمال توحيد بديدهٴ عيان بديد گفت : « انى ذاهبٌ الى ربى سيهدين » .
|
299
|
8
|
|
|
|
YAHYA B. MU‘AZ
|
|
|
|
قال يحيی بن معاذ فی هذا الخبر سبحان من يذنب العبد فيستحيی هو »
|
128
|
1
|
|
|
|
قال يحيی بن معاذ : انّ الله عز و جل لم يرض للمؤمن با لذنب حتی ستر، و لم يرض بالسّتر حتی غفر، ولم يرض بالغفران حتی بدّل، ولم يرض بالتبديل حتی اجراه عليه.
|
458-
|
4
|
|
|
|
YAHYA MA‘AZ
|
|
|
|
يحيى معاذ گفت : لوضربت السّموات و الارض بهذه السيّاط لانقادت خاشعة فكيف و قد ضرب بها ابن آدم الموت و الحساب و النار!
|
372
|
8
|
|
|
|
YAHYA MU‘AZ
|
|
|
|
يحيی معاذ گفت : تلطّفتَ لاوليائک فعرفوک و لو تلطّفتَ لاعدائک ما جحدوک، عبهر لطف و نسرين اُنس و ريحان فضل خود در روضهٴ دلهای دوستان خود برو يانيدی تا بآن لطائف بسرّ معارف و اداء وظائف رسيدند، اگر با بيگانگان و دشمنان همين کردی و همين احسان بودی دار الاسلام و دار الکفر يکسان بودی :
|
563
|
5
|
|
|
|
YAKI AZ ‘ALIMAN-I TARIQAT
|
|
|
|
يكى از عالمان طريقت ميگويد : « لاتدركه الابصار » سياست قدم صفت (۱) است كه از صحراى بى نيازى جلال خود بر سالكان راه جلوه ميكند، ميگويد : ما را ديدهاى فانى و عقلهاى مطبوع درنيابد كه در ذات و صفات ما پيمانهٴ عقل عقلاء » نيست، وهم و فهم از ما چه نشان دهد كه منشور صفات ما را توقيع جز « ليس كمثله شىء » نيست. « لميزل و لايزال » نعت جبروت ما است، صفت حدثان را با جلال قدم چه كار! ازل و ابد مركب قضا و قدر ما است. محو و صحو را با ما چه خويشى! وحدانيّت و فردانيّت نعت تعزّز ما است. آب و خاك را با ما چه مناسبت! اگر نه آفتاب جلال « و هو يدرك الابصار » از ولايت « لطيف و خبير » بر شما تافتى، عواصف « لاتدركه الابصار » دمار از جان شما برآوردى، و بكتم عدم باز بردى، لكنّه عز جلاله بللّطف معروف و بالفضل موصوف. ببندهنوازى معروف است، و بمهربانى موصوف، بلطف خود واز آمده (۲) بوفاءِ اميد داران، بفضل خود پذيرندهٴ حقيرهاى پرستندگان، و بكرم خود سازندهٴ كار بندگان در دو جهان.
|
456
|
3
|
|
|
|
YAKI AZ JAWANMARDAN-I TARIQAT
|
|
|
|
يكى از جوانمردان طريقت وصف وى ميكند كه : سراج من نور الغيب بدا و غار، و جاوز السرج وسار، كان اسمه مذكوراً قبل الحوادث و الاكوان، و ذكره مشهوراً قبل القبل و بعد البعد والجواهر و الالوان. جوهره صفوىّ، كلامه نبوىّ، حكمه علوىّ، عبارته عربى، لا مشرقىّ و لا مغربىّ، حسبه ابوىّ، رفيقه ربوىّ، صاحبه اموىّ، ماخرج خارج من ميم محمّد، و مادخل فى حائه احد. آفرينش همه در ميم محمّد متلاشى شد. هر كجا در عالم دردى و سوزى بود، در مقابل سوز وى ناچيز شد. انبيا و اوليا و صدّيقان چند كه توانستند مركبها دوانيدند، بآخر باوّل قدم وى رسيدند. آن مقام كه زبر خلائق آمد زير قدم خود نپسنديد. طوبى و زلفى كه غايت رتبت صدّيقان است بدان ننگريد : « مازاغ البصر و ماطغى ». در وصف وى گفتهاند : قمر تجلى من بين الاقمار، كوكب برجه فى فلك الاسرار. طلع بدره من غمام اليمامة، و اشرقت شمسه من ناحية التّهامة، و أضاء سراجه من معدن الكرامة. العلوم كلّها قطرة من بحره، و الحكم كلها غرفة من نهره، و الا زمان كلّها ساعة من دهره. هو الاوّل فى الوصلة، و الا خرفى النبّوة، و الظاهر بالمعرفة، و الباطن بالحقيقة.
