SULTAN-I TARIQAT : BAYAZID BASTAMI
سلطان طريقت بويزيد بسطامي قدس‌الله روحه گفت - وقتي نشسته بودم بخاطرم در آمد كه من امروز پير وقتم و وحيد عصر خويش، پس با خود افتادم، دانستم كه آن غرور است و پندار كه بر من راه ميزند، برخاستم براه خراسان فرو رفتم، در ميان بيابان سوگند ياد كردم كه ازينجا نروم، تا مراو امن ننمايند، سه شبانروز آنجا بماندم، روز چهارم مردي اعور ديدم بر راحله نشسته و مي‌آمد و بروي نشان آشنايان پيدا، دست بيرون بردم و باشتر اشارت كردم كه باش، هم در ساعت دو پاي اشتر بزمين فرو رفت، آن مرد اعور در من نگرست، گفت هان‌هان اي بايزيد ! بدان مي‌آري كه چشم فراز كرده باز كنم، و در بسته بگشايم و بسطام را با اهل بسطام و بايزيد را غرقه كنم، گفتا هيبتي از وي بر من افتاد، آنگه گفتم از كجا مي‌آئي؟ گفت از آن گه باز كه تو آن عهد كردي و پيمان بستي، سه هزار فرسنگ آمده‌ام، پس گفت - زينهار اي بايزيد كه فريفته نشوي و با پندار نماني كه آنگه از جاده حقيقت بيفتي! اين بگفت و روي از من بگردانيد و رفت. بويزيد گفت آنگاه از روي الهام بسرّم فرو گفتند - كه اي بايزيد در خزينه فضل ما بسي طاعت مطيعان است و خدمت خدمتكاران، گر زانك مارا خواهي سوز و نياز بايد و در دو گداز، شكستگي تن و زبان و غارت دل و جان! 737 1