|
765
|
3
|
|
|
|
YAKI AZ PIRAN-I TARIQAT
|
|
|
|
يکی از پيران طريقت گفت : با خواص در سفری بودم بمنزلی فرو آمديم، شيری بيامد نزد ما بخفت، من از بيم بر خاستم بر درختی شدم، تا بامداد بر شاخدرخت می بودم، خواص بخفت و از آن شير نينديشيد ؛ روز ديگر چون بمنزل ديگر فرو آمديم پشهای برو نشست تا بامداد از اذی پشه می ناليد، گفتم ای شيخ : دوش از شير بدان عظيمی باک نداشتی و نينديشيدی امشب از پشهای بدين ضعيفی چرا چندين بنالی؟ - جواب داد که دوش ما را از خود فرا گرفته بودند، از خود بر بوده و رقم نيستی بر صفات ما کشيده، از خود بی خود گشته و بحق قائم شده، و امشب ما را بما باز دادند تا پشهای بدين ضعيفی ما را اسير روزگار خود کرد.
|
550-
|
5
|
|
|
|
YAKI BAZARI
|
|
|
|
يكى بازارى پيش جنيد درآمد، گفت : اى پير طريقت اگر بندگى اينست كه شما بدست داريد، پس ما چه داريم، و چه اميد دربنديم، كه جاى نوميدى است. پير گفت : لشكر اميران همه خاصگيان و نديمان نباشند، سگبانان و ستوربانان نيز باشند، و در مملكت همه بكار آيند، و بجاى خويش باندازهٴ خويش همه زندگى كنند :
|
257
|
3
|
|
|
|
YEKI AZ PIRAN-I TARIQAT
|
|
|
|
يكي از پيران طريقت گفته : - چون كه ننوازدواكرم الاكرمين اوست، چون كه نيامرزد و ارحم الراحمين اوست، چون كه عفو نكند و چندين جايگه در قرآن عفو كردن از فرمان اوست : - « فاعف عنهم »، « وليعفوا وليصفحوا »، « خذاالعفو ».
|
641
|
1
|
|
|
|
YIKI AZ PIRAN-I TARIQAT
|
|
|
|
يكى از پيران طريقت در مناجات گفت : خداوندا! كار آنكس كند كه تواند و عطا آنكس بخشد كه دارد، پس رهى چه دارد و چه تواند؟ چون توانائى تو كرا توانست؟ و در ثناء تو كرا زبانست؟ و بى مهرِ تو كرا سرورِ جان است؟
|
151
|
2
|
|
|
|
YUSUF B. AL-HUSAYN
|
|
|
|
يوسف بن الحسين گفت : الطيبات من الرزق مايبدولك من غير تكلف و لااشراف نفس، طيبات رزق آنست كه از غيب در آيد و برضاى حق آيد، بجان و دل قبول بايد، و زاد راه دين را بشايد،
|
46
|
3
|
|
|
|
ZU AL-NUN AL-MISRI
|
|
|
|
حکايت کنند که ذوالنون مصری مردی را ديد که ظاهری شوريده داشت گفت ـ دلم او را ميخواست و بولايت وی گواهی ميداد، اما نفس من او را می نخواست و می نپذيرفت، ساعتی درين انديشه بودم ميان خواست دل و ردّ نفس. آخر آن جوانمرد بمن نگرست ـ يا ذوالنون ـ الدّر وراء الصدف، گفت صدف انسانيت را چه بينی؟ آن در بين که در درون صدف است آری چنين است و لکن ميدان که نه در هر صدفی در و گوهر بود، چنانک نه در هر شاخی ميوه و ثمر بود، نه در هر چاهی يوسف دلبر بود، نه بر هر کوهی موسی انور بود، نه در هر غاری احمد پيغامبر بود، نه در هر دلی ياد دوست مهربان بود، نه در هر جانی مهر جانان بود، دلی که درو ياد الله بود در کنف رعايت و در خدر حمايت معصوم بود، جانی که درو مهر جانان بود در بحر عيان غرقهٴ نور بود،
|
430
|
1
|
|
|
|
ZU AL-NUN MISRI
|
|
|
|
ذوالنون مصری گفت ـ در باديه بودم ابليس راديدم که چهل روز سر از سجود برنداشت. گفتم يا مسکين بعد از بيزاری و لعنت اين همه عبادت چيست؟ گفت يا ذوالنون اگر من از بندگی معزولم او از خداوندی معزول نيست.
|
160
|
1
|
|
|
|
ذوالنون مصرى گفت : الٰهى اگر از دنيا مرا نصيبى است به بيگانگان دادم و اگر از عقبى مرا ذخيرهاى است بمؤمنان دادم. در دنيا مرا ياد تو بس، و در عقبى مرا ديدارِ تو بس! دنيا و عقبى دو متاع اند بهائى! و ديدار نقدى است عطائى! دلّال دنيا ابليس است، سلعت خود در بازار خذلان بر مَنْ يَزيد داشته و آنرا بر خلق مىآرايد. يقولالله تبارك و تعالىِ اخباراً عنه : « لَاُزَيِّنَنّ لَهُمْ فِى الْاَرْضِ ». بايع ابليس و مشترى كافر، و بهاتركِ دين و محض شرك. باز مصطفی (ص) دلّال بهشت در بازار عقبىٰ بر مَنْ يزيد عنايت داشته. الله بايع و مؤمن مشترى، و بها كلمهٴااله الاالله.
|
319-
|
2
|
|
|
|
ذو النون مصری را بخواب ديدند پسنديده حال وستوده روزگار، گفتند : يا ذوالنون حالت چون بود وروزگارت بچه رسيد؟ جانت كجاست ودوست را با خود چگونه ياقتی؟ جواب داد كه ازدوست سه آرزو خواسته بودم دو از آن بداد واميدم درآن وفا كرد، سوم رامنتظرم، يكی آنست كه گفتم ملكا پيش از آنكه ملك الموت از كارمن باخبر شود تو بلطف خود جان من بر گير ومرا باومگذار، اميدم وفا كرد ومرا بااونگذاشت، ديگر گفتم ملكا مرا بی منّت رضوان در روضهٴ رضا بنشان و مرا بكس حوالت نكن همچنان كرد و بفضل خود آن نعمت برمن تمام كرد، و آرزوی سوم كه آنرا منتظرم، گفتم ملكا دستوری ده تا در ميدان جلال تو در صدیّقان وموحدان نام نومی گويم ودر دارالجلال كلّ وصال تومی پويم ودرمجمع عارفان تونعره ای همی زنم و گرد كعبهٴ وصل توطوافی همی كنم اميدوارم كه اين نيز اجابت كند.
|
309
|
6
|
|
|
|
در حق ذوالنون مصری فرا نمود آن ساعت که جنازهٴ وی بر گرفتند جوقی(۱) مرغان بر سر جنازهٴ وی آمدند و پروا پرزند چنانک آن همه خلق و زمين بسايهٴ خود بپوشيدند و هر گز هيچ کس از ان مرغان يکی نديده بود و نه پس از ان ديدند مگر بر سر جنازهٴ مزنی شاگرد شافعی رحمهما الله، و ديگر روز بر سر خاک ذوالنون نبشته يافتند خطّی که نه مانند خطّ آدميان بود که : ذوالنون حبيب الله، من الشوق قتيل الله، هر گه که آن نبشته محو ميکردند باز آنرا همچنان نبشته میيافتند.
|
115
|
8
|